« آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند! »

Desire Knows No Bounds




Wednesday, July 2

استاد می‌گويد هر آدمی در اين دنيا جفت خودش را دارد. من آدم تقديری‌ای نيستم، اما شک ندارم هر آدمی جفت خودش را دارد؛ يک جايی دور يا نزديک. يک‌وقت سال‌ها با کسی زندگی می‌کنی، بی‌که جفت تو باشد. رابطه‌تان همان اول‌ها تمام می‌شود. ريشه‌هاش می‌خشکد. بعد چشم باز می‌کنی می‌بينی سال‌ها داری زندگی می‌کنی اما هنوز جايی ته دلت دنبال کسی می‌گردی که بايد. همان آدم درست. همان که با تو چفت می‌شود و نيمه‌ی ديگر لبخندت را کامل می‌کند. حالا يک‌وقت می‌بينی آن آدمِ تو، آن چِفت تو يک‌جای ديگرتری‌ست، يک جای دورتری، آن‌سوی دنيا. يک‌وقت هم می‌بينی همين دو قدم کنارتر است، همين خانه‌ی بغلی، خيابان بغلی. انگار رسم دنيا اين‌جوری بوده که اين پازل دو تکه هيچ‌وقت آن‌جا که بايد، جا نيفتد.

استاد می‌گويد پرسوناژهای منفعل و محافظه‌کار را بريزيد دور. شما خالق شخصيت‌هاتان هستيد. پرسوناژهاتان را جوری خلق کنيد که بروند دنبال جفت خودشان. ياد بدهيد آدم‌های اشتباهی و زندگی‌های اشتباهی را رها کنند، آدم‌های درست و زندگی‌های درست‌شان را پيدا کنند. کاری را که خالق ما برای ما نکرد، شما برای پرسوناژهاتان بکنيد. بگذاريد آدم‌های قصه‌هاتان با اراده‌ی خودشان زندگی‌هاشان را بسازند. آدم‌های تقديری را بگذاريد برای همين زندگی تقديری. بندهای دست و پا گير را از دست و پای پرسوناژها باز کنيد. بگذاريد قصه‌هاتان نفس بکشند. بگذاريد قصه‌هاتان رنگی شوند.

اين‌ها را استادمان گفته. يا نه، شايد هم می‌خواسته بگويد، اما ساعت کلاس تمام شده. نمی‌دانم چه‌جوری‌ست که اين روزها ديگر هيچ چيز درست و حسابی يادم نمی‌ماند. آدم است ديگر..


Comments:
ادم های قصه من حال ندارند دنبال جفتشان بروند.اراده شان غمگین است
 
كاش من هم مي تونستم يكي از پرسوناژهاي قصه شما باشم. واقعا چقدر الان به همچين لطفي احتياج دارم.
ولي اين وسط يه مشكلي هست كه استادتون چيزي ازش نگفتن ها ، با اون بايد چه كرد؟
البته ناسلامتي شما نويسنده ايد خوب لابد يه فكري هم به حال اون مي كنيد ديگه لابد...حالا بي زحمت شما يه امتحاني بكنيد شايد شد. مثل«عجيب تر از تخيل» شما نويسنده باش منم ميشم همون شخصيتي كه زندگيم دستتونه!!!!شما بنويس من زندگيش مي كنم شما به لذت خلق و قدرت مي رسين منم به يه سرنوشت افسانه اي. قبوله؟
 
تکمیل نیکه دیگر لبخند :)
 
نیکه* = نيمه
 
پرسوناج رو ولش، آلمان رو بچسبز
:)
[از وقتی با نامردی تمام حق آرژانتين رو توی فينال 90 خورد، با هر باخت آلمان، مثل خوردن يه ليوان شير هويج خنك، روحم شاد می‌شه]
 
خيلي سخته وقتي بعد چند سال زندگي آرام ولي بي هيجان با کسي که نيمه ات نيست...نيمه خودت رو پيدا کني ولي اون هم گرفتار يه نيمه غير همگونه...
هيچ کاريش نميشه کرد.
ميدوني که با هم کامل ميشيد. ميدونه که هيچ جاي ديگه نميتونه نيمه خودش رو پيدا کنه ولي...ميشه 2 نفر ديگه رو قرباني اين تکامل کرد؟
نشميشه...نشد.
برگشتيم سر نيمه هاي آرام و ناهمگون.
 
هنر نسخه‌ی دوم جهان واقعی نيست. از این نكبت همین یك نسخه كافی‌ست (ويرجينيا وولف)
 
می دونی حالا شاید آدمه به اون نیمه نرسه هیج وقت ولی همین که آدم فکر می کنه که هست آروم میکنه آدم رو .آیدا استاد آدمای مبتدی رو هم سر کلاسش را می ده ؟ به من می گی؟
 
آره، راه می‌ده. چون منو هم راه داده.
 
چقدر با نظر شیرین موافقم...آره گاهی یکی از دو نیمه درگیر یه رابطه و یه شخص اشتباهیه و گاهی هردوشون تو زندگیای دیگه یی هستن...اما قسمت بد داستان اونجاست که تو نیمه ات و پیدا می کنی اما میدونی نمی تونین زندگیاتون و عوض کنین که با هم باشین...نمیشه زندگی افراد دیگه رو فدای این واقعیت کرد....گاهی همه ی وجود آدم درد می کنه از این غم...دردناکه....کاش لااقل مثل این مسابقه های تلویزیونی می شد آدمای اشتباهی و مثل جوابهای پوچ شناخت و فهمید تا دیگه نری سراغشون...تا کم کم به نیمه ی واقعیت نزدیک بشی
 
گاهی فکر می کنم خدا بی انصافی می کند که نمی گذارد این تکه های پازل کنار هم جفت و جور بشوند. بعد اما می گویم مگر می شود خدا نصاف یادش برود؟... خدا که کار بی حکمت نمی کند، می کند؟!...
 
بخونین جالبه http://www.dw-world.de/dw/0,,621,00.html

شکست ولايتي هاي ايران و تأثيرات آن بر افغانستان
 
Post a Comment