Desire Knows No Bounds




Monday, December 15

Lady Vengeance

انگار لاک‌پشت، هر روز با خودم تمام این حجم خشم را و تعلیق را به دوش می‌کشم هر روز تمام این خشم را انگار که لاک‌پشت همه‌جا با خود می‌برم. 
فکر می‌کنم عاقبت روزی تمام چمدان‌های دنیا را آتش خواهم زد و ابر سیاه را آتش خواهم زد و خاکسترش را توی مهوع‌ترین لجن‌زار دنیا خواهم ریخت.

لبریزم.


..
  



Saturday, December 13

تو دلم یه کوره‌ست
یه کوره‌ی آدم‌سوزی

هیتلر جهان خودمم
..
  



Tuesday, December 9

"Time will heal. What if time was the illness?"

Wings of Desire
..
  



Wednesday, December 3

...This flies in the face of the elite view that talent is the primary requirement of a good life, but in many cases the difference between success and failure is determined by nothing more than sense of what is possible and the energy we can muster to convince others of our due. 
We might be doomed not by a lack of skill, but by an absence of hope.

Art as Therapy --- Alain de Botton
..
  



Sunday, November 30

با خواندن این کتاب می‌توان دریافت چرا این میزان از حس کین‌توزی در جامعه‌ی انسانی وجود دارد و چرا بسیاری از این احساسات به معرض عمل نمی‌رسند...

شلر، خودْ به داستانی از وپ اشاره می‌کند که روایتی این‌چنین دارد: «انگورهای شیرینی هست که آب از دهان روباه سرازیر کرده ولی دستش به آن نمی‌رسد. روباه بعد از آن‌که چند بار بالا می‌جهد تا انگوری به دست آورد، دست از تلاش می‌شوید. صحنه را ترک می‌گوید و خود را متقاعد می‌کند که انگورها اصلا شیرین نیستند، ترش و بدمزه‌اند.»

کین‌توزی --- ماکس شلر

Labels:

..
  



Saturday, November 29


..
  




خانه را لایه‌ای ضخیم از گچ و خاک پوشانده است. دستمالی نم‌دار می‌کشم روی گچ‌ها و فکر می‌کنم چه‌همه زمان می‌خواهد این خانه، تا خانه شود. خانه‌ی من؟ هیچ‌وقت. خانهْ اما شاید. دستمال می‌کشم روی گچ‌ها و خاک‌ها و انگار دارم پوستِ خشک‌شده‌ی لبم را می‌کَنمْ پوستِ سوخته‌ی تنم را می‌کَنمْ چرک‌آب و خون تازه می‌زند بیرون. می‌دانم زمان که بگذرد چرک‌ها خشک می‌شوند و روی این زخمِ بازشده، خون دَلَمه می‌بندد و کم‌کم زخمْ ضخیم می‌شود و خشک می‌شود و زمان‌تر که بگذرد خودش می‌افتد. همیشه اما ردِ صورتی‌رنگِ محوی به جا می‌ماند روی سطح پوست، که فقط خودت می‌بینی‌ش و فقط خودت با هر بار دیدن‌اش یاد تمام زخم‌ها و چرک‌ها می‌افتی و فقط خودت فکر می‌کنی این خانه هیچ‌وقت خانه‌ی من نبوده، نمی‌شود هم.

نوید می‌خندد که خانه‌ی ادریسی‌ها. می‌خندم و فکر می‌کنم این وسط «ادریسی‌»ام من یا «قهرمان»*. ایستاده‌ام پشت سنگری که اعتقاد چندانی ندارم به‌ش، و چون جنگنده‌ی دیگری در کار نیست، در کارِ جنگیدن‌ام، بی‌که بدانم کدام دشمن‌ایم و کدام خودی.

مرد می‌آید تو می‌نشیند روی مبلْ سیگار می‌کشد می‌خندد که چه تا امروز مرا در هیأت زنی که مادر است و آشپزی می‌کند ندیده بوده.

مرد می‌آید تو و در خانه می‌چرخد و به اتاق‌ها سر می‌کشد و لابد زنی را خیال می‌کند که پانزده سال پیش این‌جا نشسته و عاشقی کرده. می‌پرسد «می‌تونم اون تلفن قدیمیه رو ببینم؟». کمی طول می‌کشد بفهمم دارد از چی حرف می‌زند و می‌خندم که «پشت کتاب‌خونه‌هاست، بذار جمع و جور شه این‌جا نشونت می‌دم» و چیزی ته دلم آب می‌شود. مرد دنبال زنی می‌گردد که تمام آن سال‌ها از پشت آن یکی خط تلفن توی کتاب‌خانه دوست‌اش داشته است و من به هوای سر زدن به کارگرها با کتاب‌ها تنها می‌گذارم‌اش می‌روم بی‌که بداند ته دلم چیزی مچاله می‌شود.

مرد می‌آید تو می‌پیچد دورِ تنمْ آرام می‌گوید «چه توی تختِ خودتْ نرم‌تری» بی‌که بداند چه توی این تخت سخت‌ترم من.

دستمال می‌کشم روی میزها و گچ‌ها و خاک‌ها و پوستِ خشک‌شده را می‌کَنم تا زخمِ جدید سر باز کند هوا بخورد بسوزد آرام آرام خشک شود بیفتد بی‌که بدانم تمام این زخم‌ها از آنِ کیست بی‌که بدانم هر کدام از مردهای خطوط بالا کدام است بی‌که بدانم کدام زنِ میانِ خطوط بالا من است بی‌که به تمامی خودم باشم توی این خانه توی این نوشته توی این جمله‌ها.

فکر می‌کنم چه سوم شخص مفردم. دارم زندگی‌هایی را زندگی می‌کنم که هر کدام‌شان زندگی من‌اند بی‌که به تمامی زندگی من باشند. فکر می‌کنم چه سوم شخص مفردم. چه هیچ‌کدام از این زن‌ها من نیستم و چه تمام‌شان منم. گچ‌کار و لوله‌کش و نقاش در خانه می‌لولند و من تنها غریبه‌ی این خانه‌ام. آمده‌ام به ایستادنْ پشتِ سنگری که هیچْ سنگرِ من نیست و وارد جنگی شده‌ام که جنگ من نیست و اصلا تمام این‌ها من نیستم زنی سوم شخص مفرد است که دارد جای من زندگی می‌کند که دارد ادای مرا درمی‌آورد.

فکر می‌کنم چه تمام این سال‌ها تنها غریبه‌ی این دور و بر من‌ام.

*ارجاع دارد به کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها» نوشته‌ی غزاله علیزاده
..
  



Wednesday, November 26

نامه‌ی وارده

تابلوی “waiting for peace” را زده‌ام بالای فرش ِ خشتی‌ای که به یاد ِ تو خریدیمش. کادر ِ مربعی و رنگ‌های گرمش می خورد به فرش. جای نشستن و چای خوردن و فکر کردن بود، الآن بیشتر هم شد. این را برایت می‌نویسم به رسم سپاس. به خاطر تابلو، دست‌نوشته و بالاتر از همه‌ی این‌ها به خاطر ِ خود دخترک. می‌دانی آیدا؟ دخترک خوب بلد است ذوق کند برای اپیزودهای فرندز؛ حواسش هست رنگ شال و کتانی‌هایش سِت بشود. می‌داند چطور مودبانه موقع نوشیدن ِ چای پایش را روی پای دیگر بیاندازد. ذوق می‌کند وقتی دارد از برادرش خاطره تعریف می‌کند و خیلی چیزهای دیگر. خلاصه‌اش می شود این که دخترک خوب بلد است پانزده-شانزده ساله باشد و این نهایت خوشبختی‌ست‌. قشنگ‌ترین لحظه‌هایش وقت‌هایی بود که می‌توانست مسئله‌ی سختی را حل کند و چشمانش برق ِ چشمان ِ پادشاهی را می‌گرفت که مثلاً برایش خبر ِ فتح ِ سرزمین ِ جدیدی را آورده‌اند.

یک روز معلم ِ پنجم ابتدایی ما برای مادرم نامه‌ای نوشت که: "خانم ر! دنیای ما دنیای بی‌اعتباری‌ست، ارزش این‌همه حساس بودن و غصه خوردن و کنترل کردن را ندارد. دنیا هیچ وقت، روی یک پاشنه نچرخیده است." مادر ِ من حساس بود و مدام غصه می‌خورد و مراقب بود همیشه حواسش باشد همه چیز روی یک پاشنه جلو برود؛ پاشنه‌ی خوب. آن قدر که وقتی من مخملک گرفته بودم گوشه‌ی خانه چمباتمه زده بود که چرا دختر ِ من باید بیماری‌ای را بگیرد که مخصوص ِ بچه‌های توی کوچه است. آن وقت همین دخترش یک‌هو در بیست سالگی سُر خورد به روزگاری که خوب نبود، اصلاً خوب نبود. نمی‌خواهم داستان ِ زندگی‌ام را برایت باز کنم. اما خواستم بگویم همین الآن پای صحبت‌هایش بنشینی می‌گوید هیچ‌چیز ارزش این‌همه حساس بودن و غصه خوردن و مراقبت کردن را نداشت. خودت که خوب می دانی آیدا؛ آقای یونیورس کارش را خوب بلد است. وقتش که بشود دست ِ دخترک را می‌گیرد تا زندگی یادش بدهد. باز هم خودت خوب ‌می‌دانی گاهی رد ِ پای یاد دادن‌هایش می‌ماند روی قلب و صورت. اما همه‌ی این‌ها هم به غصه خوردن نمی‌ارزد. چرا این‌ها را برایت می‌نویسم؟ به خاطر این که نوشته بودی "دخترک من یک دریمر است، دریمر تمام‌وقت. ژن معیوب رؤیاپردازی را از من به ارث برده. و جهان‌اش؟ جهان‌اش اتوکَد است و تری‌دی و اسکچ‌آپ...".

حالا تو بگو به من، کدام‌یک از ما دریمر نبودیم؟ کدام‌یک از ما نمی‌نشستیم و آرزوهایمان را با دقت و حوصله نمی‌چیدیم؟ و کدام‌یک از ما را سراغ داری که دست ِ کم یک‌بار قصر آرزوهایمان زیر پای روزگار له نشده باشد؟ اما بعدش چه شد؟ یاد گرفتیم. یاد گرفتیم که دنیای ما، دنیای بی‌اعتباری است. با اقای یونیورس کنار آمدیم. بلد شدیم آرزوهایمان را دست و پا شکسته و هی هم‌چینی هم‌چینی جلو ببریم. از لحظه کیف کنیم. در لحظه زندگی کنیم. خود ِ من هنوز هم می‌ترسم. ترسم هم شبیه "ابوالقاسم جولایی" ِ فیلم ِ مسافر عباس کیارستمی‌ست. اما کنار آمده‌ام. میم روزهای بیست سالگیم نیستم. می‌دانم که هیچ‌چیز قرار نیست روی یک پاشنه بچرخد. همه‌ی این‌ها را نوشتم تا برسم به این حرف‌هایم. آیدا؟ هرچه‌قدر هم مراقب باشی و به قول خودت خواسته باشی بچه‌هایت را قورت بدهی، اما پیش خواهد آمد که دست ِ تو کوتاه است از روزگار. تو مسئول نیستی. ما آدم‌ها حتی مسئول کارهای خودمان هم نیستیم چه برسد به بچه‌هایمان. این حق ِ دخترک است که بدود، رویا ببافد، تلاش کند و سُر بخورد و با کله زمین بیاید. چه می‌شود؟ هیچ. نگاه به خودمان بیانداز. الآن بهتر از قبل زندگی می‌کنیم. درد و بیماری و جدایی و شکست و غم و دوری و چه و چه را از سر گذرانده‌ایم و رسیده‌ایم به این جا که داریم یاد می‌گیریم تازه. دخترک هم یاد می‌گیرد. یادت باشد فرانسیس را که دوست داشت دنیا را تحت ِ فرمان خود در بیاورد. رفت و رفت و رفت و آخر ِ فیلم بسنده کرد به "ها"ی آخر نام ِ فامیلیش و خوشبخت بود. دخترک هم یاد می‌گیرد. غم‌ات نباشد.

