Desire Knows No Bounds




Thursday, December 23

می‌دانی؟ مثل بادکنک می‌ماند. از آن حجم‌هاست که درک‌شان وابسته است به این که کدام طرف‌ ایستاده باشی. ورِ مثبت یا منفی. توی بادکنک باشی یا بیرون‌. ورِ مثبت یعنی توی رابطه‌ای، ور منفی توی فاصله. مثل بادکنک می‌ماند. بیرون‌ش که باشی، حتا اگر دیواره‌ی رابطه به نازکیِ جداره‌ی بادکنک باشد، حتا اگر بشود هر لحظه به تلنگری بترکانی‌اش، بشود هر لحظه به اشاره‌ای دیواره را برداری، باز همان‌قدر، به همان بزرگی و به همان بی‌منفذی و به همان ترکیدندگی‌ست. جذاب و فریبنده و شکننده، مثل یک بادکنک هیدروژنیِ بزرگ قرمز.

بعضی رابطه‌ها ذاتن یک بادکنک‌اند، یک بادکنک هیدروژنیِ بزرگِ قرمز. نمی‌شود رفت توی رابطه، بی‌که چیزی بترکد، بی‌که چیزی را بترکانی. باید فقط داشته باشی‌ش، خوش‌آب‌ورنگ و براق و جذاب. باید اما چهارچشمی مواظب‌ش باشی. خش نیفتد به جایی نگیرد گرم و سرد نشود. کلن هیچ‌چی‌ش نشود. داشتن‌ش به تلنگری بند است، نداشتن‌ش هم. باید مدام نخ‌ش را توی دست‌ت نگه داری. باید مدام حواس‌ت به‌ش باشد.‌‌‌ کافی‌ست نخ‌ش را لحظه‌ای رها کنی تا از دست‌ت رها شود برود بالا. بچسبد به سقف. گاهی دست‌ت به سقف نمی‌رسد. گاهی‌تر اصلن سقفی در کار نیست. لحظه‌ای که رهاش کنی، می‌رود؛ رفته.

من؟ طاقت مراقبت از بادکنک را ندارم راستش. همان توپ‌های راه‌راه پلاستیکی را بهترم. که می‌شد وصله‌اش بزنی، تعمیرش کنی، راحت باشی باهاش، خودت باشی باهاش. بی‌نخ و بند و هیدروژن و دی‌اکسید کربن و تهدید و تکذیب و مراقبت‌های ویژه و مدام آمبولانس و آی-سی-یو و الخ.


Comments:
این نوشته واقعاً خوب بود.
 
چقدر قشنگ نوشته اید وچه تشبیه زیبایی است این رابطه ی بادکنکی . کودک اما هنوز خیره مانده است به بادکنکی که با باد رفت و هماغوش خار و خاشاک غنوده بر سر دیوار گشت . خار ناکسی که هرگز کس نمیگردید از این بالا نشستن ها ولی بادکنک هرگز اینرا ندانست . کودک اما به توپ راه راه پلاستیکی قانع نبود و همیشه چشم براه بادکنکی بود که از پشت ویترین مغازه به او چشمک میزد . بادکنکهایی که مثل امروز اینهمه فراوان نبود که راحت و ارزان و بی دردسر بدست آید و راحت باد شود و با کمترین وزش بادی ، نسیمی ، این سو و آنسو رود و خیلی زود بترکد!. آنروز بادکنک ارج و قرب بسیار داشت و محکم بود . آنقدر که نه تنها زود نمیترکید که زود هم باد نمیشد . که بزرگتری باید آنرا باد میکرد . کودک اما از پس انتظاری طولانی آنگاه که بادکنک را بدست آورد ، خودش آنرا باد کرد . سخت بود و مشکل اما خودش آنرا باد کرد . باندازه ای که خودش دوست داشت . بزرگتر از آنی که بود . باید بود .نشنید که میگفتند بس است . اینقدر آنرا باد نکن . بزرگ نکن . میترکد .حتی اگر نترکد ، میرود . با باد میرود . کودک اما مغرور و دلخوش از داشتن چنین بادکنکی ، در این اندیشه که مراقبش هستم . مراقبتش میکنم . مواظبش هستم و بادکنک اما اندیشه ی دیگری بود . اندیشه ی رفتن . میل جهیدن ، پریدن ! . تا درون خانه بود و محبوس ، یار کودک بود و همبازی ی او .آنروز اما که کودک را هوس گشتی و گذاری در سر اوفتاد ، اگر چه با بندی زرد رنگ ، مواظبش بود ، مراقبش بود ، کوچه اما به همدستی ی باد ،کار خودش را کرد . بادکنک رفت . با باد رفت . رفت و کودک را بدنبال خود کشید و کودک میدوید و میدوید و چشم از آن بر نمیداشت . زمین خورد . زخمی شد اما هنوز در پی بادکنکی بود که هر دم دور و دورتر میشد . بادکنک رفت و در آغوش خار سر دیوار آرام گرفت و کودک که دیگر دستش به آن نمیرسید ، خسته و کوفته پای دیوار نشست و با حسرتی عمیق شاهد مغازله ی بادکنک بود و خار سر دیوار ! . خواست بگوید گلی که من بدادم پیچ و تابش ، به آب دیدگانم دادم آبش ، نشاید دیگری گیرد گلابش ، ولی یادش آمد بادکنکش گل نیست ،گل نبود . بادکنک بود . بادکنکی که هر چه بود ، خودش بادش کرده بود . خودش بزرگش کرده بود .خواست بگوید که این خار تو را میترکاند ، تو را ...
دیگر دیر شده بود . بادکنک ترکید. کوچک شد . مچاله شد . مچاله شد اما هنوز که هنوز است بعد از هزار سال به همان صورت در آغوش خار است . آغوش که نه ، به خار چسبیده است و کودک هنوز چشم از آن بر نداشته است . چشم بر نداشته است و هرگز نیندیشیده است که ای کاش به جای بادکنک به توپی راه راه و پلاستیکی دل بسته بودم . توپی که نه مواظبت لازم داشت و نه مراقبت . توپی که میشد وصله اش کرد تعمیرش کرد . توپی که شاید هنوز مال او بود . چنین نیندیشیده است و هنوز در حسرت آن بادکنک ترکیده و مچاله شده ی چسبیده به آن خار سر دیوار است . کودک اما هنوز کودک است و هنوز بزرگ نشده است . عاقل نشده است!
 
همين كه آدم بعضي رابطه‌ها را به بعضي ديگر ترجيح بدهد يعني هنوز خيلي مانده تا پيردلي.
 
چی قشنگ گفتی...
 
من اما... حتی حوصله ی توپ راه راه پلاستیکی ره هم ندارم... ترجح میدهم به جای همه ی این ها... یک سه چرخه برای فرار از همه ی بادکنک ها داشته باشم...
 
آنچه از دل براید
لاجرم بر دل نشیند
زیبا بود
 
خیلی زیبا بود.ممنون.
 
تشبیهی که بکار بردی فوق العاده بود و اما نظر کیقباد و دیدگاهش پسندیده تر امد!
 
Post a Comment