Desire Knows No Bounds




Monday, February 16

The little Auschwitz we tend to build in our minds
[+]
..
  



Saturday, February 14

دو تا تخم‌مرغ می‌شکنم توی کاسه، هم می‌زنم‌شان با چنگال، پنج پیمانه شکر -با این پیمانه‌های چوبی کم‌عمق ظرف شکر من پنج پیمانه خیلی نیست به‌خخدا- یک تُک قاشق کره، یک هوا روغن. کره که آب شد تخم‌مرغ شیرین‌ها را می‌ریزم توی تابه هم‌ می‌زنم یکی دو دقیقه که خودش را گرفت نیمی از خاگینه را بر می‌گردانم روی نیم دیگر و می‌کشم توی ظرف، تمام. تویش یک‌جور خوبی آبدار است و طعم به قاعده‌ای دارد.

یک وقت‌هایی، یک وقت‌هایی که نه غمگینم زیاد، نه خوشحال، نه استرس خاص زیادی دارم نه شرایط سختی، یک جور اندوه ملایمی می‌آید می‌پیچد دورم. این‌جور وقت‌ها حال خاگینه دارم فقط، و خواندن و ورق زدن خانه‌ی ادریسی‌ها، نه می‌خواهم حرف بزنم نه چیزی بشنوم نه دلم می‌خواهد کسی پیشم باشد نه دل‌تنگم حتا، اندوه بی‌جنسی مرا در بر می‌گیرد و چاره‌اش فقط همین خاگینه‌ی پنج‌پیمانه‌شیرین‌شده است با کتاب.

خاگینه، شبیه یک راز کوچک، نجات‌دهنده‌ی اوقات بی‌نام خاکستری من است.
..
  




آدم‌ها اغلب فکر می‌کنن مهاجرت همون دکمه‌ی «خاموش» مشکلات و بدبختی‌هاست. این فکرشون رو هم به روش‌های گوناگونی بهت نشون می‌دن. مثلاً با اولین ابراز دلتنگی یا ناراحتی، با دیدن اولین نشونه‌های افسردگی یا گرفتگی با یه حالت مبهوتی می‌گن: پس اونجا هم آدم حالش بد می‌شه. منظورم اون گروهی نیستن که نشسته‌ان منتظر تا تو حالت بد بشه بعد بگن دیدی بیخود مهاجرت کردی! دیدی بازم فلان. دیدی بازم بهمان. من از این آدم‌ها حرف نمی‌زنم. از کسایی حرف می‌زنم که توی ذهن‌شون خودآگاه یا ناخودآگاه مهاجرت رو کلید خاموش بدبختی‌ها می‌دونن. تغییر جغرافیا و روتین زندگی رو یه راه شفا می‌دونن. و من فکر می‌کنم مشکل با این قسمت «شفا» ست. این‌که ما همه باید یک روزی بفهمیم چیزی به اسم «شفا» وجود نداره وقتی پای آسیب‌های روانی و روحی وسطه. هنر ما تطبیق پیدا کردن و مدیریت وضعیته. این‌که بیشتر و بیشتر و بیشتر خودت رو و آسیب‌های روحی‌ات رو بشناسی و بتونی از پس مدیریت‌شون بر بیای. شفایی وجود نداره. و همین امید بیهوده به شفاست که دور و برمون رو پر کرده از سرخورده‌های ازدنیا بریده.

 از وقتی از تهران کوچ کردم به روستا، با این گروه آدم‌ها خیلی بیشتر مواجه شدم. تعدادی از دوست‌های خودم توی همین گروه بودن که تازه این بخش افکار و شخصیت‌شون رو کشف کردم. اکسیژن و هوای سالم، تغییر شیوه‌ی زندگی، تجربه‌های جدید و شکستن عادت‌ها و روتین زندگی همه می‌تونن کمک بکنن که ما بتونیم بهتر با خودمون تطبیق پیدا بکنیم. اکسیژن خالص که توانایی درمان آسیب ترومای کهنه رو نداره. ولی می‌تونه به مغز کمک بکنه که کمتر گیرپاژ کنه. روون‌تر تحلیل بکنه و از دوره‌های افسردگی سریع‌تر بیرون بیاد. برای این گروه باید این چیزها رو توضیح داد. با حوصله. که واقعاً شفا وجود نداره. هرچیزی که هست دست خود ماست. تازه به نظر من که مهاجرت خودش دکمه‌ی «روشن» بدبختی‌های تازه‌ ست. آدم با چیزهایی درون خودش مواجه می‌شه که انگار هیچ‌وقت ازشون خبر نداشته. خوش‌شانس اگر باشید مهاجرت دکمه‌ی روشن خودشناسی‌تون می‌تونه باشه و متاسفانه هیچ شناختی بدون درد نیست.

 دوست داشتم یک جا بنویسم درباره‌ی این حس. که زندگی توی طبیعت مثل روغن‌کاری روح می‌مونه. دوره‌های افسردگی، ناامیدی، اضطراب، دلتنگی... تو بهترین جای دنیا هم که باشید، تو امن‌ترین جای دنیا هم که باشید هستن. توی خود ما هستن. با خود ما هرجا بریم می‌آن. متاسفانه قابل تف کردن و دفع کردن هم نیستن. باید پذیرفت‌شون. و زندگی توی طبیعت و در آرامش می‌تونه توی این دوره‌ها مثل روغن عمل بکنه. الان دیگه می‌تونم آدم‌ها رو ارجاع بدم به این پست، وقتی می‌بینن من بی‌حوصله یا دلتنگم. و همچین نیمچه نیشی هم می‌زنن که «پس تو هنوزم حالت بد می‌شه» بفرستم‌شون اینجا و بگم همه‌ی آدم‌ها، هرجا که باشن حالشون بد می‌شه. هیچ شفایی در کار نیست. دکمه‌ی خاموش و روشنی وجود نداره. باید پذیرفت و کنار اومد و شناخت. چه منبری رفتم!

[+]

Labels:

..
  




جهانم از حالت افقی دارد می‌رود به سمت مایل. امروز آب‌درمانی را شروع کردم. هیچ نمی‌دانستم استخرها قسمت مخصوص دیسک دارند. حس عجیبی‌ست آدم به جای شیرجه رفتن توی قسمت کم‌عمق، از پله‌های کم‌عمق وارد استخر بشود. از آن بدتر راه رفتن در قسمت دیسکی‌هاست. گره سنی الف محسوب می‌شدم یک‌جورهایی، و همه با دل‌سوزی و تعجب نگاهم می‌کردند. «آخخخی، تو که لاغری که، تو که جوونی که». در کمال تعجب حتا کشف کردم استخر یک روزها و سانس‌های به خصوصی را به بانوان بالای شصت و پنج سال اختصاص داده. به خانم ورودی گفتم «نمی‌شه فردا همین سانس بیام؟ دیسک کمر دارم و عملا به لحاظ حرکتی شصت‌وپنج سالمه و فقط می‌خوام راه برم». یک جوری بدی گفت نع.

فقط باید راه می‌رفتم، می‌شد کمی هم روی آب بخوابم و کم‌تر از آن پای کرال. کلا نیم ساعت. قورباغه اکیدا ممنوع. هنوز بدنم نمی‌تواند درست وزنم را هندل کند. دامنه‌ی حرکاتم محدود است. کلا محدودم. که یعنی یک‌وقت‌هایی هم هست در زندگانی، که وسط استخری بی‌که بشود شنا کنی. مجبوری به قدر بضاعتت تکان بخوری، ولاغیر. این روزها کلا در حال بررسی بضاعت‌ام همه‌اش. 

آقای کا می‌گوید همه چیز خوب است به شرط این‌که به چشم قله نگاهش نکنی. اگر بدانی فقط یک پله است، داری خوب پیش می‌روی. می‌خواهد نترسم. می‌خواهد سبد اگر افتاد و تخم‌مرغ‌ها اگر شکستند، دنیایم دوباره به آخر نرسد. این درس‌ها را دیسک کمر هم به من آموخته است.

حال روحانیِ یواشِ همین‌است‌که‌هستِ دو-نقطه-دی-طوری دارم. از آن حال رویاپرداز دون‌کیشوت‌وار بلاتکلیف‌ قبلا‌هام خیلی بهتر است.

دروغ چرا، یک زنی آن ته‌های دلم دارد رویا می‌بافد هنوز.
..
  




حرف که می‌زنی، بی سن و سال می‌شوم.

خانه‌ی ادریسی‌ها --- غزاله علیزاده

Labels:

..
  



Friday, February 6

​Lethe

- پروست می‌نویسد: «فراموشی یکی از شکل‌های زمان است».​ می‌نویسد «فراموشی نیروی نابودکننده‌ای نیست. نیروی بزرگ متناوبی است که با تغییر دادن چهره‌ی موجودات در چشم ما، می‌تواند برداشت ما از زمان را تغییر دهد. به یاری فراموشی می‌توانیم آنی را که در گذشته بودیم به تناوب بازیابیم.»

- زمان که می‌گذرد، اتفاقات و آدم‌ها، خاطرات ما از اتفاق‌ها و آدم‌ها دست‌خوش تغییر می‌شود. واقعه را نه آن‌جور که بوده، آن‌جور که مایلیم به خاطر می‌آوریم. همین خاطره نیز با گذشت زمان دست‌خوش تغییر می‌شود. آن‌چه در آینده از خاطره‌مان به جا می‌ماند، تصویر محوی‌ست که تنها خاطره‌ی اتفاقی که دیگر مرزهایش چندان پررنگ و واضح نیست را به یادمان می‌آورد.

- شب، دیروقت، خوابم نبرده بود و Still Alice را برداشته بودم برای تماشا. فیلم، معمولی بود با موضوعی اما ترسناک، به غایت ترسناک. آلیس، زنی که رشته و دغدغه‌ی زندگی‌اش زبان و کلمات است، با بیماری آلزایمر مواجه می‌شود. به تدریج دامنه‌ی واژگانش و خاطراتش را از دست می‌دهد. جهانش فرو می‌پاشد.

- همیشه، تمام این سال‌ها، وقت‌هایی که وبلاگ می‌نوشتم خیال می‌کردم بعدها یک روزی می‌نشینیم دور هم، این‌ها را می‌خوانیم و می‌خندیم. مطمئن از به یاد آوردن‌شان. 

- چند هفته پیش، تا قبل از این چند هفته پیش، لیستی بلندبالا داشتم از کارهایی که باید بکنم و قرارهایی که باید بگذارم و خریدهایی که باید بکنم. همه را گذاشته بودم برای بهمن، قبل از سفر؛ مطمئن از انجام دادن‌‌شان. حالا اما دوتا کتاب را هم به زحمت می‌توانم جابه‌جا کنم و هیچ خریدی، مطلقا هیچ خریدی نمی‌توانم بکنم و قرارهایم را همه را گذاشتم برای وقتی دیگر. 

- فصه‌ی آیریس، آیریس مرداک شاعر و فراموشی.

- گاهی یک تصادف کوچک احمقانه، یک سرماحوردگی، یک اتفاق پیش‌بینی‌نشده آن‌چنان جهانت را به هم می‌ریزد که با خودت فکر می‌کنی چی را تمام این سال‌ها این‌همه جدی گرفته بودم من؟! که اصلا وقتی تمام برنامه‌‌ریزی‌ها و قول و قرارها و آینده‌نگری‌ها این‌جوری به مویی بند است، داریم چی را این‌همه جدی می‌گیریم؟ داریم برای بقای کدام اصل پایدار این‌جوری می‌دویم، این‌جوری به خون هم تشنه می‌شویم این‌جوری سر هم‌دیگر را می‌بُریم؟

- بونوئل در آغاز کتابش می‌نویسد: «مادرم در ده سال آخر زندگی حافظه‌اش را به تدریج از دست می‌داد. او با برادرهایم در ساراگوسا زندگی می‌کرد. یک بار که به دیدنش رفته بودم دیدم که بچه‌ها مجله‌ای به دستش دادند و او با دقت از اول تا آخر را ورق زد؛ بعد آن را از او گرفتند و مجله‌ی دیگری به او دادند که در واقع همان مجله‌ی قبلی بود و او باز با همان دقت و علاقه آن را تا آخر ورق زد.

کار او به جایی رسید که دیگر بچه‌هایش را هم نمی‌شناخت. از نظر جسمی سالم بود و نسبت به سن و سالش خیلی هم پرتحرک بود. من پیش او می‌رفتم، او را در آغوش می‌گرفتم و مدتی کنارش می‌ماندم؛ بعد از اتاق بیرون می‌آمدم و بعد از چند لحظه دوباره به نزدش برمی‌گشتم. او باز با همان حالت قبلی به روی من لبخند می‌زد و تعارف می‌کرد که بنشینم، انگار که قبلا مرا ندیده است. حتا اسم مرا هم فراموش کرده بود.»

