Desire Knows No Bounds




Saturday, April 24

موقع تماشای «فصل باران‌های موسمی» مجيد برزگر، مخصوصن اوايل فيلم، داشتم فکر می‌کردم چه خوب که فيلم‌نامه‌نويس جرأت کرده اين‌جوری خالی‌نويسی کنه. چه خوب تونسته اين فضا رو بنويسه. چه خوب که فيلم‌سازی پيدا شده که حاضر باشه هم‌چين فيلم‌نامه‌ای رو بسازه. هرچند هردوشون، هم فيلم‌نامه‌نويس و هم فيلم‌ساز در روند کار کم‌کم جسارت‌شون رو مهار کرده بودن(يا از دست داده بودن)، و اين محافظه‌کاریِ ناشی از در نظر گرفتنِ «مخاطب عام» باعث شده بود کار‌شون نصفه‌نيمه بمونه. علت‌ش رو که از حامد رجبی پرسيدم، گفت ترسيديم بيش‌تر از اين ادامه بديم. فکر کرديم هنوز زوده برای ذائقه‌ی تماشاگر. و خب اين باعث شده بود فيلم بين راه سرگردون باقی بمونه. منِ مخاطب دلم می‌خواست فيلم‌ساز خطِ خودش رو دست‌قوی جلو بره و منو رها کنه تا خودم رو وفق بدم با فضا. ترسيده بود اما و جا زده بود و خودش رو وادار کرده بود يه چيزايی رو برام توضيح بده، و اين توضيحات بی‌جای گاه‌به‌گاه، به شدت به کليت اثر لطمه زده بود. اون فضای سرد و تخت و مدرن هی میفتاد تو دست‌انداز قصه‌گويی، دست‌انداز شیرفهم‌کنیِ مخاطب. نهايتن مخاطب عام رو نتونسته بود جذب کنه و به طمع مخاطب عام، مخاطب خاص رو هم نتونسته بود راضی نگه داره.

کاری که ما تو زندگی‌های روزمره‌مون هم زياد انجام می‌ديم. يه حرکتی رو مرتکب می‌شيم که با روال معمول‌مون متفاوته و می‌تونه يه نقطه‌ی عطف محسوب بشه، يه تاثير عميق بذاره، اما برای راضی نگه‌داشتن اطرافيان -تعداد بيش‌تری از اطرافيان- خودمون رو موظف می‌دونيم به توضيح دادن، که آقا چنين و چنان، که آقا فلان و بهمان. در حالی که اين‌جوری هم خدا رو از دست می‌ديم، هم خرما رو.

«هيچ» اما به نسبت فيلم‌نامه‌ی قرص و محکم‌تری داشت. خط خودش رو گرفته بود رفته بود جلو و از اول تکليف‌ش با خودش روشن بود. «هيچ» رسمن يکی از فيلم‌های خوبِ امساله و رسمن‌تر يه سر و گردن بهتر از «بيست». بازی‌ها خوب و روون و يه دست‌ان، برعکس بازی‌های اگزجره‌ی پرويز پرستويی و مهتاب کرامتیِ «بيست». هر قدر اون‌جا پرستويی هنوز تو جو و لحن حاج کاظم بود تا يه آقای چلوکبابی، اين‌جا مهدی هاشمی رو به کل فراموش می‌کردی و روی پرده فقط نادر سياه‌دره رو می‌ديدی. باقی بازيگرها هم دست کمی نداشتن، از بازی عالی نگار جواهريان گرفته تا مهران احمدی و پانته‌آ بهرام و حتا بچه‌های کوچيک فيلم. بچه‌هايی که به راحتی باور می‌کردی توی همون محيط به دنيا اومده‌ن و بزرگ شده‌ن. اين‌بار «اغراق» توی بازی‌ها نبود، توی روايت بود، و از قضا خوب جا افتاده بود و مخاطب رو اذيت نمی‌کرد. ديالوگ‌ها دورريز کم داشت و اين يعنی يک اتفاق خوب توی سينمای ايران. دکوپاژ فيلم رو دوست نداشتم اما. کاش بيش‌تر مانور می‌داد روی پتانسيل گروتسک بودن فضا، به جای اين‌که ميزانسن‌ها و نوع فيلم‌برداری‌ش آدم رو ياد «مهمان مامان» بندازه. يعنی کاش فضای داستان، به بخش‌های ديگه‌ی فيلم هم سرايت می‌کرد و تمام اجزای فيلم رو به کار می‌گرفت.‌

«هيچ» در دو اپيزود روايت می‌شه. در هر دو بخش، خانواده‌ی قصه هيچ‌چيز نداره، اما در روايت دوم علی‌رغم اين‌که وضعيت مالی خانواده فرق کرده، اما کماکان پوسته‌ی نکبت زندگی سر جای خودش باقی‌ئه، چه بسا بدبخت‌تر و آسيب‌پذيرتر و آشفته‌تر. با پايان‌ای که هيچ ردی از سرخوشی نيست توش. بی ‌هيچ ردی از معجزه‌های مخصوص قصه‌ها.