باز هم سپاس به خاطر تابلو و دست‌نوشته و دخترک و ایگرگ و خیلی چیزهای دیگر...
..
  




And nightmare begins..
یکی از بزرگ‌ترین قورباغه‌های زندگی‌مو قورت دادم دیروز. هنوز دست و پای قورباغه‌هه گوشه‌ی لُپَمه. دارم دیل می‌کنم باهاش. و از تلاش‌های خودم و تراپیست‌ام متشکرم هی همه‌ش.

پ.ن. از اتاق فرمان می‌فرمان «و از نوید». و طبعن از نوید. 
..
  



Saturday, November 22

Mellie: Every married couple alive pretends. They pretend they don't hate their in-laws or their husband's stupid jokes or their wife's laugh or that they don't actually love one of their children more than the others. Marriage is, well, it's almost all pretend. For everyone. That's the reality. That's what's real. Buying into the delusion that there's any other way to live together, to get through an entire life together, that's, well that's the fantasy. That's pretending.

Labels:

..
  




Abbey: Do you want to know what Olivia Pope would say?
Olivia: What would Olivia Pope say?
Abbey: "You don't get to run, you're a gladiator. Gladiators don't run. They fight. They slay dragons. They wipe up the blood and stitch up their wounds and they live to fight another day. You don't get to run."

Labels:

..
  



Friday, November 21

یقه‌اسکی مشکی پوشیده‌م با دامن کوتاه نوک‌مدادی و بوت بلند مشکی. جنس دامنه یه چیزی شبیه به ماهوته. شق و رق و صاف. خیلی کوپ‌ش خوبه و توی تن خیلی خوش‌فرم وای‌می‌سته. از وقتی موهامو سورمه‌ای کرده‌م لباس پوشیدن سخت شده برام. هر لباسی رو نمی‌شه با موهای آبی پوشید. رو آورده‌م به مشکی و سورمه‌ای و شومیزهای سفید چسبون و دامن‌های کوتاه و جین‌های دم‌پا و کفش‌های پاشنه‌بلند. لاک بی‌لاک. مانیکور ساده‌ی بی‌رنگ. بارونی‌های کوتاه مشکی و قرمز و شال نوک‌مدادی. 

این روزا خرمالو رو میزمه و سیب سبز. چای دارچین و تارت‌ زردآلوی قنادی لرد. از وقتی نوبل جمع‌ کرد رفت، موندیم بی‌پای‌آلبالو و بی‌کیک‌هویج. دلم واسه آقا پیره‌ی صاحب نوبل تنگ شده. هر بار منو می‌دید خوش‌حال می‌شد که گشت ارشاد نگرفته‌تم هنوز. می‌گفت خیلی جرأت داری تو دختر. می‌خندیدم که بابا مردیم از بس ترسیدیم. می‌گفت آره، تو اما خیلی دل و جرأت داری. تو این دو سال کلی رفیق شده بودیم با هم. حالا جاش طباخی باز شده اما. یه روز رفتم شیرینی بخرم ازش دیدم دیگه نیست. به همین سادگی.

این هفته با سه چهار تا جوون شارپ و خوش‌فکر قرار داشتم. با هر کدوم یکی دو ساعت گپ زدیم و کلی ایده و پروژه‌ی جدید اومد روی میز. یکی‌شون اومد گفت من با این پروژه‌ها اومده‌م این‌جا برای تو کار کنم. همین‌که توی این فضا باشم برام بسه. خندیدم که این‌جوری که نمی‌شه که. داشت جدی می‌گفت اما.

این ماه همه‌چی روون‌تر و آروم‌تر بود. بعد از هشت ماه گمونم بالاخره برگشتم حوالی جایی که باید باشم. همه‌چی از همون عصر جمعه و همون دسر دارچینی شروع شد راستش. آدمِ اینرسیَ سکون‌ام من. تا جایی که دستم می‌رسه همه‌چیز رو می‌زنم رو پاز، همه‌چی رو به تعویق می‌ندازم؛ اما جایی که دیگه رگ مسئولیت‌پذیری‌م تحریک شه، روی میزو خالی می‌کنم و می‌چسبم به کاری که باید انجام بدم. انرژی کار و انرژی خونه، دارن هم‌دیگه رو به موازات هم تشدید می‌کنن الان. خیلی کار دارم برای انجام دادن، قبول؛ اما گمونم همون‌جایی‌ام که باید و گمون‌ترم از پس‌ش برخواهم اومد. دستم خورده رو دکمه‌ی پلی، از همون بعد از ظهر جمعه.

تمام این سال‌ها روی خودم حساب کرده بودم همیشه. انگار وظیفه‌ی ابدی داشتم که همه‌ کار رو خودم انجام بدم. از پس همه‌چیز خودم به تنهایی بربیام. این چند ماه اما یاد گرفتم از دیگران کمک بخوام. روی کمک دیگران حساب کنم و این کمک‌ها رو به حساب ضعف شخصی‌م نذارم. نمی‌دونم چرا تا حالا چشم‌هام رو باز نکرده بودم ببینم آدم‌ها از هم‌دیگه کمک می‌خوان و روی کمک هم‌دیگه حساب می‌کنن و این کمک‌ها یه مشکل جدید نیست، یه اتفاق طبیعی و انسانیه. نمی‌دونم چرا تمام این سال‌ها فکر می‌کردم باید زورو باشم و خودم به تنهایی همه‌ی بار رو به دوش بکشم. سینگل‌مام بودن ازم یه زوروی قلابی و جزمی ساخته بود. حالا اما همه‌چی ساده‌تر و شیرین‌تر و انسانی‌تره. حالا احساس تعلق دارم به محیط دور و برم و صرفا یه رئیس پادگان نیستم. قدم فیلی‌ام از خودم. 

یه پیرهن کوتاه نوک‌مدادی چسبون پوشیده‌م با بوت بلند مشکی و ازین ژاکتْ نرمْ گشادای بلندْ روش. از وقتی موهامو سورمه‌ای کرده‌م لباس پوشیدن سخت شده برام. هر لباسی رو نمی‌شه با موهای آبی پوشید. از وقتی مسئولیت‌هامو با بقیه شر کرده‌م همه‌چیز ساده‌تر و انسانی‌تر شده. کم‌تر می‌ترسم و کم‌تر خودم رو در مرکز دنیا می‌بینم و بالطبع کم‌تر خودم رو در قعر چاه. داریم رو دو سه تا پروژه هم‌زمان کار می‌کنیم و یه روز هم که من نباشم سیستم به روال خودش ادامه می‌ده و من صرفا در جریان نتایج کار قرار می‌گیرم. از وقتی دست از سر حواشی و جزئیات برداشته‌م، تمرکز و انرژی بیشتری دارم. انگار تازه برگشته‌م شهر.

یه تاپ قرمز تنمه با شلوار خاکستری نرم اَبِرکرومبی و جوراب حوله‌ی و یه گرمکن نرم کلاه‌دار. دارم خورش قیمه درست می‌کنم برای ناهار فردا و پنه‌ی آلفردو برای امشب و کوکوی سبزی برای فردا شب که شنبه‌ست و باشگاه دارم و یازده شب می‌رسم خونه. دو تا استیتمنت نوشته‌م و اون‌قدر مغزم هنگه که هیچ کاری نمی‌تونستم باهاش بکنم جز آشپزی. میزْ گِرده رو سفارش دادم بالاخره. نمی‌دونم چرا سه ماه وایستادم تا سفارشش بدم. منتظر بودم کارای خونه تموم شه و همه‌چی آماده شه، بعد. یادم اومد اما هیچ‌وقت «سر فرصت» و «موقع‌ش که شد»ی وجود نداره. یادم اومدتر که «غنچه‌های گل سرخ را کنون که می‌توانی برچین... زمان سال‌خورده در گذر است و همین گلی که امروز لبخند می‌زند فردا خواهد پٓژمرد...»*. خدا می‌دونه که چه‌همه کلیشه به نظر میاد این «دم را دریاب» و آخخخخ که خدا می‌دونه چه‌همه فرصت‌های منحصر به فردی رو بابت همین غنیمت ندونستن امروز از دست داده‌م تا حالا. خیالم راحت بود فلانی که همیشه هست و ماه بعد فلان پروژه رو باهاش در میون می‌ذارم، غافل از این‌که پس‌فرداش از صفحه‌ی رادار زندگی‌م محو شد و هرگز فرصت اون هم‌کاری طلایی پیش نیومد. میز گرده رو سفارش دادم و شروع کردم به آشپزی. بعد باید لباس‌ها رو بریزم تو ماشین و انارها رو دون کنم. یادم باشه سر شام به دخترک و زرافه بگم منتظر اومدن روز موعود نمونن. از هیچ خرده‌تلاشی برای خارق‌العاده کردن امروزشون فروگزار نکنن. هیچ‌کس نمی‌تونه فردا رو پیش‌بینی کنه و هیچ‌چیز به اندازه‌ی فرصت‌های امروز، لغزنده و غیر قابل برگشت نیستن. من یه ملکه‌ی سابق کارهای ناتما‌م‌ام و هنوز بزرگ‌ترین زخم‌هام جزو پوشه‌ی به تعویق‌انداختن‌های مدام زندگی‌مه. اگه قراره با یه میز گرد ساده خوش‌حال باشیم بهتره همین امروز بخریم‌ش جای فردا، فردا یه هو می‌ری شیرینی بخری می‌بینی نوبل تبدیل شده به طباخی یا اصن دیگه داره میز گرد تولید نمی‌شه یا آدم‌ت دیگه به کل توی صفحه‌ی زندگی‌ت نیست. گاهی وقتا فردا عجیبْ دیره. اینو باید یادم باشه سر شام به بچه‌ها بگم حتمن.

*کتاب دم دستم نیست، اما گمونم شعر از والت ویتمن باشه و طبعا از کتاب «انجمن شاعران مرده».
..
  