- از فکر کردن به فیلمی که دیده‌ام می‌ترسم. فکرها و خیال‌هایم آن‌قدر واقعی می‌شوند که از فکر کردن به هر امر ممکنی می‌ترسم.

- فکر می‌کنم هرگز خودم را جدی نگرفته‌ام. در جدی‌ترین دوره‌های زندگی‌م هم انگار داشتم ماکت زندگی‌ام را بازی می‌کردم. هنوز منتظرم تبدیل بشوم به یک آدم جدی، جدی و واقعی. منتظرم یک نقطه‌ی صفر، یک نقطه‌ی عزیمت وجود داشته باشد که بشود بگویم از این نقطه من جدی شدم. ازین‌جا همه‌چیز شروع شد. خیلی جدی فکر می‌کنم هنوز شروع نشده‌ام، هنوز در راه شروع کردنم. پس چرا گاهی همه‌چیز این‌همه سخت می‌شود؟ این‌همه سخت می‌گیرم؟

- داریم هزینه‌ها را برآورد می‌کنیم. آن وسط نوید طبق معمول می‌زند به صحرای کربلا، کوبا! می‌خندیم ولی ته دلمان فکر می‌کنیم بعید هم نیست، ها؟:دی برای نوید می‌نویسم همکار بودن با تو چه مفرح است. بعد توی دلم می‌گویم اصلا من را چه به این‌همه پیچیدگی، بس نیست؟ بعد فکر می‌کنم فوقش انگار تصادف کرده باشم، بستری شده باشم و دیگر هیچ کاری از دستم برنیاید؛ ها؟

- بونوئل می‌نویسد: «آدم تا حافظه‌اش، گیریم بخشی از حافظه‌اش را از دست ندهد نمی‌فهمد که آن‌چه سراسر زندگی را می‌سازد حافظه است... بدون حافظه ما هیچ نیستیم.»

- فکر می‌کنم چه تا قبل از این فیلم، «فراموشی» این‌همه تکان‌دهنده نبوده برایم. چه گاهی به تلنگری همه‌چیز دود می‌شود می‌رود هوا. چه بیهوده خودمان را جدی می‌گیریم گاهی.

- گفت: و هدف نهایی‌ت؟ بی‌مکث گفتم: تاثیرگزاری.

- بونوئل می‌نویسد: «حافظه به همان اندازه که ضروری و پرتوان است، شکننده و ضربه‌پذیر هم هست. حافظه هم از سوی دشمن اصلی‌اش، یعنی فراموشی نهدید می‌شود و هم از جانب انبوه خاطرات مغشوش و کاذبی که هر روز بر آن آوار می‌شوند.»

- بونوئل می‌نویسد: « حافظه‌ی ما زیر فشار و نفوذ دائمی تصورات و رویاهای ماست، و از آن‌جا که دچار این وسوسه هستیم که رویاها و خیال‌بافی‌های خودمان را واقعی بگیریم، از دروغ‌های خودمان هم حقیقت می‌سازیم. حقیقت در مقایسه با خیال تنها از اهمیتی نسبی برخوردار است، چرا که هر دوی آن‌ها به یک اندازه زنده و شخصی هستند.»

- مدت‌ها بود این‌همه تعمیم نداده بودم.

* در جستجوی زمان از دست رفته --- مارسل پروست
* با آخرین نفس‌هایم --- لوییس بونوئل
..
  



Monday, February 2



این هفته، هفته‌ی آخر نمایش جهان یکم از پروژه‌ی «جهان نگریسته» است. چه دلم برای حال و هوای این اولی از همین حالا تنگ می‌شود.

..
  




از خدمات جهان افقی یکی هم این‌که عملا کارهای اجرایی‌ام به صفر رسیده و به جاش فرصت دارم روی تمام پروژه‌ها و ایده‌های نصفه‌مانده‌ی کاری‌ام تمرکز کنم. آخخخخ که چه‌همه عاشق این کارم و آخخخخ‌تر چه‌همه باورم نمی‌شود از خودم که این‌جوری عاشق کارم باشم. و آخخخخ‌ترین که من اصولا می‌میرم برای بخش ایده‌پردازی و دیولوپ پروژه. جایی خوانده بودم درصد کمی، درصد خیلی کمی از آدم‌ها عاشق شغل‌شان‌اند. کاری را انجام می‌دهند که هر لحظه از انجام دادن‌اش لذت می‌برند. بابت این یک قلم، این روزها با دیسک کمر به وفور خوش می‌گذرانم. طفلکی کیانا.

پریروز داشتیم با مهمان مدعو اولین جلسه‌ی «سینمای زنان» گپ می‌زدیم. حرف فیلم‌‌هایی شد که اخیرا دیده بودیم و دوست داشتیم. در اولین انتخاب، هر دو بی‌هوا گفتیم فورس‌ماژور (توریست). آخخخ که دوست دارم این‌جور زن‌ها را. غریبه‌ای که با دو سه تا فیلم، می‌بینی چه جهان‌اش از جنس توست و چه او هم دارد دنیا را از خلال فیلم‌ها دوباره می‌بیند. بعدتر حرف‌هامان رسید به بوی‌هود و گان‌گرل و آخرتر هم که برگشته بودیم توی عرصه‌ی تجسمی، گوریلا گرلز. هر دو داشتیم فکر می‌کردیم چه خوب است که می‌شود ولو شده به قدر یک سانت، در حد بضاعت‌مان، جهان اطرافیان‌مان را عوض کنیم. به بچه‌هایی که توی این شب‌های پر-ترافیک، این‌همه راه را می‌کوبند می‌آیند گالری به تماشای فیلم، یک سانت ویژن جدیدی ارائه کنیم. بارها شده بچه‌ها بعد از چند ماه ای‌میل زده‌اند که فلان مبحثی که توی کلاس مطرح شد، یا فلان مطلبی که برای‌مان ای‌میل کردید، چه مسیرمان را تغییر داد، ولو به قدر یک سانت. آدم‌های دور و برم خوش‌حالند و این حالِ خوشِ مدام یکی از باتری‌های بزرگ این روزهای افقی‌ست.

دارم کتاب‌های نیم‌خوانده را یکی‌یکی تمام می‌کنم. روزی/شبی دو سه تا فیلم می‌بینم و اطلاعاتم را آپدیت نگه می‌دارم. دلم برای این مدل زندگی چه تنگ شده بود.
..
  




​از یک روزی به بعد آیفون تصمیم گرفت آخرین تماس‌هایت را بردارد بگذارد آن بالا، جلوی چشمش. بعد خب طبعا آدم‌های مهم‌ات می‌رفتند آن بالا، جلوی چشمت. آدم‌های حاضر، آدم‌های مدام.  یک وقت‌هایی هم اما، ​یک آدمی از یک سیاره‌ی دیگری، آدمی که توی فیوریت‌لیست بوده اما حالا دیگر روی صفحه‌ی رادار زندگی‌ات نیست، عکی‌اش می‌آید آن بالا. نه که آمده باشد، نه؛ گاهی دو خط پیغامی دو دقیقه حرف‌زدنی چیزی، همین و تمام. بعد؟ بعد این که آیفون این را نمی‌فهمد و برمی‌دارد می‌گذارد جزو آدم‌هات، یک‌جورهایی کنایه دارد توی خودش.

این روزها، آن بالا سر آیفون، شوخی‌اش گرفته با من، کلا!
..
  



Saturday, January 31

گان‌گرل - فورس‌ماژور (توریست) - بوی‌هود - نایت کراولر - لاک
..
  




فکر می‌کنم فردا. فردا بالاخره می‌نشینم سر فایل‌های کذایی، تعدادی‌شان را انتخاب می‌کنم و بعد، آپلود. قورباغه‌ی جدیدم یک هشت‌پای گنده است و دارم قورتش می‌دهم.

دخترک امروز هفده‌ساله شد. عصر خانه را گذاشته بودند روی سرشان. آن‌جور که ما ابی و نامجو می‌خواندیم دور هم، این‌ها زدبازی می‌خوانند و یک سری چیزهای دیگر که من موفق شدم مازاراتی رو از توی لغاتش تشخیص بدهم، ولاغیر. خوش‌حالند و جیغ می‌کشند و کله‌شان توی وایبر است مدام. هفده‌ساله! پوووف.

زرافه رفته سفر. عصر زنگ زد تولد خواهرش را تبریک گفت. این خرده محبت‌ها از تام و جری سابق بعید است برایم ‌هم‌چنان.

آخر شب صدای حرف زدن خواهر کوچیکه می‌آمد از توی آشپزخانه، با دخترک. داشت می‌پرسید فلان دوستت چی بهت کادو داده. بعد شنیدم دخترک نگران است حالا که زرافه رفته سفر، کی به مامان صبحانه می‌دهد تا من از مدرسه برگردم. داشت می‌گفت بروم شیر لانگ‌لایف بخرم با کورن‌فلکس، بگذارم بالای سرش؛ با موز و سیب و خرمالو، تا عصر که خودم از مدرسه برمی‌گردم. حال «ای‌جان‌«طوری بهم دست داد، از سری «جان ـ من ـ است ـ او»ها. دخترک سربه‌هوای مغرور خوش‌حال، خیلی زیرپوستی حواسش به صبحانه‌ی فردای من هم هست، وسط شلوغی و مهمانی تولد. دروغ چرا، همین یکی دو جمله‌اش چسبید کلی؛ بی‌که الان شیر و کورن‌فلکس و میوه بالای سرم باشد. بلی، تین‌ایجرهای مهربان سربه‌هوا.

دیشب، سر شب، رفیق‌ای آمد پیشم. داشتم فیلم می‌دیدم من. بچه‌ها هر کدام جایی مهمان بودند. رفیقم آمد دراز کشید همین بغل، بساط لپ‌تاپ و کتاب و مشق‌هاش جلوی روش، گرم کار. گفت آمدم تنها نباشی. برایم آب‌میوه گرفت و دو سیخ جگر کباب کرد و فیلمم که تمام شد و دیرتر که خوابم برد، رفت. چند شب پیش هم که استراحت‌مطلق‌تر بودم، بچه‌ها بساط کیک تولد و شام و تکیلا و آبجوی‌شان را آوردند این‌جا، بی‌خبر، شات زدیم دور هم. آن‌ها دور هم،من افقی. دلم پر می‌کشید برای‌شان. رفیق‌ام می‌گفت آن شب بعد از اوپنینگ، وقت شام، داشتم نگاه می‌کردم آدم‌های دور و برت را، داشتم نگاه می‌کردم و مقایسه‌شان می‌کردم با آدم‌های دور و برت همین یکی دو سال پیش. چه روال معاشرت‌هات و چه آدم‌های دور و برت به غایت عوض شده. می‌گفت افتخار می‌کند به من. آن شب راستش، همان‌جور افقی، خودم هم دلم پر بود از شادی، از شادی داشتن‌شان. سال گذشته را خوب تاب آورده‌ام انگار. خیالِ این شب‌ها، سقف خواسته‌ام بود پارسال همین موقع. حالا همه‌شان زیر یک سقف بودند، کنارم.

دفتر سیاهه، غول چراغ جادوست هنوز. رویاهایم را می‌نویسم، می‌ریسد برایم، می‌بافدشان به هم، می‌دوزد می‌فرستد تنم کنم. معجزه‌ی مالسکین است یا نوشتن یا خوش‌خیالی عجیب و غریب من، نمی‌دانم. 

بهترین اوقات زندگی‌م، وقت‌هایی بوده که بی‌کله و بی‌برنامه‌ریزی، شیرجه زده‌ام وسط اتفاق و با خودم فکر کرده‌ام فردا فکرش را می‌کنم. هنوز اسکارلت اوهارا، از پنجم دبستان تا حالا، سرلوحه‌ی زندگی من است. سرلوحه‌ام از خودم.

هانس اولریش اوبریست. این هم یادم بماند.
..
  



Wednesday, January 28

اکسیژن کم می‌آورم مدام. انگار این‌جا، توی جهان افقی، هم‌تراز با بالش و کتاب، هوا سنگین‌تر است. روزها کند و ناتوان‌اند. گاهی برای برداشتن یک لیوان ناتوان‌ام و این مدام‌چشم‌به‌راه‌کسی‌بودن مدام‌محتاج‌کسی‌بودن برای یک لیوان آب، این ناتوانیِ مدامْ فرسوده می‌کند آدم را. از یک جایی به بعد بیماری برای اطرافیانت عادی می‌شود و خسته‌کننده می‌شود حتا، از همان جا خودت را مجبور می‌کنی یک لیوان آب را نخواهی و ناتوانی، ناتوانیِ مدام، خودش را بیشتر از قبل به رخ می‌کشد.

