Desire Knows No Bounds |
|
Sunday, November 22
You are the butter to my bread
+ پتومه به کل. با تقريب خوبی میشه گفت امروز از تخت پايين نيومدم. يعنی هوا به طرز ناجوانمردانهای بيرونِ زيرِ پتو سرد بود و من به طرز ابلهانهای کمترين مقدار شوفاژ رو استفاده میکنم بهواسطهی علاقهی مفرطام به لباسهای زمستونی، و امروز اصلن تحمل لباسهای سنگينو نداشتم، اينه که به طرز کپکواری تمام روز خود را در زير پتو سپری کردم و بسيار خوش گذشت هم. + مدتيه رو ميزم پر از فيلمای به شدت مهم و هيجانانگيزه و مدتيه از شدت هيجان نمیتونم انتخاب کنم کدوم فيلمو ببينم، بنابراين بهجاش Big Bang Theory ديدم و خنديدم، بسی. + ديشب طی تلاشی قابل تحسين، از بين فيلمای آخر آقايون جيم جارموش و وودی آلن و هانکه و سام مندس، کدومو انتخاب کرده باشم خوبه؟ طبعن فيلم آخر خانوم نورا افرون، جولی و جوليا. ![]() + نبينيد آقا، نبينيد فيلمو مگر اينکه قبلش شام يه بيفتک آبدار حسابی خورده باشيد با قارچ تفتداده شده در کره و اِ پايل آو سيبزمينی سرخکرده و بروکلی بخارپز، به اضافهی سالاد فراوانِ پنيردار، برای دسر هم تارت ميوهی بیبی داشته باشين با چای ليمو؛ از ما گفتن. فيلم به درستی در ستايش آشپزیئه و ضمنن در ستايش وبلاگ! بعد يه سکانس پياز خورد-کنی داره، ماه. بعد آخه زندگی نمیذارن برا آدم که. برمیدارن انواع و اقسام غذاها و دسرهای خوشآبورنگ و پرشکلات رو میذارن کنار مريل استريپ با اون ذات نچرال مريلاستريپايش، میذارن کنار آقای شوهر مريل استريپ که يه آقای کچلِ جيگرِ کمحرفِ خوردنیئه، بعد يه ايمی آدامز میذارن توش که سرنوشتش با غذا و وبلاگ عوض میشه، بعد کارگردان هم اصولن نورا افرونای باشه که تخصصش مِگرايانسازیئه، ديگه چی بگه آدم. کافی بود يه خورده جوليا رابرتز و سوشی و تام هنکس هم داشته باشه فيلم، که به کل بشه خودِ بهشت، به جای گريبان اون رفيقمون. |
من فیلمو تو پرواز برگشتم دیدم
طبیعیه که هی گشنم بشه و چون تو پرواز هم دو تا میل بیشتر نمی دن، آدم هی مجبور می شه کامپاری بگیره که نفهمه چقدر تو هواست و بعد که رفت خونه و جت لگ تموم شد یه وعده ی جانانه بزنه تو رگ
صحنه ی یه کوه پیاز خورد کردن و بعدش پوز رقبای آقا را زدن هم که جای خود داره