Desire Knows No Bounds




Thursday, July 17

صبحانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی گلوگاه پنهانی منی*

بخشی از متن:

«...این اتفاق برایم یادآوری این بود که رابطه‌ها چطوری هستند، چطوری با شروع‌شان عملاً پایان‌شان هم در حال شکل‌گیری است، حرف‌های آدم‌ها تویش چطوری می‌شوند، و چطور حرف‌ها به خودی خود هیچ مشکلی ندارند اما تجمع‌شان بعد از مدتی آدم را می‌فرساید. 

در علم مکانیک جامدات مبحثی هست به نام «خستگی.» هر ماده‌ای در شرایط عادی، تنش به خصوصی را تاب می‌آورد و بعد خراب می‌شود. از آن طرف، ممکن است در طول عمر مفیدش در معرض تنش‌هایی به مراتب کوچکتر از ظرفیت تخریبش قرار بگیرد، اما تاثیر تجمعی اینها باعث می‌شود تاب و توان آن ماده بسیار کمتر بشود، به اصطلاح «خسته» بشود و خیلی زودتر از ظرفیت عادیش خراب شود. حرف‌های کوچک توی روابط هم همینند، به تنهایی هیچی نیستند اما بعد از چند ماه یا چند سال اثر تجمعی‌شان آدم را «خسته» می‌کند. حداقل من که همیشه همین‌طور تمام شده‌ام، هیچ‌وقت هیچ اتفاق گنده‌ای مثل خیانت یا نابودی ناگهانی عشق و امثالهم بهم ضربه نزده، به جایش همیشه یک رشته از اتفاقات و کنش‌ها و واکنش‌های فوق‌العاده بی‌اهمیت خسته‌ام کرده‌اند و بعد مثل یک حمال فرار کرده‌ام. همین است که به عقب که نگاه می‌کنم هیچ‌وقت دلیل موجهی برای شکست‌هایم ندارم و در عوض لای عبارات کلی «کار نکرد» یا «جنس هم نبودیم» قایم شده‌ام.»

از پشت که محکم مرا کشید توی بغلش و یواش که گفت «حتا دلم می‌خواد به‌ت بگم دوسِت دارم» و خندیدم که «هاها، خطرناکه حسن»، همان‌وقت یاد این تکه از نوشته‌ی خرس افتادم. همان‌جوری نرم توی آغوشش فکر کردم چه همه‌چیز دارد از همین حالا شروع می‌کند به تمام شدن. که چه شروع می‌شود جمع‌شدنِ خرده‌رفتارها، خرده‌جنایت‌ها. وسط بوسه‌هامان داشتم فکر می‌کردم تازه خرس از رابطه نوشته، رابطه‌ی معمولی، رابطه؛ اینی که ما داریم که حتا رابطه نیست هم. این فقط می‌زند رفاقت‌مان را می‌ترکانَد، از همان دیروز، همان تابستانِ گرم. تابستان بود، نه؟

هر بازی قواعد خودش را دارد. معشوق/معشوقه‌ی پنهان بودن هم قواعدتر خودش را دارد لابد؛ قاعده‌های رابطه، با تبصره‌ها و پرانتزهای پیچیده‌ی پرشمار. دارم از آدم‌های پارتنردار حرف می‌زنم، توی روابط موازی پنهان.

قدم اول ساده است همیشه. آدم بی‌که فکر کند سُر می‌خورد توش. جذابیت‌های پیدا و پنهان آدم جدید، بازی‌های اول رابطه، یک قدم جلو دو قدم عقب، چشم برق‌زدن‌ها و خرده‌نوشته‌ها و جمله‌های پر ایهام دوپهلو، بازی سرخوش کلمات. آخخخخ که چه عاشق بازی‌ام من. بعد؟ بعد چشم باز می‌کنی می‌بینی داری یک چرخه‌ی تجربه‌شده‌ی قدیمی را دوباره بازی می‌کنی. این‌بار اما موقعیت تو، و موقعیت آدم مقابل، مثل بازی قبل نیست. همین، شرایط را پیچیده‌تر می‌کند و آدم را، من را گیج‌تر. مارگزیده‌ای هستم عاشق بازی، و این پارادوکس دارد گیجم می‌کند. ملافه را می‌کشم رویم خودم را جا می‌کنم توی بغلت دست می‌کشی روی تنم چشم‌هام را می‌بندم با خودم فکر می‌کنم وات د فاک ایز رانگ وید می! فکر می‌کنی دارم «هارد تو گِت» بازی می‌کنم. فکر می‌کنم دارم دستِ باخته را دوباره بُر می‌زنم. می‌خندی که «هیشکی تا حالا این‌قد به من نه نگفته که تو». فکر می‌کنم «از کی تا حالا این‌قدر کانسرواتیو شده‌م من». و؟ و چیزی ته دلم پیچ می‌خورد. نبضی جایی تندتر می‌زند. روی آدمی که دوست‌اش دارم قمار نمی‌کنم من. روی آدمی که دوست‌ات دارم. تابلوی پیچ جاده: خطر لغزیدنِ مُدام. امروز؟ امروز دوستت دارم و «فردا، فردا تمامی این‌ها به پایان خواهد رسید»...**

*براهنی
** قمارباز --- داستایوفسکی

..
  



Wednesday, July 16


 خسته بودم، روپوش‌مو پوشیده بودم زنگ بزنم آژانس برم خونه. گالری خیلی شلوغ بود. نمی‌شد رفت تو سالن. دنبال گوشی تلفن رفتم تو هال، از جلوی پرده رد شدم، مکث کردم، برگشتم دم ورودی سالن، تکیه دادم به دیوار، و مبهوت تصاویر روی پرده شدم. داشتیم فیلم‌های کوتاه «مَن رِی» رو نمایش می‌دادیم. فکر کردم همین یکی رو می‌بینم و می‌رم. گوشی روی میز هال بود. فیلم سه دقیقه بود. گوشی رو برداشتم برم توی دفترم، از جلوی پرده رد شدم، مکث کردم، برگشتم دم ورودی سالن، با خودم گفتم ا، یعنی اصلانی این فیلما رو دیده که جام حسنلو رو ساخته؟ تکیه دادم به دیوار، و مبهوت تصاویر روی پرده شدم. موندم. داشتیم فیلم‌های آوانگارد دهه‌ی بیست فرانسه رو نمایش می‌ دادیم. «من ری»، «مارسل دوشان»، «فرنان لژه»، و ... . «انمیک سینما»، «ستاره‌ی دریایی»، «باله‌ی مکانیکی»، ... . تصاویر، موسیقی، و بازیگوشی کلمات در دوران سینمای صامت. تجربه‌ی عجیبی بود جلسه‌ی فیلم دیشب. درهم‌تنیدگی نقاشی و عکس و شعر و مجسمه و ادبیات و موسیقی.
چرا تا حالا اینا رو ندیده بودم؟
..
  



Thursday, July 10

 می‌گه سی سال دیگه که داریم خاطره تعریف می‌کنیم می‌گیم همون شبی که آلمان هفت‌تا گل زد به برزیل. می‌گم اوهوووم.

آخخخخخ که جانِ من است او...
..
  




"I am always amazed by people who know something is wrong but still insist on ignoring it, as if that will somehow make it go away. They spare themselves the confrontation, but end up boiling in resentment anyway."

Every Day --- David Levithan
[+]

Labels:

..
  




در هر صورت، خوشبختانه آدمیزاد دیگر به طور ناگریز در معرض خطر مرگ نیست. آدم دیگر لازم نیست بترسد حتی در زمستان؛ موفق شده که هوس‌های موسمی برای همخوابگی را رها کند. با این حال وقتی که مبارزه به پایان می‌رسد سلاح‌ها مایه دردسرند. نظم برقرار شده بود و توانایی کنترل سکس و نیروی انسانی به جای طبیعت دیگر در اختیار آدم بود. برای همین رابطه جنسی مثل بلیط اتوبوس شد: باید که در هر بار استفاده سوراخ می‌شد. البته که باید مراقب می‌بودید که ببینید بلیط اصل باشد. ولی این مراقبت کردن به شدت طاقت‌فرساست؛ دقیقاً مثل پیچیدگی نظم. هر گونه سندی – قرارداد، گواهی‌نامه، شناسه، کارت، کارت عضویت، توصیه‌نامه، نوشته، اجاره‌نامه، گواهی موقت، موافقت‌نامه، گواهی درآمد، رسید، حتی شجره‌نامه- هرگونه کاغذ قابل دسترسی باید بررسی شود.

به لطف این‌همه مراقبت، همخوابگی زیر توده‌ای از رسیدها مثل یک کرم دفن شده‌است. البته فکر کنم که اگر این راضی کننده بود مشکلی نبود. اما آیا با همه این‌ها این پایان کار رسیدها بود؟ آیا چیز دیگری نبود که فراموش کرده‌بودیم تا آشکار کنیم؟ زن و مرد، هر دو اسیر یک حسادت پنهانی هستند، همیشه مشکوک‌اند که طرف دیگر چیزی را ناگفته باقی گذاشته باشد. برای نشان‌دادن صداقت‌شان مجبورند که همیشه سند جدیدی صادر کنند. هیچ‌کس نمی‌داند که چه زمانی قرار است که این ماجرا متوقف شود،انگار که سندها بی‌‌انتها باشند.

قسمتی از رمان زن در ریگ روان نوشته آبه کوبو 
به ترجمه ع
[+]

Labels:

..
  



