Desire Knows No Bounds




Saturday, October 31

شهر به جايی می‌گن که مرداش ظهر برا ناهار برنگردن خونه.


Comments:
پس یعنی شهر کوچیک زادگاه من دهاته؟؟؟ اونجا مردا ظهر واسه ناهار میرن خونه...
 
خیلی خوب بود. خوندنش چسبید اول صبح. مرسی
 
و شهر جایی است که ظهر زن هایش برای ناهار مهمان دارند
و مردهایش نیز برای ناهارجای دیگر مهمان هستند
زن هایش پنجشنبه ها به آرایشگاه می روند و مردهایش پنجشنبه ها برای ناهار جلسه دارند
زن هایش جمعه ها با خانواده ناهار را در فرحزاد میل می کنند و مردهایش در هنگام میل ناهار با خانواده زنان دیگر را برانداز می کنند
خلاصه شهر جای جالبی است
خدا قسمت همه کند
 
بعد اونی که مرداش واسه ناهار بر می گردن می شه شهرک؟ یا شایدم شهرستان؟ شایدم خارجه... مثلا اینجایی که من هستم مرداش بر می گردن واسه ناهار بعضی وقتا..
 
نگار توی این شهر همه خاطرات عاشقانه ی شان را جا گذاشته باشند پشت در و دلشان را سپرده باشند به صندوق امانت بانک.

که مبادا دست بخورد قبل از اینکه شناسنامه ات مزین شود به نام شریک زندگی ات.

شریک یک هشتم از سهم خانه، نفقه ی ماهیانه، و مهریه ی عندالمطالبه. و خیلی که اهل حساب کتاب باشی، شیربها...



فروغ عزیزم خیلی پیش ترها گفته بود:

"سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان ، درطراری
و درخشیدن عریانی مان
مثل فلس ماهی ها در آب"
 
و بعضی وختا حتی شب ها
 
آیدای عزیز
نمی تونم زمان ِ دقیقش رو حدس بزنم ولی از قدیمی ترین بلاگ هایی هستی که می خونم.یادمه شاید چند ماه ÷یش درمورد تجربیات کلاس نویسندگی رفتنت نوشته بودی،خیلی هوس برانگیز بود :)من فکر نمی کنم که هیچوقت یک نویسنده بشم،شاید یک گزارش دهنده صرفا،ولی از اون موقع تو ذهنم جرقه زد که : به چه عالی! حالا میخوام بپرسم که می تونی به من اسم موسسه ای که می رفتی یا استادی که داشتی و بگی؟ دوست دارم تجربه اش کنم ولی اگه نمی خوای بگی که می فهمم :)
پ.ن:نمی تونستم کامنت بذارم برات،کلی تو آرشیوت دنبال پستی گشتم که بشه توش کامنت گذاشت .
 
Post a Comment