Tuesday, November 18

یادم نیست کی کجا نوشته بود «غم درون جانم می‌خلد»، همان

بعد از بیماری‌ام بود گمانم، که «غمگین بودن» را ناخوداگاه جرم تلقی کردم. به محض بروز کوچک‌ترین اندوهی، ترس برم می‌داشت که نکند بیماری برگردد، نکند برگشته باشد. کوچک‌ترین بارقه‌ای از ترس، غم، یا اضطراب برایم نشانه محسوب می‌شد. خیال می‌کردم حالاست که باز بیماری حمله کند و از پا بیندازدم. چندماهی گذشت تا یاد بگیرم از خرده‌ترس‌ها و خرده‌‌غم‌ها و خرده‌مشکل‌ها نترسم. چند ماه‌تر گذشت تا دوباره یاد بگیرم غم و اندوه هم مانند سرخوشی، حسی مشروع و طبیعی‌ست. با کتمان کردن و فرار کردن و مواجه نشدن با غم، چیزی درست نمی‌شود. گاهی باید غم را پذیرفت و به رسمیت شناخت و فرصت داد به آن اندوه عمیق و تلخ، تا ته‌نشین شود، تا کم‌رنگ شود و چیزیْ حسیْ کسیْ دیگر جایش را بگیرد.

سوگواری، به رسمیت شناختنِ غم است، غمِ از دست دادن آن‌که/چه دوستش می‌داری، دوستش گرفته بودی. سوگوارم این روزها.
..
  



Saturday, November 15

لقا به تقلید قهرمان‌ها انگشت روی بینی گذاشت: «یواش! خبر می‌برند.»
گلرخ شانه‌یی بالا انداخت: «به درک! من یکی نمی‌ترسم.»
«می‌برندت پشت سیم‌ها.»
«فرق نمی‌کند. وقتی آدم نمی‌تواند حرف دلش را بگوید انگار پشت سیم است.»

خانه‌ی ادریسی‌ها --- غزاله علیزاده

Labels:

..
  




غصه، ذره‌ذره جمع می‌شود، بی‌خبر بروز می‌کند...

خانه‌ی ادریسی‌ها --- غزاله علیزاده

Labels:

..
  




«قول اونه که وقتی شرایط عوض شد بازم پاش وایستی».

تو این یکی دو ماه فکر می‌کردم نوشته‌هه قراره با این جمله شروع شه. اما نشد. ادامه‌ای نداشت. فکر کرده بودم پای حرفی که زده وای‌میسته، پای حرفی که زده بود وای‌نستاده بود؛ همین. نوشته، هیچ ادامه‌ای نداشت.

گاهی آدم‌ها در زندگی مجبورن به هزار و یک دلیل محکمه‌پسند، به هزار و یک دلیل که منطق محاسباتی‌ش درسته، پای حرفی که قبلنا زده‌ن نمونن. مجبور می‌شن اون کاری رو انجام بدن که مصلحت‌شون اقتضا می‌کنه. من؟ بله، من‌ هم اون هزار و یک دلیل رو می‌فهمم و درک می‌کنم، اما تصمیمِ نهاییِ اون آدمه که در نهایتْ مَنِشِ اون آدم رو برام تبیین می‌کنه.

یه‌جوری که انگار از همون اول هم نوشته هیچ ادامه‌ای نداشت. 
..
  




چند سال پیشا که شهرداری تازه شروع کرده بود به اجرای طرح تفکیک زباله‌ها، هفته‌ای دو بار ظهرا یه موزیک تو محل پخش می‌شد، آهنگ معروف بتهوون، که یعنی ماشین مخصوص جمع‌آوری زباله‌های خشک اومده و آشغالاتونو بیارین دم در. بعد از چند ماه هم شهرداری خسته شد و بی‌خیال طرح ماشین موزیکالش شد. از همون سال‌ها اما خونه‌ی ما طرح تفکیک زباله‌ها رو خیلی پی‌گیر و جدی شروع کرد و هم‌چنان هم ادامه می‌ده. امروز بعد از هزار سال دوباره اون آهنگ پخش شد تو محله. چند دقیقه بعد زنگ در خونه رو زدن و یه خانوم از طرف شهرداری شروع کرد به توضیح دادن که دوباره داره اون طرح اجرا می‌شه و سه‌شنبه‌ها ظهر زباله‌های خشک‌تون رو بیارید بیرون.

چند سال پیشا، یه شب حوالی ساعت دوازده، من در حالی که مست و خوش‌حال و روی ابرا بودم خونه‌ی یکی از بچه‌ها، صفحه‌ی موبایلمو نگاه کردم دیدم بیست و سه‌تا میسد‌کال دارم از خونه. اون سال‌ها بچه‌ها کوچیک‌تر بودن و مقررات خونه رو سفت و سخت رعایت می‌کردن و راس ساعت نه شب می‌خوابیدن، بنابراین بیست و سه تا میسد‌کال ساعت دوازده شب معنی‌ش می‌شد این‌که یا خونه ترکیده یا یکی مرده یا هم‌چه چیزی. در لحظه تمام مستی و سرخوشی‌م پرید و ابرها فرو ریختن و دلم هری ریخت پایین. زنگ زدم خونه. دخترک گوشی رو برداشت، خیلی شاکی‌طور از دست من که چرا تلفن رو جواب نمی‌دم. سراسیمه پرسیدم چی‌ شده حالا؟ گفت «هسته‌ی خرما جزو زباله‌های خشکه یا تر، و باید تو کدوم سطل انداخته بشه؟». بدیهتا حال اون لحظه‌ی من نیازی به توصیف نداره.

موزیک زباله‌های خشک که پخش شد، پرتاب شدم به دورانی که بچه‌ها چه کوچیک بودن و چه همه‌چیز پیچیده و سخت بود و چه یه موضوع کوچیکی مث هسته‌ی خرما می‌تونست حال منو به کل زیر و رو کنه. چه هزار سال گذشته بود و چه همه‌چیز این روزها بهتره بی‌که من حواسم باشه. پای آیفون برای خانوم شهرداری توضیح دادم طرح‌شون کارآمد نیست چون خیلیا مثل من اصولا این ساعت روز خونه نیستن و تو خیلی از آپارتمان‌ها مث ما زباله‌ها رو سرایدار هر شب میاد جمع می‌کنه می‌بره بیرون و قاعدتا تمام هفته زباله‌های خشک رو نگه نمی‌داره تو ساختمون و قاعدتاتر بهتره سطل‌های مخصوص تفکیک زباله بذارن و این‌ها، خانوم شهرداری هم با روی خوش حرف‌ها رو گوش کرد و یادداشت کرد و گفت به اطلاعات مقامات مربوطه می‌رسونه و ممنون از پیشنهاداتم و خدافظ. من اما گیر کرده بودم توی روزهای عجیب و سخت بازیافت.
..
  



Friday, November 14

نشسته بودیم به حرف و چای و یک‌جور شرینی دارچینی که طعم اگزاتیک فوق‌العاده‌ای داشت. نشسته بودیم حرف می‌زدیم و بعد از ظهر جمعه بود و آفتابی کم‌جان خودش را پهن کرده بود روی میز و آن پایین، پایین پای‌مان، یک هواپیمای کوچک سفید ایستاده بود.

حالا، هربار که حرف می‌زنیم، انگار لایه‌ای برداشته می‌شود از روی تمام زنگارهای قدیم. زخم‌ها را نمی‌گویم، زنگارها را می‌گویم. حالا، لابه‌لای حرف‌ها، گاهی يادم می‌آید که قصه چی بود، که چی شد. حالا از خلال روزها و بعد از ظهر‌های کم‌‌آفتاب و چای و کیک دارچین، روایت جدید از قصه‌مان را تماشا می‌کنم انگار. انگارتر تمام آن سال‌ها داشتم هیچ هیچ‌چیز را نمی‌دیدم من. 

شیرینی دوم را سفارش می‌دهیم با چای، چای داغ. پسرک خدمت‌کار سیگار تعارف‌مان می‌کند و بیرون آفتابی‌ست، آفتابی کم‌جان. طعم عجیبی دارد این شیرینی. کمی گردو و بیشتر دارچین و یک‌جور مایه‌ی کِرِم‌طور که نمی‌دانم چیست اما به غایت مطبوع و خوش‌طعم است. یک‌جور طعم متفاوت و اگزوتیک. انگار روایت تمام آن سال‌ها باشد و حالای این روزهای آفتابیِ کم‌جان.

خانه که می‌رسم بهترم. گرم‌کن طوسی قرمزم را می‌پوشم می‌روم سراغ پختن شام، پنه‌ی آلفردو با خامه‌ی مبسوط. یقینا بهترم و یقینا‌تر دنیا امروز عصر جای بهتری‌ست.
..
  



Sunday, November 9

می‌خواهم بچه‌هایم را قورت بدهم

وارد مطب که شدم و سلام که کردم و پرسید خب چه خبر از آیدا، گفتم «می‌خوام بچه‌هامو بخورم دکتر». غش‌غش زد زیر خنده و گفت بشین به زبون لُری توضیح بده یعنی چی. شما وبلاگ‌نویسا مریضی‌هاتونم می‌پیچونین تو هزارتا کلمه‌ی عجیب غریب. گفتم دکتر اصن دارم از ایهام و استعاره استفاده نمی‌کنم، لیترالی می‌خوام بچه‌هامو بخورم. گفت از فرط خشم یا محبت؟ گفتم محبت. غش‌غش‌تر خندید که هااا، همون پس، چون علائم انسانی در خودت مشاهده کردی پنیک کردی و وقت اورژانس گرفتی ببینی چته. گفتم دکتر آخه... گفت بشین آیدا، داریم تو مسیر درست پیش می‌ریم.

تمام هفته‌ی قبلش فلج شده بودم. حاضر نبودم از خونه تکون بخورم. حاضر نبودم بچه‌ها لحظه‌ای از صفحه‌ی رادارم محو شن. اول فکر کرده بودم به خاطر ماجرای اسیدپاشی به‌ هم ریخته‌م، بعد که ادامه پیدا کرد اما، حسابی نگران شدم. تمام خونه رو سابیده بودم. همه‌جا رو برق انداخته بودم. یخچال پر بود از غذاهای مختلف و سالاد و ماست‌وخیار و سبزی‌خوردن و تیرامیسو و میوه و آب‌میوه‌ی طبیعی و الخ. صبح که صدای در میومد به نشانه‌ی رفتن بچه‌ها، قلبم مچاله می‌شد و استرس تمام مغزم رو پر می‌کرد تا وقتی دوباره کلید بندازن بیان تو. اگر ویتامین‌هاشونو نمی‌خوردن دنیا برام به آخر می‌رسید. نگاه‌شون که می‌کردم تمام دلم از فرط محبت می‌پیچید به هم و مدام حالت تهوع داشتم. دلم می‌خواست شبا بیان رو تخت من زیر پتوی من بخوابن. دلم نمی‌خواست از شعاع چند متری‌م دور بشن. کتاب‌مو برمی‌داشتم می‌رفتم تو اتاق یکی‌شون می‌شِستم به خوندن. عذاب وجدان داشتم که دارم پرایوسی‌شونو مختل می‌کنم و هم‌زمان از فرط عشق اشک تو چشام جمع می‌شد و دلم می‌خواست ساعت‌ها بشینم نگاه‌شون کنم. دلم می‌خواست از جام تکون نخورم و بچه‌ها هم از جاشون تکون نخورن و دنیا همون‌جا متوقف بشه. می‌دونستم که نمی‌شه بنابراین با اشتیاق غریبی دلم می‌خواست قورت‌شون بدم برشون گردونم تو شکمم تا بتونم کاملا ازشون محافظت کنم. اولاش فکر کردم تهوع دارم و این علاقه به خوردن بچه‌ها مال حالت تهوع‌مه. بعد که ادامه پیدا کرد اما، اشتیاق مفرط و میل غریب به محافظت از بچه‌ها، به خوردن‌شون و مواظب‌شون بودن تا ابد، پنیک کردم. تا حالا این درجه از رقت عواطف و احساسات رو تجربه نکرده بودم. احساس کردم دارم مدارج جدیدی از جنون رو در‌می‌‌نوردم و سریع زنگ زدم به تراپیست‌م.

