Desire Knows No Bounds




Thursday, March 19

داشتم می‌ترسيدم نکند لای شلوغی‌های شب عيد گمت کنم
گمت کرده باشم

بی‌خود ترسيده بودم انگار


Comments:
بیخود نیست این همه می ترسم انگار که حالا خودم گم شدم تو شلوغی و هیچوقت پیدام نمی کنی
 
خوش به حالت كه ترست بيخود بود...
من گمش كردم
تو شلوغي اين كنفرانس ها و جلسات فرنگي كه رفتنشون با خداست و اومدنشونم با خدا!تو رفتنايي كه گاهي برگشتن نداره
اومد ولي هنوز نديده بودمش...يعني هنوز پيداش نكرده بودم كه تو شلوغي هاي شب عيد گمش كردم

من گمش كردم يا خودش گم شد؟؟؟؟؟؟؟
حالا ديگه كمرنگ كمرنگ شده
هي چشممو محكم ميبندم كه تاريكي هارو بهتر ببينم شايد پررنگ تر بشه ولي بي فايده است
خيلي تلخه...خيلي

حالا با اين ترس ماسيده تو رگهام ، نميفهمم بهارم جهنمه يا زمهرير
 
Post a Comment