Desire Knows No Bounds




Friday, May 7

تا این‌جای کار تجربه‌ام از زندگی، مرا به دو نتیجه‌گیریِ ساده، هرچند متناقض، رسانده: اولین‌اش این است: هر چیز وحشتناکی که آدم بتواند پیش خودش تصور کند، در واقع ممکن است اتفاق بیفتد. دومی که از اولی ناشی می‌شود این است: در زندگی برایم هیچ اتفاقی نمی‌تواند بیفتد که از آن‌چه قبلا به سرم آمده، بدتر باشد.

کارِگِل -- ایوان کلیما

پ.ن. دست‌اندازها، سرعت‌گیرهای ترجمه و ویرگول‌های کتاب رسمن مایه‌ی انقباض روح است.


Comments:
به دیدنم بیا
 
Hi,
I have put a couple of your posts on my buzz. (Of course with Ref!)
Esta bien?
 
همینه که میگن : آمد به سرم از آنچه میترسیدم یا مار از پونه بدش میاد ، در خونه ش سبز میشه و قسعلیهذا !
 
خب ولی یک وقت هایی اتفاق های ناگوار بسته به تلخی شان سیر صعودی دارند
 
آقا ما یک سوال داشتیم در مورد پستهای قبلی
این بیکن واقعی که فرمودین از کجا گیر آوردین چون راستش من بیکن واقعی فقط در منچستر خوردم که چه حالی میده این اینگلیش برکفست لعنتی
تا گفتی بیکن یاد اون افتادم
خدائیش اگه می دونی بگو
 
خوندم. این گرما بعضی وقتا قدر خنک شده گی دل رو چند برابر می کند. تمثالی از جهنم جان.
 
khob marge behet dast mide age to ham didgAheto begi rajeb neveshteye mA. ya aslan fekr mikoni be adam enerji nemide coment gozashtan? hamin.
 
Post a Comment