Desire Knows No Bounds




Tuesday, October 26

یه روز یکی اومد پرسید حالا چرا ازین‌همه کلمه تو فلان پست لاله که به‌ش لینک دادی، عبارت لوس و بی‌معنیِ «سلام بطریِ آب‌معدنی» رو انتخاب کردی؟ باید چی جواب می‌دادم؟ باید می‌شِستم براش کل گودرو توضیح می‌دادم که چرا تو اون متن، «بطریِ آب‌معدنی» و «نان سنگک» مهم‌ترین لغاتِ متن بود برام؟ راه نداشت. یعنی حوصله‌ی تعریف اون‌همه خاطره رو نداشتم. ممکنه هزار نفر پست لاله رو خونده باشن، اما قطعن فقط ما چار نفر بودیم که به بطری آب معدنی و نون سنگکِ نوشته که رسیدیم مکث کردیم. احساساتی شدیم حتا. همون‌ پنج تا کلمه یه‌هو با خودش یه تاریخِ مشخص آورد، یه روزِ مشخص، چارتا آدمِ مشخص. لابد یادمون اومد قبل‌ش چی گذشته بود و بعدش چی گذشت و روزای قبل‌ش چه اتفاقایی افتاده بود و بعدنا چی شد و الخ. حداقل یه هفته خاطره با همین چارتا کلمه اومد جلوی چشم ما چار نفر. که شاید توضیحِ کامل دادنش هم حتا اون‌قدرا که برای ما جالبه، برای هیشکیِ دیگه جالب نباشه. مطمئنم لاله هم موقع نوشتن‌ش ، موقع نوشتنِ همون چارتا کلمه لااقل، فقط منظورش ما چار نفر بودیم، نه نه‌صد و نود و شیش نفر مخاطب باقی‌مونده. اصن خیلی وقتا، خیلی از ما وبلاگ‌نویسا، تو یه پست چارتا کلمه‌ی کلیدی می‌ذاریم فقط برای مخاطب خاص. بقیه ممکنه هزارجور تأویل و تفسیر داشته باشن واسه خودشون از نوشته، اما فقط من و مخاطب خاص‌ایم که می‌دونیم جریان چیه و چه اتفاقی افتاده بوده. بعد این وسط، مخصوصن جاهایی که نوشته‌هه خیلی شخصیه و دقیقن دست گذاشته رو یه موضوع خاص، وقتی یکی از بیرون، با یه ژست دانای کل و عاقل اندر سفیه و منتقدانه میاد چارتا ایراد فنی به قول خودش اساسی از نوشته می‌گیره، تو و مخاطب خاص تو دل‌تون به‌ش می‌خندین که فرزندم، اوکی، هر کی تو عمرش دو ساعت رفته باشه سر یکی ازین کلاسای قصه‌نویسی، حتمن اسم همینگوی و چخوف و گربه زیر باران و تپه‌هایی هم‌چون فیل‌های سفید و بانو با سگ ملوس به گوشش خورده به‌خدا. شما یه‌خورده در نظر بگیر کانتکست‌ای که داره این چارتا کلمه توش مطرح می‌شه رو، مدیایی که داره نوشته‌هه توش نقد می‌شه رو، اگه ادعای داستان کوتاه و نقد فیلم و فلان و بهمان داشت، حرف شما قبول، اما وقتی داره به یه موضوع شخصی اشاره می‌کنه، دیگه نیا نقد تماتیک و شماتیک و بلانسبت شخماتیک بکن‌ش. حال نمی‌کنی، رد شو برو. باور کن همه‌ی ماها که این‌جاییم تا یه حد معقولی از سواد برخورداریم، مث شما.

حالا این‌جا که وبلاگه و چارتا نوشته و فوق‌ش چهل‌تا بد و بی‌راه، اما رفقایی هستند در زندگانی، که رسمن می‌شن منتقد همه‌چیز-دانِ زندگیِ آدم. تکون می‌خوری در نقش دانای کل ظاهر می‌شن و به خودشون اجازه می‌دن در مورد هر چیزی‌ت اظهارنظر کنن، سؤال کنن، کامنت بدن، قضاوتت کنن و الخ. بی‌که اصن بدونن یا بتونن درک کنن تو داری تو چه کانتکست‌ای زندگی می‌کنی و با چه نوع تجارب‌ای روبه‌رویی.

برای همینه که این روزا، وقتی با آدمایی معاشرت می‌کنم که بزرگ‌ان و بالغ‌ان و بلدن به حریم خصوصی‌ت احترام بذارن، بلدن کجا حرف نزنن و کجا نظر ندن و تیکه نندازن و سؤال نپرسن و براساس پیش‌فرضای خودشون قضاوتت نکنن، می‌شن غنیمت‌های زندگی. برا همینه که آدم می‌تونه یه‌هو این‌جوری به‌شون اعتماد کنه و بشن کنج‌های خلوتِ آدم.

اصلن‌تر این‌که از یه جایی به بعد، باید با آدمای قدِ خودت معاشرت کنی انگار. آدمایی که سرد و گرمِ زندگی رو چشیده باشن، جست و خیزاشونو کرده باشن، حالا مث خودت ولو شده باشن تو سایه به تماشا، لیوان به دست. یه طناب نامرئی این‌جور آدما رو وصل می‌کنه به هم. یه طناب محکم که با سوءتفاهم‌های ساده و کدورت‌های مقطعی و اختلاف سلیقه‌های متعدد هم به این آسونیا پاره نمی‌شه.

بعد؟ بعد فک کن یه تراس داشته باشی، با چارتا آدمِ این مدلی روش. دیگه کلن از دنیا هیچی نمی‌خوای خب.


Comments:
"velo shodan too saye be tamasha" ro kheeeeeeeyli khoob oomadi
be ghol e ma goosht e ghazyar o keshidi biroon
 
حرفتو قبول دارم که وقتی حال نمی کنی رد شو برو، لازم نیست حکماً اظهار فضل کنی، ولی آیدا جان نتیجه ای که گرفتی اصلن اصلن راست راستکی، ینی واقعنی نیست، به گمانم. یه کمکی هم همچین بوی انتزاع و خیال و اینا میده. حالا اینم ازاونا بود که باید رد می شدم، ینی یه کمی شخصی بود برات، من هم به دلیلی از همون جنس نتونستم رد شم، ینی یه کمی شخصی بود برام!
 
Post a Comment