نوید می‌گه همین یه قلمو کم داشتیم صبح به صبح زنگ بزنیم به بچه‌هات ببینیم خوردی‌شون یا نه.

تراپیست‌م می‌گه بالاخره بعد از بیست سال، داری از رییس پادگان بودن تغییر سِمَت می‌دی به مادر بودن. می‌گه این بهترین و انسانی‌ترین جمله‌ای بوده که تو این مدت ازت شنیده‌م. می‌گه تلاش‌های من و بچه‌ها جواب داده و بالاخره داری از موضع سوم‌شخص‌ت نسبت به مفهوم خانواده فاصله می‌گیری و داری خودت رو عضوی از خانواده حساب می‌کنی.

چند ماهی می‌شه که بچه‌ها هم می‌رن پیش تراپیست‌ام. تغییرات ایجاد شده هم طبعا محصول اونا و دکتر و شرایط محیطیه. چند ماهی می‌شه که دیگه صرفا قوه‌ی مقننه و مجریه نیستم. آدمی‌ام که صرفا مامور و معذور نیست. آدمه و تا حدی تابع شرایطه و تا حدی تابع اطرافیانه و داره سعی می‌کنه کمی منعطف باشه و این‌قدر همه‌چی رو با فاصله -انگار که جزئی از من نباشه- نگاه نکنه. همه‌چی جدیده برام، و نتیجه‌‌ش، هنوز که اوایل راهیم حتا، داره به یه جمع سه‌نفره‌ی خوب منجر می‌شه که تا قبل از این من توش عضو نبوده‌م انگار هیچ‌وقت. 

گاهی فکر می‌کنم کاش مامان‌های ما هم زمانی که ما نوجوون بودیم به فکر تراپی می‌افتادن؛ به فکر «کمک‌گرفتن».

«کمک گرفتن» و «روی کمک آدم‌ها حساب کردن» و «به کمک آدم‌ها اعتماد کردن» هم ازون مفاهیم جدیدیه که دارم روش کار می‌کنم. که اصلا گاهی فکر می‌کنم انگار تا قبل از این دو سه سال من زندگی نکرده‌م. که انگارتر اولین بارمه دارم با یک سری از مفاهیم بدیهی زندگی مواجه می‌شم. یه زمانی دم از «تجربه‌ی زیسته» می‌زدم، حالا اما پیش خودم فکر می‌کنم تجربه‌‌ی زیسته‌م کجا بود اصلا. تمام سی و پنج سال گذشته تو کلونی خود-ساخته‌م زندگی کرده بودم، با اِلِمان‌ها و قوانین و خط و مرزهای شخصیِ خود-ساخته‌م، و فکر می‌کردم دتس د لایف. کره‌ی شمالی‌ام از خودم.

حالا؟ حالا از قصر خیالی‌م اومده‌م بیرون و پاهام رو گذاشته‌م رو زمین و همه‌چیز برام تازگی داره هنوز. (بعله، چند ساله که همه‌چی برام تازگی داره. که اصلا من استاد کش دادن برهه‌‌های حساس کنونی‌ام و استاد کش دادن دوره‌های موقت کنونی به دوران جدید دائمی)! فلذا نگرانم تا پنجاه سالگی‌م هم هم‌چنان یه سری مفاهیم برام تازگی داشته باشن در زندگانی. چه رقیقم و چه دیرمه کلا.
..
  



Monday, October 20

درس‌هایی که آی‌اواس به من آموخت

 زنگ زده‌م به علیرضا، می‌پرسم مدل آی‌مک‌ت چیه؟ می‌گه اپل‌ه. خنگ عزیز دل من. هر چی از اون‌ور نابغه‌ست، از این‌ور راحته. می‌پرسم لااقل بگو چند اینچیه؟ می‌گه خیییلی بزرگه. از اطلاعات مفیدی که به‌م داده تشکر می‌کنم و زنگ می‌زنم به آقای اپل.

 رامین یه پستی نوشته در باب آی‌اواس و آرامشی که «همان‌همیشگی» به آدم می‌ده و لابد بین خطوط‌ش هم می‌خواسته از وفاداری و گارانتی و خدمات پس از فروش و الخ بگه که نگفته. طبق روال همیشه‌ش هم یکی دو تا نکته رو گفته و از بسط و تعمیم‌ش دررفته و همه‌چی رو واگذار کرده به هوش مخاطب.

 «از شما چه پنهان من یک درگیری مزمنی هم داشتم همیشه‌ی تاریخ بین آی‌اُاس و اندروید. بعد برای خودم هی نشستم تامل کردم و تاملات. که آی‌اُاس چقدر خود خود ایدئولوژی است، به همان همان‌همیشگی و آرامش خیال و جامعی. که بشینی برای‌ت یک پکیج آماده و کامل بیاورند و تو لم بدهی و فکر نکنی و پریشانی نکنی و همه‌ی آن‌چه به‌ترین است برای‌ت مهیا باشد. دل بدهی و امن و وفادار باشی که یکی آن بالا هست که به‌ترین‌ها را برای‌ت فراهم کرده. گیرم چهارتا چاله‌چوله هم داشته باشد. به کلیت‌ش می‌ارزد دیگر. آن طرف هیاهوی اندروید است و دلواپسی و هیجان و ریزریز تجربه‌های جالب و گوشی‌های رنگ‌ووارنگ هرروزه. جوری که هیچ‌وقت خیال‌ت راحت نیست که به‌ترین را دست‌ت گرفته‌ای.»

برای من اما آی‌اواس، بیش از اون‌که لذت «همان‌همیشگی» باشه، لذت تصمیم نگرفتنه. تصمیم نگفتن بین هزار و یک انتخاب ممکن. برای منی که یه عمر بین گزینه‌های مختلف می‌بایست تصمیم بگیرم و می‌بایست پای تصمیم‌ام بایستم و همیشه نگران باشم نکنه می‌تونستم تصمیم بهتری بگیرم که نگرفتم، آی‌اواس نقش آقای کا رو داره تو زندگی‌م. بهش اعتماد کامل دارم و بی‌که توی کارش دخالت کنم گذاشته‌م یه سری از تصمیم‌های مهم زندگی‌مو اون به جام بگیره، ساموار. ازش بازخواست نمی‌کنم، پرس و جو نمی‌کنم هم. فقط وقتی می‌گه فلان کار رو انجام بده انجام می‌دم و این‌که نباید به هزار و یک حاشیه فکر کنم برام به غایت لذت‌بخشه. می‌دونم یه آدم دیگه هست که مورد اعتمادمه و جام می‌تونه تصمیم بگیره. فوقش آدم مجبور باشه بین ۲۱ یا ۲۷ اینچ، یا گرافیک ۴ یا هشت انتخاب کنه. آی‌اواس گزینه‌ها رو به حداقل می‌رسونه و آرامشی که به من می‌ده از جنس «همون‌همیشگی» نیست از قضا، از جنس اعتماده. اعتماد به انتخابی که لزومن قرار نیست توی تمام دیتیل‌هاش منم دخیل باشم. لازم نیست سر از تمام ساز و کارش در بیارم. هست و حالش رو می‌برم. اصلن‌تر به عنوان یک دیتیل‌مانیتوریستِ گیک، اخیرا تصمیم گرفته‌م دیگه روی دیتیل‌ها نظارت نکنم. کارها رو بسپارم و اعتماد کنم. هنوز و هر روز با این وسوسه درگیرم که چک کنم دیتیل‌ها رو، مطمئن شم همه‌چیز به خوبی وقتی که خودم هستم انجام می‌شه یا نه؛ خودمو کنترل می‌کنم اما. آگاهانه و آی‌او‌اس‌طور اعتماد می‌کنم. حضور نگار، این روزا، خیلی کمک کرد به تمرین عدم نظارتم روی جزئیات. نگار از اون موجودات کم‌یابیه که حضورش تو همین یکی دو ماه بخش بزرگی از دغدغه‌هام رو حل کرده. نوع کار رو می‌شناسه و زبان کار رو باده و مسئولیت‌پذیره و در کسری از ثانیه اعتمادت رو جلب می‌کنه. می‌دونی با یه‌جور آی‌اواس طرفی. یا مثلاتر پَکی که با مرجان بستیم. روزای اول نشستیم استراتژی‌مون رو درآوردیم و بعد من رفتم پی کارم و الان یه پک شسته‌رفته دارم که مطمئن‌ام اگه قرار بود خودم انجام‌ش بدم بخش بزرگی از فضای ذهنی‌م رو اشغال می‌کرد و از باقی کارهام می‌موندم. اما ساز و کار مرجان و ادبیاتش جوری بود که اعتمامو جلب مرد و از نتیجه‌ش راضی‌ام. خلاصه که تمرین بزرگ این روزام، پیدا کردن آی‌او‌اس‌های دور و برمه. آدمایی که بتونی دربست به‌شون اعتماد کنی و مطمئن باشی از عهده‌ی کار برمیان، فوقش به قول رامین با دو سه تا چاله‌چوله.

 لذت دیگه‌ی آی‌اواس، سینک بودن تمام دیوایس‌های آدمه. از موبایل و آی‌پد گرفته تا لپ‌تاپ و آی‌مک. بی‌که حضور تو نقش پررنگی داشته باشه، سیستم‌ت رو که درست انتخاب کرده باشی، اجزای زندگی‌ت خودشون با هم چفت می‌شن. با هم معاشرت می‌کنن. با هم کنار میان. دیشب تو باشگاه، آقای کا اومده بود وایستاده بود بالای سرم که آفرین، چه حرکتات درست شده و چه داری خوب ورزش می‌کنی. بعد وسطای گپ زدنامون گفت فلانی رو دیده و با هم معاشرت کرده‌ن و شروع کرد به تعریف از اون آدم. در حالت عادی، در زندگی قبلی، همیشه نگران معاشرت و روبروشدن آدم‌های مختلف زندگی‌م بودم. این روزا اما، سیستم عامل‌ت که قابل اعتماد باشه، باقی آدمای زندگی‌ت خودشون بی‌دخالت تو با هم سینک می‌شن و تو لازم نیست هزار خرده‌رابطه رو مدام سنتز کنی و هندل کنی و الخ. علیرضا می‌گه با این رویه‌ای که در پیش گرفتی این روزا، یا می‌زنی همه رو می‌ترکونی یا واقعا داری شعبده‌بازی می‌کنی. خودمم نمی‌دونم هنوز. زمان جوابمو می‌ده. اما می‌دونم دیوایس‌هامو لااقل درست چیده‌م. اون وسطا چیزی که از خانواده‌ی اپل نباشه ندارم. هزینه‌ی زیادی داده‌م بابت‌ش، گرونن و لاکچری‌ان و متفاوتن و الخ، با هر برنامه‌ی معمول‌ای به راحتی کنار نمیان و زبان خاص خودشون رو دارن، اما عوضش محیط‌م رو آروم و قابل اعتماد می‌کنن. «همان‌همیشگی» هم که نباشن، اگه سیستم عامل‌شون درست‌درمون باشه، خودشون خیلی بالغانه می‌گردن راه سینک‌شدن‌شون با هم رو پیدا می‌کنن، بی‌دخالت من. و آخخخخ که چه این‌همه به جزئیات کار نداشتن، لذت‌بخشه برام این روزا.
..
  



