Desire Knows No Bounds




Thursday, August 27

سير تحولات اخير يا بررسی اجمالی چگونگی بافتن تکه‌ای ريسمان به آسمان، وبرعکس

آدما رو بايد مواقع بحران شناخت. وقتايی که همه‌چی به هم ريخته و همه تحت فشارهای عصبی‌ان. اين‌جور وقتاست که اون ورِ هيدن آدما خودشو نشون می‌ده. که می‌فهمی چه‌قدر آدم مقابلت رو می‌شناختی تا حالا. که بفهمی چه‌قدر می‌تونی روش حساب کنی از حالا به بعد.

مثلن؟
مثلن همين بحران اخير، انتخابات. همه‌مون يه جورايی زندگی‌هامون تحت تاثير قرار گرفت ديگه. بعضيامون رسمن تعطيل شديم و دچار جو انقلابی. يه عده نااميد و افسرده و بی‌حوصله. يه عده‌مون علی‌رغم جو مبارزاتی، داشتيم کنارش زندگی‌مونم می‌کرديم. يه عده خنده و شوخی رو تحريم کردن. يه عده خنده و شوخی رو تعميم دادن. يه عده کارايی کردن تو اين مدت و عکس‌العمل‌هايی نشون دادن و تصميم‌هايی گرفتن که کلن ازشون بعيد بود. يه عده هم شاد و مسرور به زندگی خودشون ادامه دادن انگار نه انگار.
بعد اون وسط، وسط اون روزای معلق و پرتنش، وسط تظاهرات آروم و تظاهرات خشن، وسط بدوبدوها و فرار کردن‌ها و شوخی کردن‌ها و عرق ريختن‌ها و عرق خوردن‌ها و الخ، تو داری واکنش تک‌تک آدم‌ها رو می‌بينی. داری آدمه رو تو موقعيت شخصی خودش در برابر يه اتفاق تماشا می‌کنی. و بالطبع می‌تونی آدم خودت رو پيدا کنی ازون وسط، می‌تونی‌تر آدم اشتباهی‌تو خط بزنی تو همون گير و دار.

مثلن‌تر؟
مثلن همين وقتای بيمارستان. وقتايی که بايد سر کنی تو اون راهروهای سرد و بی‌روح، با صندلی‌های ناراحت و رنگ‌های بی‌رمق و چهره‌های پراضطراب. يکی هست که مدام بايد به شونه‌ی کناری‌ش تکيه کنه و بهش دستمال کاغذی بدن و آب قند. يکی هست که آرومه و مسلط، و غم و نگرانی‌ش رو تو چشاش نگه می‌داره. يکی نگرانه که بعد از مرگش چی می‌شه. اون يکی شوخی می‌کنه که وقتی آورديمش خونه چند بار ضد عفونی‌ش کنيم.
يا حتا مريض که باشی. می‌تونی اون‌قدر آه و ناله کنی و کولی‌بازی در بياری که خواب راحت رو از چشم اطرافيانت بگيری. می‌شه هم حتی‌الامکان خون‌سرد باشی و روی پای خودت وايستی و با شوخی و خنده و حفظ ظاهر خيال همه رو راحت کنی که بابا ايتس نات ا بيگ ديل.

همه‌ی اينا اما تا وقتی کار می‌کنه که تحت فشار نباشی. که مسلط باشی به اوضاع. که بتونی تا حدی اتفاق‌ها رو کنترل کنی. وقت‌هايی هست اما که حادثه آوار می‌شه رو سرت، مقابل عمل انجام شده قرار می‌گيری و ديگه فرصت فکر کردن راجع به بحران پيش اومده رو نداری. فرصت گفت‌وگو و تجزيه تحليل نداری. مجبوری در کسری از ثانيه واکنش نشون بدی و مجبوری اون واکنش بهترين و درست‌ترين واکنش‌ت باشه. تحت فشار شديد عصبی قرار داری، مجال شوخی نداری و می‌دونی موقعيت شوخی بردار نيست. بايد تصميم بگيری. دهنت رو باز کنی و نظرت رو اعلام کنی و بديهتن پای نظرت هم وايستی. آدم‌ها رو اين‌جور جاها می‌شه شناخت.

