Desire Knows No Bounds




Monday, January 3

بلوز شلوار گرم و نرم می‌پوشم با جوراب حوله‌ای و ژاکت و ماگ الاغه پُرِ چایی کتاب‌مو برمی‌دارم یه پتو می‌پیچم دورم می‌شینم رو صندلی گنده‌هه، هی تاب می‌خورم و هی کتاب می‌خونم و هی به هیچی فکر نمی‌کنم.

امشب دیگه نمی‌کِشم، همون «فردا یه فکری می‌کنم بالاخره».


Comments:
بسیار ملموس
 
Post a Comment