Friday, October 17

00:00

از پشت مبلی که نشسته بود روش داشتم رد می‌شدم که بوی ادوکلن‌اش پیچید در مشامم. شانل بلو. ایستادم. دست‌هام را از دو طرف سر حلقه کردم دورش، همان‌جور که نشسته بود، از پشت، و بویش را بو کشیدم. سرش را کرد بالا رو به من که یه بوس بده ببینم کره‌بز. داشتم از پشت مبلی که نشسته بود روش رد می‌شدم که بوی ادوکلن‌اش پیچیده بود در مشامم ایستاده بودم دست‌هایم را از دو طرف حلقه کرده بودم دورش سرش را آورده بود بالا و یک جفت لب مرا برده بود به خاطرات سال‌های قبل، خاطرات بوی شانل بلو. و آخخخخ که هیچ هیچ هیچ‌چیز قدر طعم این یک جفت لب آشنای قدیمی مرا به ذات بوسه دوباره مؤمن نمی‌کند.
..
  




مرد رو به در خروجی دوید: «من از این خانه می‌روم.»
قهرمان یونس روی صندلی جابه‌جا شد: «کجا می‌روی؟ از خودت فرار می‌کنی؟ همه‌جا آسمان همین رنگ است.»
وهاب به ماه تمام، فراز کاج خیره شد: «این جماعت غربتم را به نهایت می‌رسانند.»
یونس تبسمی کرد: «پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاری‌ای نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.»

خانه‌ی ادریسی‌ها --- غزاله علیزاده

Labels:

..
  




بروز آشفتگی در هیچ خانه‌یی ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوب‌ها، تای ملافه‌ها، درز دریچه‌ها و چین پرده‌ها غبار نرمی می‌نشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزاء پراکندگی را از کمین‌گاه آزاد کند.

خانه‌ی ادریسی‌ها --- غزاله علیزاده

Labels:

..
  



Thursday, October 16

دفتر قرمزه رو که شروع کردم، وبلاگه تحت‌الشعاع قرار گرفت طفلی. همه‌شم تقصیر دفتر قرمزه نیست البته. روال زندگی‌م خیلی تند شده این روزا. صد و هفت‌تا ای‌میل جواب‌نداده دارم و کلی کار نکرده و کلی هندونه‌‌بلندکردن هم‌زمان. دو سه هفته‌‌ای به کل وقت نمی‌کردم بشینم پای کامپیوتر. زندگی‌مم این‌قدر پراتفاق شده که اصن نمی‌دونم کجاشو بنویسم. دفتر قرمزه اما، شد وبلاگ مخفی‌م. تقریبا از همون شبی که علیرضا دادش بهم همیشه تو کیفمه و اول هر یادداشت‌ش یه شماره داره و دارم جوری می‌نویسم‌ش که انگار وبلاگ نیست. راحت‌ترم توش. فعلا بی‌سانسور می‌نویسم تا بعد ببینم چی‌کار می‌خوام بکنم باهاش. 

برنامه رو جوری چیده‌م که از شنبه لپ‌تاپ نبرم با خودم دیگه. حالم با خونه خوبه. برای گالری دو ست کامپیوتر خریده‌م و مهم‌ترین قدم این چند وقته تفکیک کامل گالری و زندگی‌ شخصی‌م بوده. الانم دو نفرم. یا حتا سه نفر. یکی‌م روزا می‌ره سر کار و گالری رو اداره می‌کنه، یکی‌م مامان و مدیر خونه‌ست و زندگی سه‌نفره‌مون رو ران می‌کنه معاشرت می‌کنه با جوجه‌ها آشپزی می‌کنه هم‌زمان هزارتا خواسته‌شون رو برآرده می‌کنه، یکی هم آیداست که اون وسطا دنبال شخصی‌سازی روزهای جدیدش می‌گرده. این روزا روزای پر کار دو نفر اوله. آیدا فعلا باید به اون دو تا کمک کنه تا ببینیم بعدنا کی می‌تونیم براش یه کمی وقت دست و پا کنیم. آقای کا معتقده روال زندگی‌م باید همین باشه و تا حالام که این‌جوری نبوده از تنبلی‌م بوده. من اما دلم برای آیدابودن‌ام تنگ می‌شه هی. برای تئاتر رفتن و مدام فیلم دیدن و زیر نور آفتاب ظهر کتاب خوندن و هیچ کاری نکردن. دلم برای وبلاگ و زندگی غیرواقعی تو ابرام تنگ می‌شه هم. تا حالا این‌همه واقعی زندگی نکرده بودم.

چند ماه پیش بعد از یه دوره‌ی زیادی واقعی، تصمیم گرفتم کمی خل‌خلیسم جادویی رو به زندگی واقعی تزریق کنم. اولش ترسیدم. گفتم با دم شیر بازی نکنم. اما دیدی آدم یه چیزایی که رد می‌کنه چه‌همه نترس می‌شه؟ چه یاد می‌گیره اصول زندگی واقعی رو هم به سخره بگیره؟‌ چه تحت تاثیر فیلما با کله می‌ره تو شیکم ماجراجویی و با خودش می‌گه فوقش نمی‌شه دیگه؟ الان وسطای یه ماجراجویی واقعی‌ام. دیگه ابزارم شعارای قشنگ دادن و قایم شدن پشت کلمه‌ها نیست. این‌دفه شمشیر کیل‌بیل دستمه. اولاش می‌ترسیدم، حالا اما ترسمم بفهمی‌نفهمی ریخته. دارم تو «ماجرا» زندگی می‌کنم. خدا می‌دونه این فیلمایی که دیده‌م آخر عاقبت‌مو به کجا برسونه.

خانواده‌ی محترم رجبی هم بی‌تاثیر نبوده‌ن تو روال اخیر زندگی‌م. آدمای انگشت‌شمار نازنینی که هر کدوم‌شون یه کوه بوده‌ن پشتم. تک‌تک‌شونو از همین وبلاگ دارم. مهم‌ترین دارایی‌ زندگی‌مه این وبلاگ و آدماش. هنوز غول چراغ جادومه و هنوز داره آرزوهامو برآورده می‌کنه.

کامیار می‌گه باید واسه خودت آرزوی جدید دست و پا کنی دختر. تو دفتر قرمزه نشستم پلان آرزوی جدیدمو نوشتم. هنوز می‌تونم تخیل کنم و هنوز می‌تونم سناریو بنویسم. نیشم باز شد. برای رسیدن بهش اما دهنم صافه.
 
برنامه‌م اینه که تو یکی دو ماه آینده کم‌تر وبلاگ بنویسم و بیشتر دفتر قرمزه. کنجکاوم ببینم چی از توش در میاد. ممکنه هم هیچ فرقی با وبلاگ نکنه‌ها. اما همون مقاومت در مقابل وسوسه‌ی پابلیش و همون حذف نگاه آبزرور حین نوشتن می‌تونه تجربه‌ی مهمی باشه برام. اونم برای منی که نوشتن فقط و فقط تو وبلاگ معنی می‌ده ولاغیر.

خونه سرد و آرومه. دو ماه از برنامه‌هام عقبم اما دارم حین عقب بودن طبق برنامه می‌رم جلو. «برنامه» ازون چیزاییه که وفادار بودن بهش جزو سخت‌ترین امور زندگی‌مه. یه سال باید وفادار بمونم. سخته اما تلاشمو می‌کنم.

در همین لحظه حس خیانت دارم به دفتر قرمزه. نوشتن تو وبلاگ بکارت دفتره‌رو داره زیر سوال می‌بره. دلم برای ادیتور بلاگر تنگ شده بود اما.

پر از نوستالوژی‌ام و پر از وسوسه و در کمال شگفتی، مث‌که هنوز پر از شهوت زندگی کردن‌ام. هاه.
..
  



Saturday, September 27

هنوز از حیاط وارد سالن نشده‌ام که دستی می‌پیچد دور شانه‌هایم. شب‌های لواسان سرد شده. صدای موزیک مرا یاد سکانس افتتاحیه‌ی «زیبایی بزرگ» می‌اندازد. می‌روم سرم را بچرخانم که زبری ته‌ریش‌اش را می‌کِشد روی صورتم. قلبم کمی تند می‌زند. دو سالی می‌شود هم‌دیگر را ندیده‌ایم. چشم‌هایم می‌خندند توی صورتش. ته‌مانده‌ی شالم را از گردنم می‌کشد می‌پیچاند دور دست‌اش. می‌رویم تو.

میزبان زن شاد و شوخی‌ست که خوب بلد است میهمانی‌هایی چنین شلوغ را اداره کند. میهمانی از میانه گذشته و صدا به صدا نمی‌رسد. مدام یاد زیبایی بزرگ می‌افتم. مردان جذاب و جاافتاده و خوش‌پوش با ادوکلن‌های نفس‌گیر و زن‌های بلند و باریک و شات‌ها و سیگارها و سیگاری‌ها. یک سیگاری دیگر می‌پیچانَد برایم. توی صورتش می‌خندم. می‌رویم طبقه‌ی بالا.

آخر شب‌های این‌جا مطبوع است. غریبه‌ها می‌روند و من تنها غریبه‌ی میان خودی‌ها می‌مانم. میزبان زن گرم و مهربانی‌ست که عاشق من است و محال است بگذارد به این زودی برگردم تهران، هربار. حال‌مان خوب است. با مزه‌ها و سالادها و چندپر کباب بازی‌بازی می‌کنیم بی‌که چیزی بخوریم. نشسته‌ایم دور میز شام. بی‌وقفه حرف می‌زنیم و گاهی زبری ته‌ریشش را می‌کشد روی سرشانه‌هام و می‌خندم و می‌روم که پس‌اش بزنم مچ دستم را آرام می‌پیچاند. می‌رویم روی تراس.

حالا هوا حسابی سرد شده. میزبان خوش‌سلیقه‌مان چند شمع روشن کرده و مبل‌ها را گذاشته روی تراس و بساط کنیاک و سیگار و حرف‌های خودمانی نیمه‌شب. نشانده‌ام روی پاهاش و پیشانی‌ام را تکیه داده به گونه‌هاش و به آرامی بحث را می‌پیچاند آن‌جا که دلش می‌خواهد. خنده‌ام می‌دود توی صورتش. می‌رویم تهران.

