Desire Knows No Bounds




Sunday, July 18

به اتاق پدرت وارد می‌شوم. پدرت مرد خوبی‌ست. برخورد ما خوب است. من رضائیه را ندیده‌ام. خانواده‌ی تو برای من معنی رضائیه می‌دهد. شنیده‌ام بعد از شیراز رضائیه مردم متمدنی دارد. شاید هم قبل از شیراز. خلاصه این دو تا شهر جفت‌شان ادعای تمدن‌شان می‌شود. پدرت خیلی خوب توانسته است فاصله‌ی لبنیات‌فروشی در رضائیه تا داشتن کارخانه‌ی نان در تهران را پر کند. و چه نقب ماهرانه‌‌یی از کارخانه‌ی نان به کار ساختمان. و بعد به کار زمین. از زمین نان درآوردن، کاری‌ست که اکثریت قریب به اتفاق بدهکاران مملکت می‌کنند. ولی از نان زمین درآوردن کاری‌ست که تنها این مرد کرده است. با این‌همه این مرد، مرد بی‌حرص ملایم و مهربانی‌ست. تاریخ مشروطه و حافظ هم می‌خواند. ولی من برایش کلیات شمس آورده‌ام تا از حافظ خلاص‌اش کنم. تا عشق رها و ناخوددار یادش بدهم.

شب یک شب دو، بهمن فُرسی

نصفه شب بود. درست‌ترش می‌شود دم‌دمای صبح. چرخیده بودم میان کتاب‌ها. این یکی را برداشته بودم. همان‌جور ایستاده بازش کرده بودم. آرام و با دقت، انگار کتاب مقدس. ملاحظه‌ی ورق‌های خشک و پا به سن گذاشته‌اش را کرده بودم. رسیده بودم صفحه‌ی صد و بیست و شش‌ام. آن‌جا که نوشته بود «اگر دیرش نبود دیوان ناصرخسرو هم برایش می‌آوردم». رسیدم به یادداشت شما. با همان دست‌خط پرطمطراق اشرافی‌تان. یادداشت از کمرِ «ناصرخسرو» شروع شده بود. خودش را کشانده بود دو صفحه بعدتر.

تهران بی‌شکل می‌شود. شکل مثلا متمدنِ هرجاییِ بی‌شکوه پرهمهمه‌یی به هم می‌زند. و بعد، در کنار یک دیوار سفید دراز، در نمی‌دانم کدام خیابان. تو می‌روی و می‌روی و می‌روی. من مانده‌ام. و آفتاب پشت تو غروب می‌کند،

دم «غروب» یادداشت‌تان تمام شده بود. به تاریخ مرداد هشتاد و هفت.

خوب شد بیش‌تر بعدازظهرهای آن فصل داغ را نگذاشتیم اتاق خالی بگذرد،


Comments: Post a Comment