Desire Knows No Bounds |
|
Tuesday, January 31
من «ضرورت»ِ زندگی مرد نبودم. مرد دلش برای من تنگ میشد، همانجور که آدم دلش برای معلم کلاس اولاش تنگ میشود. مرد مرا دوست داشت همانجور که آدم دخترخالههایش را دوست دارد. کاش همان تابستان ویلا را ترک کرده بودم.
ناخوشیها و روزها --- سیلویا پرینت |
|
Saturday, January 28
درو که باز میکنم، بوی سیگارِ مونده میزنه تو دماغم. همهجا ترکیده. از امتحان برگشتهم. صبح دو تا تلفن مفیدِ کاری داشتهم که یه عالمه وقت منتظرشون بودم و شاد و مسرور رفتم سر جلسه و امتحانمو خوب دادم و برگشتم. آخریش بود دیگه. خیالم راحت شده و درو که باز میکنم بوی سیگارِ مونده میزنه تو دماغم. همهجا ترکیده. «همهجا ترکیده» یعنی خوب. یعنی اونقد حالم خوب بوده که مث مونیکا همهجا رو برق ننداختهم بلافاصله بعد مهمونی. ولش کردم به امون خدا تا امروز. یعنی خیلی خوب. صبح، تلفن دوم که تموم شد، گوشی رو که قطع کردم، به این فکر کردم که دیگه چههمه بد نیستم با این گوشیم. دیگه زنگش حالمو بد نمیکنه. حتا وقتی عدد "1" میفته روش دیگه عین خیالم نیست. آرومم، حتا با اون "1"ِ کذایی. طپش قلبم تموم شده. تلفنو شوت کرده بودم تو کیفم و با نیشی باز مقنعه سرم کرده بودم برم امتحان بدم. ای که لعنت بر مخترع مقنعه. درو باز میذارم، یکی دوتا پنجرهرو هم باز میکنم بلکه کوران شه بره بیرون این بوی دودی که انگار رفته به خورد در و دیوار. ساختمون خالیه. صدای موزیکو میتونم بلند کنم. خیلی بلند. عاشق وقتاییام که هیشکی نیست. که ته ذهنم نگران هیچ آدمی هیچ جنبندهای نیست. که افسار ولوم موریک کامل تو دست خودمه. کتری رو آب میکنم میزنم به برق، دستکشا رو دستم میکنم شروع میکنم به مرتب کردن و تمیز کردن و شستن و جمعوجور کردن. سلکشن خیلی خوبیه این «بلو-کافه»ی پنج. تام ویتس با صدای بلند ساختمونو گذاشته رو سرش. خیلی بلند. چهقدر پارسال همین موقع همهچی هنوز دور از ذهن بود برام، دور از دسترس. انگار دنیا رو دو تیکه کرده باشن. دو شقه. با یه متر فاصله از هم. بیشتر، یه متر و نیم مثلن. بین اون دو شقه، یه درهی عمیق. که اگه سقوط کنی؟ که نمیدونم چی. همیشه اونقدر از سقوطه ترسیده بودم که به هیچ چیز دیگهش فکر نکرده بودم. هزار سال فقط ترسیده بودم. یه کیسه زبالهی بزرگ برمیدارم ظرفای نیمخورده و پاکتا و بطریای خالی رو جمع میکنم میریزم توش. لیوانا و بشقابا رو میذارم تو سینک. زیرسیگاریا رو میتکونم تو سطل. روی کابینتا رو خالی میکنم و دستمال میکشم. آب داغو باز میکنم رو ظرفا. بوی این مایع ظرفشوییه رو خیلی دوست دارم. این روزا رو خیلی دوست دارم. پارسال خیلی فرق داشت. من وایستاده بودم اونور، رو تیکهی اونوریِ دنیا، و جرأت نمیکردم بپرم اینور. همهش یه متر، یه متر و نیم بودا، اما میترسیدم. هزار سال بود نپریده بودم. هی فقط نگاه میکردم به ته درههه. امسال اما همهچی فرق میکنه. یه روزی رسید که دیگه فکر نکردم. به هیچی فکر نکردم و پریدم اینور. اونقدرام سخت نبود. ترس داشت، ولی نه اونهمه. یادم نیست چه روزی بود دقیقن. خیلی اتفاق مهمی بود، اما روزشو یادم رفته. مهم بودنش خستهم کرده بود. فراموشش کردم. دیگه به تاریخش فکر نمیکنم. ظرفای شسته شده رو میچینم تو جاظرفی. بخار آب داغ و بوی مطبوع لیمو و آشپزخونهی تمیز. یه بشقاب کوچیک برمیدارم، دو سه تا خیارشور و دو تا زیتون سیاه و بادوم زمینی و یه پیک عرق. همهی چراغا رو خاموش میکنم جز اون دوتا آباژورا. میشینم کف زمین. میشینم سر جام. سر جایی که دوسش دارم. جای خیلی عجیبی هم نیست از قضا. جاییه که افسارمو با دست خودم بستهم به پایهی صندلی، با دست خودمم بازش میکنم، همین. بعد با خودم فکر میکنم آخه الاغ، تمام خواستهت همین بود از زندگی؟ الاغ درونم بیلحظهای مکث جواب میده: اوهوم2. دلم تنگ میشه یههو. یاد تو میفتم. منتظرم. منتظر تو موندن تنها اتفاق عجیب این روزهامه. غُرَم نیست ازش اما. دارم یاد میگیرم صبر کنم ببینم چی میشه. دارم یاد میگیرم تا از یه چیزی خوشم نیومد رَم نکنم برم پی کارم. یه پیک دیگه. مدتهاست ذهن من داره اون تهتها منتظرت بودنو مث یه آدامس میجوئه تو خلوت خودش، مث یه تیکه خمیر بازی ور میره باهاش، بیکه حجم قابل تشخیصی بسازه ازش. اولین بارمه. بعد از پریدن و رسیدن به این یکی شقهی دنیا، تو این جزیرهای که همهچی یواشه و همهچی یکدستئه و همهچی صامته، این آدامسه تنها اتفاق متحرک زندگی منه، به آرومترین و کمحرکتترین شکل ممکن. پیک سوم. من همیشه منتظر خودِ بعد از پیک سوممام. آب کتری لابد دیگه تموم شده. تا حالا آدامسِ زندگیِ کسی بودی؟
|
|
Sunday, January 22
اباو د کلاودز
سه تا دیسکه. شفاف. سرخابیِ شفاف. گرد نیستن. انگار سه تا مربع باشن که چارگوشهشون فارسی-بُر شده باشه. رو هم نچسبیدهن. فاصله دارن از هم. کم. از اولی صدای موزیک پخش میشه. آلبوم واقعه. از سقف. بیهیچ نویز و صدای محیطی. دومی؟ تصاویر چار-پنج سالگیم. فریم-فریم. یه سری دیتیل. از سومی؟ تصاویر دوران چارم-پنجم دبستان. شارپ. با مشخصات کامل. من؟ اون حجم فضای خالیِ بین این سه تا صفحهی موازیام. گاهی میچسبم به سقف، تصاویر دو تا دیسک دوم و سوم رو که میفته رو هم تماشا میکنم. شارپ و پر از جزئیات. یه پاندا. نقش بیضیِ نامنظم سیاه چشم یه پاندا. برمیگردم به مدرسه. دبستان طلوع. روپوش سورمهای با چارخونههای سفید سورمهای. جورابای سفید. پردهی سبز ضخیم دم در. زمین والیبال. اون نقش پاندا به یه چیزی باید وصل شه. از سقف رد میشم میرم تو لیست مدرسه. میگردم. صدای موزیک، بم و قاطع. یه چیزی قلقل میکنه. یه کام عمیق. باکره شدی انگار. نه، نه. باکره غلطه. آکبند شدی. تازه از تو جعبه درت آوردن. هیچ بو و مزهی شخصی نداری. دوست دارم اینجوریتو. لیست مدرسه. یکی که مستقیم وصل میشه به پاندا. خودنویس. خطش خیلی خوب بود. همیشه اولای لیست مدرسه بود. غزاله احمدمخبری. چاق بود. شبیه پاندا. کاش نامجو میخوند. ریتم تنم با موزیک همخوان میشه. دیتیل زوار درهای کمد. نقش روی کتاب. تهرانپارس. قوطی حلواارده. کنج قوطیای تو. ازون شیشضلعیای پلاستیکی. نشستی کنج قوطی سرتو گرفتی بین دستات. زل میزنم تو چشمات. داری سعی میکنی حرفامو به خاطر بسپاری. فکر میکنی مستم. مست نیستم. تلاشت بیهودهست. برمیگردم رو سقف. تصاویر دیسک سوم. تصویرا از تو گوشم میان بیرون. عین نور دو تا پروژکتور ضعیف. داغ و مخروطی شکل. سایهشون میفته رو دیوار. میخوام برگردم تماشاشون کنم. دستات نمیذارن. نامجو میخونه. داری ازم حرف میکشی. میرم سراغ دیسک اول. تمرکز میکنم رو صدا. باقیش یادم میرن. ندا. سارا. حمید. فیلتر میکنم خودم رو. صدای قلقل. تکون نمیخوری. دو سانت بالاترم من. صورتها قاطی میشن. یه جایی ته ذهنم حواسش هست. حواسش به اسما هست. دیسک دوم. یه عروسک بادکردنی، لب دریا. موهام دمب موشیه. با کش سر آلبالویی قرمز. داری ترکم میکنی. کاش صبر کنی کمی. جا نمونم تو این عدد چهار، با این فونت قدیمی و خسته و تیز؟ با این دل رمیده.
