Desire Knows No Bounds




Friday, September 9

تا مرغا سرخ شن
شروع کردم کابینت قابلامه‌ها رو ریختن بیرون و مرتب کردن
که بتونم این تابه جدیده رو یه‌جوری توش جا بدم
چشمم افتاد به اون دو تا بشقاب روحی
یکی تخت
یکی گود
خریده بودیم واسه نیمرو و املتِ غیرِ تفلونی
قشنگ یه بازه‌ی چندماهه‌ رو آورد جلو چشمام
خیلی دونفره بودیم
خیلی گره خورده بودیم
زندگی کرده بودیم تو جاده‌ها
بعد؟
گرهه شل شده بود و برگشته بودیم شهر
اون بشقابا هم یه جایی تهِ کابینتِ قابلامه‌ها تک افتاده بودن


Comments:
"قشنگ یه بازه‌ی چندماهه‌ رو آورد جلو چشمام
"
داشتم به اون مرغا فکر میکردم که تو یه بازه چند ماهه در حال سرخ شدن بودن .. راستی نسوختن که .. هوم ؟ نه که الان سر ظهره و منم گشنه .. برداشتمم از مطلب اینجوری شکموئی میشه ... اهورا
 
Post a Comment