« آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند! »

Desire Knows No Bounds




Sunday, July 19

« نه برادر ! ما را يك جور ديگر بار آورده اند . »

آهاي آقاي گاردي !
آن مردي كه ديروز با باتوم زدي توي سرش ، آن مردي كه توي سكوت بعد از اشك آور ، سكوت قبل از « مرگ بر روسيه » ، دستش به سرش آرام مي رفت و خون چكه چكه سرخ مي كرد پيراهن سفيدش را و سنگفرش پياده روهاي انقلاب را ، آن مرده حالش خوب است . ما هم . خوبيم . كبود است جاي زخم هامان . حواسمان بايد باشد وقت خوابيدن ، وقت نشستن كه داد مان نرود هوا از درد . اما خوبيم . گاهي دستمان مي رود به سرمان ؛ « آخ » ... اما خوبيم . ديروز بيشتر ترسيديم . عصباني تريم . دل مان پر از كينه ، روح مان جريحه دار است .
داشتم فكر مي كردم فهميدي سرش شكست و خو ن آمد بعد از ضربه ات ؟ فهميدي يا زدي و رفتي ، بي آن كه برگردي نگاه كني پشت سرت را ، بي آن كه بشنوي فريادش را ؟
داشتم فكر مي كردم مي داني داري چه بلايي مي آوري سرما ؟
داشتم فكر مي كردم زخم مان خوب مي شود و دل مان نه .
داشتم فكر مي كردم نمي ترسي از خشم ما ؟

من ترسيدم . ما ايستاده بوديم دم در دانشگاه تهران . صورت مان را نپوشانده بوديم . يعني فكر مي كرديم ديگر چه فرقي مي كند وقتي ما اين همه زياديم . خيلي ها نپوشانده بودند . داشتيم فرياد مي زديم ؛ « زنداني سياسي ، آزاد بايد گردد » بعد صدايي آمد شبيه اين كه كسي طبل بزند ؛ بامب ، بامب . پشت سر هم ؛ « دولت كودتا ، استعفا ، استعفا » ... عده اي ايستاده بودند وسط خيابان و مي كوبيدند روي ماشين هاي نيروي انتظامي كه رد مي شدند ؛ بامب ، بامب .... من ترسيدم . من ترسيدم از اين كه ما اين همه نمي ترسيم . ما ايستاده ايم وسط خيابان ، ما مي كوبيم روي ماشين هايي كه تو را سوار كرده اند . ما توي صورت تو نگاه مي كنيم و مي كوبيم روي ماشنيت و داد مي زنيم ؛ « دولت كودتا ، استعفا ، استعفا »

من ترسيدم . بعد از اشك آور و باتوم كه فرار كرديم . يك پسره سياه پوش بيست و چند ساله آمد وسط خيابان . يك پسر بيست و چند ساله كه يك عالمه آرزو دارد . كه مادرش توي خانه منتظر است . كه حتما يك جاي اين شهر دختري نگرانش ، هي تلفنش را مي گيرد و بي فايده . آمد و داد زد ؛ « نترسيد ! بياييد جلو » و ما رفتيم پشت پسره كه تشويق مان مي كرد به نترسيدن و دست هامان رفت بالا ؛ « نترسيد ! نترسيد ! ما همه با هم هستيم » آن پسره سياه پوش ِ ندا بود ، سياه پوش ِ سهراب . ما نيز . سياه پوش ِ تمام آن ها كه رفتند . نمي ترسي از مردمي كه شهيد دادند و باز توي خيابان ها فرياد مي زنند ؟ مردمي كه كتك مي خورند ، مي روند و بر مي گردند ؟

من ترسيدم . دخترها فرياد مي زنند . مادرشان بيشتر . تو با چكمه ات لگد مي زني . يادش بخير كه لات هاي بي سر و پاي اين شهر يك روز ناموس مي فهميدند با تمام بدي شان . خواهر فاطمي كه افتاد روي برادرش دستش لرزيد شعبان بي مخ . ياد لئون پرفشنال مي افتم « no women , no kids » حالا چه وقت اين فكر هاست ؟ ناباورانه مي بينم كه مي زنند ، زن ها را . يكي داد مي زند « نزنيد بي شرفا » پسره سنش از تو كمتر است . توي فرهنگ تو پسره بي دين است . بي خداست . كافر است . نه برادر ! ما را يك جور ديگر بار آورده اند . پسره خودش را سپر زن ها مي كند . تو دست بند مي زني به دستش و مي بريش با خودت . خيالت راحت مي شود . رسالتت را انجام دادي . يكي اضافه مي شود به آدم هاي در بند اين شهر . چه باك وقتي زندان هاي ما پر است از اسم هاي بزرگ ؟ نمي ترسي از نسلي كه نمي ترسد از زندان ، از باتوم ، از گلوله ؟

من ترسيدم كه ما اين همه زياديم و اين همه خشمگينيم . دم تو گرم كه اين همه نمي ترسي !

[+]

Labels:



Comments:
حتی تصور همچین حضور همه جانبه ای رو نداشتم...همه اومده بودن...واقعا" با همه ی تلخی هاش روز خوبی بود.
 
شجاعت ... تهور ... جسارت ... بی باکی ...دلیری ...نترسی ...و ... همه اما فکنده به یکسو که ... آهای بودن به از نبود ... بودن به از نبود خاصه در بهار ...خاصه در تابستان ... خاصه در ... و ما که هنوز چقدر می باشیم
 
نمی ترسیم...از وقتی میبینم ما همه کنار هم هستیم و دیگر به قول تو این نسل از باتوم و گلوله نمی ترسد...نوشته ات مو بر تنم راست کرد...ممنون..ممنون از اینکه ما با هم هستیم
 
dokhtare posteto dust dashtam kheili
 
Post a Comment