جهان افقی خوبی‌های خودش را هم دارد. بعد از مدت‌ها انگار برگشته باشم به سیاق زندگی مرفه قبلی‌م، بی‌وقفه فیلم می‌بینم و کتاب می‌خوانم و همین. بخشی از ذهنم را خاموش کرده‌ام و باقی را از راه دور اداره می‌کنم. این هم فرسایش خودش را دارد هرچند.

‌هم‌تراز بالش بودن هم اتفاق خوشایندی نیست، وقت‌های عیادت و دورهمی. یک جور انفعال مطلق دارد توی خودش، در ارتباط با آدم‌ها. انگار توی جمع نیستی و دور و بری‌هات دارند در رثای تو حرف می‌زنند، بی‌که مرده باشی هنوز.

نقطه‌ی ثقل ندارم هم. وقت خواندن و وقت نوشتن، زاویه‌ی مناسبی پیدا نمی‌کنم برای نگه‌داشتم کتاب، دفتر‌، لپ‌تاپ، یا هرچی. انگار توی این دنیای افقی، شخصی‌سازی معنا ندارد هیچ. همه‌چیز باید موازی محور ایکس‌ها باشد، بی‌هیچ انعطافی. بدتر از آن؟ بدتر از آن «باید»های منِ «پُر-باید»ند که طی این بیماری، هیچ هیچ هیچ محلی از اِعراب ندارند دیگر، و جای خودشان را به بایدهایی داده‌اند به کل برخلاف بایدهای دنیای من. از آن تنبیه‌های مخصوص آقای یونیورس. 

یک تصادف احمقانه و دیسک بعدش، کنترل را از دستم گرفته و داده دست هیچ‌کس. یک‌ روز لیوان آب را برمی‌داری و از فرداش برداشتن لیوان آب را تنها می‌توانی به خاطر بیاوری؛ درس‌هایی که دیسک کمر به من آموخت.

پ.ن. تمام این‌ها را می‌نویسم و، می‌دانم و می‌نویسم و باز، باز یک روزهایی مثل امروز، فریب می‌خورم. دنیا را بیش از آن‌چه باید جدی می‌گیرم و سرخوشی‌ام می‌پرد در چشم به هم زدنی. چند ساعت باید بگذرد تا دوباره به خاطر بیاورم فریب خورده‌ام.
..
  



Monday, January 19


..
  




خرا، خیلی جدی سه‌تایی‌شون پاشدن اومدن نشستن بالا سر من، یه کاسه بادوم پوست‌کاغذی گذاشتن جلوشون شروع کردن به خوردن، خیلی جدی‌تر راجع به حمل و نقل و برآورد هزینه و کارگو و تعداد کارا و الخ صحبت کردن پاشدن رفتن. آخخخخ که چه قورتمشونه:|
مایلم بدونم قورباغه‌ی آخر سال‌م رو که بیشتر به هشت‌پا می‌مونه به یمن رفقا قورت خواهم داد یا نه.

با کله رفته‌م توی حوض دیزایر نوز نو باوندز. خفه نشم حالا!
..
  




صورت خسته‌اش را می‌گذارد همین بغل، همین بغل من، روی همین بالش قرمز، جوری که انگار همیشه اهل این‌جا بوده. یادم نمی‌آید بیشتر از این چیزی خواسته باشم از زندگی.
..
  



Sunday, January 18

خوش‌حالم...

..
  




« درد »

رازها از تاریکی بیرون نمی‌آیند
رازها بچه‌دار می‌شوند
بچه‌ها سنگین و پرآرزو

ناگهان می‌ایستی
به دیگران می‌گویی
کمرت گرفته است

[+]

Labels:

..
  



Tuesday, January 13



«هنوز در حال جنگيدن‌ام. نمى‌دانم تا چه زمانى، ولى هنوز مشغول یک نبردم: كه سينما را زنده نگه دارم؛ نه اين‌كه تنها يك فيلم ديگر بسازم... متوجهيد؟؟» 
آینس واردا در مصاحبه با مجله Believer

 حضور پراهميت زنان در سينماى هنرى معاصر، دست‌مایه‌ی طراحى اين دوره را فراهم كرد، و سؤالات و مباحث گوناگونى كه مى‌توانند از پىِ مرور و بررسى آثار اين فيلم‌سازان طرح شوند، ضرورت برگزاری سرىِ نمايش فيلم و نشست‌هاى انتقادى از این دست را پررنگ‌تر جلوه داد. جنبش‌هاى پياپى پيرامون حقوق اجتماعى و فعاليت حرفه‌اى زنان، نظريات مترقى پيرامون هويت جنسيتى (به موازات هويت‌هاى نژادى و طبقاتى) و درهم‌تنيدگى آن‌ها در ساز و كار و سلسله مراتب اجتماعى، نگره‌هاى فمينيستى در حيطه‌هاى گوناگون به ويژه در تئورى فيلم و نقد سينمايى، و... تمامی اين جريان‌ها در دهه‌هاى اخير آثار فيلم‌سازان زن را به يكى از غنى‌ترين منابع كنكاش و مطالعه تبديل كرده‌اند. مباحث تحليلى و آمارى در اين سال‌ها سؤال‌هاى گوناگونى را می‌کنند:

 آيا برابرى جنسيتى در سطح بزرگ‌ترى از ساختارهاى توليد و پخش در سينما در حالِ پيشرفت است، و يا ترقى و امكاناتِ بيشتر همچنان براى اقليتى از زنان فيلم‌ساز واقعيت پيدا مى‌كند؟ زنان فيلم‌ساز و آثارشان چه تأثيرى در تغيير نگرش جامعه و تحول و بسط ديدگاه‌هاى سنّتى دارند؟ آيا ممكن است به مفاهيم و تعاريفى از «زنانگى» در دلِ آثار كارگردانان زن برسيم؟ اهميت تصاويرى كه زنان از زنان مى‌سازند چيست؟ آيا خوانش يک اثر در ارتباط با جنسيت مؤلف آن امرى سازنده و مثبت است، و يا احتمال تبعيض و محدوديت فكرى مضاعف را به همراه دارد؟ خودِ اين فيلم‌سازان چگونه از جنسيت، زنانگى و سينما سخن مى‌گويند؟

 ما در اين دوره قصد داريم سؤال‌های بیشتری به پرسش‌هاى موجود اضافه كنيم، و ديدگاه‌هاى گوناگونى در مورد زنان، فيلم‌سازى و سينما را به اشتراک بگذاريم. آثار منتخبى كه در اين دوره نمايش داده مى‌شوند راهِ ورودِ ما به اين مباحث‌اند. با اين حال هيچ يک از اين آثار را نمى توان به ابزارى ايدئولوژيک تقليل داد. فيلم‌ها پيش از هر چيز از بابت كيفيت سينمايى و هنری‌شان انتخاب شده‌اند: آثارى خواهيم ديد از فيلم‌سازانى كه جنگيده‌اند، و هدف‌شان در اين نبرد تنها اثبات يا انكارِ عقايد مشخصى در مورد جنسيت‌شان نبوده. آن‌ها سينما را زنده نگه داشته‌اند...
و ما متوجهيم!

پ.ن. مدت‌ها بود دلم می‌خواست چنین دوره‌ای برگزار کنم. ولی همیشه سخت به نظر میومد. تا این‌که بالاخره فرصتی فراهم شد که بتونیم چند دوره راجع به سینمای زنان برگزار کنیم. بابت‌ش خوشحالم بسی.
..
  




به عنوان یک آدم استراحت مطلق، از لحاظ روانی به شدت به جلد دوم «خانه‌ی ادریسی‌ها» نیازمندم. کتاب خودم دو تا جلد یک بود! آیا نیکوکاری پیدا می‌شه در این حوالی دو سه روز کتاب‌شو به‌م قرض بده؟
carpediem1 [at] gmail [dot] com

پی‌نوشت: پیدا شد دوستان، مرسی از ای‌میل‌ها:*
..
  



Sunday, January 11

از اون‌جایی که کار دنیا اصولا برعکسه و به قول آقای وونه‌گات «آری رسم روزگار چنین است»، درست زمانی که خیال می‌کنی همه‌چیز مرتبه و همه‌چیز تحت کنترله و همه‌چیز داره طبق برنامه پیش می‌ره، یه‌هو می‌بینی حتا کنترل خودت هم دیگه دستت نیست و از اساس هیچ کاری، دقیقا هیچ کاری نمی‌تونی انجام بدی و دیگه کنترل هیچی دستت نیست، به همین سادگی. بعد؟ بعد فکر کن دنیا چه سخت می‌شه برای یه آدم وسواسی پرفکشنیست کنترل‌فریکی مث من. فکر کن همه‌چیز در فاصله‌ی نیم‌متری‌ت ترکیده و تو قادر نیستی یه لیوانو جا‌به‌جا کنی. برای بدیهی‌ترین نیازهات احتیاج به کمک یکی دیگه داری. سبد تخم‌مرغا بود؟ کلا خودت تو سبدی! 

حالا نه که اون‌قدرام اوضاع وحشتناک باشه‌ها، نه؛ اما آخه من هم فقط آیدا نیستم. زن‌های درون مختلفی دارم که بسته به شرایط، گاهی یکی‌شون بولدتر از بقیه می‌شه. برهه‌ی حساس کنونی از قضا به طرز عجیبی برای آیدا زیاد بد نیست. آیدا دراز کشیده رو تخت و هیچ کار خاصی نمی‌کنه در زندگی، نمی‌تونه که بکنه، نسبتا خیالش راحته و لانگ دیستنس در جریان اموره. کارا رو تا جایی که بتونه هندل می‌کنه و اونایی رو هم که نمی‌تونه، نمی‌تونه. این رو پذیرفته، قلبا پذیرفته و لذا برخلاف پارسال، امسال آرومه. اوضاع برای مونیکای درونم اما وحشتناکه. خوابیده‌م رو تخت، یه دسته لباس شسته‌شده دو سه روزه گوشه‌ی اتاقه و من قادر نیستم تاشون کنم بذارم سر جاهاشون. لیوان خالی چایی‌م تا شب بغل تختم می‌مونه بی‌که قادر باشم ببرم بذارمش تو آشپزخونه. پتوی پایین تخت یه هفته‌ست مرتب نشده. مدت‌هاست یه لیوان نوشیدنی رو تو زاویه‌ی مناسب نتونسته‌م بخورم. بلی، مونیکای درون من چنین مشکلات پیش‌پاافتاده‌ای داره و متاسفانه‌تر آدمیه که قادره با همین سطح از مشکلات احساس استیصال و ناتوانی کنه، به طور کامل. و شعر بگه حتا، در وصف ناتوانی کمرهای سیمانی.

یه زن دیگه هم تو من هست اما، قد یه جزیره‌ی خیلی کوچیک به نسبت کل مساحت کره‌ی زمین، انگار یه کیسه صفرا باشه به نسبت کل بدن آیدا، که؟ که توضیح‌ش سخته. که توجیه حضورش سخته حتا. اما هست. مثلا؟ مثلا من یه کمربند طبی مخصوص دیسک کمر خریده‌م، با دست خودم و با تجویز پزشک. کمربنده رو خودم بسته‌م، با دست خودم طبعا، لذا فشاری که داره به کمرم میاره رو خودم تنطیم کرده‌م و می‌دونم این فشار طبیعی و حتا مفیده، می‌دونم‌تر هم که هیچ پارامتر خارجی تو این ماجرا دخیل نیست و دت ایز وات ایت ایز، اون جزیره‌ی درونم اما، تحت فشاره و احساس ناامنی داره، شدید، و؟ و دروغ چرا، علی‌رغم تمام بدیهیات و دانسته‌ها و تئوری‌ها و منطق‌ها، به طور کامل روحیه‌شو از دست داده.

به لحاظ روانی به شله‌زرد دست‌پخت مامانم احتیاج دارم:|
..
  