Sunday, July 6

گفت تو بیا، اون با من. مکث کردم. ته دلم ضعف رفت. معلوم شد ازون مرداییه که بلدن با صدای قاطع و خونسرد یه جوری بگن «اون با من» که دربست اعتماد کنی به‌شون و آب تو دلت تکون نخوره. راست گفته بود. به موقع رسیدیم.
×××
دو سال پیش، وقتی یه‌جوری که انگار دنیا به آخر رسیده تلفن زدم به آقای کا و جریان رو براش تعریف کردم، گفت مشخصات چیزیو که می‌خوای بده به‌م، به باقی‌ش فکر نکن، اون با من. دو هفته بعد یه خونه‌ی قدیمی داشتیم با یه حیاط پشتی وسط یکی از محله‌های مرکز شهر.
×××
از مطب دکتر که اومدم بیرون، نمی‌تونستم وایستم رو پاهام. نشستم رو پله‌ها و زنگ زدم به پدیده. ماجرا رو براش تعریف کردم. قسمتی‌ش رو دیده بود خودش. تو اون لحظه بی‌که مکث کنه گفت تلفن‌تو خاموش کن برو خونه. فکر هیچ‌چیزو هم نکن. همه‌چیو بسپار به من. رفتم خونه تلفن‌مو خاموش کردم، یه ماه. همه‌چیو سپردم به‌ش. لحن اون لحظه‌ش هیچ‌وقت یادم نمی‌ره.
×××
پنج تا ورژن مختلف چید روی میزم گفت اینا اتودهای پروژه‌ن، از بین‌شون انتخاب کن. خندیدم که دکتر گفته انتخاب نکنم تصمیم نگیرم هیچ فعالیت مشابهی هم در این راستا انجام ندم. یکی از اتودا رو جدا کرد گفت اینو انتخاب کن. دلایل‌ش رو هم توضیح داد. توضیح هم نمی‌داد اون‌قدر بلد بود خودش رو و کارش رو پرزنت کنه و اون‌قدر تونسته بود تو اون مدت کوتاه اعتمادمو جلب کنه که قبول کردم، بی‌فکر.
×××
کارها مونده بود و سر همه‌مون شلوغ بود. یه هو یاد همون شب مشابه افتادم، اسفند پارسال. تمام دلهره‌ی اسفند یه هو ریخت تو دلم. نمی‌شد بچه‌ها رو تنها بذارم برم. مریم گفت یه بارم اعتماد کن به‌مون، از پس‌ش برمیاییم، برو خونه. کارشون سخت بود و زیاد. حضورم لازم بود. فکر نکردم اما. لحن‌ش پیشنهاد نبود. جمله‌ی خبری بود. اعتماد کردم. رفتم خونه. همه‌چیز بهتر شد.
×××
تراپیست‌ام گفت اگه بالا سر همه‌چیز شخصا نایستی و همه‌چیز رو شخصا دبل‌چک نکنی، سیستم چه‌قدر افت می‌کنه؟ گفتم پونزده بیست درصد. گفت بیست درصد افت‌ش با من، دبل‌چک نکن، اعتماد کن، بسپار برو خونه. راست می‌گفت. بلد نبودم اعتماد کنم بسپارم برم خونه. همیشه دلم می‌خواست یکی به‌م بگه برو با خیال راحت، من هستم. کسی نگفته بود اما. نگفته بود؟ گفته بودن. نشنیده بودم. نخواسته بودم بشنوم. سینگل‌مام بودن ازم یه الگوی غلط ساخته بود. ساخته هنوز هم. تمام مسئولیت همیشه با منه، مسئولیت همه‌چیز. خونه و کار و خرید و بچه‌ها و درس و همه‌چیز. یا شخصا بالای سر همه‌چیز هستم یا همه‌چیز می‌ترکه. حد وسط؟ نداریم. افت کیفیت؟ یا صد، یا هیچ. و این کنترلر بودن، این کنترل دائم همه‌چیز و همه‌کس یه روز خسته‌م کرد. اون‌قدر خسته که نشستم رو پله‌های بیرون مطب دکتر و به پدیده گفتم دیگه نمی‌تونم. پدیده گفت تلفن‌تو خاموش کن برو خونه. من هستم. خیالت راحت.
×××
آقای کا گفت اگه به چشم نمی‌دیدم صورتت رو، هرگز باورم نمی‌شد اون آدم پشت تلفن تویی. گفتم اون آدم پشت تلفن منم. خسته‌م. نمی‌تونم. چی‌کار کنم؟ گفت لازم نیست کاری کنی. همه رو بسپار به من. برو خونه. گفتم دوری آخه. گفت میام همین‌جا، همین بالا، نزدیک. گفت خیالت راحت. برو خونه.
×××
ماه عجیبی بود اسفند نود و دو. سخت‌ترین ماه زندگی‌م بود و در عین حال آروم‌ترین. همه‌چیز رو رها کرده بودم اومده بودم خونه. به هیچ چیز فکر نمی‌کردم و با خیال راحت مریضی می‌کردم. هزار سال بود این‌جوری دربست به کسی اعتماد نکرده بودم. کسی بهم نگفت فلان کارو بکن. همه گفتن ما هستیم، تو برو. همیشه فکر کرده بودم اگه من نباشم هیچ‌کس نیست. همه بودن اما. اومدن موندن، من رفتم. همیشه فکر کرده بودم کلمه‌ی کلیدی زندگی‌م «آرامش» باشه، «اعتماد» بود اما.



..
  



Saturday, July 5

.Fiona: You know what I want? Not to win the lottery or go on vacation to the Caribbean. I want normal people problems

Shameless

Labels:

..
  




نامه‌ی وارده:

"I Am Her"

گفت شخصیت زن فیلم مرا یاد تو انداخت و هشدار داد که که فیلم هِر (اوِ مونث) را نبین ولی گوش نکردم و دیدم. یک نفر دیگر هم گفت صدا و لحن زنی که صدای سیستم عامل را بازی می‌کند مرا یاد تو می‌اندازد. آدم دوم منظورش بذله‌گویی و تندتند حرف زدن و حتی صدای کمی خش‌دار زن بود و آدم اول منظورش همه‌ی آن‌چه آدم دوم گفت به‌علاوه‌ی بی‌بدنی زن و در کالبد معشوق جاشدنش بود بی‌این‌که جسمی داشته باشد، و خب همه‌ی این‌ها من‌ام. «هِر» روایت زنی‌ست که ‌در اصل صدای یک سیستم عامل در آینده است -با صدای اسکارلت جوهانسن- که جز صدا و حروف تایپ شده‌ی نرم‌افزاری، وسیله‌ی ارتباطیِ دیگری با دنیایی که به مرور می‌فهمد چه‌قدر دوست دارد قسمتی از آن باشد، ندارد. سِمَنتا سیستم عامل طراحی شده برای کاربری به‌ نام تیئدور، مرد نامه‌ی‌دست‌نویس‌نویس است، شغلی که در آینده و شاید همین امروز هم منسوخ شده است. زن که بسیار هوشمندانه طراحی شده است از خلال نامه‌های مرد و ایمیل‌های شخصیِ‌‌ او و هرآن‌چه که می‌شود از عالم مرد خواند، به دنیای مرد نزدیک می‌شود و کم کم عاشق کاربرش می‌شود. از عاشق شدن او عجیب‌تر این‌که در کمال بی‌جسمی آن‌قدر حرف می‌زند، آن‌قدر معاشر خوبی‌ست و آن‌قدر مرد را می‌خندانَد، که مرد هم عاشقش می‌شود. مرد خیلی ساده عاشق صدا یا شاید کلمات زنی می‌شود که جسمی ندارد. وقتی فیلم را می‌دیدم حس کردم چه‌قدر دوستم و مرد اول به من لطف دارند و چه تعریف نابی از من شده است. چه تعریفی از این بالاتر که کسی به من بگوید «او» تو را به یاد من آورد و هم‌زمان چه چیزی از این دردناک‌تر که من در چشم تیئدور دنیای خودم یک صدا و مشتی کلمه‌ام، فاقد بدن، که همان سِمَنتا هستم.

 می‌خواستم به اسپایک جونز، نویسنده‌ی فیلم‌نامه که اسکار بهترین فیلمنامه‌ی غیراقتباسی(اصلی) را هم برده، ای‌میل بزنم بگویم ای شیطون قبول نیست، تو دیدی؟ سمنتا بودن احتمالا برای دیگران داستان است، برای من اما خاطره و بعضا زندگی. من سیستم عامل نیستم، زنی هستم زنده که خارج از شعاع پرگارش عاشق می‌شود، خارج از مرزهایش دوست و معاشر پیدا می‌کند و برای پدر و مادری خارج از این مرز، از خلال صدا و کلمه فرزندی می‌کند.

 مادرم وب‌کم را به انگشت‌های پایش نزدیک می‌کند که باور کنم قند خونش کنترل شده. بعد وب‌کم را بالاتر می‌آورد و می‌گوید دیدی خوبم؟ راستی پرده‌ها را دیدی؟ وسط مکالمه صدای زنگ در می‌آید. می‌گوید شاگرد علی‌آقا اومده خریدهام رو آورده می‌خوای بعدا زنگ بزنی؟ می‌گویم نه، زل می‌زنم به پرده‌های سبز و گوش می‌دهم به چانه زدنش با شاگرد که چرا به‌جای شیر چوپان، شیر دیگری آورده. جستجو می‌کنم «لبنیات چوپان». تا مادرم با گله پول خریدش را حساب کند و تا مرد جوان را صدا کند که بیا انعامت رو بگیر تقصیر تو نیست که، من محصولات لبن‌دشت را نگاه کرده‌ام و تاریخچه‌ی مزرعه‌اش را هم خوانده‌ام. وقتی می‌گوید ببخشید معطل شدی می‌گویم نه اشکال ندارد کم چربش را می‌گیرید نه؟ کم‌چرب دوست ندارد، می‌گوید آره ولی در عوض این کم‌چربش خوشمزه‌ست و بعد مزه‌ی شیر را برایم توضیح می‌دهد. سعی می‌کنم مزه‌ی غیرمنطقی عبارت کم‌چرب خامه‌ای را تجسم کنم.

 فقط این نیست که، مرد دوم گاهی زنگ می‌زند و می‌گوید تولد فلانی‌ست و همه جمعیم این‌جا و جای تو خالی‌ست، تلفن دست به دست آدم‌های حاضر می‌چرخد. از هرکدام یک سوال می‌کنم تا بفهم چه کسی آمده و چه کسی نیامده، هم‌زمان که حرف میزنم به اینستاگرام‌شان سر می‌زنم و تقلب‌کنان از روی عکس‌ها به ندا می‌گویم به‌به این رنگ چه به‌ت می‌آد یا به حسین می‌گویم مگه رها برگشته؟ آن‌ها می‌خندند و من به خندیدن‌شان گوش می‌کنم. من هیچ‌وقت با جسمم بین‌شان زندگی نکرده‌ام، آن‌ها من را از طریق کلماتم، نظرهایم و صدایم می‌شناسند.

