Desire Knows No Bounds




Friday, September 25

ترس از فضاهای تنگ

از کابوس های شخصی من یکی هم این است که کسی برگردد بهم بگوید دارم محدودش می کنم! ترس از شنیدن این جمله اینقدر ها در من ریشه دار هست که گه گاه به بی تفاوت بودن متهم بشوم. به عبارت بهتر از آن ور بوم افتادن است این قضیه برای من. راستش این اتهام را هزار بار ترجیح می دهم. تعجب می کنم وقتی کسی را می بینم - دوست دختر یا پسر یا همسری - که هزار بار به طرف زنگ می زند و می پرسد کجاست و چه می کند و با کیست و...! من حتی چیزهای عادی را هم سخت می پرسم. اساسن پرس و جو کردن از این دست چیزها عصبی ام می کند. اما انگار در رمزگان روابط اجتماعی این دست پرس و جو ها، این دست مدام تلفن کردنها، این دست مدام پرسیدن که دوستم داری؟ جزو علایم علاقه مندی دسته بندی شده و منی که رابطه ی خوبی با تلفن ندارم و مثلن پیام دادن را ترجیح می دهم و میل زدن را بیشتر می پسندم، منی که بودنم را منوط به حذف دیگران نمی دانم و مدام آویزان گردن کسی نمی شوم که به متر و میزان بفهمم چقدر دوستم دارد، بی تفاوت قلمداد می شوم. آویزان زندگی کسی بودن را هیچ وقت دوست نداشته ام. درست همانطور که کسی را آویزان زندگیم نخواسته ام. ترس از فضاهای تنگ که از کودکی با من بوده به روابطم هم نشت کرده. من آدم روابط تنگ نیستم. آزادی عمل می خواهم همانقدر که آزادی عمل می دهم. و دلگیر می شوم واقعن وقتی که همه ی توجهی که از نوع شقایقانه است را کنار می گذارند و به متر و میزان دوست داشتن ها و توجه کردنهای معمول اندازه ام می گیرند...

[+]


Comments:
مدتهاست می خونم اینجا رو شاید تو رو می خونم که آدمها بسیار زیاد از روی نوشتنها و نقل قولهایی که برامون می گن نگاهشون و درونشون رو به تو نشون میدهن...خواننده خاموشی بودم چند ساله؟؟؟ نه از سر تنبلی نبود که کامنت نمی ذاشتم..فضای وبلاگت یه آرامش عجیب میده به من..مثه یه کنج خلوت و ساکته انگار کلمات انرژیی به فضا میدهن که تو رو سیراب می کنه در سکوت و هیچ کس نیست تا این فضا رو ازت بدزده...کنج خلوتی که عزیز و محترمه و بدون اینکه دیده باشی صاحب خونه رو دوستش داری و باهاش نزدیکی....امیدوارم همیشه تندرست باشی و سرشار از طراوت
 
با تعريف خودش مي پسندم..اكثران از اون ور به قول خودت مي افتيم
 
این جور منبع نویسی گمراه کننده است. من اگر قبلش اصل پست رو نخونده بودم مثل خواننده های کامنت گذار قبلی فکر می کردم نوشته خود شماست
 
بدبختی من دقیقن همین مورده! یعنی پرایوسی همه رو رعایت می‌کنم اما امان از روزی و ساعتی که بخوام خودم واسه خودم باشم...جالب بود
 
بدبختی من دقیقن همین مورده! یعنی پرایوسی همه رو رعایت می‌کنم اما امان از روزی و ساعتی که بخوام خودم واسه خودم باشم...جالب بود
 
با اجازه شما به ترسا ی عزیز:
ترسا جان من کامنت گذار بعد از خودم رو نمی دونم اما در باره خودم توضیح می دهم شما دقت کردین به کامنت من؟؟ نوشته ام :مدتهاست می خونم اینجا رو شاید تو رو می خونم که آدمها بسیار زیاد از روی نوشتنها و نقل قولهایی که برامون می گن
من براشون نوشته ام مدتهاست می خونم یعنی شاید بیش از 2 ساله...و نوشته ام از روی نوشته هاشون یا نقل قولهایی که برامون میگن... وقتی مشتری قدیمی این وبلاگ باشی با دیدن اون علامت کوچیک + پایین مطلب حتی قبل از خوندن مطلب می فهمی که امروز مهمونت کرده به یه مطلب از دوستی که خوب نوشته و قشنگ....مهم اینه وقتی ایشون این رو میاره اینجا یعنی به نوعی با این نوشته ارتباط گرفته من هم به همین خاطر براشون نوشته ام که نوشته هاشون یا نقل قولهاشون ما رو با ایشون آشنا می کنم یعنی به لحاظ ادبی دیدم بهتره اینجوری بنویسم تا بگم لینکهایی که میارید توی پستتون!!!! و گمونم خودشون هم متوجه شده اند حالا شاید شما دقت نکرده باشین که من چی نوشتم و این برداشت اشتباه براتون پیش اومده که من فکر کرده ام نوشته خودشونه در حالیکه من خط اول کامنتم گفته ام که حتی نقل قولها ما رو به شما نزدیک کرده....با همه اینها خوشحالم که کامنتها رو خونده اید و بسیار خوشحال تر می شم دقت بیشتری بکنیم روی کلام دیگران و اگر اونها در اشتباه بودند بهشون تذکر بدهیم... تندرست باشید
 
Post a Comment