Desire Knows No Bounds




Wednesday, October 17, 2018

روح و روان و تن و بدنم آرومه، خوش‌حاله، و عاشقه.
..
  






یک هفته‌ای می‌شود که در کوچه‌مان مشغول ساختمان‌سازی هستند. صدای ماشین‌ها و جوشکاری و بالا و پایین بردن مصالح و خالی‌کردن شاخه‌های آهن همراه با سروصداهای انسانی امانم را بریده است. امروز صبح که با این صداها همراه با صدای خواندن یکی از بناها بیدار شدم به این فکر کردم که چطور می‌شود همه‌ی این صداها را نوشت. بعد یاد رمان نویی‌ها افتادم و مخصوصا آلن روب-گری‌یه و استفاده‌ی او از حضور اشیاء در کارهایش که در اغلب مواقع بر چیزی دلالت ندارند جز خودشان.


یک دَینی خواننده فارسی‌زبان به گردن «منوچهر بدیعی» دارد، جدا از ترجمه‌های نابش از بعضی کتاب‌ها و حتا آن ترجمه‌ی چاپ نشده‌اش از «اولیس» جویس. این‌جا منظورم تلاش و انتخاب و ترجمه‌ی آثار رمان‌ نویی‌هاست. از ترجمه‌ی «جاده‌ی فلاندر» گرفته تا آثار آلن روب-گری‌یه.  مخصوصا کتاب «آری و نه به رمان نو»؛ که هر چه خواندن رمان‌های این نویسندگان با دشواری و گاه خستگی و ملال همراه است، خواندن این کتاب جذابیت نداشته‌ی همه‌ی آن‌ها را جبران می‌کند.


خواندن کتابچه‌ی «قهوه‌جوش روی میز است» نوشته‌ی «پیر دو بوادِفر» که ترجمه‌ی کامل آن در کتاب آمده امروزم را ساخت. آن‌جا خطاب به روب-گریه‌ می‌نویسد که چطور بعد از جنگ جهانی دوم که فرانسه در اشغال نظامی آلمان هیتلری بود و رمان می‌خواست دوباره جان بگیرد بلکه سلین دیگری پیدا شود او اعلام حضور می‌کند و همه‌ی ویژگی‌های رمان سنتی را زیر پا می‌گذارد و در کتاب‌هایش سعی می‌کند نوعی رفتار را بدون دخالت روان‌شناسی توصیف کند. که البته همه‌ی این‌ها را زیر سر «رولان بارت» می‌داند و از آن به «کودتای رولان بارت» یاد می‌کند؛ و روب-‌گریه را متهم می‌کند که بعد از خواندن مقالات بارت سعی کرده طبق آموخته‌هایش از او رمان بنویسد.


در آخر کتابچه‌اش روب‌-گریه را خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید:
خواندن رمان‌های تو مانند حصبه گرفتن است که به قول «ماک ماهون» هر کس گرفت می‌میرد یا تا آخر عمر ابله می‌ماند.

Labels:

..
  



Thursday, October 11, 2018

هر چی بچه‌ها بزرگ‌تر شده‌ن، عذاب وجدانم کمتر شده. دارم بزرگ شدن‌شون رو تماشا می‌کنم، با دور و بری‌هاشون مقایسه‌شون می‌کنم و «بالاخره» احساس می‌کنم مامان مفیدی بوده‌م براشون. لااقل به زعم خودم. سختی‌های سال‌های پیش، از هر سه‌تامون آدم‌های مستقلی ساخته. این مستقل بودن مهم‌ترین دستاوردیه که با اعتماد به نفس کردیتش رو به خودم می‌دم.

همیشه دلم می‌خواست یه مامان داشته باشم مث خودم. دارم می ‌بینم که زندگی بچه‌هام، در مقایسه با هم سن و سال‌هاشون چه‌قدر سالم‌تر و خوش‌حال‌تره. چه آدمای کم‌عقده‌ای‌ان و من، و ارتباط‌مون چه زبونزد تمام دوستاشونه.

بعد از هزار سال نشستن رو صندلی «مادر بد»، دارم به این نتیجه می‌رسم که اون‌قدرها هم مامان بدی نبوده‌م.
..
  




هم‌زیستی

سید برایم نامه می‌نویسد. سید هر شب برایم نامه می‌نویسد و از در و دیوار حرف می‌زند. بی‌که منتظر پاسخی از من بماند، فردا شب یک ایمیل دیگر می‌فرستد برایم، پس‌فردا شب هم، شب بعد از آن هم. سید، مرا به ایمیل‌هایش معتاد کرده. انگار هر شب می‌نشینم پشت مونیتور، یک اپیزود ده دقیقه‌ای از زندگی‌اش را تماشا می‌کنم بلند می‌شوم می‌روم پی کارم.

گاهی جواب ایمیل‌هایش را می‌دهم. اغلب اوقات نه. یعنی ایمیل‌هایش اصولا جواب دادنی نیست. دارد برایم حرف می‌زند. دارم گوش می‌دهم. می‌داند نشسته‌ام آن طرف اتاق و دارم گوش می‌دهم. همین برایش کافی‌ست. همین‌ها برایمان کافی‌ست.

گاهی، بعضی وقت‌ها، یکی دو شب که ایمیلی از سید دریافت نمی‌کنم، نگران می‌شوم. همین‌جوری که گوشی به دست دارم این‌باکس‌م را چک می‌کنم نگران می‌شوم. نگران که نه. سؤال در سرم می‌چرخد که «کجایی». یکی دو شب بعد، پیدایش می‌شود، توی این‌باکس، می‌نویسد دو روز گذشته را توی قایق سپری کرده، روی دریای سیاه، یا می‌گوید با دوستانش رفته بوده کوهنوردی، و آن بالا، به جز اکسیژن و عظمت و سکوت، به هیچ چیز دیگری دسترسی نداشته. گاهی هم زودتر، دیشب مثلا، خبر می‌دهد دارد می‌رود سفر و سه چهار روزی اینترنت نخواهد داشت، وقتی برگردد اما جبران می‌کند.

سید هیچ‌وقت عکس نمی‌فرستد. عکس‌هایش را برایم می‌نویسد. هر شب ده دقیقه می‌نشینم پشت مونیتور، ایمیل‌ش را می‌خوانم و اپیزودهای زندگی‌اش را تماشا می‌کنم.
..
  




«هر آن‌چه سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود.»

Labels:

..
  



Monday, October 8, 2018

امید به زندگی‌م که کاهش پیدا می‌کنه، یا آشپزی می‌کنم، یا گلدون می‌خرم، یا فرش.
امروز فرش خریدم.
..
  




صبحا چشممو که باز می‌کنم، تا غلت‌زدن‌ها و کش اومدن‌هام تو تخت تموم شه و بخوام پا شم از جام، اوقاتم تو گوشی رو به کل توی NewsBlur سپری می‌کنم به وبلاگ‌خونی. آیین مورد علاقه‌ی روزانه‌م. امروز اما، نیوزبلر رو که باز کردم، دیدم تمام سابسکریپشن‌هام پریده. رفتم میل‌باکس‌م رو چک کردم و دیدم بله، اکانت پریمیوم‌ام اکسپایرد شده و دیگه به جز ۶۰تا، هیچ فیدی رو بهم نشون نمی‌ده:|

انگار لذت صبحانه‌خوردن رو گرفته باشن ازم، یکی از مهم‌ترین لذت‌های اوقات بی‌حوصلگی و باحوصلگی‌م اکسپایرد شده فلذا از امروز اوقاتی که در  بیمارستان و در ترافیک و در حال انواع انتظار سپری می‌کنم، از قبل هم پرملال‌تر می‌شه.
..
  




مامانم بیمارستان بستریه، لذا منم به عنوان همراه، بیمارستانم. جوی که تو فضای بخش موج می‌زنه، مث یه مه چسبنده می‌شینه رو تن آدم، رو تنِ روح و روان آدم، و تا مدت‌ها مسخ می‌کنه آدمو. فضا سنگینه و ساکنه و پر از ملاله و تو رو مسخ می‌کنه و سنگین می‌کنه و ساکن می‌کنه و ملول. آدم‌ها رو می‌بینم که چه منفعلن. منفعل نه در برابر بیماری، که در برابر اتفاقای زندگی‌شون، که منجر شده به بیماری. آدمای منفعل و مستأصل رو می‌بینم و پر از خشم می‌شم در مواجهه با این‌همه انفعال و استیصال و دلم می‌خواد داد بزنم سرشون که پاشین افسار زندگی‌هاتونو از دست بقیه در بیارین. دلم می‌خ.اد بفرستم‌شون کلاس آگاهی حقوق زنان، آگاهی حقوق بدیهی انسان. ولی چنین کلاس‌هایی وجود نداره و من نمی‌تونم به تنهایی ناجی فلان بخش فلان بیمارستان باشم و بعد یاد گذشته‌ی خودم میفتم و فکر می‌کنم اگه یکی مث خودم رو داشتم که تو اون سال‌ها این چیزا رو بهم می‌گفت، این چیزا رو بهم یاد می‌داد چه همه ممکن بود الان یه آدم دیگه باشم با یه سرگذشت و یه سرنوشت دیگه.

میام خونه و دوش می‌گیرم. مه اما از تنم کنده نمی‌شه. پنجره‌ها رو باز می‌کنم جوراب پشمی باز می‌کنم می‌رم زیر پتو. و سریال می‌بینم. کنده می‌شم از دنیای واقعی و سریال می‌بینم سریال می‌بینم سریال می‌بینم.
..
  



Tuesday, October 2, 2018

اومدم خونه دیدم حال توالت یه جوریه. سطل توالت افتاده بود کف زمین، درش افتاده بود نیم‌متر دورتر از خودش. حوله‌ی دست‌شویی هم به جای این‌که آویزون باشه، افتاده بود رو‌ شیرِ روشویی. انگار سطل و حوله با هم دعواشون شده باشه، سطله درشو برداشته پرت کرده طرف حوله، حوله جاخالی داده پریده رو شیرِ روشویی، تا سطله بیاد به خودش بجنبه من سر رسیده باشم و جفتشون در همون وضعیت فریز شده باشن.
..
  





روزای شلوغی‌ان این روزا، شلوغ و تلخ. تقریباً همه‌ش یا در راه بیمارستانم یا توی بیمارستان. خودم مریض نیستم، اما «همراه»ِ بیمارم و همراه بیمار بودن گاهی از مریض بودن سخت‌تر می‌شه، مثل الان.
شبا اما وقتی میام بیرون، دوباره زندگی روزمره مث یه دوش آب پرفشار خیسم می‌کنه و خلأ و سکون سهمگین بیمارستان رو کم‌رنگ می‌کنه تا فردا صبح، تا دوباره فردا.

دلم می‌خواد یه ماه برم تو اون هتل‌آپارتمان همیشگی‌مون تو نیشانتاشی؛ استانبول. صبحا بیدار شم لباس ورزش بپوشم برم پارک خیابون پایینی بدوئم، برگردم بالا دوش بگیرم لباس عوض کنم کتاب دفترمو بردارم برم «مادو»ی نیشانتاشی، تو آفتاب خنک پاییز، تو پیاده‌رو، به خوردن یکی از خوشمزه‌ترین و مفصل‌ترین صبحانه‌های مورد علاقه‌م، سپس چای سفارش بدم و ساعت‌ها رو به خیابون، زیر آفتاب دلچسب پاییزی، کتاب بخونم و یادداشت بنویسم. 

بیمارستان، مث یه‌ سطل چسب مایع، چسبیده به تمام مغز و روحم.
..
  



Monday, October 1, 2018


لیمونوف رمان پانصد صفحه‌ای‌ست. لیمونوف روسی‌ست. کتاب نیست، آدم است. آدم روسی. لیمونوف- کتاب، تاریخ روسیه است. قصه لیمونوف قصه روسیه است. از وقتی که بیست میلیون در مقابل نازی‌ها جان دادند تا وقتی که استالین جان بیست میلیون را گرفت. امانوئل کارِر نویسنده رمان، فرانسوی‌ست.  مادرش متخصص روسیه است. او را که بچه کوچک بوده گذاشته و رفته به آسیای میانه که آن‌وقت زمان بچه‌گی امانوئل اتحاد جماهیر شوروی بوده و با عکس‌هایی بازگشته. بعدها امانوئل به لیمونوف، تقریبا در صفحه آخر کتاب می‌گوید که به  آسیای میانه  نرفته است اما عکس‌هایش را دیده است. وقتی‌ست که امانوئل از اختتام رمان خود راضی نیست. در واقع از ختم قهرمانش. قهرمانش تنها و بی‌کس است. می‌خواهد که قهرمانش در اوج خاتمه پیدا کند. به قله ختم شود.

چنین می‌شود که از او در صفحه آخر کتاب می‌پرسد: می‌خواهید در این خانه پیر شوید، ادوارد؟ قهرمانانه مانند تورگه‌نیف؟
آن‌وقت است که لیمونوف  می‌پرسد:  آیا آسیای میانه را می‌شناسد؟
امانوئل پاسخ می‌دهد که نه، هرگز نرفته‌ام. اما خیلی زود عکس‌هایی دیده‌ام از آنجا، که مادرم بعد از سفری درازبا خود آورد. وقتی مرا به امان پدرم رها کرد و پدرم با نوازشی ناشیانه تروخشکم کرد- در آن زمان پدرها بلد نبودند، هنوز عادت نکرده بودند. عکس‌ها باعث خواب و خیال من شدند. برایم صورت دوردست مطلق را ریختند.

ادوارد لیمونوف می‌گوید:‌ در آسیای میانه است که حالش خوش است. در شهرهایی مثل سمرقند و بارنائول. شهرهایی لهیده زیر خورشید. غبارآلود، کند، خشن. در سایه مسجدها، زیر دیوارهای بلند، کنگره‌دار، گدایاهایی هستند. گروه‌هایی از گدایان. پیرمردانی رنجور، سوخته، بی‌دندان، اغلب بی‌چشم. قبایی پوشیده و دستاری سیاه و چرک، برابرشان، تکه مخملی گذاشته و منتظرند که شاهی‌ای پرتشان کنی و وقتی پرتشان می‌کنی، شکر نمی‌کنند.
نمی‌دانیم زندگی‌شان چه بوده، می‌دانیم که به گورهایی گم‌نام ختم خواهند شد. سن و سال ندارند، مالی ندارند اگر هم زمانی داشته‌اند، به زحمت اگر نامی برایشان باقی مانده. همه بندها را رها کرده‌اند. ژنده‌پوشان. سلطانند.

امانوئل کارر راضی به نظر می‌آید. 

من با کتاب‌های داستایوفسکی زیاد زاری کرده‌ام. می‌گویند داستایوفسکی همین را می‌خواسته. اشک رحمت است.
در این کتاب دو جا بغض کردم. اینجا و جایی دیگر وقتی کارِر نطقی یا نوشته‌ای از پوتین را آورده است. آخر ماجراییم. جایی که لیمونوف قهرمان ما به مخالفت با پوتین درآمده. بعد از چند سال از زندان آزاد شده.  و هر روز بازداشت می‌شود. هر روز تظاهرات می‌کند.

کارر می‌گوید پوتین همان را که روس‌ها می‌خواهند بشنوند تکرار می‌کند: ما حق نداریم به صدو پنجاه میلیون آدم بگوییم که هفتاد سال از زندگی‌شان، زندگی پدرانشان و پدربزگ‌هاشان، همه آنچه باور داشتند، برای آنچه جنگیدند و ایثار کردند، حتی هوایی که نفس کشیدند، همه، گهی بیش نبوده. کمونیسم چیزهای وحشتناکی انجام داده، قبول، اما نازیسم نبوده. این معادل‌سازی روشن‌فکران غربی ننگ‌آور است. کمونیسم چیزی بزرگ بوده، قهرمانانه، زیبا، چیزی که به آدم باور داشته و به او عزت نفس می‌داده. معصوم بوده،  و در دنیای بی‌رحمی که جانشینش شده، هر کس آن را با کودکی‌اش یکی می‌داند و با هر چه که به زاری می‌نشاند وقتی کودکی‌تان رجوع می‌کند و به شما چنگ می‌اندازد.

امانوئل کارر از بهترین نویسندگان فرانسوی‌ست. لیمونوف شاعر و نویسنده و ماجراجوی روسی‌ست. ناسیونالیست است. همراه الکساندر دوگین حزب ناسیونال بلشویک را تأسیس می‌کند. که دیری نمی‌پاید. کارر در رمان از الکساندر دوگین چهره‌ای ترسو و تن‌پرور عرضه می‌کند. نقطه مقابل لیمونوف که جان را در دست دارد. تا  ببازد. ملاقات لیمونوف و  الکساندر دوگین اجتناب‌ناپذیر است و جدایی‌شان. امانوئل می‌گوید که متون دوگین سرد است. انتزاعی‌ست. مانند اغلب متون دست‌راستی‌های اروپایی- راست‌گرایان افراطی. لیمونوف، قصه‌ها و شعرها و کتاب‌هایش از زندگی می‌آید از جان و از خون و از زخم.  و از بغض. از داستایوفسکی بیرون می‌زند. دوگین در نهایت در دفتری می‌نشیند که کرملین پولش را می‌دهد. لیمونوف به زندان می‌افتد. کنار زندانیان عادی. خودش را از آنها می‌داند.

لیمونوف قبل از فروپاشی شوروی به ایالات متحده می‌رود کتاب چاپ می‌کند. در سرما و گرسنگی. در پاریس مدتی معروف می‌شود. سال‌های هشتاد است. فقیر است. با زنان زیبایی عشق می‌ورزد. زنانی روسی. ترکش می‌کنند. بعد از پانزده سال به روسیه بازمی‌گردد. دوران گورباچف و التسین است. در جنگ بالکان به صرب‌ها کمک می‌کند. از چشم غربیان می‌افتد. به روسیه باز می‌گردد. دوران الیگارشی‌ست و مستی‌های التسین و خماری وحقارت. التسین دارایی روسیه را به حراج می‌گذارد، نفت و گاز را.  پوتین سرمی‌رسد.

