Desire Knows No Bounds




Wednesday, January 16, 2019

تولدمه فردا. چهل‌وچهارساله می‌شم در حالی‌ که تو مغزم ۲۷ سالمه هنوز. حالا نه بیست‌وهفتِ بیست‌وهفت، اما ۳۳. بیشتر از ۳۳ رو متصور نیستم بر خودم.

حالا، از هر وقت دیگه‌ای از خودم راضی‌ترم. از قیافه‌م از موهای نقره‌ایم از هیکلم از رابطه‌م از خانواده‌م از دوستام کارم از شرایطی که توشم. همه‌چی می‌تونست بد باشه. می‌تونست هنوز بد باشه و هنوز سخت باشه و هنوز معلق باشم. اما معلق نیستم و پام رو زمینه و از پس سختی‌ها براومده‌م تا حدی و گس وات؟ اوضاع اون‌قدرها هم بد نیست. اصلاً بد نیست.

سورپرایزترین تولد زندگی‌مو داشتم امسال. در واقع اولین باری بود که کاملاً در معرض مهمونی سورپرایز تولد قرار گرفتم. دخترک و پولانسکی ترتیب مهمونی رو داده بودن. دخترک همه‌ی کارا و خریدا رو به عهده گرفته بود و حتا جوجه‌کباب شام رو خودش خوابونده بود تو مواد و مزه‌دار کرده بود. لیترالی یه مهمونی داده بود، بدون دخالت و مشوت و کنترل من، یه مهمونی کوچیک و جمع‌وجور، با صمیمی‌ترین دوستام. کسایی که از ته دل خوش‌حالم باهاشون. با هدیه‌هایی که دونه دونه‌شون فکر شده و مورد علاقه‌م بودن. دقیقاً همون‌جور که همیشه دلم می‌خواست.

میانسالی یه جاهایی‌ش سخته. بیشتر از همه یه جاهای فیزیکی‌ش. پریودت دردناک می‌شه بدنت زود خسته می‌شه مفصل‌هات شروع می‌کنن ترق‌ترق کردن پوستت شروع می‌کنه خط افتادن حرکاتت شروع می‌کنه کند شدن. کند شدن. کند شدن. آهستگی. میانسالی برای من یعنی آهستگی. دوست دارم روی دور کند پخش شم. آرامش رو به هیجان ترجیح می‌دم جمع کوچیک رو به پارتی ترجیح می‌دم کتاب رو به سوشال‌ مدیا ترجیح می‌دم سفر راحت تک‌مقصده رو به سفر روی دور تند و چندمقصده ترجیح می‌دم رستوران خودم کافه‌ی خودم فضای خودم رو به همه‌چیز ترجیح می‌دم.

قبلنا هر چیز جدیدی هر آدم جدیدی میومد دوست داشتم امتحان کنم ببینم کدوم بهتره. الان اما به این نتیجه رسیده‌م جاهای جدید خوبی که مطابق ذائقه‌ی من باشن آدمای جدیدی که برام جالب باشن به سختی اون بیرون ممکنن پیدا شن. هنوز معتقدم اونی که پیشش می‌رم مانیکور، بهترینه. اونی که می‌رم پیشش کوپ مو، درست‌حسابی‌ترینه. اون چند جایی که ازشون خرید می‌کنم، هنوز رقیب ندارن. این آدمی که الان آدم منه، لنگه‌ش وجود نداره و الخ. یه خرده جزمی به نظر میاد، ولی اخیراً هر رستوران جدیدی که بهم معرفی شده و رفته‌م امتحان کنم، خورده تو ذوقم. کافه همین‌جور. دیزاینر همین‌جور. ماساژ و اسپا همین‌جور. هنوز به زعم من همون قبلیا بهترینان، مگر در موارد انگشت‌شمار. مگر موارد بسیار کمی که اونم آدمایی بهم معرفی کنن که هم‌سلیقه و هم‌طیف خودمن. که یعنی به نظرم اون اتفاقی که تو میانسالی میفته، اون آرامش و کندی‌ای که آدما دچارش می‌شن ازین جنسه که آدم دیگه خودشو به خوبی شناخته، قلق‌های خودشو یاد گرفته، نقاط ضعف و قوت خودشو می‌دونه، می‌دونه با چی خوش‌حال می‌شه و چیا مضطربش می‌کنه، فلذا دیگه هی نمی‌ره سراغ چیزای مختلف سراغ آدمای مختلف که سرش بخوره به سنگ. که یعنی؟ زندگی مث یه رستوران سوشیِ واقعی می‌مونه، یه سوشی‌بار تو ژاپن، برای کسی که ژاپنی نیست. آدم دفعه‌های اول چند ماه اول گاهی حتا تا یکی دو سال اول، مدام در حال آزمون و خطای انواع سوشی‌هاست. بعد از دو سال زندگی کردن تو ژاپن اما، دیگه سوشی می‌فهمه، مزه سرش می‌شه، فرق نُوری تازه با نُوری مونده رو تشخیص می‌ده، تازگی ماهی‌ها رو از روی رنگ گوشت‌شون متوجه می‌شه، و مهم‌تر از همه، دیگه می‌دونه کدوم نوع از سوشی رو دوست داره کدوم نوع رو نه. دیگه دنبال مزه کردن دنبال چشیدن همه‌ی منو نیست. تا منو رو بذارن جلوش، از بین چهل‌تا طعم و اسم مختلف همون سه‌ چهارتایی رو انتخاب می‌کنه که باب میل‌شن. دیگه هر بار چیز جدیدی شگفت‌زده‌ش نمی‌کنه. میانسالی برای من دقیقاً رویکردم نسبت به غذاهای ژاپنیه در سال سوم زندگی‌م تو توکیو. میانسالی برام، سال سومِ زندگی تو جهانیه که تا قبلش هیچی ازش نمی‌دونستم. هیچ ادعایی نداشتم راجع بهش. حالا اما، بعد از سال سوم زندگی‌م تو ژاپن، بعد از سال چهل و سوم زندگی‌م تو دنیا، دیگه می‌دونم کدوم آیتم‌های منو باب میل منن، کدوما نه. دیگه از روی اسم، بدون نگاه به عکس، می‌تونم نوع سوشی‌مو انتخاب کنم. دیگه می‌تونم با خیال راحت، یه اسم جدیدو بذارم کنار، چون عطف به ما سبق می‌دونم چی در انتظارم خواهد بود.

