Desire Knows No Bounds




Wednesday, June 9

یه وقتایی هست در زندگانی، که يه آدم غريبه پيدا می‌شه راه ميفته می‌ره تو آرشيوت، به خوندنِ پست‌های قديمی. بعد همين‌جوری که داره تو آرشيو فرو می‌ره، شروع می‌کنه پای يه سری از پُستا کامنت گذاشتن. شروع می‌کنه با تو حرف زدن. پای يه نوشته‌هايی که خودتم يادت رفته. کلی از حس الان‌ت دوره. کلی عجيبه. بعد اين غريبه‌هه ازت انتظار نداره جواب بدی، فقط همين‌جوری که داره قدم می‌زنه بلندبلند باهات حرف می‌زنه. يه جاهايی ازت تعريف می‌کنه، يه جاهايی به‌ت بد و بی‌راه می‌گه، يه جاهايی هم شروع می‌کنه پی.او.ویِ خودشو گفتن، راجع به موضوعی که نوشتی باهات حرف زدن، حتا خاطره تعريف کردن. بعد نمی‌دونم کيه و چه شکليه و الان داره کجای آرشيوم راه می‌ره، فقط هرازگاهی صداشو از تو کامنت‌دونی‌م می‌شنوم، از ته يه تونلِ طولانی و تاريک.


Comments:
امیدوارم اگر که از اول داره میخونه تا برسه به الان ، به اون پست " شب شراب"ت که رسید بقیه رو نخونه . اصلا ای کاش بعد از اون دیگه اینجا چیزی نوشته نشده بود .
لذتی که قبلا از خوندن نوشته هات دارم و دیگه ندارم .
 
چقدر همچین خواننده‌هایی را دوست می‌دارم من.
 
عالی
http://elcafeprivada.blogspot.com/2009/12/blog-post_5821.html
 
شاید یک غریبه نیست و یک غریبه هایی هستن که این کارو میکنن...که هر وقت بیکار میشن یک سر میان اینجا و شخم میزنن...اما انگار تو هم دیگه داری پوست می اندازی و عوض میشی...کاملن میشه این پوست انداختن رو دید...
 
کسی مرا شخم می‌زند
بخاطر دانه‌ای کلمه

-بیژن نجدی
 
واي اينو چه عالي گفته بودي، ولي اين خواننده‌ها خوبن. حس خوبي به آدم مي‌دن...
 
زشت
 
اگر تو اینجا خودت باشی؛ غریبه مثل خوره می افتد به جانت و تو احساسش می کنی که راه می رود روی اعضای بدنت!
ولی اگر اینجا خودت نیستی، سعی کن خودت باشی دونقطه دی!
 
من همه شو دوست دارم...همه اونایی که تا حالا نوشتی ....
 
غریبه؟
همه آشنا هستن!
تو مدتهاست که با خودت و این غریبه ها غریبه شدی رفیق
یادته؟!همچین مینوشتی که آدم میخکوب میشد
خیلی دور شدی از اون روزا
بازم خودت بشو
خود خودت
گور پدر هر کی که فکر چپ می کنه
اصلا مگه مهمه؟اصلا مگه کسی در خلقت تو نقش داشته که الان نظرش مهم باشه
امیدوارم در دامی که خیلی از ما افتادیم نیوفتی
 
بعضی‌‌ها هم هستن که برای مدت زیادی مثل ۶ ماه دارن بلاگت رو می‌خونن، حتا کلی‌ از پست‌های قدیمیتو زور و رو کردن ولی‌ هیچ وقت نتونستن که یه کامنت بدن، مثل من. بلاگت خیلی‌ خوب ... گفتم حالا که این پست رو نوشتی‌، بگم بهت
...
 
سلام آیدا
چه همه خوبه که هستی ولی خوبتره اگر همون خودت باشی به همون غلظت .
سوال: خبری داری از سارا و پاییز؟؟
دنبالش گشتم و پیداش نکردم.امیدوارم که بنویسه هنوز.اگه خبری ازش داری برام مهمه که بدونم پلیییییییییز
.
 
سلام
تیشه را امروز بر میدارم
و تمام آیینه ها را
برای دیدنت
میشکنم
تنم از دوری تو سردست
همین
جای دنجی ساخته ام در وردپرسس خوشحال میشم مرا چون آیینه نگاه نکنید قبل آنکه بشکنم
 
manam yeki az haminaiy ke migy hastam...ama ba baghyashun fargh daram 100% va haminesh vasam ajibe !!
 
ببین آیدا .. هر آدمی حق داره راجع به هر چیزی یه فکری کنه .. هر آدمی هم حق داره نوشته هاشو اونجور که می خواد بنویسه .. مشکل خودشه .. از هر کس به اندازه شعورش انتظار داشته باش نه بیشتر .. از طرفی تو فکر میکنی این آیدای با سانسور خودشو آزار نمیده؟؟بیدار شو لطفا .. من روزی چن بار اینجام کل آرشیوتم بسکه خوندم حفظ ام .. امتحان کتبی یا شفاهی هم میدم .. اهل کامنتو اینام نیستم .. اما الان دیگه صدام دراومد .. فکر میکنم یه گاوم که اومدم اینجا فکر میکنم مثه همیشه داری حرف میزنی یه آدم صادق و صاف که نظیرش پیدا نمیشه دیگه .. اما نه دیگه خودت نیستی و مرده شور اون باعث و بانیش ..
 
منم به زودی خیال دارم بشینم یه دور آرشیوت رو دوره کنم. حیف که از توی آرشیو نمی تونم الان پست "شب شراب "ت رو پیدا کنم
 
Post a Comment