Desire Knows No Bounds




Saturday, September 27

هنوز از حیاط وارد سالن نشده‌ام که دستی می‌پیچد دور شانه‌هایم. شب‌های لواسان سرد شده. صدای موزیک مرا یاد سکانس افتتاحیه‌ی «زیبایی بزرگ» می‌اندازد. می‌روم سرم را بچرخانم که زبری ته‌ریش‌اش را می‌کِشد روی صورتم. قلبم کمی تند می‌زند. دو سالی می‌شود هم‌دیگر را ندیده‌ایم. چشم‌هایم می‌خندند توی صورتش. ته‌مانده‌ی شالم را از گردنم می‌کشد می‌پیچاند دور دست‌اش. می‌رویم تو.

میزبان زن شاد و شوخی‌ست که خوب بلد است میهمانی‌هایی چنین شلوغ را اداره کند. میهمانی از میانه گذشته و صدا به صدا نمی‌رسد. مدام یاد زیبایی بزرگ می‌افتم. مردان جذاب و جاافتاده و خوش‌پوش با ادوکلن‌های نفس‌گیر و زن‌های بلند و باریک و شات‌ها و سیگارها و سیگاری‌ها. یک سیگاری دیگر می‌پیچانَد برایم. توی صورتش می‌خندم. می‌رویم طبقه‌ی بالا.

آخر شب‌های این‌جا مطبوع است. غریبه‌ها می‌روند و من تنها غریبه‌ی میان خودی‌ها می‌مانم. میزبان زن گرم و مهربانی‌ست که عاشق من است و محال است بگذارد به این زودی برگردم تهران، هربار. حال‌مان خوب است. با مزه‌ها و سالادها و چندپر کباب بازی‌بازی می‌کنیم بی‌که چیزی بخوریم. نشسته‌ایم دور میز شام. بی‌وقفه حرف می‌زنیم و گاهی زبری ته‌ریشش را می‌کشد روی سرشانه‌هام و می‌خندم و می‌روم که پس‌اش بزنم مچ دستم را آرام می‌پیچاند. می‌رویم روی تراس.

حالا هوا حسابی سرد شده. میزبان خوش‌سلیقه‌مان چند شمع روشن کرده و مبل‌ها را گذاشته روی تراس و بساط کنیاک و سیگار و حرف‌های خودمانی نیمه‌شب. نشانده‌ام روی پاهاش و پیشانی‌ام را تکیه داده به گونه‌هاش و به آرامی بحث را می‌پیچاند آن‌جا که دلش می‌خواهد. خنده‌ام می‌دود توی صورتش. می‌رویم تهران.

عاشق این خنکای دم صبح‌ام. باد از لای پرده‌ها می‌وزد تو و من خودم را می‌پیچانم لای ملافه‌ها. حرف‌ها و خنده‌هامان بند نمی‌آیند انگار. سیگاری روشن می‌کند برای هر دوی‌مان. دو سه تا پسته با یکی دو جرعه آب‌جو. دستم را گونیا کرده‌ام زیر سرم سرش را جا داده زیر بغلم باد می‌وزد سردمان می‌شود حرفی نمی‌زنیم و در سکوت سیگار را دست به دست می‌کنیم. دو سالی می‌شد ندیده بودم‌اش. نذر کرده‌ایم بیدار بمانیم تا کله‌پاچه‌ی صبح، تا آفتاب که بزند حرف بزنیم. چند ساعت بعد، ساکتْ جوری که بیدار نشود می‌روم خانه.
..
  




هر بار که به دخترکم می‌گویم جلوی مردهایی که توی خیابان متلک می‌گویند بایستد و داد بزند و گوینده را واردار کند به معذرت‌خواهی، هر بار که به دخترکم می‌گویم مقابل مزاحمت‌های کلامی و غیرکلامیْ خاموش نماند و اعتراض کند، هر بار و دقیقا هر بار از همین می‌ترسم؛ از همین می‌ترسم که بالاخره روزی برسد که به دخترک بگویم سرت را بینداز پایین و بی‌حرف بگذر، به استرس و دردسرش نمی‌ارزد.

 از متن:
«...نوشتم که من می دانم ما نمی توانیم این کشور را تغییر دهیم، اما می ترسم حتی نتوانیم فضای دفتر خودمان را هم کنترل کنیم. که روزی بالاخره همه ی ما تن دهیم به شرایط و به دل آرا بگویم: لطفن ساعت چهار و نیم برو خانه، چون به دردسر جنگیدن با مردهای این دفتر/یا حتی بقیه ی زنها، نمی ارزد.»

مطلب کامل را این‌جا بخوانید.

Labels:

..
  




..
  



Friday, September 26

بعضی آدما هم هستن در زندگانی، که ساخته شدن واسه فوقش چهار پنج ساعت در هفته. بیشترش فقط می‌شه اصطکاک. اصطکاک و غلظت و تنگی نفس الکی. رابطه‌هه قرچ قرچ صدا می‌ده و آلارم می‌زنه و چراغ زرد و نارنجی و چه و چه. نکنیم آقایان خب، نکنیم.
..
  




خسته و خوبم. به قدر دو هفته کار کردم توی این دو روز. کاری که هزار سال از زیر انجام دادنش در می‌رفتم رو بالاخره دارم انجام می‌دم و یکی از ناتمام‌ترین کارای زندگی‌م بالاخره ظرف یکی دو ماه آینده تگ‌ش بسته می‌شه. یعنی چه تگ‌ش بسته بشه چه نشه به هر حال آی دید مای بست. 

یکی تو اینستاگرام برام کامنت گذاشته بود تو از اون ملکه‌ی‌کارهای‌ناتمام‌بودگی چه‌جوری به این نظم و ترتیب رسیدی؟ جوابش رو اگه این‌قدر خسته نبودم الان می‌نوشتم. اما بمونه واسه یه پست دیگه. عجالتا موفق شده‌م پروسه‌ی خارش مغزی تا تصمیم تا اجرا رو به دو روز تقلیل بدم و جای تقدیر دارم.

جوجه‌ها چشاشون داره برق می‌زنه. خسته و خوب و راضی‌ام.
..
  



Thursday, September 25

Kill Bill

یک روزهایی هم هست در زندگانی، که دو جفت چشم درشت و براق به تو خیره می‌مانند و از تو یک ماده‌گرگ می‌سازند. دارم دندان‌هایم را تیز می‌کنم چنگال‌هایم را سوهان می‌کشم می‌روم بایستم پشت سر آن دو جفت چشم درشت و براق. گاهی نایس بودن و محترم بودن و شریف بودن جواب نمی‌دهد. گاهی آدم یاد می‌گیرد فراتر از تمام این‌ها، مهمْ ایستادنْ پشت سر آن‌هایی‌ست که دوست‌شان داری، حمایت‌گر بودن است و به خاطرشان جنگیدن و حق را گرفتن، حق را پس گرفتن.

این روزها یاد گرفته‌ام ساپورتیو بودن و بودن پشت سر کسی، ماندن پای کسی، با کنترل از راه دور نمی‌شود. تلفن و ای‌میل و جملات قشنگ و عاشقانه به کار نمی‌آید. باید باشی با گوشت و پوست. باید بداند که آمده‌ای که باشی، که بمانی، که آستین بالا بزنی و کمک کنی. هیچ چیز به قدر گرمای تَنِ آدمی که آمده و آستین‌هایش را بالا زده، قوت قلب نیست. 

دارم یاد می‌گیرم حمایت‌گر باشم؛ نه روی کاغذ، روی زمین. دارم دندان‌هایم را تیز می‌کنم چنگال‌هایم را سوهان می‌کشم بروم بایستم پشت سر آن دو جفت چشم درشت و براق. 
..
  



Saturday, September 20



سینما-نقاشی»، نقاشی میوه ممنوعه سینما»  ​

هستند کسانی که احساس می‌کنند فیلم به تاریخ هنر تعلق ندارد، اما راست این است که فیلم‌سازان در اغلب موارد از آثار نقاشی برای شکل‌دادن یا غنابخشیدن به معنای کارهای خویش بهره می‌گیرند. بدین اعتبار تاریخ هنر در فیلم‌های سینمایی حضور دارد هرچند نقاشی در حکم میوه‌ ممنوعه میل سینما بوده است چرا که نقاشی بر خلاف سینما بیشتر با خلاقیت و هنر متعالی پیوند دارد تا با تکنولوژی و فرهنگ توده‌ای و عامه‌پسند.
این رابطه عشق و نفرت میان سینما و نقاشی پیچیده‌تر هم می‌شود زیرا تاریخ هنر گرایش دارد ورای مرزهای یک متن یا مقاصد و نیات یک فیلم‌ساز قرار گیرد. برای روشن‌کردن زیبایی مواجهه میان سینما و نقاشی، مطالعه سرچشمه‌های الهام یک فیلم اصلاً تکافو نمی‌کند:
باید تمامی مؤلفه‌های ممکن فرهنگ بصری را تخیل کرد که یک فیلم به لطف گردش در همه عرصه‌های آن فرهنگ قدرت دارد آن‌ها را به درون مدار متن خویش جذب کند. باید درهای فیلم‌پژوهی و مطالعات سینمایی را به روی تاریخ هنر باز کرد. رشته‌ی علمی تاریخ هنر دیگر نمی‌تواند فیلم‌پژوهی را نادیده بگیرد چرا که ظهور سینما معنای واژه «هنر» را برای همیشه تغییر داده است و هم‌چنین معنای واژه «تاریخ» را.

از مقدمه کتاب سینما و نقاشی، نوشته آنجلا داله واچه
..
  




زندگی برای دریمرها جای دیگری‌ست؛ جای دیگری جز روی زمین. دریمرها دنیا را و سال‌ها را و روزها را و مکان‌ها را و آدم‌ها را «خیال» می‌کنند، تکه به تکه‌شان را در ذهن‌ می‌سازند، سه‌بُعدی؛ سپس بارها تصاویر سه‌بعدی‌شان را می‌چرخانند و توی نورهای متفاوت، با زوایای متفاوت تماشای‌شان می‌کنند. دریمرها زندگی‌شان توی اسکچ‌آپ می‌گذرد، توی فضایی شبیه به جهانِ اسکچ‌آپ. در لحظه نقشه‌ی دو‌بعدی عمق می‌گیرد و نما و مقطع و پلان و چیدمان و متریال و همه‌چیز. تکه‌ی بزرگی از روز دریمرها توی مغزشان، توی ست‌آپِ اسکچ‌آپ‌طور ذهن‌شان می‌گذرد.

و بعد؟ و بعد دریمرها راحت‌تر می‌شکنند. شکست‌شان جور دیگری‌ست. قبل از این‌که خورده باشند زمین، زمین واقعی، و قبل از این‌که زانوشان زخم برداشته باشد، زخم واقعی؛ بلدند بشکنند. کافی‌ست کسی لیوان چای‌ش را برگردانَد روی پلان‌شان، کافی‌ست کسی فایل نقشه‌شان را بی‌که سیو کند ببندد؛ می‌شکنند. رؤیای‌شان را که بگیری، می‌خورند زمین. نفس‌شان تنگی می‌کند. انگار هوا را ازشان گرفته باشی.

بعدتر؟ دخترک من یک دریمر است، دریمر تمام‌وقت. ژن معیوب رؤیاپردازی را از من به ارث برده. و جهان‌اش؟ جهان‌اش اتوکَد است و تری‌دی و اسکچ‌آپ. با همان دقت و اتوکشیدگی کَد، اجزای‌ دنیایش را می‌چینَد و بعد می‌بَرَدِشان توی اسکچ‌آپ و صدتا اسکیس می‌زند در کسری از ثانیه، دستْ‌آزاد. نقشه‌ها را پرینت می‌گیرد و می‌اندازد روی مقوای ماکت، روی بالسا، روی کاغذهای گرم‌بالای کهنه؛ و ماکت می‌سازد، با جزئیات، پُر-پرداخت. گاهی که من و زندگی دست‌مان برسد، تشویق‌اش می‌کنیم، برایش هورا می‌کشیم، گل از گلش می‌شکفد و باز توی جهان سرخوش و رنگی‌اش رؤیا می‌بافد. گاهی هم اما، دست من که کوتاه باشد، زندگی شبیه یک هیولای خاکستری پایش را می‌گذارد روی ماکت دخترک، و دخترک می‌شکند.

من؟ منْ سکوت. منْ رنج. منْ هیچ. «مادر بودن» نفرین‌ای‌ست...
..
  