عاشق این خنکای دم صبح‌ام. باد از لای پرده‌ها می‌وزد تو و من خودم را می‌پیچانم لای ملافه‌ها. حرف‌ها و خنده‌هامان بند نمی‌آیند انگار. سیگاری روشن می‌کند برای هر دوی‌مان. دو سه تا پسته با یکی دو جرعه آب‌جو. دستم را گونیا کرده‌ام زیر سرم سرش را جا داده زیر بغلم باد می‌وزد سردمان می‌شود حرفی نمی‌زنیم و در سکوت سیگار را دست به دست می‌کنیم. دو سالی می‌شد ندیده بودم‌اش. نذر کرده‌ایم بیدار بمانیم تا کله‌پاچه‌ی صبح، تا آفتاب که بزند حرف بزنیم. چند ساعت بعد، ساکتْ جوری که بیدار نشود می‌روم خانه.
..
  




هر بار که به دخترکم می‌گویم جلوی مردهایی که توی خیابان متلک می‌گویند بایستد و داد بزند و گوینده را واردار کند به معذرت‌خواهی، هر بار که به دخترکم می‌گویم مقابل مزاحمت‌های کلامی و غیرکلامیْ خاموش نماند و اعتراض کند، هر بار و دقیقا هر بار از همین می‌ترسم؛ از همین می‌ترسم که بالاخره روزی برسد که به دخترک بگویم سرت را بینداز پایین و بی‌حرف بگذر، به استرس و دردسرش نمی‌ارزد.

 از متن:
«...نوشتم که من می دانم ما نمی توانیم این کشور را تغییر دهیم، اما می ترسم حتی نتوانیم فضای دفتر خودمان را هم کنترل کنیم. که روزی بالاخره همه ی ما تن دهیم به شرایط و به دل آرا بگویم: لطفن ساعت چهار و نیم برو خانه، چون به دردسر جنگیدن با مردهای این دفتر/یا حتی بقیه ی زنها، نمی ارزد.»

مطلب کامل را این‌جا بخوانید.

Labels:

..
  




..
  



Friday, September 26

بعضی آدما هم هستن در زندگانی، که ساخته شدن واسه فوقش چهار پنج ساعت در هفته. بیشترش فقط می‌شه اصطکاک. اصطکاک و غلظت و تنگی نفس الکی. رابطه‌هه قرچ قرچ صدا می‌ده و آلارم می‌زنه و چراغ زرد و نارنجی و چه و چه. نکنیم آقایان خب، نکنیم.
..
  




خسته و خوبم. به قدر دو هفته کار کردم توی این دو روز. کاری که هزار سال از زیر انجام دادنش در می‌رفتم رو بالاخره دارم انجام می‌دم و یکی از ناتمام‌ترین کارای زندگی‌م بالاخره ظرف یکی دو ماه آینده تگ‌ش بسته می‌شه. یعنی چه تگ‌ش بسته بشه چه نشه به هر حال آی دید مای بست. 

یکی تو اینستاگرام برام کامنت گذاشته بود تو از اون ملکه‌ی‌کارهای‌ناتمام‌بودگی چه‌جوری به این نظم و ترتیب رسیدی؟ جوابش رو اگه این‌قدر خسته نبودم الان می‌نوشتم. اما بمونه واسه یه پست دیگه. عجالتا موفق شده‌م پروسه‌ی خارش مغزی تا تصمیم تا اجرا رو به دو روز تقلیل بدم و جای تقدیر دارم.

جوجه‌ها چشاشون داره برق می‌زنه. خسته و خوب و راضی‌ام.
..
  



Thursday, September 25

Kill Bill

یک روزهایی هم هست در زندگانی، که دو جفت چشم درشت و براق به تو خیره می‌مانند و از تو یک ماده‌گرگ می‌سازند. دارم دندان‌هایم را تیز می‌کنم چنگال‌هایم را سوهان می‌کشم می‌روم بایستم پشت سر آن دو جفت چشم درشت و براق. گاهی نایس بودن و محترم بودن و شریف بودن جواب نمی‌دهد. گاهی آدم یاد می‌گیرد فراتر از تمام این‌ها، مهمْ ایستادنْ پشت سر آن‌هایی‌ست که دوست‌شان داری، حمایت‌گر بودن است و به خاطرشان جنگیدن و حق را گرفتن، حق را پس گرفتن.

این روزها یاد گرفته‌ام ساپورتیو بودن و بودن پشت سر کسی، ماندن پای کسی، با کنترل از راه دور نمی‌شود. تلفن و ای‌میل و جملات قشنگ و عاشقانه به کار نمی‌آید. باید باشی با گوشت و پوست. باید بداند که آمده‌ای که باشی، که بمانی، که آستین بالا بزنی و کمک کنی. هیچ چیز به قدر گرمای تَنِ آدمی که آمده و آستین‌هایش را بالا زده، قوت قلب نیست. 

دارم یاد می‌گیرم حمایت‌گر باشم؛ نه روی کاغذ، روی زمین. دارم دندان‌هایم را تیز می‌کنم چنگال‌هایم را سوهان می‌کشم بروم بایستم پشت سر آن دو جفت چشم درشت و براق. 
..
  



Saturday, September 20



سینما-نقاشی»، نقاشی میوه ممنوعه سینما»  ​

هستند کسانی که احساس می‌کنند فیلم به تاریخ هنر تعلق ندارد، اما راست این است که فیلم‌سازان در اغلب موارد از آثار نقاشی برای شکل‌دادن یا غنابخشیدن به معنای کارهای خویش بهره می‌گیرند. بدین اعتبار تاریخ هنر در فیلم‌های سینمایی حضور دارد هرچند نقاشی در حکم میوه‌ ممنوعه میل سینما بوده است چرا که نقاشی بر خلاف سینما بیشتر با خلاقیت و هنر متعالی پیوند دارد تا با تکنولوژی و فرهنگ توده‌ای و عامه‌پسند.
این رابطه عشق و نفرت میان سینما و نقاشی پیچیده‌تر هم می‌شود زیرا تاریخ هنر گرایش دارد ورای مرزهای یک متن یا مقاصد و نیات یک فیلم‌ساز قرار گیرد. برای روشن‌کردن زیبایی مواجهه میان سینما و نقاشی، مطالعه سرچشمه‌های الهام یک فیلم اصلاً تکافو نمی‌کند:
باید تمامی مؤلفه‌های ممکن فرهنگ بصری را تخیل کرد که یک فیلم به لطف گردش در همه عرصه‌های آن فرهنگ قدرت دارد آن‌ها را به درون مدار متن خویش جذب کند. باید درهای فیلم‌پژوهی و مطالعات سینمایی را به روی تاریخ هنر باز کرد. رشته‌ی علمی تاریخ هنر دیگر نمی‌تواند فیلم‌پژوهی را نادیده بگیرد چرا که ظهور سینما معنای واژه «هنر» را برای همیشه تغییر داده است و هم‌چنین معنای واژه «تاریخ» را.

از مقدمه کتاب سینما و نقاشی، نوشته آنجلا داله واچه
..
  




زندگی برای دریمرها جای دیگری‌ست؛ جای دیگری جز روی زمین. دریمرها دنیا را و سال‌ها را و روزها را و مکان‌ها را و آدم‌ها را «خیال» می‌کنند، تکه به تکه‌شان را در ذهن‌ می‌سازند، سه‌بُعدی؛ سپس بارها تصاویر سه‌بعدی‌شان را می‌چرخانند و توی نورهای متفاوت، با زوایای متفاوت تماشای‌شان می‌کنند. دریمرها زندگی‌شان توی اسکچ‌آپ می‌گذرد، توی فضایی شبیه به جهانِ اسکچ‌آپ. در لحظه نقشه‌ی دو‌بعدی عمق می‌گیرد و نما و مقطع و پلان و چیدمان و متریال و همه‌چیز. تکه‌ی بزرگی از روز دریمرها توی مغزشان، توی ست‌آپِ اسکچ‌آپ‌طور ذهن‌شان می‌گذرد.

و بعد؟ و بعد دریمرها راحت‌تر می‌شکنند. شکست‌شان جور دیگری‌ست. قبل از این‌که خورده باشند زمین، زمین واقعی، و قبل از این‌که زانوشان زخم برداشته باشد، زخم واقعی؛ بلدند بشکنند. کافی‌ست کسی لیوان چای‌ش را برگردانَد روی پلان‌شان، کافی‌ست کسی فایل نقشه‌شان را بی‌که سیو کند ببندد؛ می‌شکنند. رؤیای‌شان را که بگیری، می‌خورند زمین. نفس‌شان تنگی می‌کند. انگار هوا را ازشان گرفته باشی.

بعدتر؟ دخترک من یک دریمر است، دریمر تمام‌وقت. ژن معیوب رؤیاپردازی را از من به ارث برده. و جهان‌اش؟ جهان‌اش اتوکَد است و تری‌دی و اسکچ‌آپ. با همان دقت و اتوکشیدگی کَد، اجزای‌ دنیایش را می‌چینَد و بعد می‌بَرَدِشان توی اسکچ‌آپ و صدتا اسکیس می‌زند در کسری از ثانیه، دستْ‌آزاد. نقشه‌ها را پرینت می‌گیرد و می‌اندازد روی مقوای ماکت، روی بالسا، روی کاغذهای گرم‌بالای کهنه؛ و ماکت می‌سازد، با جزئیات، پُر-پرداخت. گاهی که من و زندگی دست‌مان برسد، تشویق‌اش می‌کنیم، برایش هورا می‌کشیم، گل از گلش می‌شکفد و باز توی جهان سرخوش و رنگی‌اش رؤیا می‌بافد. گاهی هم اما، دست من که کوتاه باشد، زندگی شبیه یک هیولای خاکستری پایش را می‌گذارد روی ماکت دخترک، و دخترک می‌شکند.

من؟ منْ سکوت. منْ رنج. منْ هیچ. «مادر بودن» نفرین‌ای‌ست...
..
  



Thursday, September 18

داشتم فکر می‌کردم که هاه، آدم‌هایی هم هستن در زندگی که «خونه‌ی پدری» ندارن. که تجربه‌شون از «خونه‌ی پدری» چه‌همه متفاوته با اون نوستالژی شیرینی که همه‌ی ماها عادت داریم به‌ش. داشتم فکر می‌کردم چه پووووف..
..
  




یه وقتایی هست در زندگانی، که از صبح تا شب مشغولی و وقت سرخاروندن نداری و خوبی و نمی‌رسی پاتو بذاری تو وبلاگ. این‌جور روزا خیلی واقعی‌ان؛ از اون دست واقعی‌ها که هنوز تازگی دارن برام. یه وقت‌هایی هم هست که چیزی ته دلت مچاله می‌شه شبیه دل‌تنگی و همه‌چی رو پاز می‌کنی میای سراغ وبلاگ. این‌جور وقتا همه‌چی مث قدیماست.
..
  




