« آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند! »



Wednesday, October 29

اين اواخر هر جا سر می‌چرخانم يادداشت‌ها و دست‌نويس‌ها و کاغذهای قصه ريخته.. از روی ميز و پای تخت و کانتر آشپزخانه گرفته تا سکوی دم در و توی کوله بی‌ريخته و لای اين کتاب و آن مجله.. با خودم فکر می‌کنم چه‌همه دوست دارم اين کاغذهام را.. اين ميان‌شان پخش بودن را و هر روز نگاهی بهشان انداختن را و گاهی چيزکی روی‌شان نوشتن را.. بی‌خود نيست اين‌همه عاشق نوشتن‌ام، بس‌که اين کلمه‌ها هی جوانه می‌زنند مثل پيچک از سر و کولم بالا می‌روند.. بس‌که الکی‌الکی حالِ آدم را خوب می‌کنند..

هوای حياط ما عصرها بوی جاده‌ی شمال می‌دهد.. آقای سرايدارمان آب دادن باغچه‌ها را که تمام کرد، ليوان چای و کاغذهام را برمی‌دارم می‌روم روی تراس.. گلدان‌ها را می‌زنم کنار می‌نشينم کف زمين پاهام را از لای نرده‌ها سُر می‌دهم توی آسمانِ تراسِ پيرزنِ طبقه‌ی پايين.. اگر بفهمد، دادش می‌رود هوا که چرا پايم را از تراس خانه‌مان بيشتر دراز کرده‌ام.. نمی‌فهمد اما، بلد نيست سرش را بگيرد بالا آسمان را تماشا کند.. يک‌وقت‌هايی که خلوت باشد، آقای ق.ق. هم می‌آيد می‌نشيند همين کنار، دست‌ش را می‌گيرد دورِ زيرسيگاری‌ش، قدِ يک نيم‌دايره می‌چرخاندش، سيگارش را روشن می‌کند تکيه می‌دهد عقب.. پيشانی‌ام را می‌چسبانم به نرده‌ها، گوش‌هام را می‌دهم دست آقای ق.ق.. گاهی از در و ديوار حرف می‌زنيم، گاهی از هيچ‌جا.. يک‌وقت‌هايی هم فقط پاهام را تاب می‌دهم توی تراس همسايه و رد دود سيگارش را تماشا می‌کنم.. آقای ق.ق. از وسط کلمه‌ها پيدايش شده.. بعد راه افتاده آمده بيرون، خودش را مثل يک مشت پنير رنده شده پاشانده روی سطح تمام روزهای من.. تا وقتی کلمه بود، می‌شد هروقت خواستی رويش را لاک بگيری، اما از وقتی پنير شده، هی با هر تکه‌ای کش می‌آيد.. با خودم فکر می‌کنم چه‌جوری دوباره جا بدهم‌ش توی قصه، يک‌جوری که اين‌همه از جاهای ديگر نزند بيرون.. عقلم به جايی نمی‌رسد.. با خودم می‌گويم اين نوشتن هم عجب کار سختی‌ست‌ها.. چه‌همه دچار می‌کند آدم را.. سيگارش که تمام شد پا می‌شود برود تو.. از همان‌وقت دلم برايش تنگ می‌شود.. اصلن صداش هوا را گرم می‌کند.. حرفی نمی‌زنم اما.. نوشتن است ديگر، سخت است.. جنس‌اش با وبلاگ و مجازستان و چه و چه به کل فرق می‌کند.. هيچ چيزش دست تو نيست.. مجبوری منتظر بمانی ببينی خودش کی می‌آيد.. کی می‌رود..

Labels:



Comments:
در این روز بی امتیاز /تنها/مگر یکی کودک بودن
 
آقای ق ق آهنگ زندگی ست. پر و بالش بده هوا سرد شده، طفلک عمرش کوتاه است میدانم.
 
منو نمیشناسی ، خوب دلیلی هم نداره که بشناسی، خواستم بگم یه جورایی "گوسفندی که آهو بشو نیست" رو دوست دارم ، معرکه مینویسه ، علی الخصوص وقتی دلش گرفته اما چرا اسمت تو بلاگرهای منتخب نبود خیلی ناراحت شدم وقتی دیدم اسمت تو بلاگهایی که میشه رای داد نیست
:-(
 
__________#####_____##___آپم___##
_________#____##_____##________##
________#_____##_____##___بدو___##
________#_____##_____##________##
_________#____##_____##___بيا___##
__________#####______##_______##
______________##_______#######__
______________##_________####____
منتظرماااااااااا__________#####_____##___آپم___##
_________#____##_____##________##
________#_____##_____##___بدو___##
________#_____##_____##________##
_________#____##_____##___بيا___##
__________#####______##_______##
______________##_______#######__
______________##_________####____
منتظرماااااااااا


jaleb bood makhsoosan onvane blogetoon:d
 
زاست می گی نوشتن وبلاگ و محازی و تایپ نیست. کلی است زندگی است وقتی از خیلی نوشتن بند اول انگشت وسطت درد می کند... کبود می شود.!!ا
 
راستش سبک نوشتن خاصی داری
افعال و یه جاهای تو متن می زاری که ادم خوشش می یاد
غافل گیر می شه
خوشم امد قشنگ بود
 
Post a Comment