کم‌کم بپوشم برم کنار استخر پارک لاله، به پرنده‌ها غذا بدم:دی

پ.ن. هاها، این پست رو هنوز پابلیش نکرده بودم که در خونه رو زدن پیک برام هدیه‌ی تولد آورد، یه دسته‌ی بزرگ نرگس با گیفت‌کارد یه اسپای جدید که تا حالا نرفته‌م. لذا برای خط بطلان کشیدن روی سوشی-تئوری‌م، با ما باشید!
..
  



Sunday, January 6, 2019

۱. عیالوار شده‌م. خونه‌م شده عین خونه‌ی مامان‌بزرگا. این می‌ره اون میاد. اون میاد این می‌ره. دوست‌پسر خودم، فرزندانم، دوست‌پسر دوست‌دخترای فرزندانم، دوستام، همکارام، خواهرم، شوهرش، دوستای خودش و دوستای شوهرش، دوستام و دوستاشون. تقریباً دیگه روزی یا شبی نیست که تنها باشم. تقریباً به همین دلیله که خیلی کم وبلاگ می‌نویسم. چون هیچ وقتی از آن خود ندارم. اما شکایتی هم ندارم. در واقع خیلی هم خوبم با این حال و هوای جدید. از وضعیت انسان منزوی خوابیده در لانه‌ی خود خارج شده‌م. حالا نه که از وضعیت انسان منزوی  خوابیده در لانه‌ی خود شکایتی داشته باشما، نه. من ذاتاً یه کوآلای چسبیده به درخت در نواحی گرمسیری‌ام که حالا از بد حادثه باید کار و زندگی هم داشته باشم. اما خب، این وضعیت جدید هم مزه‌ی خودشو داره. این‌که سر ظهر یه عده میان خونه‌ت. ناهار درست می‌کنی براشون. معاشرت می‌کنی. زرافه زنگ می‌زنه مامان شام چی دارین من و فلانی هم بیایم. می‌گم بیاین. با پولانسکی می‌ریم تو آشپزخونه به بساط سالاد و شام. کمی دیرتر، وقتی من با کتاب و لپ‌تاپم رفته‌م تو تخت، صدای پولانسکی و زرافه و دوستش میاد از تو سالن، دارن ویسکی می‌خورن و سیگار می‌کشن و گاهی تا دو و سه‌ی شب معاشرت می‌کنن. عجیب‌تر ازینا تدی‌ه. تدی سگ‌مونه. من همیشه اعلام کرده‌م طاقت و توان «مواظب موجود زنده بودن» رو ندارم انی‌مور، بعد از دو تا بچه بزرگ کردن، تنها، سال‌هایی که خودم الردی بچه و نادان بودم. این «موجود زنده» شامل همستر و گلدون می‌شد تا خانواده و پت و دوست‌پسر. حالا چی اما؟ حالا علی‌رغم تمام مواضعم، شده‌م خونه‌ی مادربزرگه، و فراتر از اون، یه سگ ژرمن شیطون هم دارم. عجیب‌ترین پدیده‌ی زندگی‌م. عجیب ازین لحاظ که یه عمر شعار می‌دادم امکان نداره حاضرم پت داشته باشم. حالا نه تنها دارم، که یه های مینتننس‌ش (زیاد انرژی‌گیر؟) رو هم دارم. عجیب‌تر این‌که؟ عجیب‌تر این‌که داره باهاش کلی بهم خوش می‌گذره هم. داره با تمام این سیستم جدید بهم خوش می‌گذره در واقع. سیستمی که اگه یه سال پیش تصورشو می‌کردم، قطعاً سر به بیابون می‌ذاشتم. به نظرم بهتره دیگه از واژه‌ی قطعاً استفاده نکنیم آیداجان، لااقل الان تو این پست. لذا یحتمل سر به بیابون می‌ذاشتم.

۲. آروم شده‌م. اینو تمام آدمای نزدیک دور و برم، مدام با تعجب بهم یادآوری می‌کنن. پارسال همین وقتا، چونان اسپندی بر آتش بودم، با هزار و یک دغدغه و نگرانی. تو این یک سال اما، سال ۲۰۱۸، تمام انرژی‌م رو گذاشتم روی ساختن. ساختن ساختن ساختن. به اندازه‌ی تمام سال‌های مفید زندگی‌م، کار کردم. شروع کردم یکی یکی، پرونده‌های نصفه‌نیمه رو بستن. روی زمین زندگی کردن. انتظارهای فضایی از خودم و اطرافیانم نداشتن. تمام اینا اما، در قدم اول تحت تاثیر حضور پولانسکی بود تو زندگی‌م. خونسردی و آرامش و واقعی‌بودنش، واقع‌گرا بودنش، و شیوه‌ی زندگی‌ش -ایت ایز وات ایت ایز- کم‌کم، عاقبت، روم اثر گذاشت. حالا بعد از یک سال، دارم می‌بینم پیامدهاشو. حالا بعد از سال‌ها، زندگی از همیشه آروم‌تر، دلپذیرتر، و واقعی‌تره.

۳. دوباره خانواده شدیم. اولین خونواده‌مون سه‌نفره بود، حالا چهارنفره. لذت‌بخش‌ترین قسمت زندگی‌م این تیکه‌ست. دو بار خانواده‌م رو جوری ترکوندم/از دست دادم، که فکر می‌کردم هرگز نتونم خرابی‌هایی که به بار آورده‌م رو درست کنم. این بار اما، برای بار دوم، بعد از تابستان نفرین‌شده‌ی دو سال پیش، دوباره می‌تونم ادعا کنم که خانواده‌ایم و خوانواده‌ی خوش‌حالی هم هستیم. این تصویر دقیقا تصویریه که همیشه بهش فکر می‌کردم، همیشه آرزوم بود داشته باشمش، اما اگه یکی همین وقتای پارسال این عکسا رو بهم نشون می‌داد، امکان نداشت باور کنم خونه ی منه، زندگی منه. که یعنی هنوز هم باور دارم هر کسی فقط و فقط خودشه که سرنوشت خودشو می‌تونه تغییر بده و بسازه. کاری که هزاربار هم بکنی، برای بار هزار و یکم به اندازه‌ی بار اول سخت و بعید به نظر میاد، اما شدنیه. اما می‌شه. من تونستم.