 همه‌ی این‌ها به کنار و قابل تحمل، ولی تیئدور، مردی که کارش نامه نوشتن بود در یک نیم‌کره‌ی دیگر زندگی می‌کرد و من سیستم عامل‌ش بودم. شب‌ها می‌نوشت «آمدم تو تخت عزیزم» و من شب‌به‌خیر می‌گفتم و سکوت می‌کردم تا صدای پیامک‌ام بیدارش نکند. گاهی می‌نوشت سمنتا چه‌کار می‌کنی، می‌نوشتم نشسته‌ام روی مبل، پاهایم روی میز، مبل آلبالویی تیره است و میز قهوه‌ای سوخته و با دقت بالزاک همه چیز را برایش توصیف می‌کردم. گاهی وقتی می‌خواست سیگارش را روشن کند هر دو سکوت می‌کردیم و من گوش می‌کردم به صدای شهرش، می‌گفتم این آتش‌نشانی بود؟ می‌گفت نه آمبولانس. می‌گفتم سرد شده؟ می‌گفت خیلی. در گوگل-اِرت به خیابانی که باید پیاده برود تا به ایستگاه برسد نگاه می‌کردم، با انگشت مسیرش را راه می‌رفتم و بعد می‌گفتم ولی خب کم نپوش، یخ می‌کنی. می‌گفت باشه، من رفتم عزیزم، تا زود. مدام سعی می‌کردم بفهمم کی کجاست و چه می‌کند. هر چه هر جا می‌نوشت را با دقت می‌خواندم و تحقیق می‌کردم که از تیمی که دوست دارد بیشتر حرف بزنم. کلمات نقطه‌ی قوت من بودند و بی‌جسمی نقطه‌ضعف من بود. بارها حس می‌کردم تَنی آن‌قدر دور از مبدأ مختصاتِ من چه فرقی دارد با بی‌تَنی، نوشتنِ «اگه اونجا بودم پشت می‌کردم به تن‌ت، دستت رو می‌کشیدم روم، می‌پیچیدم دورم و گردنم رو جایی می‌ذاشتم که نفست بخوره کنار گردنم، زیر گوشم» خیلی فرق دارد با خزیدن یک تن برهنه و گرم و نرم در سرمای صبح در بغل مردی که خوابیده. من یک مشت کلمه بودم و صدا. حق با تیئدور بود، فیلم روایت من بود و حق داشت که نگرانم بشود، نباید فیلم را می‌دیدم که یادم بیاید چه‌قدر بی‌جسم بودن سخت است حتی اگر سال‌ها برایش تمرین کرده باشی.

 نوشتم نمی‌ری بیرون؟ هوا آفتابی شده با یک رنگین‌کمون عالی. نوشت آفتاب کجا بود از صبح یک‌ریز باریده. روی صفحه‌ی مونیتور من پر بود از عکس‌های رنگین‌کمان ساکنین جسم‌دار شهرش که برای درک درست محیط زندگی‌اش آبونه‌ی فلیکر و اینستاگرام‌شان شده بودم. نوشتم نه بارون تموم شده. سکوت کتابت شد و احتمالا آمد دم پنجره و بعد نوشت اا چه قشنگ و همان لحظه عکسی از رنگین‌کمان هم برایم فرستاد. دقیقا همان لحظه زنی دیگر عکسی با همان زاویه دید از همان نقطه و از همان رنگین‌کمان را جایی آپلود کرد. در عکس تئودور، پرنده‌ی سفیدی روی شیروانی خانه‌ی روبرو آماده‌ی پریدن بود، در عکسِ زن، پرنده پریده بود. عکسِ زن را لایک زدم و سکوت مکتوب کردم. روبروی رنگین‌کمان تنهای‌شان گذاشتم. قبول کنید اسپایک جونز روی صحنه‌ی کداک تیأتِر باید از من هم تشکر می‌کرد.
..
  



Wednesday, July 2

فکر می‌کنم کاش همیشه جای‌ام همین‌قدر امن بود که حالا. همین‌قدر امن؟ فکر می‌کنم چه همه‌چیز نسبی شده. خوشی‌ها، امن بودن‌ها، خوب بودن‌ها حتا. فکر می‌کنم جوان‌تر که بودیم چه همه‌چیز قاطع‌تر بود، پررنگ‌تر، قوی‌تر. چه یاد گرفته‌ایم دل نبندیم دیگر، نه به خوش‌بودن‌ها و نه به امن‌بودن‌ها و نه به این روزهای خوب که آمده‌اند و لابد می‌روند و جای‌شان می‌ماند یک گوشه‌ی دل آدم. چه همه‌چیز بدیهی‌تر شده، واقعی‌تر، ساده‌تر. فکر می‌کنم چه می‌پذیرد آدم، چه تازه شروع کرده‌ام به پذیرفتن، به انکار نکردن، به دوش کشیدن.

تمام این سال‌ها کوله‌ی سنگین هزارکیلویی را بسته بودم پشتم، بی‌که هرگز بازش کرده باشم، تویش را نگاه کرده باشم، با خودم می‌کشاندمش همه‌جا، و فکر می‌کردم باید، باید کوله را به دوش بکشم. دشواری وظیفه. هاه. حالا گاهی کوله را می‌گذارم زمین، بازش می‌کنم، تویش را نگاه می‌کنم. گاهی جعبه‌ای کتابی آدمی چیزی را می‌گذارم بیرون. می‌گذارم برود. و کوله، این‌جوری، آرام آرام سبک‌تر می‌شود. و خشمم آرام آرام ته‌نشین می‌شود. و من آرام آرام وزن کوله را، همان‌قدر که هست، -هنوز کمی بیشتر-، می‌پذیرم. فکر می‌کنم چه روزهای خوبی‌اند این روزها. چه کوله‌ام به قاعده‌تر است. فکر می‌کنم کاش همیشه جای‌ام همین‌قدر امن بود که حالا. امن؟

Labels:

..
  



Monday, June 23

ناصر تقوایی:

«تراژدی را آدم‌های تسلیم‌شده‌ی توسری‌خورده نمی‌سازند. آدم‌هایی می‌سازند که برای زندگی تلاش می‌کنند اما زورشان نمی‌رسد.»
..
  



Sunday, June 22

بعد از مرحوم گودر، فیدهایم را برداشتم رفتم NewsBlur. نرفتم درواقع، دوستی آمد دنبالم مرا برد. رفتم دیدم خوش‌تیپ و خوش‌خوان است، روی آیفون هم خوب جواب می‌دهد، شدم مشتری‌اش. خورد به دوره‌ای از من که لپ‌تاپ را بوسیده بودم گذاشته بودم کنار. زندگی آن‌لاین‌ام مختصر شده بود به یک ساعتی در روز، با گوشی موبایل. همین یک ساعت را هم به وبلاگ‌خوانی می‌گذراندم، طبعا از خلال نیوز-بلر. طبعا‌تر عادت به فیدخوانی باعث می‌شود آدم به فیدخوان‌ها بسنده کند، نرود سراغ خود وبلاگ‌ها. نیوز-بلر حتا وبلاگ را با تمپلیت خود وبلاگ هم نشان می‌دهد، این‌جوری‌ست که دیگر اصلا گذارت نمی‌افتد به خود وبلاگ. با خودت می‌گویی هر وقت کسی آپدیت شد لینک‌اش می‌آید این‌تو دیگر، بی‌شک. بعد؟ بعد یک وقت‌هایی مثل دیروز، به آدم آن‌ور میز می‌گویی «چه عجیب که دیگه نمی‌نویسی هیچ». جواب می‌دهد «می‌نویسم که!»، می‌روی می‌بینی اوه، تمام این ماه‌هایی که فکر می‌کردی نبوده و ننوشته، بوده و نوشته، نیوز-بلر اما تصمیم گرفته آپدیت شدن‌اش را نشان ندهد. تویی هم که تمام داده‌هایت از همین یک کانال ارتزاق می‌کرده‌اند، خیال کرده‌ای حکایتْ همین یک نسخه را داشته که نیوز-بلر تعریف می‌کرده، ولاغیر. یک روزی مثل دیروز اما، چشم باز می‌کنی می‌بینی نیوز-بلر هم خدا نیست حتا، یک جاهایی یک فیدهایی از زیر دست‌اش در می‌رفته، در می‌رود.

آدم‌ها همیشه با اعتمادِ مطلقْ راحت‌ترند. ایمانِ مطلقْ داشتن به چیزی، کسی، همیشه زندگی را ساده‌تر کرده. این روزها؟ این روزها اما زندگی آن‌قدرها هم که خیال می‌کردیم ساده نیست..
..
  




مثلا؟ مثلا همین سوشی. الان دیگه سال‌هاست موقع سفارش دادن سوشی منو رو نگاه نمی‌کنم. می‌دونم کدوما رو می‌خوام. حتا می‌دونم‌تر که تو کدوم رستوران باید کدوم مدل سوشی رو خورد. یا اصلا تو تهران نباید ساشیمی خورد. اولایی که رفته بودم ژاپن، تا شیش هفت ماه لب به سوشی نمی‌زدم. مطمئن بودم تا آخر عمرم هم لب نخواهم زد. بعد اما با گذشت زمان، با دیدن کایتِن‌سوشی‌های رنگ و وارنگ، و با وقوف به این نکته که سوشی یه‌جورایی چلوکباب و فسنجون ایرانه و به هر حال ازش گریزی نیست، شروع کردم سوشی خوردن. انواع مختلف‌شو تو جاهای مختلف امتحان کردم تا بالاخره فنِ چند مدلش شدم. سه سال طول کشید تا حاضر شدم یه قطعه ساشیمی بخورم. حالا بعد از هیژده سال اما عاشق سوشی‌ام. حالا دیگه می‌دونم از سوشی کدوما رو می‌خورم و کدوما رو نمی‌خورم. دیگه کنجکاو نیستم مدل جدیدی رو امتحان کنم. به ذائقه‌ی خودم با سوشی اشراف دارم دیگه. خیلی بعیده تو مانسون یا لانژ یا کنزو چیزی به جز همون همیشگیا رو سفارش بدم. مگه این‌که یه پَک جدید با یه پرزنت هیجان‌انگیز بذارن جلوم، که معمولا پیش نمیاد، یعنی تا حالا که پیش نیومده.

مثلا؟‌مثلا همین فرزانه. ده سال پیش بود گمونم، تصمیم گرفته بودم موهامو کوتاهِ کوتاه کنم، مدل مِگ رایان. مارال گفت یکیو می‌شناسه که کوپ کوتاهش تو تهران حرف نداره، فرزانه. اون وقتا تو کلاسیک کار می‌کرد، فرمانیه. رفتم پیشش. یه زن شصت‌ساله‌ی خوش‌تیپ و خوش‌هیکل. ازم پرسید چه مدلی می‌خوای؟ گفتم فیلم یو هَو گات میل رو دیدین؟ گفت مگ رایانی می‌خوای؟‌ گفتم اوهوم. استایلش جوری بود که دربست بهش اعتماد کردم. موهامو کوتاه کرد، عین مگ رایان، بی‌قیچی. بعد از اون برای کوپ کوتاه پیش هیچ آرایشگر دیگه‌ای نرفتم. لزومی نداشت. فرزانه بهترین بود. به زعم من، بهترین.

