Desire Knows No Bounds




Tuesday, May 18


اگر يک روز سه‌شنبه‌ای کله‌ی صبح بلند شدید رفتید یک جای عجیبی ته‌های شهر، نشستید وسط یک قهوه‌خانه‌ای، چارزانو، روی تخت، املت و نیم‌روی مخصوص و سرشیر-عسل و چایی شیرین و نان بربری خوردید با مهندس «غین»، بعد همان اول صبح‌ای باهاش رفتید سر پروژه و او هی برای خودش گپ زد از در و دیوار و شما همین‌جوری بی‌که حواس‌تان زیاد به محتوای حرف‌هاش باشد از محضرش لذت بردید و با خودتان فکر کردید حضور بعضی آدم‌ها فی‌نفسه چه غنیمتِ بزرگی‌ست در زندگانی، بعد همین‌جوری کار و مخلفات‌تان را با هم انجام دادید تا ساعت یازده، بعد یک‌هو قرار شد خودتان را نیم‌ساعته برسانید قیطریه و فاینالی روپوش‌های دل‌خواه‌تان را سفارش بدهید بدوزند برای‌تان، بعد برگشتنی طبق معمول یک عدد اسموتی خریدید و حوالی پل صدر پیاده شدید، اگر همین‌جوری که داشتید به یاد خانوم نانسیِ «ویدز» اسموتی‌تان را خِرت‌خِرت کنان می‌نوشیدید و با نوک دندان‌های نیش‌تان با نی‌اش ور می‌رفتید ناغافل با پیشانی خوردید توی در «آرت سنتر»، خب طبعن بروید تو، طبقه‌ی منفیِ یک، نمایش‌گاه مجسمه‌های آقای «مجید شعبانی» را تماشا کنید، از ترکیب استخوان‌های اسب و شتر و گوسپند و خل‌خلیسم متواضعِ کارها کلی کیف کنید، خوب بخندید و با خودتان فکر کنید چه‌همه گودرشه این آقاهه.



Comments:
:)
بعضی‌ها حضورشان چه غنیمتی است در زندگی آدم
آره


این عکس خیلی زیباست.
و خل‌خلیسم آقای شعبانی را توی سایت بخصوصی می‌شود سیر کرد؟
 
حالا اگر قهوه خانه ی ته شهر و تخت و نشستن چارزانو و خوردن سرشیر و عسل و غنیمت مهندس غین و درک حضور و فیض محضرش و خرت خرت خوردن اسموتی ؟! و طبقه ی منفی ی یک آرت سنتر و استخوانهای اسب و شتر و خل خلیسم متواضع آقای مجید شعبانی و ... نصیب نشود ، لذت خواندن این نوشته و اینجور نوشتن های شما را که تمام و کمال برده ایم ، نبرده ایم ؟!
 
ها ها دلم اون صبونه هه که نام بردی رو خواست
 
تو چه جوری اسموتی می خوری؟! من یه بار خوردم دیگه پشت دستمو داغ کردم... یه کیلو میوه س آخه اون:دی
 
لطفا بگویید مانتو هایتان را کجا داده اید که در قیطریه بدوزند بی زحمت
 
تو چه احترامی به نقطه و ویرگول می گذاری، همچین که آدم فکر می کند، تو عاشق حدس زدن باشی. یا اگر عاشق نه دوست می داری َش.
مورچه جات و عموم تجزیه گران جسد ِ آدمی بعید نیست، نمایشگاهی بگذارند، خفن تر از این. باز دم آنها گرم که می سوزانند و ... فلانخند
 
Post a Comment