۴. مهم‌ترین درسی که زندگی به من آموخت، بسیار دیر و با شهریه‌ی بالا، اما امیدوارم هرگز فراموشش نکنم، این بود که معاشرینم رو با دقت انتخاب کنم. با هر کسی معاشرت نکنم. و هر کسی رو به دایره‌ی نزدیکانم راه ندم. چند بار پام سُر خورد دوباره داشتم میفتادم تو چاله‌ی معاشرت‌های ناسالم، که خوشبختانه علی‌رغم کمی تعلل و ندانم‌کاری، به خود آمده کانتکت‌های مورد نظر رو دیلیت کردم. بدجنسی‌های دور و بری‌ها را نهایتی نیست. لذا حذف آدم‌های مشکل‌دار/مشکل‌زا، و انتخاب آدم‌هایی با خُلق و روان و زندگی سالم، مهم‌ترین دست‌آورد امسالمه.

۵. مدیریت منابع و روابط انسانی، هنوز سخت‌ترین و سرنوشت‌سازترین بخش زندگی‌مه. مدام دارم بهینه‌ش می‌کنم. به همون نسبت، وقتی آدم‌هایی رو می‌بینم که تو روابط ناسالم روزمره، دارن مدام فرسوده می‌شن، سریع حال منجی بشریت بهم دست می‌ده و می‌خوام برم دست طرفو بگیرم از حوضی که توشه بیارمش بیرون، که همون حین به خودم میام که آیداجان، دو دیقه‌ست خودت از حوض اومدی بیرونا، جوگیر نشو فرزندم.

۶. کاوه لاجوردی داره یه کلاسی برگزار می‌کنه تو ایگرگ، به نام فلسفه‌ی اخلاق. اولین جلسه‌ی کلاسش، یه تلنگر طولانی یک‌هفته‌ای بهم وارد کرد. بعد از مدت‌ها، عمیقاً به فکر فرو برد منو. باعث شد از خودم فاصله بگیرم و به رفتارهام، به رفتارهای شخصی و اجتماعی‌م دقت کنم. چیزی که من همیشه کم داشته‌م در زندگی، تماشای آدم‌های کم‌عقده، ساده، باسواد، اصول‌گرا (اصول‌گرا به معنای آدمی که به یه سری اصول پابنده، اصولی که از قضا من هم قبولشون دارم) در متن زندگی واقعی، چیزی بود که من همیشه به عنوان الگو کم داشته‌م در زندگی. حالا، این روزها، وقتی دارم زندگی روزمره‌ی این آدم‌ها رو تماشا می‌کنم، بر اساس مسائلی که کاوه مطرح کرد تو کلاسش، دارم تو خرده‌رفتارهاشون دقیق می‌شم. باهاشون سر صحبت رو باز می‌کنم. گاهی حتا بحث می‌کنم، کاری که به شدت ازش گریزانم. و دارم اون آدم‌ها رو، کم‌کم، الگو قرار می‌دم. ازشون تأثیر می‌گیرم. از شیوه‌ی برخوردشون با مسائل زندگی لذت می‌برم. و هی هربار مدام یاد خودم میفتم که چه تمام سال‌های دور، پیچیده و سخت زندگی کرده‌م. چه توی غار خودم جهانی غیرواقعی ساخته بودم و فکر می‌کردم دنیا همین است که هست. در حالی که دنیا این نبود و کسی نبود هم، که دستمو بگیره بیارتم بیرون از غار، بهم بگه ببین، نترس، خبری نیست. حالا اما، تا بر حسب عادت قدیم، لیز می‌خورم تو غار، آدم‌هایی دارم که دستمو بگیرن بیارنم بیرون، برگردوننم رو زمین، مواجهم کنن با روی واقعی مسائل، روی ساده‌ی مسائل، روی ساده‌ی مسائلِ پیچیده. ازین بابت، خوش‌بخت‌ترینِ این سال‌هام. و قدردان‌ترین.
..
  



Friday, January 4, 2019

 حبوبات مغزمو مرتب کردم. همه رو نشستم جدا کردم هر کدومو ریختم تو بانکه‌ی خودش چیدم تو کابینت. کف زمینو جارو کردم تی کشیدم داشتم می‌رفتم بخوابم که یه بسته ماکارونی رشته‌ای پخش شد کف زمین.
..
  




The pale, cold light of the winter sunset did not beautify - it was like the light of truth itself.

Willa Cather

Labels:

..
  




خوابم. حالا نه که واقعاً خواب باشم، لکن تو تختم و چشام بسته‌ست و قصد هم ندارم بیدار شم فعلاً. از توی آشپزخونه صدای مرد میاد که داره با تلفن حرف می‌زنه. از توی آشپزخونه صدای ظرف شستن میاد. از توی آشپزخونه صدای کابینت و کتری میاد. خواب و بیدارم. از توی آشپزخونه بوی قهوه میاد. از توی آشپزخونه صدای ظرف و کابینت میاد و صدای خنده‌ی مرد و دخترک میاد و از توی آشپزخونه بوی املت میاد. لبخند می‌شینه رو صورتم. پتو رو می‌کشم رو سرم و با لبخند می‌رم تو بالش. خواب و بیدارم. از زیر پتو صدای مرد میاد که با ریش‌هاش کف پامو قلقلک می‌ده و می‌گه هانی، صبحانه.
..
  