Thursday, January 8

بخشی از متن:

غمگین کننده تر از همه اینها، دیدن آدمی با موهای جوگندمی است که گذر سالهای عمرش هم نتوانسته به او بیاموزد راه دلجوئی از خطایی که مرتکب شده ای از سنگلاخ و بیراهه و آسمان و ریسمان نیست. مسیر عذرخواهی، ترمیم، دلجوئی یا هر چه اسمش را بگذاری ... از خود همان نقطه ای میگذرد که خطا رفته ای. از همانجا. همانجور رک و صریح و واضح که بد کرده و گفته ای، از همانجا باید بروی که نه حتا وقتت یا دوستت یا دوست داشتنت، اینها نه، که اصلا خودت .تلف نشوی. آدم با تلاش بی مورد بیهوده، فقط تلف می کند. تلف می شود

[+]

Labels:

..
  



Tuesday, January 6

مردم روماتیسم می‌گیرن من رومانتیسم. بی‌که ذره‌ای اغراق کنم، دارم مدام از فرط محبت و رقت قلب و مهربانی و دل‌تنگی و ای‌جان و لابد دو روز دیگه هم عشق و عاشقی تَرَک می‌خورم.
رومانتیسم حادم از خودم؛ چه کنم؟
..
  




در باب «علیکم بِالْکانتِکست»

...پس‌زمینه علاوه بر این‌که فضای متن و تأثیرات مکان را تعیین می‌کند، زاینده‌ی آن نیز هست. به گمانم هوگو بود که می‌گفت: «در سرایدار، سرداری هست.» با همین باریک‌بینی، من می‌گویم: در پس‌زمینه (context)، زمینه [یا متن] (text) وجود دارد و نمی‌شود اولی را حذف کرد، بدون این‌که دومی را، که در ادبیات پروبلماتیک است، نادیده فرض گرفت.

رولان بارت
میز گرد پروست --- با حضور رولان بارت، ژیل دولوز و دیگران

Labels:

..
  




- روز خود را چگونه می‌گذرانی، سرباز؟
+ به موازات محور ایکس‌ها، قربان!

سلام میرزا
..
  



Monday, January 5

روزایی که زهراخانوم داریم دلم قرصه. نه نگران ظرفای نشسته‌م، نه نگران لک روی شیشه‌ها و نه ظرفای کثیف تو اتاق بچه‌ها و نه شام. زهراخانوم که میاد، اول یه حال و احوالی می‌کنه، می‌پرسه چایی می‌خورم یا نه، ناهار چی می‌خورم اینا، بعد بی‌که به من کار داشته باشه می‌ره سراغ کارای خودش. یه وقتایی کابینتا رو می‌ریزه بیرون مرتب می‌کنه، یه وقتایی ملافه‌ی رختخوابا رو عوض می‌کنه، یه وقتایی هم کمد زرافه رو می‌ریزه بیرون و حین مرتب کردن‌ش خیلی زیرپوستی زرافه رو تربیت هم می‌کنه. عاشق مدل معاشرت‌شم با بچه‌ها. اون‌قدر خوب و محترم و با زبون خودشون به بچه‌ها مسئولیت می‌ده و ازشون کار می‌کشه که من قشنگ در شگفت می‌مونم. این روزا که طاق‌بازم و همه‌ش تو خونه، این چیزا بیشتر به چشمم میان. می‌بینم من چه‌همه به عنوان یه رئیس پادگان پرفکشنیست ترجیح می‌دم همه‌ی کارا رو خودم انجام بدم که عالی و بی‌نقص باشن، زهرا خانوم اما چه با صبر و حوصله کارای شخصی بچه‌ها رو به خودشون واگذار می‌کنه و اونام چه تو رودروایستی کارا رو انجام می‌دن.

زهراخانوم اومد گفت شام چی بپزم؟ گفتم کوکوی سیب‌زمینی. وقتی رفت، وقتی رفتم تو آشپزخونه، دیدم کوکوی سیب‌زمینی داریم و سبزی و سالاد، بی‌که به جز اسم غذا یک کلمه از من چیز دیگه‌ای پرسیده باشه. زهراخانوم که هست، دلم قرصه که من هم که نباشم، همه‌چی سر جاشه.

این روزا، من که نباشم هم، همه‌چی سر جاشه. کیانا و نگار و مریم و مرجان همه‌ی کارا رو اوتوماتیک هندل می‌کنن. بالاییا هستن و اون‌جایی که زورمون نمی‌رسه به‌مون کمک می‌کنن. مامان و بابا و سارا و بچه‌ها هم حواس‌شون هست. دوست پیغمبرم هم هست. پارسال همین وقتا من که نبودم همه‌چی ترکید. همه‌چی از هم پاشید، از جمله خودم. امروز اما، بعد از یه سال، تونستم سیستمی رو ران کنم که دیگه به حضور فیزیکی من وابسته نباشه. که دیگه همه‌ی تخم‌مرغاش تو یه سبد نباشه. که دیگه اصن سبد تخم‌مرغی نداشته باشه. لذا می‌تونم طاق‌باز بخوابم و به سقف خیره شم و کوکوی  سیب‌زمینی دستپخت زهراخانوم رو بخورم، بی‌که نگران تمام امور جاری دنیا باشم.
..
  




«تا پل سیدخندان دو دقیقه.» روی تابلوی دیجیتالی این نوشته شده بود. آن را در اتوبان رسالت، سرِ چهارراه مجیدیه زده‌اند. هر روز آن را می‌بینم. گاهی وقت‌ها که شلوغ است دو دقیقه می‌شود سه دقیقه، چهار دقیقه، پنج دقیقه. از پنج دقیقه ندیدم که بیش‌تر شود. تابلوهای به‌دردبخوری هستند. برای این‌که بفهمی کِی به پل سیدخندان می‌رسی. اصلاً به پل سیدخندان می‌رسی یا نمی‌رسی و باید بگذاری یک‌روز دیگر به پل سیدخندان بروی. سه‌ماه پیش دیدم «تا پل سیدخندان سه دقیقه» عوض شد و نوشته شد «افشین، لیلا پل سیدخندان نمی‌آید. دیگر جایی نمی‌آید. به خانه‌ات برگرد.» افشین را نمی‌شناسم. اما مطمئن بودم افشین یکی از عابرانی بود که داشت در پیاده‌رو به سمت سیدخندان می‌رفت. دوــ ‌سه روز بعد از آن دیدم روی تابلو نوشته شد: «فلانی، فلانی نیم‌ساعت دیرتر به پل سیدخندان می‌رسد، نگران نباش.» مثل یک رمز بود. مخاطب خاص داشت. چنین اعلان‌هایی را در روزها و هفته‌های بعدش دیدم. یک‌روز دیدم نوشته شد «منوچهر نان بگیر.» بعد دوباره عوض شد و نوشته شد «تا پل سیدخندان دو دقیقه.» ام‌روز صبح اتوبان رسالت خلوت بود. روی اولین صندلی، کنار درِ جلویی اتوبوس نشسته بودم. از دور دیدم «تا پل سیدخندان یک دقیقه» عوض شد؛ شد «فیدل، ارنستو رفت. انقلاب به پایان رسید.» راننده سرش را پایین آورد تا بتواند روی تابلو را بخواند. از زیر تابلو گذشتیم. راننده پایش را روی گاز گذاشت. کم‌تر از یک‌دقیقه به سیدخندان رسیدیم.

[+]

Labels:

..
  