|
|
برای اولین بار فیسبوک میارتش تو لیست فرندزام. زیر اسمش نوشته یه دونه دوست مشترک. رو اسمه کلیک میکنم. همون یه دونه آدمِ مشترکمون هم خواهرمه. کل رابطه رو توصیف میکنه این تصویر. هفت سال شیفتهگی بیکه اشتراکی توش باشه. بیکه حتا یه دوست، یه فیلم، یه فولدر مشترک داشته باشیم با هم.
|
|
Wednesday, January 18
دخترک امتحان آمادگی دفاعی داشته، اومده میگه سؤال داده بودن سه تا از فعالیتهای سیاسی ب.س.یج رو بنویسین، من لجم گرفته بود هیچ سؤالی رو بلد نبودم، سومین موردشو نوشتم کشتن مردم.
مدرسهی خوبی که وسط سال یه بچه اخراجی رو قبول کنه سراغ دارین؟
|
|
Saturday, January 14
لُل را، به نقل از خانم اشتاین، بردهاند به اس.تالا. در آنجا، طی هفتههای متمادی بیآنکه قدم به بیرون بگذارد، توی اتاقش مانده است...
میگویند که درماندگیِ لُل نشانههایی از رنج داشته. ولی از رنجِ بیمحمل مگر میشود چیزی گفت؟
شیدایی لُل.و.اشتاین --- مارگریت دوراس
|
|
Friday, January 13
کویر کادر نداشت، تربیت من هم... فکر میکنم علت اینکه من هیچوقت به عکاسی رو نکردم همین بوده است: کادر. من عادت نداشتم داخل کادر بروم. از جاهایی که نگاه من آمده بود، آن جاها از کادر سر میرفتند. و تجاوز از کادر را هم، همان جاها به من آموخته بودند: کویر از کادر سر میرفت، نگاه من هم.
«برعکس»، یدالله رؤیایی، مجلهی اینترنتی هست
|
|
دارم عددها رو جمع و تفریق میکنم. یه کاسه میوهی خشک رو میز کنار دستمه. هرازگاهی بیکه نگاه کنم، یکیشونو برمیدارم شروع میکنم به گاز زدن. همینجور ریزریز. سرم تو ورقامه. یه گاز کوچیک. یههو یه مزهی گرم و عجیب. یه مزهی گس، گس و داغ. یه مزهای که اولین بارمه، که تا حالا نچشیدمش. میوههه رو نگاه میکنم. یه برش طالبیه. یه برش طالبی سبز. دوباره یه گاز کوچیک. دوباره یه موج گس و داغ. این مزههه عجیب داره منو درگیرِ خودش میکنه. به طرزِبیربطی داره تهِ مغزم وصل میشه به یه تصویر. به یه تک-فریم. بیرونِ درِ یه آسانسور. یه آسانسورِ پیر. دری که چارتاق بازه. یه نورِ نارنجیِ تیره افتاده تو راهرو.این مزهی گس و عجیب تهِ مغزم صاف وصل میشه به آغوشِ پشتِ اون در، خیلی مستقیم، خیلی بیربط. Labels: stranger |
|
خیلی فیلمهای هیجانزدهای از دیشب به جا مانده که مایلم به آقای رئیس زورق بفروشمشان.
|
|
Saturday, January 7
میخواهم بگویم کلن مسوولیتِ چیزها را داشتن، مسوولیتِ یکنفرهی چیزها را داشتن وضعیتِ ناجوری است. خستگی میآورد، پای چشم آدم را کبود میکند. چه برسد به آدمها.
[+] |
|
Friday, January 6
عین تَرک کردنِ سریال میمونه. یا اصن ترک کردن هر کوفت دیگهای. روزای اول هی میگی یه اپیزود دیگه هم ببینم، فقط یه اپیزود دیگه، فقط یکی. روزای بعد سعی میکنی هی کمترش کنی، هی سرتو به چیزای مختلف گرم کنی، هی از جلوی تلویزیون رد نشی. بعد اما مدام فکر کنی آخخخخ که چه خوب بود الان میشد ولو شم پای تلویزیون یکی دوتا اپیزود ببینم، یعنی آخخخ. بعد هی خودتو میزنی به اون راه. هی خودتو میزنی به در و دیوار. که یعنی هیچی نیست. که یعنی حالا این نشد یکی دیگه. که حالا اینهمه چیز، اینهمه آدم. بعد اما یههو مچ خودتو میگیری که سر شب سه بار رفتی موبایلتو چک کردی نکنه اساماس اومده و نشنیدی، هنوز. که وسط نوشتن مشقات هی موبایله رو روشن کنی که نکنه، هنوز. که وقتای مستی موبایلتو شوت کنی ته کیفت که دم دستت نباشه، که نکنه. آخخخخ که نکنه. هی تصمیم کبرا، هی تصمیم کبرا. نمیشه اما. خودت میدونی چته. خودت میدونی دلت کجاست. یه جاست که صدا به صدا نمیرسه، کوه به کوه. یه جاست که آخخخخ. آخخخخخ که هنوز.
با
این
دلِ
رمیده.. Labels: stranger |
|
Thursday, January 5
ای-میل وارده برای رفاه حال علاقمندانی که به شدت مایلند ومپایر شوند
رونوشت: دخترک
خب، اول اینکه عرض شود من اطلاعات چندان دقیقی دربارهی خونآشامها ندارم؛ در واقع همیشه یکی از دغدغههام بودن و خیلی برام جذاب بودن اما متٱسفانه هنوز نتونستم مطالعهی مرتب و منظمی دربارهشون بکنم. با اینحال، سعی میکنم فقط همون اندک اطلاعاتی که دربارهشون مطمئنام رو بگم، ضمیمهی نامه هم ویژهنامهی خونآشامهای مجلهی شگفتزار رو فرستادم، که البته نخوندمش هنوز اما حدس میزنم بهدردخور باشه.
خلاصه... اول اینکه گفتم دربارهی یه خونآشام واقعی قبلاً چیزی خوندم. اسمش «الیزابت باتوری» بوده. متٱسفانه یادم رفته کجا دربارهش خوندم، تو نت هم نمیدونم به فارسی چیز خاصی دربارهش هست یا نه. بههرحال طرف یه کنستی بوده که جدیجدی خون میخورده و حمام خون میگرفته و یهروز گیر میافته و میاندازنش زندان و میگن وقتی میمرده هنوز جوون بوده.
