Desire Knows No Bounds




Saturday, May 22

همه‌چیِ همو می‌دونیم، تقریبن. با این‌که پیشِ هم نيستيم، اما می‌دونيم اون يکی الان کجاست و با کیه و داره چی‌کار می‌کنه. نه که آمار باشه، نه؛ خودجوش و خودبه‌خود اين‌جوری شده. تا اين‌جاش همه‌چی خوبه. 

يه روزايی اما، يه روزايی هست در زندگانی که زياد پای کامپيوتر نيستم و همه‌ش بيرونم و کم‌ام تو جی‌ميل و گودر، يه روزايی که سرم شلوغه و سرِ فرصت تلفنامو جواب نمی‌دم و نيستم هی. تو بعضی ازين روزا وقتی سر و کله‌م پيدا می‌شه دوباره، می‌بينم يه چيزی فرق کرده. تعداد ميل‌هام يه جوری شده. وبلاگ‌ش آپ‌ديت نشده. با خودم حدس می‌زنم حتمن يه سری عکس اروتيک هم تو گودر شر کرده. می‌رم می‌بينم اوهوم، يه سری عکس اروتيک تو گودر شر کرده. يه هم‌چين شبايی بايد سريع ريواند کنم روزمو، ببينم کجا بودم و با کی بودم سپيده.

اين‌جور وقتا يادِ حرف اون رفيق قديمی ميفتم، که می‌گفت تو هيچ‌وقت به آدمِ مقابل‌ت اين آرامش خاطرو نمی‌دی که خيال‌ش از بابت تو راحت باشه. يا بلد نيستی، يا نمی‌خوای، يا نمی‌تونی اعتمادِ کاملِ پارتنرت رو جلب کنی. هميشه يه تعليق دائمی گوشه‌ی ذهن‌ش ايجاد می‌کنی که انگار هر لحظه ممکنه از دست‌ش سُر بخوری و بری يه جای ديگه.

قبلنا که اين حرفا رو می‌شنيدم، برام مهم نبود، اذيت نمی‌شدم. چرا؟ لابد چون اون‌قدرا کِر نمی‌کردم در مورد آدما، در مورد آدمه. ترجيح می‌دادم مدلِ خودمو داشته باشم و با سيستمِ خودم زندگی کنم. حالا اما دارم می‌بينم چه‌همه سخته اين‌بار برام، تماشای اين بی‌اعتمادی. چه‌همه غصه‌دار می‌شم، يا حتا هِرت می‌شم ناراحت می‌شم، وقتی می‌بينم که اوهوم، باز هم آدمِ مقابلم داره نمی‌تونه به‌م اعتماد کنه. انگار هميشه يه جايی از خيال‌ش از بابت من ناراحته. با خودم فکر می‌کنم چرا؟ جوابی ندارم جز اين‌که توجيه کنم آدما انگار با همون فِرست ايمِيج‌ای که از من دريافت می‌کنن باقی می‌مونن. انگار سابقه‌ی چندين و چند سال دوستی نمی‌تونه اون فِرست ايمپرشن‌ئه رو عوض کنه. هنوز منو به همون چشم نگاه می‌کنن، که روز اول. هنوز منو با همون خط‌کش قضاوت می‌کنن، که روز اول. 

سخته خب، و بيش‌تر از سخت، بی‌انصافيه به‌خدا.


Comments:
آيدا تو خشگل مي نويسي و من هربار از اينجا عبور ميکنم و يکي از اين "خشگل نوشته هات" رو مي بينم نمي تونم دستي تکون ندم و کلاهي از سر بر ندارم...مرسي آيداي من
 
خوب من تو رو از نزدیک نمی‌شناسم. بنابراین حرفی که می‌زنم فقط از روی این نوشته و نوشته‌های قبلی وبلاگته. من که این نوشته رو می‌خونم با خودم می‌گم نویسنده چرا فکر می‌کنه حتما بقیه باید بیان و به اون اعتماد کنن و چرا فکر نمی‌کنه که شاید یه جای کار خودش ایراد داره که باعث می‌شه قابل اعتماد نشه. نه اون لحاظ که واقعا داری کاری می‌کنی که اون آدم طرف مقابل فکر می‌کنه. بلکه از اون لحاظ که اون اطمینانی که آدم طرف مقابلت لازم داره رو بهش نمی‌دی
 
آدما انگار با همون فِرست ايمِيج‌ای که از من دريافت می‌کنن باقی می‌مونن. انگار سابقه‌ی چندين و چند سال دوستی نمی‌تونه اون فِرست ايمپرشن‌ئه رو عوض کنه. هنوز منو به همون چشم نگاه می‌کنن، که روز اول. هنوز منو با همون خط‌کش قضاوت می‌کنن، که روز اول
مرسی بابت این چند خط که انگار حرف دل منه ....مرسی
 
وقتی توی رابطه با کسی احساس می کنیم یه جای کار ایراد داره و انگار هر کاری می کنیم نمی تونیم خیال اون آدمه رو راحت کنیم، احتمالا دلیلش اینه که فقط فکر می کنیم هر کاری کردیم تا خیالشو راحت کنیم. اون وقت فکر می کنیم قضیه سر فرست ایمیج و این حرفاست. راستش من خیال می کنم اینجور وقتا ما دنبال راحت کردن خیال خودمونیم، تا راحت کردن خیال اون «آدمه»ی مورد نظر.
چقد خیال خیال کردم!
 
Post a Comment