مرگ آرام آقا رجب

ظهر جمعه خانه‌ی دوستی بودیم. تولدش بود. از شب قبلش آبگوشت بار گذاشته بود، توی یک دیزی سفالی که انگار مخصوص این کار بود. دیزی را از نصفه‌شب گذاشته بود روی شعله‌ی کم که تا ظهر جمعه خوب جا بیفتد. من که به مفهوم جا افتادن عقیده دارم. یعنی به پارامتر «سرعت» عقیده دارم. یک روندی، یا یک فرایندی منجر به یک اتفاقی می‌شود، منجر به یک محصولی می‌شود. حالا این فرایند ممکن است کند یا تند باشد. روی کاغذ که حساب کنی تند یا کند بودنش تفاوتی در محصول نهایی ایجاد نمی‌کند، یعنی سرعت فرایند هر چه باشد باید به محصول یکسانی برسی. اما به نظرم نمی‌رسی. نمی‌دانم چرا. شاید به خاطر اینرسی. چون بعضی فرایندها دینامیک هستند «سرعت» رسیدن مهم می‌شود. مثلن همین دیزی سفالی که پر از گوشت و پیاز و دمبه و سیب‌زمینی و حبوبات است، فرق دارد که شعله زیرش زبانه بکشد، آبگوشت قُل بزند، یا اینکه شعله کم باشد، حتی در آستانه‌ی خاموشی باشد اما هنوز باشد، فقط این‌قدری باشد که هر از گاهی یک حباب قُل بزند و به سطح آبگوشت برسد و آزاد بشود. این‌طوری وقت می‌شود که اجزای توی دیزی با همدیگر آشنا بشوند. یعنی چیزهای آن تو حتی نمی‌فهمند که در حال پختن هستند، در حال ممزوج شدن هستند، چون همه چیز آرام است. با آرامش می‌شود همه چیز را پخت، همه چیز را عوض کرد. می‌شود از چیزهای بالذات بی‌ارزش محصول ارزشمندی ساخت: هویت جدیدی که حاصل جمع اجزای تشکیل‌دهنده‌اش نیست. با شعله‌ی تند هم فرایند پخت انجام می‌شود، اما فرایند ممزوج شدن، فرایند یکی شدن چی؟ پخت تعریفی فیزیکی دارد. یکی شدن تعریف فیزیکی ندارد. یعنی دارد، اما ما بلد نیستیم تعریفش کنیم. یک مفهوم است. خیلی‌ها حتی از وجود چنین مفهومی غافلند. یکی شدن را نمی‌شود روی کاغذ تعریف کرد. برای همین وقتی فرمول آبگوشت را روی کاغذ بنویسی، شعله‌ی تند یا کند جایی در معادله پیدا نمی‌کند. فرمول‌های ما ناقص و به درد نخور هستند. چیزهایی که نمی‌فهمیم را به سادگی از فرمول حذف کرده‌ایم. از نصفه شب تا ظهر فردایش که ۱۲ ساعت می‌شود، توی آن دیزی سفالی پیوندی صورت می‌گیرد که از جنس پخته شدن نیست. ما این را نمی‌فهمیم، اتفاقات و اتصالات توی دیزی سفالی را نمی‌فهمیم. ما حرارت، دما و فشار را می‌فهمیم. همین را فرموله کردیم و مثلن محصولش شده زودپز. محصول فهم ناقص ما شده زودپز. برای نفهمی‌مان هم غصه نمی‌خوریم، به جایش فهم ناقص‌مان، زودپز و چیزهایی شبیه آن را بزرگ می‌کنیم، برای‌شان جشن می‌گیریم و خودمان را تشویق می‌کنیم. اما در زودپز را که باز می‌کنی بوی فاضلاب می‌زند بالا. در دیزی سفالی را که باز می‌کنی بوی دیگری می‌آید. مطبوع است و اسرارآمیز. حتی نمی‌فهمی بو است. فقط می‌فهمی اتفاقی افتاده که حالت را خوب کرده و شروع کرده‌ای بشکن بزنی. نمی‌دانی چرا حالت خوب است. چون نمی‌فهمی که آن بو شامل ملوکول‌های پیوند ماوراءالطبیعی گوشت و پیاز و دمبه است. قدیمی‌ها می‌فهمیدند. ما نمی‌فهمیم. آقا رجب می‌فهمید. آقا رجب سال‌هاست مُرده. آقا رجب شوهر پوران خانم بود. پوران خانم سالها کارگر بود. خانه تمییز می‌کرد. هفته‌ای یک بار خانه‌ی ما را هم تمییز می‌کرد. زنجانی بود و چشمهای آبی روشنی داشت. الآن سالهاست پیر شده. چشم‌هایش کدر شده‌اند و من می‌ترسم توی چشمهایش نگاه کنم چون این روزها چشمهایش حال زوال، حال مرگ بهم می‌دهند. الآن سالهاست کار نمی‌کند. آن اواخر دیگر مناسبتی می‌آمد خانه‌مان. مثلن وقتی مهمانی بزرگ داشتیم. می‌آمد آشپزی و کلن رتق و فتق امور آشپزخانه را دست می‌گرفت. تخصصش کوفته تبریزی بود. کوفته‌های بزرگی درست می‌کرد که گاهی توی‌شان تخم‌مرغ پخته کار می‌گذاشت. وقتی سر حال بود و مایه‌ی کوفته‌اش خوب عمل آمده بود به جای تخم‌مرغ تویش یک مرغ درسته کار می‌گذاشت. حالا مرغ که اغراق است، یک جوجه کار می‌گذاشت. کوفته‌اش قدر یک توپ بسکتبال می‌شد. می‌پیچیدش توی پارچه تنظیف و می‌گذاشت کف دیگ آرام بپزد. ساعتها طول می‌کشید. سر شام پارچه را باز می کرد. خیلی مواظب بود. باز کردن پارچه‌ی توری پاشنه آشیل ماجرا بود. کنکور آشپز همین جا بود. هر کسی بلد است با پارچه توری کوفته را گردالی نگه دارد اما جایی باید پارچه را باز کرد. جایی است که بچه کبوتر باید بدون مادرش پرواز کند. اینجا استرس دارد. پوران هم استرس داشت. به روی خودش نمی‌آورد که نگران است اما توی پذیرایی ۲۰ تا مهمان منتظر نشسته بودند و پوران نفس‌های سنگین و منتظر مهمان‌ها را می‌شنید. هیچ چیزی بدتر از یک کوفته شکسته و وارفته برای یک زن خانه‌دار زنجانی نیست. کل هویت آدم به سالم در آمدن کوفته وصل است. آزمون الهی است. هر کی به نوعی. سیاوش از آتش رد شد. موسی از نیل رد شد. پوران هم پارچه تنظیف را باز می‌کرد، نفسش را حبس می‌کرد و کوفته را گرد و شکیل در می‌آورد، آزمونش همین بود. بعد وقتی پرنده‌اش پرواز می‌کرد لبخند می‌زد. آن موقع هنوز چشم‌های آبی‌اش برق می‌زد. شعبده‌بازی‌اش که با موفقیت انجام می‌شد چشمهایش بیشتر هم برق می‌زد. فکر کنم چیزی هم به ترکی می‌گفت. لابد خودش را تشویق می‌کرد، ما که نمی‌فهمیدیم. یک بار کوفته که آمد سر میز همه دست زدند. بعد وقتی کوفته سرو شد و مرغ وسطش را دیدند، مرغ بال در آورد و پرواز کرد، نعره‌ها شروع شد. مهمانان شروع کردند به رقصیدن و پرنده‌ی پوران بالای سرشان پرواز می‌کرد و آواز می‌خواند. پوران توی چارچوب در آشپزخانه بود و با رضایت و غرور نگاه می کرد. خودش غذا نمی‌خورد. معلوم بود که نباید چیزی بخورد. کدام احمقی لذت آن‌چنان دستاوردی را با لذت پر کردن شکم زایل می‌کند؟ اما آخرین باری که پوران آمد گند زد. فکر کنم تازه چشمهایش داشتند کدر می‌شدند. باز هم کوفته تبریزی درست کرد، تازه، بدون جوجه، با تخم‌مرغ. اما وقتی تنظیف را باز کرد کوفته هزار تکه شد. نشست کف آشپزخانه، روی کاشی‌های سرد. مادرم زیر بغلش را گرفت. می‌گفت پوران خانوم اشکالی نداره. اما دیگر فلج شده بود. حرف نمی‌زد. بعد از چند دقیقه چیزی گفت. باز هم به ترکی. انگار توی شرایط بحرانی آدمها به زبان مادری سوییچ می‌کنند. معلوم بود دارد فحش می‌دهد. یا به شانسش فحش می‌داد یا به خدا، نمی‌دانم. همه هم تعریف می‌کردند. می‌گفتند مزه‌اش عالی شده. معلوم بود هر تعریفی پوران را بیشتر آزار می‌دهد. آدم توی این شرایط دوست دارد تحقیر بشود. چون حقارتِ شکست با زبان‌بازی و دلداری جبران نمی‌شود. با‌ گذشت زمان هم جبران نمی‌شود. این مداواها آبکی هستند. اختراع مرتجع‌هاست. شکست مترداف حقارت است، حقارت هم صرفن به زخم تبدیل می‌شود، جای زخم هم می‌ماند و آدم باید یاد بگیرد با زخم‌هایش زندگی کند. پوران هم کهنه‌کارتر از این بود که دلداری‌های مهمانان برایش ارزشی داشته باشد. اگر به پوران بود دوست داشت خودش را با خرده کوفته‌ها بریزد توی شوت زباله. من هم همین‌طورم. بعد از شکست دوست دارم ناپدید بشوم. هم خودم و هم آثار شکستم. حتی دوست دارم آدمهایی که شکستم را دیده‌اند هم نابود کنم. یا زبان‌شان را ببُرم که نتوانند داستانم را بعدن جایی تعریف کنند. این آخرین باری بود که پوران به صورت رسمی آمد خانه‌مان. منظورم از رسمی این است که بیاید کاری کند و پولی بگیرد. بعدش بازنشسته شد. از قبلش هم دیگر پیر شده بود و جانی نداشت. پول و بیمه هم نداشت. هر از گاهی می‌آمد و پولها و خرده‌ریزهایی که مادرم برایش صدقه جمع کرده بود می‌گرفت و می‌رفت. بر می‌گشت منیریه. پیش رجب آقا، شوهرش. آقا رجب سالها قبل از خودش پنچر شده بود. کنار خانه بود. من آقا رجب را یک بار دیده بودم. زمانی بود که مادرم درویش شده بود و ما به صورت برنامه‌ریزی شده با طبقات فرودست حشر و نشر می‌کردم. یعنی از شمال‌شهر سوار ماشین می‌شدیم و می‌رفتیم ته منیریه، مهمانی خانه‌ی رجب و پوران. آقا رجب با پیژامه کنار یک علاءالدین دودزده نشسته بود. آنجا بود که داستان آبگوشتش را شنیدیم. تنها هنر آقا رجب دیزی‌اش بود. روی سه فتیله بار می‌گذاشت. می‌گفت دو روز طول می‌کشد تا حاضر شود. توی این دو روز آقا رجب به فتیله‌های مردنی زیر دیزی‌اش نگاه می‌کرد. درش را که باز نمی‌کرد. باز کردن در غذا مال آدمهای عجول و نامطمئن است. فقط شعله‌ها را نگاه می‌کرد. بعد از دو روز انتظار دیزی‌اش را می‌خورد، با پوران خانم. آن شب راجع به همین حرف زدیم. بعد چون حرف دیگری نداشتیم پاشدیم و برگشتیم خانه‌مان. پدرم سه تا قفل به ماشینش زده بود تا توی جنوب شهر دزدیده نشود. باز کردن قفلها یک ربع طول کشید. هوا سرد بود. توی ماشین هم در مورد دیزی آقا رجب حرف زدیم. این گذشت تا چند سال پیش که آقا رجب مُرد. من کانادا بودم و داشتم دکترا می‌گرفتم. مادرم پای تلفن بهم گفت. اولش نفهمیدم از چی و کی حرف می‌زند. بعد هم که فهمیدم چیزی نداشتم بگویم. برای هیچ کسی مهم نبود که آقا رجب مُرده. اما الآن می‌دانم که آقا رجب خامه‌ی خرد جمعی ایرانی بوده، حداقل در زمینه دیزی. بدون اینکه چیزی از فرایند و سرعت و اینرسی و فرق تعاریف فیزیکی و غیرفیزیکی، بداند عالی‌ترین دیزی دنیا را درست می‌کرد. چطوری؟ با اعتماد به روشی که قبلی‌ها بهش گفته‌اند و بدون عجله. می‌دانست که بعد از دیزی خواب است و بعد از چند روز خواب دوباره مرحله‌ی بعدی زندگی، یعنی خیره شدن به شعله‌ی سه فتیله‌اش برای مدت دو روز شروع می‌شود. وقتی هم مرد آرام و خوشحال و بی‌اثر مرد. یعنی عالی‌ترین شکل مرگ که حالا اختتامیه‌ی عالی‌ترین شکل زندگی شده. روحش شاد.

[+]

Labels:

..
  



Sunday, January 4

دوباره آقای یونیورس یه مثبت‌منفی اشتباه کرد. بدین‌گونه که اوضاع بر وفق مراد بود و همه‌چی برگشته بود سر جاش و مشغول کار و زندگی بودم با دو نقطه نیش باز، فقط یه غر سبکی زدم که آخخخخ که چه دلم می‌خواست وسط این‌همه شلوغی یه چند روز استراحت کنم. منظورم یه استراحت کوتاه ساحلی-ییلاقی بود صرفا. قصد رفتن هم نداشتما، صرفا دلم می‌خواست. آقای یونیورس اما به جای استراحت مختصر، استراحت مطلق گذاشت تو منوی روزانه‌م. به این صورت که یه تصادف لایت احمقانه کردم و الان کمری ترکیده دارم در حال استراحت مطلق. چند روزی می‌شه که به سختی ارتفاعم از بیست سانتی کف زمین بیشتر شده و جهان رو دارم به کلْ افقی تجربه می‌کنم. روزا یکی دو ساعت به شیوه‌ی ال دی کار می‌کنم و باقی‌ش رو به کتاب‌خوندن می‌گذرونم. فیلم و سریال هم تو خونه ندارم. نتیجه؟ نتیجه این‌که دیگه حوصله‌ی کتاب خوندن هم ندارم حتا، نوشتن پیشکش. نتیجه‌تر این‌که اصلا انگار تمام زندگی من وقتایی هیجان‌انگیز بوده که یه مانع سر راهم بوده. که برای به دست آوردن اون موقعیته باید هزار جور معلق می‌زده‌م. باقی اوقات، اوقاتی که می‌تونسته‌م روال عادی و مشروع رو طی کنم، مشروع استراحت کنم، مشروع کتاب بخونم مشروع بنویسم یا هر کار دیگه، سریع کسل شده‌م و حوصله‌م سر رفته. چیزی که راحت و هُلُپی و مستقیم به دست بیاد ارضام نمی‌کنه. عوضِ دو هفته استراحت مطلق، دزدیدن دو ساعت وقت شخصی وسط هزار و یک کار نیمه‌کاره‌ست که بهم می‌چسبه، ولاغیر. به قول سیلویا پرینت «می‌دانستم تمام سهم من از داشتنِ او، همین نیم‌روزهای گاه‌به‌گاه است و همین نیم‌روزهای گاه‌به‌گاه بود که او را از باقی دنیا متمایز می‌کرد. داشتنِ تمام‌وقت‌اش قاتلِ عشق‌مان بود.»

Labels:

..
  



Tuesday, December 30

...
نه تو می‌دانی من تو را به چه نگاهی دیده‌ام و نه من می‌دانم تو مرا. آن روز هوا سرد بود و من با مکث زیادی روی تابلوهایی که به دیوار آویخته بودید ترمز می‌کردم و فکر کردم چقدر از آن‌چه را تا به حال خوانده‌ام بین این دیوارها نوشته‌ای.

[+]

پ.ن. :**
پ.ن‌تر. این‌دفه که اومدی گالری یه ندایی چیزی بده لااقل!
..
  




با تراپیست‌م نشسته‌یم به مرور «آن‌چه گذشت»، از پارسال تا حالا. می‌گه تو متخصص ساختن «سیستم»ای، بی‌که حواست باشه. بی‌که فشاری به خودت بیاری، قادری سیستم‌هایی بسازی که اعضاش چشماشون برق بزنه. می‌خندم که بی‌فشار دکتر؟؟ سیریسلی؟ اگه اینا اسمش فشار نیست چیه پس؟ می‌خنده که «شور زندگی»ه هانی. ادامه می‌ده طی این چند سال اگه این یه قلم رو -پیچوندن چیزها تو یه زرورق شیک و هیجان‌انگیز- از شما جماعت آرتیست وبلاگ‌نویس یاد نگرفته باشم که باید در این‌جا رو تخته کنم برم پی کارم که.
..
  



Monday, December 29


..
  



Sunday, December 28



سر کار، وسط روز و وسط کار، یک‌هو دیدم نفس‌ام بالا نمی‌آید. دیدم دماغم چین خورده و دارم تاب نمی‌آورم. آمدم خانه. لباس‌ها را نیم‌کنده لغزیدم زیر پتو. بچه‌ها آمدند به هوای سلام و بغل و بوسه. بوسیدم‌شان فرستادم‌شان از اتاق بیرون. دماغم چین خورده بود. خوابیدم.

عصرتر، دخترک رفت از شیرینی‌فروشی همیشگی‌مان تارت میوه خرید با نان‌پنجره‌ای. گفت بیا تارت بخوریم با چای. قلق ماجرا آمده دستش. نشستیم پشت میز گرد، دوتایی، بساط کتاب‌ها و دفترهامان پهن، روی میز، به چای و تارت. به چای و تارت و اینستاگرام. دخترک امتحان جبر داشت و من کلی کار ناتمام. آیدای پارسال اگر بود، مانده بود زیر پتو و تن داده بود به دماغ چین‌خورده و آسمانش باز آمده بود زمین. امروز اما، نشستیم پشت میز گرد، دوتایی، بساط چای و تارت و جبر و استیتمنت به راه، بی‌که آسمان بیاید زمین و بی‌که سنگ روی سنگ بند نشود و بی‌که دنیا به آخر برسد. این آسمان به زمین نیامدن آن‌قدر هنوز برایم جدید است و عجیب است که از نوشتن‌اش سیر نمی‌شوم هیچ. انگار دارم با نوشتن‌اش آیدای ترسیده‌ی پارسال را هی نوازش می‌کنم.