تو این صفحه چیزکی دربارهش هست: http://www.amiryas.blogfa.com/cat-45.aspx
اینم ویکی انگلیسیش: http://en.wikipedia.org/wiki/Elizabeth_B%C3%A1thory
بعد چیزای دیگه که میدونم. خب، پیشنهاد میکنم برای هیچ بچهیی دقیقاً چیزایی که میگم رو توضیح نده چون ضدحاله، سعی کن تلطیفش کنی :دی
تا جایی که میدونم خونآشامها اصولاً هیچوقت موجودات جذابی نبودن، و اینکه اصولاً انگار نقاط ضعفشون یهجورایی ضایعتر از نقاط قوتشونه. روایتهای مختلفی هست و بعضیا که بهخاطر دارم اینان:
دستکم تا چندیپیش هیچ غذایی رو غیر از خون آدم نمیتونستن بخورن، براشون یهجورایی کشنده بود (منبع ضعیف و حتی شبه تیآی: جنیفرز بادی)
دراکولا خون موش و حیوانات هم میخورده، توایلایتیها خون حیوان میخورن، ظاهراً «ترو بلاد»یها خون مصنوعی ساختن که توی «دیبرکر» تردیدهایی دربارهی مفید و موثر بودنش مطرح میشه. بههرحال اگه حساب کنیم هرچیزی غیر از خون براشون حساسیتزاس، میتونیم حساب کنیم کیفیت خونها هم براشون فرق داره. مثلاً دراکولا (ی کوپولا) وقتی خون انسان نمیخوره ضعیف میشه و همین اتفاق سبکترش برای توایلایتیها میافته که حیوانخوارهاشون ضعیفتر از انسانخوارهان.
دراکولا و ظاهراً خونآشامهای اصیل اروپای شرقی نمیتونن روی خاک بیگانه پا بذارن. متٱسفانه الآن توضیحات بیشترش رو فراموش کردم، اگه بخوای پیدا میکنم، اما مثلاً توی دراکولای کوپولا وقتی دراکولا سوار کشتی میشه تو تابوتش کمی از خاک سرزمینش هم حمل میکنه. خب، این کاملاً در تضاده با تصویر ومپایرهای بلای جهندهی پرسرعت امروزیتر. در واقع دراکولا اگه بهسرعت از خاک ترانسیلوانیا خارج میشده، زرتی میمرده :دی
دیگه اینکه امروزه ادعا میکنن سیر و صلیب و آبمقدس اثری روی خونآشامها نداره. بعید هم نیست، بههرحال دراکولا فقط یه ومپایر کلاسیکه و بدیهیه که ومپایرهای لاییک و پیتزاخور با سیر مشکلی نداشته باشن. با اینحال مثلاً توی «بلید» دربارهی حساسیت ومپایرها به نقره نکتهی جالبی مطرح میشه. حساسیت جادویی نیست، خیلی علمیه. با ورود نقره به بدنشون خونشون نمیدونم چه بلایی سرش میآد و شروع میکنه به تولید حباب و منفجرشون میکنه. شنیدم تو «ومپایر دایریز» هم حساسیت خونآشامها به نور خورشید جادوییه تا فیزیکی. با اینحال بیشتر منابع میگن حساسیت فیزیکیه، حتی گمونم تو «بلید» بود که براش دلیل علمی هم پیدا کردن. باز دقیقش یادم نیست، اما ظاهراً چون فقط خون مصرف میکنن دچار کمبود یه کوفتی میشن و نور خورشید بهشدت پوستشون رو آزار میده. بههرحال دقت کن که همهشون بیش از حد سفیدن (غیر از توایلایتیها که اکلیلمالی شدهن) و هر آدمی اونهمه سفید باشه زیر نور شدید آفتاب بابای باباش هم درمیآد میسوزه.
مممم... شخصاً میتونم بفهمم چرا باید شنوایی قوی داشته باشن؛ خب، همیشه نسبتی داشتن با خفاش، اما سوتی ماجرا برای من اینجاس که وقتی شنواییشون قویه، پس باید بیناییشون هم ضعیف باشه... اما رفقا ترجیح دادن دوسره بار کنن انگار.
مشکل دیگهشون طولعمره... جداً ضدحاله که آدم هیچوقت نمیره، چهارصدسال دیگه معلوم نیست دنیا چه کوفتی شده باشه. بعد، خب، توی «لت د رایت وان این» جنبهی تلخ این قضیه هم نمایش داده میشه. یه بچهی دهساله که خونآشام شده باشه تا ابد دهساله میمونه.
یه نکتهی مهم دیگه دربارهی خونآشامها اینه که معمولاً (تا جایی که من دیدم) خیلی روی اصالت تٱکید دارن. بههرحال کسی که غذاش خون باشه بعید هم نیست غیرت خاصی روی خون داشته باشه. خلاصه که غیر از خانوادهی توایلایتیها گمونم باقی خوناشامها احترام خاصی برای یه دورگه قائل نباشن. منیکی سر این قضیه باهاشون به مشکل برمیخورم، چون همونطور که گفتم با گردنکلفتبازی نمیتونم کنار بیام.
الآن همینا فقط یادم میآد. اگه بخوای یهسری فیلم خونآشامی کلاسیک هم بهت معرفی میکنم برای دیدن تصویری متفاوت، و البته نهچندان دوستداشتنی، از خونآشامها. شخصاً اگه اون تصویر رو تو ذهنام نداشتم از حسادت به توایلایتیها دق میکردم :))
اما یه نظر شخصی: من کمی به این هجوم خونآشامها به سینما و ادبیات مشکوکام. نظریهم اینه که احتمالاً خونآشامها واقعاً وجود دارن. سالهای سال تو سایه بودن از ترس آدمها، و حالا مدیوم ادبیات و سینما رو جذاب تشخیص دادن و دارن سعی میکنن بازاریابی فرهنگی کنن، قشنگ دارن دل آدمای معمولی رو میبرن. خونآشامها گمونام بیش از سیصد سال موجوداتی منفور و خطرناک بودن، بعد یهو دهساله که همهشون دارن جیگرطلا میشن. وسط اینهمه فیلم جیگرطلایی یه فیلم مثل «دیبرکر» میآد که هم خوشساخته هم ستاره داره (ویلم دافو و اتان هاوک داره) اما چندان تحویل گرفته نمیشه. چرا؟ توهم توطئهی من اینه: چون دوباره تصویر کلاسیک خونآشامها رو پیش میکشه: غالبنناجورها. داییجان ناپلئون درون من میگه خونآشامها دورخیز کردن برای اینکه حضور خودشون رو علنی کنن، و تجربه نشون داده اغلب گروههایی که پیش از ظهور و بهقدرت رسیدن شیرینعسلبازی درآوردن، وقتی به قدرت رسیدن خطرناک شدن. نمونهش نازیها که به اسم اعادهی حیثیت ملت آلمان و التیام و ترمیم غرور جریحهدار ملی و این کوفت و زهرمارها اومدن تو میدون و بعد تبدیل شدن به گرگنماهای خونخوار.شخصاً علاقهی خاصی به خونآشامها دارم، این فیلمهای جدید رو هم خیلی دوست دارم، اما کمی بابتشون نگرانام. خونآشام وجترینِ ژیگولو... مممم... باید بهش بیشتر فکر کرد. عاشقپیشهگی خونآشامها از دراکولا شروع میشه، اما صورت خوشی نداره، یهکم گولاخوار ابراز عشق میکنه جناب کنت.
