Desire Knows No Bounds




Wednesday, October 26

تا دماغ رفته‌م تو گودر. مرد داره وسایل‌شو جمع می‌کنه و چمدون می‌بنده. تمرکز ندارم. چشمم شده شبیه بادمجون. سیاه و کبود. درد دارم. سرمو بالا میارم می‌بینم مرد وایستاده تو چارچوب در. می‌گه چی‌کار کنم من بدون تو آخه؟ می‌شینه همون‌جا. می‌گه خسته‌م. اشکاش میان پایین. مردا نباید گریه کنن بابا. طاقت ندارم من. بخوامم گریه کنم با این چشم دردناکم نمی‌تونم. می‌گم خلی به‌خدا، راحت شدی بابا، چی‌چی‌ام من آخه، برو یه زن خوب واسه خودت پیدا کن حال‌شو ببر خره. می‌گه یه دیوونه‌ای مث تو از کجا پیدا کنم آخه؟

آخرشم نفهمیدم مرد واقعن دوسم داره یا صرفن به بودنم عادت کرده، صرفن براش راحت‌تره که باشم. سختشه یه‌هو این‌همه تغییر، به‌هم‌ریختن شرایط خوب و استِیبِلِ تمام این سال‌ها. با خودم فکر می‌کنم اوه، چه تنهاست طفلی. بدون من چی‌کار کنه واقعن؟ قربون صدقه‌ش می‌رم که هستم بابا هنوزم، دارم نمی‌رم گم و گور شم که، دوست می‌مونیم با هم، قول. یه جوری نگام می‌کنه مث اون گربه‌هه تو شِرِک. غصه‌م می‌شه.

داره سفارش می‌کنه مواظب خودم باشم و از هیچی نترسم و موفق می‌شم و هر جا گیر کردم روش حساب کنم. خیلی جنتلمن و بامحبت و اینا. می‌گم خب بابا، وصیت‌نامه‌ی امام هم به این مفصلی نبود. این‌قد زبون نریز یه‌هو خر می‌شم دوباره میام زنت می‌شم بدبخت می‌شیما. غش‌غش می‌خنده می‌گه می‌دونی تا آخر عمر پشتتم که، ها؟ یاد اون عکسه میفتم تو گودر و گند می‌زنم به لحظه‌ی رمانتیک آخر فیلم و برمی‌گردم پای کامپیوتر.


Comments:
یعنی منم هااااااا
 
يعني چي بود اين ؟الان دوست دارم خودمو تقسيم كنم به هفتصد تكه نامساوي از اين چيزي كه نوشته بودي..حسش و اينكه تظاهركن ازم دوري تظاهر ميكنم هستي..واقعا يو آر اينكريدبل در انتقال حس لحظه هات به خواننده
 
آخرشو نگرفتم
 
Post a Comment