Thursday, September 18

داشتم فکر می‌کردم که هاه، آدم‌هایی هم هستن در زندگی که «خونه‌ی پدری» ندارن. که تجربه‌شون از «خونه‌ی پدری» چه‌همه متفاوته با اون نوستالژی شیرینی که همه‌ی ماها عادت داریم به‌ش. داشتم فکر می‌کردم چه پووووف..
..
  




یه وقتایی هست در زندگانی، که از صبح تا شب مشغولی و وقت سرخاروندن نداری و خوبی و نمی‌رسی پاتو بذاری تو وبلاگ. این‌جور روزا خیلی واقعی‌ان؛ از اون دست واقعی‌ها که هنوز تازگی دارن برام. یه وقت‌هایی هم هست که چیزی ته دلت مچاله می‌شه شبیه دل‌تنگی و همه‌چی رو پاز می‌کنی میای سراغ وبلاگ. این‌جور وقتا همه‌چی مث قدیماست.
..
  




رفتم تو اتاق. دو تا عروسکای بالینی دخترک جا مونده بودن رو تخت. عکس گرفتم ازشون، گذاشتم تو اینستاگرام. کپشن زدم «شی دازِنت لیو هیِر اِنی‌مور..». اومدم تب‌های اضافی گوگل‌کروم رو ببندم، تبِ انتخاب واحد زرافه باز بود روی دسک‌تاپم. اسمش و شماره دانشچویی‌ش رو سیو کردم. همین روزاست که مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها باز شن. دخترک پرسیده بود می‌شه این روپوش و کتونی و شال‌تو ببرم؟ گفته بودم نه‌خیرم. شال و روپوش مث آیینه‌ی دق آویزونن چلو چشمم. به زرافه گفتم آی‌پدمو بیاره از خونه. یادش رفته بود. دخترک عکس دوتایی‌شونو وایبر می‌کنه از وسط مهمونی. خندون و خوش‌تیپ. دو تا نقطه و ستاره هم می‌فرسته برام. چراغ اتاقو خاموش می‌کنم. دیگه کسی نمونده چراغا رو خاموش کنه.
..
  



Friday, September 12




«قولِ مشهوری‌ست که داستان‌های خوب را نمی‌شود به سینما تبدیل کرد و اصلاً داستانِ خوب داستانی‌ست که به فیلم درنیاید، امّا سال‌هاست که سینما داستان‌های خوب را از ادبیات گرفته و به فیلم‌های دیدنی بدل کرده؛ فیلم‌هایی که دقیقاً همان داستانِ روی کاغذ نیستند و گاهی هم داستانی را به ادبیات هدیه داده؛ داستانی که دقیقاً همان فیلم روی پرده نیست. این‌بار ۱ + ۱۰ فیلم را می‌بینیم و داستان‌‌شان را می‌خوانیم.»
..
  



Tuesday, September 9

دنیای مدرنِ معاصر، مُدام ابزارهای خود را به‌-روز-رسانی می‌کند و مدام‌تر تغییرات به-روز-رسانی‌اش را به رُخ مصرف‌کننده می‌کشد، لکن این تغییرات و این به-روز-رسانی‌ها در زمینه‌ی آداب و آیین و قوانین‌اش اتفاق نمی‌افتد. دنیای معاصر در حرکتی پر شتاب، انسان معاصر را در معرض دنیای دیجیتال و شبکه‌های اجتماعیِ مجازی قرار می‌دهد بی‌که دستورالعملی برای استفاده از این «شبکه‌های مجازی» در شبکه‌های «حقیقی» به مخاطب ارائه کند. از این رو شاهدیم بستر‌های معاشرت حقیقی‌مان چگونه در سایه‌ی بستر‌های معاشرت مجازی رنگ می‌سپارند و شاهدیم‌تر که چگونه  شبکه‌‌های مجازی به درون شبکه‌‌های حقیقی نفوذ می‌کنند و جان می‌گیرند و چگونه برای بقا جان از تنِ شبکه‌های حقیقی می‌ستانند.

ازین رو انسان معاصر هم‌چنان به سان انسان نخستین به کافه می‌رود و به مهمانی می‌رود و به شب‌نشینی می‌رود، اما بر خلاف انسان نخستین، در فواصل کوتاه چای و قهوه و سالاد و دو پیک نوشیدنی و چند کلمه گپ و گفت، دائما سرش توی موبایل و توی اینستاگرام و توی فیس‌بوک و توی توییتر و توی الخ گیج می‌رود و گاهی هم از هوشْ می؛ صرفا.

بی‌ادبی در دنیای معاصر، تعریفی جدید پیدا کرده بی‌که کسی آن را باز تعریف کرده باشد یا رعایت کند یا اصلا تمایلی به تعریف و رعایت داشته باشد. اگر ادبِ انسان نخستین، در میانِ جمعْ آروغ نزدن و غذا را با سر و صدا نجویدن و در حضور بزرگ‌تران پا را دراز نکردن و با دهان پر حرف نزدن بود، امروز بی‌ادبیِ انسانِ معاصر، در مدام سرش‌توموبایل‌اش‌بودن است وقتی دعوت‌تان کرده به کافه یا میهمان‌تان کرده در خانه‌‌اش.

لذا از این روست که گاهی بهتر است آدمی از هوش بِ؛ رسما.

در بابِ اربابِ ادبْ و اربابْ اینستا --- لقمان حکیم، ترجمه‌ی بابک احمدی

Labels:

..
  



Thursday, September 4

Simulacra Phobia

«بازتولید-هراسی» گرفته‌ام. از کوچک‌ترین ریسمان سیاه و سفیدی که مرا یاد بعضی چرخه‌های بیمار گذشته‌ام می‌اندازد با سرعت نور فرار می‌کنم. گاهی به خودم دل‌داری می‌دهم که حق دارم بیمار-طور بترسم و رَم کنم، گاهی‌ترها نه. گاهی مثل امشب که دوباره تسلیم یک حمله‌ی بازتولید-هراسی شدم و واکنش‌ای نشان دادم که دو دقیقه بعد مادر بودن‌ام را پیش خودم برد زیر سؤال. نمی‌دانم چه‌جوری می‌شود از روی صندلی مادر بد بودن بلند شوم یک روزی. نمی‌دانم‌تر چه‌جوری از روی صندلی بازتولید-هراسی هم بلند شوم و نمی‌دانم چه‌جوری می‌شود هی خودم را و اطرافیانم را به گذشته و به آدم‌های گذشته‌ام ارجاع ندهم، مقایسه نکنم؛ صرفا مواجه شوم، بی‌که بگردم دنبال الگوهای مشابه قبلی و بی‌که بگردم دنبال شباهت‌ها و بی‌که‌تر بشینم به پیش‌بینی خرده‌جنایت‌ها. نمی‌دانم چه‌جوری می‌شود یک بازتولیدِ بیمار را با دست خودم تولید نکنم. گاهی فکر می‌کنم ترس‌های من دیگر هرگز تمام نمی‌شوند، فقط از صورت‌ای تبدیل می‌شوند به صورت‌ای دیگر. گاهی فکر می‌کنم بیهوده دارم از ترسیدن می‌ترسم. ترسیدن هم چیزی‌ست مانند ناتوان بودن، خسته بودن، زورو نبودن. ترسیدن هم مانند توانا بودن یا زورو نبودن صفت‌ای‌ست انسانی و آن‌قدرها هم فاجعه نیست. بعد فکر می‌کنم دارم مغلطه می‌کنم. بعد فکر می‌کنم لطفا یک روزی از دیتکت کردن نشانه‌های گذشته در رفتارهای زمان حال دست بردارم و خودم را در معرض بی‌طرفانه‌ی آدم‌ها و اتفاق‌ها قرار دهم. می‌ترسم اما.
..
  



Saturday, August 23

داشتم روی میز غولم روغن می‌مالیدم. یادم مانده بود آن سال‌ها سرخپوست گفته بود روغن برای میز به مثابه کرم دست است برای خانم‌ها. باید مرتب روغن بزنی به‌ش، آرام و با دقت. بعدها اما زندگی آن‌قدر چرخیده بود که دیگر روغن میز و کرم دست و تمام این چیزها فراموشم شده بود. گاهی یادم می‌آمد، دیر به دیر اما. این روزها که همه‌چیز آرام‌تر است و خلوت‌تر، گاهی که هوای حوصله نیمه‌آفتابی‌ست، می‌روم روی تراس، آب باغچه‌ی حیاط را باز می‌کنم، روغن و تکه پارچه‌ای کهنه برمی‌دارم و میز را روغن می‌مالم، آرام و با حوصله، مثل امروز. وسط‌های روغن بودم و منتظر چای زنجفیل که سرد شود و تارت لیمو که تازه از «هانس» خریده بودم، که تلفن زنگ خورد. نیمه‌چرب رفتم سراغ تلفن. هاه. هنوز هم خرده‌معجزه‌هایی جا مانده انگار. سرخپوست بود آن ور خط. مانده بودم جواب بدهم یا چی. نمی‌توانستم جواب ندهم. به بعضی آدم‌ها نمی‌شود گفت نه. هر قدر هم که بگذرد، اسم‌شان که بیفتد روی صفحه‌ی موبایل، روی صفحه‌ی مونیتور، روی هر چی، زمان متوقف می‌شود و همه چیز برمی‌گردد به همان جا که بود. جوری که انگار هیچ نشده و هیچ نگذشته و انگار من همان آدم سابق‌ام و سرخپوست همان. خیال کردم تلفن را جواب می‌دهم؛ مکالمه‌ای کوتاه و لابد سؤالی چیزی. تلفن را جواب دادم. سه ربعی گذشته بود و مرد آن طرف خط حرف می‌زد و پارچه‌ی کهنه را انداخته بودم روی میز و چای سرد شده بود و من مانند کَره‌ای که از یخچال مانده باشد بیرون، نرم شده بودم، عجیب نرم.
..
  




یادمه توی یه قسمت از برنامه‌ی The Moment of Truth از دختر شرکت‌کننده در حضور پدرش سؤال کردن آیا حاضری با مردی شبیه پدرت ازدواج کنی؟ و دختر در حالی‌که دوربین روی چهره‌ی پدر زوم کرده بود و در حالی‌تر که باید راست‌ش رو می‌گفت و بابت راست‌گویی‌ش پای پول نسبتا زیادی هم وسط بود، گفت نه. طبعا قلب پدر فشرده شد و قلب من هم. ولی خب دراماتیک بودن ماجرا چیزی از بی‌رحمی و تلخی واقعیت کم نمی‌کرد. من؟ من هیچ حاضر نبودم تو چنین مسابقه‌ای شرکت کنم.