یه نظر دیگه هم دارم... اینو شاید میگم که دلام کمتر بسوزه، اما بهش معتقدم... توی دنیای جادویی آدمیزاد قدرت خاصی داره. خوناشامها هرچی هم باشن آخرش شبگردن، من اصلاً نمیتونم بپذیرم حساسیتشون به خورشید فقط طلسم باشه. آدمها اما روز رو دارن (فیلم بیمایهی «پریست» :دی)از طرفی همونطور که گفتم ظاهراً یهبار آدمها تونستن به دنیای جادو غلبه کنن و حتی پسش بزنن (بیوجدانای بیمرام). من گاهی اوقات فکر میکنم بهتره آدم بمونم، و خب، میخوام تمام تلاشام رو بکنم برای جلب اعتماد موجودات جادویی، دستکم یه کاری کنم که تکشاخها خودشون رو رو کنن. خونآشام خوب هم حتماً وجود داره. خلاصه یه فضای امنی پدید بیاد که امر فانتاستیک دوباره امر واقعی بشه، وقتی واقعیت چنگی به دل نمیزنه. بهقول پولانسکی کمی رویا به جهانمون اضافه بشه (نقل به مضمون). راستش، من برای اینکه دلام خیلی نسوزه به خودم میگم زندگی خونآشامی چنگی به دل نمیزنه، چون شخصاً آب انار و شاهتوت رو واقعاً به خون ترجیح میدم (بعد خونآشام کفدست که بو نکرده، برداره خون یه آدم انگلی یا اسهالی رو بخوره و حالا بیا و درستش کن. فلکزدهها نمیمیرن هم که، فک کن تا ابد اسهال داشته باشه یکی...).
همینا... دنیا بههرحال جای ضدحالیه، با اینحال اینا رو آرومآروم به دخترک بگو نخوره تو پَرش. شخصاً سالهاست حالام گرفتهس بابت همینا.
مخلصم.
|
|
Wednesday, January 4
.
Labels: stranger |
|
Tuesday, January 3
نشستهام اینجا که دوستش دارم. یک موزیک عبری-طور دارد برای خودش پخش میشود توی سالن. خانم توی موزیک خراش دارد انگار. از یک درد کهنهی خراشداری دارد حرف میزند، حالا گیرم من یک کلمه هم عبری ندانم. آرامم برای خودم. دارم این رمان آخر رضا قاسمی را میخوانم، «پروانهها و امکانها»، رسیدهام به آن فایل یو-تیوبِ وسط قصه و ساندویچ بادمجان و ریحان و پنیر سرخشده گاز میزنم. دیشب را از سر گذراندهام و خوبم.
|
|
Saturday, December 31
دخترک دست کم هفتهای پنج بار میپرسه یعنی هیچ راهی اختراع نشده که آدم ومپایر شه؟ میگم نتچ. میگه حالا نمیشه بری گوگل سرچ کنی ببینی؟ میگم فرزندم، بهخدا اختراع نشده. میگه حتا یه دونه ومپایر هم نداریم؟ میگم اگه داشته باشیم هم من خبر ندارم. میگه دیشب خواب دیدم ومپایر شدهم.
این مکالمات دو سه ماهه که مدام در جریانه و بزرگترین و جدیترین آرزوی دخترک در حال حاضر اینه که یا ومپایر شه، یا با یه ومپایر دوست شه. لباس و مدل مو و در و دیوار اتاق هم که کلهم ومپایر دایریز-طور.
مام سیزدهساله بودیم اینام سیزدهسالهن.
|
|
میگه اینهمه آدمای دور و برم رفتهن
اینهمه دوست اینهمه رفیق اما هیچوقت اینقدر غمگین نشده بودم از شنیدن خبر اپلای کردنِ آدمی اینهمه که از شنیدن خبر اپلای کردن حسین میگم اوهوم2 میگم دقیقننننن میگم نوید و حسین میگه اوهوووم ساکت میشیم |
|
Thursday, December 29 رفته بودم در قعر جیمیل، حوالی 2009، داشتم دنبال یه تیکه کاغذ میگشتم که چشمم افتاد به این. به نسخهی گودر کاغذیمون. پنج شیش صفحه. یه شبِ سردی بود، کنسرت برادر رامین، کلیسای آلمانیا(؟)، دفتر سیاههی لاله. یادم نیست دقیقن کیا بودیم، اما دُمِ لاله و نگ و حسین و کیوان سیوپنج و رامین معلومه. بابابزرگ درونم یه سیگار هما آتیش کرد، خیلی بازنشسته-طور تکیه داد عقب که: اوقات خوش آن بود که فیلان.. من: ای آقا ای آقا.. |
|
آی تخت
آی تخت چهرهی آبیت پیدا نیست |
|
Wednesday, December 28
?Finally move-iiiiiing on
یادم نمیاد تو زندگیم موو-آن کرده باشم. گمونم پیش نیومده برام تا حالا. مدتیه اما دارم با یه دندونِ لق زندگی میکنم، که نه مث دندونِ سالم کار میکنه، نه لااقل کَنده میشه که خیالم راحت شه دیگه ندارمش. این چند ماه گذشته رو هی با زبون ور رفتهم بهش. یه وقتایی یادم رفتهتش یه وقتایی با زبون زدهم بهش یادم اومده هست هنوز. یه وقتایی درد داشته یه وقتایی همینجوری بوده واسه خودش. اذیتم نمیکنه، اما عجیب احتیاج دارم تکلیفم باهاش معلوم شه. وضعیتم باهاش مشخص شه. دلم میخواد یه بار هم که شده در زندگانی از یه وضعیت بلاتکلیف معلق بیام بیرون و تو یه اِستِیج نرمال و معمولی قرار بدم خودمو. اینه که برای اولین بار در زندگیم دارم میرم یه دندون لق رو بِکَنَم، فارغ از حواشیای که میدونم برام ایجاد میکنه. تو بی آنست، بسیار هم خوشحالم از خودم.
|
|
Monday, December 26
یک اتفاق بدی افتاده تو زندگیم، که توضیح دادنش یهخورده سخته. منتها این اتفاق بد، به هر حال افتاده و من مدتهاست دارم جای خالیشو تو زندگیم حس میکنم. بسکه خرم، آی نو. اتفاقه اینه که بعد از رفتنِ مرد از زندگیم، من هیچ جایی ندارم که دیگه بتونم توش غیرمنطقی و ناموجه باشم و همینجوری الکی بهانه بگیرم یا غر بزنم یا جفتک بندازم و یکی باشه که نازمو بکشه. دوست پیغمبرم یه عمر میگفت به محض اینکه این آدم از زندگیت بره بیرون، تو شروع میکنی به دلت براش تنگ شدن و جای خالیشو حس کردنها، هی من میگفتم عمرن. تازه اونم که هیچوقت از زندگی من نمیره بیرون که، اینهکه عمرن2. حالا اما، حالا که درها رو دیگه کامل به روش بستهم و هی جلوی خودمو میگیرم که زنگ نزنم چندصدهزارکیلومتر اونورتر از منشیِ صدا-تیزش سراغشو بگیرم، حالا تازه کمکم دارم میفهمم اوه2. واقعیتش این بود که مرد تو تمام این سالها، با اینکه تو زندگیم نبود، اما بود، خیلی هم بود. هرجا که واقعنی از ته دل میترسیدم یا کم میاوردم، زنگ میزدم بهش، و شروع میکردم ورورور غر زدن. آخرش؟ آخرش با مهربونی میخندید که بیا بغلم که اینقد خری، یا میگفت تو پاشو الان برو استخر، خودم میام همهچیو درست میکنم. بعد نه هیچوقت من میرفتم بغلش، نه هیچوقت بعد از استخر اون برمیگشت ایران، اما همهچی درست میشد. من ته دلم قرص میشد و آروم میشدم و خودم یه راهی میذاشتم جلو پام. یعنی اینجوری بود که من بقیهی جاها همیشه مجبور بودم نقش «مو»ی عاقل* رو بازی کنم تو زندگیم، مسولیتپذیر باشم و موقعیت رو درک کنم و شرایط رو درک کنم و آدمها رو بفهمم و چه و چه، این یهجا اما میتونستم مزخرف ببافم و غر بیدلیل بزنم و بیمنطق باشم و انتظارها و توقعهای عجیبغریب داشته باشم و کسی نخواد نسخه بپیچه برام و راهکار بذاره جلوی پام و متقاعدم کنه که چنین و چنان. مرد کسی بود که زبون-نفهمیِ منو تو اون لحظه درک میکرد و همین برام کافی بود. حالا اما مردهای زندگیم هرکدوم یه جوری میخوان دلیل بیارن واسه کاراشون. میخوان از راههای منطقی آرومم کنن. میخوان بفهممشون. فلانی یه کاری کرده که من ازش عصبانیام. دلیلش کاملن موجه بوده و من درکش میکنم، اما عصبانیام همچنان. و دلم میخواد به جای اینکه «مو»ی عاقل باشم و آندرستندینگ باشم و چه و چه، عصبانیتام رو بروز بدم، ولو اینکه ته دلم تو تیم طرف مقابلم. خب؟ حالا همچین موقعیتی به کل از من سلب شده. مجبورم هی همهچی رو درک کنم هی همهچی رو درک کنم هی مطابق با موقعیت واکنش نشون بدم. و خب نتیجه میشه این که دارم احساس میکنم اون ورِ درککنندهم مستهلک شده و چند جاش حتا پاره شده و اصن بابا میخوام دو دیقه واسه خودم بیمنطقانه عصبانی باشم، دِ. خسته شدم از اینهمه توضیحات قانعکننده شنیدن. میخوام دو دیقه غر بزنم و یکی ته حرفام به جای اینکه بیاد کل گودرو دوباره توضیح بده برام و سعی کنه متقاعدم کنه، بگه بیا بغلم که اینقد خری، همین. بابا بهخدا من ته دلم متقاعدم، اما به یه وجب جا نیاز دارم برای آدمبزرگِ رابطه نبودن. برای آدمبزرگ نبودن. و از وقتی مرد از زندگیم رفته، احساس میکنم هیچ آدمبزرگِ واقعنیای دیگه دور و برم نیست. فقط خودم موندهم و خودم. دوباره شدهم مث اون سالهایی که من بودم و یه حجم بزرگِ مسئولیت روی شونههام و یه مملکت غریب، با یه زبونِ غریبتر، و میبایست آدمبزرگه باشم و کل زندگی رو اداره کنم، در حالیکه بچه بودم و ترسیده بودم و اون حجم مسئولیت خیلی فراتر از عرض شونههای من بود. حالا که دارم اینا رو مینویسم، فکر میکنم ترس و تنهایی و فشار اون سالها همچنان ته ذهنم مونده، و یه روزایی یه جاهایی اینجوری دُمش میزنه بیرون. انگار میخوام ناخوداگاه انتقام تمام سالهایی رو که هیچ آدمبزرگای دور و برم نبود رو از آدمهای این روزهام بگیرم. یک خشم قدیمی توی من انباشتهست، که عجیب دلش میخواد افسار پاره کنه و بریزه بیرون، اما هیچجا مجالش رو پیدا نمیکنه.
یه سکانس هست تو سریال او-سی، که ماریسا نشسته لب استخر، داره مشروبشو میخوره و آفتاب میگیره و خیلی شاد و مسرور، مامانش میاد ازش میپرسه تو چته این روزا، چی داره تو مغزت میگذره؟ ماریسا به مامانش نگاه میکنه، میگه واقعن میخوای بدونی چی داره تو مغز من میگذره؟ بلند میشه تمام بساط رؤیاییِ تخت کنار استخر و مشروب و الخ رو میریزه توی آب، و شروع میکنه به یه فریادِ عمیق کشیدن از ته دل، جیغ نه، فریاد، بیوقفه.
اگه یه روز یه تکنولوژیای اختراع میشد که میتونست خشم منو تبدیل کنه به یه سیدی، گمونم یه چیزی میشد شبیه همون سکانس ماریسا. عکس روی جلد؟ یه لانگ شات، از یه پل عابر پیاده، یه روز بارونی، توکیو، شونزده سال پیش.
*«مو»ی عاقل: اون خرس قطبی گندههه تو اون کاتون میشکا و موشکا، که یه دورهای هر سال عید تلویزیون نشونش میداد، سالهای خونهی قیطریه، سالهای بابابزرگ. کلن چمه من امروز!! |
|
Sunday, December 25
بهخخخخدا که گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
والله ما رأینا حباً بلا ملامه والله ما رأینا حباً بلا ملامه Labels: stranger |
|
از خون دل نوشتم
نزدیک دوست نامه انی رأیت دهراً من هجرک القیامه فی بُعده عذابٌ فی قربهالسلامه یاران چه چاره سازم با این دل رمیده یاران چه چاره سازم با این دل رمیده با این دلِ رمیده با این دلِ رمیده Labels: stranger |
|
از سریِ «به یاری سبزتان نیازمندیم»ها
آیا کسی این دور و بر هست که یه مقالهی «آمار» ترجمهشده داشته باشه؟ ترجیحن جدید و ترجیحنتر در حوزهی آمارِ پیشرفته.
carpediem1 [@] gmail
|
|
Thursday, December 22
کلن بهسلامتیِ شرابِبابک و قلیونِعلیرضا
- سلامسارا - |
|
Monday, December 19
خواهرکوچیکه زنگ زده میگه الاغ، زنگ بزن به مامان بگو دلت واسهش تنگ شده. میگم وا! از اونور جلو مامانم یهجوری وانمود میکنه که دارم میگم گوشی رو بده به مامان، تا میام حرف بزنم میبینم گوشی رو داده به مامان. من: سلام مامان، به نظرت شام چی درست کنم؟ خواهره اساماس میده که «خیلی خری».
آیا فقط منم در دنیا که به خونواده که میرسم، دچار فلج زبانی میشم از نظر ابراز احساسات؟ کلن خودمو بکشم هم نمیتونم به مامانم بگم دلم برات تنگ شده. به بابام هم. با خواهرکوچیکه میتونیم ساعتها مزخرف بگیم پای تلفن، اما ذرهای احساسات و عواطف انسانی؟ حاشا و کلا. در دامنهی لغاتم نمیگُنجه هیچرقمه. آیا اصن دلم براشون تنگ میشه حتا؟ همینجوری دارم تو خونهی خودم زندگیِ خودمو میکنم و دلم به راحتی برای هیشکی تنگ نمیشه. قشنگ فلجام. و حاضرم هزارجور یاوه و جفنگ سرِ هم کنم اما یک کلمه نگم دلم برات تنگ شده. دلم تنگ نشده حتا. همین که دورادور و تلفنی ازشون خبر داشته باشم کافیمه. میتونم هفتهها و ماهها نبینمشون. همینجوری با تنهاییِ خودم خرسندم. دوستام چی؟ اونارو هم دیگه نمیدونم بهخخخدا. کلن سیستمم شده پیام نور. انگار تیک احساساتم رو برداشته باشن. هیچ حس غلیظ و خاصی ندارم در زندگی. در حال حاضر فقط یک نفر هست در زندگانی که مایلم بهش هی بگم دلم براش تنگ شده، که از بدِ حادثه اونم تحویل خاصی نمیگیره. اینه که به شدت قابلیت تبعید رو میبینم در خودم، به مدت طولانی. نگرانمم.
|
|
دوست پیغمبرم میگوید «این یه قلم کارو هم که بکنی، دیگه اونقت هیچ بهانهای نداری واسه استرس ذهنی ها، دیگه میرسی به آرامش مطلق، حواست هست دیگه؟» و بعد با آن چشمهای درشتش همینجوری لبخند به لب مرا نگاه میکند، لبخند بدجنسانه. حواسم هست. حواسم هست هم که دوست پیغمبرم دارد ضمن این حرف یک تاریخچهی ده-دوازدهساله میگذارد جلوی روم، تا از من ابدیتی بسازد.
با دوست پیغمبرم ده دوازده سالی هست که دوستیم. قدیمیترین دوستیست که مانده، که نگهش داشتهام. هفتهشت سالمان به عشق و عاشقی گذشت، باقیش به رفاقت. حالا خیلی دیر به دیر همدیگر را میبینیم، اما هنوز ماهی دو سه بار تلفن میزنم و اوضاع و احوالم را برایش گزارش میکنم. او هم گاهی حالم را میپرسد این وسط، که یعنی یادشام هست. پیش این دوست هزارساله طبعن مجال جفتکپرانی و دورزدن ندارم. همهچیزم را میداند. افسارم را دربست در اختیار دارد. کلن افسار نصفهنیمهای دارم که اگر یک نفر در دنیا بلد باشد گره بزندش به جایی، همین دوستمان است. هیچ تلاشی هم نمیکند برای این کار. کافیست نشسته باشد روبهرویم، با آن چشمان درشتش نگاهم کند و یک لبخند بدجنسانه بزند که «میشناسمت الاغ، خودم بزرگت کردم»، همین. خر میشوم، دربست، و حرفهایش میشوند وحی مُنزَل. میداند خودش. میداند حرفهایش چه تاثیری دارند روی من، میداند آدممهمهی زندگی من است هنوز.