Labels:

..
  





این دومین مواجهه‌ی من با مرگِ خودخواسته‌ی یک آدم نزدیک است. این یکی از یک جهت تلخ‌تر است: با آدمِ امیدوار و خوش‌بینی طرفیم که می‌خواست تدریجی یک کاری بکند، سال‌ها بود یک گوشه‌ی خودش تأثیری کوچک می‌گذاشت، و حالا زده به سیم آخر. حتا اگر زنده هم بماند، این‌که همچین آدم مقاومی، در ادامه‌ی مقاومتش، دارد خودش را فدا می‌کند، برای من ناامیدکننده است. چند روز پیش به فرید می‌گفتم فرهاد از آن شمع‌های توی تاریکی است، و اگر برود، اگر همین چند شمعِ روشن مانده هم خاموش شوند، ما باید خودمان شمعِ خودمان باشیم. من از جهانِ تاریک‌تر از الآن می‌ترسم، چشم‌هایم به همین تاریکی الآن هم تازگی عادت کرده.

Labels:

..
  



Tuesday, September 25, 2018


مشکل حقوق زنان در مملکت ما این است که زنان خودشان هیچ وقت ضرورت گرفتن حقوقی را احساس نکرده‌اند. همیشه یک شاهی رییس جمهوری چیزی پیدا شده که گفته زنان باید این جور یا آن جور باشند و اغلب زنان هم تبعیت کرده‌اند. تبعیت کردن هم اساسا یک ویژگی ایرانی است و زن و مرد ندارد. عرب بیاید می‌گوییم باشه هر چی تو میگی، مغول بیاید می‌گوییم باشه هر چی تو میگی، روس بیاید همین طور انگلیس بیاید همین طور، میرپنج بیاید، آخوند بیاید، آمریکا بیاید همین طور.
اولین زنانی که از ایران رفتند اروپا و فمینیسم و برابری را یاد گرفتند قجرزادگانی بودند که به دنبال بهتر کردن زندگی شخصی خودشان بودند. مطالبی هم نوشتند و کارهایی هم کردند. اما پیش از آنکه بیشتر زنان ایران باسواد بشوند که بتوانند آن مطالب را بخوانند، ناگهان شاه سوییس درس خوانده‌ی مملکت آمد یک بیانیه خواند و سند رقیت زنان را پاره کرد. من نمی‌دانم رقیتی بود یا نبود. اما اولین کسی که باید بندگی را بفهمد خود آدم است و خودش باید بند آن را پاره کند. فقط تجربه‌ی زندگی نسل خودم و نسل مادرم و نسل مادربزرگم نشان می‌دهد که رقیت مادربزرگم کمتر بود. رعیت زاده‌ای بود بی امکانات که چند خشکسالی و بعد هم تقسیم ارایض و تصادف او را به شهر کشانده بود ولی بار بخش مهمی از اقتصاد خانه را با کارهای سنتی به دوش می‌کشید و همین موضوع باعث می‌شد شاه خانه‌اش باشد. اعتماد به نفس بالایی داشت و با اینکه بی سواد بود می‌توانست حرفش را بزند بی آنکه از کوره در برود و خودش را بدنام کند. نسل مادرم برده‌ی سرمایه‌داری بود. از کله‌ی سحر تا بوق سگ به کار در کارخانه مشغول بود و شب هم به امور منزل. من از او هم بدتر. مادرم حداقل به استخدام رسمی و بیمه‌ی مادام‌العمرش دلخوش بود و من به همین پروژه‌های در بهترین حالت یک ساله. نه اعتماد به نفس دارم و نه می‌توانم حرفم را بدون از کوره در رفتن بزنم.
سال 85 احمدی نژاد در نامه‌ای به علی آبادی خواستار حضور زنان در ورزشگاه شد. یک عده از این آخوندهای مصلحت طلب مثل صافی گلپایگانی گفتند حرام است و مفسده دارد و اینها. همین جماعتی که الان سینه جر می‌دهند که چرا نمی گذارید بریم استادیوم آن وقت سینه جر می دادند که حالا که احمدی نژاد می‌خواهد حق را بهمان بدهد اصلا نمی‌خواهیمش. شبیه همین را وقتی که وزیر زن هم معرفی کرد گفتند. این است که در میان این فعالان سیاسی و اجتماعی ما اصلا حق مطرح نیست. و از سیاست ورزی هم فقط پیروی از یک جریان را بلدند. قائم به خود نیستند. تنها به دنبال منفعت خود هستند. منفعت فردی و نهایتا طبقاتی. یک مشت قجر زاده‌ی برج عاج نشین که در حرف‌ها و مهمانی‌هایشان فقط دارند زنان (هر زن دیگری که شازده زاده‌ی خارج رفته‌ی زعفرانیه نشین فمینیست نباشد) را مسخره می‌کنند و اسم خودشان را می‌گذارند فمینیست. فمینیست‌هایی که 300 یا 400 سکه اتیکت قیمت آلت تناسلی‌شان است و از آن طرف داد و فریاد می‌کنند که مهریه چرا محدود شده و حق طلاق را هم بگیرید، نصف اموال را هم بگیرید، نفقه را هم که باید بدهد. کدام حق؟ کدام برابری؟
اگر یک روز 5000 نفر زن بلند شوند برای تماشای یک مسابقه بروند استادیوم کسی می‌تواند جلودارشان باشد؟ دولت؟ پلیس؟ آخوند؟ با پرچم میزبان بروند داخل و بعد جاگیر که شدند پرچم بزرگ ایران را ببرند روی سرشان. پلیس می‌تواند بازی را به هم بریزد؟ فدراسیون می‌تواند جلوی ورود زن میزبان را بگیرد؟ اصلا مساله‌ی رفتن زنان به استادیوم این است که طبق آماری که من دارم که طبعاً محدودیت‌های طبقاتی و اجتماعی من آن را محدود می‌کند، اغلب زن‌ها از فوتبال متنفرند. بیشترین درگیری بیشتر زنانی که می شناسم (و خوشبختانه به دلیل زیستی که داشته‌ام زنان زیادی را می‌شناسم) با مردهای خانه‌شان سر همین فوتبال است. فوتبال در ساعت‌های عصر برابر است با بی‌توجهی به امور زن و فرزندان موجود در خانه و فوتبال در ساعت‌های شب برابر است با ندیدن سریال. و اصلا بد صداترین آدم‌های عالم این جواد خیابانی هپروتی و عادل فردوسی پور نیم زبونی و مزدک میرزایی بچه خوشکل هستند که بیس چاری صدایشان توی سر زن خانه است که مدام مشغول کار دیگری است و فقظ صدای گزارش کردن اساتید را تحمل می‌کند. تقصیر خودشان نیست. نمی‌توانند نسبتی با محسن مسلمان که خوب می‌دود یا خوب نمی‌دود یا سید جلال حسینی که بچه‌ی با اخلاقی است و یا مسعود شجاعی که طرفدار حضور زنان در ورزشگاه است برقرار کنند. همین خود من جام جهانی قبلی رفتم یک تلوزیون خریدم که دل اطرافیان فوتبال پرستم را به دست بیاورم. اگر ایرانی‌ها نرفته بودند اینستاگرام مسی را به گه بکشند من الان اصلا یادم نبود که ایران با آرژانتین بازی کرد و نتیجه چه شد و قس علی هذا. یا مثلا به مادر من بگویی استادیوم آزاد شده بیا بریم تماشا می‌پرسد پسرهایم توی بازی هستند یا نه؟
این است که فکر می‌کنم قدم اول برای بردن زنان به ورزشگاه این است که زنان بدانند که ورزش چقدر خوب است. هفته‌ای یک ساعت پیاده روی به قصد پیاده روی، نه پیاده روی در شنبه بازار و بازار طلا فروش‌ها، چقدر برای سلامت آدم خوب است. افسردگی را درمان می‌کند. مهم‌ترینش همین است که افسردگی‌ها درمان بشوند.

Labels:

..
  






بی‌خوابی‌ام برگشته و ناچار پناه برده‌ام به قرص. معمولن دو هفته طول می‌کشد. از علائم تغییر فصل. این‌بار گویا قرص‌ها تاثیری ندارند. تا مرز جنون پیش می‌روم. عجیب این‌که یک طرف سرم چنان سنگین می‌شود انگار تکه سنگی را داخل جمجمه‌ام داشته باشم. دست و پاهایم و رگ‌ها درد می‌کنند. در مرز بین خواب و بیداری اسیر می‌شوم. درد از همه طرف، چه جسمی چه روحی فشار می‌آورد. از شدت و نوع ناشناخته‌ی درد می‌ترسم. از درون، چون فضایی خالی که بتن‌ریزی شده باشد، بسته می‌شوم. امعاء و احشای درونی‌ام منقبض می‌شوند. روی تخت بند نمی‌شوم. به این می‌ماند سال‌ها زیر فشار و عذاب کارهای طاقت‌فرسای جسمی بوده باشم. متوجه‌ی به‌خواب‌رفتن‌ام نمی‌شوم. خوابْ مثل سقوط در چاهی عمیق و بی‌ته است. چاهی نه‌چندان عریض که موقع پایین‌رفتن تن و جسم‌ام را زخمی می‌کند. در همان یکی دو ساعتی که می‌خوابم خواب سال‌های دور را می‌بینم. خواب آن‌هایی که یا فراموش‌شان کرده‌ام، یا سال‌هاست از هم بی‌خبریم. مثل این‌که به گذشته‌ام حساب پس می‌دهم. وقت بیداری تن و روحم در آرامش نیست. عضلاتم درد می‌کنند، انگار چاهی را که به وقت خواب در آن سقوط می‌کنم با دست‌های خودم کنده باشم.


بی‌خوابی می‌تواند شکلی از جنون باشد. (بلانشو: افرادی که بد می‌خوابند کم و بیش گناهکار به‌نظر می‌رسند.) تلاش برای رسیدن به قلمرو خواب به پیاده‌روی و بعد دویدن می‌ماند. خستگی مفرط. فلج عضلانی. دیشب هر کاری کردم خوابم نبرد. دو قرص بالا انداختم. روشنایی صبح را دیدم و از «روز» ترسیدم. انگار «دیروز» را کامل سپری نکرده باشم. تکرار شده‌، مسموم و بیمارِ ایام در روزی تاریخ مصرف گذشته دست و پا می‌زنم. تغییر فصل‌ها روح و روانم را به‌هم می‌ریزد. یک آدم دیگر می‌شوم. یا کسی دیگر من می‌شود. کنار نمی‌آیم با خودم. تن‌ام گنگ می‌شود و به‌جایش نمی‌آورم. بی‌خوابی‌ام یکی از علایم آن است. دیشب سپیده که زد پتو را کنار زدم . نشستم روی تخت. به خواب التماس کردم که بیاید. لحظه‌ی وقوع خواب را به یاد ندارم. با صدای شُر شُر آب بیدار شدم. ساعت نُه بود و همه جا ساکت. اتاق بوی شب می‌داد.


والت ویتمن در یکی از شعرهایش می‌گوید: «هر کس که می‌خوابد زیباست.» وقتی به فیگورهای خوابیده‌ی «فرانسیس بیکن» نگاه می‌کنم، می‌بینم این زیبایی بیشتر حقیر و ترحم‌برانگیز دیده می‌شود. انسان خوابیده بیشتر به تکه‌ای گوشت می‌ماند. گوشتی که درد آن را از شکل انداخته و باید بر آن دل سوزاند.

Labels:

..
  



Sunday, September 23, 2018


فصل پایانی اتوپیا
 




اتوپیا(سهراب شهیدثالث، ۱۹۸۳)


یکی‌شان می‌گوید «حالا دیگر آزاد شدیم» و با همین گفته گزنده‌ترین، آیرونیک‌ترین و غریب‌ترین لحظات سینمای شهیدثالث را رقم می‌زند. مسئله اینجا هم مسئلهی همیشگی است: امکان یا حتی رویای آزادی! آن‌هم وقتی که پیشتر دیده بودیم آن‌یکی همکارش که سرسخت‌ترین و مبارزترین‌شان بود، پس از طغیان و خروج، دوباره به همین «خانه» برگشته بود. مسئله خود این خانه و رئیسش نبود که در نهایت به رغم تمام خشونتش مفلوکی دیگر درون یک سیستم بزرگتر بود. با همین گفته و در آن چندلحظه‌ی کوتاه پایانی، این فیلم کوچک در مقیاس اما به‌غایت وسیع در بینش و وارسی موضوع سخت‌ترین ضربه‌اش رو فرود می‌آورد. گویی با ایده‌ای سرژ دنه‌وار، جهان درون فیلم مرزهای مادی آن را از هم می‌درید و گزنده به جهان بیرون، به جهان واقعی چشم می‌دوخت. حالا این «اتوپیا»ی زنانه هم، «آزاد» از خشونت رئیس، در خدمت مناسبات بیرون «خانه» کار خود را ادامه خواهد داد. خیلی باید حال تماشاگری خوب و خوش باشد که چنین پایانی را «خوش» بداند. چرا که نظیر هر فیلم بزرگ دیگری، پایان این یکی هم ورای امید و‌ ناامیدی و خوشی و ناخوشی می‌رود. هم‌آوا و هم‌جنس شاهکاری که سه دهه بعد ساخته شد، آپولونیدِ برتران بونلو، اینجا به ناگزیری یک وضعیت چشم می‌دوزیم، به یک نقشه‌ی بسیار پیچیده و ریزبافت از مناسبات کار، اقتصاد، بدن و سکس، و در نهایت یک تلقی بسیار گزنده از ایده‌ی آزادی درون آن نقشه. و چه اتوپیای گزنده‌ای هم هست این جمع زنانه‌ی پایانی در حال مستی و رقص و گوش‌دادن به آواز: «خانوم‌ها آماده باشید ...».

Labels:

..
  




مهم‌ترین مهم‌ترین مهم‌ترین خصیصه‌ای که تو آدما رصد می‌کنم، عزت نفس و مناعت طبعه. ازین بابت میم رو همیشه یادم می‌مونه.
..
  




امروز یکم مهره. همیشه مهر ماه خوبی بوده برام. ساعت سه‌ی صبحه اما خوابم نمی‌بره. پولانسکی تو اتاق‌خواب، خوابیده. من اومده‌م این طرف پای کامپیوتر، مشغول کار. الان بعد از چند تا ایمیل جواب دادن، هوس کردم بیام تو وبلاگ. کامپیوترم یه آی‌مک بزرگه، خیلی بزرگ. بزرگ ازین بابت که هنوز بعد از این‌همه سال، خریدنش یادم مونده. مهم‌ترین چیزی بود که سال‌ها پیش، وقتی از ساختمون گاندی نقل‌مکان کردم به ساختمون ایرانشهر، خریدم. یادمه چه حس رضایتی داشتم بابتش. حس این‌که منی که هیچ‌وقت در زندگی‌م برای امرار معاش کار نکرده بودم و همیشه مرفه بی‌درد بودم و دغدغه‌م هیچ‌وقت پول نبود، یه‌هو سبک زندگی‌م رو عوض کرده بودم و حالا بعد از یکی دو سال رو پای خودم وایستاده‌ بودم بالاخره.

الان اما، امروز، راضی‌ترین‌ام نسبت به تمام سال‌های قبل. جایی وایستاده‌م که لااقل هشتاد درصدش واقعیه و حاصل تلاش خودمه. دارم برای ساختن چیزهایی کار می‌کنم که بهشون اعتقاد دارم و از پس‌شون بر میام. زندگی‌م رو سر و سامون داده‌م در حد بضاعت خودم، حال خودم و بچه‌ها خوبه، آدم‌های فرساینده و اشتباه رو از زندگی‌م حذف کرده‌م، برای ادامه دادن راه‌های جدیدی که شروع کرده‌م به قدرکافی انرژی و انگیزه دارم، آدمای خوبی دور و برم‌ان، و ؟ و پولانسکی اون طرف تو اتاق‌خواب خوابیده.
..
  



Saturday, September 22, 2018

یه جایی هست تو رابطه، تو تخت، بعد از هم‌آغوشی، اون‌جا که هر دو خسته و راضی و گیج و خیس و کم‌نفس دراز کشیدین رو به سقف، اون‌جا که دارین فکر می‌کنین بهتر از این نمی‌شه، اون‌جا که یه‌دستی می‌کِشتت تو بغلش و می‌چسبونتت به خودش و بی‌وقفه پشت گردن و سرشونه‌هاتو می‌بوسه، بوسه‌های نرم و آروم، بی‌وقفه، اون‌جاست که می‌فهمی چه‌همه دوستت داره.
..
  




سر کار بودیم. تو جلسه‌ی کاری بودیم در واقع، با دخترک. وسط حرفا دیدم موبایلشو چک کرد، یه مسج اومده بود براش. سپس رنگش پرید و دستاش شروع کرد لرزیدن. یواش با حرکت چشم پرسیدم چی شده. زیر لب تو دو کلمه جوابمو داد.
تمام سال‌های اخیر زندگی‌م تلاش کردم از معرض این اسمس کذایی که واسه دخترک رسید، خودمو نجات بدم. نجات دادم هم. حالا تمام همّ و غم‌ّام این خواهد بود که بچه‌ها رو هم خلاص کنم ازین وضعیت.

هر سه‌تامون منتظر روزی هستیم که انتقام بگیریم.
..
  




ازین که شهریور لعنتی داره تموم می‌شه، خوش‌حال‌ترینم.
..
  




مامانم دیشب زنگ زده بود حالمو بپرسه. لذا حالمو پرسید و حال بچه‌ها رو پرسید و سپس طی اقدامی غافلگیرانه حال پولانسکی رو هم پرسید و توصیه کرد مواظبش باشم (تلویحاً منظورش این بود نزنم رابطه‌مو بترکونم) و با این اقدام ابعاد تازه‌ای به ماجرا بخشید.

