Desire Knows No Bounds




Sunday, July 24

زندگی‌م شده عین این فیلما. می‌گه تو فقط یه هفته بیا با من بریم اسپانیا، بعد دیگه تا آخر عمرت هم نخواستی منو ببینی نبین. قول می‌دم بعدش هر کاری تو بگی بکنم.
در اوج هزارسالگی و با این‌همه ادعا، هیچ‌رقمه نمی‌تونم درک کنم چی تو سرِ این مرد می‌گذره. به دوستِ پیغمبرم می‌گم بفرما، همینو می‌خواستی؟ آقای پیغمبر که نمی‌تونه خودشو از شدت خنده جمع کنه می‌گه حالا یه‌خورده اعصابت که آروم‌تر شد به‌ت می‌گم تو سفر چی‌کار کنی.
بدین‌وسیله شک ندارم سناریوی زندگی منو به جای دست تقدیر، آقامون وودی آلن نوشته و بس.


Comments:
:D
 
Post a Comment