Desire Knows No Bounds




Wednesday, April 20

انگار یک جالباسی باشد گوشه‌ی اتاق، ایستاده به تماشا، خاموش و بی‌کلام، آماده که بارت را به دوش بکشد. از بس می‌دانی آن‌جاست، حضورش را از یاد می‌بری. گاهی روزها و روزها می‌گذرند بی‌که نگاهش کنی. عادت می‌کنی ایستاده باشد آن‌کنار، همان گوشه‌ی همیشگی، خاموش و بی‌کلام. بعد یک روز، به روال همیشه می‌روی شال‌ت را آویزان کنی، می‌بینی نیست. می‌بینی دیگر در اتاق نیست. هر‌ چه می‌گردی نیست. به خاطر نمی‌آوری آخرین بار کِی آن‌جا بوده. به خاطر نمی‌آوری کِی رفته. یک‌هو حواست را جمع کرده‌ای دیده‌ای نیست. نمی‌دانی کجا دنبالش بگردی. انگار هیچ‌ از او نمی‌دانی. از اتاق می‌روی بیرون. می‌بینی روپوش و ژاکت‌ات را از خودش تکانده، گذاشته روی دسته‌ی مبل، صاف و مرتب. چترت را گذاشته همان پایین، روی زمین. رد بوی سیگار را می‌گیری می‌رسی به تراس. می‌بینی نشسته روی زمین، پایه‌هایش را از لبه‌ی بالکن آویزان کرده، تکیه داده به دیوار، سیگار می‌کشد.


Comments:
سلام
خیلی بی ربطه، اما می خواستم بدونم می شه به شما چیزی میل کرد؟ من یه سوال داشتم که خوب اینجا خیلی طولانی می شه نوشتنش و توضیحش. اگر هم نه من همینجا یعنی باید سوالم رو بپرسم؟
مریم
 
carpediem1@gmail.com
 
یکی از زیباترین پست هایی بود که ازت خوتدنم.
 
عالی بود
 
بیان و فضا سازی خوبی داشت
 
زی... با ! :)
 
تکیه داده به دیوار سیگار میکشد و لیوانی با محتویات رنگی و تلخ ( به تلخی اوقاتش ) در دست ..!
راستی ممکنه بدونم خاطرات خانه قشلاقی و ییلاقی رو کجا میتونم گیر بیارم ؟ تمام انقلاب رو گشتم اما کسی اصلا اسمش رو هم نشنیده بود .. اهورا
 
Post a Comment