پ.ن. مامانم در تمام این سال‌ها اولین بارشه که پارتنرمو به اسم صدا می‌کنه و به رسمیت می‌شناسه و حالشو می‌پرسه حتا.
..
  



Friday, September 21, 2018


اگر از من بخواهند تا فهرستی از میوه‌ها یا غذاهای محبوبم بنویسم به‌قطع در آن لیست نام «داستایفسکی» را هم خواهم نوشت. حتا اگر بخواهند نام چند جنایتکار را بنویسم باز هم از «داستایفسکی» نام خواهم برد. در هر لیستی که بنویسم نمی‌توانم از او بگذرم؛ چه برسد به لیست نویسنده‌های محبوب، یا آدم‌های تاثیرگذار زندگی‌ام. اما اگر بخواهند تنها به ذکر یک نام اکتفا کنم و ناچار به نوشتن لیستی یک‌نفره باشم، آن نام کسی نخواهد بود جز: کورتزیو مالاپارته. آن «سلین»ِ به‌توانِ ابدیت. همان که در همین دنیا دوزخ را به چشم دیده بود، و در دو رمان عظیم‌اش «قربانی (کاپوت)» و «پوست (ترس‌جان)» در مقام شاهد از آن دهشتناکی می‌گوید. با خواندن این دو رمان نه‌تنها انسانیتِ انسان زیر سوال می‌رود، که به منطق و وجدان او هم به عنوان خواننده تجاوز می‌شود. کاری که فقط از او و همتای فرانسوی‌اش «سلین» برمی‌آید.

Labels:

..
  



Tuesday, September 18, 2018

یادم نمیاد زندگی بی‌درد چه جوریه. دو سه هفته‌ست درد مزمن دارم و یه پا فریدا شده‌م برای خوودم. از فرط درد، پرداختن بهش رو رها کرده‌م. فقط کار می‌کنم و قرص می‌خورم و قرص می‌خورم و کار می‌کنم. پس هستم.

دارم سعی می‌کنم چند تا پرانتز بازِ گنده‌ی زندگی‌مو تا آخر شهریور ببندم. شصت درصدش تا الان انجام شده و فارغ از نتیجه، از این که دارم خارش‌های مغزی‌م رو به حداقل می‌رسونم راضی‌ام. ولی خوردن این‌همه قورباغه طی این بازه‌ی زمانی کوتاه کار بسیار طاقت‌فرساییه. من؟ ملکه‌ی پرانتزهای بازم:|

اگه این دو سه هفته هم بگذره و دردهام برن پی کارشون، سبک‌ترین حال این چند سال اخیرمم.


..
  



Wednesday, September 12, 2018

دراز کشیده بود رو مبل بزرگه و سرش تو موبایلش بود. اومدم دراز کشیدم روش، مماس بهش، گودی گردنشو بوسیدم که «چقد خوشتیپی تو آخه». اومدم غلت بزنم برم پایین که له نشه که سفت نگهم داشت تو بغلش. آباژور بغل دست‌شو خاموش کرد پروجکشن رو روشن کرد فیلمو زد رو پلی . فیلم که نه، سریال، داشتیم فارگو می‌دیدیم. همین‌جوری که دماغم تو گردنش بود لیوان ویسکی‌شو آورد جلو که یه سیپ بخور. یه ته جرعه خوردم. دوباره کله‌مو کردم تو گردنش. «خوش‌بو». موهای کوتاه‌مو با کف دستش به هم ریخت که «قربون اون کله‌ی خوشگلت برم من». تو فارگو همه داشتن همدیگه رو می‌کشتن. من اما خوشحال‌ترین آدم دنیا بودم. با پولانسکی خوشحال‌ترین آدم دنیام، حالا هر قدرم اون بیرون اتفاق‌های بد بیفته.

اون اولا، یه بار نشسته بودیم تو سام کافه، صبحانه‌مونو خورده بودیم، من سرم تو مشقام بود پولانسکی هم سرش تو آی‌پدش. گارسون که داشت رد می‌شد، بهش اشاره کردم یه چای لطفاً. سرشو آورد بالا گفت دو تا چای. خندیدم که اوه ببخشید، حواسم نبود ازت بپرسم، انقد که همیشه عادت دارم فقط واسه خودم سفارش بدم. گفت یاد بگیر دو تا چای سفارش بدی از حالا به بعد. موند تو ذهنم این جمله‌ش. خیلی طول کشید یه دونه چای‌م بشه دو تا. اما شد. اما الانا دیگه بای دیفالت برای هر دومون سفارش می‌دم. چند وقت پیشا که حالم خیلی بد بود و داشتم از نگرانی‌هام براش تعریف می‌کردم، گفت تو چرا همه‌ش فعلاتو مفرد به کار می‌بری؟ تا کی می‌خوای تنهایی نگرانِ همه‌چی باشی؟ تا کی می‌خوای این‌همه احساس تنهایی کنی؟ حتا وقت خوابیدن هم مث جنین تو خودت مچاله می‌شی می‌خوابی. نمچرا باور نمی‌کنی که من هستم پیشت و کمکت می‌کنم؟ باور نمی‌کردم. به جمله‌های قشنگ عادت داشتم اما به جمع بستن فعلام وقتایی که روزگار سخت می‌گرفت، نه. گفت تو پارتنرمی، می‌فهمی اینو؟ گفت همیشه حواسم بهت هست. به «همیشه» اعتقاد ندارم. اونم نداره. از بیهوده‌ترین و اگزجره‌ترین قیدهاست. اما عجیب دل آدمو گرم می‌کنه. 

تو فارگو همه داشتن همدیگه رو می‌کشتن. اومدم غلت بزنم دراز بکشم پایین مبل که پولانسکی نذاشت. نگهم داشت تو بغلش. گفت عاشق فیلم دیدنامونم باهات. گفت دلم می‌خواد باهات پیر شم. خندیدم که الردی پیریم هانی. گفت تو هیچ‌وقت پیر نمی‌شی. همین خوابیدنتو نیگا. عین گربه میای می‌خوابی تو بغل آدم. گفتم پایه‌م، پیر شیم با هم. گفت اوهوم. گفت بچه انتخاب واحدشو کرد؟ گفتم آره. گفت این‌ هفته باید ببرمش سیستم صوتی عباس رو نصب کنیم. (عباس اسم ماشین دخترکه). گفت دلم برا جوجه‌ها تنگ شده. جمعه ۴تایی بریم بیرون. گفتم خب. 
..
  





وانمود می کنم که همه چیز طبق روال است. وانمود می‌کنم همه تاریکی‌ها و غم‌ها و دردها را فراموش کرده‌ام. اما مگر می‌شود شب را فراموش کرد وقتی مدام تکرار می‌شود؟ زندگی همه همینقدر سختشان است؟ پس چرا از بوی نای من این همه بیزارند؟ چرا طوری در روشنی روز می‌درخشند انگار که از دل هیچ شبی نگذشته‌اند، انگار قرار نیست هیچ وقت هیچ شبی بیاید. چرا فقط من کدر و خاکستری و سردم؟ چرا فقط من از روشنی مزورانه روز اینقدر نفرت دارم و آرزو می کنم از شب بعد بیرون نیایم؟
.
دیگر نوشتن هم کمک نمی‌کند. 
..
  



Monday, September 3, 2018

یه جاهایی هست تو کَندی کِرَش، که فک می‌کنی دیگه الاناست که ببازی، دل می‌بندی به دو تا حرکت باقی‌مونده، در نهایت ناامیدی، اما بر حسب تصادف مهره‌ها جوری رو هم فرود میان که یه هو ورق برمی‌گرده و مرحله‌ای رو که هزار روز توش گیر کرده بودی رد می‌کنی، خب؟ الان درست تو همون مرحله‌م. دو تا کورسوی امید که یه هو می‌تونه ورق رو برگردونه، وگرنه که حالا حالاها تو همین مخمصه‌م.

آقای یونیورس، پلیززززززززززززززز.
..
  



Saturday, September 1, 2018

بزرگ‌ترین شانسم در زندگی، دوستاییه که دارم. دوستام همیشه فراتر از حد تصورم، عاقل و همراه و ساپورتیو بوده‌ن و همیشه این پشت‌مو گرم کرده. شاید واسه همینه که هیچ‌وقت موفقیت‌هامو به پای خودم نمی‌نویسم، چون معتقدم مجموعه‌ای از آدم‌ها و اتفاق‌ها و شانس‌ها همیشه کمک کرده‌ن به من. تراپیستم می‌گه این تویی که تونستی با قابلیت‌هات، این آدما و اتفاق‌ها و شانس‌ها رو جمع کنی دور هم. من اما هنوزم ته دلم بلد نیستم اینا رو بنویسم به حساب خودم. هنوز همه‌چی  رو دربست می‌ذارم به حساب شانس و وبلاگ، و اون‌وقت یه وقتایی مث الانا، خودمو گیر می‌ندازم گوشه‌ی رینگ و هی ضربه می‌زنم به خودم. باید یاد بگیرم بدونم سرمایه‌هام مال منن و بدونم‌تر سرمایه‌هام کیان و چیان.
..
  



Tuesday, August 28, 2018

بدتر از بحث و دعوای حضوری و رو در رو می‌دونی چیه؟ اون بحثا و دعواهایی که تو سرت اتفاق میفته، خودت رو محق می‌دونی ولی می‌دونی طرفت هم خودش رو محق می‌دونه، روزها و ساعت‌ها تو مغزت باهاش بحث می‌کنی اما نه تایپ می‌کنی نه تلفنو برمی‌داری بهش زنگ بزنی. گاهی این‌جور جر و بحث‌ها سال‌ها ادامه داره و تو هر روز زیر بارش داری پیرتر و فرسوده‌تر می‌شی فقط.

لعنت به پرونده‌های باز.
..
  



Sunday, August 26, 2018

ای خدا، چرا نقش من در این دنیا صرفاً دلقک سقوط‌کرده نیست؟ چرا باید دلقک سقوط‌کرده‌ای باشم که بقیه‌ی دلقک‌های سقوط‌کرده رویش سقوط می‌کنند؟ به عبارت دیگر چرا روی پیشانی‌ام نوشته هر پیرزنی که در سوپرمارکت لیز می‌خورد باید بازوی من را بگیرد؟

ریگ روان --- استیو تولتز

پ.ن. تقدیم به علیرضا

Labels:

..
  



Saturday, August 25, 2018

۱. یکی از عذاب وجدان‌های دائمی‌م به عنوان یه سینگل مام، این بود که فرصت حضور یه مرد رو به عنوان پدر، از بچه‌ها گرفته بودم. حالا تو پرانتز بماند که اگه منم نگرفته بودم، بچه‌ها حاضر نبودن/نیستن با پدرشون ده دقیقه هم تو یه خونه زندگی کنن، ولی به هر حال اون سال‌ها، سال‌هایی که من هر روز خودمو نشونده بودم رو صندلی گناهکار، همیشه ناراحت بودم ازین که یه رول مدل مرد ندارن و ممکنه خیلی رفتارها و مهارت‌ها رو تجربه نکنن تو زندگی‌شون.

۲. جوجه‌ها که بزرگ می‌شن، دغدغه‌هه تغییر شکل می‌ده به «اصولاً پارتنر داشتن یا نداشتن؟»، و در صورت گزینه‌ی اول، کیو انتخاب کنی که بچه‌ها هم اندازه‌ی تو دوستش داشته باشن. خب بعد از تجارب زیاد و بالا رفتن سن، به خودی خود، انتخاب کردن پارتنر قابل دفاع خودش کار سختی می‌شه، با وجود دو تا بچه، سختی‌ش می‌شه ضرب‌در ده، به زعم من.

۳. جوجه‌ها که بزرگ شدن، رفتارشون رو که در قبال پارتنرها یا دوست‌های پسرم دیدم، کمی خیالم راحت شد. فرهنگی که از من تو خونه دیده بودن به اضافه‌ی فرهنگی که تو سریال‌های خارجی دیده بودن، مخصوصاً فرندز، گاسیپ گرل، های اسکول میوزیکال و بزرگ‌تر که شدن گیلمور گرلز، خیلی زیرپوستی به این دو تا نوجوون کمک کرده بود بتونن بازتر از هم‌سن و سال‌هاشون با اتفاقات دور و برشون که خیلی هم عادی نبود، مواجه بشن. از دید اونا، من یه مامان جذاب بودم که هیچ بهم نمیومد بچه داشته باشم، کتاب‌خون و فیلم‌بین بودم و سلیقه و سوادمو قبول داشتن، دور و برم فقط دوستای پسرمو دیده بودن که چندین و چند سال با هم رفیق بودیم، مثل کامیار و نوید و کیوان و علیرضا، و عاشق اونا بودن، مهمونی‌های پر تعداد دیده‌بودن تو خونه با آدم‌های رنگ و وارنگ و سفر رفتن‌های رنگ و وارنگ و معاشرت‌های رنگ و وارنگ، و تمام این‌ها طبعاً یک ذهنیت و یک نُرمی براشون ایجاد کرده بود که ممکنه تو خیلی از خانواده‌های دور و برشون قابل هضم نباشه. وقتایی که با زرافه یا دخترک راجع به دوست‌هام حرف می‌زدیم، از اکواردترین و در عین حال جذاب‌ترین لحظه‌های زندگی‌م بود. در نقطه‌ی شروع مکالمه نمی‌دونستم قراره چی بشه، اما کامنت‌ها و رفتار بچه‌ها رو که می‌دیدم حین گپ و گفت‌ها، خیالم خیلی راحت می‌شد. نه لزوماً از بابت دوست‌‌هام؛ از بابت بچه‌ها. می‌دیدم چه خوب یاد گرفتن با اوضاع دیل کنن و منطقی به قضایا نگاه کنن. منطقی با دوز کنترل‌شده‌ای از احساسات.

۴. علی‌رغم تمام کول بودن‌هام و کول بودن اوضاع خونه‌مون با بچه‌ها، سخت‌ترین سخت‌ترین سخت‌ترین قسمت زندگی‌م تا سال‌ها، دعوت کردن دوست‌های پسرم بود به خونه.

۵. یه مدت کوتاهی، یه دوره‌ی سختی رو سپری کردیم هر سه‌تامون. من و جوجه‌ها. به واسطه‌ی حضور یه آدم دیگه تو زندگیم. اون دوره پرتنش‌ترین بخش ماجرای دوست‌پسر داشتن بود به عنوان یه مادر، لذا تصمیم گرفتم دیگه دور این ماجرا رو خط بکشم و هرگز اون تجربه رو دیگه تکرار نکنم.

۶. یه روزی خیلی اتفاقی، ماجرا این‌جوری شد که من و بچه‌ها خونه‌هامون رو از هم جدا کنیم. ازون به بعد، با این که هندل کردن اوضاع برای من ساده‌تر شده بود، اما لایف استایل زندگی‌م تغییر نکرد. دیگه حوصله‌ی سر و کله زدن با یه آدم دیگه، وارد کردنش به زندگی‌م و دسترسی دادن بهش به دایره‌ی معاشرت‌هام رو نداشتم. از هندل کردن یه عالمه آدم خسته شده بودم و تنهایی رو به دردسرهای معاشرت‌های زیاد داشتن ترجیح می‌دادم، لیترالی.

۷. لایف‌استایل‌ت که بشه «تنهایی»، این‌قدر همه‌چیز ساده و جذاب و قائم به ذات می‌شه که دیگه عمراً حاضر باشی پاتو از سیف زون‌ت بذاری بیرون و دردسرهای معاشرت و رابطه رو به جون بخری. لذا تنهایی شد سرلوحه‌ی زندگی‌م. تو امپراتوری کوچیکم برای خودم فرمانروایی می‌کردم و بالاترین سطح رضایت از زندگی رو داشتم. برای اولین بار، تا حد ممکن، نخ تمام مسئولیت‌هام در قبال دیگران رو قیچی کرده بودم و عین یه بادکنک هلیومی، سبک و سرخوش بودم. در حدی که گاهی که بچه‌ها میومدن می‌خواستن بمونن پیشم، حس می‌کردم دیگه حوصله‌شون رو ندارم و کاش زودتر برگردن خونه‌شون. سپس از خودخواهی و مادر بد بودنم شرمنده می‌شدم اما همینی بود که بود. یا به جای این‌که به سکس‌پارتنرم بگم بیاد پیشم، ترجیحم این بود من برم خونه‌ش، چون این‌جوری روی ساعت رفت و آمد کنترل داشتم، به عنوان میزبان نمی‌تونستم به طرفم بگم الان دیگه می‌خوام تنها باشم برو خونه‌ت، خودم اما اگه می‌رفتم پیشش، می‌تونستم هر وقت دلم خواست برگردم تو غارم. در این حد. بله، به شدت می‌خواستم دو دیقه به حال خودم باشم. و بله، من آدم اکستریم‌ام اصولاً.

۸. پولانسکی، خیلی آروم خزید تو زندگی‌م. تو غارم.

کات.

۲۰. رفته بودیم سفر. صبح زود بیدار شده بودم قهوه‌مو ریخته بودم تو لیوان، کتابمو برداشته بودم جوری که کسی بیدار نشه درو بسته بودم پشت سرم رفته بودم لب ساحل. دو سه ساعتی تو هوای عالی و نم ریز بارون، نشسته بودم زیر آلاچیق، به قهوه و کتاب و صدای دریا. وقتی برگشتم ویلا، نوید رفته بود سر کار، پولانسکی و جوجه‌ها نشسته بودن دور میز لب پنجره، با بساط نیمرو و صبحانه و داشتن قضایای دیشب رو تعریف می‌کردن و غش‌غش می‌خندیدن. منو که دیدن، پولانسکی با چشم‌های درخشان، انگار بدیهی‌ترین اتفاق عالم باشه، دست‌شو دراز کرد طرفم که یعنی برم پیش‌شون بشینم یه چایی بخورم باهاشون. من؟ بیست سال تمام ته ذهنم منتظر چنین صحنه‌ای بودم، بی‌که کسی بدونه. بیست سال تمام متظر این قابی بودم که جلوی چشمام بود. حال خوش و راحتِ بچه‌ها، میز گرد صبحانه، چشم‌های درخشان پولانسکی، منظره‌ی سبز پشت پنجره، بارون و مه صبح‌گاهی، و آغوشی که باز شده بود که منو تو اون جمع بپذیره. بی‌ سرزنش بی حرف و حدیث  بی حس گناه.
..
  