Monday, December 31, 2018

لبو داشتیم تو یخچال. حوصله نداشتیم. فلذا تصمیم گرفتم شام، ماست و لبو بخورم. سه تا لبوی کوچیک خرد کردم تو کاسه و چند تا قاشق ماست ریختم روش، هم زدم تا بنفش شه، و آوردم با خودم پای کامپیوتر. ترکیب ماست و لبو منو صاف می‌بره به خونه‌ی قیطریه، کوچه‌ی روشنایی غربی، خاموشی‌های دوران جنگ، ماست و لبوهای معروف و خوشمزه‌ی مامان. ماست و لبو به شکل ابزورد، مستقیم و بی‌ربطی منو می‌بره به شب‌های خاموشی تو خونه‌ی قیطریه، و هیچ خاطره‌ی دیگه‌ای بهش وصل نیست؛ مطلقاً هیچ خاطره‌ی دیگه‌ای.
..
  




خانمِ «...»ِ عزیز،

چند روز پیش سر میز ناهار، حرف دست‌پخت شما شد. حرف دست‌پخت شما و ته‌چین‌های بی‌نظیرتان.
یاد آن ماه‌های کذایی افتادم، آن روزهای سختی که من نبودم، که دخترک مهمان شما بود. چه با آن ته‌چین‌ها و با آن مهربانی‌ها، قوت قلب و دل‌گرمی بزرگی بودید برای دخترک، برای من.
یادم می‌ماند همیشه، که چه بی آن که از نزدیک دیده باشم‌تان، خانواده بوده‌اید برای دخترکم، برای من.
دوست داشتم در این روزهای سرد، یادگاری کوچکی از من داشته باشید، به پاس محبت‌های بی‌منت‌تان در تمام روزهای سخت.

یادداشت رو نوشتم، گذاشتم تو پاکت، گذاشتم تو بسته‌ی هدیه‌ای که دخترک داشت می‌برد برای مامانِ دوستش، از طرف من. هنوز سختمه ازون ماجرا بنویسم. نامه رو اما گذاشتم این‌جا که یادم بمونه.
بعد از نوشتن این نامه، بعد از یادآوری اون دوران، انگار یکی تمام کابینت حبوبات مغزم رو زده ریخته پایین. مغزم پر از خرده‌شکسته‌های بانکه‌ی حبوباته و پر از عدس نخود ماش لوبیای قر و قاطی. حبوباتِ مغزم به هم ریخته و یه امشبو لااقل زمان می‌بره تا مرتب شه.
..
  