بعضی آدم‌ها هستن که می‌تونن تو اين‌جور موقعيت‌ها خودشون رو کنترل کنن. هيجان‌شون رو عصبانيت‌شون خشم‌شون تنفرشون رو، بعضيا نه. بعضيا مصلحت رو در نظر می‌گيرن، بعضيا موقعيت‌های شخصی‌شون رو. بعضيا تو اون لحظه‌های شلوغی حواس‌شون به تو هم هست و هم‌زمان جای جفت‌تون فکر می‌کنن، خيليا هم تنه می‌خورن از آدمای ديگه و پشت‌تو بی‌هوا خالی می‌کنن. بعضيا در لحظه واکنش نشون می‌دن بی‌که فکر عواقب‌شو بکنن، بعضيا تو همون اوضاع و احوال هم اما مغزشون مث ساعت کار می‌کنه و مشغول حساب‌کتاب. بعضيا حسی تصميم می‌گيرن، خيليا منطقی. يه آدمايی می‌شن ليدر و سعی می‌کنن بحرانو مديريت کنن، بعضيا هم قايم می‌شن پشت شمشادها و سعی می‌کنن خودشون رو تا جايی که ممکنه از عواقب احتمالی حفظ کنن.

اين‌جور جاها نمی‌شه کسی رو قضاوت کرد. نبايد کسی رو قضاوت کرد. آدما در مواقع بحران واکنش‌های خاص خودشون رو نشون می‌دن. و تو فقط می‌تونی اين وسط واکنش‌ها رو تماشا کنی و از بين‌شون آدم خودت رو انتخاب کنی.

می‌دونی؟ همه‌ی ما وقتای خوبی و خوشی‌مون مث شب اول ويلای «درباره‌ی الی...»ايم. می‌گيم و می‌خنديم و پانتوميم‌مونو بازی می‌کنيم و کباب و الخ. به محض وقوع بحران اما، يه روز نگذشته، می‌شيم آدم‌های رنگ‌پريده‌ی خسته‌ی کم‌خواب عصبی‌ای که هرکدوم فقط منتظريم خلاص شيم از دست اون وضعيت. که به محض اين‌که ورق برمی‌گرده و تحت فشار قرار می‌گيريم، هيچ ابايی نداريم از قضاوت کردنِ آدما، از نظر دادن درباره‌شون، درباره‌ی همون آدمی که حتا اسم واقعی‌ش رو هم نمی‌دونيم. نظر می‌ديم و حرف می‌زنيم و حرف می‌زنيم و حرف می‌زنيم و قضاوت می‌کنيم، بی‌که لحظه‌ای فکر کنيم اون آدم هم قصه‌ی خودش رو داره، حرف‌های خودش رو، لابد دليل‌ و منطق خودش رو. ساده‌ترين راهی که به ذهن‌مون می‌رسه اينه که بر اساس شواهد و نشانه‌های موجود، نتيجه‌گيری کنيم و حکم صادر کنيم و هم‌ديگه رو تاييد کنيم و چهارتا فکت محکمه‌پسند هم بذاريم کنارش، و اون هم‌دلیِ حاصل از قضاوت جمعی آروم‌مون کنه و تبرئه‌مون کنه و حداقل اين نتيجه رو داشته باشه که به پليس بگيم آقا به‌خدا ما نمی‌دونستيم.

می‌دونی؟ می‌خوام بگم ازون جمع چندنفری که با هم رفته بودن شمال، فقط يه سپيده بود که حاضر نشد تن بده به قضاوت جمعی و خودش رو مبرا نگه داره، که اونو هم حتا نذاشتن؛ نتونست، نشد.

آدمای اون فيلمو نگاه کن. رفتارهاشونو بعد از گم‌شدن الی تماشا کن. به نظرت آشنا نميان؟ به نظرت همين من و تو و اون يکی رفيق‌مون نيستيم؟ هستيم به‌خدا. دل‌مون نمی‌خواد اما به روی خودمون بياريم. نمياريم. احمدو نگاه کن. تيپ‌ترين آدم اون جمعه. آدميه بين دو گروه، سپيده و باقی جمع. آدميه که فکر می‌کنيم اگه يارکشی شد تو تيم سپيده‌ست حتمن. ادعای شيش‌دنگی با سپيده رو داره، اما به محض اين‌که موقعيت پيچيده می‌شه، به محض اين‌که پای مسائل جدی مياد وسط، طی يک واکنش بديهی و منطقی، از تيم سپيده می‌ره بيرون. تيم سپيده معمولن تيم خلوتيه، تيم کم‌نفره. تيم الی اما هميشه خاليه. احمد و امير و باقی رفقا هم هميشه با همن، هيچ‌وقت پشت همو خالی نمی‌کنن. واسه همينه که «درباره‌ی الی...» اين‌جوری دل بعضی‌ها رو می‌لرزونه. واسه همينه که وقتی از سينما ميای بيرون، دلت نمی‌خواد حرف بزنی. بايد تجربه‌ش کرده باشی تا بفهمی چی می‌گم.


Comments:
توی تئوری داستان هم می گن اگه می خوای عمق شخصیت-ت رو بر ملا کنی باید قرارش بدی توی یه بحران! که تصمیم بگیره...
که حالا تصمیم-ش رو که گرفت یکی خوشش بیاد از شخصیت-ه یکی دیگه ام نه! که بشه قهرمان یا ضد قهرمان! از این چیزا خلاصه...
 