- می‌دونی این‌قدر خوشبینیم که حتا آرماگدون رو هم آخرِ کار نمی‌دونیم؟
+ منظورت چیه؟
- می‌گیم این پساآخرالزمانه، اون پسازامبی آخرالزمانه. مردم واقعاً دغدغه‌ی کارهایی رو دارن که می‌خوان بعد از آخرالزمان انجام بدن.
...
- و مردم ترسیدن از این که خیر و شر دیگه با هم سرِ جنگ ندارن و تو دو شیفتِ جداگانه کار می‌کنن.

ریگ روان --- استیو تولتز


Labels:

..
  



Monday, August 20, 2018

نمی‌دونم از کی بی‌خوابی برام تبدیل شده بود به یه کابوس. قاعدتاً بخشی‌ش به دوران زاناکس برمی‌گرده، و بخش دیگه‌ای‌ش به زمانی که حجم کارم زیاد بود و وابستگی کارم بهم، زیادتر؛ بی‌خوابی راندمانم رو می‌آورد پایین و پیش نرفتن کار عصبی‌م می‌کرد. الانا اما، تو این چند ماهی که دیگه زاناکس رو قطع کردم و شبا راحت می‌خوابم و با پولانسکی‌ام، بی‌خوابی شبانه اون‌قدرا برام ترسناک نیست. می‌دونم حالا اگه امشب خوابم نبرد، فردا می‌خوابم. می‌دونم خوابم به خاطر وابستگی به قرصا نیست و نگران نیستم که نکنه باید دوز مصرف قرص‌مو زیاد کنم. خیلی وقتا هم غلت می‌زنم تو بغل پولانسکی، منو می‌کشه تو بغلش که یعنی بیداره. پس یا با هم حرف می‌زنیم یا ادامه‌ی فلان اپیزودی که من وسطش خوابم برده رو می‌بینیم یا اصن پا می‌شیم می‌ریم اون‌ور تو سالن، موزیک گوش می‌دیم درینکی چیزی می‌ریزیم واسه خودمون و فیلم می‌بینیم گاهی. دیگه نخوابیدنای شبا ترسناک نیست برام. چون فرداش می‌تونم هروقت خواستم و خوابم میومد جبران کنم، چون شبا تنها نیستم و می تونم بدخوابی‌م رو با حضور پولانسکی تبدیل به تفریح کنم. و مهم‌تر از همه، نگران قرص و دارو و محرک خارجی برای خواب نیستم.

حالا شما بی‌خوابی رو تعمیم بده به باقی معضلات زندگی. قبلنا، تا همین چند وقت پیشا قادر بودم از هر کاهی، کوه بسازم و هر موقعیت ساده‌ای رو تبدیل کنم به یه بحران جدی. از بی‌پولی و ناکارآمدی نیروی انسانی و اشتباه در کار بگیر تا مادر بد بودن و مشکلاتی که واسه‌ی بچه‌ها پیش میومد و الخ. الانا  اما، به کمک تراپیستم و به یمن وجود پولانسکی، سر هر موقعیت سخت جدیدی بحران‌زده رفتار نمی‌کنم. خونسرد و معقول شدم و قبل از هر چیزی، بضاعتم رو در نظر می‌گیرم. آیا می‌تونم/می‌تونستم رفتار/عمل مناسب‌تری داشته باشم؟ اگر نه، پس در حد توانم تلاشمو کرده‌م و بیش ازین کاری از دستم برنمیاد. عیت آدمی‌ام که پاش شکسته اما ناراحته چرا مسابقه‌ی دو رو باخته. باید یاد بگیرم بضاعتم در حد همین پای شکسته‌مه، و هر وقت بهتر شدم، اون‌وقت می‌تونم انتظار بیشتری از خودم داشته باشم.

لذا دیگه یاد گرفته‌م از بی‌خوابی، از ناکارآمدی، و از نتونستن‌ها نشدن‌های مقطعی نترسم. خودمو با ترس‌هام زیر پتو قایم نکنم. غلت بزنم تو بغل پولانسکی، بذارم آدما کمک‌م کنن و از تهدیدها، فرصت بسازم، ولو در حد یه مارتینی خنک با زیتون و آنا کارنینای ۱۹۴۸ با شرکت ویوین لی.
..
  




دوست قشنگم فنجون قهوه‌ی صبح‌مو آورد تو تخت نشست کنارم که بخورم. یه نگاهی به روبرو کرد گفت کیف لوازم آرایشت کو؟ شب قبل، فک کرده بودم چه میزتوالت خونه‌شو با وسایلم اشغال کرده‌م، لذا کیف لوازم آرایش‌مو برداشته بودم گذاشته بودم تو کمد. گفتم دیدم شلوغ شده این‌جا، گذاشتمش تو کمد. پاشد کیفه رو برداشت آورد گذاشت رو میز توالت، سر جاش. گفت دوست ندارم جای نشونه‌های بودنت تو این خونه عوض شه.
..
  



Saturday, August 18, 2018

تعمیرگاهِ سحرجون و خانوم اُ

اون‌قدر وضع وخیم شد که هی منتظر بودم پام برسه تهران برم پیش سحر، تعمیرم کنه. در کمال تأسف و ناباوری اما جمعه رسیدم، و جمعه نه سحرجونی در کاره، نه خانم اُیی. لذا چون یه گیفت‌کارد داشتم، رفتم «حس خوب زندگی» برای ماساژ، و بدترین و شلخته‌ترین ماساژ هات‌استون تمام زندگی‌مو گرفتم.

به عنوان یه کابر دائمیِ ماساژ، آدم از مدلی که ماسوس روش حوله می‌ندازه دستش میاد با چه نوع ماساژی طرفه. این‌جا اما، علی‌رغم تمام ظاهر آراسته‌ش، یه اتاق ماساژ داشت شبیه اتاق اپیلاسیون، نمور و بی‌پنجره، با دکور بد، بدون بوی مطبوع و بدون موزیک مناسب. سطل آشغال در بدو ورود وسط راه بود و هیشکی راهنمایی‌ نکرد لباساتو چی‌کار کن حوله از کجا بردار چی بپوش. شلختگی‌شون اون‌جا تو چشمم زد که وسایل پرسنل توی فضای انتظار، پخش و پلا بود. آمادگی نداشتن و نمی‌دونستن چه ماساژی رزرو کرده‌م. و حتا چون آمادگی نداشتن، وقت دو تا آیتم ماساژ و اسکراب رو کنسل کردن به زور یه هات‌استون دادن بهم. ماسوس، نه تنها ریزه‌میزه و کم‌زور بود، که ناخناش رو هم نگرفته بود. با سنگا به جای ماساژ یه قل دو قل بازی می‌کرد و کل یک ساعت و نیم رو درگیر چیدن سنگا روی من و نیفتادن‌شون بود. ناپیوسته‌ترین و بیهوده‌ترین ماساژ زندگی‌م. لیترالی.

رفتم پایین تو کافه، و تا سفارش‌مو بیارن یه وقت اورژانس گرفتم از سحر. داشتم از درد کمر می‌مردم و همه‌ش می‌ترسیدم برگشته باشم به دوران دیسک. سحر که وقت‌مو کانفرم کرد، برگشتم مستقیم رفتم تو تخت و دیگه از جام تکون نخوردم.

امروز رفتم پیش سحر. خیالم راحته که دکتره و خیالم راحته که تمام هیستوری‌مو می‌دونه و بر اساس فیزیک‌م باهام تمرین می‌کنه. تمام جلسه‌ی امروز رو درمانی کار کردیم و آخر جلسه، دیگه کانال سیاتیک‌م به شکل عجیب و غریب تیر نمی‌کشید و دردش ساکت شده بود. همون موقع یه وقت اورژانس هم از خانم اُ گرفتم. خوبی خانم اُ هم دقیقاً همینه که هیستوری‌مو از طریق سحر می‌دونه، و بر اساس نوع درد یا خستگی‌ای که دارم، با روغن‌های مختلف ماساژ می‌ده. انقدر قشنگ ازت سوال می‌پرسه و با چند حرکت، درد و گرفتگی‌هات رو رصد می‌کنه، که آدم در جا نصف خستگی‌ش از بین می‌ره. برعکس ماسوس دیروزی که اصلاً نپرسید واسه چی ماساژ می‌خوای.

سحر، خانم اُ، عکاسم تو هیتو، تراپیستم، فرزانه و نازنین و اطلس، از جمله آدمایی‌ان که دربست بهشون اعتماد دارم. خیالم راحته و کامل خودمو می‌سپارم بهشون. سید می‌گه تو همیشه از آدما مشورت می‌خوای و نظر می‌پرسی، اما در نهایت کار خودتو می‌کنی. دقیقاً همینم. صرفاً نظرهای آدمای مختلف رو می‌شنوم، اما هیچ الزامی نمی‌بینم بر اساس اونا تصمیم بگیرم. هنوز حرف اول رو تو سیستم مدیریتی‌م، شهود و غریزه‌ی خودم می‌زنه. دو سه باری هم که پیشنهاد مشاورام رو علی‌رغم میل باطنی‌م اجرا کردم، چنان نتیجه‌ی بدی گرفتم که دیدم بهتره به همون شهود خودم اعتماد کنم و کارا رو بر اساس درک و دریافت خودم پیش ببرم. حرفای مشاورام بهم چشم‌انداز خوبی می‌ده طبعاً، اما در نهایت اِشرافی که خودم به کارم دارم رو هیچ‌کدوم از اون‌ها ندارن. و همیشه یه قسمت‌های ناگفته‌ای هست که معادلات رو عوض می‌کنه. کل گودر رو هم که نمی‌شه برای آدما توضیح داد.

یه معدود جاهایی اما، به یه معدود آدمایی از دربست اعتماد می‌کنم. این‌جور وقتا، به عنوان یه آدمِ کنترُلِر که به ندرت فرمونو می‌ده دست کسی، خیلی کیف می‌کنم از قضا. این‌که بشینم یه جا و مطمئن باشم همه‌چی درست پیش می‌ره، بی‌که بخوام اظهار نظر کنم، آرزوی دیرینه‌مه. این‌که یکی با متر و معیارای من، بر اساس شناختی که از آناتومی و فیزیک و شیمی من داره بتونه جام تصمیم بگیره یکی از جذاب‌ترین اتفاقای زندگی‌مه. از معدود جاهاییه که احساس خوش‌حالی می‌کنم، عمیق.

با مرد، احساس خوش‌حالی می‌کنم، عمیق. با این که هنوز رابطه‌مون خیلی نوپاست، اما ادبیات منو خوب یاد گرفته، و بلده تیمارم کنه. بلده یه جاهایی اداره‌م کنه و خودم خوب می‌دونم خوب خوب خوب می‌دونم که سر و کله زدن با یه آدم کنترلر چه کار سختیه. ساده‌ترین راه اینه که گیو آپ کنی و همه‌ی تصمیما رو واگذار کنی به اون آدمه. من اما، یه جاهایی اصلاً دلم نمی‌خواد تصمیم‌گیرنده باشم. دلم نمی‌خواد «سپیده‌»ی برنامه‌ها و سفرها و بیرون‌رفتن‌ها باشم. دلم می‌خواد یه وقتایی منم یه آدمی باشم که صرفاً در معرض اتفاق‌ها و برنامه‌ها قرار بگیرم، اما به خاطر خلق و خوم کم پیش میاد. این‌که اما مرد، با تمام سخت بودنم، داره یه جاهایی منو هندل می‌کنه و فرمونو می‌گیره دستش و می‌تونم با خیال راحت چشامو ببندم و اقتدا کنم بهش، یکی از پررنگ‌ترین وجوهیه که تو این آدم دوست دارم. این‌که باهاش لازم نیست اوضاعو کنترل کنم. لازم نیست حواسم به همه‌چیز باشه. اما، اما، اما، لازمه حواسم به همه‌چیز باشه. می‌بینم که همین آدم، با تمام بلوغ و پختگی‌ش، چه یه جاهایی اینسکیور می‌شه از رفتار من، و چه در اون لحظه‌ها احتیاج داره که مطمئن شه هستم، مطمئن شه می‌مونم باهاش.

سید می‌گه بودن با تو این‌جوریه که آدم خوشبخت‌ترین مرد دنیاست باهات، اما درست در همون لحظه می‌تونه تصور کنه که قادری ولش کنی و بری. این‌که همیشه آمادگی داری بزنی زیر میز و واسه نگه داشتن کسی اصرار نکنی، خیلی آدمو ناامن می‌کنه. به چشمای سید نگاه می‌کنم. به چشمای سید، سید عزیز و دوست‌داشتنی‌م نگاه می‌کنم وقتی داره اینا رو می‌گه و اشک تو چشام جمع شه. چه جوری بهش ثابت کنم ترکش نمی‌کنم؟ چه تضمینی وجود داره ترکش نکنم؟

سید می‌گه تو همیشه تو روابطت تو موضع قدرتی. یه جوری با آدما رفتار می‌کنی که انگار کفشن. اگه پاتو بزنن و نتونی باهاشون بسازی، خیلی منطقی و راحت می‌ذاری‌شون کنار. راحت می‌ذارم‌شون کنار؟ نمی‌دونم. به نظرم راست می‌گه. ولی تا زمانی که مطمئن نشم آدمه داره پامو می‌زنه که نمی‌ذارمش کنار. بعدم مگه بقیه چی‌کار می‌کنن؟ مگه می‌شه یه عمر با کفشی سر کنی که پاتو می‌زنه؟

سید می‌گه تو با این قابلیتت، با این ساده کنار گذاشتن آدما، احساس قدرت می‌کنی. همیشه برگ برنده رو داری. بنابراین همیشه ازین بازی لذت می‌بری و آدم وقتی بشناستت می‌فهمه صِرفِ لذت بردن از بازی می‌تونه تو رو وادار کنه بزنی زیر میز. تو جایی که ضعیف باشی، نمی‌مونی. جایی که قوی باشی هم، همیشه طرف مقابلت رو اینسکیور نگه می‌داری.

به چشمای مرد نگاه می‌کنم و اشک تو چشام جمع می‌شه از فرط دوست داشتنش. از فرط این‌که عمراً بخوام ولش کنم یا آزارش بدم. دارم می‌بینم اما که این آدم هم، مثل تمام مردای زندگی‌م، علی‌رغم تمام جایگاه ویژه‌ای که تو زندگی‌م بهش داده‌م، بازم ناامنه. بازم دلش ازم قرص نیست. دلم می‌خواد بهم اعتماد کنه. خیالش از داشتنم راحت باشه. اما می‌دونم نیست. می‌بینم نیست. و متأسفانه بلد نیستم چه جوری امنیت بدم بهش.
..
  



Saturday, August 11, 2018

انقد عزیز و دوست‌داشتنیه که هی مُدام می‌میرم براش. در این حد که گاهی که بهش فکر می‌کنم، اشک جمع می‌شه تو چشمام. آدم فک می‌کنه از یه سنی به بعد دیگه عاشق نمی‌شه. اما می‌شه. خیلی منطقی و معقول و کم‌کم هم عاشق می‌شه.

#پولانسکی
..
  



Monday, August 6, 2018

یکی از سخت‌ترین قسمت‌های استایلیست‌بودن، نوشتنِ سناریوی عکاسیه واسه‌ی فوتو-شوت. وقتی داری ادعا می‌کنی که می‌خوای مخاطبت رو از دغدغه‌ی «چی بپوشم» خلاص کنی، خودت مجبوری تمام آپشن‌ها و آلترناتیوهای موجود رو برای پرزنت هر آیتم، در نظر داشته باشی: حضور ذهن، سرعت عمل و قدرت تصمیم‌گیری.

عملاً شبِ عکاسی، یه چیزیه تو مایه‌های شب ژوژمان. سرِ فوتو-شوت، دیگه وقت نداری بشینی فکر کنی. باید فکراتو قبلاً کرده باشی تصمیماتو قبلاً گرفته باشی، و موقع عکاسی صرفاً بسته به چیزی که روی مانیتور می‌بینی، کرکسیون کنی کارو. در واقع تمام تلاش‌های شبانه‌روزیِ یه تیم، وابسته می‌شه به سلیقه و انتخاب و تصمیم‌های تو. تمام سرنوشت یه محصول رو تعیین می‌کنی. بنابراین کوچک‌ترین بی‌توجهی یا اشتباه، یه هزینه‌ی بزرگ می‌ذاره رو دستِ سیستم.

من؟ با این‌که عاشق این کارم، و با این‌که خیلی غریزی بلدمش و مدام انجامش می‌دم، اما هر بار، سر هر کاتالوگ جدیدی از هیتو، رسماً یه هفته تمام فضای مغزم داره واسه خودش سناریو می‌نویسه. پر دردسرترین قسمت‌ِ کار هیتوه و بعدش مغزم می‌ره تو اُوِرهال انقد که انرژی مصرف کرده. و کاتالوگ شیله -کاتالوگ جدید تابستون-، تا این‌جا سخت‌ترین کاتالوگ بوده برای عکاسی.

امشب؟ امشب تست‌های عکاسی رو زدیم و فردا فوتو-شوت داریم:|
..
  




دلم نمی‌خواد تغییر کنم، اما باز یه تغییر دیگه تو راهه. نه که دلم نخواد، دلم می‌خواد، ولی حوصله ندارم. اکچولی دو تا تغییر تو راهه، و هر کدوم یه لود بزرگِ کار. الان از وضعیتی که دارم خوبه حالم. با کار و با پولانسکی و با جوجه‌ها مرتبم و از همه‌شون لذت می‌برم و غر خاصی ندارم. دلم می‌خواست آدم دیگه‌ای باشم؟ نه. دلم می‌خواست جای دیگه‌ای باشم؟ نه. لذا جدی نمی‌فهمم چرا نمی‌تونم یه ذره آروم بگیرم. تا یه مرحله رو خوب و درست انجام می‌دم، بای دیفالت می‌خوام برم مرحله‌ی بعد. در حالی که می‌تونم از وضعیت کنونی و استبیلیتی نسبی‌م لذت ببرم، به هر پیشنهاد جدیدی پاسخ مثبت می‌دم و دوباره برای خودم تعهد و افق ناشناخته و ریسک کاری می‌تراشم.