Saturday, December 29, 2018

منیزیوم
هنوز کارمان بصورت جدی شروع نشده. نوبت غواص‌هاست. می‌روند آن پایین و قرار است هم خط لوله را بازرسی کنند، برخی جاها را تمییز کنند و هم در نهایت کیسه‌های شناوری که نارنجی رنگند را وصل کنند به خط لوله. من هم هر از گاهی از سیلوستر که مسئول این ماجراهاست سوالی در مورد غواصی می‌پرسم تا حضورم روی کشتی موجه بنظر برسد. امروز هم بعد از جلسه‌ی صبحگاهی ازش چیزی پرسیدم. گمانم ازم خوشش می‌آید. هلندی‌ست اما سفید نیست. بدبخت‌هایی که مستعمره‌ی هلند بودند کیستند؟ اندونزی‌ها؟ بهرحال چهره‌اش سفید نیست اما به اندونزی هم نمی‌خورد. به آمریکای لاتین می‌خورد. قبلا خودش هم غواص بود و الآن شده سرپرست غواص‌ها. بعد از جلسه که ازش سوال کردم گفت ساعت یک بعد از ظهر برویم روی عرشه نشانت بدهم. متلکی هم انداخت؛ اینکه بد نیست هر ازگاهی تکانی بخورم و سری هم به بیرون بزنم. خندیدم و عجیب است، اما به دل نگرفتم. آستانه‌ی رنجیدنم از حرف‌های دیگران نزدیک به صفر است. آستانه‌ای وجود ندارد. از هر حرفی می‌رنجم. ظاهر خونسردم اینها را نشان نمی‌دهد. نقاب همیشگی‌ام. این رنجش‌های بی‌دلیل که بعضا بعد از چند روز بالکل فراموش‌شان می‌کنم کجایم دفن می‌شوند؟
نرنجیدنم کمی عجیب بود چون دیشب افتضاح خوابیدم و کل روز مگسی بودم. باد ناموافق دوباره شروع شده و هرازگاهی بوی اگزوز عظیم کشتی و گازوییل نیم‌سوز درز می‌کند داخل کابینم. سر قلبم سوزش می‌گیرد. می‌ترسم اعتراض کنم و بعد کابینم را عوض کنند و به دخمه‌ای بی‌پنجره منتقلم کنند. گاهی به این فکر می‌کنم که خفگی ریوی در اثر دود را می‌پسندم یا خفگی روانی بخاطر تنگناهراسی. انتخاب من که مشخص است: پنجره. مخصوصا در این منطقه‌ی بخصوص که اطراف‌مان همیشه تعدادی قایق‌های کوچک ماهیگیری می‌چرخند، پنجره داشتن و نگاه کردن به فعالیت «آدمهای آزاد» خیلی خوب است. تورها و ادوات‌شان را که از آب بیرون می‌یشند همیشه گله‌ای مرغ دریایی بهشان حمله می‌کنند. به هوای غذای مفت. حتی آن پرندگان با مغزی قدر عدس هم می‌فهمند که زحمت کشیدن انتخاب نیست، اجبار است و هرجا نیاز به زحمتِ شکار کردن نباشد دست از کار می‌کشند. واضح است که ناخنک زدن به صیدِ صیادان راحت‌تر است شکار ماهی‌ای زنده از لابلای امواج دریا. انگار گشادی خصیصه‌ی مشترک کل عالم انسان و حیوان است.
نهارِ کمی خوردم. سوپ پیاز و کمی غذای دریایی که برخلاف ظاهرش بدمزه بود. بعد از نهار خوشحال بودم. بعد از چندین و چند روز پرخوری (حالا دو هفته می‌شود که روی آبم) این سبکی بعد از نهار خیلی چسبید. پله‌ها را دو تا یکی «پرواز» می‌کردم. به بریج، به اتاق فرمان که رسیدم از خودم پرسیدم چرا بیشتر این کار را نمی‌کنم؟ ساعت یک هم با سیلوستر رفتیم و بقول خودش توری برایم گذاشت از عملیات غواصی. اتاقک‌ها دکمپرس را نشانم داد. مخازنی ترسناک که غواص وقتی از زیرِ آب برمی‌گردد باید مدتی توی آنها بماند تا دچار «مرض غواص» نشود، یعنی آرام آرام با محیط «هم‌فشار» شود. چیزیست که علتش تغییر فشار و حل شدن حباب‌های هوا در خون است، یا چیزی شبیه این. غواص‌های حرفه‌ای دستمزدهای نجومی دارند اما خب عوضش مرض غواص هم دارند، حبس در اتاقک دکمپرس هم دارند؛ مخزنی فلزی و تحت فشار که پنجره‌ای قدر کف دست دارد و دور تا دورش پیچ شده و کنارش هم چکشی آویزان است و کنارترش هم دستورالعملی نصب است: یک ضربه یعنی فشار بس است، دو ضربه یعنی حالم خوب است. حالِ من بعد از دیدن اتاقک و دستورالعملش اصلا خوب نبود. از سیلوستر پشت سر هم تشکر کردم و خواهش کردم جاهای دیگر را نشانم بدهد.
بعد از ظهر خوابم نبرد. پاهایم طبق معمول یخ کرده بودند و با اینکه زیر دو تا لحاف چپیده بودم گرم نمی‌شدند. آخر سر شاید دو دقیقه چرت زدم. شاید هم نه. چند صفحه از بودنبروک‌ها را خواندم. عجب رمان کهنه‌ای. احتمالا در هر شرایطی غیر از کشتی و دریا بودم دل به خواندنش نمی‌دادم. اما بعضا نکات جالبی هم دارد. زنی در کتاب هست که دوبار طلاق گرفته و بعد دخترش هم که ازدواج می‌کند ازدواجش زود به دیولاخ می‌خورد. جدا نمی‌شوند اما عوضش شوهرش زندانی می‌شود. بدبیاری. انگار طلاق و عدم توفیق در رابطه هم موروثی‌ست. بعضی‌ها اینطورند. با خودم فکر کردم من هم همینم. همین زنی که گفتم، بشدت مرا یاد زن‌دایی سابقم هم می‌اندازد. شیفته‌ی زندگی اعیانی‌ست. خرید مبل‌های چوب بلوط. پرده‌های حریر. قاشق چنگال نقره. پارکت کف. رب‌دوشامبرهای ابریشمی با حاشیه‌دوزی مخمل. تابلوهای رنگ روغن. حتی نوبت ازدواج دخترش که می‌شود انگار «خودش» می‌خواهد ازدواج کند، اینقدر خوشحال است و سر ذوق آمده از تجهیز خانه‌ی دخترش. بعد یادم افتاد من خودم موقع ازدواج خوشحال نبودم. بهرحال آدمیزادی که در قرن ۲۱ زندگی می‌کند کمی تیره‌تر دنیا را می‌بیند. اینطور نیست؟ شاید هم همین «خنثی» بودن دم ازدواج خودش قوی‌ترین علامت ممکن بود؛ چرا بهش بهایی ندادم؟ بعد هم به این فراموشی خزنده فکر کردم. به اینکه حتی درست یادم نیست چرا جدا شدیم. اما دعواهای زن‌دایی‌ام را یادم است. بامزه‌ترین‌شان که بنوعی حاصل شکاف اعیانی-کارگری بود مربوط به خرید میوه بود. زن‌دایی‌ام اصرار داشت که از «دست‌چینِ ظفر» میوه بخرند و دایی‌ام مشتری پر و پا قرص تره‌بار بود.
بعدش هم پاشدم و رفتم بریج. بخاطر نهار سبکم گرسنه‌ام بود. یک شیرچایی درست کردم. کلا اهل شیرچایی نیستم اما بخاطر نفرتم از چایی کیسه‌ای شیر اضافه می‌کنم تا حداقل از آن کدر بودن گهش دیده نشود. از لیوان یکبار مصرف خسته شده‌ام. هربار هم که می‌آیم دریا با خودم قرار می‌گذارم محض رضای خدا لیوانی «عادی» برای خودم بیاورم. یادم می‌رود. دو تا هم بیسکوییت هلندی برداشتم. چیز ترد و لذیذیست. تیره. با نوعی شیره درستش می‌کنند و یکی دو ساعتی گشنگی را دفع می‌کند.
