Desire Knows No Bounds




Sunday, June 19

تو راه کلاس، برگشته می‌گه: یه پسره هست می‌خواد با من دوست شه، به نظرت دوست شم باهاش؟
من؟ هنگ کردم رسمن. یعنی من‌ای که در هر شرایطی بالاخره یه مزخرفی به ذهنم می‌رسه یا می‌زنم کانال شوخی و فیلان، هیچی به ذهنم نمی‌رسید بگم، هیچیِ هیچی. اون‌قد هول شده بودم که پیچیدم تو اولین سوپر سر راه، به هوای خریدن آب. با یه بطری آب معدنی اومدم بیرون، ازین بطری بزرگا. طبعن بعدش رفتم بطری رو عوض کردم، با این‌حال اما چیزی به ذهنم نمی‌رسید هم‌چنان. دخترک که متوجه هنگ کردن من شده بود، سعی کرد نظر مساعد منو به پسره جلب کنه: از اوناست که خیلی کتاب می‌خونه. سه روزه یه کتاب هفت‌صد صفحه‌ای رو خونده.

آخه آدم چه جوابی بده به یه بچه‌ی دوم راهنمایی؟
چه‌شونه خب؟
چرا این‌قد عجله دارن بزرگ شن آخه؟


Comments:
hmmmm... desire know no bounds?
 
bozorgan khob digeh
 
برای مادرم تعریف کردم این پستت رو. اون هم تعریف کرد که وقتی من به مراتب از الان جوان تر بودم (!) با هم تو خیابون پیاده می رفتیم، یک پسر جوون پشت رل رد میشه، بوق می زنه و چراغ. مادرم شک می کنه که برای اون بوق و چراغ زده یا برای من. و گفت "به محض اینکه شک کردم، فهمیدم که آخ
دیگه بزرگ شدی و دلم هری ریخت".
 
اگه روزی که کودکستان می رفت کلاسشو از پسرا جدا نمی کردن حالا اینقدر عجله نداشت برای دوست پسر داشتن.
کاش بزرگ شدن به همین چیزا بود!
 
Post a Comment