داشتم پرسش‌نامه سرچ می‌کردم. می‌خواستم یه پرسش‌نامه تنظیم کنم و هیچ ایده‌ای نداشتم و نشسته بودم به سرچ کردن انواع پرسش‌نامه. اون وسطا یه چیزای جالبی به چشمم می‌خورد. دو سه تاشون رو پرینت گرفتم برای نمونه که از روشون پرسش‌نامه‌ی خودمو تنظیم کنم. یکی‌ش یه فرم نظرسنجی بود از بچه‌ها در مورد مامان‌شون. باحال بود. با خودم فکر کردم بگردم یه راهی پیدا کنم این نظرسنجی رو برسونم دست بچه‌هام که جواب بدن. با خودم فکر کردم‌تر که اگه مستقیم به‌شون بگم اینو پر کنین، ممکنه تو رودروایستی گیر کنن یا جواب صادقانه ندن یا خودشون رو سانسور کنن یا هر چی. همین وسطا دخترک که وقتایی که دارم تو خونه کار می‌کنم مث گربه تو دست و پامه اومد یه چیزی نشونم بده تو موبایلش، پرسش‌نامه رو دید، بی‌که متن رو بخونه گفت اااااا، آخ جون، مامان می‌دی اینا رو پر کنم؟ (بلی، فرزندم عاشق  پر کردن فرم و وارد کردن شماره تماس و کار با وورد و اکسله و شغل مورد علاقه‌ش اینه که اینتریور دیزاینر بشه یا منشی:| ). منم از خدا خواسته فرم‌ها رو دادم به‌ش تا بشینه پر کنه. منتظر بودم موضوع پرسش‌نامه رو که بخونه واکنش نشون بده، که نداد. دنبال مداد گشت و یه نفس فرم رو پر کرد. بعد دوباره اومد بالای سرم که بازم ازینا داری بدی من پر کنم؟ گفتم نه، باقی‌شون در مورد ازدواج و ایناست. گفت ااا، باحاله که، بده. گفتم نع. رفت. نیم ساعت بعد دیدم داره واسه‌ی زرافه تعریف می‌کنه که هاها، مامان یه فرم نظرسنجی در مورد خودش داره، خیلی باحاله، برو تو هم پرش کن. سپس دیدم که زرافه هم خیلی کول و خونسرد اومد مداد و فرم‌ها رو برداشت و یه نفس سؤال‌ها رو جواب داد و گذاشت‌شون روی میز. باید می‌رفتم سر کار. فرم‌ها رو گذاشتم لای پوشه‌م که تو راه نگاه‌شون کنم. زرافه گفت مادرم، ازون فرما نباشه که فقط پر می‌کنن می‌ندازن یه گوشه بی‌که ترتیب اثر بدن‌ها، برو با دقت نگاه کن ترتیب اثر بده بی‌زحمت. من؟‌ احساس کردم دو تا بچه تربیت کردم فاقد ذره‌ای محافظه‌کاری و رقت قلب و حالا یه چی نگیم مامان غصه‌دار شه و اینا. داشتم از در می‌رفتم بیرون که زرافه در پایان اضافه کرد تازه هم‌چین امتیازا رو با ارفاق دادم بهت هم ها. اسپیچ‌لس و پوشه به دست راه‌مو کشیدم رفتم پی کارم. تو راه دیدم دخترک اس‌ام‌اس داده که هاها، حالا قدر منو بیشتر بدون:دی ظاهرا با زرافه نشسته بودن دوتایی جواباشانو مقایسه کرده بودن.
این بود آرمان‌های ما؟
..
  



Friday, August 22

"F for Fake" یا «پُست من است او، گوگل مکُنیدَش»

قصه از این‌جا شروع شد که قبلنا که جوون بودم و سرخوش، و هم‌زمان کتابای ویرجینیا وولف و سیلویا پلات پایین تختم بودن به عنوان کتابای بالینی‌م، هنوز هم هستن هم‌چنان، شروع کردم یه سری یادداشت‌هایی رو نوشتم، متفاوت با لحن همیشگی نوشته‌های خودم. و چون لحن‌شون متفاوت بود، یه شوخی کوچیک کردم این وسط. زیر اون دسته از نوشته‌هام، اسم یه کتاب رو اختراع می‌کردم، که طبعا وجود خارجی نداشت، و اسمی شبیه به اسم نویسنده‌های محبوبم رو بسته به لحن نوشته، می‌ذاشتم به عنوان نویسنده. مثلا: ویرجینیا گلف به جای ویرجینیا وولف، یا سیلویا پرینت به جای سیلویا پلات، یا رولان تارت به جای رولان بارت، و تو همین پست آخر استیفن پارکینگ به جای استیفن هاوکینگ. یه روزی اما یکی از همین یادداشت‌های من با امضای ویرجینیا گلف، دست به دست در سطح اینترنت چرخید، ​-یه چیزی تو این مایه‌ها که زمانه که سخت می‌گیره شروع می‌کنیم ناخن‌ها و موهامون رو کوتاه کردن و اینا-، با این تصور که ویرجینیا وولف نوشته اون یادداشت رو؛ و تباهی آغاز شد. موجی راه افتاد که در اون یه عده اطلاع‌رسانی می‌کردن که آقاجان این نوشته رو مرحوم وولف ننوشته به‌خخخدا، در مقابل عده‌ی دیگه ادعا می‌کردن که نوشته و ما خودمون کتاب‌شو داریم و اینا. خلاصه...

از اون جریان به بعد، من زیر یادداشت‌های این‌چنینی‌م یه تگ اضافه کردم با عنوان las comillas. اما خب طبعا هم‌چنان ای‌میل‌ها و کامنت‌هایی دریافت می‌کنم که آقا فلان کتاب رو چه جوری می‌شه از آمازون تهیه کرد یا چرا هر چی گوگل‌ش می‌کنیم نیست و الخ. لذا در همین یادداشت جهت رفاه حال اون دسته از دوستان و آشنایانی که با روال این بخش آشنا نیستن اطلاع‌رسانی می‌کنم که یادداشت‌هایی که با تگ las comillas پست می‌شن، همانا نویسنده‌شون خود منم، لذاتر گوگل نکنیدشون، و تو آمازون و نشر چشمه و سایر کتاب‌فروشی‌های معتبر هم دنبال‌شون نگردین.

Labels:

..
  




«از زخم‌های من بوی افتخار نمی‌آید»

همه‌چیز شاید از یک سئوال شروع شد. «از معلّم پرسیدم جز یزدگرد و آسیابان چه‌کسی آن‌جا، در آسیا، بود؟ چون یزدگرد که کشته شده و در آن لحظه هم که خواب بوده و نمی‌توانسته بعد از مرگ ماجرای کشته شدنِ خود را تعریف کرده باشد. آسیابان هم که دیوانه نیست برود بگوید من او را در خواب به طمعِ زر و مال و جامه‌های او کُشتم؛‌ چون همه‌ی بختِ بهره‌بردن از آن مال و و زر و جامه را همراه زندگی‌اش یک‌جا از دست می‌دهد. پس این کیست که به ما می‌گوید آسیابان در خواب یزدگرد را به طمعِ زر و مال و جامه‌هایش کشت؟ معلّم فقط گفت: بنشین! ـ و من البته نشستم. ولی سال‌ها بعد متوجّه شدم که ننشسته‌ام.»

مطلب کامل [+]

Labels:

..
  



Wednesday, August 20

"Films today show only a dream world and have lost touch with the way people really are… In this country, people die at 21. They die emotionally at 21, maybe younger… My responsibility as an artist is to help people get past 21… The films are a roadmap through emotional and intellectual terrain that provides a solution on how to save pain."

- John Cassavetes 

Labels:

..
  



Tuesday, August 19

خاطره، تاباندن نور است بر گذشته. هیچ خاطره‌ای شبیه به خاطره‌ای دیگر نیست وُ هیچ گذشته‌ای به درستی آن‌چه گذشته نیست. خاطره، روایتی‌ست از گذشته، گذشته‌ای که هیچْ به تمامی بر آن‌چه به راستی بوده و گذشتهْ منطبق نیست و منطبق نمی‌شود هم.

خاطره، زاویه‌ی تابشِ نور است بر گذشته، با شیبِ امروز، شیبِ پله‌ای که  که امروز بر آن ایستاده‌ایم و از آن به گذشته می‌نگریم؛ بی‌که این گذشتهْ به‌تمامی همان‌ای باشد که بر ما گذشته.

کوانتوم خاطرات --- استیفن پارکینگ

Labels:

..
  



Saturday, August 16

شاهرخ مسکوب: باران تندی می‌بارد. گاهی صدای چرخ ماشین‌هایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس می‌گذرند می‌آیند. دلم می‌خواست می‌زدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه می‌رفتم. امّا به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رخت‌خواب کندن آدمِ دریادل می‌خواهد. ماژلان! من عطّار را ترجیح می‌دهم که از همان پستوی دکّان هفت شهرِ عشق را می‌گشت. هرچه باشد همکاریم و زبان همدیگر را بهتر می‌فهمیم.

مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همین‌طوری...

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۳۰
[+]

Labels:

..
  



Tuesday, August 12

وسط‌های مرتب‌کردن هاردهای اکسترنال، عکس‌ها را که گذاشتم کنار، فایل‌های تو را که جدا کردم از بقیه، رایت کلیک که کردم روی فولدر و گت اینفو که گرفتم، شد ۱۵.۰۶ گیگ. ۱۵.۰۶ گیگ دست‌خط داشتم از تو، دست‌خط و امضا و خاطره‌های هر روزه در مورد هزار اتفاق و موضوع مختلف، بی‌که عکس‌ها و نامه‌ها و نوشته‌ها و درفت‌ها را ریخته باشم توی آن فولدر. هر جور حساب می‌کنم هنوز بزرگ‌ترین بخش زندگی دیجیتال من‌ای.

دخترک همیشه سراغ‌ات را می‌گیرد. دقیقا هر بار. گاهی می‌گویم بی‌خبرم، گاهی می‌گویم خوبی، و يک بار در جوابش گفتم همین چند روز پیش ناهار خوردیم با هم. دخترک هر بار سراغ‌ات را می‌گیرد و فارغ از هر جوابی که می‌شنود می‌گوید آخخخخخی، و بعد اضافه می‌کند واقعا که متاسفم برای جفت‌تون. دخترک همیشه سراغ‌ات را می‌گیرد، دقیقا هر بار و من با خودم فکر می‌کنم چی شد که این‌همه پررنگ ثبت شده‌ای توی ذهن دخترک. سن و سالی نداشت آن‌وقت‌ها که. بعد یادم می‌آید چه آن روزها و آن ماه‌ها بی‌که به زبان بیاورد حضور تو را رصد می‌کرده توی زندگی‌م، پای موبایل و لپ‌تاپ و تلفن و گل‌های دم در خانه لابد. یادم می‌آید آن بارها که سه‌تایی رفته بودیم بیرون را. همه‌چیز را یک جور کم‌رنگ و محوی یادم می‌‌آید اما دخترک هر بار انگار که همه‌چیز همان‌جور مانده باشد سراغ‌ات را می‌گیرد از من. این‌جور وقت‌ها رقیق می‌شوم، نمی‌دانم چرا؛ و دلم تنگ می‌شود برایت، می‌دانم چرا. این‌جور وقت‌ها احساس می‌کنم دخترک هم رقیق می‌شود حتا. در جوابش گاهی می‌گویم بی‌خبرم، گاهی می‌گویم خوبی و همین چند وقت پیش در جوابش گفتم چند روز پیش ناهار خوردیم با هم. گفت آخخخخخی. فکر کردم داریم رقیق می‌شویم باز. و ادامه داد ناهار چی خوردین؟

هر جور حساب می‌کنم هنوز غذا بزرگ‌ترین بخش احساسات ما را تشکیل می‌دهد، خانوادگی.
..
  





روز عجیبی‌ست برای خواندن خبر مرگ رابین ویلیامز. روز عجیبی بود برای خواندن مرگ ناخدا، افسردگی، رها کردن و رفتن. این فیلم، یک جایی یک روزی سرنوشت مرا تغییر داد. مرا نِشاند این‌جایی که امروزم، بی‌شک. حالا انگار هنوز هم می‌تواند سرنوشت‌ام را عوض کند.

××× ××× ×××

نوشته‌اند سال‌ها با الکلیسم جنگیده. با افسردگی.
مردی که برای من بیشتر از ناخدا، ناخدای منِ «انجمن شاعران مرده»، تمام این سال‌ها کسی بوده که قلب ناآرام ویل هانتینگِ خوب را آرام کرده.

گیرم نقش بازی کزده و شغلش بوده، اما من و تو می‌دانیم که جز او، با آن چشم‌ها و آن لبخند کسی نمی‌توانست دکتر شان مگوایر باشد، جان کیتینگ باشد؛ مگر نه؟

حالا مردنش هم دارد می‌گوید به‌م که آدم می‌تواند رها کند، رها شود بعد از سال‌ها جنگیدن.
...
می‌داند یکی این‌ور دنیا چه‌قدر می‌تواند ممنونش باشد؟
خوش به حالش.

[+]

Labels:

..
  



