Desire Knows No Bounds




Wednesday, May 19

بعضی آدم‌ها هستند در زندگانی
که به تنهايی می‌توانند شما را تا تهِ یک فیلمِ متوسط -با تعداد متعددی لحظات شبهِ هندی- روی صندلی نگه دارند
بی‌که نقاط ضعف فیلم چیزی از ارزش بازيگری و تاثیرگذاریِ آن‌ها کم کند
مثلن نوید؟
نتچ
مثلن نگار جواهریان در «طلا و مس»

رسمن پدیده‌ی این روزهای برهوت بازيگری‌ست این دختر


Comments:
من بازی نگار جواهریان توی "تنها دو بار زندگی می کنیم" در ذهنم باقی خواهد ماند حالا حالا ها...
از معدود بازیگرای ایرانی که به دل می نشینه بازیش و تو ذوق نمی زنه.
 
خدایی پایه ثابت نوشته هایتم. بیشتر چون که من رو یاد معشوق شاملو جان می ندازی ها. و دوست دختر قدیمی برادر بزرگم که هم نام تو بود . رفت زیر یک خروار بم.
نگار جواهریان را خواهید فهمید بعد ها که چگونه است

راستی یک کاری دارم انجام می دهم که تو خوشت می آید و یکی از دوستانم و یکی از استادانم
زیر و زبر
 
طلا و مس را ندیده‌ام. البته به سفارش دوستی همدرد بع خاطر همان تکه‌های مربوط به ام.اس می‌روم ببینم‌اش.

ولی همین که در صحنه‌هایی که برای تبلیغ فیلم پخش می‌کنند آنجایی که به درخت تکیه داده است و سید زل زده است به او و او آنطور عامیانه، طبیعی و آرام و زیبا، نگاهش می‌کند و بعد از لحظاتی، می‌گوید چرا اینطوری نگاهم می‌کنی را خیلی دوست دارم.
:)
 
توی اون ‍پست)نافه(بود فکر کنم که یکی پرسیده بود که چرا نمیشه اینجا کامنت خصوصی گذاشت! بعد من هی خودم ۱۰۰ ساله میخوام ازت بپرسم که تو کدوم دانشگاه بودی! نمیدونم چرا ها! ولی یه جورایی هر دفعه که میام یه تیکه از آرشیوتو بخونم میمونم هی کجا رو باید تصور کنم با تو! گمونم مقداراتی از من بزرگتری ولی نه که هم رشته ایم احساس بسییییییی نزدیکی میکنم.
 
عزیز!
دوست دارم نوشته های سیالتو.یکبار هم گفتم دوست دارم ببینمت دوست نادیده!من ژورنالیستم و همینطور مترجم...یک وقتهایی که می یام تهران ...از مسیرهایی که رد می شم یادت می کنم ...مثلا خیابون ولیعصرو جاهایی که دقیقا یادم نیست که نوشته بودی می رفتی برای دیدن تئاتر...انگار خاطرات تو برای من هم اتفاق افتاده یک حسی شبیه همذات پنداری...دقیقا یاد فیلم before sun می افتم....فرانسه...پیاده رویهاش تو خیابونهای قدیمی و پررنگی این نوشته ها...
خوشحال می شم ببینمت....
با احترام برای همه ی دخترونگیهات:
 
عزیز!
دوست دارم نوشته های سیالتو.یکبار هم گفتم دوست دارم ببینمت دوست نادیده!من ژورنالیستم و همینطور مترجم...یک وقتهایی که می یام تهران ...از مسیرهایی که رد می شم یادت می کنم ...مثلا خیابون ولیعصرو جاهایی که دقیقا یادم نیست که نوشته بودی می رفتی برای دیدن تئاتر...انگار خاطرات تو برای من هم اتفاق افتاده یک حسی شبیه همذات پنداری...دقیقا یاد فیلم before sun می افتم....فرانسه...پیاده رویهاش تو خیابونهای قدیمی و پررنگی این نوشته ها...
خوشحال می شم ببینمت....
با احترام برای همه ی دخترونگیهات:
 
حالا نه اینکه بخوام ادعا کنم که آدم بی تفاوتی نیستم و چه و چه و چه ، اما وقتی صحبت از فیلم و سینما میشه ، بقول آن دختر سینما و گریخته از وطن ، همش دلم می گیره !
آدم دلش میگیره بخاطر اون دو نفر عزیزی که روز و شبای سختی رو میگذرونن . اونایی که تصمیم گرفتن هیچی نخورن !
همش دل آدم میگیره برای آنکه به سینما قسم خورد و نیز برای آن صدای محزون که راوی ی روایت فتح بود .
کاش میشد این سر ظهری برایشان ناهار برد . کاش ناهار میهمان ما بودند . کاش امروز ناهارشان را ، جیره شان را هر چه که هست بخورند . کاش لااقل آبی بنوشند .
آخ که آدم همش دلش می گیره!
 
سلام خانم پریوادا

بی اجازه لینک سایت شما را گذاشتم تو وبلاگ قراضه خودم، چون بدون هیچ اجازه ای لذت برده بودم.
لطفا اگر معترض بودید بفرمایید حذف کنم
ارادتمنگ
بهمنگ
 
سلام .طلا و مسو ندیدم ولی خیلی دلم می خواد ببینم نقدشو خوندم خوشم اومد . راستی اون نمایشگاه استخونا هم خیلی باحال بود .مخصوصا زرافه ای که گردنش شکسته بود
 
I totally agree with you. she's one of the best actresses now a days.
 
Post a Comment