پرت شدیم. دوست پیغمبرم میگوید «دیگه هیچ بهانهای نداری ها»، و «بهانه» را یکجوری ادا میکند که برود توی چشم آدم. راستتَرَش این است که این «بهانه»ی کذایی مدتیست که مدام دارد میرود توی چشمم. یکجورهایی شده دغدغهی تمام آدمهای نزدیک زندگیم، هر کدام به نوعی. هر کدام معتقدند من بعد از این بهانه تغییر کردهام، رفتارم عوض شده، جهانبینیم فرق کرده، رفتهام توی یک تیم دیگر. من اما قبول ندارم. من اما هنوز حتا فرصت نکردهام مزهی تغییرات زندگیام را بچشم. اتفاقات سه ماه گذشته هرکدامشان برای یک فصل از زندگی من بس بود، اما آنقدر همهچیز به سرعت اتفاق افتاد که نشد روی هیچکدامشان مکث کنم. من آدمِ شرابام. آدمِ مزهمزهکردن شراب و گیلاسبهدستماندن برای ساعتها. که شراب کمکم جا بیفتد توی خونِ آدم. وقتهای شات زدن خوشتر میگذرد، قبول؛ آدم زودتر مست میشود و خوشحال میشود و همهچیز یک جورِ دیگر خوش میگذرد، قبول؛ اما همیشه مدل موردعلاقهی من نیست. سه ماه گذشتهی زندگی من به شات زدن گذشت، پیاپی. هیجان زندگیم فرصت نکرد فروکش کند. دلم میخواست تکتک اتفاقها را بشود شراب-طور مزهمزه کنم، نشد. و حالا، که کمی گذشته، انگار تازه دچار هَنگ-اُوِرِ این سه ماه شده باشم. انگار تازه صبح شده باشد و من همانجوری از مهمانیبرگشته خوابیده باشم روی تخت، سرگیجه و سردرد خفیف و آرایشِ مانده از شب قبل روی صورتم. همچین حالی دارم. عین نقاهت بعد از زایمان، عین روزهای بعد از دفاع و بعد از پایاننامه. یکجورِ خالیِ گیج.
میخواهم بگویم فیزیکِ زندگی من عوض نشده؛ لااقل هنوز. من اما قبول، گیجام و منگام و بدخلق، بیحوصله. ظرف سه ماه، تمام چیزهایی که با نداشتنشان هزار سال زندگی کرده بودم را بهدست آوردم و حالا یکهو خالیام. دو سه تا پروژهی طولانیمدت دارم که خیالم از بابت به دستآوردنشان راحت است، و؟ و همین. دقیقن همین. دیگر هیچ چیزی ندارم برای به آن فکر کردن. برای به آن آویزان شدن. برای غر زدن. هیچ چیز خاصی ندارم که بخواهم، عجالتن. و این «دریمز کام ترو»های پیاپی مرا عجیب گیج و خسته کرده.
راستی، سلام علیرضا.
|
|
Friday, December 16 |
|
اصلن گاهی سکوت بین ما، آنقدر دامنهدار و طولانی میشد، که صبحها، کلمات فراوانی را میدیدیم که روی مسواک ما، جمع شده است.
داستانهای ناتمام / بیژن نجدی [+] |
|
Wednesday, December 14
تجربه تجربهکردنی نیست. تجربه برانگیخته نمیشود. به سر آدم میآید. در واقع صبر و نه تجربه. ما تحمل میکنیم، یا به عبارت دیگر «میکِشیم».
یادداشتها --- آلبر کامو |
|
درد میآید و میرود
این روزها بیشتر از همیشه
خانهنشینم کرده
گاهی میایستم جلوی آینه و تماشایش میکنم
درد در من لانه کرده
از من تغذیه میکند
رشد میکند
برای خودش بزرگ میشود
به زودی یک درد بزرگ به دنیا میآورم
|
|
Sunday, December 11 از پهن کردن لباس روی بند متنفرم حتا از ظرف شستن هم بیشتر و تا آخرین لحظه به تعویقش میندازم از جمع کردن لباسای خشکشده از روی بند متنفرم حتا از ظرف شستن هم بیشتر و تا آخرین لحظه به تعویقش میندازم عوضش عاشق مرتب کردن خونهی بههمریخته و آشپزخونهی بههمریختهم اندازهی کیک بیبی رسمن حالمو خوب میکنه طبق قوانین مورفی درست وقتی لباسا رو ریختهم تو ماشین و ملافههای شستهشده هنوز رو بندن و کلی ظرف کثیف داریم که نذاشتم تو ماشین چون قراره زهراخانوم بیاد زهراخانوم نمیاد و خونه مرتبه و آشپزخونه همهجاش به جز دو تا سینک پر از ظرف برق میزنه |
|
این دلتنگیها
این دلتنگیها عاقبت ما را عاقبت ما را - سلام ویرجی - هیروشیما مون امور --- سیلویا پرینت Labels: stranger |
|
Saturday, December 10
من هنوزم آدمِ با دست نوشتنم. هنوزم نوشتن با آرتپن رو به صدتای تایپ کردن و وورد و اکسل و گوگل داکس و الخ ترجیح میدم. هنوزم زنده باد دفترای مالسکین. اما از نوشتن یه کلمههایی با دست رسمن رنج میبرم. سالهاست دارم از هر بار نوشتنشون زجر میکشم. بسکه نستعلیقشون زشته. بسکه رو هم نمیخوابن حروف. بسکه با هر ضخامت و با هر زاویهای از قلم که بنویسیشون، باز مث یه وصلهی نچسب میمونن وسط متن، زیباییشناسیِ کل صفحه رو به هم میریزن. این دست کلمهها مدتهاست شدهن دغدغهی من و هربار وسط یه نوشتهای مجبورم برم سراغشون، رسمن عزا میگیرم. متأسفانه اغلب هیچ مترادفِ خوشدستِ بهدردبخوری هم ندارن. متأسفانه همینیان که هستن. مثلن؟ «یخچال».
|
|
Friday, December 9
سلّااام، سوسنجون..*
من آدمِ عصبانیای هستم. یعنی توی مغز من یک آدمِ عصبانی نشسته که بلد است درشت حرف بزند و بلد است سه سوت بزند زیر میز و بلد است همهچیز را به هم بریزد. دقیقن سه سوت. آن قضیهی «اول سه تا نفس عمیق بکش» یا «تا ده بشمر» یا «یک لیوان آب سرد بخور عجالتن» را اصلن برای همین آدمی گذاشتهاند که نشسته توی مغز من. خوشبختانه آمپرم دمِ دست نیست، و خیلی وقتها آدمِ توی مغزم خشماش را همانتو میریزد بیرون، ور ور ور حرف میزند و دلیل و برهان و بحث و جدل و از آن لکچرهایِ معروفِ همهچیتمام که آخرش همیشه حق با من است، و همانتو آرام میشود، میرود پی کارش. بعد من میمانم که کمی زمان دادهام به خودم و کمی آنورتر از نوک دماغم را دیدهام و کمی خودم را به زور گذاشتهام جای طرف، و شروع میکنم به کمی منطقی شدن و کمی منصف شدن و کمی به آدمِ آن طرف حقدادن و نتیجهاش میشود یک مکالمهی خوشروی دوستانهی ملایم.