نشسته بودیم دوتایی پشت میز، بساط چای و تارت میوه و درس و مشق جلومان پهن. کمی چای و تکه‌ای تارت و تکه‌ای توت‌فرنگی. تارت‌های این شیرینی‌فروشی به غایت خوش‌طعم است. خامه ندارد. یک‌جور کرم مِلویی دارد که خودش را تحمیل نمی‌کند به آدم، نرم و ملایم و به‌قاعده. ترکیب‌اش با انار و با آناناس و با خرمالو هم عالی‌ست. دخترک اما طبعا فنِ توت‌فرنگی‌ست. طعم تارت عالی‌ست. با چای ترکیب معرکه‌ای دارد. سرم توی کتاب بود و با چنگال تکه‌ای تارت می‌گذاشتم دهنم که یک‌هو غافل‌گیر شدم. اخم‌هایم رفت توی هم. این‌بار، بر خلاف همیشه، دور تارت یک لایه نسکافه داده بودند، چیزی جز طعم ملوی کرم همیشگی. نسکافه، این وسط، نمی‌گنجید هیچ. درست وقتی همه‌چیز نرم و ملایم بود و طعم تارت، به‌صلح‌رسیده‌ترین طعم جهان بود در دهانم، نسکافه، ناغافل، خواب آرامم را آشفته بود. دلیلی برای بودنش نبود. آن تارت، همیشه بی‌نسکافه عالی و بی‌نقص بود. می‌شد همان تارت همیشگی باشد با آن یک لایه نسکافه‌ی ناغافل انتظارم را به هم نزند، زد اما. عین آن دو خط چت وایبری گمانم، یا اسمسی که در جوابم داده بود، یادم نیست. خیلی نرم و با پرچم سفید خزیده بودم توی بغلش، مِلو، بی‌که قرار باشد چیزی به هم بریزد یا اتفاق خاصی بیفتد. همه‌چیز نرم بود و نرم مانده بود اما گاهی، جایی، خرده‌لحنی با چاشنی نسکافه هی آمده بود وسط. دلیلش را نمی‌فهمیدم. دلیلش را نمی‌فهمم. انگار فقط من‌ام که می‌گذرم و چیزها را پشت سر می‌گذارم.

لبه‌ی تارت، نیم‌خورده ماند توی بشقاب. و آخخخ که خودت از همه بهتر می‌دانی چه بی‌حاشیه عاشق لبه‌های نان و پیتزا و تارت‌ام من. خر.
..
  




یک روز قبل از بهار، در ماه فوریه، ژولیت بعد از پایان کار بعد از ظهرش، در ایستگاه اتوبوس محوطه‌ی دانشگاه، داخل سرپناه ایستاده بود. بارانِ آن روز بند آمده بود، و در غرب آسمان، بالای خلیج جورجیا، حاشیه‌ی صافی دیده می‌شد و آن‌جا که خورشید غروب کرده بود، سرخ بود. این نشانه‌ی بلند شدن روزها، و نوید تغییر فصل، تأثیر غیرمنتظره و تکان‌دهنده‌ای روی او گذاشت.
فهمید که اریک مرده است.

 انگار در تمام این مدتی که در ونکوور بود، اریک جایی منتظر مانده بود، منتظر مانده بود که ببیند ژولیت زندگی‌اش را با او از سر می‌گیرد یا نه. انگار بودن با اریک انتخابی بود که هنوز امکان داشت. زندگی ژولیت، از وقتی آمده بود این‌جا، در برابر پس‌زمینه‌ای گذشته بود که اریک در آن حضور داشت، بی‌آن‌که هرگز درست درک کرده باشد که دیگر اریک وجود ندارد. هیچ چیزی از او وجود نداشت. خاطره‌اش در دنیای روزمره و عادی رنگ می‌باخت.

 پس اندوه این است. احساس می‌کند انگار یک کیسه سیمان درونش ریخته‌اند و به سرعت سخت شده است. به زحمت می‌تواند تکان بخورد. وقتی سوار اتوبوس می‌شود، پیاده می‌شود، و نصفِ بلوک راه می‌رود تا به ساختمان خودش برسد (چرا این‌جا زندگی می‌کند؟)، انگار دارد از کوه بالا می‌رود.

 فرار --- آلیس مونرو

 پ.ن. کتاب، خواندنی‌ست. یکی از بهترین کتاب‌هایی‌ست که این مدت خوانده‌ام. این مدت فقط کتاب خوانده‌ام و کتاب خوانده‌ام و کتاب خوانده‌ام. هیچ‌چیز نمی‌شد مرا این‌همه از دنیا و از بنایی و از شلختگی مفرط جدا نگاه دارد که کتاب. کتابی برمی‌داشتم می‌نشستم روی ملافه‌ای که کشیده بودم روی تنها مبل خانه، رو به پنجره‌های قدی، پر نور، و میان سر و صدای کندن کاشی‌ها و گچ‌ها و فِرِز و پتک و الخ، می‌خواندم؛ یک‌نفس. توی آن دنیا سکوت بود و خاک نبود و صدا نبود. فقط قصه بود، «خانه‌ی ادریسی‌ها»، «همسایه‌ها»، الخ. «فرار» را که دست گرفتم روزهای آخر بنایی بود و فکر کردم چون داستان‌داستان است، راحت می‌شود خواندش، راحت و زود. کتاب را که دست گرفتم اما، قصه‌ی اول کمی که پیش رفت، سرعت خواندنم را کم کردم. کتاب خوب بود و ترجمه‌اش روان بود و چفت و بست قصه‌ها را دوست داشتم. دوست دارم خیلی. اواسط کتاب که رسیدم، دیدم زیر تکه‌هایی از متن را خط کشیده‌ام، بی‌که کلمه‌ای از کتاب به خاطرم مانده باشد. باید حوالی سال هشتاد و نه نود خوانده باشم‌اش. این را از روی تاریخ اول کتاب می‌گویم، بالای اسمم. کتابْ خواندنی‌ست، یکی از بهترین کتاب‌هایی‌ست که این مدت خوانده‌ام و حال و هواش عجیب به حال و هوای این روزها می‌آید.

Labels:

..
  



Saturday, December 27

آخخخخ از «خواب زمستانی»..
..
  



Friday, December 26

با خودم فکر می‌کنم لابد مال ناخن‌هاست. هر بار که به انگشت‌هام نگاه می‌کنم، ناخن‌هایی نامرتب و سوهان‌نکشیده را می‌بینم با پوسته‌ی دورشان که آدم را یاد یقه‌اسکی می‌اندازد، حالم بد می‌شود و شلختگی منتشر می‌شود توی تمام مغز و تنم. مغز و تن و اخلاقم. لابد مال بنایی و نقاشی هم هست. بازسازی هم‌زمان گالری و خانه و به‌هم ریختگی هر دو جایی که دوست‌شان دارم هم شده مزید بر علت. همه‌جا پر از گرد و خاک و آدم است و هیچ‌چیز سر جایش نیست و هیچ‌چیز مثل قبل نیست و شلختگی بدخلقم می‌کند. فکر می‌کنم این روزها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند و زندگی هیچ‌وقت روی پاشنه‌ی درست نمی‌چرخد. انگار هیچ‌وقت روی پاشنه‌ی درست نچرخیده از اساس. فکر می‌کنم چه این‌همه حجم آشفتگی را برنمی‌تابم دیگر. چه دلم خیال آسوده می‌خواهد و نظم و آرامش.

***

حالا یکی دو هفته‌ای از نوشتن چند خط بالا می‌گذرد. ناخن‌هایم مرتب شده‌اند. مانیکور و پدیکور و ماساژ و همه‌چی. وقت‌هایی که می‌نویسم یا کتاب می‌خوانم یا تایپ می‌کنم، حالم از دست‌هایم خوب می‌شود. اتاق‌خواب خالی‌ست. خالی و تمیز و دل‌باز. دیوار پشت سرم نوک‌مدادی‌ست و باقی دیوارها فیلی روشن. لمینیت نیم‌تیره‌ی خاکستری، تشک دونفره‌ی تخت، کف زمین، دو تا سبد حصیری گوشه‌ی اتاق، یکی‌شان پر از شال‌های رنگی و دیگری پر از جوراب. همین. دو سه تا کتاب و یک لیوان چای نیم‌خورده و یک پیاله اسمارتیز رنگی و دو تا مداد هم کف زمین، کنار تشک. اتاق خالی و تمیز و آرام است. پرده ندارد و اسباب ندارد و بوی محلول شست‌وشو می‌دهد و حالم را خوب می‌کند. کتاب‌ها را امروز گردگیری کردیم و تراس را شستیم و خرده‌مانده‌های بنایی را بردیم بیرون و خانه حالا تمیز است و خالی است و آرام است. دو هفته پیش خیال می‌کردم هرگز امروز نمی‌رسد. دو هفته پیش خیال می‌کردم توفان بزرگی در راه است و دو هفته پیش خیال می‌کردم زهرا خانم خانه‌اش را عوض کرده و دیگر شماره‌اش را ندارم و دو هفته پیش فرزانه هنوز برای همیشه رفته بود آمریکا و من دیگر به هیچ‌کسی آن‌همه که به فرزانه، برای کوپ موهایم اعتماد نداشتم. که یعنی به همین احمقانگی دو هفته پیش دنیا برایم به آخر رسیده بود که بود. امروز اما خانه تمیز و آرام است، دیروز که رفته بودم ماساژ بگیرم و ناخن‌هایم را لاک بزنم تصادفا فهمیدم فرزانه برگشته، برای همیشه؛ رفتم بالا موهام را با خیال راحت سپردم به‌ش کوتاه کند هرجور خودش صلاح می‌داند و امروز زنگ زدم زهرا خانم، گوشی را برداشت، تازه از سفر آمده بود، و قرار شد به روال سابق هر هفته سه‌شنبه‌ها بیاید برای آشپزی و تمیزکردن خانه.

***

گفته بود پاشو بیا این‌جا. رفته بودم پیشش، بی‌که حرف خاصی بزنیم؛ آشپزی کرده بودیم فیلم دیده بودیم شراب خورده بودیم خوابیده بودیم و تمام آن دو سه روز فکر کرده بودم آخخخخ که چه خوب است طعم این بوسه‌های آشنا. چه خوب است که فرزانه برگشته که زهراخانم باز سه‌شنبه‌ها می‌آید این‌جا. چه خوب است لازم نباشد کل گودر را برای آدم‌هایت توضیح بدهی. چه خوب است که هرچند محدود و کم‌تعداد، یک چیزهایی را بلدی و یک آدم‌هایی تو را بلدند و خانه‌ات را بلدند و تاب موهایت را و انحنای تن‌ات را بلدند و می‌شود به هیچ چیز فکر نکنی آسوده‌خاطر بمانی در خلوت کم‌نفره‌ات.

***

حالا اتاق‌خواب هیچ ندارد جز یک تشک دونفره‌ی تخت، کف زمین، چندتایی کتاب، دو تا سبد حصیری، همین. همانی که همیشه دلم خواسته بود. 
..
  




بلاگر که باشی می‌فهمی وقتی شروع می‌کنی به نوشتن از ماجرایی٬ الزاما همین دیشب اتفاق نیفتاده و الزاما اسم کسی را که آورده‌ای همانی نیست که آش را هم‌زده است. می‌دانند که آش ممکن است اتفاقا عدس‌پلو بوده باشد. سوسنگرد٬ آتن و پنج‌شنبه دوم آبان ٬1389 چهارشنبه سوم نوامبر2016. اسامی و اتفاقات بلاگ‌ها گاهی ورای واقعیت‌اند٬ گاهی مادون آن. گاهی مخلوط با فانتزی‌اند و گاهی قفل‌شده با آرزو و خاطره. دوست داشتم وقتی این‌جا را می‌خواند در چشم‌اش حکم مجرم نمی‌داشتم. دوست داشتم بلاگ را بخواند و عدس‌پلو و آتن و چهارشنبه سوم نوامبر 2016 را درک کند. نکرد. چه باک! کنارکارما خانه‌ی من است؛ آن را هشت‌زن مختلف با ذهنیتی از خانم هاویشام تا مادام بوواری می‌نویسند و هیچ‌کس هیچ‌کجای جهان نمی‌تواند اثبات کند دنیای هاویشام٬ بوواری و جین ایر الزاما شبیه به هم است. کنارکارما خانه‌ی من است و بهترین دوستان زندگی‌ واقعی‌ام را از آن دارم. کنارکارما خانه‌ی من است و گه‌گاه منشاء‌ سوء‌تفاهم‌های بزرگ زندگی‌ام بوده است. ترسی نیست. سوء‌تفاهم هم مانند خیلی چیزهای دیگر با آدمیزاد بزرگ می‌شود.