دور و بری‌هام تشویقم می‌کنن و می‌گن آفرین، خودمم موافقم؛ ته مغزم اما فکر می‌کنم بسه دیگه آیداجان، بشین یه دیقه.
..
  




مورد عجیبِ رانگ تایم-رانگ پِلِیس

دیشب از وسط کنسرت نامجو پیغام داد که هنوز که هنوزه نشده «ای ساربان» نامجو رو بشنوم و به تو فکر نکنم. نوشت هم‌چنان عزیزترینمی. هیچ‌کس رو نمی‌تونم این‌قدر دوست داشته باشم که تو. هیچ‌کس این‌جوری بهترین نبوده که تو. نوشت هروقت بخوای من هستم، نو متر وات، هنوز، هم‌چنان.

با خودم فکر می‌کنم کاش می‌شد با اون آدم، که بی‌اغراق یکی از عزیزترین آدمای زندگی‌مه هنوز، بریم سفر. معاشرت کنیم. سبک و بی‌دردسر. قدیم، همه‌ش من در وضعیت «برهه‌ی حساس کنونی» بودم و همیشه در وضعیت رانگ تایم-رانگ پلیس. اون، آدم مچور و آندرستندینگِ رابطه بود که من همیشه انتظار داشتم موقعیت‌م رو درک کنه که می‌کرد هم، که کرد هم. فکر کردم الانم باز دوباره تو یکی از اون موقعیت‌هام حتا. گیرم این بار به خواسته و میل خودم. با این آدم اما، کاش می‌شد یه ماه بریم توی پرانتز، فارغ از مناسبات زندگی‌های شخصی‌مون، چند صباحی رو با هم وقت می‌گذروندیم. همیشه فکر می‌کنم آی او هیم ذیس، آی او هیم اِ لات.
..
  



Friday, August 3, 2018


جانوران بت نمی‌پرستند، قلدر نمی‌تراشند و به کثافت‌کاری‌های خودشان نمی‌بالند، برای همین تاریخ ندارند.
توپ مرواری ـ صادق هدایت

Labels:

..
  



Tuesday, July 31, 2018


از متن:

چه خواهد شد؟

سوال زیبایی است؛ پاسخ آن هم می‌تواند جذاب باشد. اما متأسفانه کسی پاسخش را نمی‌داند و هر آن‌چه هست، گمانه‌زنی است.

اما یک سوال مهم‌تر: برایت مهم است که چه خواهد شد؟

بخشی از این چه‌خواهد شد‌ها، شبیه این است که آخر یک سریال را بپرسیم. منطقی‌ترین کار این است که بنشینیم و نگاه کنیم و ببینیم چه پیش می‌آید.

ممکن است بگویید: این راه‌حل انفعال است. می‌پرسم: اگر در مقابل، نمی‌توانی اقدامی کنی، پیگیری کردن، حماقت است.

کسی می‌گوید: دلار چند می‌شود؟

پاسخ این است: چقدر لازم داری؟ به اندازه‌ی لازم داشتنت بخر. اگر قرار است این هفته یک سفارش صدهزار دلاری داشته باشی، آن را تأمین کن. قیمت مهم نیست.

کسی که کسب و کار دائمی دارد و در طول سال‌ها، هر سال بارها سفارش می‌گذارد، چاره‌ای ندارد جز این‌که با هر قیمتی بازی را ادامه دهد. کمی عقب و جلو انداختن یک سفارش یا خرید، وقتی آن را در مجموع تراکنش‌های ارزی یک دهه می‌بینی، تفاوتی نخواهد داشت.

من با دلار ۷۰ تومانی خرید داشته‌ام،‌ دلار ۷۰۰۰ تومانی هم خریده‌ام. اما چون هر زمان نیاز دارم می‌خرم، دیگر به چنین گزینه‌ای فکر نمی‌کنم.

ممکن است بگویی نه الان دلار لازم ندارم؛ می‌خواهم آینده‌ی اقتصادی کشور را بدانم.

سوالم این است که: می‌خواهی رییس جمهور شوی؟ از تو برنامه‌خواسته‌اند؟ فردا مصاحبه تلویزیونی داری؟

ممکن است بگویی نه. می‌خواهم زندگی کنم و دلار روی همه‌ی جنبه‌های زندگی تأثیر دارد.

این حرفی است که نمی‌توان انکار کرد. اما باز هم به سوال خودم برمی‌گردم:

آیا این‌که بدانی دلار سال بعد چقدر خواهد بود، روی تصمیمی که این روزها می‌گیری تأثیر دارد؟

من فکر می‌کنم بخش بسیاری از تصمیم‌های ما مستقل است. مثلاً من به خاطر نرخ آتی معاملات سکه بهار آزادی در شش ماه بعد،‌ ترکیب رژیم غذایی امروزم را تغییر نمی‌دهم.

اما به تصمیم‌هایی می‌رسیم که تأثیر می‌پذیرند. مثلاً من می‌خواهم خانه‌ام را بفروشم و تعویض کنم یا خودرو خود را تغییر دهم یا بخشی از پول خود را به دارایی فیزیکی تبدیل کنم.

در این‌جا یک پاسخ استاندارد وجود دارد که برای سگ تا انسان یکی است: تصمیم محافظه‌کارانه بگیریم.

تصمیم محافظه‌کارانه با تصمیم از سر ترس تفاوت دارد و متأسفانه، بسیاری از تصمیم‌هایی که این روزها در جامعه می‌بینیم و خودمان می‌گیریم، از سر ترس است.

آیا من در این شرایط، برای گرفتن نمایندگی جدید از یک شرکت خارجی تلاش کنم؟

تصمیم از سر ترس می‌گوید نه.

تصمیم محافظه‌کارانه می‌گوید: ببین این پروژه چقدر سود احتمالی خواهد داشت. ضررش را هم ببین.

هم‌چنین ببین که چه کسری از سرمایه‌ات به این ریسک اقتصادی اختصاص خواهد یافت. برآورد ریسک را هم، با ضریب اطمینانی بالاتر از حد متعارف در نظر بگیر. سپس درباره اقدام کردن یا نکردن تصمیم بگیر.

یا مثلاً اگر خانه‌ داری و می‌خواهی آن را بزرگ‌‌تر کنی، اگر چنین مسئله‌ای اولویتت نیست، شاید بهتر باشد آن را به تأخیر بیندازی. چون نمی‌دانی در فاصله‌ی فروختن تا خریدن چه می‌شود.

یا شاید شکل دیگری از محافظه‌کاری این است که جنبه‌های حقوقی و تاریخ قرارداد و سایر موارد را به شکل حرفه‌ای‌تری تنظیم کنی (وقتی دارایی فعلی را بفروشی که قرارداد بعدی را تنظیم و منعقد کرده‌ای).

تصمیم از سر ترس این است که من محصول موجود را نفروشم، چون معتقد هستم که بعداً نمی‌توانم آن را جایگزین کنم.

شکل دیگر تصمیم از سر ترس هم این است که از حالا محصولی را که قبلاً خریده‌ام، نه با قیمت تمام‌شده‌ی قبلی،‌ بلکه با قیمت جایگزینی آتی بفروشم (گاهی به شوخی به این الگو NIFO می‌گویند: Next In First Out به جای الگوهای رایج LIFO و FIFO).

اما تصمیم محافظه‌کارانه این است که برای فروش بیشتر فشار نیاورم و سعی کنم در حدی بفروشم که حداقل جریان نقدینگی،‌کسب و کارم را زنده نگه دارد. قیمت را هم بر همان اساس اصول حسابداری و سود معقول محاسبه کنم و نه بر اساس قیمت جایگزینی.

تصمیم محافظه‌کارانه این است که بین استراتژی حفظ وضعیت موجود و توسعه‌ی تهاجمی، حفظ وضع موجود و حداکثر توسعه تدریجی را انتخاب کنم. تصمیم محافظه‌کارانه یعنی این‌که اگر وارادات کالای خارجی ممنوع شد، من تولیدکننده‌ی ایرانی، کیفیت تولیدم را افزایش دهم. نه این‌که حریصانه ظرفیت تولید را چنان بالا ببرم که بعداً در ثبات احتمالی اقتصاد و تعامل سازنده و واقع‌بینانه با دنیا، کارگرانم بیکار شوند و ظرفیتم معطل بماند و مسئولین مجبور باشند به مردم التماس کنند که کالای من را – که به علت بی‌شعوری استراتژیک روی دستم مانده – خریداری کنند.

تصمیم از سر ترس این است که منِ تولیدکننده بگویم هیچ‌کس از پنج سال بعد خبر ندارد، حتی که فعلا فرصتی پیش آمده و آشغال هم تولید کنم مشتری دارد، سعی می‌کنم در این پنج سال طوری پول در بیاورم که برای پنجاه سال بعد پس‌انداز داشته باشم و بتوانم بخورم.

تصمیم از سر ترس این است که امشب، به جای زبان خواندن، بنشینم و تحلیل‌های کانال‌های تلگرامی و اکانت‌های اینستاگرامی را بخوانم یا سایت‌های خبری را پیگیری کنم. این‌که یک تحلیل‌گر سیاسی،‌ وضعیت فعلی را در یک رسانه تحلیل می‌کند،‌ ارزشمند است. چون او هم به حقوق نیاز دارد و این حرف‌ها را می‌زند که شکم خانواده‌اش را سیر کند (تازه به فرض این‌که تحلیل‌گر باشد و کاسب تحلیل نباشد).

اما این که من تحلیل او را گوش بدهم عجیب است. خصوصاً اگر تأثیری روی تصمیم‌های من نداشته باشد.

باز هم یادمان باشد، من نمی‌گویم که بی‌خبر بودن (و به تعبیر قدیمی: یک سیب‌زمینی بودن در اجتماع) خوب است. خودم هم هرگز چنین نبوده‌ام. اما پیگیری خبرهایی که بر روی تصمیم‌های فعلی ما تأثیر ندارند، بیهوده هستند.

یکی می‌پرسد: داریم ونزوئلا می‌شویم؟ پاسخ مشخص است: به تو چه؟

شاید بی‌ادبانه به نظر برسد، اما واقعاً پاسخ پرتی نیست. مگر این‌که بگویی:

اگر بدانم ونزوئلا می‌شویم،‌ مهاجرت می‌کنم. حالا پاسخ بهتری وجود دارد: بنا را بر احتیاط بگذار که ونزوئلا می‌شویم و برو.

یا این‌که بگویی من در جیبم پانصد میلیون تومان دارم و می‌خواهم بدانم اگر ونزوئلا می‌شویم،‌ بروم یک کالای ماندگارتر بخرم. خوب اگر داری، بخر.

اما اگر هیچ کدام این‌ها نیست و صرفاً فضولی به آینده‌ی خودت و جامعه می‌کنی، پاسخ این است که عزیزم. این پیش‌بینی‌های آینده کارکردی ندارد. اگر چه در تاریخ، همیشه فال‌گیر‌ها این شوق دانستن آینده را به پول تبدیل کرده‌اند.

همان فال‌گیرها امروز کانال دارند. رسانه دارند. روزنامه دارند. سایت دارند. اپوزیسیون شده‌اند. فقط ناخن و موی بلند ندارند و از نظر ظاهری، با تصویری آن فال‌گیر‌های کلاسیک فرق کرده‌اند.

دردِ زیاد دانستن

شعار قدیمی بسیاری از مدیران و کسب و کارها این بود که Think Globally, Act Locally.

جهانی بیندیش و بومی اقدام کن.

اما این متعلق به زمانی است که اندیشیدن به جهان، تأثیری بر تصمیم و رفتار بومی تو داشته باشد. در غیر این صورت، بومی فکر کردن و بومی عمل کردن منطقی‌تر است.

مدیریت زندگی هم، از بسیاری جهات مشابه مدیریت کسب و کار است و همان اصول را در این‌جا هم می‌توان به‌کار برد (اصلاً کسب و کار، شکلی از زندگی است و جمله‌ی قبلی من،‌ اگر چه حرفم را می‌رساند، اما دقیق نیست).

مدیریت در شرایطی که همه چیز در ثبات است، کاری ندارد.

من همیشه می‌گویم که بسیاری از دوستان مدیر من، سال‌ها ماشین امضا بوده‌اند. این را که می‌گویم بر اساس مشاهده‌ی میدانی‌ِ بیش از پنجاه مدیر می‌گویم که ادعای مدیریت‌شان در گذشته و امروز، گوش عالم را کر کرده است.

این‌ها ماشین امضا بودند؛ فقط کمی بی‌کیفیت‌تر. چون شکل امضاهایشان هم یکی نبود. در این شرایط که سنگ هم کار مدیر را انجام می‌دهد.

مدیریت،‌ در شرایط عدم ثبات معنا پیدا می‌کند.

برای مدیر، سازمان یک جعبه‌ی بزرگ است که ورودی‌ها و خروجی‌های متعدد دارد و ورودی‌ها هم، هر یک ابهامات و نوسانات فراوان دارند.

نرخ تأمین مواد اولیه یا سرمایه‌ی مورد نیاز، یکی از این ورودی‌هاست که اکنون نوسان زیاد دارد. اما این تنها ورودی نیست.

مثلاً در همین مملکت، آن‌چه از دلار کمیاب‌تر بوده، آدم است. یک مدیر در تمام این سال‌ها، اگر یک آدم به معنای اصطلاحی آن، برای بسیاری از موقعیت‌های شغلی می‌خواسته، با چالش روبرو بوده.

آیا راه‌حل این است که بگوید من ناامید شدم و چون کارمند پیدا نمی‌شود شرکت را می‌بندم؟ (اصطلاح منابع انسانی که کاملاً مشابه منابع مالی است این‌جا معنا پیدا می‌کند).

مدیر می‌داند که گاهی دسترسی به بازار، کوچک و محدود می‌شود، گاهی تأمین نیروی انسانی دشوار می‌شود و گاهی تأمین منابع مالی سخت شده یا نوسان در ارزش آن به وجود می‌آید.

مگر من نوعی که زمانی در کویر مرکزی ایران دنبال ۱۰۰ کارگر بومی برای تعویض تراورس بودم و ۱۰ نفر بیشتر نبود، گلایه‌ام را به شما کردم و بغض کردم و گفتم چه خواهد شد؟

که امروز اگر ۱۰۰ هزار دلار خواستم و ۱۰ هزار دلار بیشتر گیرم نیامد، گلایه کنم؟

جنس زندگی و مدیریت زندگی،‌ مواجهه با این کمبودهاست.

هنوز فکر می‌کنم پیگیری خبرها در حد نیاز و تلاش برای مختل نکردن فعالیت‌ها تا حد امکان یکی از بهترین گزینه‌هاست.

من به شخصه اگر کسی بگوید قیمت دلار برایم مهم است چون روی قیمت نان تأثیر دارد، می‌گویم پس غلط کردی که قیمت دلار را پرسیدی یا می‌دانی. قیمت نان را بپرس. آن‌هم نه از کانال فلانی. از نانوای محل‌تان.

مطمئنم منظورم را می‌فهمید: کوتاه‌کردن افق دید به اندازه‌ی ضروری (چنان‌که پیش از این در ماجرای جام جهانی گفتم) در شرایط ابهام می‌تواند مفید باشد.

این را از کسی می‌شنوید که تفکر سیستمی و نگاه بلندمدت را هم خودش به شما گفته. بنابراین، توصیه‌ام را به کوته‌نگری تعبیر نکنید. چون شرایط عادی نیست؛ ما در شرایط نامتعارفی هستیم (مقطع حساس کنونی، الان است؛ قبل از این، یک شوخی رسانه‌ای بود).

خود را برای مصاحبه آماده کنید

فرض کنیم که شما، امشب لازم نیست ریال‌هایتان را دلار کنید و حواله کنید.

از دولت فعلی یا قبلی هم اختلاس نکرده‌اید که الان نگران اقامت خود در اروپا و آمریکا باشید.

قصد مهاجرت هم نداشته باشید.

حرف‌های من را هم پذیرفته باشید. اما بگویید محمدرضا این حرف‌ها روی کاغذ قشنگ هستند؛ مگر می‌شود فراموش کنیم که در این شرایط بی‌ثبات قرار داریم؟

آیا روشی برای فراموش کردن هم داری؟

روشی که برایتان می‌نویسم، تا به حال جایی نگفته بودم. اگر شرایط تا این حد بحرانی نبود هم، #خودافشایی نمی‌کردم که بگوییم.

این را از فِروس مدیر سابق شرکتی شنیدم که ما برایشان کار می‌کردیم. او آدم کوچکی نبود و فکر کنم پیش از این هم گفته‌ام که بازرگان مسلکی قدرتمند بود که می‌گفت: تقریباً هر رنو ۵ که در کشور شما راه رفته، فولادش را من به کشورتان فروخته‌ام و البته برای کسی کار می‌کرد که می‌گفت بخش قابل توجهی از فولادهای متحرک جهان (خودرو و کشتی) را من و نیاکانم فروخته‌ایم.

می‌گفت هر وقت با بحرانی مواجه شدی و بخش زیادی از آن از دستت خارج بود، اما نمی‌توانستی آن را از ذهنت بیرون کنی، کاغذی بردار متن مصاحبه‌ای را بنویس که ده سال بعد، در مصاحبه با یک رسانه نقل می‌کنی.

