Desire Knows No Bounds




Tuesday, August 16

چند ساعت بیش‌تر از انتشار پست نگذشته. چند روز بیش‌تر از آن شب داغ تابستانی نگذشته. ناغافل اس‌ام‌اس می‌زند. اخم می‌کنم. نیشم باز می‌شود. دماغم را چین می‌دهم بالا. چشم‌هایم را ریز می‌کنم. گفته بود وبلاگم را نمی‌خواند. نمی‌خواند. می‌خواند؟ اخم می‌کنم. موبایل را شوت می‌کنم ته میز. می‌روم یک لیوان آب‌انار می‌ریزم برای خودم. هول شده‌ام؟ هول شده‌ام. اخم‌کرده برمی‌گردم سراغ موبایل. با نیش باز. یک نفس عمیق صدادار. دست و دلم به جواب ندادن نمی‌رود. چند روز بیش‌تر از تصمیمم نگذشته و دست و دلم به جواب ندادن نمی‌رود. دفعه‌ی پیش هم همین‌ شد. در را بسته بودم زده بودم بیرون و باز دست و دلم لرزیده بود. دماغم را چین می‌دهم بالا. خیره می‌مانم به صفحه‌ی موبایل. اخم کرده‌ام. با این مرد هیچ تصمیم کبرایی از من برنمی‌آید. عین عاشق‌ها شده‌ام. عاشق نشده باشم؟

Labels:



Comments:
خوب عاشق شوی چه می شود؟ هیچ طور نمی شود که می ترسی
 
Post a Comment