رفتم تو اتاق. دو تا عروسکای بالینی دخترک جا مونده بودن رو تخت. عکس گرفتم ازشون، گذاشتم تو اینستاگرام. کپشن زدم «شی دازِنت لیو هیِر اِنی‌مور..». اومدم تب‌های اضافی گوگل‌کروم رو ببندم، تبِ انتخاب واحد زرافه باز بود روی دسک‌تاپم. اسمش و شماره دانشچویی‌ش رو سیو کردم. همین روزاست که مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها باز شن. دخترک پرسیده بود می‌شه این روپوش و کتونی و شال‌تو ببرم؟ گفته بودم نه‌خیرم. شال و روپوش مث آیینه‌ی دق آویزونن چلو چشمم. به زرافه گفتم آی‌پدمو بیاره از خونه. یادش رفته بود. دخترک عکس دوتایی‌شونو وایبر می‌کنه از وسط مهمونی. خندون و خوش‌تیپ. دو تا نقطه و ستاره هم می‌فرسته برام. چراغ اتاقو خاموش می‌کنم. دیگه کسی نمونده چراغا رو خاموش کنه.
..
  



Friday, September 12




«قولِ مشهوری‌ست که داستان‌های خوب را نمی‌شود به سینما تبدیل کرد و اصلاً داستانِ خوب داستانی‌ست که به فیلم درنیاید، امّا سال‌هاست که سینما داستان‌های خوب را از ادبیات گرفته و به فیلم‌های دیدنی بدل کرده؛ فیلم‌هایی که دقیقاً همان داستانِ روی کاغذ نیستند و گاهی هم داستانی را به ادبیات هدیه داده؛ داستانی که دقیقاً همان فیلم روی پرده نیست. این‌بار ۱ + ۱۰ فیلم را می‌بینیم و داستان‌‌شان را می‌خوانیم.»
..
  



Tuesday, September 9

دنیای مدرنِ معاصر، مُدام ابزارهای خود را به‌-روز-رسانی می‌کند و مدام‌تر تغییرات به-روز-رسانی‌اش را به رُخ مصرف‌کننده می‌کشد، لکن این تغییرات و این به-روز-رسانی‌ها در زمینه‌ی آداب و آیین و قوانین‌اش اتفاق نمی‌افتد. دنیای معاصر در حرکتی پر شتاب، انسان معاصر را در معرض دنیای دیجیتال و شبکه‌های اجتماعیِ مجازی قرار می‌دهد بی‌که دستورالعملی برای استفاده از این «شبکه‌های مجازی» در شبکه‌های «حقیقی» به مخاطب ارائه کند. از این رو شاهدیم بستر‌های معاشرت حقیقی‌مان چگونه در سایه‌ی بستر‌های معاشرت مجازی رنگ می‌سپارند و شاهدیم‌تر که چگونه  شبکه‌‌های مجازی به درون شبکه‌‌های حقیقی نفوذ می‌کنند و جان می‌گیرند و چگونه برای بقا جان از تنِ شبکه‌های حقیقی می‌ستانند.

ازین رو انسان معاصر هم‌چنان به سان انسان نخستین به کافه می‌رود و به مهمانی می‌رود و به شب‌نشینی می‌رود، اما بر خلاف انسان نخستین، در فواصل کوتاه چای و قهوه و سالاد و دو پیک نوشیدنی و چند کلمه گپ و گفت، دائما سرش توی موبایل و توی اینستاگرام و توی فیس‌بوک و توی توییتر و توی الخ گیج می‌رود و گاهی هم از هوشْ می؛ صرفا.

بی‌ادبی در دنیای معاصر، تعریفی جدید پیدا کرده بی‌که کسی آن را باز تعریف کرده باشد یا رعایت کند یا اصلا تمایلی به تعریف و رعایت داشته باشد. اگر ادبِ انسان نخستین، در میانِ جمعْ آروغ نزدن و غذا را با سر و صدا نجویدن و در حضور بزرگ‌تران پا را دراز نکردن و با دهان پر حرف نزدن بود، امروز بی‌ادبیِ انسانِ معاصر، در مدام سرش‌توموبایل‌اش‌بودن است وقتی دعوت‌تان کرده به کافه یا میهمان‌تان کرده در خانه‌‌اش.

لذا از این روست که گاهی بهتر است آدمی از هوش بِ؛ رسما.

در بابِ اربابِ ادبْ و اربابْ اینستا --- لقمان حکیم، ترجمه‌ی بابک احمدی

Labels:

..
  



Thursday, September 4

Simulacra Phobia

«بازتولید-هراسی» گرفته‌ام. از کوچک‌ترین ریسمان سیاه و سفیدی که مرا یاد بعضی چرخه‌های بیمار گذشته‌ام می‌اندازد با سرعت نور فرار می‌کنم. گاهی به خودم دل‌داری می‌دهم که حق دارم بیمار-طور بترسم و رَم کنم، گاهی‌ترها نه. گاهی مثل امشب که دوباره تسلیم یک حمله‌ی بازتولید-هراسی شدم و واکنش‌ای نشان دادم که دو دقیقه بعد مادر بودن‌ام را پیش خودم برد زیر سؤال. نمی‌دانم چه‌جوری می‌شود از روی صندلی مادر بد بودن بلند شوم یک روزی. نمی‌دانم‌تر چه‌جوری از روی صندلی بازتولید-هراسی هم بلند شوم و نمی‌دانم چه‌جوری می‌شود هی خودم را و اطرافیانم را به گذشته و به آدم‌های گذشته‌ام ارجاع ندهم، مقایسه نکنم؛ صرفا مواجه شوم، بی‌که بگردم دنبال الگوهای مشابه قبلی و بی‌که بگردم دنبال شباهت‌ها و بی‌که‌تر بشینم به پیش‌بینی خرده‌جنایت‌ها. نمی‌دانم چه‌جوری می‌شود یک بازتولیدِ بیمار را با دست خودم تولید نکنم. گاهی فکر می‌کنم ترس‌های من دیگر هرگز تمام نمی‌شوند، فقط از صورت‌ای تبدیل می‌شوند به صورت‌ای دیگر. گاهی فکر می‌کنم بیهوده دارم از ترسیدن می‌ترسم. ترسیدن هم چیزی‌ست مانند ناتوان بودن، خسته بودن، زورو نبودن. ترسیدن هم مانند توانا بودن یا زورو نبودن صفت‌ای‌ست انسانی و آن‌قدرها هم فاجعه نیست. بعد فکر می‌کنم دارم مغلطه می‌کنم. بعد فکر می‌کنم لطفا یک روزی از دیتکت کردن نشانه‌های گذشته در رفتارهای زمان حال دست بردارم و خودم را در معرض بی‌طرفانه‌ی آدم‌ها و اتفاق‌ها قرار دهم. می‌ترسم اما.
..
  



Saturday, August 23

داشتم روی میز غولم روغن می‌مالیدم. یادم مانده بود آن سال‌ها سرخپوست گفته بود روغن برای میز به مثابه کرم دست است برای خانم‌ها. باید مرتب روغن بزنی به‌ش، آرام و با دقت. بعدها اما زندگی آن‌قدر چرخیده بود که دیگر روغن میز و کرم دست و تمام این چیزها فراموشم شده بود. گاهی یادم می‌آمد، دیر به دیر اما. این روزها که همه‌چیز آرام‌تر است و خلوت‌تر، گاهی که هوای حوصله نیمه‌آفتابی‌ست، می‌روم روی تراس، آب باغچه‌ی حیاط را باز می‌کنم، روغن و تکه پارچه‌ای کهنه برمی‌دارم و میز را روغن می‌مالم، آرام و با حوصله، مثل امروز. وسط‌های روغن بودم و منتظر چای زنجفیل که سرد شود و تارت لیمو که تازه از «هانس» خریده بودم، که تلفن زنگ خورد. نیمه‌چرب رفتم سراغ تلفن. هاه. هنوز هم خرده‌معجزه‌هایی جا مانده انگار. سرخپوست بود آن ور خط. مانده بودم جواب بدهم یا چی. نمی‌توانستم جواب ندهم. به بعضی آدم‌ها نمی‌شود گفت نه. هر قدر هم که بگذرد، اسم‌شان که بیفتد روی صفحه‌ی موبایل، روی صفحه‌ی مونیتور، روی هر چی، زمان متوقف می‌شود و همه چیز برمی‌گردد به همان جا که بود. جوری که انگار هیچ نشده و هیچ نگذشته و انگار من همان آدم سابق‌ام و سرخپوست همان. خیال کردم تلفن را جواب می‌دهم؛ مکالمه‌ای کوتاه و لابد سؤالی چیزی. تلفن را جواب دادم. سه ربعی گذشته بود و مرد آن طرف خط حرف می‌زد و پارچه‌ی کهنه را انداخته بودم روی میز و چای سرد شده بود و من مانند کَره‌ای که از یخچال مانده باشد بیرون، نرم شده بودم، عجیب نرم.
..
  




یادمه توی یه قسمت از برنامه‌ی The Moment of Truth از دختر شرکت‌کننده در حضور پدرش سؤال کردن آیا حاضری با مردی شبیه پدرت ازدواج کنی؟ و دختر در حالی‌که دوربین روی چهره‌ی پدر زوم کرده بود و در حالی‌تر که باید راست‌ش رو می‌گفت و بابت راست‌گویی‌ش پای پول نسبتا زیادی هم وسط بود، گفت نه. طبعا قلب پدر فشرده شد و قلب من هم. ولی خب دراماتیک بودن ماجرا چیزی از بی‌رحمی و تلخی واقعیت کم نمی‌کرد. من؟ من هیچ حاضر نبودم تو چنین مسابقه‌ای شرکت کنم.

داشتم پرسش‌نامه سرچ می‌کردم. می‌خواستم یه پرسش‌نامه تنظیم کنم و هیچ ایده‌ای نداشتم و نشسته بودم به سرچ کردن انواع پرسش‌نامه. اون وسطا یه چیزای جالبی به چشمم می‌خورد. دو سه تاشون رو پرینت گرفتم برای نمونه که از روشون پرسش‌نامه‌ی خودمو تنظیم کنم. یکی‌ش یه فرم نظرسنجی بود از بچه‌ها در مورد مامان‌شون. باحال بود. با خودم فکر کردم بگردم یه راهی پیدا کنم این نظرسنجی رو برسونم دست بچه‌هام که جواب بدن. با خودم فکر کردم‌تر که اگه مستقیم به‌شون بگم اینو پر کنین، ممکنه تو رودروایستی گیر کنن یا جواب صادقانه ندن یا خودشون رو سانسور کنن یا هر چی. همین وسطا دخترک که وقتایی که دارم تو خونه کار می‌کنم مث گربه تو دست و پامه اومد یه چیزی نشونم بده تو موبایلش، پرسش‌نامه رو دید، بی‌که متن رو بخونه گفت اااااا، آخ جون، مامان می‌دی اینا رو پر کنم؟ (بلی، فرزندم عاشق  پر کردن فرم و وارد کردن شماره تماس و کار با وورد و اکسله و شغل مورد علاقه‌ش اینه که اینتریور دیزاینر بشه یا منشی:| ). منم از خدا خواسته فرم‌ها رو دادم به‌ش تا بشینه پر کنه. منتظر بودم موضوع پرسش‌نامه رو که بخونه واکنش نشون بده، که نداد. دنبال مداد گشت و یه نفس فرم رو پر کرد. بعد دوباره اومد بالای سرم که بازم ازینا داری بدی من پر کنم؟ گفتم نه، باقی‌شون در مورد ازدواج و ایناست. گفت ااا، باحاله که، بده. گفتم نع. رفت. نیم ساعت بعد دیدم داره واسه‌ی زرافه تعریف می‌کنه که هاها، مامان یه فرم نظرسنجی در مورد خودش داره، خیلی باحاله، برو تو هم پرش کن. سپس دیدم که زرافه هم خیلی کول و خونسرد اومد مداد و فرم‌ها رو برداشت و یه نفس سؤال‌ها رو جواب داد و گذاشت‌شون روی میز. باید می‌رفتم سر کار. فرم‌ها رو گذاشتم لای پوشه‌م که تو راه نگاه‌شون کنم. زرافه گفت مادرم، ازون فرما نباشه که فقط پر می‌کنن می‌ندازن یه گوشه بی‌که ترتیب اثر بدن‌ها، برو با دقت نگاه کن ترتیب اثر بده بی‌زحمت. من؟‌ احساس کردم دو تا بچه تربیت کردم فاقد ذره‌ای محافظه‌کاری و رقت قلب و حالا یه چی نگیم مامان غصه‌دار شه و اینا. داشتم از در می‌رفتم بیرون که زرافه در پایان اضافه کرد تازه هم‌چین امتیازا رو با ارفاق دادم بهت هم ها. اسپیچ‌لس و پوشه به دست راه‌مو کشیدم رفتم پی کارم. تو راه دیدم دخترک اس‌ام‌اس داده که هاها، حالا قدر منو بیشتر بدون:دی ظاهرا با زرافه نشسته بودن دوتایی جواباشانو مقایسه کرده بودن.
این بود آرمان‌های ما؟
..
  