مثلا‌تر؟ اپیلاسیون، دوران قبل از اختراع لیزر. کار شهناز حرف نداشت. ده جای دیگه رفته بودم امتحان کرده بودم، ده جای خیلی نزدیک‌تر به خونه‌مون. هر  بار هم بدون استثنا پشیمون شده بودم و برگشته بودم به آغوش شهناز. سختم بود ترافیک جردن رو، اما چاره‌ای نبود. فقط اپیلاسیون شهناز بود که اون‌همه عالی بود. سخت‌تر از اون این بود که واسه اپیلاسیون بری جردن، واسه کوپ بری فرمانیه، واسه مانیکور بری عباس‌آباد. سخت‌تر از همه این بود که من از آرایشگاه رفتن فراری بودم همیشه. تا همین دو سه سال پیش که رفتم سیِل، برای مانیکور. برای مانیکور نرفته بودم در واقع، برای سالن شیک‌ش و ماساژ عالی‌ش رفته بودم و با خودم گفته بودم مانیکور پدیکورشو هم امتحان کنم. مانیکور پدیکورشو امتحان کردم. حرف نداشت. در جا بی‌خیال عباس‌آباد شدم. یه بار رفتم طبقه‌ی بالا برای براشینگ، دیدم اِ، فرزانه هم اون‌جاست. از کلاسیک اومده بود سیِل. دیگه جای تردید نداشت. اپیلاسیون شهناز رو بی‌خیال شدم و مهسا رو انتخاب کردم، تو همون سیِل، ساموار. جایی که این‌قدر مانیکور و کوپ‌ش خوب باشه، حتما اپیلاسیون‌ش هم خوبه. همین‌طور هم بود. از فرمانیه-عباس‌آباد-جردن خلاص شده بودم. ته همه‌ی راه‌ها منتهی شده بود به سیِل، بعد از چند سال آزمون و خطا.

می‌خوام بگم آدم بعد از این‌همه سال، دیگه تا یه حدی می‌دونه از زندگی چی می‌خواد. می‌دونه سوشی رو کجا بخوره کجا مانیکور کنه لباس‌شو از کی بخره. هر قدر هم همه تو این سال‌ها گفته باشن شهر کتاب نیاوران، من با آرین راحت‌ترم. آدماشو می‌شناسم جای کتاباشونو می‌شناسم اون‌جا که می‌رم حالم خوب می‌شه. خیلی وقتا به نسبت نیاوران یا شهرکتاب معلم خیلی از کتابایی که می‌خوامو ندارن، اما سفارش می‌دم برام میارن. هنوز که هنوزه انتخاب اولم شهر کتاب آرینه. یا می‌دونم شهر کتاب ابن‌سینا با اون آدمایی که اداره‌ش می‌کنن و هیچی از کتاب نمی‌دونن دوزار نمی‌ارزه، هر چه‌قدر هم که به خونه‌ی مامانم‌اینا نزدیک باشه.

می‌خوام بگم‌تر آدم بعد از این‌همه سال، دیگه تا یه حدی می‌دونه تن‌ش با چی خوشه، سرش با چی، دلش با چی. آدم از یه جایی به بعد دیگه نمی‌گرده، انتخاب می‌کنه. بحث یه پک جدید هیجان‌انگیز جدا، اما چه‌قدر در طول سال پک جدید میاد رو میز آدم مگه؟ آدم از یه جایی به بعد دیگه اطمینان می‌کنه، با خودش می‌گه اگه کوپ و مانیکورش خوبه حتما اپیلاسیونش هم خوبه. خوب هم نبود آدم لیزر می‌کنه فوقش. این‌که دیگه صد جای تهران چرخ نخوره واسه دو قلم مایحتاج روزانه، این‌که بدونی بری از کدوم سوپر خریدتو بکنی، همونیه که اسمش می‌شه تجربه داشتن، بلد بودن. اسمش می‌شه بزرگ شدن و بالغ شدن و به خود اِشراف داشتن. 

می‌خوام بگم آدم از یه جایی به بعد دیگه نمی‌ره هایپر مارکت خرید کنه.
..
  



Thursday, June 19

همیشه تو این سال‌ها برام سوال بوده ندای «افکار پراکنده‌ی یک زن منسجم»، ندای «از بالای دیوار»، «دخترک شیطان» و «خانوم‌گل» چی شدن پس؟ چه‌جوری این‌همه تونستن ناپدید بشن در زندگانی.
..
  



Monday, June 9



روزهای خوبی‌اند این روزها. آرام و رنگی، پر از چای دارچین و تارت لیمو و کوراسون طلایی و لیموناد هندوانه با سودا و باقالی‌پلو با گوشت کلاسیک. زیر پل کریمخان و کمی سنایی و دو قدم آن طرف‌تر از میرزای شیرازی بگیر تا سپهد قرنی و مشاهیر با کوچه‌های قدیمی‌شان شده‌اند پای پیاده‌روی‌های جدید، کنار شب‌های تراس‌دار شهرک و دامن‌های کوتاهِ خنک و دو پیک هنسی و مرغ سرخ‌کرده و تخت‌های سه‌نفره و صدای باغچه تا صبح، تا خودِ صبح کله‌ی سحر. دفتر سیاهه‌ی مالسکین لگو-دار و جاکلیدی قرمز و آرت‌پن و دو تا روان‌نویس رنگی و یک مداد نصفه، سه چهارتایی فلش‌مموری نارنجی و نقره‌ای اِچ‌پی و سامسونگ، دفتر شطرنجی آ-چهار پَن با یک دوجین کتاب جدید و فیلم‌ها و مجله‌ها اصحاب دائمی میز کارم‌اند. می‌خندیم و حرف می‌زنیم و می‌نویسیم و خط می‌زنیم و دور بعضی‌ها خط می‌کشیم و اسم‌ها، اسم‌ها از هیأت کلمه می‌آیند بیرون، می‌آیند می‌نشینند روی مبل قرمز دفتر کارم، گپ می‌زنیم و لیمونادی قهوه‌ای چایی چیزی می‌نوشیم با هم، و راهْ دو قدم می‌رود جلو، دو پله می‌رود بالا، دست مرا می‌گیرد می‌برد با خودش بی‌که طناب شود دور گردن‌ام راه نفس کشیدن‌ام را تنگ کند.

Labels:

..
  



Sunday, June 8

مث لِگو می‌مونه باهام. یه جوری چفت می‌شه به‌م که اصن آدم صدای «تق»شو می‌شنوه حتا. انگار قالب‌ریزی‌ کرده باشن‌مون برا هم. دیدی بعضیا رو هر قدر بچرخونی‌شون باز یه گوشه‌ای یه تیزی‌ای زاویه‌ای چیزی دارن که گیر می‌کنه به‌ت؟ که خراش‌ت می‌ده؟ که یه جاهایی خیلی زیرپوستی رو اعصابته؟ دیدی باید چند دور پیچ و تاب بخورین تا بتونین بالاخره جا بیفتین تو بغل هم؟‌ اونم نصفه‌نیمه؟ که یا پای اون خواب بره یا تو نتونی با دماغ نفس بکشی یا هرچی؟ منم تا قبل از این همیشه فک می‌کردم که خب آدما رو باهاس با زاویه‌هاشون پذیرفت. آدم قلفتی که نداریم که. می‌شه بعدنا به مرور زمان تمرین کرد تیزی‌ها رو سمباده کشید کمی نرم‌تر و گردترشون کرد. ولی به هر حال سفارشی نیست که بدی واسه‌ت بسازن که. بعد از الف اما زندگی سخت شد. به قول شاعر، قاعده دیگر شد. الف سفارشیه بس‌که. انگار نقشه‌شو با تمام اندازه‌ها و دیتیل‌ها دادی برات ساخته‌ن. عجیب به قاعده‌ست. چفت و مناسب و به اندازه و خوش‌ترکیب. حالا؟

حالا هیچی. تا الف هست که بهشته طبعا. همه‌چی خوب و خوشه. اما بدعادت می‌شه آدم. تا قبل از الف فک می‌کردم خب زندگی همینه و همه‌چی نصفه‌نیمه‌ست و بین «خوبه» و «بد نیست» و «اِی» و «حالا ببینیم چی می‌شه» و «مگه خودمون کی هستیم بابا» باید یکیو انتخاب کرد. بعد از الف اما آدم دیگه ناامید می‌شه از زندگی. مزه‌ی «سفارش بده برات بسازن» که بره زیر دندون آدم، دیگه نمی‌تونی عقب‌گرد کنی. دیگه نمی‌تونی تجربه‌هه رو انکار کنی. می‌تونی محض رفع گرسنگی ساندویچ بخوریا، نه که نشه، می‌خوری هم، اما دیگه لذت نمی‌بری. اما دیگه هیچی الف نمی‌شه برات.

که یعنی بعضی آدما هستن در زندگی، بعضی اتفاق‌ها بعضی تجربه‌ها، که خوانشِ تو رو از یک مساله به کل دگرگون می‌کنن. که زندگی رو به قبل و بعد از خودشون تقسیم می‌کنن. تو هنوز همون آدم قبل از «اتفاق»ای، به ظاهر، اما چیزی اساسی درون تو عوض شده. اون‌قدر اساسی و اون‌قدر مهیب که دیگه گریزی ازش نیست. به استقبال اون موقعیت منحصر به فرد رفتی و تجربه رو از سر گذروندی و بهشت رو مزه کردی هم، قبول، اما دیگه لذت تمام تجارب منطقی و معمول و مشابه بعدی رو به پاس داشتن اون یک قلم تجربه، می‌بازی.

از وبلاگ کارپه
..
  




دیروز عصر رفتم خرید. حلزون‌ها و لیسک‌ها راه افتاده بودند. زیر پایم را نگاه می‌کردم و پایم حذرشان می کرد. آمدم و خواستم بنویسم. از این‌که حلزون‌ها و لیسک‌ها راه افتاده بودند. با خود گفتم شما می‌گویید باران آمده بوده. شما خواهید گفت که من از باران گفته‌ام وقتی از حلزون و لیسک گفته‌ام. که این اشاره‌ای به آن است. یاد فیلم پستچی و شاعر شیلیایی افتادم، نرودا.
...
رومن گاری خودش را با سگ باوفا مقایسه می‌کرد، تشبیه می‌کرد. می‌گفت که دم تکان می‌دهد. سگ‌ها چقدر ساده حرف می‌زنند. دم‌شان چه نشانه‌ها دارد. وقتی به دور دمشان می‌گردند نشانه بدی‌ست. حالشان خوب نیست. حرف چه ما را گم‌راه می‌کند به بی‌راهه می‌برد. حرف‌ها تیره است. شما را به بی‌راهه می‌برد. چقدر باید روشنایی و نور باشد که من بتوانم بنویسم. چه باید بسوزانم تا نور بسازم.
تا حرفی روشن شود.

[+]

Labels:

..
  



