Desire Knows No Bounds |
|
Friday, May 15
همان شب، رودخانه برای رفتن تا دريا آنقدر با سر و صدا آبهايش را به تختهسنگهای اين طرف آن طرف زده بود که مردم دهکده از خواب پريده بودند. پدر تا ظهر روز بعد در رختخوابش غلت زد. ظهر کمی غذا خورد تا بتواند سيگار بکشد.
يوزپلنگانی که با من دويدهاند -- بيژن نجدی |
|
Comments:
Post a Comment
|