Desire Knows No Bounds




Friday, December 24

تئو یک سری عکس جدید برایم فرستاده. همان تم سیاه و سفید همیشه‌گی‌اش، این‌بار اما با خرده‌تکه‌هایی از رنگ. مدت‌هاست از هم بی‌خبریم. بی‌خبرِ بی‌خبر هم که نه، وبلاگ من و نوت‌های گودرش هست هنوز، کم و بیش، طبعن. گاهی هم میل‌ای بی‌کلام، توش لینک‌ای‌ست که یعنی ببین اینو، یا اتچمنت‌ای که یعنی اینا رو ندیدی هنوز. همین‌ها. بعد از آن نامه‌ی آخر و بعد از آن نوشته‌ی وبلاگ‌م عملن دیگر حرف نزده‌ایم با هم.

یک سری عکس جدید برایم فرستاده. بی‌متن طبعن. همان تم سیاه و سفید همیشه‌گی‌ش، با خرده‌تکه‌هایی از رنگ. گوشه‌ی دامن بلند کولی‌واری کف زمینِ استودیوش، سر-آستینِ تا روی انگشت کشیده‌ی یک پولیور پشمی رنگارنگ، یا گوشه‌ی شال قرمزی که از پشت صندلی آویزان است. می‌گویم آدمِ رنگ نبودی هیچ‌وقت. می‌گوید نیستم هنوز هم. زمان با دور تند برمی‌گردد. دخترکِ رنگیِ مسافر، وقتی زندگی همان سیاه و سفیدِ همیشه‌گی‌ست.

می‌گوید از ایست‌گاهِ بینِ راه‌مان چه خبر؟ می‌گویم هیچ.


Comments: Post a Comment