Desire Knows No Bounds




Sunday, October 16

این میان اما، حکایت «مامان» حکایتِ دیگری‌ست. حضور مامان در زندگیِ من، از حضور فیزیکی‌اش جدا شده دیگر. دور یا نزدیک بودنش چیزی را عوض نمی‌کند. مامان نه حذف می‌شود، نه اضافه. «مامان» طی این سال‌ها تبدیل شده است به یک کانسپت، به یک حضور قاطعِ بی‌تخفیف. زنی که در من است، حالا نگرانِ مامان است. در تمامِ لحظه‌های این زن، مادری ایستاده بی‌حرف، در چارچوب، با نگاهی سرزنش‌گر، که بلد است از هر رفتار من نکته‌ای چیزی بکشد بیرون، و مرا بدهکار کند به عالم و آدم. مامان با هنرمندیِ تمام بلد است تمام لحظه‌های سرخوشیِ مرا سرکوب کند. در محضر عدلِ مامان، من همیشه محکومم.

سه‌شنبه، از درِ آن دفتر کذایی که آمدم بیرون، نشستم روی پله‌های پاگرد ساختمانِ کناری. نفس عمیق کشیدم. گوشی را برداشتم زنگ زدم به مامان. برنداشت. اس‌ام‌اس دادم به دو سه رفیقی که ممکن بود برای‌شان جالب باشد اتفاق. نوشتم: دان. دوباره زنگ زدم به مامان. برداشت. ماجرا را برایش تعرف کردم، در دو سه جمله، خوش‌حال و پر آب و تاب، عین دخترهای هیژده ساله. لحن مامان عوض شد. شد از آن لحن‌های همیشگیِ عاقلِ ملامت‌گر. از آن لحن‌ها که همیشه‌ی خدا یک جای کار من ایراد دارد توش. گفت نمی‌داند واقعن باید خوش‌حال باشد یا ناراحت. گفت نمی‌داند بلاه‌بلاه و من کم‌کم گوش‌هایم داغ شد و شروع کردم حرف‌هایش را نشنیدن و بغض پیچید توی گلوم و گفتم که توی تاکسی نمی‌شود حرف بزنیم و گوشی را قطع کردم و اشک‌هایم سرازیر شد، همان‌جا که نشسته بودم، روی پله‌های پاگرد ساختمان کناری، درست چند دقیقه بعد از آن نفس عمیق. هنوز هم که به آن لحظه‌ی کوتاه سه‌شنبه فکر می‌کنم، اشک جمع می‌شود توی چشم‌هام. همین حالا هم. در من زنی هست که از مادرش چیزی به دل گرفته، تمام این سال‌ها، که آرزو می‌کند کینه نباشد. در من زنی هست که سایه‌ی «مامان»، سایه‌ی نگاه سرزنش‌گرِ مامان روی تمام لحظه‌هایش سنگینی می‌کند. در من زنی هست آرام و بی‌حرف، بی‌گِله و شکایت، که یک روز، آخرهای یک تابستان داغ، حوالی بیست‌سالگی، از خانه‌ی مامان آمد بیرون و دیگر هرگز به آن خانه بازنگشت.

Labels:



Comments:
خیلی سخته.خیلی زیاد سخته.
خوشحالم برای شهری که آزاد شد.تبریک می گم.
 
هر "مامانی" لاجرم روزی دختری بوده است . هر دختری شاید روزی "مامانی" بشود .
اگر چه چنین است اما ، تا بوده همین بوده . که هیچ مادری دختری ی خویش را بیاد نیاورد و هیچ دختری ، مادری ی آینده ی خویش را !
تا بوده همین بوده اما استثنا نیز بوده است البت !
 
bazi vaghta(mese alan)azun vaghta k interneto roshan mknam k ie chiza ro bhsh hfek nakonam.,k bara chan lahze fekrehe bere ie ja o dast az sare man bar dare,.ta miad bala 2ja hatman miram ieki shma ieki mariam nasr!bi boro bargard,.merc bara in lahzeha k hastin ba man,..
 
برگرد.در من زنی هست چشم به را تا انوقت که تو مبادا هرگز برنگردی....برگرد
 
Post a Comment