Desire Knows No Bounds




Friday, January 6

عین تَرک کردنِ سریال می‌مونه. یا اصن ترک کردن هر کوفت دیگه‌ای. روزای اول هی می‌گی یه اپیزود دیگه هم ببینم، فقط یه اپیزود دیگه، فقط یکی. روزای بعد سعی می‌کنی هی کم‌ترش کنی، هی سرتو به چیزای مختلف گرم کنی، هی از جلوی تلویزیون رد نشی. بعد اما مدام فکر کنی آخخخخ که چه خوب بود الان می‌شد ولو شم پای تلویزیون یکی دوتا اپیزود ببینم، یعنی آخخخ. بعد هی خودتو می‌زنی به اون راه. هی خودتو می‌زنی به در و دیوار. که یعنی هیچی نیست. که یعنی حالا این نشد یکی دیگه. که حالا این‌همه چیز، این‌همه آدم. بعد اما یه‌هو مچ خودتو می‌گیری که سر شب سه بار رفتی موبایل‌تو چک کردی نکنه اس‌ام‌اس اومده و نشنیدی، هنوز. که وسط نوشتن مشقات هی موبایله رو روشن کنی که نکنه، هنوز. که وقتای مستی موبایل‌تو شوت کنی ته کیفت که دم دستت نباشه، که نکنه. آخخخخ که نکنه. هی تصمیم کبرا، هی تصمیم کبرا. نمی‌شه اما. خودت می‌دونی چته. خودت می‌دونی دلت کجاست. یه جاست که صدا به صدا نمی‌رسه، کوه به کوه. یه جاست که آخخخخ. آخخخخخ که هنوز.

با
این
دلِ
رمیده..

Labels:



Comments:
درستن همش... اما برای نسل ما این عادته اونقدر گردن کلفت بود که ده بار بیشتر ناک اوتمون کرد و درس نگرفتیم... چقدر میرفتیم سراغ موبایل... چقدر خودمون جور اس ام اسهای نزده و ندیده رو می کشیدیم...چقدر می ترسیدیم موبایل خاموش کنیم... چقدر تصمیمهای کبرایی که تمام تشکیلاتشون به تلنگر یه نیمچه خاطره بند بود.... حالا خیلی راحت تر میگیم یه آدم دیگه... دروغ چرا، راستش خوب که فکر می کنم می بینم کاش اون وقتا یکی بود محکم می خوابوند زیر گوشمون که: «دیوانه! مطمئن باش یکی دیگه»... شاید البته...
 
اخ...چه همه درد داشت و درست بود!
 
پک آخرو عمیق تر می زنی
عمیق تر مست می شی
عمیق تر میمیری انگار
 
Post a Comment