«آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند!»



Sunday, July 13

گاهی تابستان يک پتانسيل‌های عجيب و غريبی دارد که نمی‌دانم چرا هيچ‌کس حواسش بهشان نيست! مثلن يک ساعت‌هايی‌ش هست در بعد از ظهر، حوالی چار و پنج، که گرما بيداد می‌کند و هوا هم يک‌کمی به خاطر دريا يا کولر آبی‌ای چيزی نم‌دار است، از آن نم‌ها که فقط سنگين می‌کند هوا را و يک‌جورهايی لِرد می‌بندد روی پوستِ آدم؛ يک‌هم‌چين وقت‌های تابستان هوا يک‌جورهايی س.ک.س.ی‌ست. يعنی حتا خيلی س.ک.س.ی‌ست. انگار يک رخوت داغ چسبنده‌ای شُره می‌کند روی تنِ آدم. يا مثلن همين گوجه‌فرنگی‌های تابستانی، با آن قرمز تيره‌شان، وقتی تازه خريده‌شان باشی‌ هنوز پای‌شان به يخچال نکشيده باشد، اگر يکی‌شان را قاچ‌های درشت‌درشت کنی همان‌جور گرماگرم بی‌نمک بخوری، يک‌جورهای زيادی س.ک.س.ی‌ست. کور شوم اگر دروغ بگويم. يا چه می‌دانم، طعم اين خيار سالادی‌های قاچ‌شده‌ی گرمِ بی‌نمک که به عنوان مخلفات پله‌کباب آقای رستوران گيلک گذاشته جلويت، آن‌هم وقتی با دست برداری همين‌جوری خالی‌خالی گازهای کوچک بزنی بخوری‌ش، مزه‌اش باز هم س.ک.س.ی‌ست. اما هيچ‌کس قبول نمی‌کند. آقای دوستم پيشنهاد می‌کند تا بيست‌ويکم مرداد ساعت پنج بعد از ظهر که برايم وقت روان‌کاوی گرفته بروم‌بنشينم‌حرف‌بزنم‌بابت‌هردقيقه‌اش‌هزارتومن‌بدهم‌بعدش‌فکرکنم‌چه‌همه‌حالم‌خوب‌شده، بهتر است از زير کولر تکان نخورم و پايم را از خانه بيرون نگذارم. بنابراين بدين‌وسيله کليه‌ی قرارهای گذاشته و ناگذاشته‌ی خود را تا بيست و يکم مرداد ساعت پنج بعد از ظهر به تعويق می‌اندازم. هومممم، حالا که فکر می‌کنم می‌بينم اين‌همه‌وقت بيرون نيامدن از خانه هم خودش بدجوری س.ک.س.ی‌ست‌ها!


Comments:
ای بابا! این‌طور که معلوم است، انگار من تمام این یکی دو سال اخیر را صاف وسط صفحات پلی‌بوی زندگی می‌کردم و خودم خبر نداشتم... به‌هرحال هر کس ازین‌جا رد شد و این پست را خواند و کامنت من را هم خواند، خودش بگیرد که چرا این‌قدر کم از خانه بیرون می‌آیم (دی‌یر کارپه‌دیه‌م! شرمنده بابت استفاده‌ی ابزاری از یادداشت خلاقانه‌ت سه‌نقطه و دی!). بعد تازه آدم خوب که فکرش را بکند می‌بیند این فقط مختص تابستان نیست که:. مثلا، چله‌ی زمستان دم پنجره بغل شوفاژ یا بخاری یا شومینه نشستن و قهوه‌ی داغ خوردن و سیگار دود کردن خودش کم 3.ک.30ست؟ یا پرتقال را از عرض حلقه حلقه کردن و با دندان از پوست جدا کردن‌اش. یا توی بهار ولو شدن توی رخوت گرده‌افشانی‌ها و موسیقی گوش کردن و سیب سرخ سفره هفت سین خوردن. یا توی پاییز... بابام جان! انار خودش کلی مورد منکراتی جذاب است. بدمصب خود حضرت اروس است. بله! خلاصه که این پست شکوفایی و نوآوری من را ترکاند و از همین تریبون اعلام می‌کنم که کماکان به کم از خانه بیرون رفتن ادامه خواهم داد. گاس‌یک‌هو اِله هم از آب در آمد. آدمیزاد کف دست که بو نکرده :Dء
 
حالا پس من چی بگم که کلا همیشه تابستون دارم و هوای شرجی باحال و بارون خیلی زیاد
 
مدتیست این کامنت دونی جلوی من باز است. بعدش انگار کسی زده باشد روی شانه ام که به خودم بیاورد مرا، انگار کامنت دونی پرسید: چیزی می خواستی بگی؟ ...وقت مارو تلف نکن! بعدش من گفتم هیچی! ...فقط می خواستم بگم بعضیا هم هستند که ممکن است همینطوری گذرشان به کلمه هایی مثل این ها بیافتد و حس کنند که اسیر یک سری کلمه شده اند...همین بعدش هم از قول من سلام هم به همین آقا مم کاظم برسان که گویا هزار ها سال بود خانه اش بیرون نیامده بود
 
salam. che ghadr khoob bood o sade!
eradat: Digari.
 
این هم اندیشه ای ست درخور
 
سلیقه ی خوبی داری:دی
 
خوب بود و به دل نشست. چند وقته که دوست دارم کمی ار.و.تیک زندگی کنم
 
اهم!
یک نکته‌ای که بهش توجه نشد این بود که خودِ این یادداشت بسی س.ک.س.ی‌ست! تاثیرش را در کامنتِ اول می‌توان دید.
:)))
 
Post a Comment