Desire Knows No Bounds




Saturday, March 21

یله‌ بر نازکای چمن، اسمیرنوف آقای دکتر، می‌فهمی؟!

این‌ها را برای آن کسی می‌نویسیم که احتمالن آن بالا نشسته است. اگر هم کسی نیست که نیست دیگر. برای درز دیوار لابد داریم می‌نویسیم. آمده بودیم بگوییم آدم‌ها مرخصی لازم دارند کلن. از کسی‌بودن، زن‌بودن، شوهربودن، بچه‌بودن، پدرمادرخواهربرادربودن، پسرخاله‌بودن، همسایه‌بودن، بقال‌بودن، چقال‌بودن، اصلن آدم‌بودن. لازم دارند وقتی، یک وقتی که تا خرخره نوشیده‌اند، چشم‌های‌شان گرم شده، وجودشان گرم شده، از چیزی، کسی، جایی، وقتی وسط جنگل وحشی روی زمین دراز کشیده‌اند، نور خورشید دارد نوازش می‌کند صورت‌شان را، وقتی شن‌های ساحل زیر پاهای نااستوارشان می‌لغزد، وقتی دنیا دارد می‌لغزد حول و حوش خوشیِ آن لحظه‌شان، یک‌جوری باید این‌ کسی‌بودن‌شان، آدم‌بودن‌شان متوقف بشود. بشود که همان‌جا دراز بکشند، چشم‌های‌شان را ببندند به روی هستی، بروند در یک خلسه‌ی بی‌زمانِ کماگونه‌ی طولانی، بی‌ته. بی آن که دنیا صدای‌شان کند، کسی ناغافل به یادشان بیاورد که برگشتنی هم در کار هست، که کسی منتظرشان هست، جایی، چیزی، کاری. بمانند آن‌قدر در این حالتِ بین‌دودنیایی، در این مرگِ خفیفِ خودخواسته، که خودش وقتش که شد، تمام بشود. تمامت نکنند، تمام بشوی. می‌فهمید؟

[+]


Comments: Post a Comment