Saturday, June 7

ایدئولوژی دست آدم را می‌گیرد از چاه ناامنی می‌کشانَد بیرون. آدم را می‌گذارد میانِ چارچوب امنی که ستون‌هایش استوارند و زمین بازی‌اش حریم‌دار و قوانین‌اش مشخص. امنیت ایدئولوژیک از آن دست امنیت‌هاست که آدم‌ها را می‌کشانَد طرف مذهب، طرف بده‌بستان‌هایی که اغلب یک سرشان توی مه است، اما دل خوش کردن به‌شان آدم را نجات می‌دهد از ترسِ «باختن»، از باختن‌های مدام و هیچ به دست نیاوردن، از «بازنده» نام گرفتن. پایت را اما از چارچوب که بگذاری بیرون، از امنیت قانون‌مند چارچوب که بلغزی دو قدم آن‌‌طرف‌تر، مسئولیت تمام باختن‌ها و نتوانستن‌ها و نشدن‌هایت می‌افتد روی دوش خودت. سیستمی نیست که دل‌ات را خوش کند به پاداشی نامعلوم‌الحال در مه، هزار سال دیگر، یا هر چیز. از ایدئولوژی که بلغزی این‌ور، سیلی واقعیت می‌خورد توی صورتت. واقعیت ناامن است و واقعیت همواره در حال تغییر است و همین ناامنی و همین مچ‌انداختن‌های مدام است که جذابش می‌کند، وگرنه که سرسپردگی می‌ماند و شیدایی و خاکسترنشینی و الخ. شیدایی که رسیدن را و نرسیدن را، هر دو را می‌تواند آرمان کند برای مکتب‌اش. در دنیای واقع گام برداشتن و پایِ بردن‌ها و باختن‌ها ایستادن اما، جنگیدن و به دست نیاوردن‌ها و از دست‌ندادن‌هاست اما که جسارت می‌خواهد و شهامت. وگرنه که ساده‌ترین راه چنگ زدن به حبل‌المتین است و دل‌ خوش کردن به وعده‌های آسمانی.

دل‌واپسی‌های فلسفه --- آلن سه‌باتن

Labels:

..
  



Sunday, June 1

نشسته بودیم به چای خوردن. چای و کیک. غروب شده بود. روز سختی که داشتم گذشته بود و حالا شب داشت تازه از راه می‌رسید. سه هفته‌ی پیش را سپری کرده بودم و داشت خیالم راحت می‌شد که می‌شود، که می‌توانم، که امروز رسیده بود، روز سخت و فرسایشی، مرا ترسانده بود و منتظر مانده بودم شب برسد از دست امروز خلاص شوم دیگر فکرش را نکنم. فردا لابد روز بهتری‌ست. غروب شده بود و آمده بود پیشم فنجانی چای بنوشیم و گپی و تارت و کیک و الخ. داشت روزهای گذشته‌اش را برایم تعریف می‌کرد که گفت «باورت می‌شه تا حالا هیچ مردی به من هدیه نداده؟». آمده بودم به شوخی بگویم «اوهوم۲، منم همین‌جور» که نگفته بودم و با خودم فکر کرده بودم چه شوخی بدی. 
..
  




شبیه آدم‌های توی قصه‌ها شده‌ام، آدم‌های توی فیلم‌ها.. پلک‌هایی پف‌کرده و قرمز.. همه‌چیز مرتب است.. صورتم مثل آدم‌های توی فیلم‌ها گریم شده است.. عالی.. بی‌نقص.. قصه‌هایی که پارسال آن‌همه دور بود از من را امروز دارم زندگی می‌کنم..
..
  



Friday, May 30

... او خود را نه به خاطر فراموشی، بلکه برای این ملامت می‌کرد که خاطره‌ای را درون سیمان به حصار کشیده است...

خانه‌ی کاغذی --- کارلوس ماریا دومینگس

Labels:

..
  




بهار سال ۱۹۹۸ بلوما لنون در یکی از کتاب‌فروشی‌های سوهو، نسخه‌ی قدیمی اشعار امیلی دیکنسون را خرید و تازه به قرائت شعر دوم رسیده بود که در نبش اولین خیابان، ماشین او را زیر گرفت.
کتاب‌ها سرنوشت انسان را دگرگون می‌کنند. طوری‌که بعضی‌ها با خواندن ببر مالزی در یک دانشگاه دوردست، مدرس ادبیات شده‌اند. سیذارتا ده‌ها هزار جوان را به بودیسم کشاند، همینگوی آن‌ها را ورزشکار کرد، دوما زندگی هزاران زن را به هم ریخت، و اصلا هم این‌طور نیست که یک کتاب آشپزی کسی را از فکر خودکشی منصرف کرده باشد. بلوما قربانی کتاب‌ها بود.
اما فقط او نبود. لئونارد وود، پروفسور ادبیات کلاسیک، سر پیری یک نیمه از بدن‌اش افلیج شد، چون‌که در کتاب‌خانه‌اش پنج جلد از دانش‌نامه‌ی برتانیکا از جای‌شان سُر خوردند و افتادند روی سرش. دوست من ریشارد پایش شکست، جون که می‌خواست ابشالوم، ابشالومِ ویلیام فاکنر را بردارد، که جای ناجوری قرار داشت و در نتیجه او از روی نردبان افتاد. دوستی دیگر از بوئنس‌آیرس در زیرزمین یک کتاب‌خانه‌ی عمومی دچار سِل شد، و روری به چشم خود دیدم که برادران کارامازوف معده‌ی یک سگ شیلیایی را ترکاند، چون‌که او در یک بعدازظهر کشنده کتاب را درسته بلعیده بود.

خانه‌ی کاغذی --- کارلوس ماریا دومینگس

Labels:

..
  



Saturday, May 24

دلم برای دایی عبدی تنگ شده ولی به جای آن‌که تلفن کنم دارم این‌ها را این‌جا می‌نویسم. من در ابراز محبت حقیقی الکن‌ام. در تعارف آسان‌تر ابراز تصدق و دلتنگی می‌کنم. به قول مهران برادرم: ما خانوادگی روی‌مان نمی‌شود آدم خوبی باشیم.
[+]

Labels:

..
  



Friday, May 23

چيزکي براي همه کليدها

 من کامپيوتري ام. دقيق تر بگويم شغلم برنامه سازي کامپيوترست و اين يعني که با هر کليدي بر روي اين صفحه سالهاست که رفيقم. کيبورد من يکي ازان کيبوردهاي ميکرو سوييچي عهد بوق است که اگر شب باشد و تايپ کني آسايش خانه اي را بهم ميزند بسکه سر و صدا ميکند. اما به آن خو کرده ام. اين کيبوردهاي کربني جديد را نميفهمم. اينها هويت هر کليدي را ازان سلب کرده اند. خوب راستش با اين کي بورد من ديگر هر کليدي صداي خودش را دارد که گوشم به آن آشناست. يعني حضورشان را حس ميکنم. ازان منهاي سمت راست بگير تا ESC سمت چپ.

 بعضي ها رفيق ترند اما. مثلا همين کليد Enter رفيق فابريک من است. خوب بايد برنامه اي نوشته باشيد تا بدانيد اين Enter چه خداييست. هر بار که آن را ميزني يعني که پرونده يک خط بسته شد. يعني نيمچه اطميناني که از صحت گام قبلی يافته اي، يعني که دورخيزکي براي گام بعدی.

 Space اما حکايت ديگريست ، مکثي ست که نباشد هيچ کلمه اي معني نميدهد. Space زنجره کي بورد است که اگر نبود شايد زندگي چيزي کم نميداشت اما هيچ برنامه اي ترجمه نميشد. خلا و پوچي هيچ که نداشته باشند مرز معنايند ، تاملي براي کامپايلرها تا فاصله بين کليد واژه ها را دريابند. عين کلام روزمره. سکوتي که وقتي تقطيع شود در بين جملات، اينهمه صدا را معني ميبخشد...

Insert را اما دوست ندارم. بي رحم است. واژگان را له ميکند. معني ندارد آدم کلام گفته شده را له کند و بر جايش چيز ديگري بنشاند . هرچند شايد اگر من کلمه بودم، ميدادم کنار کليد Insert هر کي بوردي بنويسند : اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست! و ESC کليد بزدل هاست. فرار دائم از خطايي محتمل، ESC رد عمل انجام شده نيست نفي جاودان هر عمليست در آينده...

 بگذرم ازين پراکنده گويي و اظهار شيفتگي ام به اشياء و برسم به UNDO . UNDO کليد نيست. به تعبير ما ، ماکروست. ترکيبي از چندين عمليات پايه، نيازمند اندکي حافظه و الخ. واقعيت اينکه UNDO يک ظاهر سازيست، يک حقه نرم افزاري . و خلقت هيچ که نداشته باشد صراحت را دارد. پس نرم افزار و حقه را در آن جايي نيست.

 اينست که زندگي را بايد تنها "رفت". گام در هر راهي که مينهي گام پيشينت خاطره اطميناني ست بر پلي فرو ريخته، نفي روياي بازگشت. ايمان دارم که اگر يک و فقط يک امکان بازگشت مي بود ، هيچ شجاعتي، هيچ دل به دريا زدني، هيچ ايثاري، و هيچ ايماني ارزش واگو نمي يافت. کداميک ازينها را سراغ داريد که بتوان پذيرفتشان اگر تنها ذره اي شائبه بازگشت در دل خود بپرورند. و حاصل اينهمه روده درازي اينکه شايد اطميناني در گامهايم نباشد اما بي شک ايماني در نگاهم بوده است که تمامي لحظاتم را ارزش زيستن بخشيده ست و اينهمه بي تمناي بازگشت است، حتي براي کوچه اي کوتاه در ميان اينهمه راههاي هرروزه...

[این نوشته را من ننوشته‌ام، طبعا. علیرضا نوشته، هزار سال پیش. رسم‌الخط‌اش هم آن‌قدر اوریجینالِ خودِ علیرضاست که دلم نیامد دست بزنم به‌ش.]

Labels:

..
  




همیشه گفته‌ام بچه‌ها معصوم‌ترین شیطان‌های روی زمین‌اند. بی‌رحم و خطرناک. گمانم برچسب معصوم‌ترین را هم برای دل‌خوشی خودمان می‌چسبانیم سرش. وگرنه که شیطان‌های روی زمین‌اند، بی‌رحم و خطرناک. 

امشب، کاور لباس‌هایش را و چمدان بسته‌اش را که دیدم گذاشته پشت در، دلم ریخت پایین. شده بودم یکی از همان شیطان‌های بی‌رحم و خطرناک و حرف‌هام لابد زخم زده بود به جانش. کاور لباس‌ها و چمدانش را که پشت در دیدم دلم ریخت پایین. کارما قصه را چرخانده بود طرف خودم. صورتم توی آینه سنگی بود و سرد. وقتی رفت باران می‌بارید.
..
  