Sunday, August 10

دخترک با چشم‌های درشت نگاهم کرد. با چشم‌های درشت پر از اشک و مژه‌های پرپشت برگشته و نگاهی که دنبال پناه می‌گشت. بی‌‌لحظه‌ای مکث پشت خم‌شده‌ام را صاف کردم و گفتم «اصن فکرشم نکن، یه جوری درستِش می‌کنیم». گفتم درست‌اش می‌کنیم بی‌که ذره‌ای بدانم چه‌جوری می‌شود درست‌اش کرد. چشم‌های درشت دخترک توی صورت رنگ‌پریده‌ام دنبال اظمینان می‌گشت و من بی‌که‌ لحظه‌ای مکث، گفتم درست‌اش می‌کنیم. و آخخخخ که چه‌زیاد لحظاتی هست در زندگی، که آدم خوب می‌داند هیچ‌چیز درست نمی‌شود هرگز، جوری که انگار هیچ‌چیز هیچ‌وقت سر جای خودش نبوده و جوری که انگار هیچ‌چیز جایی نداشته هیچ‌جا، از اساس. به مژه‌های مشکی تاب‌خورده‌ی خیس دخترک نگاه کردم و گفتم درست‌اش می‌کنیم و می‌دانستم درست نخواهد شد. همه‌چیز بدتر می‌شود بی‌که دلم بخواهد بداند.
...
نیم ساعت بعد، از توی ماشین زنگ زدم به دخترک. صدایم به سختی درمی‌آمد، آما آرام بود و مطمئن. گفتم «هر چی که اتفاق افتاده رو فراموش کن. درستش می‌کنیم. اما دروغ نگو هر کی ازت هر چی پرسید از طرف من آزادی که راست‌شو بگی. فکر منم نکن. یه چیزو از من دربست بپذیر و همیشه به یاد داشته باش، هیچ‌وقت با خودت راز حمل نکن». گفت چی؟؟ گفتم «هیچ‌وقت با خودت راز حمل نکن، نذار سینه‌ت سنگین باشه.» گوشی را قطع کردم. توضیح بیش‌تری نداشتم بدهم. لابد کمی که بزرگ‌تر شد خودش می‌فهمد از چه حرف می‌زدم. لابد کمی که بزرگ‌تر شد The Reader را می‌دهم ببیند هم.
..
  




مخمل‌های سبز تیره و سنگین سُر خوردند پایین، سُر خوردند روی مبل‌ها و روی گلدان‌ها و روی زمین وُ خاک، خاکِ چندسال‌مانده همه جا را پوشاند. تیزیِ سُربِ داغ سکوت فضا را شکافت. تیزی سرب داغْ سکوت را و رنگ‌ها را و نقش‌های چندسال‌مانده را شکافت و چیزی ویران شد، چیزی که مانده بود تمام این چندسال و رویش را خاک، خاکِ چندسال‌مانده پوشانده بود. 
امروز ابتدای ویرانی بود،
امروز ابتدای ویرانی‌ست..

خاطرات انهدام --- ویرجینیا گلف

Labels:

..
  




"The best way to keep a prisoner from escaping is to make sure he never knows he's in prison."

Fyodor Dostoevsky
..
  



Saturday, August 9

الان چی‌کار کنم بالاخره؟ بریزم برات یا نه؟ منو می‌بینی دم تکون می‌دی، غذا که می‌ریزم نمی‌خوری؟ الان قهری؟ خسته‌ای؟ افسرده‌ای؟ چته؟ منم خسته‌م. انگیزه هم ندارم. اشتها هم ندارم. این صبحانه‌هه رو هم که دارم می‌خورم فقط واسه اینه که نَمیرم. که یه‌دوتا جون داشته باشم سرپا بمونم. تو هم که بدتر از من بمیر که نیستی که. لذا بخور به نظرم. اگه نمی‌خوری که نریزم لااقل الکی آبت کثیف نشه. چی‌کار کنم الان؟ حوصله‌ی خودمم ندارم، چه برسه به این‌که بفهمم درد تو چیه. این‌جا هیشکی حوصله‌ی خودشم نداره، چه برسه به بقیه. مرداد همیشه خیلی کش میاد. تا تموم شه جون آدم به لب‌ش رسیده. ببین اینا همه غذاهای دیروز پریروزته. همه شل و ول شده‌ن اومده‌ن رو آب. بخور به نظرم. به زور هم که شده بخور. نمی‌میری که به این سادگیا. لااقل یه‌چی بخور دو تا جون داشته باشی رو پات وایستی.

Esperanza*, Los Dolores y el Dias


*اسپرانزا به اسپانیایی یعنی امید. اسپرانزا ماهی قرمزی‌ست که روز تولدم هدیه گرفتم‌اش. یک‌جور ماهی فایتر، قرمز براق، باله‌های افشان و خوش‌حرکت. فایترها هزارتا جان دارند ظاهرا. من از حیوانات چیز زیادی نمی‌دانم، اما کسی که ماهی را به من هدیه داد گفت این نوع ماهی از آن ماهی‌های جان‌سخت است، مثل تو. به این سادگی‌ها نمی‌میرد. خودش را با هر شرایطی وفق می‌دهد. فقط روزی که تکه ازین غذاها برایش بریز توی آب، و هفته‌ای یک‌بار آب‌اش را عوض کن.
دو سه روزی می‌شود که اسپرانزا لب به غذا نزده. غذاهایش همه نرم و پهن شده‌اند در سطح آب. مرا که می‌بیند می‌آید جلوی تُنگ، به عادت همیشه؛ لب به غذا نمی‌زند اما.
روزهای سختی‌اند انگار؛ کلا.
..
  



Friday, August 8

I happened to think that sometimes the biggest RISK of all can be the willingness to say NO... RISKs... How we feel about them says a lot about us.

Being Erica
..
  



Tuesday, August 5

صورتم داغ شده بود. خیال کردم همین حالاهاست که تن‌ام از فرط خشم تَرَک بردارد. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. سکوت بود؛ سکوت و خلوت و سایه. چکمه‌های مهمیزدارم را به پا کردم زدم بیرون. توی درگاه نگاهی سرسری و بی‌مبالات به آینه انداختم. صورتم از فرط خشم کِدِر شده بود. تا کلبه را چارنعل تازاندم. اسب و من، هر دو به نفس‌نفس افتاده بودیم. پریدم پایین و بی‌مکث رفتم داخل خانه. خانه بوی نا می‌داد. بوی ماندگی، بوی خاک بوی چرک‌مردگی. دلم پیچید به هم. میان مبل‌های پشت‌بلند زرشکی و آباژورهای قدیمی آبا و اجدادی و پرده‌های مخمل سنگین سبز ایستاده بودم. بوی غریبگی و بوی ماندگی و بوی دل‌مردگی مشامم را پر کرده بود. به سختی نفس می‌کشیدم و از خشم پوستم به تیرگی می‌زد. شمعدان نقره‌ را برداشتم شمع بلند سفیدش را جاگیر کردم که بایستد، که نیفتد. نفس‌ام به شماره افتاده بود. از میان مبل‌های سلطنتی و شمعدان‌ها و بوفه‌ها و میزهای پایه‌بلند گذشتم خودم را رساندم کنار پنجره. پرده بوی خاک می‌داد و بوی کهنگی. چیزی توی دلم تیر کشید. شمعدان نقره را گذاشتم روی زمین، پای پرده، فتیله‌اش را روشن کردم ایستادم عقب. شعله کمی جان گرفت و خودش را رساند به شلاله‌ی پرده. آرام خودش را بالا کشید تا برسد به دامن مخمل سبز و سنگین. سپس ناگهان گویی خشم‌اش تازه سر باز کرده باشد گُر گرفت و زبانه کشید. بوی دود و کهنگی و خشم و استیصال مشامم را پر کرد. زدم بیرون. در را پشت سر قفل کردم. ایستادم آن‌سوی معبر، منتظر؛  منتظر بوی کهنگی و بوی چرک‌مردگی و بوی دود و بوی گوشتِ سوخته.

خاطرات انهدام --- ویرجینیا گلف

Labels:

..
  



Friday, August 1

عصر دل‌گیری‌ست. فرانسوا برای سر زدن به چند دوست قدیمی به شهر رفته است. پنجره را باز گذاشته‌ام. باد مطبوعی از پشت توری می‌وزد داخل اتاق، می‌پیچد لابه‌لای پرده‌ی حریر کم‌رنگ، رمق‌اش گرفته می‌شود آرام و کم‌شتاب می‌لغزد روی ملافه‌ها، روی میز، و روی چند برگ کاغذی که این‌جا و آن‌جا پراکنده‌اند. فرانسوا رفته و ذهن مرا پراکنده. باد به آرامی می‌وزد توی اتاق و چیزی شبیه به دود چشمانم را می‌سوزاند. دلم شور می‌زند. طاقت عصرهایی چنین ساکت و دل‌گیر را ندارم. کاغذهایم این‌جا و آن‌جا پراکنده‌اند و در دلم چیزی شبیه به موج، تاب برمی‌دارد هی.لامپای قدیمی را روشن می‌کنم. نور از خلال شیشه‌ی مات‌اش بی‌رمق می‌خزد بیرون. سایه می‌اندازد روی ملافه‌ها و روی میز و روی کاغذها. دود چشمانم را می‌سوزاند و هیجانی سرد دلم را به هم می‌آشوبد. چشم به راه ورودی خانه دوخته‌ام، پشت پرده، کنار پنجره. چین‌های پیراهنم را با دست صاف می‌کنم. انتظار توی تنم موج برمی‌دارد.

خاطرات انهدام --- ویرجینیا گلف

Labels:

..
  



Tuesday, July 29

از خدمت و خیانت خانواده

هشت صبح، تق و توق و سر و صدا. صدای در. هشت و نیم، صدای در، تق و توق و سر و صدا. نُهِ صبح پدرجان بالای سرم که پاشو دیگه چه‌قدر می‌خوابی دختر، پاشو نون تازه گرفته‌م. غر می‌زنم که امروز جمعه‌ست پدر من، می‌خوام تا ظهر بخوابم. می‌گه پاشین بابا، جمعه نیست سه‌شنبه‌ست. چه وضع‌شه تا لنگ ظهر خوابین همه‌تون. نه و پنج‌ دقیقه، تق و توق و بوی نون تازه و صدای غرغر و دستمال کشیدن رو میز آشپزخونه. پا می‌شم می‌رم بالا سر زرافه: «پاشو بریم صبحانه بخوریم». زرافه از زیر پتو ساعت رو می‌پرسه. نه و نیم. «نه و نیم؟؟ تا چار صب بیدار بودما». «می‌دونم فرزندم. پدرجون اما رفته نون تازه گرفته، طفلی می‌خواد بنیان خانواده رو پاس بداره. پاشو یه دیقه صبحانه بخور وقتی رفت دوباره می‌خوابیم». صدای غرغر از زیر پتو. می‌رم چایی می‌ریزم. بابا نشسته پشت میز، هنوز غر می‌زنه که آدم سالم هشت ساعت خواب بس‌شه. هشت ساعت رو بای‌دیفالت از یازده شب حساب می‌کنه. سرشیر گرفته با نون بربری، عسل و مربای آلبالو هم گذاشته رو میز. دو تا چایی می‌ریزم یه‌خورده سرد شه برمی‌گردم بالا سر زرافه. «پاشو بیا صبحانه بخور، گناه داره بچه. پاشو بیا بعد برو بخواب». «ماساژ بده پاشم». ماساژ و غر و خمیازه. یه ربع بعد سر میز صبحانه‌ایم. یه  چشم باز یه چشم بسته. تلفن پدرجان زنگ می‌زنه. تا بره تلفن‌شو جواب بده زرافه می‌گه برم بخوابم؟ چشم‌غره می‌رم سرشیرتو تموم کن بعد. غر می‌زنه که «نمی‌شد کانون گرم خانواده رو یه ساعت دیگه برگزار کنین؟»

ما ژنتیک‌لی احساسات‌مون رو نه از طریق کلام، که از طریق غذا بیان می‌کنیم. غذا و لوازم‌التحریر. لذا بنیان خانواده‌مون بر پایه‌های میز صبحانه استواره، صبحانه‌ی روزهای تعطیل، چرا که معمولا ناهار و شام نیستیم با هم. لذاتر خود من هم که همیشه ترجیح می‌دم سینی صبحانه‌مو ببرم تو تخت پای فیلم یا کتاب بخورم، روزای تعطیل، گیرم سه ساعت بعد از ساعت پدرجان، بساط صبحانه‌ی مفصل راه می‌ندازم و «صبحانه تو اتاقم» و «صبحانه تو تخت» و «صبحانه پای کامپیوتر یا تلویزیون» هم نداریم. پن‌کیک و املت و میوه‌ی خُرد شده و فرنچ‌تُست و آب‌میوه‌ی طبیعی و چای و شیرکاکائو و مربای آلبالو و الخ. برانچ روزهای تعطیل. بعد دوباره همه ناپدید می‌شیم تو اتاق‌هامون تا حوالی ساعت چهار که گشنه‌مون بشه برای ناهار دیروقت.