مطلب کامل را این‌جا بخوانید.

Labels:

..
  





وفاداری را فضیلت بدانیم؟ شاید. اما چه کسی می‌تواند عیار آن‌چه را که زیر عنوان پرطمطراق و دلفریب وفاداری پنهان شده بسنجد؟ آیا وفاداری نمی‌تواند لباس «انفعال» باشد، و برهنگی کسی را که با بی‌عملی و شلختگی و انجماد، رابطه را از شور و گرما و حرکت تهی می‌سازد و به مفهوم عشق خیانت می‌کند بپوشاند؛ با این جمله‌ی فریبنده که «من وفادارم، پس هستم و باید همیشه باشم»؟

مطلب کامل را این‌جا بخوانید.

Labels:

..
  



Monday, December 22

من در رنج کشیدن خود زندگی می‌کنم و این خوشحالم می‌کند. هر چیزی که مرا از زیستن در رنجوری‌ام بازدارد برایم تحمل‌ناپذیر است.

خاطرات سوگواری --- رولان بارت

Labels:

..
  



Monday, December 15

Lady Vengeance

انگار لاک‌پشت، هر روز با خودم تمام این حجم خشم را و تعلیق را به دوش می‌کشم هر روز تمام این خشم را انگار که لاک‌پشت همه‌جا با خود می‌برم. 
فکر می‌کنم عاقبت روزی تمام چمدان‌های دنیا را آتش خواهم زد و ابر سیاه را آتش خواهم زد و خاکسترش را توی مهوع‌ترین لجن‌زار دنیا خواهم ریخت.

لبریزم.


..
  



Saturday, December 13

تو دلم یه کوره‌ست
یه کوره‌ی آدم‌سوزی

هیتلر جهان خودمم
..
  



Tuesday, December 9

"Time will heal. What if time was the illness?"

Wings of Desire

Labels:

..
  



Wednesday, December 3

...This flies in the face of the elite view that talent is the primary requirement of a good life, but in many cases the difference between success and failure is determined by nothing more than sense of what is possible and the energy we can muster to convince others of our due. 
We might be doomed not by a lack of skill, but by an absence of hope.

Art as Therapy --- Alain de Botton

Labels:

..
  



Sunday, November 30

با خواندن این کتاب می‌توان دریافت چرا این میزان از حس کین‌توزی در جامعه‌ی انسانی وجود دارد و چرا بسیاری از این احساسات به معرض عمل نمی‌رسند...

شلر، خودْ به داستانی از وپ اشاره می‌کند که روایتی این‌چنین دارد: «انگورهای شیرینی هست که آب از دهان روباه سرازیر کرده ولی دستش به آن نمی‌رسد. روباه بعد از آن‌که چند بار بالا می‌جهد تا انگوری به دست آورد، دست از تلاش می‌شوید. صحنه را ترک می‌گوید و خود را متقاعد می‌کند که انگورها اصلا شیرین نیستند، ترش و بدمزه‌اند.»

کین‌توزی --- ماکس شلر

Labels:

..
  



Saturday, November 29


..
  




خانه را لایه‌ای ضخیم از گچ و خاک پوشانده است. دستمالی نم‌دار می‌کشم روی گچ‌ها و فکر می‌کنم چه‌همه زمان می‌خواهد این خانه، تا خانه شود. خانه‌ی من؟ هیچ‌وقت. خانهْ اما شاید. دستمال می‌کشم روی گچ‌ها و خاک‌ها و انگار دارم پوستِ خشک‌شده‌ی لبم را می‌کَنمْ پوستِ سوخته‌ی تنم را می‌کَنمْ چرک‌آب و خون تازه می‌زند بیرون. می‌دانم زمان که بگذرد چرک‌ها خشک می‌شوند و روی این زخمِ بازشده، خون دَلَمه می‌بندد و کم‌کم زخمْ ضخیم می‌شود و خشک می‌شود و زمان‌تر که بگذرد خودش می‌افتد. همیشه اما ردِ صورتی‌رنگِ محوی به جا می‌ماند روی سطح پوست، که فقط خودت می‌بینی‌ش و فقط خودت با هر بار دیدن‌اش یاد تمام زخم‌ها و چرک‌ها می‌افتی و فقط خودت فکر می‌کنی این خانه هیچ‌وقت خانه‌ی من نبوده، نمی‌شود هم.

نوید می‌خندد که خانه‌ی ادریسی‌ها. می‌خندم و فکر می‌کنم این وسط «ادریسی‌»ام من یا «قهرمان»*. ایستاده‌ام پشت سنگری که اعتقاد چندانی ندارم به‌ش، و چون جنگنده‌ی دیگری در کار نیست، در کارِ جنگیدن‌ام، بی‌که بدانم کدام دشمن‌ایم و کدام خودی.

مرد می‌آید تو می‌نشیند روی مبلْ سیگار می‌کشد می‌خندد که چه تا امروز مرا در هیأت زنی که مادر است و آشپزی می‌کند ندیده بوده.

مرد می‌آید تو و در خانه می‌چرخد و به اتاق‌ها سر می‌کشد و لابد زنی را خیال می‌کند که پانزده سال پیش این‌جا نشسته و عاشقی کرده. می‌پرسد «می‌تونم اون تلفن قدیمیه رو ببینم؟». کمی طول می‌کشد بفهمم دارد از چی حرف می‌زند و می‌خندم که «پشت کتاب‌خونه‌هاست، بذار جمع و جور شه این‌جا نشونت می‌دم» و چیزی ته دلم آب می‌شود. مرد دنبال زنی می‌گردد که تمام آن سال‌ها از پشت آن یکی خط تلفن توی کتاب‌خانه دوست‌اش داشته است و من به هوای سر زدن به کارگرها با کتاب‌ها تنها می‌گذارم‌اش می‌روم بی‌که بداند ته دلم چیزی مچاله می‌شود.

مرد می‌آید تو می‌پیچد دورِ تنمْ آرام می‌گوید «چه توی تختِ خودتْ نرم‌تری» بی‌که بداند چه توی این تخت سخت‌ترم من.

دستمال می‌کشم روی میزها و گچ‌ها و خاک‌ها و پوستِ خشک‌شده را می‌کَنم تا زخمِ جدید سر باز کند هوا بخورد بسوزد آرام آرام خشک شود بیفتد بی‌که بدانم تمام این زخم‌ها از آنِ کیست بی‌که بدانم هر کدام از مردهای خطوط بالا کدام است بی‌که بدانم کدام زنِ میانِ خطوط بالا من است بی‌که به تمامی خودم باشم توی این خانه توی این نوشته توی این جمله‌ها.

فکر می‌کنم چه سوم شخص مفردم. دارم زندگی‌هایی را زندگی می‌کنم که هر کدام‌شان زندگی من‌اند بی‌که به تمامی زندگی من باشند. فکر می‌کنم چه سوم شخص مفردم. چه هیچ‌کدام از این زن‌ها من نیستم و چه تمام‌شان منم. گچ‌کار و لوله‌کش و نقاش در خانه می‌لولند و من تنها غریبه‌ی این خانه‌ام. آمده‌ام به ایستادنْ پشتِ سنگری که هیچْ سنگرِ من نیست و وارد جنگی شده‌ام که جنگ من نیست و اصلا تمام این‌ها من نیستم زنی سوم شخص مفرد است که دارد جای من زندگی می‌کند که دارد ادای مرا درمی‌آورد.

فکر می‌کنم چه تمام این سال‌ها تنها غریبه‌ی این دور و بر من‌ام.

*ارجاع دارد به کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها» نوشته‌ی غزاله علیزاده
..
  



Wednesday, November 26

نامه‌ی وارده

تابلوی “waiting for peace” را زده‌ام بالای فرش ِ خشتی‌ای که به یاد ِ تو خریدیمش. کادر ِ مربعی و رنگ‌های گرمش می خورد به فرش. جای نشستن و چای خوردن و فکر کردن بود، الآن بیشتر هم شد. این را برایت می‌نویسم به رسم سپاس. به خاطر تابلو، دست‌نوشته و بالاتر از همه‌ی این‌ها به خاطر ِ خود دخترک. می‌دانی آیدا؟ دخترک خوب بلد است ذوق کند برای اپیزودهای فرندز؛ حواسش هست رنگ شال و کتانی‌هایش سِت بشود. می‌داند چطور مودبانه موقع نوشیدن ِ چای پایش را روی پای دیگر بیاندازد. ذوق می‌کند وقتی دارد از برادرش خاطره تعریف می‌کند و خیلی چیزهای دیگر. خلاصه‌اش می شود این که دخترک خوب بلد است پانزده-شانزده ساله باشد و این نهایت خوشبختی‌ست‌. قشنگ‌ترین لحظه‌هایش وقت‌هایی بود که می‌توانست مسئله‌ی سختی را حل کند و چشمانش برق ِ چشمان ِ پادشاهی را می‌گرفت که مثلاً برایش خبر ِ فتح ِ سرزمین ِ جدیدی را آورده‌اند.

یک روز معلم ِ پنجم ابتدایی ما برای مادرم نامه‌ای نوشت که: "خانم ر! دنیای ما دنیای بی‌اعتباری‌ست، ارزش این‌همه حساس بودن و غصه خوردن و کنترل کردن را ندارد. دنیا هیچ وقت، روی یک پاشنه نچرخیده است." مادر ِ من حساس بود و مدام غصه می‌خورد و مراقب بود همیشه حواسش باشد همه چیز روی یک پاشنه جلو برود؛ پاشنه‌ی خوب. آن قدر که وقتی من مخملک گرفته بودم گوشه‌ی خانه چمباتمه زده بود که چرا دختر ِ من باید بیماری‌ای را بگیرد که مخصوص ِ بچه‌های توی کوچه است. آن وقت همین دخترش یک‌هو در بیست سالگی سُر خورد به روزگاری که خوب نبود، اصلاً خوب نبود. نمی‌خواهم داستان ِ زندگی‌ام را برایت باز کنم. اما خواستم بگویم همین الآن پای صحبت‌هایش بنشینی می‌گوید هیچ‌چیز ارزش این‌همه حساس بودن و غصه خوردن و مراقبت کردن را نداشت. خودت که خوب می دانی آیدا؛ آقای یونیورس کارش را خوب بلد است. وقتش که بشود دست ِ دخترک را می‌گیرد تا زندگی یادش بدهد. باز هم خودت خوب ‌می‌دانی گاهی رد ِ پای یاد دادن‌هایش می‌ماند روی قلب و صورت. اما همه‌ی این‌ها هم به غصه خوردن نمی‌ارزد. چرا این‌ها را برایت می‌نویسم؟ به خاطر این که نوشته بودی "دخترک من یک دریمر است، دریمر تمام‌وقت. ژن معیوب رؤیاپردازی را از من به ارث برده. و جهان‌اش؟ جهان‌اش اتوکَد است و تری‌دی و اسکچ‌آپ...".