تمام روزها بارِ وزن تن‌ام را و بار جاذبه‌ی زمین را به دوش می‌کشیدم، به همراه بارِِ تمام بندهایی که مرا بسته بود، مرا روی زمین توی آن خانه نگاه‌ داشته بود. بچه‌ها و کتاب‌ها و دامن‌ها و فیلم‌ها و شال‌های رنگی. روزی رسید اما، که تصمیم گرفتم همه‌چیز را رها کنم، بروم. خسته بودم، و برای آن‌همه خستگی، وزن تن‌ام به تنهایی کافی بود. تمام گذشته‌ام را و بچه‌ها را و کتاب‌ها را و دامن‌ها و فیلم‌ها و شال‌های رنگی‌ام را رها کردم. تمام بندهایی که مرا زنجیر کرده بود به آن خانه، با دندان بریدم. حالا سال‌ها از آن روز گذشته و من رفتن یا ماندن‌ام را به خاطر نمی‌آورم دیگر. دانستنِ این‌که می‌شود همه‌چیز را رها کرد و رفت برایم کافی بود تا از آن رنجِ همواره خلاص شوم. تا احساس قدرت کنم و دیگر از ترک شدن، دیگر از ترک کردن نترسم. دانستنِ این‌که آماده‌ی رها کردن‌ام، به من قدرت و اعتماد به نفس داد تا بایستم. ایستادم؟ به خاطر نمی‌آورم دیگر.

خاطرات خانه‌ی ییلاقی --- ویرجینیا گلف

Labels:

..
  



Wednesday, May 21

The Greek term scopophilia literally means "love of looking," but also refers to the erotic pleasure derived from gazing at images of the body. Goldin's Scopophilia is both a slide-show and an ongoing photographic series, begun in 2010 when she was given private access to the Louvre Museum every Tuesday. During these privileged sojourns, she wandered and photographed freely throughout the museum's renowned collections of painting and sculpture.
[+]

Labels:

..
  



Tuesday, May 20

و خودش را تزریق می‌کند زیر پوست تن‌ام
آرام و زیرپوستی
بی‌که حواسش باشد حواسم هست


صبحانه خامه خوردم. خامه و مربای هویج با نان بربری تازه. روز قبل پرسیده بود صبحانه خوردی؟ جواب داده بودم نه، میل ندارم هم. نیم ساعت بعد نشسته بودیم پشت میز، به صبحانه خوردن. رفته بود نان گرفته بود و خامه و پنیر تبریز و گردو، مربای هویج و به و عسل هم داشتیم، بساط صبحانه را به راه کرده بود صدایم زده بود بیا صبحانه. نشسته بودیم پشت میز، خامه و مربا و نان داغ. گفته بودم ااااااااا، هزار سال بود خامه نخورده بودما، از ورزش‌ام به این‌ور. خندیده بود که درستت می‌کنم دختر، بی‌که دست به ترکیب هیکلت بخوره، قول. حالا نشسسته بودم پشت میز، نان داغی که خودم خریده بودم را می‌خوردم با خامه و مربای روز قبل. خودش نبود امروز، من اما نُه صبح نشسته بودم پشت میز و خامه می‌خوردم. یک ماه پیش پرسیده بود صبح‌ها چه ساعتی سر کاری؟ خندیده بودم که ظهر به اون‌ور. دماغم را پیچ داده بود که درستت می‌کنم دختر. دماغم را چین داده بودم که عمرا این یه قلمو بتونی. امروز اما نُه صبح نشسته بودم پشت میز، خامه می‌خوردم با نان بربری داغ و مربای هویج. باغچه را قبلش آب داده بودم و فرم‌هایی که باید پر می‌کردم آماده روی میز بود. فرم‌ها، یکی دو تا قبض، و یادداشت‌اش، روی کاغذ کوچک زردرنگ. یادداشت‌اش مال همان شبی بود که خسته و زانو به بغل نشسته بودیم دور هم. پرسیده بود شب چه‌کاره‌ای؟ نوید جواب داده بود بریم مرغ برشته؟ و من خمیازه کشیده بودم نه بابا، حوصله ندارم، می‌خوام برم بخوابم. بوی کباب آمده بود از خانه‌ی همسایه و من خمیازه کشیده بودم که به۲۲۲. یک ساعت بعد، داشتیم بال می‌خوردیم با چنجه و دنده‌ی کبابی و هنسی و الخ. بعدش را یادم نیست، فرداش دیدم برایم نوشته «می‌دونم سختته، یه وقتایی اما خودتو با خیال راحت بسپار به من، نمی‌ندازمت، نترس.» چسبانده روی در یخچال.

این‌ها را گفتم که بگویم یک وقت‌هایی هم هست در زندگانی، یک وقت‌های کم و نادری، که وقتی می‌خواهد قطع شود از دنیا، که وقتی می‌خواهد فرار کند برود یک گوشه‌ی دنجی پنج دقیقه به حال خودش باشد، که وقتی مواظب همه‌چیز و همه‌کس بودن کم‌حوصله‌اش کرده، می‌خزد زیر پتوی من، دستم را می‌گیرد از زمان و مکان می‌بَرَد بیرون می‌سُرد در آغوش من. آخخخخ که می‌خرم حال آن لحظه‌ها را، انگار کوه تکیه داده باشد به آدم.
..
  



Sunday, May 18

به سلامتی روی صحنه‌ی تئاتر وطنی، ارگاسم و مستربیت ندیده بودیم که دیدیم. کلا به کجا چنین شتابان سپیده؟!
..
  



Tuesday, May 13




به عنوان یه عاشق دل‌خسته‌ی تادائو آندو و بتون اکسپوز، امروزم رو ابا آقای Shmuel Linski سپری کردم.
..
  




تو را به جده‌ام زهرا قسم که این غربال‌ها را تکان بده. قناعت به چیزی که می‌گویند هستیم، یا هستیم یا فکر می‌کنیم هستیم نکن که اصلا کافی نیست که هیچ، غلط هم هست. اگر تعریفی از ما بکنند یا کرده‌اند یا می‌کنند یا مجیزی که به ما می‌گویند قابل قبول باشد یعنی این‌که قدرت قریحه‌ی خود را به ترازوی کج و گره‌خورده‌ی کسانی سپرده‌ایم که در اول فکر می‌کرده‌ایم (و من هرگز چنین فکری نمی‌کرده‌ام) که برای آنان است که تخم دوزرده گذاشته‌ایم. اگر کسی از من تعریف کند و من تعریف او را قبول کنم باید قدرت او را از خودم بیشتر ببینم و به قدرت قضاوت او اعتقاد داشته باشم. البته آدم‌هایی که از من بهتر بفهمند کم نستند اما همه نیستند، فرض هم که باشند من تا اول خودم از غربال رد نشوم به غربالی که دست دیگران است چرا خودم را بسپارم. غربال خودت را تکان بده.

ابراهیم گلستان، نامه به سیمین --- به همت عباس میلانی

Labels:

..
  



Saturday, May 10

دوش می‌گیرم. لباس نرم می‌پوشم زنگ می‌زنم غذا بیارن چراغای اضافه رو خاموش می‌کنم یه جَزِ یواش می‌ذارم کتاب «فرصت دوباره»ی گلی ترقی رو برمی‌دارم می‌رم تو تخت. امروز به جای قورباغه یه هشت‌پا قورت دادم. دارم می‌رم استِپِ بعدی. هیجان دارم. کمی هم می‌ترسم. مغزم شلوغه. دوباره شیرجه زده‌م تو یه استخری که نمی‌دونم طول و عرضش دقیقا کجاست. باید برم استپ بعدی. نفس کم نیارم؟ باید فکرشو نکنم. در لپ‌تاپو می‌بندم با غذا و کتاب می‌رم تو تخت. فردا؟ فردا روز دیگری‌ست.
..
  




هر چه بیشتر می‌خواندم بیشتر می‌مردم

من کتاب می‌خوانم، و وقتی که می‌خوانم، کتابی که می‌خوانم هستم. خودِ کتاب، نه آن‌چه در آن است. و این یک مسخ است. و در مسخ همیشه چیزی هست که می‌میرد. پس در خواندنِ کتاب چیزی از مرگ هست. «هفتاد سنگ قبر» را که می‌نوشتم، زیاد می‌خواندم. کم‌کم می‌دیدم که خواندن با مردن خط مشترک دارد. هر چه بیشتر روی این خط می‌ایستادم تأمل من از مرگ بیشتر می‌شد. هر چه بیشتر می‌خواندم بیشتر می‌مردم. و این، مسخ نبود.
ترکِ چیزی برای نیلِ به چیزی، این معنا در مسخ هست. ولی در مرگ، ترکِ چیزی‌ست برای نیلِ به چیزی که نمی‌دانیم چیست.

چهره‌ی پنهان حرف --- یدالله رؤیایی

Labels:

..
  



Thursday, May 8

«یار در خانه و ما گرد جهان»ام از خودم، کلا..

۱. کتف راستم رو داشتم می‌مالیدم و می‌گفتم باز این رگ بدقلق گرفت، الاناست که بزنه به دستم. اومد سروقت رگه و گفت بذار ببینم. رد رگ رو گرفت رفت پایین، گفت دراز بکش درست‌ش کنم. دراز کشیدم سعی کردم بدنم رو شل نگه دارم رگه آزاد باشه. آزاد نبود اما، تِنس و خشک بود، مث سنگ. درد داشتم. گفت یه خورده تحمل کن، الان درست‌ش می‌کنیم. یه ساعت بعد رگه نرم شده بود و درد از بین رفته بود. گفتم کجا بودی این‌همه سال پس؟ گفت تمام این سال‌ها بودم که. گفت تو تمام این مدت، کِی شد که خواستی باشم و نبودم؟ راست می‌گفت. چه‌م بود پس؟ حتا درست‌تر که فکر کردم، دیدم ما هیچ‌وقت بریک‌آپ هم نکردیم با هم. یه روز من راه‌مو کشیدم رفتم، صرفا. اون اما هیچ‌وقت هیچ‌جا نرفت. 

