Desire Knows No Bounds




Wednesday, August 17

یه روزی رسید که یه‌هو همه‌چی رفته بود روی دور تند و مجبور شده بودم همه‌ی زندگی‌مو به‌هم بریزم و خیلی چیزا رو برای اولین بار شروع کنم به تجربه. یه روزی رسید که ده‌تا هندونه برداشته بودم با یه دست، چون چاره‌ای نداشتم و اگه با کله نمی‌رفتم وسط معرکه، دیگه ممکن بود هیچ‌وقت جرأت‌شو پیدا نکنم. ده‌تا هندونه برداشتم با یه دست و با کله رفتم وسط معرکه، اما حالا که گذشته می‌تونم این‌جا اعتراف کنم که مث اسب ترسیده بودم بی‌که حتا بتونم جایی اعتراف کنم که آقا من می‌ترسم. اون وسط خیلیا بودن که سعی می‌کردن بهم قوت قلب بدن، یه پیچ گنده بود اما سر راه، که با همه‌ی مسیر فرق داشت. یه پیچ بزرگ بود سر راه، سر یه جاده‌ی عجیب که تا حالا نرفته بودم و هیچ‌کدوم از دوروبری‌هام نرفته بودن هم. قوت قلب دادن هیچ‌کدوم‌شون به کارم نمیومد. اعتمادمو جلب نمی‌کرد. یه روزی رسید که من عبارت بودم از یک زنِ ترسیده، ایستاده سر یک پیچ بزرگ و جدید تو زندگی‌م، بی‌که بدونم چی‌کار کنم. از معدود جاهای زندگی‌م بود که اون‌همه مردد بودم و اون‌همه ترسیده. یه بعدازظهر، یه بعدازظهرِ آخر هفته تلفن‌م زنگ زد، تلفنی که دوهفته‌ی تمام منتظرش نشسته بودم. همه‌ی بقیه‌ی زندگی‌م بسته شده بود به اون تلفن. دل تو دلم نبود و هیچ تخمینی نداشتم از این‌که ممکنه جوابم چی باشه.

صداش پشت تلفن یه زنگ خاصی داره. با همون لحن همیشگیِ آیداااااا گفتن‌ش. این زنگ صدا، به تنهایی حال منو خوب می‌کنه. بشاش و پرانرژی. از همون اولین بار که دیدمش، با خودم گفتم عجب آدم جالبی. از معدود آدم‌های جالبی بود که با ادامه‌ی معاشرت‌مون هم‌چنان جالب موند. آشتی کردنم با زن‌ها با این آدم شروع شد.

صداش سرحال بود با همون زنگ خاص. با همون لحن همیشگی آیدااااا گفتن‌ش. زنگ صداش حال‌مو خوب کرد. بشاش و پرانرژی. گفت «هستم، حالا چی‌کار باید بکنیم؟».

آشتی کردنم با زن‌ها با این آدم شروع شد.

اون پیچ رو رد کردم. نه که تنهایی، نه؛ سر اون پیچ من یه زنِ ترسیده بودم که نشسته بود به جاده‌ی بی‌چشم‌انداز نگاه می‌کرد و دو هفته‌ی تمام منتظر یه تلفن مونده بود، تا این‌که صاحب اون صدای پرانرژی اومد، زد پشتم که بریم؟ بریم. راه افتادم تو جاده، فقط به اتکای همون صدا، بی‌که خودش بدونه. اولای جاده همه‌چی سخت و عجیب بود. هربار نزدیک بود پشیمون شم و تا دیر نشده برگردم به زندگیِ بی‌ریسکِ گارانتی‌شده‌ی قبلی‌م، یه صدای بشاش و پرانرژی از آسمون نازل شد و بی‌که خودش بدونه با اون زنگ جادویی و اون آیدااای کش‌دار، منو از تو مه کشید بیرون.

هنوز، هربار که شماره‌ش میفته روی صفحه‌ی موبایل، لحن صداش که می‌پیچه توی گوشی، یه انرژیِ نامرئی تزریق می‌شه تو رگ‌هام. عجیب این آدم و پشتیبانی‌ش شده مقیاس عالم و آدم برای من، بی‌که خودش بدونه.

یادم باشه یه روز که بزرگ شدم، یه جایی سر یه پیچ بزرگ، بی‌هوا بی‌که خودم حواسم باشه، بزنم رو شونه‌ی زنی که ترسیده و مردد ایستاده اون‌جا، و با یه لحن مطمئن و سرخوش بگم: بریم؟ بزن بریم و بعد با همین یه جمله سرنوشت اون رو عوض کنم.


Comments:
چه لطافت و حس خوبی بود تو این ابراز .. اول صبح کلی انرژی اومد تو وجودم . آرزو میکنم این جاده پر از موفقیت باشه که حتما هم هست . بزرگی برای آدمائیه که از بزرگ شدن نمی ترسن .. مثل خود تو ...../اهورا
 
عاشق شده ای ایدا.
 
Post a Comment