حالا تو بگو به من، کدام‌یک از ما دریمر نبودیم؟ کدام‌یک از ما نمی‌نشستیم و آرزوهایمان را با دقت و حوصله نمی‌چیدیم؟ و کدام‌یک از ما را سراغ داری که دست ِ کم یک‌بار قصر آرزوهایمان زیر پای روزگار له نشده باشد؟ اما بعدش چه شد؟ یاد گرفتیم. یاد گرفتیم که دنیای ما، دنیای بی‌اعتباری است. با اقای یونیورس کنار آمدیم. بلد شدیم آرزوهایمان را دست و پا شکسته و هی هم‌چینی هم‌چینی جلو ببریم. از لحظه کیف کنیم. در لحظه زندگی کنیم. خود ِ من هنوز هم می‌ترسم. ترسم هم شبیه "ابوالقاسم جولایی" ِ فیلم ِ مسافر عباس کیارستمی‌ست. اما کنار آمده‌ام. میم روزهای بیست سالگیم نیستم. می‌دانم که هیچ‌چیز قرار نیست روی یک پاشنه بچرخد. همه‌ی این‌ها را نوشتم تا برسم به این حرف‌هایم. آیدا؟ هرچه‌قدر هم مراقب باشی و به قول خودت خواسته باشی بچه‌هایت را قورت بدهی، اما پیش خواهد آمد که دست ِ تو کوتاه است از روزگار. تو مسئول نیستی. ما آدم‌ها حتی مسئول کارهای خودمان هم نیستیم چه برسد به بچه‌هایمان. این حق ِ دخترک است که بدود، رویا ببافد، تلاش کند و سُر بخورد و با کله زمین بیاید. چه می‌شود؟ هیچ. نگاه به خودمان بیانداز. الآن بهتر از قبل زندگی می‌کنیم. درد و بیماری و جدایی و شکست و غم و دوری و چه و چه را از سر گذرانده‌ایم و رسیده‌ایم به این جا که داریم یاد می‌گیریم تازه. دخترک هم یاد می‌گیرد. یادت باشد فرانسیس را که دوست داشت دنیا را تحت ِ فرمان خود در بیاورد. رفت و رفت و رفت و آخر ِ فیلم بسنده کرد به "ها"ی آخر نام ِ فامیلیش و خوشبخت بود. دخترک هم یاد می‌گیرد. غم‌ات نباشد.

باز هم سپاس به خاطر تابلو و دست‌نوشته و دخترک و ایگرگ و خیلی چیزهای دیگر...
..
  




And nightmare begins..
یکی از بزرگ‌ترین قورباغه‌های زندگی‌مو قورت دادم دیروز. هنوز دست و پای قورباغه‌هه گوشه‌ی لُپَمه. دارم دیل می‌کنم باهاش. و از تلاش‌های خودم و تراپیست‌ام متشکرم هی همه‌ش.

پ.ن. از اتاق فرمان می‌فرمان «و از نوید». و طبعن از نوید. 
..
  



Saturday, November 22

Mellie: Every married couple alive pretends. They pretend they don't hate their in-laws or their husband's stupid jokes or their wife's laugh or that they don't actually love one of their children more than the others. Marriage is, well, it's almost all pretend. For everyone. That's the reality. That's what's real. Buying into the delusion that there's any other way to live together, to get through an entire life together, that's, well that's the fantasy. That's pretending.

Labels:

..
  




Abbey: Do you want to know what Olivia Pope would say?
Olivia: What would Olivia Pope say?
Abbey: "You don't get to run, you're a gladiator. Gladiators don't run. They fight. They slay dragons. They wipe up the blood and stitch up their wounds and they live to fight another day. You don't get to run."

Labels:

..
  



Friday, November 21

یقه‌اسکی مشکی پوشیده‌م با دامن کوتاه نوک‌مدادی و بوت بلند مشکی. جنس دامنه یه چیزی شبیه به ماهوته. شق و رق و صاف. خیلی کوپ‌ش خوبه و توی تن خیلی خوش‌فرم وای‌می‌سته. از وقتی موهامو سورمه‌ای کرده‌م لباس پوشیدن سخت شده برام. هر لباسی رو نمی‌شه با موهای آبی پوشید. رو آورده‌م به مشکی و سورمه‌ای و شومیزهای سفید چسبون و دامن‌های کوتاه و جین‌های دم‌پا و کفش‌های پاشنه‌بلند. لاک بی‌لاک. مانیکور ساده‌ی بی‌رنگ. بارونی‌های کوتاه مشکی و قرمز و شال نوک‌مدادی. 

این روزا خرمالو رو میزمه و سیب سبز. چای دارچین و تارت‌ زردآلوی قنادی لرد. از وقتی نوبل جمع‌ کرد رفت، موندیم بی‌پای‌آلبالو و بی‌کیک‌هویج. دلم واسه آقا پیره‌ی صاحب نوبل تنگ شده. هر بار منو می‌دید خوش‌حال می‌شد که گشت ارشاد نگرفته‌تم هنوز. می‌گفت خیلی جرأت داری تو دختر. می‌خندیدم که بابا مردیم از بس ترسیدیم. می‌گفت آره، تو اما خیلی دل و جرأت داری. تو این دو سال کلی رفیق شده بودیم با هم. حالا جاش طباخی باز شده اما. یه روز رفتم شیرینی بخرم ازش دیدم دیگه نیست. به همین سادگی.

این هفته با سه چهار تا جوون شارپ و خوش‌فکر قرار داشتم. با هر کدوم یکی دو ساعت گپ زدیم و کلی ایده و پروژه‌ی جدید اومد روی میز. یکی‌شون اومد گفت من با این پروژه‌ها اومده‌م این‌جا برای تو کار کنم. همین‌که توی این فضا باشم برام بسه. خندیدم که این‌جوری که نمی‌شه که. داشت جدی می‌گفت اما.

این ماه همه‌چی روون‌تر و آروم‌تر بود. بعد از هشت ماه گمونم بالاخره برگشتم حوالی جایی که باید باشم. همه‌چی از همون عصر جمعه و همون دسر دارچینی شروع شد راستش. آدمِ اینرسیَ سکون‌ام من. تا جایی که دستم می‌رسه همه‌چیز رو می‌زنم رو پاز، همه‌چی رو به تعویق می‌ندازم؛ اما جایی که دیگه رگ مسئولیت‌پذیری‌م تحریک شه، روی میزو خالی می‌کنم و می‌چسبم به کاری که باید انجام بدم. انرژی کار و انرژی خونه، دارن هم‌دیگه رو به موازات هم تشدید می‌کنن الان. خیلی کار دارم برای انجام دادن، قبول؛ اما گمونم همون‌جایی‌ام که باید و گمون‌ترم از پس‌ش برخواهم اومد. دستم خورده رو دکمه‌ی پلی، از همون بعد از ظهر جمعه.

تمام این سال‌ها روی خودم حساب کرده بودم همیشه. انگار وظیفه‌ی ابدی داشتم که همه‌ کار رو خودم انجام بدم. از پس همه‌چیز خودم به تنهایی بربیام. این چند ماه اما یاد گرفتم از دیگران کمک بخوام. روی کمک دیگران حساب کنم و این کمک‌ها رو به حساب ضعف شخصی‌م نذارم. نمی‌دونم چرا تا حالا چشم‌هام رو باز نکرده بودم ببینم آدم‌ها از هم‌دیگه کمک می‌خوان و روی کمک هم‌دیگه حساب می‌کنن و این کمک‌ها یه مشکل جدید نیست، یه اتفاق طبیعی و انسانیه. نمی‌دونم چرا تمام این سال‌ها فکر می‌کردم باید زورو باشم و خودم به تنهایی همه‌ی بار رو به دوش بکشم. سینگل‌مام بودن ازم یه زوروی قلابی و جزمی ساخته بود. حالا اما همه‌چی ساده‌تر و شیرین‌تر و انسانی‌تره. حالا احساس تعلق دارم به محیط دور و برم و صرفا یه رئیس پادگان نیستم. قدم فیلی‌ام از خودم. 

یه پیرهن کوتاه نوک‌مدادی چسبون پوشیده‌م با بوت بلند مشکی و ازین ژاکتْ نرمْ گشادای بلندْ روش. از وقتی موهامو سورمه‌ای کرده‌م لباس پوشیدن سخت شده برام. هر لباسی رو نمی‌شه با موهای آبی پوشید. از وقتی مسئولیت‌هامو با بقیه شر کرده‌م همه‌چیز ساده‌تر و انسانی‌تر شده. کم‌تر می‌ترسم و کم‌تر خودم رو در مرکز دنیا می‌بینم و بالطبع کم‌تر خودم رو در قعر چاه. داریم رو دو سه تا پروژه هم‌زمان کار می‌کنیم و یه روز هم که من نباشم سیستم به روال خودش ادامه می‌ده و من صرفا در جریان نتایج کار قرار می‌گیرم. از وقتی دست از سر حواشی و جزئیات برداشته‌م، تمرکز و انرژی بیشتری دارم. انگار تازه برگشته‌م شهر.

یه تاپ قرمز تنمه با شلوار خاکستری نرم اَبِرکرومبی و جوراب حوله‌ی و یه گرمکن نرم کلاه‌دار. دارم خورش قیمه درست می‌کنم برای ناهار فردا و پنه‌ی آلفردو برای امشب و کوکوی سبزی برای فردا شب که شنبه‌ست و باشگاه دارم و یازده شب می‌رسم خونه. دو تا استیتمنت نوشته‌م و اون‌قدر مغزم هنگه که هیچ کاری نمی‌تونستم باهاش بکنم جز آشپزی. میزْ گِرده رو سفارش دادم بالاخره. نمی‌دونم چرا سه ماه وایستادم تا سفارشش بدم. منتظر بودم کارای خونه تموم شه و همه‌چی آماده شه، بعد. یادم اومد اما هیچ‌وقت «سر فرصت» و «موقع‌ش که شد»ی وجود نداره. یادم اومدتر که «غنچه‌های گل سرخ را کنون که می‌توانی برچین... زمان سال‌خورده در گذر است و همین گلی که امروز لبخند می‌زند فردا خواهد پٓژمرد...»*. خدا می‌دونه که چه‌همه کلیشه به نظر میاد این «دم را دریاب» و آخخخخ که خدا می‌دونه چه‌همه فرصت‌های منحصر به فردی رو بابت همین غنیمت ندونستن امروز از دست داده‌م تا حالا. خیالم راحت بود فلانی که همیشه هست و ماه بعد فلان پروژه رو باهاش در میون می‌ذارم، غافل از این‌که پس‌فرداش از صفحه‌ی رادار زندگی‌م محو شد و هرگز فرصت اون هم‌کاری طلایی پیش نیومد. میز گرده رو سفارش دادم و شروع کردم به آشپزی. بعد باید لباس‌ها رو بریزم تو ماشین و انارها رو دون کنم. یادم باشه سر شام به دخترک و زرافه بگم منتظر اومدن روز موعود نمونن. از هیچ خرده‌تلاشی برای خارق‌العاده کردن امروزشون فروگزار نکنن. هیچ‌کس نمی‌تونه فردا رو پیش‌بینی کنه و هیچ‌چیز به اندازه‌ی فرصت‌های امروز، لغزنده و غیر قابل برگشت نیستن. من یه ملکه‌ی سابق کارهای ناتما‌م‌ام و هنوز بزرگ‌ترین زخم‌هام جزو پوشه‌ی به تعویق‌انداختن‌های مدام زندگی‌مه. اگه قراره با یه میز گرد ساده خوش‌حال باشیم بهتره همین امروز بخریم‌ش جای فردا، فردا یه هو می‌ری شیرینی بخری می‌بینی نوبل تبدیل شده به طباخی یا اصن دیگه داره میز گرد تولید نمی‌شه یا آدم‌ت دیگه به کل توی صفحه‌ی زندگی‌ت نیست. گاهی وقتا فردا عجیبْ دیره. اینو باید یادم باشه سر شام به بچه‌ها بگم حتمن.

*کتاب دم دستم نیست، اما گمونم شعر از والت ویتمن باشه و طبعا از کتاب «انجمن شاعران مرده».
..
  



Tuesday, November 18

یادم نیست کی کجا نوشته بود «غم درون جانم می‌خلد»، همان

بعد از بیماری‌ام بود گمانم، که «غمگین بودن» را ناخوداگاه جرم تلقی کردم. به محض بروز کوچک‌ترین اندوهی، ترس برم می‌داشت که نکند بیماری برگردد، نکند برگشته باشد. کوچک‌ترین بارقه‌ای از ترس، غم، یا اضطراب برایم نشانه محسوب می‌شد. خیال می‌کردم حالاست که باز بیماری حمله کند و از پا بیندازدم. چندماهی گذشت تا یاد بگیرم از خرده‌ترس‌ها و خرده‌‌غم‌ها و خرده‌مشکل‌ها نترسم. چند ماه‌تر گذشت تا دوباره یاد بگیرم غم و اندوه هم مانند سرخوشی، حسی مشروع و طبیعی‌ست. با کتمان کردن و فرار کردن و مواجه نشدن با غم، چیزی درست نمی‌شود. گاهی باید غم را پذیرفت و به رسمیت شناخت و فرصت داد به آن اندوه عمیق و تلخ، تا ته‌نشین شود، تا کم‌رنگ شود و چیزیْ حسیْ کسیْ دیگر جایش را بگیرد.

سوگواری، به رسمیت شناختنِ غم است، غمِ از دست دادن آن‌که/چه دوستش می‌داری، دوستش گرفته بودی. سوگوارم این روزها.
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015