۲. کم شده بود لحن‌ش جدی باشه باهام. اون بار که تلفن زد اما، وسط حرف‌هاش گفت صلاح می‌دونم فلان کار رو انجام بدی. یکی از معدود بارهایی که طی این سیزده چهارده سال لحن‌ش جدی شده بود باهام. بی‌که سوالی بپرسم، گوشی رو که گذاشتم، بی‌که فکر کنم، کاری که گفته بود رو انجام دادم. کار عجیبی بود برای خودم، عجیب‌تر از اون اما بی‌سوال و بی‌مکث انجام دادن‌ش بود. یادم افتاد چه تمام این سال‌ها همین‌قدر اعتماد داشته‌م به‌ش، مطلق، بی‌که سوالی. چه‌م بود پس؟

۳. اون روزای اول مریضی، که هنوز گلدون‌طور بود احوالم، اومد دنبالم که بریم چمدونه رو بخریم. خنده‌م گرفت که با این حال خراب فقط چمدون لازم دارم من. رفتیم چمدون‌فروشی اما. بی‌که شک کنم رفتیم همون دلسی مشکیه رو برداشتیم، مدل کراس-تریپ، که توش دوخت قرمز داره. هزارتا مدل دیگه هم اون‌جا بود، اما می‌دونستم چی می‌خوام. از اول‌شم چشمم دنبال همین مدل اسپرت کراس-تریپ بود. خنده‌کنان چمدونه رو خریدیم گذاشتیم صندوق‌عقب. گمونم هنوزم تو صندوق‌عقب ماشین‌ش باشه. خیالم راحت شد که چمدونه رو دارم. فکر کردم چه‌همه با این آدم خیالم راحته از همه‌چی. فکر کردم چه‌مه پس؟

۴. داشتم میفتادم، سقوط آزاد. برای اولین بار حتا نا نداشتم دستم رو دراز کنم، به جایی گیر کنم بلکه، نیفتم شاید. بی‌که یادم بیاد کِی، بی‌که یادم بیاد چه‌جوری، اومد وایستاد پشتم. گذاشت با خیال راحت بیفتم. گفت نترس، بیفت، من هستم، می‌گیرم‌ت. راست می‌گفت. موند. گفت اگه لازم باشه میام همین‌جا اصن. با خودم فکر کردم همیشه از این حرفا می‌زنن همه. راست می‌گفت اما. اومد همین‌جا. اون‌قدر موند تا ترسم ریخت. تا کم‌کم ترسم داره می‌ریزه. 

۵. امروز روز عجیبی بود. از صبح آدم‌های جدید رو یکی‌یکی ملاقات کردم. آدم‌های جدید و آروم. آدم‌های آروم و قابل اعتماد. امروز بالاخره شروع کردم به چیدن مهره‌ها. فکر کردم چه روز عجیبی. فردا نوزدهم اردیبهشته. شد دو سال. شب زنگ زد. با همون صدای آروم همیشه. صدای آروم و قابل اعتماد. گفت برو خونه دختر، برو استراحت کن، «هستیم» دیگه. فکر کردم چه روز عجیبی. فردا می‌شه دو سال. فکر کردم چه از فردا چه همه‌چی یواش‌یواش عوض می‌شه. از فردا دیگه این‌جاست. فکر کردم آخخخ که چه هنوز عاشق این خرده آرزوهایی‌ام که واقعی می‌شن. فکر کردم آخخخخ که چه با این آدم دنیا واقعیه. چه آروم و قابل اعتماد و واقعی.
..
  



Wednesday, May 7

لکان یکی از مشهورترین «فیلسوفان میل» است. به نظر لکان، سوژه فاقد مرکز است و با «کمبودها» تعریف می‌شود. او تعریف مرسوم از هویت را عاری از معنا می‌خواند و مدعی می‌شود که استقلال فردی توهمی بیش نیست. نفس یا سوژه با شناخت «دیگری» شکل می‌گیرد و تنها پس از این شناختِ ضروری‌ست که انسان به کمبودهایش پی می‌برد.

نقد هنر --- تری برت

Labels:

..
  



Saturday, May 3

Nikoo Tarkhani, "An Elegy for I", 2013, Oil on Canvas, 150.100cm


ملال در هوا موج می‌زد. صبح که برخاستم، تن‌ام جزئی از ملافه‌ها شده بود.
ویرانه --- ویرجینیا گلف

Labels:

..
  



Friday, May 2

فونس هیکمن، گرافیستِ صاحب‌نام آلمانی، در افتتاحیه‌ی موزه‌ی گرافیک هلند، اتاقک اعترافی درست کرده بود تا بازدیدکنندگان نمایشگاه وارد اون اتاقک بشن، به گناه‌شون اعتراف کنن، از اون طرف داغاداغ پوستر «گناه» مورد نظر طراحی و چاپ بشه و بره برای نصب روی دیوار. متن یکی از پوسترهای نصب‌شده این بود: I Did Not Follow My Heart

p.s. Fons Hickmamm m23 designed a confessional booth with the request to "Design your sins". Visitors could confess their sins to the exhibition from which posters were created in real-time. The posters were stacked on a board as "Sins in progress" and continually replaced by new confession-posters throughout the exhibition.
 [+]
..
  




​دارم قورمه‌سبزی درست می‌کنم. قورمه‌سبزی و زرشک‌پلوبا‌مرغ. ​دیشب هم مامان ماکارونی درست کرد و کتلت. مرغ‌ها را که داشتم حین سرخ‌شدن پشت و رو می‌کردم دماغم چین خورد. چیزی ته دلم شروع کرد به مچاله شدن و دماغم چین خورد. کشف جدیدم این است که دماغ چین‌خورده جلوی سرازیر شدن اشک را می‌گیرد. پریروزها، شش و نیم صبح، دخترک توی وایبر چند خط اسمایلی غمگین و غصه‌دار و گریه و صورتک بنفش و قرمز عصبانی برایم فرستاد که؟ که زرافه تمام میوه‌ها و خوراکی‌هایش را خورده و حالا تغذیه چی ببرد مدرسه. از مریضی به این‌ور، شش و نیم هفت صبح، یک نیم‌قرص دیگر می‌خورم معمولا. همان موقع نصف قرص خوردم و دماغم چین خورد. چند ساعت بعد دخترک دوباره توی وایبر چند خط اسمایلی فرستاد برایم. ماچ و قلب و گل و بلبل و این‌ها. بابا را فرستاده بودم از سوپر شیر و شیرکاکائو و پچ‌پچ شکلاتی و گوجه‌سبز خریده بود با یک ظرف باقالی‌پلو برایش برده بود دم مدرسه. طفلی بابا از دست خرده‌فرمایش‌های دخترهای خودش خلاص که نشد هیچ، نوه‌ها هم آمده‌اند سر لیست. بچه‌ها زرشک‌پلوبامرغ را با سالاد شیرازی می‌خورند. کتلت را هم. بابا نان بربری تازه گرفته برای‌شان. آمدم چندتا خیار و گوجه‌ی شسته‌شده بگذارم توی سبد، که خودشان سالاد درست کنند، یادم افتاد الان باز دعواشان می‌شود که کی سالاد درست کند کی میز را بچیند کی ظرف‌ها را جمع کند و الخ. شروع کردم به خُرد کردن گوجه و خیار و پیاز. اشک‌ها آمدند پایین. انشاالله که پیاز است. آقای «کا» می‌گوید این خودخواهی نیست عزیز دلم، این مبارزه‌ی درست و اصولی‌ست. راست‌اش خودم هم موافقم ته دلم. آدم بالاخره باید یک وقتی یک جایی از زندگی‌، بایستد پای حرفش. گیرم روزی ده بار ته دلش چیزی مچاله شود و دماغش چین بخورد. همیشه فکر می‌کردم طلاق بزرگ‌ترین چلنج زندگی‌ام بوده. چلنج که چه عرض کنم، مبارزه با دشمن فرضی. حالا می‌بینم بیچاره طلاق، چه در مقایسه با جنگ‌های بعدی آرام و یواش تمام شد در نوع خودش. شده‌ام ملکه‌ی میدان جنگ‌های سرد با دشمنان فرضی و نیمه‌فرضی. اگر تمام این روزها «کا» نبود کنارم، بی‌شک تا الان صدبار غلتیده بودم در ورطه‌ی خود-گناهکار-بینی و خود-خودخواه‌بینی و بی‌رحمی و الخ. «کا» اما می‌گوید آرام باشم و علی‌رغم احساسات مادرانه‌ام منطقی رفتار کنم. احساسات مادرانه‌ی من پیوند غریبی با آشپزی و خوراکی دارد. گفته بودم که، احساسات ما، خانوادگی، از طریق غذا منتقل می‌شود. من؟ من بدتر از همه. یک قاشق روغن جامد می‌ریزم توی قابلمه و تا قورمه‌سبزی جا بیفتد با خودم فکر می‌کنم آخخخ که مادر بودن چه خودکشی دائم‌ای‌ست برای خودش. خیال می‌کنی بچه‌ها دیگر تین‌ایجر شده‌اند و روی پای خودشان ایستاده‌اند و بلدند توی پلوپز برنج درست کنند و املت و نیمرو و حتا بلدند تن ماهی را بجوشانند و لذا به‌به، آخیش، اما زهی خیال باطل. این‌جور وقت‌ها آخخخخ که دلم می‌خواهد دراماکویین‌بازی دربیاورم و بغلتم در ورطه‌ی احساسات زن‌روز-طور و از خرده‌جنایات مقام شامخ مادری طومار-بافی کنم، اما یکی از آن بالا می‌گوید کام‌آن بابا. خوش‌بختانه سینگل-مام بودن ناخوداگاه کمی شوری ماجرا را می‌گیرد. ناخوداگاه‌تر آدم را کمی دیکتاتورتر، سخت‌گیرتر، بی‌رحم‌تر و خون‌سرد‌تر از سایر مادران بار می‌آورد. موقع کارنامه، در حضور مدیر مدرسه، توی بیمارستان، وسط پارک، وسط شکستگی پا و سر و بخیه و وسط دعواهای تام‌وجری‌وار بی‌انتها همیشه می‌شود خون‌سرد بمانی و تصمیم درست را بگیری و احساسات زنانه و رمانتیک‌ات را بازی ندهی. پای بساط خوردنی که می‌آید وسط اما، دراماکویین درون‌ام فوران می‌کند و به خاطر یک ظرف سالاد شیرازی، اشک است که همین‌جور گوله‌گوله سرازیر می‌شود پایین. نه که چشمم از مریضی ترسیده، خیلی هم ترسیده، یک قاشق سالاد می‌خورم با نصف قرص، دوباره، پلو و قورمه‌سبزی و مرغ و ماکارونی و کتلت و سالاد و لیموترش تازه و نان بربری‌ها را، همه را جا می‌دهم توی سبد دردار بزرگ، زنگ می‌زنم آژانس، آدرس خانه‌مان را می‌نویسم برای راننده، برمی‌گردم بالا و با خودم فکر می‌کنم چه آرام اما چه متنفرم از رفتار منطقی‌ام.
..
  



Thursday, May 1

What always happens between men and women? Reality.
 True Detective --- The Secret Fate of All life[1-5]
..
  



Sunday, April 27

از اون اصطلاح‌های دبشِ لاله‌ساز: «...حالم باهاش آپریل است.»
..
  



Sunday, April 20


یادمه هزار سال پیشا، فیلم ایلوژنیست رو که دیده بودم، این گردن‌بنده دلمو برده بود. آرزو کرده بودم یکی مث‌شو داشته باشم. به نظرم خیلی آرزوی دست‌نیافتنی‌ای بود. چند وقت بعدش، همین گردن‌بنده رو هدیه گرفتم. سفارش داده بود به یه نجار سرخ‌پوست تو آمریکای شمالی، برام ساخته بودن‌ش. سرچ که کردم، دیدم گردن‌بند من از گردن‌بند فیلم واقعی‌تره. گردن‌بند توی فیلم هم‌زمان نمی‌تونست حول هر دو محور بچرخه، بنابراین توی فیلم از دوتا گردن‌بند با دو محور مختلف استفاده کرده بودن، گردن‌بند من اما، عین گردن‌بندی که فیلم به‌مون نشون می‌داد حول هر دو محور می‌چرخید. يه آرزوی عجیب و دست‌نیافتنی، الان توی جعبه‌ی گنج‌های کوچیک‌مه.