گاهی وقتها اما آدمِ عصبانیِ توی مغزم با کوچکترین جرقهای میپرد بیرون. وقتهایی که آدمِ آن طرفِ خط مدتها رفته باشد روی اعصابم، باهاش هیستوری داشته باشم یا هرچی، دیگر تمام لکچرها و دلیلها و برهانهایم در طول زمان آماده شده و با کوچکترین تلنگری عین پرینتهای بانک نان-استاپ میزند بیرون، عین گودر نوروظی. اینجور وقتها از دستِ هیچکس کاری برنمیآید، مگر دو حالت. تلفنم را جواب ندهم، یا مرد دور و برم باشد. همیشه سعی میکنم تلفن را برندارم که زمان بدهم به خودم، اما یکهو میبینی آدمِ آن طرف هنوز قلق من دستش نیست و هشتتا میسد-کال دارم ازش، در عرض ده دقیقه. دیگر شانسی ندارد برای زنده ماندن، جز یک حالت؛ مرد تصادفن از حوالی من عبور کرده باشد. شروع میکنم همانجوری حقبهجانب و یکطرفه ماجرا را برایش تعریف کردن، و صرفن انتظار دارم بگوید اوهوم2، اما نمیگوید. مرد هیچ آدمی که در لحظه جوش بیاورد را ندارد توی مغزش. اهل تساهل و تسامح و مداراست، لااقل توی مسائل مرتبط با من. یک جورِ طبیعیای شروع میکند حق را به من ندادن، که اصلن نمیشود بفهمی چهطور. فقط بعد از چند دقیقه میبینی رفتهای توی تیم مرد، و توی تیم طرف مقابل، و خوشحالی که میسد-کالها را جواب ندادهای و هنوز همهچیز را نریختهای به هم. این از کرامات مرد است. این از آن چیزهاییست که هرگز از عهدهی من برنمیآید.
مرد همزادِ من است. سلیقه و ذائقه و همهچیش شبیه من است. سول-میت به معنای واقعی. اما ورسیونِ تعدیلشده و حتا تلطیفشدهی من. من در مقایسه با او یک گاوِ خشمگینام، لجباز و سخت و یکدنده روی بعضی از اصول و بعضی خط قرمزها. مرد اما آرام و دورهمباشیم و منعطف است، باگذشت و فراموشکار. یادش میرود کی فلان روز چی گفت و با او چهکار کرد. اولها این خاصیتاش میرفت روی اعصابم. طاقتم را طاق میکرد. انتظار داشتم اینجا هم مثل من باشد. بایستد، مقابله کند. مرد اما نمیایستاد، یا نشنیده میگرفت، یا لبخند میزد میرفت. طاقت مرا طاق میکرد. بعدها اما، هی که زمان گذشت، سر یک پیچهایی در زندگانی، دیدم این خاصیت مرد چه انسانیتر است. چه یواشیواش تاثیر گذاشته روی من. چه به کارم آمده. چه هنوز کار میکند روم. چه آدمِ بهتری میسازد از من.
حالا این روزها، مثلن همین امروز، سر یکی از همان پیچها، مرد آرام مینشیند کنارم و همانجوری که نمیفهمم چهطور، آدمِ عصبانیِ توی مغز مرا خاموش میکند، ظرفِ چند دقیقه. و کمی بعد، من باز آدمِ بهتری شدهام، و اوضاع باز بهتر شده است. یک همچین روزهایی، مثلن همین امروز، سر همان پیچ آدمِ بدقلقِ از خودراضیِ خودمحورِ درونِ من از خر شیطان پیاده میشود، کلاهش را به احترام مرد برمیدارد، و از داشتن مرد چشمهایش برق میزند، و به داشتن مرد افتخار میکند، از ته دل.
*عنوانِ این نوشته صرفن بر اساس صنعت تلمیح انتخاب شده و هیچ ارتباط بصریای با خودِ نوشته ندارد. |
|
تو مشقام، وسط صفحهی «فانی گیمز» با خیال راحت عکسای جک نیکلسون رو گذاشتم چون به ترکیببندیِ صفحهم میومد، و چونتر اینکه خیالم راحته حتا یه نفر هم اون تو پیدا نمیشه که تشخیص بده چی به چیه. همچین فضای آکادمیکی داریم ما اونجا.
|
|
Wednesday, December 7 Cancer of the Uterus" | Glitter, fur, collage on found medical illustration paper | 46×31cm | 2005" Wangechi Mutu [+] |
|
Tuesday, December 6
عاشورا
پارسال همین موقعهای روز بود گمونم، خسته و مونده و فرارکرده رسیده بودیم یه جای دوری از شهر، لب جوب، تو درگاه یه خونه، قیمه میخوردیم، خوب بودیم، بد بودیم، عجیب بودیم. پارسال این موقع همهچی هنوز سوررئال بود، همهچی هنوز عجیب بود. |
|
Saturday, December 3
هُلش میدهم پایین، عملن، میخزم زیر پتو، دوباره، و بلند میگویم درو محکم ببند. هوا تاریک شده. هُلش میدهم توی ترافیک این وقتِ شبِ تهران، رهایش میکنم برود. نم باران میزند، بفهمینفهمی. حالا باید رسیده باشد سر خیابان، پشت چراغ قرمز. حالا برف پاککن را روشن میکند، میگذاردش روی دور کُند. موزیک را میزند برود سه تِرَک جلوتر، صدای ضبط را کم میکند. حالا همانجور که نگاهش به روبروست دست دراز میکند فندک ماشین را میزند تو. حواسش به ثانیهشمار چراغقرمز نیست، به ساعت دستاش هم. حالا شیشه را میدهد پایین، به قدرِ چند انگشت، سیگارش را روشن میکند، یک کام عمیق، تکیه میدهد عقب، و خیره میماند به روبرو. حالا لبخندی آرام و عمیق به پهنای صورت.
|
|
به سیاق همیشهی شبهایی که فرداش تحویل پروژه دارم صدای موزیکو بلند کردم تو سالن و شروع کردم به آشپزی، در عرض یه ساعت چند مدل غذا. خیلی هم از خودم راضی. خیلی هم تو آسمون. به سیاق همیشهی این وقتا یه مدل از غذاها خورش قورمهسبزیه. خورش قورمهسبزی قهرمانه. تا پایان هفته تو یخچال استقامت میکنه و وقتایی که آدم از دنیا ناامیده و دچار یأس فلسفی، به مثابه یه سوپرهیرو از ته یخچال دست دراز میکنه و آدم رو از ورطهی افسردگی بیرون میکشه. همینجور که خوشحال و راضی و در عالم هپروت بودم و موزیک گوش میکردم، طی آخرین اقدامها یه مشت غوره از فریزر درآوردم ریختم تو قورمهسبزی و دو سه بار همش زدم و اومدم در قابلمه رو بذارم زیرشو کم کنم که دیدم اوه2، مقادیری نخودفرنگی بر سطح خورش شناورن.
تمام یک ساعت گذشته رو مشغول ماهیگیری در ظرف خورش بودهم و هیچ اثری از عالم هپروتم باقی نمونده و مشقام دستشونو زدهن زیر چونهشون زُلزُل منو نگاه میکنن. اسبا.
|
|
من خسته شدم. دیگه نمی دونم کی داره چیکار می کنه، کی چی تو فکرشه کی چیکار کرده نکرده. فلانی امتحانش چطور شد. اون یکی میخواست بره رفت نرفت. بچه ی اون یکی خوب شد نشد، اون یکی الان چی دوست داره. آهنگ چی گوش میده فازش چیه. کتاب چی خونده. دلش تنگه یا نیست. خوبه حالش. خوشاله ناراحته. کرمش گرفته. غذا چی میخوره نمیخوره. سه چار ساله خب. به خدا اصن بدم میاد از آدمایی که هی میگن قدیم چه خوب بود. هی جای قدیما رو خالی می کنن هی لعنت می فرستن. ولی الان واقعن حالم مثه اینه که سه چار سال تو یه مجتمع زندگی کرده باشم بعد کلی همسایه و برو وبیا. حالا حتی روزایی که معاشرت نداشتم می دیدمشون که دارن معاشرت می کنن. همیشه بودن دور و ور. ولی الان یهو همه شون غیب شده ن. حتی اینطوری هم نیست که از جاهایی که رفتن باز بتونی ازشون خبر درست حسابی بگیری. برا اینکه با خیلیاشون دوستی محسوس نداشتی اصلن. دوست گودریشون بودی. پایه روزمرگی و خوندنشون. زنگ بزنی بگی چی سلاملیکم امروز کی اومدی سر کار؟ از وبلاگ فلانی کدومو لایک می زنی؟ چی خوندی که خواستی با من شر کنی تازگیا؟ آخه چرا طرح مسئله می کنین راه حل میدین میکنینش دغدغه و روزمرگی بعد یهو حذفش می کنین لعنتیا. خب من الان مساله دارم. من مساله م درد میکنه. من معاشرت گودریمو میخوام. خیلی بخیلین بخدا.
