« آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند! »

Desire Knows No Bounds




Monday, November 17

چرا اين‌همه فرق می‌کند تاريکی با تاريکی؟ چرا تاريکی تهِ گور فرق می‌کند با تاريکی اتاق؟... فرق می‌کند با تاريکی تهِ چاه؟... فرق می‌کند با تاريکی زهدان؟... وقتی دايی، با آن دو حفره‌ی خالی چشم‌ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجير وسط حياط طوری برگشت که انگار می‌بيند. طوری برگشت که من ترسيدم. تو بگو، «نايی». چرا تاريکی ازل فرق می‌کند با تاريکی ابد؟ چرا تاريکی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود، نايی؟ تو که از ستاره‌ی ديگری آمده‌ای... تو بگو...

چاه بابل --- رضا قاسمی


Comments:
chon tariki adame hozoore noor hast va noor ha motefavetand !
 
ما هم داریم میخوانیم حال اش را میبریم هاااا!
 
دِ وری فِرست تایم که این‌ها جمله‌ها را خواندم‌شان به خودم گفتم این جمله‌ها برای نسل ما می‌شود آن جمله‌های" در زندگی‌ زخم‌هایی هست..." برای نسل قبلیِ . شده‌ها به گمانم
 
این هم از "وردی که بره ها می خوانند":

چرا هيچ خلوت عاشقانه اي خلوت نيست؟ ازدحام جمعيت است در تختخوابي دو نفره؟ چهره هايي تماما" گوناگون؟ چرا عاشق كسي مي شويم ولي با كس ديگري به رختخواب مي رويم؟ چرا عشق جماعي است دسته جمعي كه در آن هر كسي هر كسي را مي گايد جز من كه هميشه گائيده مي شوم؟ نكند سر بر شانه ي تو گذاشته ام، مفيستو ، وقتي به درد گريه مي كردم؟
 
این هم از "وردی که بره ها می خوانند":

چرا هيچ خلوت عاشقانه اي خلوت نيست؟ ازدحام جمعيت است در تختخوابي دو نفره؟ چهره هايي تماما" گوناگون؟ چرا عاشق كسي مي شويم ولي با كس ديگري به رختخواب مي رويم؟ چرا عشق جماعي است دسته جمعي كه در آن هر كسي هر كسي را مي گايد جز من كه هميشه گائيده مي شوم؟ نكند سر بر شانه ي تو گذاشته ام، مفيستو ، وقتي به درد گريه مي كردم؟
 
Post a Comment