دیدی آدم بریک‌آپ که می‌کنه، یه مدت که از بریک‌آپ که می‌گذره، کم‌کم شروع می‌کنه ته‌نشین شدن، آروم گرفتن؟ دیدی وقتی با یه آدمی سال‌ها دوست‌ای، سال‌ها تو رابطه‌ای، بعد بریک‌آپ می‌کنی، بعد از یه مدت که آروم می‌گیرین، که ته‌نشین می‌شین، دیدی چه دل‌تون برا هم تنگ می‌شه؟ چه کم‌کم شروع می‌کنین دوباره حال هم رو پرسیدن؟ دوباره معاشرت‌های لایتِ کم‌خطر کردن؟ بعد؟ بعد یه جاهایی، یه وقتایی، حین همون خرده‌معاشرت‌های کم‌خطر، یه سری حرفا، خرده‌رفتارها، خرده‌تیکه‌ها و خرده‌کنایه‌ها یاد آدم میارن که چی شد که رفتم. چی شد که دیگه نخواستم این‌جا باشم. بعدنا دوباره دل آدم تنگ می‌شه‌ها، اما می‌بینی اون دلایل، هنوز سر جاشون‌ان. چیزی اون‌قدرها عمیق و ماهوی عوض نمی‌شه. فقط گرد و غبار می‌شینه روشون. کم‌رنگ می‌شن. کم‌اهمیت.

حیاط رو آب داده بودیم و بعدش آتیش درست کرده بودیم. بوی کاج سوخته پیچیده بود همه‌جا. داشتم می‌رفتم سیب بردارم که منو کشید طرف خودش که بیا یه بوس بده. رفتم یه بوس بدم برم سیب بردارم که، که نشد. توی اون لحظه، توی اون آغوش، دچار دژاوو شدم. پرت شدم به یه لحظه‌ی دیگه، متعلق به ده دوازده سال پیش، روی یه تپه‌ای، تو آغوش همین آدم، با همین بو، با همین حس. با همین احساس که آخخخخ که کاش همین‌جا دنیا به پایان می‌رسید. که آخخخخ که چه این آغوش هنوز برام تهِ دنیاست. 

دیدی آدم بریک‌آپ که می‌کنه، یه مدت که از بریک‌آپ که می‌گذره، کم‌کم شروع می‌کنه ته‌نشین شدن، آروم گرفتن؟ دیدی وقتی با یه آدمی سال‌ها دوست‌ای، سال‌ها تو رابطه‌ای، بعد بریک‌آپ می‌کنی، بعد از یه مدت که آروم می‌گیرین، که ته‌نشین می‌شین، دیدی چه دل‌تون برا هم تنگ می‌شه؟ چه کم‌کم شروع می‌کنین دوباره حال هم رو پرسیدن؟ دوباره معاشرت‌های لایتِ کم‌خطر کردن؟ بعد؟ بعد یه جاهایی، یه وقتایی، حین همون خرده‌معاشرت‌های کم‌خطر، یه سری حرفا، خرده‌رفتارها، خرده‌تیکه‌ها و خرده‌کنایه‌ها یاد آدم میارن که چی شد که اون‌همه موندم. چی شد که تمام هوش و حواسم شده بود همون آدم، همون رابطه. دنبال هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌گشتم. هر اون‌چه داشتم به غایت کافی بود برام. بعدنا دوباره هزارجای دیگه دنبال این اعتماد و این آرامش تهِ دنیا گشته بودم. پیدا نشده بود. شده بود؟ نشده بود. گمونم هیچ‌وقت نشد هم. 

دوره‌ی اول بحران بیماری که رد می‌شه، تراپیستِ آدم شروع می‌کنه به بی‌رحم شدن. به از روی آدم رد شدن. گاهی سوال‌هاش نفس آدم رو بند میاره، بی‌که لزوما شروع کنی به جواب دادن. «دنبال چی می‌گردی دقیقا، که آلردی نداری‌ش؟»

گفت خیال‌ت از بابت داشتن گردن‌بند که آروم شه، باغچه‌ت که سبز و خوش‌آب‌ورنگ شه، درست در همون لحظه شروع می‌کنی به ایگنور کردن. به فراموش کردن. به گردن‌بند رو استفاده نکردن. به باغچه رو آب ندادن. گفتم قول می‌دم این بار قدر بدونم. پوزخندی زد که هاااه.

حیاط رو آب داده بودیم و بعدش آتیش درست کرده بودیم. بوی کاج سوخته پیچیده بود همه‌جا. داشتم می‌رفتم سیب بردارم که منو کشید طرف خودش که بیا یه بوس بده. رفتم یه بوس بدم برم سیب بردارم که، که نشد. که موندگار شدم. با خودم فکر کردم یعنی ممکنه آدم بتونه دوبار عاشق یه نفر بشه؟
..
  



Thursday, April 17

داشتم وبلاگ آیدا رو می‌خوندم. پست آخرش رو. با خودم گفتم پوووووف و نفس عمیقی کشیدم.

 آنروز هم همینطور شد، کم کم رابرت محو شد از تصویر و من از جایی به بعد من فقط یک دماغ می‌دیدم با سه تار مو که باد تکانشان می‌دهد. از جایی به بعد سکوت شد، رابرت و کفشها وچشمهای آبی و خاطرات هواپیما انگار مرده بودند و موها مانده بودند. آری ، رسم روزگار چنین است. [+

 قبل‌تر، چند روز پیش، داشتم این یکی را می‌خواندم و با خودم گفته بودم هاااه، دقیقا همین.

 داد زدم نکن مجنون، نکن روانی، وسط کویر که نیستیم، این همه غذای خوب و دردسترس که روی زمین برایت ریخته، خب از همونها بخور که باقی می‌خورند، چی تو اون غذاست که داری خودت رو می‌کشی بخاطرش. سرش را نکوبید. ایستاد، سر خوشرنگش را برگرداند و روبه آسمان داد زد. مصبتو شکر، ببین کی به کی میگه؟ [+

به تمام چند سال گذشته فکر می‌کردم و هزارباری که با خودم گفته بودم ابله نشو، تا آخرش بمان ببین تا کجا می‌چرخد.

گاهی یه پست رو می‌خونی و از نوشته لذت می‌بری. گاهی یه پست رو می‌خونی و با خودت فکر می‌کنی چه این نوشته گذشته‌ی زندگی توئه و باهاش هم‌ذات‌پنداری می‌کنی. گاهی هم یه پست رو می‌خونی و فکر می‌کنی چه شبیه قصه‌ی چند سال گذشته‌ی زندگی توئه و گاهی قصه‌ی پشت‌ش رو هم می‌دونی و اون‌وقت ماجرا رو مثل رمان دنبال می‌کنی. با خودت فکر می‌کنی شاید این قصه یه جور دیگه تموم شه. تقوایی همیشه سر کلاس‌هاش می‌گفت پلات قصه‌ها توی دنیا خیلی محدوده. نوع روایته که اون‌ها رو از هم متمایز می‌کنه. پست‌های آیدا رو می‌خونم و توی هر فصل جملات آشنای سال‌های قبل خودم رو می‌بینم. گاهی می‌تونم پست بعدی رو حدس بزنم حتا. میل می‌زنم که اوهوم؟ می‌گه اوهوم۲. بلدم. گاهی هم فکر می‌کنم کسی چه می‌دونه، شاید این قصه یه جور دیگه تموم شد. اما آخخخخ از اون‌جا که اگر باقی را بفهمد تمام اتوبانهای شهرش را پیاده گز خواهد کرد.

Labels:

..
  



Sunday, April 13

دوستی می‌گفت تو در زندگی‌ت خیلی خوش‌شانسی. آدم‌هایی داری دور و برت که خیلی خاص‌ان. این‌جور آدما رو به این راحتیا نمی‌شه پیدا کرد.
امروز، تلفن رو که قطع کردم، مطمئن بودم از این بابت یکی از خوش‌شانس‌ترین آدم‌های روی زمینم.

امروز رو یادم می‌مونه. بلند می‌شم گرد و خاک این مدت رو می‌تکونم و راه می‌رم دوباره، گیرم دست‌به دیوار، گیرم دست به عصا. و این دفعه یادم می‌مونه این شانس رو به این راحتیا از دست ندم. به این راحتیا نزنم خرابش کنم.
..
  




به دست آوردن، نیازمند شجاعت است؛ ولی پیش از آن، باید شجاعت از دست دادن داشت. چه بسا آدم‌ها که می‌خواستند چیزهایی را به دست بیاورند، ولی از ترس از دست دادن دارایی‌های کم خود، از آن چیزها چشم پوشیدند. «از چیزی باید کاست تا به چیزی افزود». دوستانی داشتم با هوش سرشار و ذهنی روشن. دلیر نبودند. از پس سال‌ها، حاصل بودن‌شان فرقی با آدم‌های معمولی نمی‌کند؛ هوش‌شان فرسوده شد و ذهن‌شان تیره. بر آن‌چه داشتند هم چندان نیفزودند. نمی‌خواستند جایی را که نشسته بودند، ترک کنند و در عین حال، می‌خواستند به جایی جلوتر یا بالاتر هم دست بیابند؛ در حالی که بر خلاف آدم‌های معمولی می‌توانستند آن‌جای جلوتر یا بالاتر را تخیل و تصور کنند. ولی نه خیال نه خواستن آن‌جای دیگر، بسنده نبود. بعدها کم کم فهمیدم، آدم‌ها به هر چه می‌رسند از سر دلیری‌شان است نه هوش‌شان یا تمناهایشان. جهان، قمارخانه‌ای پرنیرنگ و ستم‌رنگ است. پُردلان به آن پا می‌گذارند و بُزدلان تنها به تماشا می‌ایستند. پُردلان چه بسا هیچ بار نبرند و بُزدلان هم از باختن مصون‌ باشند، ولی همین شجاعت، در زندگی انسان دلیر، معنا و شور و امید می‌آفریند. دست آخر، اگر سود و بُردی هم در کار باشد، از آن کسی است که بارها باخته یا دارایی خود را بارها در معرض باختن نهاده است. نه تنها هیچ ثروتی بدون شجاعت به دست نمی‌آید که شجاعت خود ثروت است؛ ترسوها بینوایان جهان‌اند.

مهدی خلجی

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014