از ارجاعات اجتماعی و سياسی فيلم که بگذريم (سلام ثروت بادآورده‌ی نفت، سلام عليلطفی)، قصه‌ی فيلم منو ياد خانوم صاحب‌خونه می‌نداخت، وقتی در ولايت غربت زندگی می‌کردم. خانوم صاحب‌خونه يه پيرزن فرتوتِ تاشده بود، مالک کل آپارتمان دوازده واحدی. دو واحد طبقه‌ی هم‌کف -کم‌نورترين و دل‌گيرترين واحدهای ساختمون- دست خودش بود، و باقی واحدها رو داده بود اجاره. تو ولايت غربت ما، اجاره خونه گرون‌ترين قسمت زندگی‌ئه و خانوم صاحب‌خونه با اجاره‌ای که از کل آپارتمان می‌گرفت نه تنها می‌تونست شاهانه زندگی کنه، بلکه می‌شد پس‌انداز چشم‌گيری هم داشته باشه. اما سر و وضع زندگی‌ش افتضاح بود، هميشه تنها بود و هميشه در خونه‌ش به روی همه بسته. وقتی مدل زندگی‌ش رو ديدم، با تعجب از آقای معاملات ملکی‌مون پرسيدم اين چرا مدل زندگی‌ش اين‌جوريه؟ با اين‌همه ثروتی که داره. آقای معاملات ملکی جواب داد اين آدم تمام دوران کودکی و جوونی‌ش رو در بحبوحه‌ی جنگ جهانی گذرونده. در اوج فقر و فلاکت و نداری. و حالا، علی‌رغم اين‌که دوره زمونه عوض شده و وضعيت اقتصادی کشورش و خودش اين‌همه تغيير کرده، اين آدم لايف‌استايل‌ش رو نمی‌تونه تغيير بده. خصوصيات رفتاری‌ش تو همون کانتکست شکل گرفته و سايه‌ی اون دوران هنوز روی شونه‌های زندگی‌ش سنگينی می‌کنه.

در فيلم «هيچ»، طی دو اپيزود صرفن «وضعيت» آدم‌هاست که تغيير می‌کنه، بی‌که اين تغيير وضعيت بتونه روی ماهيت‌شون تاثير اساسی بذاره. و نهايتن آدم‌های قصه علی‌رغم تغيير مالی عجيب و غريبی که براشون اتفاق ميفته، نمی‌تونن تغييرات ماهوی و بنيادی داشته باشن، چون تو همون کانتکست شکل گرفته‌ن، تو همون بستر بزرگ شده‌ن. دنيا رو از همون منظر می‌بينن هنوز، که قبلن می‌ديده‌ن. و بعد آدم ياد آقای معاملات ملکی ميفته که با لبخند می‌گفت انتظار بيش‌تری نداشته باش از اين خانوم. اون داره از يک دنيای ديگه مياد و نمی‌تونه به اين سادگی‌ها خودش رو با اين شيوه‌ی جديد زندگی وفق بده. تغييرات عجيب و غريب و بعضن يه‌شبه‌ی زندگی نمی‌تونه به اين سادگی‌ها پس‌زمينه‌ی آدم‌ها رو کم‌رنگ کنه يا به کلی تغيير بده. نگاه کن ببين آدم مقابل‌ت داره از کجا مياد، و بر اساس همون سطح ازش انتظار داشته باش. اين‌جوری ديگه کم پيش مياد که رفتاری بخوره توی ذوق‌ت.

پ.ن. داشتن و نداشتن؛ گروتسک در هيچ


Comments:
متشکرم؛ عمیقن
 
baranhaye musemi ro ama bishtar dus dashtam man az hichhh
to koja didi ino?
 
مهدی هاشمی صاحب سبک نوعی بازی دل نشین و منتقد پسنده کلا
پرستویی کیانیان هاشمی انتظامی بنظرم نباید با هم مقایسه شوند باید از همشون تو سینما داشت
 
ببخشید ..من یک سوال
اول سلام

...
و سوال:
شما همون آیدایی نیستین که اسم وبلاگش کارپه دیم بود قبلا؟
من خیلی اون وبلاگو دوست داشتم ..الان از وبلاگ فروغ یک دفعه اسم آیدا رو دیدم و اومدم این تو
خیلی ممنون میشم بهم بگین
چون همیشه دنبال ادامه اون وبلاگ میگشتم
شما هم تو اون سبک مینویسین
مرسی
ava
 
خودشم
 
خیلی دوستتون دارم
من دیگه مدت ها بود که خیلی وبلاگها رو نمیخونمدم
امروز یکدفعه فروغو سرچ کردم و از اونجاکه همیشه دنبال وبلاگ آیدا بودم شما رو پیدا کردم
حتا واسه فروغ هم کامنت گذاشتم و ازش پرسیدم

باورتون میشه وبلاگتونو از توی آرشیو دوباره از نو در آوردم چند مدت پیش؟؟
به خودم تبریک میگم که اینقدر باهوشم و اینقدر خوب از سبک نوشتنتون درست حدس زدم
:)
then .... u r here .....great
....ولی چقدر پخته تر و زیبا تر شدین

...( یعنی مینویسین ....ببخشید
 
Post a Comment