یادم هست اولین بار که به توصیه‌اش عمل کردم، زمان کنکور MBA ارشد بود. در بیابان بودم و دما بیش از ۵۰ درجه بود و یادم هست می‌گفتند به مسئولین محلی گفته‌اند حق ندارید دمای واقعی را اعلام کنید که پروژه به خاطر قوانین کار متوقف نشود. اما وقتی باد به صورتت می‌زد و همان تکه‌ی کوچکی از صورت که از پارچه بیرون بود می‌سوخت، حرف مسئولین محلی چندان ارزش و اهمیتی نداشت.

به توصیه‌ی فروس عمل کردم. خوب یادم هست که بیشتر، شب‌ها کار می‌کردیم و سهم کار روز کمتر شده بود. حدود ۴ بود که به کمپ برگشتم. کاغذ برداشتم و مصاحبه را نوشتم.

قاعدتاً ده سال بعد، نمی‌توانستم بگویم که شب‌ها می‌نشستم و غصه می‌خوردم. چنین داستانی نه غرورآفرین بود و نه مشتری داشت.

نوشتم: آن‌ سال‌ها که شب‌ مشغول کار در کارگاه تراورس در کویر مرکزی بودیم، نیمه شب‌ها که برمی‌گشتم و همکارانم از درد و خستگی از هوش می‌رفتند، کتاب‌های کنکور را می‌خواندم و با خوابی بسیار کوتاه،‌ دوباره سر کار می‌رفتم.

مصاحبه بخش‌های دیگری هم داشت. یادم هست که یک صفحه‌ی کامل متن مصاحبه شده بود.

این تنها متن مصاحبه‌ای نبوده که نوشته‌ام. زمانی هم که برخی از شغل‌هایم را به دلایل واهی و شخصی (مثلاً این‌که تو در کار پررنگ‌تر از ما دیده می‌شوی و این خوب نیست) ترک کردم (در واقع ترک داده شدم)، همین وضعیت را داشتم.

باز مصاحبه‌ای نوشتم که ده سال بعد، می‌خواهم آن ماجرا را برای رسانه‌ای تعریف کنم.

در آن مصاحبه اشاره کرده بودم که من کارآفرین نبودم و به کارآفرینی هم هیچ علاقه‌ای نداشتم. عشقم کارمندی بود. دوست داشتم حقوقم را بگیرم و بقیه‌ی وقتم مال خودم باشد.

به نظرم این‌که بخشی از روز خود را بفروشی و بقیه‌ی روزت مال خودت باشد، بهتر از این بود که کسب و کار خودت را داشته باشی، اما شبانه‌روزت مال دیگران باشد.

اما از آقای ….. و خانم …… ممنونم که شرایطی ایجاد کردند که من دنبال کار کردن برای خودم بروم و امروز، با وجودی که حتی میل دیدن آن‌ها را ندارم، از آن‌ها ممنونم که مرا به این مسیر هدایت کردند.

آن شب‌ها، اصلاً مثل الان نبود. چون مستقل از نرخ دلار، توان خریدن و خوردن غذا هم نداشتم و این بعد از دورانی بود که اتفاقاً به گشاده‌دستی مالی هم عادت کرده بودم.

واقعاً هم ناراحت بودم که کار با حقوق مشخص را از دست داده‌ام. اما چاره‌ای نبود (و می‌دانید که انسان اگر چاره‌ای نداشته باشد، در وسط اقیانوس از دست نهنگ به نخل هم پناه می‌برد).

فِروس مُرد و نماند تا از توصیه‌ی ارزشمندش تشکر کنم و یک آموخته‌ی مهم را هم به او بگویم.

آن را اینجا می‌نویسم. اگر چه نیست که بخواند: توصیه‌ی او را – که نمی‌دانم خودش چقدر باور داشت – با ایمان مطلق انجام دادم و به این نتیجه رسیدم که معمولاً شرایط چنان پیش می‌رود که پس از گذشت ده‌سال از هر یک از این مصاحبه‌ها، حتی وقتی رسانه‌ها حاضر به مصاحبه با تو هستند، تو دیگر جایگاهت را در حدی نمی‌بینی که پای مصاحبه با آن‌ها بنشینی.

جالب این‌که حتی آقای ….. و خانم ….. اخیراً پیشنهاد دادند شامی را با هم بخوریم. کلی گشتم و کاغذم را پیدا کردم و گفتم بروم و با نشان دادن کاغذ از آن‌ها تشکر کنم و به گذشته بخندیم. اما حس کردم، دیگر شرایطی نیست که با ‌آن‌ها سر یک میز بنشینم و امتیاز زیادی برایشان محسوب می‌شود (خودافشاییِ مطلق).

آخرین اعتراف هم این‌که: برای این روزها هم مصاحبه‌ای را نوشته‌ام که امیدوارم ده سال بعد (اگر زنده بودم) باز هم جایگاه و شرایطی داشته باشم که از انتشار آن منصرف شوم.

نکته‌ی یک: بسیاری از دستاوردهای بزرگان ما در سراسر تاریخ جهان، متعلق به دورانی بوده که مردم دیگر در کنار آن‌ها با مشکلاتی مشابه آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کرده‌اند و دائماً می‌پرسیده‌اند: فردا چه خواهد شد.

نکته‌ی دوم: اگر ما روزی از سر فقر و بدبختی یکدیگر را بخوریم، بیش از آن‌که خوراک مسئولان شویم یا مسئولان خوراک ما شوند، من و شما هستیم که یکدیگر را خواهیم خورد. این را منطق، آمار، تجربه و تاریخ تأیید می‌کند. بنابراین، شاید مهم‌ترین اولویت این است که به هم بیشتر رحم کنیم. این کار را در قیمت‌گذاری، در الگوی فروش، در سبک برخورد با یکدیگر می‌توان تمرین کرد و مورد توجه قرار داد.

نکته‌ی سه: اگر وقت داشتید، لطفاً به حرف من به عنوان یک دوست گوش کنید و به جای دیدن خبرهای سیاسی و اقتصادی، وقتی را به دیدن مستند Hunt (شکار) اختصاص دهید. گاهی اوقات، ما به خاطر این‌که جای کوچک‌مان را در دنیای بزرگ فراموش می‌کنیم و جهان بزرگ اطراف را کوچک‌تر از عالم درون خود می‌بینیم، به اضطراب و نگرانی‌مان دامن زده می‌شود.

مطلب کامل:

Labels:

..
  



Wednesday, July 25, 2018

«برای من ای مهربان، پنجره نیاور»

دیروز بابا زنگ زد، از یه شماره‌ی عجیب. پرسیدم کجایین؟ گفت بیمارستان. بیمارستان؟؟ خواهر کوچیکه شب حالش بد شده و الان دارن می‌برنش اتاق عمل. به دستیارم گفتم قرارامو کنسل کنه و بیست دقیقه بعد بیمارستان بودم. بابا بود و ایمان و سه تا از دوستای خواهره و بعد هم خاله‌م اومد با دو تا دخترخاله‌هام. تا خاله‌م نیومده بود، داشتیم گپ می‌زدیم و می‌خندیدیم و خب یه عمل ساده بود که انجام می‌شد می‌رفت. خاله‌م اما وقتی با رنگ پریده و اشک‌ریزان اومد، (دامادش دکتره و هفته‌ی قبل دو تا خانوم جوون دقیقن با علائم مشابه از همین اتفاق مرده بودن)، فهمیدیم مث‌که ماجرا چیز مهم و پیچیده‌ایه، و با کمی تعلل می‌تونسته/می‌تونه خطر مرگ داشته باشه. بعد ورق عوض شد. یه جمع سرخوش و رنگی‌پنگی که نشسته بودن تو لابی طبقه‌ی دوم، کم‌کم متفرق شدن. هر کی خزید یه گوشه‌ای. یکی به گوگل کردن یکی به تلفن زدن به دوستای دکترش اون یکی به دنبال قرص سردرد گشتن اون یکی به اشکاشو مخفیانه پاک کردن. تو اون دو ساعت، سناریوی این‌که خواهرکوچیکه‌ی اصولن خندان که هیشکی نمی‌تونه در حالت اخم و غصه تصورش کنه و عصر همون روز بلیت داشت برای مالدیو، با یه حمله‌ی ناگهانی بیماری ممکنه تا لب مرگ بره و حتا اون طرف‌تر، چهره‌ی همه‌مونو (فیزیک‌لی) عوض کرد حتا. بعد از جراحی سه‌ساعته، بی‌که کسی بگه نتیجه چی بوده، خواهرمو بردن ریکاوری. هر چی سعی کردیم کسی رو پیدا کنیم خبری بهمون بده، نشد. آخرش دوباره دست به دامن شوهرعمه‌م شدیم که جراحِ یه بیمارستانِ دیگه‌ست و این جراح که دوستش بودو معرفی کرده بود بهمون. شوهرعمه زنگ زد به موبایل شخصیِ جراحِ خواهرم، و سپس بهمون اطلاع داد خواهرم تا لب خطر مرگ پیش رفته و برگشته. بماند که دکتره فرصت نداشته طی سه ثانیه همینو به پرستاری کسی بگه که بیاد به ما بگه. ولی به هر حال خطر برطرف شده بود و تا خواهره از ریکاوری بیاد بیرون و بره تو بخش، ماها رفتیم نشستیم تو کافه‌ی بیمارستان، تا فشارهامون کمی بیاد بالا و سردردها و تهوع‌هامون یه خرده آروم بگیره. برگشته بودیم تو فاز خنده و شوخی باز، اما انگار از یه غرق‌شدنِ حتمی نجات پیدا کرده بودیم. نجات پیدا کرده بودم. بی‌حوصله و رنگ‌پریده بودم و باورم نمی‌شد تو این چند ساعت ممکن بود چه اتفاقی بیفته. تنها چیزی که آرومم می‌کرد، بودن میونِ اون جمعِ کوچیک بود. تو این فاصله، بارها دخترک و پولانسکی و دوستام زنگ زده بودن بهم که خبر بگیرن از حال خواهرم. به دخترک زنگ زدم که عمل تموم شده و همه‌چی اوکیه. زد زیر گریه. یه ساعت بعد که بهش زنگ زدم، باز داشت گریه می‌کرد. و وقتی خواهرم رفت تو بخش و از تو اتاق زنگ زدم که بگم ایناها، همه‌چی خوبه، گریه‌ش شدیدتر و شدیدتر شد. دو ساعت بعد، برگشتم پیشش. اومد تو بغلم و یکی دو ساعت گریه کرد. براش شام مورد علاقه‌شو سفارش دادم و فرندز گذاشتم ببینیم. با چشایی که قد نعلبکی شده بودن از فرط گریه، فرندز دید و به شام و حتا به سیب‌زمینی سرخ‌کرده لب نزد و بعد از یه اپیزود خوابید. دوباره صدای گریه‌ش شروع شد و یه خرده بعد تو بغلم خوابش برد. به صورت خیسش حین خواب نگاه کردم و به روزی که از سر گذرونده بودم، از سر گذرونده بودیم، و بعد فک کردم اوه، اون بیرون، بیرون از من، چه هنوز همه هم‌دیگه رو دوست دارن و چه پر از احساس و هیجان و کِر کردن‌ان و چه همه هوای هم‌دیگه رو دارن و چه حتا از تصور رنج کشیدن یکی از نزدیکاشون، حالشون بد می‌شه. و فکر کردم خب، بهتره از «پنجره‌ای تو ارتفاع»، نپرم بیرون. بیش ازون که ممکنه تو زندگی به من سخت بگذره، بعدش به دخترک و باقی سخت خواهد گذشت. به زعم من، سخت‌ترین قسمت مادر بودن، فکر کردن به غصه‌هاییه که فرزندت از سر خواهد گذروند. چنین شد که یاد گرفتم عجالتن از سطح مصائب زندگی دچار دپرشن‌های موضعی نشم و به پنجره فکر نکنم و به زندگی، گیرم نصفه‌نیمه، عشق بورزم. عشق بورزم؟
..
  



Monday, July 23, 2018

فک کنم «مود»م داره تاب می‌خوره. چرا؟ زیرا در حالی که از مانیکور و ماساژ برگشته بودم و قرار مهم کاری داشتم، در حالی که آقای ر داشت پروپوزال‌ش رو شرح می‌داد برای پروژه‌ی پایین، و در حالی که دارم یه قرارداد مهم دیگه می‌بندم و این یعنی گسترش کار در مقیاس سه برابر، یه هو با خودم فکر کردم اگه دخترک نبود، یا اگه این‌همه به من وابسته نبود، می‌رفتم از لبه‌ی پنجره، بالا و خودمو می‌نداختم پایین و اصن به من چه که بخوام به این‌همه دیتیل فکر کنم و به این‌همه تعهد و این‌همه پلن و این‌همه کار. اصن کی گفته باید هی احساس وظیفه کنم که فلان کار فرهنگی رو انجام بدم فلان پروژه رو استارت بزنم از فلان پتانسیل استفاده کنم. من که زندگی‌مو کرده‌م و تا جایی که می‌تونستم هم به‌م خوش گذشته، دیگه چیو قراره تجربه کنم که نکرده‌م؟ لذا بسه دیگه. اگه دخترک نخواد یه عمر به صحنه‌ی مرگ مامانش فکر کنه، می‌رم از لبه‌ی پنجره بالا و خودمو می‌ندازم پایین و باقی‌ش دیگه به من چه.

به جاش اما آقای ر که رفت، رفتم یه پیمانه ماش خیس کردم و دو پیمانه برنج. کمی بعدتر، پیاز تفت دادم با ماش نیم‌پز و زردچوبه و زعفرون و پاپریکا و فلفل قرمز. ازون‌ور چند تیکه مرغ تفت دادم تو روغن با ادویه و فلفل، بهش دو حبه سیر و سه تا پیاز ورقه‌شده و یه مشت آلو و دو سه تا هویج خرد‌شده و دو سه تا سیب‌زمینی خردشده اضافه کردم با نمک و زعفرون، زیرشو کم کردم با آب خودش بپزه. برنج خیس‌خورده رو ریختم تو مخلوط ماش و پیازداغِ مفصل، و گذاشتم دمپختک شه. 

خونه رو بوی غذا برداشته بود و من به لاک‌های سفید و مشکی دست و پام خیره شده بودم و از برق لاک مشکی‌م هی خوشم میومد. کاش لااقل یه سلکشن موزیک داشت پخش می‌شد که مجبور نباشم بزنم بره جلو. هزار تا آیتم تو مغزم باید حل و فصل می‌شد و باید هزار تا تصمیم مهم و غیر مهم می‌گرفتم و به ملت ابلاغ می‌کردم و از زندگی متنفر بودم و از داشتن این‌همه مسئولیت متنفر بودم و مهم‌تر از همه از اون ماجرای لعنتی که نمی‌تونم حالاحالاها از عهده‌ش بربیام و از شرش خلاص شم متنفرتر بودم و حتا حضور پولانسکی و دخترک و کار مورد علاقه‌م، و حتا ماش‌پلویی که برای اولین بار داشتم تو زندگی‌م می‌پختم، و حتا سوشی‌ای که تو یخچال بود، و حتا پسرک عزیزم که یحتمل از خبر مردن من به اندازه‌ی دخترک داغون نمی‌شه، هیچ‌کدوم اینا نمی‌تونست ذهنمو از فکر کردن به لبه‌ی پنجره منحرف کنه. 

کاش یکی اسپانسرم می‌شد یه ماه برم تو اون دهکده‌هه لب مرز سوئیس. یه جای دشت‌طور بدون پنجره‌ای تو ارتفاع.
..
  



Wednesday, July 18, 2018

این خانومه که جدیدا برای ماساژ می‌رم پیشش، مث هشت‌پا می‌مونه بافت دستش. بافت دست و وایبی که به دستش می‌ده یه جوریه که انگار داره هشت‌پا ماساژت می‌ده. امروز ازش پرسیدم اسمت چیه؟ گفت «اُ». تعجبمو که دید با خنده اضافه کرد که آره، همه انتظار دارن یه اسم دو سه سیلابی سخت تایلندی داشته باشم، اما واقعا اسمم «اُ»ه. 

اولین بار که رفتم پیشش، به سفارش مربی ورزشم بود. با خودم گفتم هیچی دیگه، طبیعیه که بخواد بفرستتم پیش این. کسایی که می‌رن پیش مربی‌م، قاعدتا خوب پول می‌دن واسه این چیزا. مربی‌م گفت یکی از بهترین ماسوس‌هایییه که من دیده‌م. منم اولش با ابروی بالا رفتم برای یه ماساژ ریلکسیشن، و سپس دریافتم جدی مث‌که یکی از بهترین ماسوس‌های تهرانه.

خیلی خوب و حرفه‌ای و با فشار مناسب ماساژ می‌ده و مخصوصا تو ایران که بیشتر ماساژ بک اند نک راه‌دست همه‌ست و با ماساژ روی بدن مشکل دارن و یه جاهایی رو اسکیپ می‌کنن، اُ هیچ قسمتی از بدن رو اسکیپ نمی‌کنه و خیلی دست‌ و دل‌بازانه ماساژ می‌ده. ترکیب اُ و مربی ورزشم رسما واسه من معجزه کرده، گردن و پشتم از حالت لوح سنگی خارج شده و دیگه خبری از دردهای مزمن و کهنه نیست.

بعد از چند بار رفتن پیش خانوم اُ، امروز باهاش ماساژ هات‌استون گرفتم. جدیدنا دیگه خیلی پسرخاله شده باهام و این‌جوریه که به بدنم که دست می‌زنه، یه چیزی تو مایه‌های «تو کوچه کوچه مرا بلدی»، تمام رگ و پی و گرفتگی‌ها و گره‌های بدنمو می‌شناسه دیگه و باهاشون احوال‌پرسی می‌کنه و نگران و مراقب‌شونه. جا به جا، تو گرفتگی‌ها از روغن‌های تایلندی استفاده می‌کنه و جواب هم می‌ده.