Friday, August 22

"F for Fake" یا «پُست من است او، گوگل مکُنیدَش»

قصه از این‌جا شروع شد که قبلنا که جوون بودم و سرخوش، و هم‌زمان کتابای ویرجینیا وولف و سیلویا پلات پایین تختم بودن به عنوان کتابای بالینی‌م، هنوز هم هستن هم‌چنان، شروع کردم یه سری یادداشت‌هایی رو نوشتم، متفاوت با لحن همیشگی نوشته‌های خودم. و چون لحن‌شون متفاوت بود، یه شوخی کوچیک کردم این وسط. زیر اون دسته از نوشته‌هام، اسم یه کتاب رو اختراع می‌کردم، که طبعا وجود خارجی نداشت، و اسمی شبیه به اسم نویسنده‌های محبوبم رو بسته به لحن نوشته، می‌ذاشتم به عنوان نویسنده. مثلا: ویرجینیا گلف به جای ویرجینیا وولف، یا سیلویا پرینت به جای سیلویا پلات، یا رولان تارت به جای رولان بارت، و تو همین پست آخر استیفن پارکینگ به جای استیفن هاوکینگ. یه روزی اما یکی از همین یادداشت‌های من با امضای ویرجینیا گلف، دست به دست در سطح اینترنت چرخید، ​-یه چیزی تو این مایه‌ها که زمانه که سخت می‌گیره شروع می‌کنیم ناخن‌ها و موهامون رو کوتاه کردن و اینا-، با این تصور که ویرجینیا وولف نوشته اون یادداشت رو؛ و تباهی آغاز شد. موجی راه افتاد که در اون یه عده اطلاع‌رسانی می‌کردن که آقاجان این نوشته رو مرحوم وولف ننوشته به‌خخخدا، در مقابل عده‌ی دیگه ادعا می‌کردن که نوشته و ما خودمون کتاب‌شو داریم و اینا. خلاصه...

از اون جریان به بعد، من زیر یادداشت‌های این‌چنینی‌م یه تگ اضافه کردم با عنوان las comillas. اما خب طبعا هم‌چنان ای‌میل‌ها و کامنت‌هایی دریافت می‌کنم که آقا فلان کتاب رو چه جوری می‌شه از آمازون تهیه کرد یا چرا هر چی گوگل‌ش می‌کنیم نیست و الخ. لذا در همین یادداشت جهت رفاه حال اون دسته از دوستان و آشنایانی که با روال این بخش آشنا نیستن اطلاع‌رسانی می‌کنم که یادداشت‌هایی که با تگ las comillas پست می‌شن، همانا نویسنده‌شون خود منم، لذاتر گوگل نکنیدشون، و تو آمازون و نشر چشمه و سایر کتاب‌فروشی‌های معتبر هم دنبال‌شون نگردین.

Labels:

..
  




«از زخم‌های من بوی افتخار نمی‌آید»

همه‌چیز شاید از یک سئوال شروع شد. «از معلّم پرسیدم جز یزدگرد و آسیابان چه‌کسی آن‌جا، در آسیا، بود؟ چون یزدگرد که کشته شده و در آن لحظه هم که خواب بوده و نمی‌توانسته بعد از مرگ ماجرای کشته شدنِ خود را تعریف کرده باشد. آسیابان هم که دیوانه نیست برود بگوید من او را در خواب به طمعِ زر و مال و جامه‌های او کُشتم؛‌ چون همه‌ی بختِ بهره‌بردن از آن مال و و زر و جامه را همراه زندگی‌اش یک‌جا از دست می‌دهد. پس این کیست که به ما می‌گوید آسیابان در خواب یزدگرد را به طمعِ زر و مال و جامه‌هایش کشت؟ معلّم فقط گفت: بنشین! ـ و من البته نشستم. ولی سال‌ها بعد متوجّه شدم که ننشسته‌ام.»

مطلب کامل [+]

Labels:

..
  



Wednesday, August 20

"Films today show only a dream world and have lost touch with the way people really are… In this country, people die at 21. They die emotionally at 21, maybe younger… My responsibility as an artist is to help people get past 21… The films are a roadmap through emotional and intellectual terrain that provides a solution on how to save pain."

- John Cassavetes 

Labels:

..
  



Tuesday, August 19

خاطره، تاباندن نور است بر گذشته. هیچ خاطره‌ای شبیه به خاطره‌ای دیگر نیست وُ هیچ گذشته‌ای به درستی آن‌چه گذشته نیست. خاطره، روایتی‌ست از گذشته، گذشته‌ای که هیچْ به تمامی بر آن‌چه به راستی بوده و گذشتهْ منطبق نیست و منطبق نمی‌شود هم.

خاطره، زاویه‌ی تابشِ نور است بر گذشته، با شیبِ امروز، شیبِ پله‌ای که  که امروز بر آن ایستاده‌ایم و از آن به گذشته می‌نگریم؛ بی‌که این گذشتهْ به‌تمامی همان‌ای باشد که بر ما گذشته.

کوانتوم خاطرات --- استیفن پارکینگ

Labels:

..
  



Saturday, August 16

شاهرخ مسکوب: باران تندی می‌بارد. گاهی صدای چرخ ماشین‌هایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس می‌گذرند می‌آیند. دلم می‌خواست می‌زدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه می‌رفتم. امّا به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رخت‌خواب کندن آدمِ دریادل می‌خواهد. ماژلان! من عطّار را ترجیح می‌دهم که از همان پستوی دکّان هفت شهرِ عشق را می‌گشت. هرچه باشد همکاریم و زبان همدیگر را بهتر می‌فهمیم.

مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همین‌طوری...

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۳۰
[+]

Labels:

..
  



Tuesday, August 12

وسط‌های مرتب‌کردن هاردهای اکسترنال، عکس‌ها را که گذاشتم کنار، فایل‌های تو را که جدا کردم از بقیه، رایت کلیک که کردم روی فولدر و گت اینفو که گرفتم، شد ۱۵.۰۶ گیگ. ۱۵.۰۶ گیگ دست‌خط داشتم از تو، دست‌خط و امضا و خاطره‌های هر روزه در مورد هزار اتفاق و موضوع مختلف، بی‌که عکس‌ها و نامه‌ها و نوشته‌ها و درفت‌ها را ریخته باشم توی آن فولدر. هر جور حساب می‌کنم هنوز بزرگ‌ترین بخش زندگی دیجیتال من‌ای.

دخترک همیشه سراغ‌ات را می‌گیرد. دقیقا هر بار. گاهی می‌گویم بی‌خبرم، گاهی می‌گویم خوبی، و يک بار در جوابش گفتم همین چند روز پیش ناهار خوردیم با هم. دخترک هر بار سراغ‌ات را می‌گیرد و فارغ از هر جوابی که می‌شنود می‌گوید آخخخخخی، و بعد اضافه می‌کند واقعا که متاسفم برای جفت‌تون. دخترک همیشه سراغ‌ات را می‌گیرد، دقیقا هر بار و من با خودم فکر می‌کنم چی شد که این‌همه پررنگ ثبت شده‌ای توی ذهن دخترک. سن و سالی نداشت آن‌وقت‌ها که. بعد یادم می‌آید چه آن روزها و آن ماه‌ها بی‌که به زبان بیاورد حضور تو را رصد می‌کرده توی زندگی‌م، پای موبایل و لپ‌تاپ و تلفن و گل‌های دم در خانه لابد. یادم می‌آید آن بارها که سه‌تایی رفته بودیم بیرون را. همه‌چیز را یک جور کم‌رنگ و محوی یادم می‌‌آید اما دخترک هر بار انگار که همه‌چیز همان‌جور مانده باشد سراغ‌ات را می‌گیرد از من. این‌جور وقت‌ها رقیق می‌شوم، نمی‌دانم چرا؛ و دلم تنگ می‌شود برایت، می‌دانم چرا. این‌جور وقت‌ها احساس می‌کنم دخترک هم رقیق می‌شود حتا. در جوابش گاهی می‌گویم بی‌خبرم، گاهی می‌گویم خوبی و همین چند وقت پیش در جوابش گفتم چند روز پیش ناهار خوردیم با هم. گفت آخخخخخی. فکر کردم داریم رقیق می‌شویم باز. و ادامه داد ناهار چی خوردین؟

هر جور حساب می‌کنم هنوز غذا بزرگ‌ترین بخش احساسات ما را تشکیل می‌دهد، خانوادگی.
..
  





روز عجیبی‌ست برای خواندن خبر مرگ رابین ویلیامز. روز عجیبی بود برای خواندن مرگ ناخدا، افسردگی، رها کردن و رفتن. این فیلم، یک جایی یک روزی سرنوشت مرا تغییر داد. مرا نِشاند این‌جایی که امروزم، بی‌شک. حالا انگار هنوز هم می‌تواند سرنوشت‌ام را عوض کند.

××× ××× ×××

نوشته‌اند سال‌ها با الکلیسم جنگیده. با افسردگی.
مردی که برای من بیشتر از ناخدا، ناخدای منِ «انجمن شاعران مرده»، تمام این سال‌ها کسی بوده که قلب ناآرام ویل هانتینگِ خوب را آرام کرده.

گیرم نقش بازی کزده و شغلش بوده، اما من و تو می‌دانیم که جز او، با آن چشم‌ها و آن لبخند کسی نمی‌توانست دکتر شان مگوایر باشد، جان کیتینگ باشد؛ مگر نه؟

حالا مردنش هم دارد می‌گوید به‌م که آدم می‌تواند رها کند، رها شود بعد از سال‌ها جنگیدن.
...
می‌داند یکی این‌ور دنیا چه‌قدر می‌تواند ممنونش باشد؟
خوش به حالش.

[+]

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014