Desire Knows No Bounds




Monday, March 15

سرک کشیده بود توی زندگی‌م و من پهن شده بودم توی روزمره‌گی‌هايش. چاره‌ای نبود، حساب دل از دستم در رفته بود. مدت کمی هم نبود. حالا ديگر يک پاييز و يک زمستان مشترک داشتيم که ازشان حرف بزنيم. حالا ديگر آن‌قدر شب و روز و لحظه ساخته بوديم که بشود با مرورشان هی گیلاس‌مان را بالا ببريم، بخنديم، سرخوش باشيم. طعم داشتن رابطه‌ای با اين کيفيت از نظرم پاک شده بود. خودم را پرمشغله‌تر از اين می‌ديدم که بشود با آرامشِ مردی، اين‌چنين بی‌پروا زندگی کنم. هر دو زخم‌خورده از روزگار، هر دو چموش و خسته و لجباز، هر دو ساکت و راضی و واقف از تمام بايدها و نبايدها... يادم رفته بود که زمان چه خوب می‌داند که چه‌طور از آدم‌های زخمی معجون‌های کم‌ياب بسازد، يادم رفته بود که دل با تمام خستگی باز لوندی يادش می‌ماند، باز لودگی می‌کند، باز خودش را می‌بازد، کسی را گرفتار می‌کند، می‌تپد، می‌غرد، شهر را بلوا می‌کند.

[+]


Comments:
ye omidvari e khboobi toosh bood,ye joori az oona ke adam ro mibare too asemoon,
 
aasheghe in tikkasham
ادم رفته بود که زمان چه خوب می‌داند که چه‌طور از آدم‌های زخمی معجون‌های کم‌ياب بسازد،
 
يادم رفته بود که دل با تمام خستگی باز لوندی يادش می‌ماند، باز لودگی می‌کند، باز خودش را می‌بازد، کسی را گرفتار می‌کند، می‌تپد، می‌غرد، شهر را بلوا می‌کند.
 
Post a Comment