Desire Knows No Bounds




Tuesday, December 15

نوشتن که آمد، زندگی نماند..

بعد اين‌جوری می‌شود که کم‌کم تمام آدم‌های دور و برت می‌شوند آدم‌هايی نويسنده، می‌شوند دست به قلم، می‌شوند مسلط به کلمه‌هاشان و مدادهاشان و کاغذهاشان. بعد تا زندگی خوب است و خوش است و همه با هم دوستيم و رفيقيم و فلانيم، خوب بلدند برايت گل و بلبل بپيچند لای متن، توی تعريف و تمجيد و مِهر و محبت‌نويسی‌هاشان. خوب بلدند با کلمه‌ها دست مهربان بکشند به سرت، برايت شکلات بگذارند توی پاراگراف دوم، تهِ بند سوم يواش ببوسند تو را با يک بغلِ نرمِ طولانی. اما، امان آقا، امان. نکته‌ا‌ش اين‌جاست که همين آدم‌های دست به قلم، همين آدم‌های سوئيت و دوست‌داشتنی و فيلان، وقتی عصبانی می‌شوند، وقتی آزرده و خشمگين و بداخلاق و ته‌ريش‌دار می‌شوند، کماکان خوب می‌نويسند. خوب خودشان را خالی می‌کنند توی يک صفحه. خوب خودشان را توضيح می‌دهند توی يک سطر. بلدند صورتِ کلمه‌ها را چه‌جوری بنفش کنند از فرط عصبانيت. بلدند تمام خشم و فريادشان را بنشانند کجای متن، که آدم گوش‌هايش را بگيرد دو دستی. بلدند با کلمه‌ها يک‌جوری از روی آدم رد شوند که نفَس مغضوبٌ‌عليه بند بيايد به کل. دماغش سوت بکشد. وجدانش ريش‌ريش شود. که اصلن من يک ليبل‌ای دارم توی همين جی-ميل، يک ليبل ترسناکِ بدرنگی که اسمش هست آقای ليبل عصبانی. بعد اين‌جوری‌هاست که گاهی از سر تفنن و خودآزاری و کنجکاوی، پا می‌شوم راه می‌افتم می‌روم توی اين ليبل، برای خودم يک چرخی می‌زنم، چندتا کليک می‌کنم اين‌طرف آن‌طرف و يک‌خُرده خيره می‌شوم به دست‌خط‌ها و تاريخ‌ها و اين‌ها، بعد اصلن شما بگو هزار سال گذشته باشد از تاريخ فِرِستايِشِ نامه، بگو هزار قرن، شرمسار و سربه‌زير و مُتنبه می‌آيم بيرون، درست عين روز اول.


Comments: Post a Comment