Desire Knows No Bounds




Wednesday, January 7

...
بعدش نشسته بودی و حرفی نمی‌زدی
تنها از حواشی شاد نگاه بادامت
خورشيد می‌دميد
يک جفت چشم گوشتی از زير شانه‌هايت
عريان
نگاهم می‌کردند
و چشم‌هايم را می‌بستند
تا لذتم مرا ببرد سوی بازوی کوچه‌هايت
بوی اقاقيا و لمسِ خزه
در عمق آب‌های جنون‌آميز
وَ
بالا کشيده شدن چون موج در شب مهتابی
و بازگشت و، مهره‌ی ماهی مانند
و عطر شور تراشيده شدن از تو، وقتی که اختلال داغی از حد فاصل زانوها و قلبم زبانه کشيد
اسبی شبيه سبز که از يک ستاره به آن سرسرا سکوت سرازير ساز
و من، خدا خدا که دنيا پايان نيابد
و چرخش زمان و زمين جاودانه باز بماند
مثل همين تو که در يک همان متبلور می‌شد
ديروز من چه‌قدر عاشق بودم
عاشق‌تر از هميشه و امروز
...

شُرّا --- رضا براهنی


Comments:
از اقاقیا گفتی یاد اقاقیا خودم افتادم

http://shshafahi.blogspot.com/2008/03/blog-post_2395.html
 
شعرهاي براهني را از كجا مي‌شود گير آورد؟
 
Post a Comment