Desire Knows No Bounds




Wednesday, January 6

پدر من يکي از عجيب‌ترين شخصيت‌هائي‌ست که در تمام عمرم ديده‌ام. من اگر بخواهم فقط به او بپردازم بايد يک رمان چند جلدي بنويسم. تصورش را بکنيد پدر من کارگر شرکت نفت بود. يک روز صبح که از خواب بيدار شديم ديديم وسط حياط سيماني خانه يک شييء بزرگ مکعب شکل قرمز نو هست که روي چهار پايه ايستاده. آنوقت‌ها همه جا صحبت از بشقاب پرنده بود. گمان مي‌کرديم از آسمان آمده است. پدر در خانه نبود که از او بپرسيم. درنتيجه مثل سرخپوستاني که براي اولين بار چشم‌شان افتاده بود به کشتي کريستف کلمب، ترسان و با احتياط به آن نزديک شديم اما هرچه بيشتر دقت مي‌کرديم کمتر سر در مي‌آورديم که اين شيء مرموز چيست و وسط حياط خانه ما چه مي‌کند. مدتي بعد که پدر با چندين شانه تخم‌مرغ به خانه آمد و شروع کرد به آزمايش کردن تخم مرع‌ها زير نور يک لامپ، تازه فهميديم که به اين مي‌گويند ماشين جوجه‌کشي. تخم‌مرغ‌هائي را که سوا کرده بود توي ماشين چيد و آن را به برق وصل کرد. بيست و يک روز بعد ما مجبور بوديم طوري توي حياط راه برويم که جوجه‌هائي که تمام سطح حياط را به اشغال خود درآورده بودند زير پايمان له نشوند. اوايلش مثل بازي بود. آن کرک‌هاي طلايي و آن جيک‌جيک مدام جوجه‌ها به زندگي‌مان معنا مي‌داد وسرگرم‌مان مي‌کرد. اما با بزرگتر شدن جوجه‌ها جاي ما تنگ‌تر مي‌شد. کف حياط هم که روز به روز بيشتر پر مي‌شد از کثافت کاري آنهاها. خانه روز به روز بيشتر در بوي گه فرومي‌رفت. تا روزي که پدر با يک قفس بزرگ چند طبقه به خانه آمد. جوجه‌ها را که حالا بزرگ شده بودند جاداد توي آن قفس مجهز به آبخوري و دانه‌خوري و خيال ما براي مدت کوتاهي راحت شد. اما ماشين جوجه کشي بي‌وقفه به کارش ادامه مي‌داد و ما هر بيست و يک روز شاهد اضافه شدن يک قفس چند طبقه جديد بوديم. به هم نگاه مي‌کرديم، چيزي نمي‌‌گفتيم اما هراس بود که همينطور از ني‌ني چشم يکي به ني‌ني چشم ديگري پرپر مي‌زد. به زودي قفس‌ها همه‌ي فضاي خانه را اشغال مي‌کردند و پدر لابد ما را از خانه‌اش بيرون مي‌انداخت... مي‌خواهيد همينطور ادامه بدهم؟ خب اين يک زندگي واقعي‌ست. اما رندگي‌اي که اجزايش را من اينطوري به هم ربط داده‌ام. يا بهتر بگويم، ربط اجزايش را اينطوري کشف کرده‌ام. همين‌ها را که براي خواهران و برادرانم تعريف مي‌کنم، با آنکه خود در آن زندگي حضور داشته‌اند شگفت‌زده مي‌شوند. گويي چيزي را مي‌شنوند که برايشان تازگي دارد. اتوبيوگرافيک بودن يا نبودن يک اثر اصلاَ تعيين کننده نيست. مهم اين است که نتيجه کار ادبيات باشد. اگر کسي نويسنده نباشد بعد از نوشتن يکي دو اثر اتوبيوگرافيک مي‌رود پي کار و زندگي‌اش. اگر هم کسي نويسنده باشد نتيجه کارش هميشه ادبيات است خواه از زندگي خودش بنويسد يا از زندگي کس ديگري.

رضا قاسمی


Comments:
موافقشم
منم قبلنا اینجوری بودم
با یه لحن خیالپردازانه ای وقایع رو شرح میدادم
خیلی سینمایی
بدون کم کردن یا اضافه کردن چیزی
که اینقد خوشمزه میشد آدما باورشون نمیشد اینا همون اتفاقای معمولیه که توش شریک بودن
 
Post a Comment