Desire Knows No Bounds




Wednesday, June 15

انگار نه انگار همین سه‌شنبه‌ی پیش بود. دسته‌جمعی رفته بودیم جرم. شام رفته بودیم فشم. خندیده بودیم، به منوی رستوران و تخته‌گوشت و رکتوسکوپی و الخ. همه‌چی معمولی بود. مث قبلنا. فرداش اما ناغافل همه‌چی غلیظ شد و کش اومد و چرخید و تا خود امروز ادامه پیدا کرد. قد یه سال طول کشید. قد یه سال چرخید. امروز تموم شد. گمونم از امروز زندگی برگشته باشه به روال عادی‌ش. گمونم دوباره چشم به هم بزنیم شده چارشنبه‌ی هفته‌ی بعد.


Comments:
This is my first message. Please don't delete it. Thanks
jsh39shd2 [url=http://hsk39sg3.com]link[/url]
 
Post a Comment