ماساژ هات‌استون‌ش اما، شبیه مدیتیشن عمیق بود. تا قبل از این بهترین تجربه‌ی هات‌استون‌ام تو لیتوانی بود و خانم اُ موفق شد لیتوانی رو بفرسته مقام سوم و خودش بیاد مقام دوم. مقام اول هم‌چنان با ترکیه‌ست. ماساژش اما شبیه یه جادوگری، تمام خستگی‌ها رو از بند بند بدنم بیرون کشید و خارج کرد. جوری که بعدش، مث کره‌ای شده بودم که انداخته‌نش تو تابه‌ی داغ. نرم و ملو و خیره به روبه‌رو. زندگی ۵ درجه زیباتر شده بود.

قدیما به بچه وصیت می‌کردم همیشه که هر وقت تونستی مث آدمیزاد پول در بیاری، سه چیز رو هرگز از زندگی‌ت حذف نکن. تراپی و مانیکور و ماساژ. دخترک که حالا به جایی رسیده که با پولایی که خودش جمع کرده رفته ماشین خریده، شروع کرده به وصیت من عمل کردن. از کجا اما؟ طبعا از انتها. ماساژ و مانیکور، تا نوبت به تراپی برسه. پشتکار بانمکی داره. تارگت‌ش رو مشخص میکنه و مث تانک تی سِوِن می‌ره به سمت هدف. به نظرم الردی زندگی‌ش ۵ درجه زیباتره.
..
  



Monday, July 16, 2018

می‌گن آدما رو تو کار و سفر بشناس. از وقتی بچه اومده داره برام کار می‌کنه، کلی نظرم نسبت بهش عوض شده. دارم براش احترام قائل می‌شم هی همه‌ش. بسیار مسئولیت‌پذیره و وجدان کاری داره، و با این‌که بی‌تجربه‌ست، خیلی خونسرد و با اعتماد به نفس کارشو انجام می‌ده. تا قبل ازین‌که بیاد این‌جا، زیاد جدی‌ش نمی‌گرفتم. اما تو این مدت کمی که این‌جاست، هنوز هیچی نشده دارم یه بخش‌هایی رو کامل بهش می‌سپرم و نه در مقام رئیس، که در مقام مامانش بهش مفتخرم.
..
  



Friday, July 13, 2018

#جانِ‌منْ‌استْ‌اوُ 

آقای کا می‌گه چه به وضوع حالت خوبه. چه آروم شدی. چه چشات برق می‌زنه.

به وضوح حالم خوبه. آروم شده‌م. چشام برق می‌زنه. نه که مشکلات معمول با عصای جادویی حل شده باشن، نه. زندگی با کیفیت نصفه‌نیمه‌ی خودش هم‌چنان برقراره و مشکلات و غرهای معمولم کم و بیش برقرارن هم. اما آرامشی رو که دارم این روزها تجربه می‌کنم، اولین بارمه. پولانسکی اعتمادمو جلب کرده و آرومم کرده. آرامشش به من سرایت کرده و باعث شده تسلط داشته باشم به اوضاع و از چیزی، جایی که هستم لذت ببرم. حجم کارم چند برابر شده و حجم مسئولیت‌هام چند برابرتر، غری ندارم اما و دارم حال می‌کنم با اوضاع.

چند شب پیش داشتیم با میم گپ می‌زدیم. گفت فرق این آدم با بقیه‌ی آدمای زندگی‌ت چه‌قدر محسوسه. تو این سال‌ها این‌جوری ندیده بودمت هیچ‌وقت. این‌قدر همه‌ی دور و بری‌هام دارن اینو می‌گن که داره کم کم امر به خودمم مشتبه می‌شه. میم پرسید فرق این آدم با بقیه چیه برات؟ سؤالش منو به فکر واداشت. به جز سکس و خوش‌خواب بودن و بی‌صدا و بی‌حرکت خوابیدن، که تو آدما به سختی می‌شه تغییرشون داد، یکی از پررنگ‌ترین پارامترها واسه من، پرستیژ و رفتار اجتماعی پارتنرمه. از قیافه و تحصیلات و شغل گرفته تا لباس پوشیدن و صحبت کردن و دست به قلم بودن و مدل معاشرت در مهمونی‌ها و پارتی‌ها و جمع‌های کاری و بیزینسی. این پارامتر اون‌قدر همیشه برام مهم بوده که تو تمام این سال‌ها، عملا نشده بود کسی رو رسما به عنوان پارتنر یا دوست‌پسرم معرفی کنم. همیشه با آدما در حد سکس پارتنر بوده‌م یا فرندز وید بنفیتس. پولانسکی اما با بقیه فرق داره. با بقیه فرق داشت از اولش هم.

اولین باری که اومد پیشم، بعد از چند باری که همو دیده بودیم، شبی بود که از اوپنینگ یه نمایشگاه اومدیم بیرون. زمستون بود. پالتوی کشمیری که تنش بودو یادمه. خیلی خوشگل بود پالتوش. قرار بود یه کتاب بهش بدم. منو رسوند دم در خونه. گفتم وایستا برم کتابه رو بیارم برات. رفتم درو باز کردم. برگشتم دم ماشین گفتم میای تو؟ یه مکثی کرد و ماشینو خاموش کرد.

اون شب دو سه ساعتی گپ زدیم. هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. نشسته بودیم کف زمین. من دم شوفاژ، این‌ور سالن، پولانسکی اون‌ور، روبرم، تکیه داده بود به دیوار. از هر دری حرف زدیم. دو سه ساعت. وقتی رفت، با خودم گفتم ایول، یه دوست جدید پیدا کردم. از اون شب تا حالا، دقیقا از اون شب تا حالا شاید سر جمع ده شب هم نشده باشه که بی‌هم باشیم. مگنت‌هامون زود همو جذب کرد. پولانسکی خیلی شبیه منه. سلیقه‌ش،زیبایی‌شناسی‌ش، اخلاقش، تجربه‌ی زیسته‌ش، سن و سالش، درس‌هایی که خونده، و حتا دست‌خطش. صرفا ورژن مچور و عاقل منه.

هنوز چیزی از معاشرت‌مون نگذشته بود که باهاش رفتم مهمونی. یعنی بردمش با خودم. از جمع‌های خودمونی دوستانه گرفته تا مهمونی‌های گالری و سفارت و مهمونی‌های کاری. دفعه‌های اول نگران بودم، مثل تموم این سال‌ها. انقد با هیشکی نرفته بودم هیچ‌جا که همه فک می‌کردن لزم و دوست‌دختر دارم عوض دوست‌پسر. لیترالی. یکی دو تا مهمونی که گذشت اما، مخصوصا بعد از اولین سفرمون که رفتیم ویلای یکی از کلکتورهام، دیگه این دغدغه اتوماتیک از مغزم پاک شد. حضور این آدم، لود اضافی ایجاد نمی‌کرد توی مغزم، و این مهم‌ترین ویژگی‌ش بود.

یکی از سخت‌ترین قسمت‌های سینگل‌مام بودن، و دو تا فرزند بزرگ داشتن، حضور دوست‌پسر/پارتنر توی زندگی آدمه. توی خونه‌ی آدم. این ماجرا این‌قدر بیگ دیله که خیلی وقتا خود من بی‌خیال رابطه شده بودم، چون نمی‌تونستم مواجهه‌ی این دو قسمت از زندگی‌م رو هندل کنم. پولانسکی اما، یه جوری خزید توی زندگی‌م، که یه هو دیدم شب تولد دخترک، شده عکاس فیوریت بچه‌ها، داره ازشون عکاسی می‌کنه و اونا به سادگی تو جمع خودشون پذیرفته‌نش. بعدتر، جوری که دخترک از پولانسکی حرف می‌زد و جوری که اینا طبیعی و بدیهی با هم معاشرت می‌کردن، بزرگ‌ترین بزرگ‌ترین بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ذهنی‌م رو خودبه‌خود حل کرد. پولانسکی جوری رفتار می‌کرد که اطرافیانم هیچ گاردی نمی‌گرفتن در مواجهه باهاش. تو یک کلمه اگه بخوام بگم، یه شخصیت موجهه. آدم باهاش نگران افکار عمومی نیست. آدم باهاش اصولا نگران نیست. و این نکته، به وضوح از جانب اطرافیانم به زبون میاد. مخصوصا در مقایسه با آدمای دیگه‌ی زندگی‌م.

اصالت رفتاری. اصالت رفتاری به این سادگی‌ها اکتسابی نیست. باید یه سری بیس‌ها از بچگی درت نهادینه وجود داشته باشه. خیلی به خانواده ربط داره و به بستر اجتماعی‌ای که توش بزرگ شدی. من با آدمای مختلفی تو اوپن ریلیشن‌شیپ بوده‌م. اوپن ریلیشن‌شیپ با این‌ که اسمش اوپن ریلیشن‌شیپه، اما بازم قواعد گفته و ناگفته‌ی خودشو داره. یه آدمی بود توی زندگی‌م، که با این که خیلی با هم بهمون خوش می‌گذشت، آداب معاشرت اجتماعی‌ش فاجعه بود. تو همه گارد منفی ایجاد می‌کرد. فقط باید تو خفا نگرش می‌داشتی. اصلا مناسب پابلیک ریلیشن نبود. اولین بار که واسه یه مهمونی دعوتش کردم خونه‌م، شروع کرد با تمام دخترای حاضر در مهمونی فلرت کردن. نه فلرت قشنگ‌ها، فلرت بی‌کلاس و حال به هم زن. مست که شد، مست که می‌شد، بسیار توو ماچ می‌شد رفتارش، و غیر قابل تحمل. از تیک زدن با خواهرمم حتا فروگزار نمی‌کرد. بعد از اون مهمونی، دفعات بعدی هر وقت می‌خواستم مهمونی بدم، یه تعداد از آدما اگه می‌فهمیدن فلانی هم هست، مؤدبانه یه بهانه می‌آوردن و نمیومدن. خواهرم که خودشو کنار کشید، فهمیدم که آش خیلی شوره دیگه. دیگه اون آدمو تو هیچ جمعی نبردم با خودم. تو هیچ مهمونی‌آی تو خونه‌م هم دعوتش نکردم. یه روز در میون هم بابت همین مسأله قهر می‌کرد. یه بار علنا بهش گفتم که با رفتارت در ملأ عام مشکل دارم. قهرتر کرد. کلا نمی‌شد راحت باهاش حرف زد. گفت تو خیلی حساسی و رابطه‌مون رو از اول این‌جوری تعریف کردیم و الخ. همه‌ش فکر می‌کرد من با خوابیدنش با آدمای دیگه مشکل دارم، در حالی که با اتیتودش با بی‌ملاحظه‌گی‌ش با رعایت نکردن یه سری آداب و حرمت‌ها مشکل داشتم. بعد از اون تجربه‌ی کوتاه، این ماجرا برام پررنگ‌تر از قبل شد. با خودم قرار گذاشته بودم فقط سکس پارتنر، و لا غیر. نمی‌خواستم کسی رو با خودم یدک بکشم که هی از کاراش احساس خجالت کنم. پولانسکی اما، با رفتار معقول و بیسیک‌ش، این آبسشن رو یواش یواش تو من از بین برد. رفتارش اون‌قدر بدیهی و مناسب و جنیواین‌لی مناسب بود، که با خودم گفتم آخیش. دتس هیم.

 یه شب که پیش پولانسکی بودم و زاناکس همرام نبود و نگران بدخواب شدنم بودم، بهم گفت هانی، به زعم من تو مث خرس می‌تونی عمیق بخوابی. خیال می‌کنی زاناکس داره بهت خواب عمیق می‌ده، اما مشاهدات من می‌گه وقتی اعصابت راحت باشه و نگرانی نداشته باشی، به زاناکس احتیاجی نداری. الانم اعصابت راحته و نگرانی خاصی نداری، لذا به زاناکس احتیاجی نداری. گفتم نو وی. گفتم امکان نداره بتونم بدون زاناکس، عمیق بخوابم. گفت خودت می‌دونی، ولی به نظر من که می‌تونی. گفتم نو وی، ولی امتحان می‌کنیم. گس وات؟ بدون زاناکس، مثل خرس قطبی خوابیدم. اون شب رو گفتم لابد به خاطر جین تونیکی بوده که خوردیم. فردا شبش گفتم به خاطر شرابه. پس‌فرداش به خاطر آنتی‌هیستامین. اما در نهایت و در کمال ناباوری، منی که تموم شدن زاناکس‌هام بهم حس خفگی و اضطراب می‌داد، دیدم ا، مث قبلنا، مثل ده دوازده سال پیش دارم عمیق و آروم می‌خوابم که. پولانسکی گفت دیدی گفتم؟ قبول نکردم بازم. زنگ زدم به تراپیستم. ماجرا رو براش شرح دادم و گفت اوهوم. گفتم اوهوم وات؟ گفت با زاناکس داری نمی‌خوابی. خودت داری می‌خوابی. گفت بدیهی بود که دیر یا زود به این نتیجه می‌رسیدی. بی‌زاناکس خوابیدن اتفاق مهمی بود تو مغزم. انگار برای اولین بار واقعا باورم شد که حالم خوب شده. که حالم خوبه. معاشرت‌های مشترک‌مون دومین پارامتر پررنگ بود. معاشرت پولانسکی با بچه‌ها اتفاق سوم. و در نهایت، یه روز نشستم دیدم تو عکسایی که این آدم ازم گرفته، چه راحتم. چه چشام داره می‌خنده. بعد دیدم چه اولین باره که داره یه رابطه‌ی واقعی رو با تمام اِلِمان‌های واقعی تجربه می‌کنم. دیگه توی برهه‌ی حساس کنونی و موقعیت خاص و ناتوانی دست‌های سیمانی و الخ نیستم. انگار تازه دارم تجارب یه آدم معمولیِ سی ساله رو تجربه می‌کنم. و چه همه‌چی می‌تونه راحت و روون و آروم باشه، علی‌رغم اتفاق‌های کوچیک و بزرگ بدی که روزانه در زندگی میفتن. بعد از سال‌ها زندگی پرماجرا و پیچیده و معلولِ شرایط خاص، حالا هیچ‌چی به اندازه‌ی سادگی بهم آرامش نمی‌ده. پولانسکی؟ ساده‌ترین اتفاق دل‌پذیر این روزهامه.
..
  




جوازِ افشای هویّتِ مجازی؟ 

[پراکنده، بازخوانی‌نشده.]

از خانواده‌ای مذهبی است و ریش دارد و مدرسِ فلان دانشگاه است و همسرش مححبه است (و دخترِ دبستانی‌اش هم)، و چند باری هم در مقامِ "کارشناس" در برنامه‌های صداوسیمای جمهوری اسلامی شرکت کرده و از نوعِ خاصی از پوششِ زنان دفاع کرده، یا با فلان خبرگزاریِ محترم صحبت کرده، یا چیزی از این دست. حسابی توئیتری هم دارد، با حال‌وهوای همین‌ها که گفتم.

در کنارِ این زندگیِ آشکارِ بیرونی، این شخص زندگیِ دیگری هم دارد. یک جنبه‌ی این تفاوت در حسابی توئیتری است با اسمِ مستعار و با عکسی که تصویرِ خودش نیست. (عکس را نمی‌شناسم: شاید عکسِ معروفی باشد و مخاطبانِ آن حساب نوعاً بدانند که صاحبِ حساب در موردِ عکس ادعای واقع‌نمایی ندارد، شاید هم نه—مهم نیست.) فرضِ من—یا، اگر مایل‌اید، بخشی از داستان، این است که این آقا به اقتضای تمایل‌های شخصی‌اش است که این حساب را ساخته، نه اینکه مأموریتی داشته باشد که بخواهد در جمع‌هایی نفوذ کند. در این حسابِ توئیتری، ایشان بر ضدِ جمهوریِ اسلامی می‌نویسد، و نه با منطقی استوار یا ادبیاتی فاخر.

تصورِ من این است که با هر یک از دو نوع از حرف‌هایش که موافق باشیم یا نباشیم، آگاه‌شدن از ماجرا نوعاً خشمگین‌مان می‌کند و باعث می‌شود نظرِ چندان مساعدی درباره‌ی شخصیت‌اش نداشته باشیم. عصبانی‌مان می‌کند—شاید بیانی گویاتر: حرص‌مان را درمی‌آورَد. اما اینکه شخصی فرصت‌طلب و ریاکار باشد قاعدتاً باعثِ هدرشدنِ حقوقِ شخصی‌اش نمی‌شود. هر قدر هم که او را—حتی به‌درستی—پلید بدانیم، حق نداریم سرّش را افشا کنیم. افشای ریاکاریِ افراد نه فقط وظیفه‌ی ما نیست، بلکه حتی، در نبودِ‌ شرایطی بسیار ویژه، در حیطه‌ی امورِ مجاز هم نیست. یا شهودِ اخلاقیِ ابتداییِ من این‌طور می‌گوید. (یکی از آن شرایطِ ویژه شاید این باشد که این آقای محترم منبعِ درآمدش بیت‌المال باشد. اما موضوع در همین حالتِ مجردِ ایده‌آلیِ قبل از این پرانتز هم خیلی پیچیده است؛ پیچیده‌ترش نکنیم.)

حالا فرض کنیم که اضافه بر کارهای قبلی، این آقای محترم به واسطه‌ی این حسابِ با نامِ غیرواقعی کارهایی هم می‌کند که با زندگیِ خصوصیِ متشرعانه (یا حتی با زندگیِ استانداردِ متأهلانه‌ی غیرمتشرعانه) ناسازگار است. در زندگیِ رسمی صحبت از اخلاقِ اسلامی و عفاف می‌کند و تبلیغ می‌کند، و در اینجا به دنبالِ روابطی دیگر است. حالا چه؟ نظرِ من این است که فرقی ندارد: گرچه این شخص را حالا ناخوش‌تر می‌داریم و پلیدتر می‌شماریم، باری هم‌چنان حقِ افشاگری نداریم. شهودِ اخلاقیِ من این است، و تصورم این است که اخلاقِ فرهنگِ اسلامی هم همین را می‌گوید.

