Desire Knows No Bounds




Saturday, September 26

The day before you came

من داشتم زندگی‌ می‌کردم. مثل این همه آدم دیگر. صبح‌ها کورن‌فلکس رژیمی می‌خوردم با شیر کم‌چربی، حواسم بود که وزنم از 52 کیلو بیشتر نشود، حواسم بود که پیاده‌روی کنم، شنبه‌ها می‌رفتم کریم‌خان و کتاب می‌خریدم، گاهی تنها می‌رفتم سینما، از همه‌ی مهمانی‌ها و معاشرت‌های بیش‌ از پنج نفر شانه خالی می‌کردم، روزی دو سه ساعت کتاب می‌خواندم، هفته‌ای چندتا فیلم می‌دیدم، می‌ایستادم جلوی آینه، زیر ابروهایم را برمی‌داشتم و فکر می‌کردم که های‌لایت فندقی را بیشتر دوست دارم یا زیتونی، حواسم بود که تولد کسی یادم نرود، هدیه‌های کوچولوی الکی می‌خریدم برای دوست‌هام، بعضی روزها موبایلم را خاموش می‌کردم، موقع سالاد درست کردن آوازهای خل‌خلی می‌خواندم، غذاهای عجیب و غریب می‌پختم.
من داشتم زندگی می‌کردم. من معنی خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم. من خیلی از کلمه‌ها را بلد نبودم، نمی‌دانستم «ابتلا» و «فقدان» یعنی چه، «حسرت» را بلد نبودم، «تمنای فراموشی» نداشتم. نمی‌فهمیدم تن چه بی‌قرار می‌شود گاهی، نمی‌دانستم شب‌هایی که بوی کسی توی گودی کنار استخوان ترقوه‌ات جا مانده باشد چه سنگین‌اند، نمی‌دانستم بغض چه حجمی پیدا می‌کند توی گلوی آدم، که نفس چطور بریده‌بریده بالا می‌آید، که ذره‌ذره از دست دادن چطوری است، که گاهی چقدر می‌خواهی یک لحظه را نگه‌داری و چقدر نمی‌توانی. موجودیت کوچکی بودم که توی خیابان‌ها تنها راه می‌رفت و خیلی مواظب خودش بود. تا وقتی که تو آمدی...

[+]


Comments:
The day after you go
نمی دونستم این ذره ذره از دست دادن چطوری ست اما حالا خوب می دونم خیلی خوب اصلن با تمام سلول هام درک میکنم .متنفرم از این اومدن و رفتن آدما
 
Post a Comment