یکی دیگه از پایه‌های خانواده، روی تخت مامانم‌اینا شکل می‌گیره. مخصوصا الان که مامان سَفَره و بابا نیست و شهر در دست بچه‌هاست. گاهی شبا که می‌رسم خونه، صدای غش‌غش خنده از توی اتاق‌خواب میاد. دخترک و خواهرم ولو روی تخت مامان‌اینا، مشغول مکالمات طولانی و بی‌پایان. در اتاقو که که باز می‌کنم حرفاشونو قطع می‌کنن. «مودب شیم مامانم اومد». به سارا می‌گم تو خاله‌شی‌ها، باید الگو باشی. دخترک غش‌غش می‌خنده که «خبر نداری خواهرت چه الگوییه. دامنه‌ی لغات و غلط گرامری‌هاشو بدونی سکته می‌کنی. وسایل‌ها». دامنه‌ی لغات رو با لحن من به زبون میاره. به سارا می‌گه «برو اون‌ورتر، نچسب به من، نیم‌فاصله، نیم‌فاصله رو رعایت کن». کره‌بز شروع کرده دست‌انداختن حساسیت‌های من. همه‌مون می‌زنیم زیر خنده.

برام نوشت «تا حالا کسی به‌ت گفته چه‌قدر شبیه «آرزو»ی «عادت می‌کنیم»* هستی؟ آفرین به هرکس که به‌ت گفته». شام کباب‌تابه‌ای درست کرده بودم. کباب‌تابه‌ای و گوجه‌ی سرخ‌کرده و پلویی که عطرش خونه رو برداشته بود. ماست‌وخیار داشتیم با ماست چکیده‌ی خونگی و کشمش و گردو و نعنای تازه و گل خشک. سالاد شیرازی ریز و پیازدار، با آبغوره‌ی خونگی. درست همونایی که آقای کا عاشق‌شونه. تا غذا حاضر شه اومدم دراز کشیدم رو مبل. بچه‌ها سرشون تو موبایلاشون بود. زرافه گفت عجب بویی راه انداختی مامان، دستت درد نکنه. گفتم اوهوووم، ازون غذا خوش‌مزه‌هاست. دخترک خندید که باز مامان شروع کرد از دست‌پخت خودش تعریف کردن. گفتم اسبا. خب خوشمزه‌ست خب. از اوناست که آقای کا خیلی دوست داره. بذا زنگ بزنم به‌ش بیاد اونم. دخترک گفت ای‌ول، بگو بیاد، دلم تنگ شده براش. زرافه گفت نه بابا، نمی‌خواد بگی بیاد، بذا خودمون خانوادگی باشیم. دستمو دراز کرده بودم طرف میز موبایلمو بردارم. به جاش یه زردآلو برداشتم. هاه. عادت می‌کنیم.

*زویا پیرزاد
..
  



Monday, July 28

از توی حموم صدای بوق قطار و چه‌چه ریل راه‌آهن میاد. تا می‌رم تمرکز کنم رو صفحه‌ی کتاب، سبک آواز خوندن زرافه عوض می‌شه. سرمو میارم بالا داد می‌زنم نخون فرزندم، نخون؛ این آواز نیست به‌خخخخدا، صدای ناهنجاره. می‌گه تمام مدت که ما بچه بودیم نامجو می‌ذاشتی از همین صداها در میاورد. اینا موسیقی تجربیه مادر من، موسیقی آلترناتیو، موسیقی بازیگوش. موسیقی بازیگوش؟؟ می‌گه از همونا که دوره‌ی سینمایی‌شو گذاشتی، این موسیقی‌شونه. اسپیچ‌لس می‌شم و به عدم تمرکزم ادامه می‌دم. دو دیقه بعد داره آناتما می‌خونه، این مای دریییمز، آی کن سی یو، آی کن تل یو... آناتما می‌خونه با تم موسیقیایی «چرا رفتی»ِ همایون شجریان. لیریک‌ش خیلی طولانیه. حالاحالاها می‌مونه تو حموم. می‌گردم از تو اتاقش یه هدفون بیتس پیدا می‌کنم می‌ذارم رو گوشام. سرمو می‌کنم تو کتاب و به بستر فرهنگی مناسبی که برای فرزندانم ایجاد کرده‌م خیره می‌شم:|
..
  



Friday, July 25

بخشی از متن:

ت. کونویسکی نوبسنده لهستانی، یک روز در باره سرزمین‌اش می‌گفت: «وطن من بر روی چرخ است، مرزهایش با قراردادها راه می‌روند.» در فلسطین از این هم بدتر است. مرزهایش مثل ابری از ملخ ناگهان با جهشی جا‌به‌جا می‌شوند. با تغییر ناگهانی آب و هوا. می‌تواند به خانه‌تان بیاید، مثل یک نامه، یا یک شب با سرعت یک تانک. یا چون سایه‌ای بخزد. مرزها سینه‌خیز می‌روند.

...

تنها در محاصره در آوردن قلمرو نیست که ناسزایی‌ست به آینده. محاصره صنعت بیان است. زبان ناتوان شده است. فلسطین منطقه‌ای‌ست با زبانی فروریخته. در مرکز فرهنگی رام‌الله مخصوصا شاعری فلسطینی را به یاد می‌آورم که از زیان جنگ بر نحو حرف می‌زد. « زبان ما بر اثر جنگ تصلب پیدا کرده است. شعرهامان بیش‌تر از کوچه‌هامان با خاک یک‌سان شده اند. ما مرتب مجبوریم شعرهامان را دراماتیزه کنیم. مجبور به مقاومت در برابر عروض نظامی هستیم. باید آهنگی پیدا کنیم که آهنگ طبل نباشد.» و قبل از این‌که نتیجه‌گیری بکند با طنزی ملول گفت: « وقتی به ستاره‌ها نگاه می‌کنیم، هلکوپتر می‌بینیم. تنها چیز پسامدرن این‌جا ارتش اسراییل است.» و من به این جمله شجاعانه درویش فکر می‌کردم که چند ماه پیش می‌گفت: « من به عنوان شاعر آزاد نخواهم شد مگر وقتی که مردمم آزاد شوند، وقتی که از فلسطین آزاد شوم.»

مطلب کامل [+]

Labels:

..
  



Thursday, July 24

بخشی از متن:

در سال 1955 براكيج اولين قدم خود را در پی يافتن دركی جديد از سينما با ساخت فيلم «حلقه عجايب» برمی‌دارد. نه داستانی و نه قهرمانی؛ قطاری كه روی ريلی بی‌پايان پيش می‌رود. تعريفی جامع از جهان به شكلی تماماً نمادين. براكيج به آهستگی با ايجاد تغيير در قواعد معمول فيلمسازی سعی در استفاده از ديگر قابليت‌های اين مديوم می‌كند. برجسته‌ترين استفاده او از تكنيك‌های ويژه را می‌توان در فيلم «انعكاس بر زمينه سياه» ديد. منظر مردی كور كه در شهر قدم می‌زند، از پله‌های آپارتمانش بالا می‌رود و وارد خانه‌اش می‌شود. تكنيك به‌كاررفته در اين اثر، احساس تجربه یک نابينا را نه به آن شكلی كه معمولاً ديده شده، به تصوير می‌كشد.

 او در بيانيه شخصی خود -«استعاره‌ای بر ديدن»- اين‌گونه می‌گويد: «كودكی كه روی چمن بازی می‌كند، پيش از آن‌كه رنگ سبز را بشناسد چه تعداد رنگ را درك می‌كند؟ چه رنگين‌كمان‌هايی را چشم ناآزموده و بی‌تجربه می‌تواند از خلال نور ببيند؟... دنيايی را تجسم كنيد پر از اشياء نامفهوم با حركاتی متنوع و بی‌پايان و رنگ‌های بی‌شمار كه سوسو می‌زنند. دنيايی را تصور كنيد قبل از آن‌كه «سرآغاز تنها يك كلمه» بود.»

کامیار کردستانی --- روزنامه شرق

Labels:

..
  






آدم‌ها از آن‌چه از دور به نظر می‌رسد، نزدیک‌ترند

مواجهه‌ی آدم با یک مقوله‌ی ثابت، در هر دوره از زندگی، تجربه‌ی جدیدی به همراه دارد. مثلا؟ مثلا هم‌خانگی. به عنوان یک آدم پارتنر-ناپذیر، همیشه با هم‌خانگی و معاشرت زیر یک سقف مشکل داشته‌ام. فکر می‌کردم رابطه‌ای که سقف‌هایش با من حداقل سه کیلومتر فاصله نداشته باشد در کسری از زمان نابود خواهد شد. فکر می‌کردم‌تر که خب چه کاری‌ست اصلا. حالا اما تجربه‌ی جدیدی دارم از هم‌سقفی با آدم‌ها. موضع جدیدی دارم نسبت این مقوله، گیرم هنوز تبیین‌نشده.

مثلا؟ مثلا آقای کا. تمام این چارده‌ سال فکر کرده بودم دوری و دوستی توانسته ما را این‌جور نگه دارد برای هم. فکر می‌کردم اگر به خاطر مریضی‌ام نبود، هرگز نمی‌رفتیم این‌همه نزدیک هم. مریضی که شروع کرد خوب شدن، ترسم شروع کرد شروع شدن. ترس از این‌که من بلدم هر چیز خوبِ نزدیکی را بزنم نابود کنم. ترس از عادی شدن،‌ روزمره شدن، دچار اصطکاک شدن، مستهلک شدن. کلا هم که به عنوان آدمی که یک بار ازدواج‌ کرده، و آدمی که به جز دو سه سال اول، باقی زندگی‌اش را در لانگ‌دیستنس و روابط از راه دور گذرانده، تجربه‌ی زندگی زیر یک سقف تجربه‌ی خطرناکی به نظرم می‌رسید همیشه. آن‌قدر خطرناک که اگر به خاطر بیماری نبود، هرگز در شرایط عادی تن نمی‌دادم به‌ش. اما روزی رسید که هیچ‌چیز دست من نبود و کسی باید می‌آمد می‌ماند کنارم. آقای کا آمد. آقای کا که آمد، مریضی که شروع کرد کم‌رنگ شدن، ترس‌ام شروع کرد به رشد و نمو. روی این یک قلم ریسک نکرده بودم هرگز. نمی‌خواستم بکنم هم. ترسم را که به آقای کا گفتم، خندید؛ گفت بالاخره تکلیف آقای یونیورس را روشن کنم. خندید و ارجاعم داد به «مواظب باش چی آرزو می‌کنی، چون ممکنه برآورده بشه». بعد هم خندید و گفت تا منو داری نترس. من اما داشتم هرروز از ترس می‌مردم. زمان که گذشت، هفته‌ها که رسید به ماه و فصل، با تجربه‌ی جدیدی از هم‌سقفی، از کانسپت معاشرت مدام با آن که دوست‌اش داری مواجه شدم. امروز از بالا تلفن زد که برایت یک بشقاب گذاشته‌ام روی میز، پشت در ورودی. یک بشقاب خربزه گذاشته بود برایم؛ قند، تگری. هنوز از خربزه و آلبالوی قبلی داشتیم توی یخچال. صبح‌تَرَش زنگ زده بود که بیا بالا صبحانه، نیمرو و پنیر لیقوان و سبزی خوردن تازه. یا می‌رسم می‌بینم یک بسته نوشیدنی و شکلات خوش‌تیپ روی میزم جا خوش کرده. یا رگ دست چپم که می‌گیرد می‌روم بالا نیم ساعت بعد نرم و کم‌درد برمی‌گردم پایین. یا اصلاتر از همه، صبح‌ها بوی ادوکلن که پیچیده باشد توی راهرو، ته دلم قرص می‌شود. گوشم صدای پایش را روی سقف رصد می‌کند. گاهی وقت‌ها خط روی خط می‌افتد و صدایش را پشت تلفن طبقه بالایی‌ها می‌شنوم و قربان‌صدقه‌اش می‌روم. حالا کم‌کم می‌فهمم آدم‌ها چرا خر می‌شوند می‌روند ازدواج می‌کنند با هم. (هم‌چنان از طرف من وکالت تام دارید در فواصل خالی بین پاراگراف‌های این وبلاگ، تا دیدید دارم می‌روم سراغ مواجهه‌ی جدید با مقوله‌ی ازدواج، با شات‌گان مغزم را متلاشی کنید.) بوی ادوکلن وسط راهرو گیج‌شان می‌کند یادشان می‌رود ازدواج چه بلایی می‌آورد سر همین یک وجب هم‌سقفی.