تماماً محسوس.
اما می‌دونی؟
اینم یه جور قضاوته..
 
آره . آره . خیلی آره .
 
اصلن همین بود. بعد من هی گلوی خودمو پاره کردم که این یعنی "ما". همین میشیم. حسشون می کنیم. مرسی آقای فرهادی که ما رو نشون دادی. اما خب هیش کس نگفته بود اینو تا حالا. بنابر این مرسی خانوم آیدا هم هم!!
 
اصلا" همین که یه آدمی یه شرایطی رو بحران میدونه و اون یکی اصلا" اون شرایط از عادی هم براش عادی تره هم قبل از همه ی اسن قضایا هست...باور کن تشخیص اش حتی تو بحران هم خیلی آسون نیست
 
دلم نمیخواد اصلا سر خودمو با این که حجاریان و امثالش تحت چه فشارها که سنگو آب می کنه اعتراف کردن گول بمالونم

اونایی که ما پشت سرشون دویدیم و خوردیم و استثمار شدیم با یه پخ کم آوردن----تاکید میکنم یه پخ
ولی جوون ترامون که اون تو دارن شکنجه میشن و معلومه که چون سیاسی نیستن بیشتر از امثال حجاریان میخورن دارن مقاومت میکننن--میدونی چرا ؟---چون اونجا تو سلول انفرادی میشینن با خودشون خلوت می کنن که هی ... حالا وقتشه نشون بدی چقدر مردی ....مرد باش و برای آینده بجنگ

اونایی که من دنبالشون راه افتادم و اولین مطالعات سیاسیم با نوشته هاشون شروع شد و پول تو جیبی هامو میدادم روزنامه هاشونو میخریدم و دنبالشون آزادی آزادی میکردم همینن...همین قدر ضعیف ... و حالا پسرخاله من که از روز 22 به بعد دستگیر شده و چشم چپش کور شده و حتی یه بار اجازه ندادن کسی ببیندش اون تو نشسته هنوزم انقلاب سبز انقلاب سبز میکنه

منو ببخش آیدا ...حالم بده ...خیلی بده

حرصم درمیاد وقتی میبینم تهش همه ی اینا با پاچه خواری این آیت اله و اون سردار میان بیرون و با این توجیه که کل جرمشون فقط "نظریه پردازی" بوده آخرش مثل گنجی میشن شهروند متمدن و باز من و امثال من باید برای حقوق ابتدایی مون از چند تا پله پایین تر شروع کنیم....چون حالا دیگه هیچی نداریم....هیچی ....جز انگ یه خونریزی و بزرگانی که اعتراف کردن و بعد آزادی فلنگو بستن........ چون ما ریختیم تو خیابون نه اونا ------------

راستی دیگه چی پیش بیاد امثال من و تو باور میکنیم که اینام مثل مثل حکومتیان....فقط یه جور دیگه مردمو میکشن...به شیوه خودشون------ این وسط اونوریا سود خودشونو میکنن....اینوریا م سود خودشونو ------ من و تو چی آیدا ؟
 
بحث داره هيجان انگيزناک ميشه :دي
اول با اجازه من در رابطه با نظر "براي پست حجاريان" صحبت کنم : حرفاي شما متين، تووش چيزايي هست که من باهاش موافقم و يه چيزايي هم که باهاش مخالفم، اکبر گنجي؟! خيلي حيفه راجع گنجي اينطور قضاوت کردي ، خيليييييييي ، لااقل انقد بي انصافي نميکردي، اون واقعاً يه بزرگمرده، حالا جاي بحثش اينجا نيست.. ولي اينکه "اينام مثل حکومتيان فقط يه جور ديگه مردم ميکشن" خيلي جاي تامل داره و از نظر من درست ميگي، همه ي اينا دنبال قدرتن ولي ما مردم (يا بهتره بگم من و امثال من) فقط ميخواستيم بين بد و بدتر يکي رو انتخاب کنيم، چون ميدونيم قدرت چقد به کمک زمان رو آدما تاثير ميذاره، حالا اين وسط يه افرادي قرباني ميشن تا يه سري به قدرت برسن مثل ندا و کيانوش و سهراب و ... حجاريان و بهزاد نبوي کم آدمي نيستن و اينو تا حالاشم ثابت کردن
يه چي هم راجع به اين موضوع بدم که شکنجه هاي وحشتناکي به اين افراد در زندان داده ميشه و چي چي تزريق ميشه و زن و بچه هاشونو تهديد ميکنن و شايد اگه ادامه پيدا کنه مثل زن بيچاره ي سعيد امامي پدرش رو در بيارن و اين صحبتا کاملاً درسته، اينو من و شما و ابطحي و حجاريان و نبوي و عطريان فر و حتي نن جون کروبي همه ميدونستيم :دي، يکي که به عنوان رهبر يه گروه، قهرمان يا هرچي يه جنبشي پا به ميدون ميذاره و يه ملتي هم پشت سرش راه ميفتن، از همون اولش همه ي اينا رو ميدونه، ميدونه حکومتش چقد لجنه، با کسي شوخي نداره، حالا تويي که ميدوني و تحملش رو نداري حرفي نيست ، خب بابا کي بهت گفته بيفتي جلو ، خب نيا که بعد نتوني تحمل کني بياي شروور بگي، مملکت که خر تو خره حالا بياوو با اين شهادتاي دروغ يقه ي موسوي رو بگيرن که آقا انقد متهم عليه تو شهادت دادن که عامل اصلي تو بودي حالا هم بايد به سزاي اعمالت برسي! اينجوري ميخوان مملکت رو نجات بدن؟! شِت
مطلبت هم خيلي شيوا و زيبا بود و با امير هم موافقم، خلاصه ببخشندا من انقد سخنوري و فضولي کردم !‌:دي
 
