Desire Knows No Bounds




Thursday, June 18

...ینی چه جوری می‌شود آخر داستان ما؟ نکند هیچ وقت تمام نشود؟ نکند بفهمد و عاشقم نباشد و به روم نیاورد و کم کم خودش را بکشد کنار و یکهو یک روز ببینم دیگر نیست و من بمانم و این همه آدم بی‌مزه که هیچ‌کدامشان مثل او خوش مزه نمی‌شوند، آن هم یک اویی که من را این همه یاد گرفته؟ یک تویی که اصلن من را حفظ ای... بیا من هنوز تکراری نشده باشم، هنوز یک بوی خوب ِ نویی بدهم برای تو. بیا هنوز هی به روی خودمان نیاوریم که چقدر توی همه‌ی این تماس‌ها و به هم خوردن‌ها اشتیاق هست. بیا من هنوز توی دلم قرار نباشد که یک روز ِ به همین زودی‌ای پولدار و خانه‌دار و کاردار بشوم برای تو که بیایی بشوی مال خودم و تو ندانی. بیا تو دلت بخواهد که من بشوم مال تو... بیا هنوز اولین بار باشد که من توی گوش‌ات آرام آرام حرف می‌زنم و موهات را از گردنت کنار می‌زنم و می‌بوسم و توی موهات غرق می‌شوم، و تو می‌خوابی.
[+]


Comments: Post a Comment