یا مثلا نوید. نوید بعد از استانبول یک نوید دیگر است برای من. از همان ماه قبل از سفر بگیر، از شب‌های بوکینگ دات کام و الخ بگیر تا خود سفر، تا پیاده‌روهای استانبول و شات‌های تکیلا و اسمیرنوف و تمام روزهای بعدش. تعریف من از نوید، رفیق چندین و چندساله‌ام، بعد از سفر عوض شد. با ورژن جدیدی از نوید مواجه شدم که فقط زیر یک سقف می‌شد پیدایش کرد. خرده‌رفتارها و خرده‌حواسم‌هست‌هایی که طی تمام سال‌های رفاقت‌مان این‌همه به چشمم نیامده بود. که همین روزها و شب‌های زیر یک سقف، رفاقت‌مان را باز-تعریف کرد اصلا. طبعا-نویدِ این روزها طبعا-نوید دیگری‌ست که سال‌های قبل معنای دیگری داشت.

یا مثلاتر علیرضا. این آدم را هیچ‌رقمه نمی‌شد این‌جوری بشناسم که توی سفر، که توی همین روزها و شب‌های همسایگی. الان هر چی بنویسم لابد دوباره می‌شود ملک‌مطیعی‌طور، ولی هیچ آدمی این‌همه دور نبود برای من از تصویر امروز نزدیکش، که علیرضا. که انگار هی هر شب دارد جای پای خودش را محکم‌تر می‌کند زیر سقف معاشرت‌هامان. معاشرتی که به جز زیر یک سقف، به هیچ‌جا نمی‌رسید که امروز.

یا اصلا غریبه، غریبه‌ی عزیز.

همین حالا که داشتم این‌ها را می‌نوشتم، فکر کردم چه‌همه قبلا نوشته‌ام‌شان. که چه به این اسم‌ها که می‌رسم، واژه‌ها همانی می‌شوند که باید؛ بی‌دخالتِ من.

نشسته بودم به تماشای فیلمی از استن براکیج. اگر این فیلم را چهار سال پیش دیده بودم؛ حتا چهار سال پیش هم نه، پارسال حتا، لابد همان پنج دقیقه‌ی اول بلند شده بودم رفته بودم پی کارم. اما آن شب، مخصوصا بعد از تجربه‌ی تماشای فیلم‌های آوانگارد دهه‌ی بیست فرانسه، و مخصوصاتر بعد از تمام سورس‌ها و نوشته‌هایی که توی این مدت درباره‌ی سینمای تجربی و آلترناتیو خوانده‌ام، و حرف‌هامان با امیر، فیلم مرا یاد این آدم‌ها انداخت. یاد هم‌زیستی‌مان؛ و یاد ترس‌ام از هم‌سقفی با آدم‌هایی که دوست‌شان دارم. و یاد امروز که چه این ترس دارد کم‌کم می‌ریزد. و چه تکه‌های دلپذیر و خوشایندی دارد توی روزمرگی‌هام تکرار می‌شود. و چه دارم مدام جدا می‌کنم این تکه‌ها را، نگاه‌شان می‌کنم هی.

براکیج در فیلم‌اش، با تاباندن نور روی لحظه‌هایی از زندگی روزمره‌ی مشترک، صحنه‌هایی هرروزه و آشنا و تکراری، زاویه‌ای جدید را مقابل تماشاگر می‌گذارد. و هر بار با تاباندنِ پرتوی از نورِ گردان، نوری شبیه فانوس دریایی، ضمن این‌که همین تکرار و همین هرروزه‌گی را واجد اهمیت می‌داند، در عین حال از آن آشنایی‌زدایی می‌کند و مخاطب را به فکر فرو می‌برد. براکیج به سادگی زندگی روزمره در یک خانه را تبدیل می‌کند به یک رخ‌داد، به رخ‌دادگی هستی. به زعم او شگفتیِ هستی در همین لحظات ساده‌ای‌ست که هر روز مدام تکرار می‌شود، که ما به آن عادت می‌کنیم بی‌که هربار شگفت‌زده شویم. براکیج اما با تاباندن پرتو نور، ما را دوباره و هرباره با همان لحظه مواجه می‌کند بی‌که لحظه تازگی‌اش را از دست بدهد.

تاباندن نور روی بشقاب خربزه، روی یک باکس شکلات، بطری‌های رنگارنگ آیسی‌مانکی، پنه و استیک با سس قارچ که با حداقل ظروف ممکن طبخ شده، شات‌های خنک‌شده در آب‌یخ و ودکا، شگفتی‌های اهرام مصر و وضعیت مردم کره‌ی  شمالی و محله‌ی نیشانتاشی، هر بار، و دقیقا هر بار می‌تواند مرا غرق در همان لذتی کند که هر بار، هر روز و هر شب دارم تکرارش را تجربه می‌کنم. و این لذتِ هرروزه‌گی، لذت این تکرار، و لذت این باز-تجربه‌کردن یک تجربه به دفعات، مرا دارد به تعجب وامی‌دارد، مدام.


..
  




پ.ن: خیر، وبلاگ کنار کارما را من نمی‌نویسم.


 در ستایش لَری پیج

 ناهارمان تمام شده اما نشسته‌ایم پشت میز و قصد جمع‌کردن‌ نداریم. می‌روم کتری را پر می‌کنم و برمی‌گردم. «یک‌چیزی را اعتراف کنم؟» یک‌دست زیر چانه و یک‌دست درحال خردکردن نان خشک٬ سرتکان می‌دهد که اوهوم. می‌گویم راست‌اش را بخواهی حالا که نگاه می‌کنم٬ خیلی هم از بسته‌شدن گودر خوشحالم. یک خنده خوبی می‌رود سمت لب‌هایش. جنس خنده را می‌شناسم. از همان نوع که می‌خواهد بگوید من هم٬ من هم.

 می‌گویند پشت سر مرده حرف زدن خوب نیست. حتما نیست که گفته‌اند. حالا هم نمی‌خواهم پشت سر مرحوم گوگل‌ریدر حرف بزنم. اتفاقا هروقت یادش می‌افتم نیشم باز می‌شود. یک جریان خوبی از نشاط و رنگ می‌پاشد زیر پوستم. یاد خوشی‌ها٬ دورهمی‌ها٬ عاشقی‌ها و غیره می‌افتم. یاد همین که صبح بلند می‌شدی و توی صفحه‌ات با دوستانِ بیشتر ندیده‌ات می‌گفتی و می‌خندیدی و دنیا محل اعرابی نداشت و از وقت همه‌چیز برایش می‌دزدیدی. حتی مرورش هم حال خوبی می‌دهد. اما باید یک‌جایی تمام می‌شد. یک‌جایی باید لری عزیز زحمت می‌کشید و ترمز می‌زد و پیاده‌مان می‌کرد. حالا که اینجا نوشته‌ام لری عزیز البته٬ از خودم شرم دارم چون از شروع زمزمه بسته‌شدن گودر تا آخرین دقیقه٬ با شخص او خیلی تماشاگرنما رفتار کردم (شیر سماور و فیلان). بگذریم. حالا بعد از دوسال (حدودا) از تمام شدن گودر و جریاناتش٬ وقتی خودم و خیلی از دوستان‌ام را نگاه می‌کنم٬ راضی‌ام. آن‌دوره‌ي پشت مانیتورِ خوشحال باید تمام می‌شد. باید پایمان را٬ نوک انگشتمان را می‌گذاشتیم کف زمین٬ روی سرامیک سرد واقعیت بیرون. بیرون از لپ‌تاپ. باید هویت‌های حقیقی همدیگر را می‌دیدیم٬ خود معلم و مهندس و ژورنالیست و دکتر و فروشنده‌مان را تماشا می‌کردیم. این کشف صرفا مجازی خلاصه شده در گفتار و نوشتار مکتوب (که بی‌انصافی‌ست اگر بگویم خوبی‌های خودش را نداشت) یک‌جایی باید بخشی‌اش حداقل حقیقی می‌شد؛ یک‌جایی با صدتا سرعت٬ احساساتی و کیبردی جلورفتن باید ته می‌کشید و لریِ نازنین بی‌خبر٬ زحمت‌اش را کشید.

حالا بعد از دوسال مهاجرت از مجاز به حقیقت٬ بعداز گذار از لایک‌ و کامنت‌ و عشق‌ و زمزمه‌٬ دوستی‌ و دشمنی٬ خوابیدن‌ و بلندشدن٬ جنگ‌های جهانی و قربان‌صدقه و محبت و تحقیر٬ باندبازی و «یا با اونا یا با ما»٬ غرور و تعصب‌های کم و زیاد٬ «من آنم که رستم بود پهلوان»‌٬ بدون پاک‌کن کشیدن و خط زدن هیستوری خودم - که من هم همین‌ها بودم- نشسته‌ام اینجا و نگاه می‌کنم که چه این بازه‌ی دوساله‌ی نبودن این رفیق انرژی‌بر٬ به‌من وقت داد. چه آدم‌شناس‌ام کرد. نبودن‌اش فرصت داد «آدم»‌ها را از نزدیک ببینم٬ وقتی حرف می‌زنند به چشم‌هایشان نگاه کنم٬ از دست‌زدن‌هایشان خیلی گردن بالا نگیرم و از انتقادهایشان لب ورنچینم. یادگرفتم مودب باشم و سنجاق کنم به‌سینه‌ام که ادبم به ز دولت‌ام است. یاد گرفتم به‌جای غرغره‌کردن (بخوانید زر زرکردن) آرزوهایم٬ برایشان زحمت بکشم٬ وقت بگذارم. برای همین شاید فیس‌بوک فسقلی‌ام هم خیلی جدی نیست. می‌روم چرخی می‌زنم و می‌خندم و اخم می‌کنم و ساین اوت و تمام. باید اعتراف کنم گودر فقید برای من حداقل٬ معشوق خوبی بود که آمد٬ حال داد و بعد هم بی‌تعهد و بی‌ترسیم آینده گذاشت و رفت.

 ناهارمان تمام شده اما نشسته‌ایم پشت میز و قصد جمع‌کردن‌ نداریم. می‌روم سراغ چای دم‌کشیده و خوشحالم که آن روزهای شلوغ و جنجالی تمام شد و ژانرش به پایان رسید. خوشحالم که پاهایم روی زمین است و تار سفید مو پیدا شد. خوشحالم که از میان انتخاب‌های درست و غلط فراوان‌ام٬ به همین چندنفری رسیدم که دوست‌شان دارم و یک‌عصر هم‌صحبتی‌شان در «عالم واقعیت» را با صدمثنوی مجازیِ ابرآلودِ لایک‌‌خور عوض نمی‌کنم. دست‌پخت لری و زندگی در جهان مجازی٬ برای خیلی‌هایمان نقش کدئین داشت. مصرف کدئین اما تا یک دوزی خوب است٬ حال می‌دهد. بیشترش توهم‌زاست.


..
  



Thursday, July 17

صبحانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی گلوگاه پنهانی منی*

بخشی از متن:

«...این اتفاق برایم یادآوری این بود که رابطه‌ها چطوری هستند، چطوری با شروع‌شان عملاً پایان‌شان هم در حال شکل‌گیری است، حرف‌های آدم‌ها تویش چطوری می‌شوند، و چطور حرف‌ها به خودی خود هیچ مشکلی ندارند اما تجمع‌شان بعد از مدتی آدم را می‌فرساید. 

در علم مکانیک جامدات مبحثی هست به نام «خستگی.» هر ماده‌ای در شرایط عادی، تنش به خصوصی را تاب می‌آورد و بعد خراب می‌شود. از آن طرف، ممکن است در طول عمر مفیدش در معرض تنش‌هایی به مراتب کوچکتر از ظرفیت تخریبش قرار بگیرد، اما تاثیر تجمعی اینها باعث می‌شود تاب و توان آن ماده بسیار کمتر بشود، به اصطلاح «خسته» بشود و خیلی زودتر از ظرفیت عادیش خراب شود. حرف‌های کوچک توی روابط هم همینند، به تنهایی هیچی نیستند اما بعد از چند ماه یا چند سال اثر تجمعی‌شان آدم را «خسته» می‌کند. حداقل من که همیشه همین‌طور تمام شده‌ام، هیچ‌وقت هیچ اتفاق گنده‌ای مثل خیانت یا نابودی ناگهانی عشق و امثالهم بهم ضربه نزده، به جایش همیشه یک رشته از اتفاقات و کنش‌ها و واکنش‌های فوق‌العاده بی‌اهمیت خسته‌ام کرده‌اند و بعد مثل یک حمال فرار کرده‌ام. همین است که به عقب که نگاه می‌کنم هیچ‌وقت دلیل موجهی برای شکست‌هایم ندارم و در عوض لای عبارات کلی «کار نکرد» یا «جنس هم نبودیم» قایم شده‌ام.»