نشستم سرِ خواندن و مرور گزارشی و نظر دادن. متنفرم از این کار. چون وقتی دریا هستم شرکت نباید گزارش بهم بدهد برای مرور و ریویو. اما آنها هم زرنگند و لابد فکر می‌کنند حالا که آنجاست و نسبتا سرش خلوت است این دو تا گونی اضافه را هم بارش کنیم. مضاف بر اینکه مهندسِ لوله‌ی مستقر در دفتر هم رفته مرخصی سال نو. کریسمس. لذا بار کاری مقررش سرریز کرده روی من. اینجا هم کمی حال و هوای کریسمس گرفته. درختهای کاج مصنوعی اینور و آنور علم کرده‌اند. با زلم زیمبوهای متعارفش. بعد از ورزش یک سلفی کج هم با درخت گرفتم. دودل بودم استوری بگذارم اینستا یا نه و آخرش هم نگذاشتم. بنظرم اگر دقیق می‌شدی سفاهتی رقیق ته چهره‌ام را می‌شد تشخیص داد، یا شاید هم بخاطر دود گازوییلی که شب قبلش تنفس کرده بودم این ریختی شده بودم؟ بهرحال بی‌خیالش شدم. گزارش را که خواندم چندتا کامنت رویش نوشتم. ایراداتی متعارف که پیشاپیش جوابش را خودم می‌دانم. چیزی در مورد ضرایب تمرکز تنش در آنالیز خستگی خط لوله پرسیدم. با لحن ثقیل و آکادمیک. خوشم می‌آید که اینطوری بنویسم. یعنی طور دیگری بلد نیستم انگلیسی بنویسم. نمی‌دانم احساس قدرت می‌کنم؟ یا اینجوری دوست دارم تحصیلاتم را به رخ بکشم، به رخ آن خواننده‌ی کامنتهایم که حتی نمی‌دانم کیست. شاید هم به رخ کشیدنی نیست. آدم با اینطور نوشتن مهر تاییدی می‌زند به زبان بلد نبودنش. تمام خاورمیانه‌ایها و چینی‌ها و هندی‌ها همینطوری انگلیسی می‌نویسند. این مرض مورد مشابهی هم دارد، باز هم بین ایرانی‌ها: نویسنده‌هایی که مغرضانه ثقیل می‌نویسند. متن ارگانیک نیست، آلی نیست. کلمات قلمبه سلمبه عین دشنه به چشم آدم فرو می‌روند.
بعد هم بدو بدو حاضر شدم که بروم ورزش. چون چند روزی بود که ورزش نکرده بودم و درست یا غلط باور کرده‌ام که روی آب باشم و ورزش نکنم می‌پوسم. شورت ورزشی رئال مادرید را پوشیدم. هنوز همین را می‌پوشم. شماره‌ی ۷، رونالدو. گمانم حتی کریستیانو رونالدو از باشگاه رفته. برادرم که رفت خارج این را از وسایلش غنیمت برداشتم. حالا ماههاست که رابطه‌ام با برادرم قطع شده اما این شورت رئال مادرید هنوز مانده. الآن دقیقاً آن جای به‌خصوص زندگی هستم که اشیا ماندگاری‌شان از آدمها بیشتر می‌شود. شاید هم جای به خصوصی نباشد، شاید صرفا من به این موضوع واقف شده‌ام. شاید هم دلیلش قطع رابطه‌های متعدد در این چند وقت اخیر است. با خواهرم، با برادرم و با یکی از دوستان قدیمی‌ام. گمانم آن توییت مسخره‌ی چند وقت پیشم که «عمر رفاقت هفت سال است» از همین‌جا آب می‌خورد. روان آدم عجب حجاب پوسیده‌ای دارد، یا حداقل وقتی بهش دقیق می‌شوی اینطور بنظر می‌رسد.
راستش ناراحت هم نیستم. انگار اینطوری راحتتر است. حالا که این رابطه‌ها تمام شده‌اند می‌فهمم هر کدامشان چقدر مضطربم می‌کردند. هر کدام بنوعی. خودم نبودم. آدم دیگری بودم. نقاب. پرسونا. چه می‌دانم. تلاش دائمی برای پا نگذاشتن روی خط قرمزهای آدمها و آخرش هم علی‌رغم اینهمه آسه آسه رفتن می‌بینی که شکایت دارند از دستت. عجیب است اما واقعی. عجیب هم نیست. سن که بالا می‌رود مشکلات خواهر-برادری قدر مشکلات زناشویی بزرگ می‌شوند. حتی بزرگتر. این را گمانم گاردین توی یکی از این مقاله‌های آبگوشتیِ لایف‌استایلش نوشته بود. بیراه هم نمی‌گوید. دور و برم کم آدم ندیده‌ام که با خواهر برادرهایشان مشکل دارند. وقتی یادم می‌افتد که بذر این مشکلات در کودکی پاشیده شده تعجبم کمتر هم می‌شود. خودِ مادرم و خواهر و برادرهایش یکی از همین اقوام مشکلدارند. تا همین الآن هنوز مشغول گرفتن پاچه‌ی همدیگرند. اگر مادرم زنده بود لابد هنوز باید وساطت می‌کرد بین اینها و آرامش‌شان می‌کرد و بعد در تقاص این اعصاب‌خردی از پسِ هر تلفنی می‌نشست روی کاناپه‌ی جلوی تلویزیون و تغار تغار گریه می‌کرد. سالی نمی‌گذرد که دوتایشان دعواهای وحشتناکی نداشته باشند. گاهی فکر می‌کردم ما هم اعقاب همین‌هاییم پس تعجبی نیست که اینطوری شده و قطع رابطه کرده‌ایم. اما خب کمی نگاه به دور و بر: ما بی‌شماریم. بعدش هم روزی می‌رسد که آدمها دوباره برمی‌گردند دور هم. این چیزها خود به خود اتفاق می‌افتند. زمان دارد. مثل میوه‌ای که رسیده و زمان چیدنش است؛ زودتر کال بود و دیرتر بشود هم می‌گندد یا کلاغ نوک می‌زند و تباهش می‌کند. موقع مقرر. هر چیزی موقع مقرر خودش را دارد (باشه پیرمرد حکیم).
روی کشتی چهره‌های آشنا هم می‌بینم. از دیدن‌شان خوشحال هم نمی‌شوم. یکیش همان بازرس ایمنی روسی که قبلا هم زیاد با هم بوده‌ایم. همسن من است و ریشی حنایی دارد و امسال ازدواج کرده. واضح است تا بوی پول شنیده تصمیمش را گرفته. همانی‌ست که توی آن یکی کشتی که بودیم در باشگاه مدام حرکات خارق‌العاده می‌زده. از داربستی خودش را می‌کشید بالا و در هوا قیچی می‌زد به همراه فریادی جانانه. نمایشی بی‌نقص از مردانگی و  سرزندگی. این سری هم از بخت بدم سر و کله‌اش پیدا شده. صورتش هم شکسته. همه‌مان شکسته‌تر شده‌ایم. مگر می‌شود شبها دود گازوییل تنفس کرد و نشکست؟ خود من با ترس و هراس می‌روم سراغ آینه.
حنایی نمی‌دانم چه شده که این سری مهربان شده. بعد از جلسه بدون اینکه صحبتی باهاش بکنم موبایلش را گرفت جلوی چشمم و خانه‌ای که دارد می‌سازد را نشانم داد. آدم اولش فک می‌کنه ۱۵۰ متر مربع کافیه ولی بعد هی جلو می‌ره می‌گه چرا یه دفتر کار نداشته باشم؟ چرا یه انبار اضافه نداشته باشم؟ و همین‌جوری یهو شده ۳۰۰ متر! لای جنگلهای جزیره‌ی «ساخالین» زمینی خریده و آنجا دارد می‌سازد. خانه‌ای دو طبقه با دیوارهایی سفید و سقفی شیبدار و نارنجی. با پنجره‌های کوچک. پنجره که نه، حفره. بهش تبریک گفتم. باورم نمی‌شد لازم دیده بی‌مقدمه شروع کند پز دادن. جوانتر که بودم قضاوت نمی‌کردم و سعی می‌کردم معنی این کارها را نفهمم. الآن خوب می‌فهمم. آن موقع هم می‌فهمیدم فقط نمی‌خواستم باور کنم آدمها در چنین مردابی دست و پا می‌زنند.
