Desire Knows No Bounds




Sunday, September 20




می گما
امشب اگه اسم شهرامون يکی بود
شب شب که دير می شد حسابی
زنگ می زدم بهت که اوی
وردار يه فيلم بيار با خودت بشينيم ببينيم من يادم بره خودمو، قبول؟

چه فيلمی به نظرت اون وقت؟

×××××

با تو سخته

اگه اين پسره زنگ می زد سه چار تا دی وی دی از وودی آلن می بردم
اگه اون دختره زنگ می زد "ويکينگ لايف" می بردم
اگه اون يکی زنگ می زد حتا شايد "پالپ فيکشن" می بردم برای ده هزارمين بار

اگه تو زنگ می زدی چی؟
بدبخت می شدم احتمالن
عزای عمومی
يه طرفم می گفت "سينما پاراديزو" رو ببر
اون يکی می گه برو بابا، مگه چی فک کردی؟

اوه
همين الان يادم اومد
فهميدم
"فيسينگ ويندوز" رو می آوردم
جدی همين الان يادم اومد
خيلی وقته خريدمش
تو سينما ديدمش ولی تو خونه نه
هيچ کس نيست که فکر کنم باهاش اون رو ببينم
اگه ديديش شايد بدونی که عاليه برای با تو ديدن
عاليه
...

-آقای آرشيو


Comments:
دوس دارم وبلاگت رو...می خوام لینکش رو بذارم تو وبلاگم...اگه دوس نداشتی که اینکار رو بکنم بیا بگو بهم...
 
Post a Comment