Desire Knows No Bounds




Sunday, January 9

سه روز بود به جز آش چیزی نخورده بودم. بالاخره امروز تونستم برم تو آشپزخونه. بیفتک آب‌دار درست کردم با پوره‌ی سیب‌زمینی و قارچ و ذرت و سالاد. هی به موبایلم خیره شدم هی خیره شدم هی خیره شدم. آخرش زنگ زدم به بابا. نشسته بود داشت فوتبال می‌دید. شام نخورده بود. پرسید شام چی داری. گفتم به‌ش. یه خورده مکث کرد و یه‌خورده مِن‌ومِن‌ کرد بچه‌م. می‌دونستم چی داره تو کله‌ش می‌گذره. آخرشم یه جورِ محجوبانه‌ای گفت تا بخواد برسه دیر می‌شه و غذا از دهن میفته. ایشالا یه شب دیگه. هیچی دیگه. بیفتکه نرفت پایین که.


Comments:
گشنم شد نصف شبی که.بیفتکمه...بیفتکمه...بیفتک:دی
 
آیدا تو از بابا جدا زندگی میکنی ؟ یادمه در خونه گاهی بی هوا میزدی به شونه بابا مهندس ات؟؟ !!
 
Post a Comment