« آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند! »

Desire Knows No Bounds




Tuesday, January 1

بعضی رابطه‌ها خيلی آروم شروع می‌شن. مدت زيادی طول می‌کشه تا آدم‌های رابطه، هم‌ديگه رو بشناسن. مدت طولانی‌تری تا قلق هم‌ديگه دست‌شون بياد، از سليقه‌ی هم خبردار بشن و ذائقه‌ی همديگه رو بشناسن. کلی طول می‌کشه تا کم کم دل‌شون بخواد يه چيزايی رو، يه لحظه‌هايی رو، يه وقتايی رو با هم share کنن. که دل‌شون بخواد حس‌های ناب و کوچيک زندگی رو فقط با اون آدمه تجربه کنن.

حالا فک کن تمام اين طول کشيدن‌ه شده دو سال، سه سال. دو سه سالی که کل‌ش به کنش و واکنش گذشته، به ارزيابی و امتحان و فراز و فرود و هزارتا چيز ديگه. تو اين مدت يه وقتايی خيلی هم‌ديگه رو دوست داشته‌ن، يه وقتايی از هم خسته شده‌ن، حتا يه وقتايی از هم بدشون اومده؛ يه وقتی هم عاشق هم شده‌ن. تا اين‌جا نمودار رابطه يه منحنی‌ه با شيب مثبت. يه منحنی که گاهی وقتا می‌ره زير محور ايگرگ‌ها، اما به هر ترفندی شده خودش‌ رو می‌کشونه بالا و به صعودش ادامه می‌ده. تا اين‌جا رابطه‌هه يه جذابيت پويا و اکتيو داره، فارغ از لحظات مثبت يا منفی‌ش. رابطه هنوز يه جاده‌ست، يه راه؛ که قراره ادامه‌ش بدی تا برسی به يه جايی. کجا؟

خوب اين دو تا تموم اين مدت دل‌شون خواسته اون يکی آدم‌ه رو داشته باشن، لمس‌ش کنن، تاچ‌ش کنن، بوش کنن، حس‌ش کنن. حالا تو اين دو سه سال با يه سری شيطنت‌ها، شرايط يا اتفاق‌ها کم و بيش با هم در تماس بوده‌ن؛ دست هم‌ديگه رو گرفته‌ن، گاهی کوتاه و دزدکی هم‌ديگه رو بوسيده‌ن، گاهی کوتاه‌تر هم هم‌ديگه رو در آغوش گرفته‌ن، و گاهی‌های ديگه. اما بياين صريح باشيم، هنوز با هم نخوابيده‌ن؛ حالا يا نخواسته‌ن، يا شرايط‌ش رو نداشته‌ن، يا نمی‌دونم-دليل‌های ديگه. تا اين‌جا هنوز کلی اشتياق هست وسط فضای رابطه و کلی کميستری و کلی تمنای داشتن تن اون ديگری. تا اين‌جا رابطه‌هه علی‌رغم خوب و بدهاش هنوز يه جاده‌ست، يه جاده‌ی پيچ و خم‌دار با دو تا مسافر تشنه!

خيلی وقتا مسافرا وسط جاده بی‌خيال ادامه‌ی سفر می‌شن، علی‌رغم اون دوستی خوب و عميق‌ راه‌شون رو از هم جدا می‌کنن و به خوبی و خوشی هر کدوم می‌رن پی کارشون. ديدی يه هم‌چين وقتايی خاطره‌ی اون دوستی‌ه چه همه نوستالژيک می‌شه؟ چه‌قد آدم اسير خاطرات جاده می‌مونه؟ چه‌قدر خلاقيت‌ش به کار ميفته و از هر تيکه‌ی جاده چه همه واسه خودش تصوير می‌سازه؟

يه وقتايی اما تو تصميم می‌گيری، يا دلت می‌خواد، يا هوس می‌کنی، يا به هر دليل ديگه‌ای جاده رو می‌رسونی به يه شهر، به يه سرانجام، به يه دل‌خواسته‌ی قوی، به هم‌خوابگی. اين با هم خوابيدن‌ه می‌تونه س.ک.س باشه، يا عشق‌بازی، يا رفع کنجکاوی، يا رفع تشنگی، يا به دست آوردن اون يکی تن‌ه، يا شايد هم در اون ديگری حل شدن و به تمامی تجربه‌ش کردن.

از اين‌جا به بعد، رابطه‌هه از جاده تبديل می‌شه به يه شهر. تو شهر تو می‌تونی لحظات خوب و بدی داشته باشی، تجربه‌های جديد و متفاوتی داشته باشی، امکانات بيشتری، آرامش و آسايش بيشتری هم؛ اما ديگه رابطه‌ت يه جاده نيست. ديگه به استيج جاده‌بودن هم برنمی‌گرده هيچ‌وقت.

خيلی قديم‌ترها فکر می‌کردم شخصن روابط جاده‌ای رو ترجيح می‌دم. شعار اون دوره حرف ژولی بود بعد از‌ خوابيدن با اوليور که «حالا ديگه دلت برام تنگ نمی‌شه، می‌دونی که ديگه چيزی برای دل‌تنگی نيست. من هم مثه هر زن ديگه‌ای‌م. عرق می‌کنم، شب سرفه می‌کنم و يکی از دندون‌هام پوسيده.»
بعدترها اما فکر کردم گذار از جاده به جذابيت ماندگار شهر می‌ارزه، به عمق تجربه‌ی شهری؛ خوب يا بد.

حالا می‌بينم هر جاده‌ای هر چه‌قدرم جاده مونده باشه، بازم می‌خواد به شهر برسه. حالا يا اين «به شهر رسيدن»ِ رابطه خاطرات خوش جاده رو تجديد می‌کنه، يا به کل بقايای جاده رو هم نابود می‌کنه و از بين می‌بره. در هر حال واقعيت اينه که ذات جاده، به شهر رسيدن‌ه؛ اين‌جوری ديگه لااقل حسرتی در کار نيست.


Comments:
هووووووووووووووم.
 
كل تحليل و تشبيهت درسته و منطقي فقط نميدونم چرا جديدن رسيدن به شهر يعني خراب و داغون شدن جادهه !! بعد موندن تو شهر كمكمك غصه دار ميشه...
 
WoW
 
انگار تکلیف خودت هم با این قصه روشن نیست. نمی دونی شهر خوبه یا جاده. تشبیهت خیلی خوبه البته. یک زمانی هم جاده رو دوست داشتی. اب رو هم چون جاده ای می خونده دوست داشتی. ولی یک بار که گذارت به شهر افتاده خوشت اومده. گمان می کنم الان هنوز کمی گیج و بلاتکلیفی.
 
من یه جاده دارم که گاهی از شهر می گذره.
 
چرا جادهه نمیتونه ادامه داشته باشه در عین اینکه هر از گاهی از یه آبادی یا به قول تو شهر هم بگذره؟
من با نازلی موافق ترم
اینجوری شاید اون دو تا مسافر دیگه اون عطش اولیه رو نداشته باشن اما به این آرامش میرسن که هرجا تشنه شدن آبی هست برای خوردن و پایان جاده به خشکی نمیرسه
 
سفرهای درون شهری هم با اینکه با معضل ترافیک رابطه ی مستقیم دو طرفه دارند!!! , ولی خوبند ها ، یعنی شاید ، در اینجا به نظرم می شه به ش فکر کرد تا ببینیم اصلن چی می شه !
:D
 
Post a Comment