Desire Knows No Bounds




Tuesday, January 3

نشسته‌ام این‌جا که دوستش دارم. یک موزیک عبری-طور دارد برای خودش پخش می‌شود توی سالن. خانم توی موزیک خراش دارد انگار. از یک درد کهنه‌ی خراش‌داری دارد حرف می‌زند، حالا گیرم من یک کلمه هم عبری ندانم. آرامم برای خودم. دارم این رمان آخر رضا قاسمی را می‌خوانم، «پروانه‌ها و امکان‌ها»، رسیده‌ام به آن فایل یو-تیوبِ وسط قصه و ساندویچ بادمجان و ریحان و پنیر سرخ‌شده گاز می‌زنم. دیشب را از سر گذرانده‌ام و خوبم.


Comments:
شاید که یاسمین لوی بوده است که می خوانده است . هر کسی که بوده است ، صدایش خراش داشته است . مثل آن زن خواننده ی یونانی . و یا آن زنی که اسپانیایی می خواند . همین که عبری می خواند اسانیایی نیز می خواند . صحبت اما نه بر سر عبری و یونانی است که صحبت اینست که اینهمه سال ، اینهمه سال و اینهمه درد گذشت اما یک خواننده ی زن ایرانی پیدا نشد که درد داشته باشد . صدایش خراش داشته باشد . اگر نه خراش درد های کهنه ، خراش دردهای جدید داشته باشد . دردهایی که کم نیستند .
همیشه دوست داشتم زنی به فارسی همینطور ضجه های خراش دارد بزند . مثل یاسمین لوی . مثل آن خواننده یونانی . مثل آن زن اسپانیایی .
 
Post a Comment