مسعوده از خلال پلاس
|
|
Friday, December 2
چند ماه پیش در یک کارگاه «نظارت، ردیابی و سانسور» دربارهشان مطالعه کردیم. فیلمهایی بودند از کسانی که به صورت خودخواسته تحت دوربینهای مداربسته زندگی کردند. یکیشان یک پروژهی هنری بود. به گمانم این نوشتنهای دیجیتال، اشل کوچکی از زندگی کردن تحت نظارت خودخواسته است. من فکر میکنم این کار جسارت میخواهد. البته به این دلیل اشل کوچکیست که شما دارید حقیقتی را به خورد آدمها میدهید که به واسطهی وجود داشتنش بیان میشود پس واجد «هستی» است و در عینحال شما میتوانید دستتان را ببرید تا جایی که میخواهید آنچه را که به وقوع پیوسته انگولک کنید. آدمهای آن فیلمها شاید شجاعترند. چطور میتوانند تحت نظارت یک مشت تلویزیون که هیچ پیدا نیست چه کسی تماشایش میکند بخورند و استراحت کنند و سکس کنند و توالت و حمام بروند و موهای صورت وبدنشان را اصلاح کنند و گریه کنند و دعوا کنند و بهطور کل زندگی کنند؟ در عین حال بعضی وقتها آدمهای ناشناس کدهایی از زندگی شخصی تو به تو میدهند که تو با تعجب میپرسی « تو مگه منو میخونی؟» این است که معتقدم ما هم آدمهای شجاع ابلهی هستیم. شجاع چرا که آدمی که خودش را مینویسد در معرض قضاوت است و ابله چرا که..- نمیگویم.
[+] |
|
Sunday, November 27
از ماجراهای آرت و آقاغفور
تو یکی از اینستالیشنها یه میز کار داشتیم که یه کاسه بادوم روش بود. همینجور که سرمون گرمِ کار بود، دیدم آقاغفور کاسههه رو آورده گذاشته رو میز من. بهش میگم آقاغفور، اینو چرا آوردی اینجا؟ میگه جزو این تنقلات شما نیست خانم جان؟ یکی برده بودش تو سالن. میگم نه آقا غفور، این باید همونجا رو همون میزه باشه، این آرته، ببر بذار سر جاش. میگه یعنی الان این بادومای اینتو با اون بادومای شما فرق دارن؟ میخندم میگم آره، اونجا که باشن دیگه خوردنی نیستن، آرتن. عاقلاندرسفیه نگام میکنه کاسه بادومه رو میبره میذاره سر جاش. روز آخر، وسط جمعوجور کردن کارا، کاسههه رو ورداشته آورده جلوی من، میبینم فقط یه دونه بادوم مونده تهش. میگه خانم جان، دیدی همه آرتاتو خوردن؟ |
|
Wednesday, November 23 Love is Called to Order* تمام امروز رو به مثابه یک عضو از طبقهی پرولتاریا (سلام آقای بدون اسم) دور شهر چرخیده بودم. ترافیک به طرز معجزهآسایی همکاری کرده بود و نه تنها ظرف دو سه ساعت همهی کارامو انجام داده بودم، بلکه برگشته بودم سر کار و اوضاع رو مرتب کرده بودم و بعد حتا رسیده بودم برم خانه-آشپزخانه و حتا رسیده بودم برم باقی خریدها و با تمام این تفاصیل ساعت شیش خونه بودم. تو یکی دو ماه گذشته ساعت شیش یعنی معجزه. بعد؟ چایی ریخته بودم و نشسته بودم یه خورده از کافه مولر رو ببینم برم پی کارم، اما نشستن همان و دوبار پشت سر هم تماشای «کافه مولر» همان. دوبار پشت سر هم، بیکه دفعهی دوم چیزی از لذت ماجرا کم کرده باشه. فقط کاراشو دیده بودم، دورادور. مث فیلم صامت میمونست کاراش. یه چیزی توشون بود که میگرفت منو، بیکه رنگ و هیاهو داشته باشه، بیکه از نزدیک بشناسمش. چند وقت پیشها، دست تقدیر منو فرستاد آتلیهش. با هم گپ زده بودیم و تا بره قهوه بیاره یه چرخی تو آتلیهش زده بودم، که چشمم افتاده بود به یه کتابخونهی جمعوجور و متواضع، پشتِ یه نیمدیوار، کنج اتاق. رفته بودم جلو یه نگاه سرسری به کتابا بندازم، اما موندگار شده بودم همون جا، همون جلوی کتابخونه. بسکه کتابها آشنا بودن و خاص بودن و بسکه دستچین شده بودن. یه یونیت جمعوجور و بیادعا بود، اما معلوم بود صاحبشون آدم خاصیه. معلوم بود نگاه خاصی داره. همون شد که دلم خواست این آدمو از نزدیکتر بشناسم. باهاش معاشرتتر کنم. آدمِ صاحبّ اون کتابا نمیتونست یه آدمِ معمولی باشه. دست تقدیر ماجراهاشو ادامه داد و یه بار وسط یکی از معاشرتهامون صحبت تارکوفسکی شده بود و حرف از عیش مدام و بعد فیلم آخر ویموندرس. امروز زنگ زد که اگه هستم کافه مولر رو بیاره برام. گفت خواسته برام رایت کنه، اما نشده و چون باید برگردونه به صاحبش حیفه من نبینم. آورد داد بهم تا جمعه بهش برگردونم. من شگفتزده مونده بودم که چهطور حرفهای اون روزمونو یادش مونده، چه برسه به اینکه اینهمه راه تو اون ترافیک اومده باشه به هوای آوردن فیلم، بیکه حرف خاصی بزنه یا توضیح خاصی بده. اومده بود سلام کرده بود فیلمو داده بود پرسیده بود اگه کمک لازم دارم بمونه و بعد؟ خداحافظی کرده بود و رفته بود. گفته بود «تا جمعه» و رفته بود. خسته برگشته بودم خونه و دراز کشیده بودم رو کاناپه سبزه و دوبار پشت سر هم کافه مولر تماشا کرده بودم، دوبار پشت سر هم، و همینجوری برای خودم به دست تقدیر فکر کرده بودم، پشت سر هم. |
|
Tuesday, November 22 ماجراهای آرت و آقاغفور اولین باری که روز افتتاحیه اومد واسه پذیرایی، کلن با دهن باز جماعت رو تماشا میکرد. دفعات بعدی یه خورده عادیتر شد اوضاع براش. این دفعهی آخر، وسط شلوغیا، رفتم سراغش ببینم داره چیکار میکنه. یه چایی ریخته بود واسه خودش، تکیه داده بود به کابینت و داشت مردم رو نگاه میکرد. گفتم خسته نباشی آقا غفور. گفت شما خسته نباشی خانم جان، چهجوری تحمل میکنی اینهمه شلوغی رو؟ گفتم خوبه که، شلوغ که باشه یعنی خوبه. گفت هر هفته همین بساطه؟ گفتم اوهوم. گفت اینهمه آدم قراره بیان برن؟ گفتم آره دیگه، اوهوم. گفت همینجوری فقط میان هی تابلوها رو تماشا میکنن میرن؟ گفتم اوهوم. گفت اونوقت این یعنی یه شغله؟ منطقی. |