Desire Knows No Bounds




Sunday, June 27

برام تعریف کرد که تو آشرام اوشو، پونای هند، یه قسمتی هست به اسم سایلنت اِریا. که وقتی می‌ری اون‌جا، حق نداری صحبت کنی. نه که باید یواش صحبت کنی یا پچ‌پچ کنی یا هر چی، نه، مطلقن نباید صحبت کنی. با خودم فک کرده بودم چه عالی.

برای منی که یه عالمه سال تو سایلنت اِریا زندگی کرده‌م، که تکلیفم پیش خودم با خیلی چیزا واضح و روشن بوده و هیچ‌وقت احتیاجی نداشته‌م خودمو برای دیگران توضیح بدم یا توجیه کنم، که می‌دونسته‌م این‌جایی که منم نباید حرف بزنم، الان که پامو گذاشته‌م بیرون از اون سایلنت اِریا همه‌چی خیلی سخت شده. نه تحمل سر و صدای بیرونو دارم هنوز، نه حوصله‌ی توضیح دادنِ خودمو. حالا لابد عادت می‌کنم کم‌کم.


Comments:
زمان جنگ بود ايام تين ايجري ي ما كه همه اش صرف شد براي تشييع پيكر شهدا و شركت در مراسم ختمشان گاهي كه آن شهيد همكلاسي يا هم مدرسه اي اهل روستايي بود ، بايد كه با ميني بوس ميبردنمان براي ختم و سي چهل دانش آموز چهارده پانزده ساله آنهم توو ميني بوس ، حتي اگر كه مقصد ، مراسم ختم شهيد باشد ، هر و هر و كركر كردنشان ناگزير است و ميني بوس روي ي سر گذاشتنشان حتمي .
و در اين گير و دار شلوغ كردنها آن معلم همراه كه از اينهمه سر و صدا عاصي شده بود نهيب زد كه ساكت ، ساكت و بعد هم براي اينكه استدلال كند كه چرا ساكت ، فرمود كه مگر نميدانيد سكوت طلاست و صحبت مس ؟!
و ما كه اي آقا ، توو اين هير و وير كي ميتونه ساكت باشه ؟! و او كه گفت ميتوانيد ، ميشود . عجله نكنيد . شما هم ساكت ميشويد ..
و ما كه ساليان سال سكوت كرديم ، چه سكوتي . هند نرفته و آشرام آوشو نديده ! چه توانستيم اينهمه ساكت باشيم . اينهمه سال . و هنوز ساكتيم بي هيچ طلايي ؟!
 
تو سایلنت اریا که زندگی کنی..خودتو هم فراموش می کنی...
شاید بهترین جمله ت همین بود:
"حوصله ی توضیح دادن خودمو ندارم..."
 
نه جانم. دوباره باز می گردی به همان منطقه.
 
گویی همه ایران رفته به سایلنت اریا ..
 
گویی همه ایران رفته به سایلنت اریا ..
 
Post a Comment