هر چه جلوتر می‌رویم دورقاب‌چین‌ها هم زیادتر می‌شوند. نفرات جانبی. شبیه خودم. بازرس‌هایی با عناوین مختلف. یکی جوشها را بررسی می‌کند، یکی دیگر پوشش روی جوشها را، آن یکی ایمنی، آن یکی بطور خاص مراقب غواص‌هاست. لشکری از اضافات. اینقدر زیادیم که جا برای نشستن همه‌مان نیست و در فضاهای عمومی کشتی لپتاپ‌مان را برپا می‌کنیم و اتراق می‌کنیم. قدیم‌ترها بازرسی نروژی بود که با هم صمیمی شده بودیم و برگشتنه هم با هم مرخص شدیم و پا به خشکی گذاشتیم. در ایستگاه قطار هم یک بطری آبجو مهمانم کردم که واقعا بعد از هفته‌های متوالیِ ادبارِ کشتی بهم چسبید. یادم است او با حالی زیرک می‌گفت که این شغل «شغل آسونیه». پس بنوعی ما قبیله‌ی بازرسان شبیه همان مرغ‌های دریایی هستیم که قایقی را نشان می‌کنند و به هوای دزدیدن ماهی کوچکی دورش می‌چرخند. حنایی ماهی‌هایش را دزدیده و حالا مجموع غنایمش را تبدیل کرده به آن خانه‌ی زندان‌گونه‌اش وسط جزیره‌ی ساخالین. گمانم از آن دیوانه‌های حسود و غیرتی‌ست که می‌ترسد چشم اغیار به زنِ خوشگلش بیفتد، وگرنه چرا وسط جنگل؟ چرا ساخالین؟ چرا با پنجره‌هایی که اینقدر به پنجره شبیه نیستند؟ اما عمیق‌تر که بشوی مغز ماها از مغز مرغ‌های دریایی که قدر عدس است هم کمتر کار می‌کند. الحاقیه‌ی من به گزاره‌ی بازرس نروژی این است: شغل آسانی‌ست اما جانِ آدم را می‌خورد. این را در تمام رگ و پی‌ام حس می‌کنم و شک ندارم با همین وضع ادامه بدهم سر ۴۰ سالگی به یکباره «فرو می‌نشینم». منطورم فروپاشی فیزیکی‌ست. شک ندارم میانگین سن آدمهایی که آفشور کار می‌کنند، فراساحل کار می‌کنند تفاوت معناداری با بقیه دارد. این سری یکی می‌گفت توی هلند بعد از ۵۵ سالگی نمی‌گذارند کار آفشور بکنی.
توی باشگاه هم معمولا خلوت و خالی‌ست اما امروز یک گولاخ انگلیسی هم بود. از اینهایی که نمی‌دانم مال کدام ده‌کوره‌ای هستند ولی همه‌شان عین همند. حجیم. کچل. چشمهای ریز. سرتاپا خالکوبی و عرق‌گیرهایی که می‌پوشند هم خوب این نقوش را نشان می‌دهد. سیگاری. حتی بعضی‌هایشان درست قبل ورزش سیگار را خاموش می‌کنند و یکی دوبار این بلا سر من هم آمده. با آن ته‌بوی تند سیگار می‌آیند توی باشگاه. اگر از بخت بدم بعد از تحرکی هوازی باشم، نفس نفس بزنم و ریه‌ام تهییج شده باشد آن‌وقت آن بو شبیه خنجری که به بصل‌انخاعم فرو برود کل اعصابم را به تشنج می‌اندازد. گاوند. وزنه‌های گنده‌ای هم می‌زنند. چندان به دستگاه عقیده ندارند. نوعی کلاسیسیسم در پرورش اندام: فقط وزنه. لهجه‌هایشان را ماها نمی‌فهمیم. گمانم خود انگلیسی‌ها هم نمی‌فهمند. طبقه‌ی کارگر انگلیسی. احتمالاً همین‌هایی که بدوبدو به «برگزیت» و خروج از اروپا رای داده‌اند. طبقه‌ای که بنظرم معادلش توی ایران وجود ندارد. همانهایی که تا پایشان به خشکی می‌رسد ظرف نیم ساعت ۵ لیوان گنده آبجو را خالی می‌کنند و حینش هم دو-سه تا آروغ از ته حلق‌شان می‌زنند. آهنگهای مخصوص خودشان را هم دارند. راکهای خیلی پاخورده. از این گروه‌هایی که جایی در دهه‌ی هفتاد یا هشتاد دفن شده‌اند. لدزپلین و اینها نه. خیلی ساده‌تر و محقرتر. لدزپلین مقابل چیزی که اینها گوش می‌دهند شونبرگ است.
این امروزی هم آشغالهای مشابهی گوش می‌داد. لابلایش هم ریمیکسی از باربی گرل گذاشت. با یک بلندگوی سفری که با خودش آورده بود توی باشگاه. سعی کردم به روی خودم نیاورم اما انگار نفرت در امواجی نامرئی از بدن آدمیزاد متصاعد می‌شود و هدف خودش را پیدا می‌کند. حالا هر چقدر هم که می‌خواهد قیافه‌ی فرستنده -یعنی من-خونسرد باشد. حتما همین‌طور است وگرنه دلیلی نداشت که ده دقیقه بعد از آمدن من آهنگش را قطع کند. من هم یک کم وزنه زدم و لابلایش کمی هم هوازی کار کردم. پروانه زدم. بعد شنا. پایم را قلاب دستگاهی ساده کردم و سه تا دور ۱۰تایی دراز و نشست رفتم. گمانم تا پسفردا عضلات شکمم درد کنند و منقبض باشند. بهرحال در سن من ورزش این عواقب را هم دارد. هر بار که می‌روم باشگاه تا دور روز بدنم درد می‌کند و کوفته است. البته دوایش را تازگی کشف کرده‌ام: قرص منیزیوم. اما یادم رفته قرص‌های منیزیوم‌ام را با خودم بیاورم دریا. کمی هم دل‌چرکینم از ماجرای قرص منیزیوم. اینقدر موثر است که باورم نمیشد. حتی اولین بار شبیه نوعی مخدر عضلانی عمل کرد. بعد از ورزشی مفصل که یک لیوان محلولش را خوردم به حالی افتاده بودم که درازکش فقط لبخند می‌زدم، در صلح با خودم و دنیا. فردایش هم کوچکترین ردی از آن انقباض‌های عضلانیِ دردناک نبود. همین شد که بددلم با این قرص. این همه سال من کوفتگی را تحمل کردم و کافی بوده از سرکوچه این قرص را بخرم اما نمی‌دانستم. بعد فکر کردم نکند مابقی امراضم هم که بنوعی «طبیعی» و «مقدر» در نظر می‌گیرمشان وضع مشابهی داشته باشند؟ حالا امراض به کنار. اصلا کل مشکلات در سطحی کلان‌تر. مثلا همان ترک رابطه‌هایی هم که گفتم، همان هم برایم اثرش مانند قرص منیزیوم بود. از پسِ ناپدید شدن دو سه تا از قلمبه‌های پراضطرابِ زندگی‌ام فراغ بالی تجربه کردم که قبلش حتی نمی‌دانستم چنین حالی وجود دارد. نکند گره‌های کور و شبه‌کور زندگی همگی به همین راحتی باز شوند و فقط قضیه منم که آن دانش بخصوص را ندارم، آن قلق بخصوص را بلد نیستم و عوضش دندانهایم را روی گره‌ها به هم می‌سایم؟ تصور چنین شرایطی ترسناک است و امیدوارم منیزیوم اولین و آخرین مرهم این‌چنینی باشد که از وجودش بی‌خبر بوده‌ام.