babate ghalat-haye emlayim ham pasapish orz mikham ! :D

Anonymous hastam , 4 sale az Iran :D
 
یه بحثی دارم...من میگم حالا که به قول خودت هر کی پا تو این راه میذاره تهشو میدونه...پس چرا تو جلساتشون...تو بیانیه هاشون...تو مرامنامه های مزخرفشون.... صحبت سر ایستادگی سر پیمان و تا مرگ رفتن برای آزادیه ؟!!!! خب اگه قراره با شکنجه ای که به قول تو طبیعت کاره راهو برگردن پس چرا مبارزه رو خیابونی کردن ؟؟؟ ....چرا نذاشتن همه چی تو تئوری بمونه ؟...اونا مگه نمیدونستن شرایطو؟....می دونستن ....میدونستن که خودشون نشسته تو ساختمونای بلند و جوونا رو فرستادن جلو...واسه همینه که امسال ابطحی میرن از زندان بلاگشونو به روز میکنن و امثال پسرخاله من تو همون هفته اول کور میشن....این یه بده بستون سیاسیه....اون یه سیاسیه و واسه تبلیغ رافت مزخرف اسلامی حکومتم که شده بعد یه مدت میاد بیرن و بسم الله... ویکی مثل من تا چند نسل اونورتر به گه کشیده میشه....باورت میشه من امتحان استخدامی قبول شدم....گزینش شده....قرار بود از مرداد برم سر کارم.... نامه زدن که طرف سیاسیه.... ......................

تو که میگی زن و بچه هااشون فلان و چنان.....باهات موافق نیستم.....نه که بگم هیچی نیست ولی به این غلظتی که تو سر من و تو کردن نیست...چون اونا پشتوانه دارن...زرت و زرت تو بی بی سی ان.....مطمئنم باش اینایی رو هم که گرفتن ول میکنن برن....هم اطلاعات ایران و هم صدا و سیما و هم کیهان استفاده هاشونو کردن....یواش یواش ولشون میکنن.....کل ضرری که بهشون رسیده چند کیلو چربی ابطحیه که دوباره میره سر جاش......................

سرتو در نیارم رفیق....گفتم که دلم پر بود...راست میگی من که جنبه شو ندارم بهتر بود راه نمیفتادم....دیگه راه نمیفتم...چون واسه من دیگه فرقی نداره....من چیزی ندارم که به خاطرش بجنگم....اگرم باشه کسی رو ندارم که بهش تکیه کنم....
ولی تو که و امثال تو که ناراحت میشین وقتی به قول آیدا میشنوه که فلانیم توزرد از آب دراومد برام استدلال کنید....من تاحالا کمتر خوندم نوشته ای رو که بعد از این اوضاع با استدلال بهم بگه چرا میخواد ادامه بده....تو بگو .... تو که ظاهرا ترجیح میدی هنوز فکر کنی از زور شکنجه س همه اینا ..... به من یاد بده.....
 
چه یهو باز می کنیم زیپ این پوسته رو هوا بخوره ...

آدم ها غریبن ،
آدم ها اصلا آدم نیستن ...
 
مثل دفعات قبل...من هر وقت دنبال این باشم که به کسی حرفی رو بزنم میام اینجا می بینم همون چیزی که می خواستم اینجاست
...
 
با سورنا موافقم
من هم وقتی ذهنم درگیر مسئله خاصیه
و دارم سخت بهش فکر میکنم و بررسی میکنم
اینجا آیدا به اون مطلب پرداخته
یعنی تا حالا چند بار اساسی اینطور شده
 
Post a Comment