Desire Knows No Bounds




Sunday, February 27


برای من نشد که بشود، احیای عشقی که تمام شده و رفته. با آن‌که تمام شرایط‌ش مهیا بود. هربار دچارش شده‌ام، همان اوایل راه یادم آمده چه شد که آن‌همه عاشقی تمام شد و سرد شد و رفت پی کارش. برای من این‌جوری بوده که طی دوره‌ی رفاقتِ بعد از عاشقی، هی یادم آمده چی شد که عاشقِ این آدم شدم. اما هیچ‌وقت یادم نرفته که چی شد آن‌همه عاشقی تمام شد و رفت پی کارش. گاهی دل‌تنگ می‌شوم. حسرت و امید برگشت اما؟ نبوده تا حالا.
هوس‌های لحظه‌ای البته این وسط حکایت‌شان چیز دیگری‌ست.


Comments:
این یعنی کینه ای بودن
 
برای من اما اينجوری بود فقط وقتی که عاشق شده بودم.
 
Post a Comment