از پشت که محکم مرا کشید توی بغلش و یواش که گفت «حتا دلم می‌خواد به‌ت بگم دوسِت دارم» و خندیدم که «هاها، خطرناکه حسن»، همان‌وقت یاد این تکه از نوشته‌ی خرس افتادم. همان‌جوری نرم توی آغوشش فکر کردم چه همه‌چیز دارد از همین حالا شروع می‌کند به تمام شدن. که چه شروع می‌شود جمع‌شدنِ خرده‌رفتارها، خرده‌جنایت‌ها. وسط بوسه‌هامان داشتم فکر می‌کردم تازه خرس از رابطه نوشته، رابطه‌ی معمولی، رابطه؛ اینی که ما داریم که حتا رابطه نیست هم. این فقط می‌زند رفاقت‌مان را می‌ترکانَد، از همان دیروز، همان تابستانِ گرم. تابستان بود، نه؟

هر بازی قواعد خودش را دارد. معشوق/معشوقه‌ی پنهان بودن هم قواعدتر خودش را دارد لابد؛ قاعده‌های رابطه، با تبصره‌ها و پرانتزهای پیچیده‌ی پرشمار. دارم از آدم‌های پارتنردار حرف می‌زنم، توی روابط موازی پنهان.

قدم اول ساده است همیشه. آدم بی‌که فکر کند سُر می‌خورد توش. جذابیت‌های پیدا و پنهان آدم جدید، بازی‌های اول رابطه، یک قدم جلو دو قدم عقب، چشم برق‌زدن‌ها و خرده‌نوشته‌ها و جمله‌های پر ایهام دوپهلو، بازی سرخوش کلمات. آخخخخ که چه عاشق بازی‌ام من. بعد؟ بعد چشم باز می‌کنی می‌بینی داری یک چرخه‌ی تجربه‌شده‌ی قدیمی را دوباره بازی می‌کنی. این‌بار اما موقعیت تو، و موقعیت آدم مقابل، مثل بازی قبل نیست. همین، شرایط را پیچیده‌تر می‌کند و آدم را، من را گیج‌تر. مارگزیده‌ای هستم عاشق بازی، و این پارادوکس دارد گیجم می‌کند. ملافه را می‌کشم رویم خودم را جا می‌کنم توی بغلت دست می‌کشی روی تنم چشم‌هام را می‌بندم با خودم فکر می‌کنم وات د فاک ایز رانگ وید می! فکر می‌کنی دارم «هارد تو گِت» بازی می‌کنم. فکر می‌کنم دارم دستِ باخته را دوباره بُر می‌زنم. می‌خندی که «هیشکی تا حالا این‌قد به من نه نگفته که تو». فکر می‌کنم «از کی تا حالا این‌قدر کانسرواتیو شده‌م من». و؟ و چیزی ته دلم پیچ می‌خورد. نبضی جایی تندتر می‌زند. روی آدمی که دوست‌اش دارم قمار نمی‌کنم من. روی آدمی که دوست‌ات دارم. تابلوی پیچ جاده: خطر لغزیدنِ مُدام. امروز؟ امروز دوستت دارم و «فردا، فردا تمامی این‌ها به پایان خواهد رسید»...**

*براهنی
** قمارباز --- داستایوفسکی

..
  



Wednesday, July 16


 خسته بودم، روپوش‌مو پوشیده بودم زنگ بزنم آژانس برم خونه. گالری خیلی شلوغ بود. نمی‌شد رفت تو سالن. دنبال گوشی تلفن رفتم تو هال، از جلوی پرده رد شدم، مکث کردم، برگشتم دم ورودی سالن، تکیه دادم به دیوار، و مبهوت تصاویر روی پرده شدم. داشتیم فیلم‌های کوتاه «مَن رِی» رو نمایش می‌دادیم. فکر کردم همین یکی رو می‌بینم و می‌رم. گوشی روی میز هال بود. فیلم سه دقیقه بود. گوشی رو برداشتم برم توی دفترم، از جلوی پرده رد شدم، مکث کردم، برگشتم دم ورودی سالن، با خودم گفتم ا، یعنی اصلانی این فیلما رو دیده که جام حسنلو رو ساخته؟ تکیه دادم به دیوار، و مبهوت تصاویر روی پرده شدم. موندم. داشتیم فیلم‌های آوانگارد دهه‌ی بیست فرانسه رو نمایش می‌ دادیم. «من ری»، «مارسل دوشان»، «فرنان لژه»، و ... . «انمیک سینما»، «ستاره‌ی دریایی»، «باله‌ی مکانیکی»، ... . تصاویر، موسیقی، و بازیگوشی کلمات در دوران سینمای صامت. تجربه‌ی عجیبی بود جلسه‌ی فیلم دیشب. درهم‌تنیدگی نقاشی و عکس و شعر و مجسمه و ادبیات و موسیقی.
چرا تا حالا اینا رو ندیده بودم؟
..
  



Thursday, July 10

 می‌گه سی سال دیگه که داریم خاطره تعریف می‌کنیم می‌گیم همون شبی که آلمان هفت‌تا گل زد به برزیل. می‌گم اوهوووم.

آخخخخخ که جانِ من است او...
..
  




"I am always amazed by people who know something is wrong but still insist on ignoring it, as if that will somehow make it go away. They spare themselves the confrontation, but end up boiling in resentment anyway."

Every Day --- David Levithan
[+]

Labels:

..
  




در هر صورت، خوشبختانه آدمیزاد دیگر به طور ناگریز در معرض خطر مرگ نیست. آدم دیگر لازم نیست بترسد حتی در زمستان؛ موفق شده که هوس‌های موسمی برای همخوابگی را رها کند. با این حال وقتی که مبارزه به پایان می‌رسد سلاح‌ها مایه دردسرند. نظم برقرار شده بود و توانایی کنترل سکس و نیروی انسانی به جای طبیعت دیگر در اختیار آدم بود. برای همین رابطه جنسی مثل بلیط اتوبوس شد: باید که در هر بار استفاده سوراخ می‌شد. البته که باید مراقب می‌بودید که ببینید بلیط اصل باشد. ولی این مراقبت کردن به شدت طاقت‌فرساست؛ دقیقاً مثل پیچیدگی نظم. هر گونه سندی – قرارداد، گواهی‌نامه، شناسه، کارت، کارت عضویت، توصیه‌نامه، نوشته، اجاره‌نامه، گواهی موقت، موافقت‌نامه، گواهی درآمد، رسید، حتی شجره‌نامه- هرگونه کاغذ قابل دسترسی باید بررسی شود.

به لطف این‌همه مراقبت، همخوابگی زیر توده‌ای از رسیدها مثل یک کرم دفن شده‌است. البته فکر کنم که اگر این راضی کننده بود مشکلی نبود. اما آیا با همه این‌ها این پایان کار رسیدها بود؟ آیا چیز دیگری نبود که فراموش کرده‌بودیم تا آشکار کنیم؟ زن و مرد، هر دو اسیر یک حسادت پنهانی هستند، همیشه مشکوک‌اند که طرف دیگر چیزی را ناگفته باقی گذاشته باشد. برای نشان‌دادن صداقت‌شان مجبورند که همیشه سند جدیدی صادر کنند. هیچ‌کس نمی‌داند که چه زمانی قرار است که این ماجرا متوقف شود،انگار که سندها بی‌‌انتها باشند.

قسمتی از رمان زن در ریگ روان نوشته آبه کوبو 
به ترجمه ع
[+]

Labels:

..
  



Sunday, July 6

گفت تو بیا، اون با من. مکث کردم. ته دلم ضعف رفت. معلوم شد ازون مرداییه که بلدن با صدای قاطع و خونسرد یه جوری بگن «اون با من» که دربست اعتماد کنی به‌شون و آب تو دلت تکون نخوره. راست گفته بود. به موقع رسیدیم.
×××
دو سال پیش، وقتی یه‌جوری که انگار دنیا به آخر رسیده تلفن زدم به آقای کا و جریان رو براش تعریف کردم، گفت مشخصات چیزیو که می‌خوای بده به‌م، به باقی‌ش فکر نکن، اون با من. دو هفته بعد یه خونه‌ی قدیمی داشتیم با یه حیاط پشتی وسط یکی از محله‌های مرکز شهر.
×××
از مطب دکتر که اومدم بیرون، نمی‌تونستم وایستم رو پاهام. نشستم رو پله‌ها و زنگ زدم به پدیده. ماجرا رو براش تعریف کردم. قسمتی‌ش رو دیده بود خودش. تو اون لحظه بی‌که مکث کنه گفت تلفن‌تو خاموش کن برو خونه. فکر هیچ‌چیزو هم نکن. همه‌چیو بسپار به من. رفتم خونه تلفن‌مو خاموش کردم، یه ماه. همه‌چیو سپردم به‌ش. لحن اون لحظه‌ش هیچ‌وقت یادم نمی‌ره.
×××
پنج تا ورژن مختلف چید روی میزم گفت اینا اتودهای پروژه‌ن، از بین‌شون انتخاب کن. خندیدم که دکتر گفته انتخاب نکنم تصمیم نگیرم هیچ فعالیت مشابهی هم در این راستا انجام ندم. یکی از اتودا رو جدا کرد گفت اینو انتخاب کن. دلایل‌ش رو هم توضیح داد. توضیح هم نمی‌داد اون‌قدر بلد بود خودش رو و کارش رو پرزنت کنه و اون‌قدر تونسته بود تو اون مدت کوتاه اعتمادمو جلب کنه که قبول کردم، بی‌فکر.
×××
کارها مونده بود و سر همه‌مون شلوغ بود. یه هو یاد همون شب مشابه افتادم، اسفند پارسال. تمام دلهره‌ی اسفند یه هو ریخت تو دلم. نمی‌شد بچه‌ها رو تنها بذارم برم. مریم گفت یه بارم اعتماد کن به‌مون، از پس‌ش برمیاییم، برو خونه. کارشون سخت بود و زیاد. حضورم لازم بود. فکر نکردم اما. لحن‌ش پیشنهاد نبود. جمله‌ی خبری بود. اعتماد کردم. رفتم خونه. همه‌چیز بهتر شد.
×××
تراپیست‌ام گفت اگه بالا سر همه‌چیز شخصا نایستی و همه‌چیز رو شخصا دبل‌چک نکنی، سیستم چه‌قدر افت می‌کنه؟ گفتم پونزده بیست درصد. گفت بیست درصد افت‌ش با من، دبل‌چک نکن، اعتماد کن، بسپار برو خونه. راست می‌گفت. بلد نبودم اعتماد کنم بسپارم برم خونه. همیشه دلم می‌خواست یکی به‌م بگه برو با خیال راحت، من هستم. کسی نگفته بود اما. نگفته بود؟ گفته بودن. نشنیده بودم. نخواسته بودم بشنوم. سینگل‌مام بودن ازم یه الگوی غلط ساخته بود. ساخته هنوز هم. تمام مسئولیت همیشه با منه، مسئولیت همه‌چیز. خونه و کار و خرید و بچه‌ها و درس و همه‌چیز. یا شخصا بالای سر همه‌چیز هستم یا همه‌چیز می‌ترکه. حد وسط؟ نداریم. افت کیفیت؟ یا صد، یا هیچ. و این کنترلر بودن، این کنترل دائم همه‌چیز و همه‌کس یه روز خسته‌م کرد. اون‌قدر خسته که نشستم رو پله‌های بیرون مطب دکتر و به پدیده گفتم دیگه نمی‌تونم. پدیده گفت تلفن‌تو خاموش کن برو خونه. من هستم. خیالت راحت.
×××
آقای کا گفت اگه به چشم نمی‌دیدم صورتت رو، هرگز باورم نمی‌شد اون آدم پشت تلفن تویی. گفتم اون آدم پشت تلفن منم. خسته‌م. نمی‌تونم. چی‌کار کنم؟ گفت لازم نیست کاری کنی. همه رو بسپار به من. برو خونه. گفتم دوری آخه. گفت میام همین‌جا، همین بالا، نزدیک. گفت خیالت راحت. برو خونه.
×××
ماه عجیبی بود اسفند نود و دو. سخت‌ترین ماه زندگی‌م بود و در عین حال آروم‌ترین. همه‌چیز رو رها کرده بودم اومده بودم خونه. به هیچ چیز فکر نمی‌کردم و با خیال راحت مریضی می‌کردم. هزار سال بود این‌جوری دربست به کسی اعتماد نکرده بودم. کسی بهم نگفت فلان کارو بکن. همه گفتن ما هستیم، تو برو. همیشه فکر کرده بودم اگه من نباشم هیچ‌کس نیست. همه بودن اما. اومدن موندن، من رفتم. همیشه فکر کرده بودم کلمه‌ی کلیدی زندگی‌م «آرامش» باشه، «اعتماد» بود اما.



