Desire Knows No Bounds




Friday, November 18

کاوه از آن آدم‌هاست که حرف‌هایش را می‌کوبانَد توی صورتت، رُک و بی‌ملاحظه. اما اگر بلد باشی‌ش، به آدم برنمی‌خورَد حرف‌هاش. یک‌جور سادگی و بی‌غرضی و یک‌دستیِ خاصی توی مدل حرف زدن این آدم هست که نمی‌گذارد حرف‌هاش به‌ت بربخورد. برعکس بعضی آدم‌رُک‌ها که فکر می‌کنند چون رُک‌اند، اجازه دارند هر مزخرفی به ذهن‌شان رسید را بلندبلند بگویند. اقتضای زمان و مکان سرشان نمی‌شود. برگردیم سراغ کاوه. می‌دانم کاوه آدم پچ‌پچه و درِگوشی و پشتِ سر و رودروایستی نیست، بنابراین شنیدن حرف‌هایش همیشه خوب است برای آدم. بنابراین خیلی وقت‌ها منتظرم کاوه برسد و شروع کند نقطه‌نظرهاش را یکی‌یکی کوباندن توی صورت آدم. از معدود چیزهایی‌ست که این روزها لازم دارم، زیاد، و حالم خوب می‌شود از دستش، زیادتر.

پریروزها آمد پیشم، به صَرفِ قهوه و یکی دو تا مشورتِ کاری. آخر حرف‌ها پرسیدم خب، نظر؟ طبق روال همیشگی‌اش شروع کرد پارامترها را ردیف کردن کنار هم، خوب و متوسط و بد، بدوبیراه‌هایش را گفت، مفصل و طولانی، یکی دو تا کامپلیمان کوچک هم داد، که به کارِ من نمی‌آمد البته. بعد در جمع‌بندی گفت «تو به اهدافت رسیدی البته، هوشمندانه، بیش‌تر از آن‌چه فکر می‌کردی، کلاهت را هم باید بیندازی هوا». سه تا دلیل محکم هم چسباند پشت حرفش. من؟ مانده بودم تصدیق‌اش کنم یا تکذیب. خنده‌ام گرفته بود از این‌همه روراستی و از این‌همه هوشی که به خرج داده بود، که این‌جوری در سه جمله‌ی کوتاه بردارد من را آنالیز کند، دلایل صددرصد ماتریالیستی‌ام را بنشاند جلوی چشمم، و در عین حال برایم کف بزند و هورا بکشد. چند ثانیه‌ای مکث کردم و بعد غش‌غش خنده‌ام رفت هوا. کاری نمی‌شد کرد. تاییدش کردم و های-فایو دادیم به هم. لااقل این‌جوری دست‌قوی‌تر بود همه‌چیز.

کلن اما؟ بد راست می‌گفت پدرسوخته.


Comments:
این «کلن» که هی می‌گین همون شهره توی آلمانه؟ که تیم فوتبال هم داره؟
 
Post a Comment