لایه‌ای جدیدتر. آقای محترم، به واسطه‌ی حسابِ ساختگی‌اش، برای کسی مزاحمت ایجاد می‌کند. مزاحمت البته که درجات دارد؛ بیایید تمرکز کنیم بر حالتی که آشکارا مزاحمت است: آقای محترم، به واسطه‌ی حسابِ ساختگی‌اش، مکرراً پیام‌هایی (حاویِ دشنام، پیشنهاد، یا هرچه) برای کسی می‌فرستد که گیرنده به‌روشنی و به خودِ آقای محترم گفته که نمی‌خواهدشان و گفته که باعثِ آزارش است. آقای محترم بس نمی‌کند. قربانی از هویّتِ واقعیِ آقای محترم خبر دارد. آیا قربانی حقّ‌ افشاگری در این مورد را دارد؟ سعی می‌کنم تا جایی که در این لحظه برای خودم روشن است احساس‌ام را توضیح بدهم.

اول اینکه می‌شود به این فکر کرد که قربانی می‌تواند شکایت کند، و تصورِ ابتدایی‌ام این است که قاعدتاً دستگاهِ قضایی باید مزاحمت را رفع کند (و مزاحم را مجازات کند). قربانی خبر دارد که پیگیریِ این شکایت شاید باعثِ افشای هویّتِ آقای محترم هم بشود و عواقبی برای شغل و زندگیِ خانوادگی‌اش داشته باشد—که، خب، داشته باشد: مطمئن نیستم در این مورد مسؤولیتی بر عهده‌ی قربانی باشد. [این، و نکته‌ای در پاراگرافِ بعدی، می‌تواند به بحثِ فلسفیِ شناخته‌شده‌ای در اخلاق مربوط بشود یا نشود، که من سوادش را ندارم.]

دوم اینکه اگر شکایتْ مقدور یا مطلوب یا امیدوارکننده نباشد، قربانی می‌تواند از تهدید به افشاگری چونان ابزاری دفاعی استفاده کند، و تهدیدش را هم عملی کند اگر مزاحمت ادامه پیدا کند. شهودِ ابتداییِ ما شاید این باشد که این دفاعی مشروع است؛ اما چیزی که شاید باعث شود تأمل کنیم این است که به طرزِ معقولی احتمال بدهیم عواقبِ افشاگری برای فردِ مزاحم بسیار زیاد و نامتناسب با میزانِ مزاحمت باشد. اگر قائل نباشیم به لزومِ تناسب، مثالِ ما چه فرقِ اخلاقاًمهمی دارد با حالتی که من به شیشه‌ی خانه‌ی شما سنگ بزنم و شما تفنگ‌تان را بردارید و به سرِ من شلیک کنید؟‌ (یا: قبلاً شیشه‌ی خانه‌تان را شکسته‌ام، و بارِ آخر گفته‌اید که دفعه‌ی بعد مرا خواهید کشت.) از طرفِ دیگر، احتمالاً یک جای استدلال اشکال دارد اگر این بتواند باعث شود که فلان آدمِ مشهور مرتباً مزاحمِ کسی بشود و هر بار به قربانی‌اش یادآوری کند که لورفتنِ مزاحم عواقبی برای مزاحم خواهد داشت شدیدتر از آزاری که قربانی می‌بیند. عاملِ مهمِ مربوطِ دیگر می‌تواند این باشد که خودِ ترس از عواقبِ گسترده‌ی افشاشدن مانعی باشد برای مزاحمت‌های مشابه.

موضوعِ دیگر، مستقل از شدّت و عواقب: اینکه قربانی هویّتِ مزاحم را افشا کند می‌تواند به خودیِ خود نوعی مجازاتِ فردِ مزاحم باشد. تصورِ من این است که فردِ متمدن نوعاً متمایل‌تر است به اینکه مجازات را به حکومت بسپارد نه اینکه خودش شخصاً اقدام کند. (لابد روشن است که فرقی هست بینِ برنامه‌ریزی و اقدام برای مجازاتِ کسی، و دفاعِ آنیِ غریزی در مقابلِ تهاجم.)

نهایتاً اینکه موضوع خیلی هم برای من روشن نیست. دو چیز که گمان می‌کنم باید در نظر داشت یکی این است که پلید‌بودن و متعفن‌بودن و ریاکاربودنِ شخص نباید باعث شود که حقوق‌اش تضییع بشود؛ دوم اینکه مجازات باید با جرم متناسب باشد (یا، تا کمی بارِ حقوقی/قراردادی‌اش را کم کنم: شدتِ عملِ تلافی‌گرانه باید متناسب باشد با شدتِ آزارِ اولیه).

و شاید توجه کرده باشیم که موضوعِ هوّیتِ جعلی موضوعی است که فی‌نفسه برای این بحثْ اهمیتِ زیادی ندارد: خیلی فرقی ندارد که کسی که مزاحمت ایجاد کرده این کار را با نامِ خوش کرده یا با پوششِ یک نامِ غیررسمی—آنچه داریم بررسی می‌کنیم که اعلامِ عمومی‌اش مجاز است یا نه این است که این شخصِ خاص چنین مزاحمتی ایجاد کرده: تصورِ من این است که افشای اینکه مزاحمْ هویّتی جعلی دارد صرفاً این کارکرد را دارد که پلیدبودنِ مزاحم را روشن‌تر کند. 

تمرین. موضوع آیا/چه فرق‌هایی دارد با ماجرای مجریِ مشهورِ تلویزیونی؟

Labels:

..
  



Monday, July 9, 2018


کیارستمی چند سال پیش برنامه‌ای در مرکز پومپیدوی پاریس برگزار کرده بود. داستان این بود که فیلمی از گریه‌کنندگان تغزیه گرفته بود و به دیوارهای اتاقی انداخته بود و مردم پاریسی می‌آمدند و کفش‌هایشان را می‌کندند و می‌رفتند بر زمین اتاق می‌نشستند- برای آموزش هم ژولیت بینوش آمده بوده که یاد بدهد چکار باید کرد و چگونه کفش را بکنند و بروند بر روی فرش بنشیند، آنچنان که در روضه‌های زنانه.

تعزیه دیده نمی‌شد، خود تعزیه هم نمایش است. هر شبیه‌سازی، نمایش است. ارسطو گفته بود و افلاطون خوشش نداشت: شبیه است و خودش نیست. متأثرین از تعزیه، گریه‌کنان دیده می‌شدند. به نظرم در نمایش، این نمایش نیست که مهم است، تأثیر آن است. چیزی که در غرب از میان رفته است. نمایش مهم است. تأثیری ندارد.
شاید شیرین کیارستمی هم همین می‌خواهد بگوید، شاید کیارستمی با آخرین فیلمش به این رسیده است. برای من شیرین آخرین فیلم کیارستمی‌ست. انجام است.

بر دیوار حجره‌ای در مرکز پومپیدو در پاریس زاری‌کنان تعزیه دیده می‌شوند و مردم می‌آیند و می‌نشینند و گاهی و بعضی گریه می‌کنند. من از فیلسوفی شنیدم که گریه کرده بود و می‌گفت که چقدر خوب است گریه‌کردن. در یونان هم می‌رفتند و می‌دیدند و گریه می‌کردند و صاف می‌شدند. تنها دیدن هم نبود، عملیات دیگری انجام می‌شد. اعضای دیگری از بدن به کار می‌افتاد. نمایش نبود. خودش بود.

نمایشی در تلویزیون- سروصدا و سیمای جمهوری اسلامی نشان داده شده. من نمایش را ندیده‌ام. نخواهم دید. تأثرات مردم را بر دیوار شبکه‌های مجازی به اصطلاح اجتماعی از دیدن نمایش دیده‌‌ام.

Labels:

..
  



Wednesday, July 4, 2018

سمفونی سیم‌ها 

سیم‌ها، جریان متناوب برق و داده. حالا دیگر هر جایی یافت می‌شوند. حضورشان شده است نشانه‌ای از دنیای مدرن. به مثابه‌ی رگ‌های زندگی عمل می‌کنند و خونی به نام داده انتقال می‌دهند. در هم پیچیده‌اند، چون مغزی متلاشی و از جمجمه بیرون آمده، شاید حتا پیچیده‌تر از مغز انسان. بدون آن‌ها بخشی از کار و زندگی مختل می‌شود. تراژدی سیم‌ها پایانی ندارد. اسطوره‌ی قرن حاضر است. بی‌رحم، انکارناشدنی، بیم‌ناک.


داستانی نقل می‌کنند از دیدار آیزنهاور سی و چهارمین رئیس جمهور آمریکا با نخستین رایانه‌ها. وارد اتاقی می‌شود پر از رایانه. رو به دستگاه‌ها و ماشین‌های آن‌جا می‌ایستد و سوالی مطرح می‌کند: «آیا خدایی وجود دارد؟» ماشین‌ها و رایانه‌ها شروع به‌کار می‌کنند. چراغ‌ها روشن می‌شوند، چرخ‌هایی می‌چرخند، و صداهایی بلند می‌شود، بعد از مدتی پاسخ داده می‌شود: اکنون وجود دارد.


چیپست یا چیپ رایانه، مجموعه‌ای از اجزای الکترونیکی در یک مدار است که در کنار هم وظیفه‌ی مدیریت جریان داده را بر عهده دارند. «جوزف کمبل» اسطوره‌شناس آمریکایی و خالق مهمترین کتاب زندگی‌ام «قهرمان هزارچهره» در مصاحبه‌ای با اشاره به «چیپست»‌ها جریان انتقال داده و پردازش آن‌ها را روی آن صفحه‌ی نازک معجزه‌‌ای می‌داند که امروزه اتفاق می‌افتد: آن‌ها سلسله مراتب کاملی از فرشتگان هستند که بر صفحه‌هایی نازک جای گرفته‌اند؛ و آن لوله‌های کوچک هم معجزه‌اند.


شاید بتوان با یک نگاه زیباشناختی این سیم‌های درهم تنیده‌ی گوشه‌ی هر اتاقی را چون «حاضر آماده»‌های مارسل دوشان، یا چون چیزی که هنر و هنرمند معاصر با ارزیابی دوباره‌ی اشیاء و استفاده و نمایش آن‌ها به عنوان شی هنری عرضه می‌کنند هنر قلمداد کرد: قوطی‌های کوکاکولا و سوپ اندی وارهول. سمفونی سیم‌ها، چیزی که انگار هیولای اطلاعات در مکان‌های خصوصی بالا آورده است.

Labels:

..
  





رفتم توی بالکن به گلدون‌ها آب بدم، دیدم اوه چه بادی داره می‌آد و نگران شدم نکنه درخت‌ها بشکنه. بعد تو ذهنم اومد: «در کوچه باد می‌آید» و ناخودآگاه ادامه‌ش: «این ابتدای ویرانی است» و فکرکردم این شاید واقعن هم ابتدای ویرانی باشه. این شرایط رو می‌گم. وضع مملکت و تحریم‌ها و گرون‌شدن دلار و کم‌آبی و ...

من که خودم رو برای بدتر از این آماده کرده‌ام. البته منظورم اصلن این نیست که لزومن اوضاع بدتر می‌شه، از صمیم قلب امیدوارم که نشه. اما خب آدم این شرایط رو که می‌بینه عجیب نیست که به بدترشدنش هم فکرکنه.

چند وقت پیش که یهو دلار دوباره رفت بالا و هر روز صبح یه قیمت جدید و بالاتر می‌اومد و به تبع این التهابات بازار ارز، خیلی چیزها گرون‌تر شد، بعد از چندین روز اعصاب‌خوردی و افسردگی و رسیدن کارم به خوردن کلرودیازپوکساید و سایر آرام‌بخش‌ها، نشستم با خودم فکرکردم خب می‌خوای چی‌کار کنی الان؟

چیزی که برام مشخص بود و هست اینه که هر چی بشه و هر اتفاقی بیفته مملکت و خانواده‌ام رو ول نمی‌کنم برم خارج. البته این یه انتخاب شخصیه و فضیلتی براش قائل نیستم و برای بقیه نسخه نمی‌پیچم اما سال‌هاست که من آدم رفتن نبوده‌ام، الان هم نیستم. حالا ممکنه اوضاع خیلی بدتر شه، فشار تحریم‌ها بیش‌تر حس شه، وضع اقتصادی مردم و خودم بدتر و بدتر شه، دیگه نتونم سفر برم، برق‌ها بیش‌تر بره، آب جیره‌بندی شه، بدتر از همه جنگ شه. در اون صورت هم، من هم مثل هر کدوم از هشتاد میلیون آدم دیگه، می‌مونم، سختی‌ها رو تاب می‌آرم و سعی می‌کنم درست‌ترین رفتار رو داشته باشم.

من نمی‌خوام بدبین باشم. من هم دوست دارم یه معجزه‌ای شه و اوضاع یه‌دفعه تغییر کنه اما ور واقع‌بین ذهنم می‌گه این خبرها نیست. باید خودم رو آماده کنم برای روزهای بدتر. روزهای بدتری که البته حق ما نیست، حق این مردم نیست اما متاسفانه داره اتفاق می‌افته انگار.

از یه طرف ترامپ و عربستان و اسرائیل و ... همه‌ی توان و قدرتشون رو گذاشتن که نه تنها این حکومت رو که به‌نظر من ایران رو به قهقرا ببرن و از این طرف هم که متاسفانه بخش بزرگی از حاکمیت مدام در راه انکاره و سفت و سخت مقاومت می‌کنه در مقابل هر تغییری.

از بازرگان نقل شده که پیش از انقلاب تو دادگاه گفته:  «ما آخرین گروهی هستیم که با زبان قانون با شما صحبت می‌کنیم... این حرف را به گوش آن بالایی‌ هم برسانید.» حالا انگار یه بخش مهم تصمیم‌گیر تو جمهوری اسلامی هم می‌خواد سیخ تا ته‌ش بره و ترمزهای این قطاری که همه‌مون توش هستیم رو بکنه و دوربندازه و هیچ هشداری رو نشنوه.

یه امید خیلی اندکی هم البته دارم که مجموعه‌ی حاکمیت شرایط رو درک کنه و تصمیم بگیره روی‌کرد درست‌تری رو پیش بگیره، فساد رو کاهش بده، تلاش بیش‌تری کنه که با استفاده از نظر اقتصاددان‌ها و متخصصین وضعیت اقتصادی رو سامان بده، آزادی‌های سیاسی و اجتماعی رو بیش‌تر کنه، حقوق بشر رو رعایت کنه، دست از دشمنی عجیبش با زن‌ها برداره و تبعیض جنسیتی رو کاهش بده، حرف منتقدین رو بشنوه، محصورین رو آزادکنه و تو این شرایط سخت، دست‌کم به مردمش احترام بیش‌تری بذاره و اجازه بده حکومت و مردم به هم نزدیک‌تر شن که خیلی خیلی نیاز به چنین چیزی حس می‌شه تو این زمان.

تنها کاری هم که تو این شرایط از دست من برمی‌آد اینه که مسئولانه‌تر از قبل زندگی کنم. چه تو زندگی شخصی و چه تو رفتارم به عنوان یه شهروند جامعه. مثلن حواسم بیش‌تر به مصرف درست آب و برق باشه تو این کم‌بودها، تو کارم حرص نزنم، سعی کنم به‌تر از قبل درس بدم و رفتار درست‌تری با شاگردهام داشته باشم، انرژی بیش‌تری بذارم تا کیفیت کتاب‌هایی که می‌نویسم بالاتر بره و به درد آدم‌های بیش‌تری بخوره، به شایعات دامن نزنم، به منفعت خود تنهام فکرنکنم و خودم رو بخشی از جامعه ببینم.

یه چیز هم خیلی روشن و سرراست بگم، من به براندازی هیچ اعتقادی ندارم. هنوز عمیقن بر این باورم که مشی اصلاحگرانه و رفرم کم‌هزینه‌ترین و درست‌ترین راهه. منظورم از اصلاحگری هم کارها و رفتار اصلاح‌طلب‌های فعلی و آدم‌هایی مثل عارف نیستن اصلن، بلکه اصلاحات به عنوان یک منش و یک شیوه است.

حالا شما بیا بهم فحش بده که آره تو طرف‌دار رژیمی و استمرارطلبی و فلان اما من ترجیح می‌دم تو این شرایط و تو هر شرایطی راهی که به‌نظرم درست‌تره رها نکنم و به یه امید واهی بچسبم. ترجیح می‌دم اگه لازم باشه باز هم برم پای صندوق رای تا این‌که شورش کور کنم و مملکت رو ببرم سمت یه آینده‌ی نامعلوم و ترسناک که ده‌ها سناریوی خطرناک براش قابل تصوره. از جنگ داخلی و اوضاعی مثل سوریه بگیر، تا جدایی قومیتی و پاره پاره شدن کشور تا گرفتارشدن دست گروهی مثل فرقه‌ی رجوی که به‌نظر من سگ تندروترین بخش حکومت فعلی هم شرف داره به اون‌ها.

این مملکت روزهای سخت کم نداشته، تا اون‌جایی که من یادم می‌آد و به چشم دیدم ما روزهای سخت جنگ و همه‌ی مشکلات دهه‌ی شصت رو پشت سر گذاشتیم و زنده موندیم. الان هم یه طوری می‌شه دیگه. تلاش می‌کنیم دست‌جمعی و از پسش برمی‌آییم. ماها ممکنه ناراحت باشیم، دل‌گیر باشیم، حتا فحش بدیم، اما شک ندارم تو وجود تک‌تک‌مون یه بخشی هست که عاشق این آب و خاکه. همین جام‌جهانی رو نگاه کنید که چه‌طور با برد تیم‌مون خوش‌حال می‌شدیم و با باختش اشک می‌ریختیم. بابا این‌جا وطنمونه، دوستش داریم و دلمون براش می‌‌تپه. چه‌طور بی‌خیالش شیم؟

اسلاونکا دراکولیچ کتابی داره با عنوان «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتا خندیدیم» که از تجربیاتش بعد از فروپاشی یه نظام ایدئولوژیک می‌گه. من نمی‌دونم کی ولی شک ندارم یه روزی می‌آد که ما هم بتونیم بگیم: آن روزها گذشت، ما ماندیم و حتا خندیدیم.

Labels:

..