..
  



Saturday, July 5

.Fiona: You know what I want? Not to win the lottery or go on vacation to the Caribbean. I want normal people problems

Shameless

Labels:

..
  




نامه‌ی وارده:

"I Am Her"

گفت شخصیت زن فیلم مرا یاد تو انداخت و هشدار داد که که فیلم هِر (اوِ مونث) را نبین ولی گوش نکردم و دیدم. یک نفر دیگر هم گفت صدا و لحن زنی که صدای سیستم عامل را بازی می‌کند مرا یاد تو می‌اندازد. آدم دوم منظورش بذله‌گویی و تندتند حرف زدن و حتی صدای کمی خش‌دار زن بود و آدم اول منظورش همه‌ی آن‌چه آدم دوم گفت به‌علاوه‌ی بی‌بدنی زن و در کالبد معشوق جاشدنش بود بی‌این‌که جسمی داشته باشد، و خب همه‌ی این‌ها من‌ام. «هِر» روایت زنی‌ست که ‌در اصل صدای یک سیستم عامل در آینده است -با صدای اسکارلت جوهانسن- که جز صدا و حروف تایپ شده‌ی نرم‌افزاری، وسیله‌ی ارتباطیِ دیگری با دنیایی که به مرور می‌فهمد چه‌قدر دوست دارد قسمتی از آن باشد، ندارد. سِمَنتا سیستم عامل طراحی شده برای کاربری به‌ نام تیئدور، مرد نامه‌ی‌دست‌نویس‌نویس است، شغلی که در آینده و شاید همین امروز هم منسوخ شده است. زن که بسیار هوشمندانه طراحی شده است از خلال نامه‌های مرد و ایمیل‌های شخصیِ‌‌ او و هرآن‌چه که می‌شود از عالم مرد خواند، به دنیای مرد نزدیک می‌شود و کم کم عاشق کاربرش می‌شود. از عاشق شدن او عجیب‌تر این‌که در کمال بی‌جسمی آن‌قدر حرف می‌زند، آن‌قدر معاشر خوبی‌ست و آن‌قدر مرد را می‌خندانَد، که مرد هم عاشقش می‌شود. مرد خیلی ساده عاشق صدا یا شاید کلمات زنی می‌شود که جسمی ندارد. وقتی فیلم را می‌دیدم حس کردم چه‌قدر دوستم و مرد اول به من لطف دارند و چه تعریف نابی از من شده است. چه تعریفی از این بالاتر که کسی به من بگوید «او» تو را به یاد من آورد و هم‌زمان چه چیزی از این دردناک‌تر که من در چشم تیئدور دنیای خودم یک صدا و مشتی کلمه‌ام، فاقد بدن، که همان سِمَنتا هستم.

 می‌خواستم به اسپایک جونز، نویسنده‌ی فیلم‌نامه که اسکار بهترین فیلمنامه‌ی غیراقتباسی(اصلی) را هم برده، ای‌میل بزنم بگویم ای شیطون قبول نیست، تو دیدی؟ سمنتا بودن احتمالا برای دیگران داستان است، برای من اما خاطره و بعضا زندگی. من سیستم عامل نیستم، زنی هستم زنده که خارج از شعاع پرگارش عاشق می‌شود، خارج از مرزهایش دوست و معاشر پیدا می‌کند و برای پدر و مادری خارج از این مرز، از خلال صدا و کلمه فرزندی می‌کند.

 مادرم وب‌کم را به انگشت‌های پایش نزدیک می‌کند که باور کنم قند خونش کنترل شده. بعد وب‌کم را بالاتر می‌آورد و می‌گوید دیدی خوبم؟ راستی پرده‌ها را دیدی؟ وسط مکالمه صدای زنگ در می‌آید. می‌گوید شاگرد علی‌آقا اومده خریدهام رو آورده می‌خوای بعدا زنگ بزنی؟ می‌گویم نه، زل می‌زنم به پرده‌های سبز و گوش می‌دهم به چانه زدنش با شاگرد که چرا به‌جای شیر چوپان، شیر دیگری آورده. جستجو می‌کنم «لبنیات چوپان». تا مادرم با گله پول خریدش را حساب کند و تا مرد جوان را صدا کند که بیا انعامت رو بگیر تقصیر تو نیست که، من محصولات لبن‌دشت را نگاه کرده‌ام و تاریخچه‌ی مزرعه‌اش را هم خوانده‌ام. وقتی می‌گوید ببخشید معطل شدی می‌گویم نه اشکال ندارد کم چربش را می‌گیرید نه؟ کم‌چرب دوست ندارد، می‌گوید آره ولی در عوض این کم‌چربش خوشمزه‌ست و بعد مزه‌ی شیر را برایم توضیح می‌دهد. سعی می‌کنم مزه‌ی غیرمنطقی عبارت کم‌چرب خامه‌ای را تجسم کنم.

 فقط این نیست که، مرد دوم گاهی زنگ می‌زند و می‌گوید تولد فلانی‌ست و همه جمعیم این‌جا و جای تو خالی‌ست، تلفن دست به دست آدم‌های حاضر می‌چرخد. از هرکدام یک سوال می‌کنم تا بفهم چه کسی آمده و چه کسی نیامده، هم‌زمان که حرف میزنم به اینستاگرام‌شان سر می‌زنم و تقلب‌کنان از روی عکس‌ها به ندا می‌گویم به‌به این رنگ چه به‌ت می‌آد یا به حسین می‌گویم مگه رها برگشته؟ آن‌ها می‌خندند و من به خندیدن‌شان گوش می‌کنم. من هیچ‌وقت با جسمم بین‌شان زندگی نکرده‌ام، آن‌ها من را از طریق کلماتم، نظرهایم و صدایم می‌شناسند.

 همه‌ی این‌ها به کنار و قابل تحمل، ولی تیئدور، مردی که کارش نامه نوشتن بود در یک نیم‌کره‌ی دیگر زندگی می‌کرد و من سیستم عامل‌ش بودم. شب‌ها می‌نوشت «آمدم تو تخت عزیزم» و من شب‌به‌خیر می‌گفتم و سکوت می‌کردم تا صدای پیامک‌ام بیدارش نکند. گاهی می‌نوشت سمنتا چه‌کار می‌کنی، می‌نوشتم نشسته‌ام روی مبل، پاهایم روی میز، مبل آلبالویی تیره است و میز قهوه‌ای سوخته و با دقت بالزاک همه چیز را برایش توصیف می‌کردم. گاهی وقتی می‌خواست سیگارش را روشن کند هر دو سکوت می‌کردیم و من گوش می‌کردم به صدای شهرش، می‌گفتم این آتش‌نشانی بود؟ می‌گفت نه آمبولانس. می‌گفتم سرد شده؟ می‌گفت خیلی. در گوگل-اِرت به خیابانی که باید پیاده برود تا به ایستگاه برسد نگاه می‌کردم، با انگشت مسیرش را راه می‌رفتم و بعد می‌گفتم ولی خب کم نپوش، یخ می‌کنی. می‌گفت باشه، من رفتم عزیزم، تا زود. مدام سعی می‌کردم بفهمم کی کجاست و چه می‌کند. هر چه هر جا می‌نوشت را با دقت می‌خواندم و تحقیق می‌کردم که از تیمی که دوست دارد بیشتر حرف بزنم. کلمات نقطه‌ی قوت من بودند و بی‌جسمی نقطه‌ضعف من بود. بارها حس می‌کردم تَنی آن‌قدر دور از مبدأ مختصاتِ من چه فرقی دارد با بی‌تَنی، نوشتنِ «اگه اونجا بودم پشت می‌کردم به تن‌ت، دستت رو می‌کشیدم روم، می‌پیچیدم دورم و گردنم رو جایی می‌ذاشتم که نفست بخوره کنار گردنم، زیر گوشم» خیلی فرق دارد با خزیدن یک تن برهنه و گرم و نرم در سرمای صبح در بغل مردی که خوابیده. من یک مشت کلمه بودم و صدا. حق با تیئدور بود، فیلم روایت من بود و حق داشت که نگرانم بشود، نباید فیلم را می‌دیدم که یادم بیاید چه‌قدر بی‌جسم بودن سخت است حتی اگر سال‌ها برایش تمرین کرده باشی.

 نوشتم نمی‌ری بیرون؟ هوا آفتابی شده با یک رنگین‌کمون عالی. نوشت آفتاب کجا بود از صبح یک‌ریز باریده. روی صفحه‌ی مونیتور من پر بود از عکس‌های رنگین‌کمان ساکنین جسم‌دار شهرش که برای درک درست محیط زندگی‌اش آبونه‌ی فلیکر و اینستاگرام‌شان شده بودم. نوشتم نه بارون تموم شده. سکوت کتابت شد و احتمالا آمد دم پنجره و بعد نوشت اا چه قشنگ و همان لحظه عکسی از رنگین‌کمان هم برایم فرستاد. دقیقا همان لحظه زنی دیگر عکسی با همان زاویه دید از همان نقطه و از همان رنگین‌کمان را جایی آپلود کرد. در عکس تئودور، پرنده‌ی سفیدی روی شیروانی خانه‌ی روبرو آماده‌ی پریدن بود، در عکسِ زن، پرنده پریده بود. عکسِ زن را لایک زدم و سکوت مکتوب کردم. روبروی رنگین‌کمان تنهای‌شان گذاشتم. قبول کنید اسپایک جونز روی صحنه‌ی کداک تیأتِر باید از من هم تشکر می‌کرد.
..
  



Wednesday, July 2

فکر می‌کنم کاش همیشه جای‌ام همین‌قدر امن بود که حالا. همین‌قدر امن؟ فکر می‌کنم چه همه‌چیز نسبی شده. خوشی‌ها، امن بودن‌ها، خوب بودن‌ها حتا. فکر می‌کنم جوان‌تر که بودیم چه همه‌چیز قاطع‌تر بود، پررنگ‌تر، قوی‌تر. چه یاد گرفته‌ایم دل نبندیم دیگر، نه به خوش‌بودن‌ها و نه به امن‌بودن‌ها و نه به این روزهای خوب که آمده‌اند و لابد می‌روند و جای‌شان می‌ماند یک گوشه‌ی دل آدم. چه همه‌چیز بدیهی‌تر شده، واقعی‌تر، ساده‌تر. فکر می‌کنم چه می‌پذیرد آدم، چه تازه شروع کرده‌ام به پذیرفتن، به انکار نکردن، به دوش کشیدن.

تمام این سال‌ها کوله‌ی سنگین هزارکیلویی را بسته بودم پشتم، بی‌که هرگز بازش کرده باشم، تویش را نگاه کرده باشم، با خودم می‌کشاندمش همه‌جا، و فکر می‌کردم باید، باید کوله را به دوش بکشم. دشواری وظیفه. هاه. حالا گاهی کوله را می‌گذارم زمین، بازش می‌کنم، تویش را نگاه می‌کنم. گاهی جعبه‌ای کتابی آدمی چیزی را می‌گذارم بیرون. می‌گذارم برود. و کوله، این‌جوری، آرام آرام سبک‌تر می‌شود. و خشمم آرام آرام ته‌نشین می‌شود. و من آرام آرام وزن کوله را، همان‌قدر که هست، -هنوز کمی بیشتر-، می‌پذیرم. فکر می‌کنم چه روزهای خوبی‌اند این روزها. چه کوله‌ام به قاعده‌تر است. فکر می‌کنم کاش همیشه جای‌ام همین‌قدر امن بود که حالا. امن؟

Labels:

..
  



Monday, June 23

ناصر تقوایی:

«تراژدی را آدم‌های تسلیم‌شده‌ی توسری‌خورده نمی‌سازند. آدم‌هایی می‌سازند که برای زندگی تلاش می‌کنند اما زورشان نمی‌رسد.»
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014