Desire Knows No Bounds




Wednesday, June 16

ما به خرداد پر از حادثه کلن انگار..

پارسال همین موقع‌ها بود که شبا هی جمع می‌شدیم دور هم. روزای عجیبی بود. دود و گرما و التهاب و هیجان. مث اون روز اول، ساعت پنج، دم وزارت کشور. اولین باری که اون کوچه‌ها رو دوییدیم فرار کردیم بالا، برگشتیم طرف ماشین. شهر عجیب شده بود. نمی‌تونستیم برگردیم خونه. رفتیم پردیس: درباره‌ی الی. انتخاب عجیبی بود. تو چمران موندیم وسط ماشینا. سقف ماشینو زدیم کنار. بیرونِ ماشین همه‌چی عجیب بود. می‌شد تو لاین خودمون تو اتوبان چمران دم هیلتون دور بزنیم. دور زدیم. اون‌شب خیلی دیر برگشتیم خونه. شبای بعدش هم دیر برگشتیم خونه. بطری‌های آب و سرکه و کرنبریز و عرق کیوان. خوش می‌گذشت. می‌خندیدیم. زیاد. هیجان‌زده بودیم. نمی‌دونستیم داریم چی‌کار می‌کنیم. خوش بودیم. یادمون می‌رفت که داره چه اتفاقی میفته. یادمون می‌رفت که چه اتفاقی افتاده. ماه عجیبی بود برای من. خیلی چیزا ازم بعید بود. دیگه نیست. عید پارسال هم عجیب بود. عید امسال عجیب‌تر بود. جفت‌شونو یادم نمی‌ره. خرداد امسال هم عجیبه. بعید نیست دیگه ازم اما. خوش‌ام. زیاد. جمع می‌شیم دور هم. فوتبال می‌بینیم. پارسال مناقصه می‌دیدیم. سلام کیوان. شرط می‌بندیم می‌خندیم. سر این که کی اولین اوت‌و پرتاب می‌کنه. کی اولین تف‌و می‌ندازه. الان کلوزآپ مربی کدوم تیمو نشون می‌ده. دوهزار تومنی‌ها راه می‌رن تو هوا. قراره باهاش بریم مانتو بخریم. مونوپولی بازی می‌کنیم جلوی برزیل. تمام لیوان‌و شات می‌زنیم. اولین کرنر کُره، پونصدهزار کِی، با پولای مونوپولی. نیمه‌ی دوم یه دونه کُرنر هم نداشت حتا. می‌خندیم. بعد از مدت‌ها. الکی. از ته دل. یادمون می‌ره. خوش‌ایم. بازی چند-چند شد؟ عطا گرمشه. دامن می‌پوشه. پارسال همین وقتا بود که عطا رو دیدم. برای اولین بار. قبلش محترمانه به هم بد و بی‌راه گفته بودیم. با هم مناظره دیدیم. دوست شدیم. کلی خندیدیم. نصفه شبی که اون آقاهه داشت ادای محسن رضایی رو در میاورد تو خیابون. حال‌مون خوبه. همون‌جور که خوابیده‌م رو آب سرمو فرو می‌کنم زیر آب. معلق می‌مونم می‌شمرم ببینم چه‌قد می‌تونم دووم بیارم این‌جوری. مث یه قاچ طالبی.


Comments:
مثل هلو نوشتی یعنی خواندن این پسته برای من مثل خوردن هلو بود فقط,نمیدونم چرا هستش انگاری گیر کرد تو گلوم
 
Post a Comment