Labels:

..
  




از عصر که شنیدیم واو از چه پل‌های زندگی گذر کرده است بی‌خبر و بی‌صدا، بحث کردیم که رفاقت پس به چه است اگر در سختی و خوشی خبر از هم نداشته باشیم. مگر قرار نبود بگوییم‌ لعنت به فاصله و پای هر «یادواره‌ی حضور» چنان بنشینیم که انگار از آخرین یادواره نه چند سال که فقط چند روز گذشته است. پس کجا رفت آرمان‌های ما، چه شد عهد ما. پیرمرد سمج ساعت‌ها و تا شب حرف زد تا بالاخره حرفش را فهماند. که رفاقت به تجربه‌ی زیسته است، با هم زیسته. باقی جزئیات و فرعیات.
آلما هم اسم دل‌نشینی است.

Labels:

..
  



Tuesday, December 11, 2018


 رفته بودم سینما تا فیلم ستاره ای متولد می شود را ببینم. در دو ماه گذشته هر خروجی که هالیوود داشته، دیده ام. اگر هالیوود چیزی مثل سیاه مشق داشت، آن ها را هم می رفتم و میدیدم.
به زعم خودم، سینما هیچ وقت اولویت اول من نبوده است؛ "کتاب" بوده است. اما اینجا در سوئد بود که متوجه شدم سینما هم همانقدر به وجدم می آورد و رابطه ام با سینما خیلی عمیق است. حقیقتش این است که من "سینما" را دوست دارم. هر چه هم بشود به سینما بر میگردم. سینما لذت شخصی من است. روزها سرد و تاریک است و چاره ای جز سینما رفتن نیست و من این شخصا از این بیچارگی اذیت نمی شوم.
فکر میکنم که سینما در ایران احتمالا سرگرمی بسیار جدی بین بسیاری از افراد است. فکر میکنم چون "تنها" سرگرمی در دسترس است. تنها جایی که می شد رفت و سرگرم شد. ما به صورت کلاسیک در ایران، بار نمی رویم. ساحل نمیرویم. نمی رقصیم و فقط فیلم نگا میکنیم. ناخداگاه ما زیادی با سینما آمیخته می شویم. از طرفی چون مرزها بسته است، سینما دریچه ای است که ما با آن دنیا را می بینیم. سعی میکنیم مردم کشورهای دیگر را بشناسیم. با سینما، نیویورک و پاریس برویم.
اینجا، تنها سینما می روم. عادت تنها سینما رفتن را ایران هم داشتم. حقیقتش این است که جز با افراد خاصی نمی توانم فیلمی را ببینم. چون یکهو حوصله ام سر می رود و شروع میکنم بلند بلند نظر دادن. یا از فیلمی خوشم می آید که بقیه خوششان نمی آید و دوست ندارم توضیح بدهم که چرا فیلم را دوست داشته ام / نداشته ام. 
اوایل از این ترجیحم احساس عذاب وجدان داشتم. سینما رفتن فعالیت خیلی گروهیی به شمار می رود. مثل استخر رفتن. اما واقعیت این است که این دو کار کاملا فردی هستند. مثلا شما از طرف مقابلتان دست قرض نمیگیرید تا با دستان او شنا کنید. یا مثلا در فضای سینمای تاریک، کاملا "تنها" به پرده ی سینما نگاه میکنید، حتی اگر کسی کنار شما نشسته باشد. اما خب مثلا برای تنیس بازی کردن، نیاز به فرد دومی هست. یا چه میدانم، برای سکس. نمیخواهم بگویم با کسی سینما رفتن غلط است. اما ضرورت خاصی برای نفر دوم در این فعالیت خاص نیست.
اوایل که آمده بودم سوئد فکر میکردم که الان فرصت خوبی است تا با سینمای جهان بدون واسطه آشنا بشوم. واقعیتش فرصت خوبی نبود. سینمای جهان به اینجا می آید، اما مثلا فیلم ژاپنی زیرنویس سوئدی دارد. این مجموعه برای من، چیز قابل درکی نمی شود. 
هفته ی قبل ترش رفته بودم و "کولِت" را دیده بودم. دوست داشتم. موضوع جالبی داشت. تاکید خاصی روی هم جنس گرایی نداشت. تاکید خاصی روی آزادی زنان هم نداشت. اما همه این ها را داشت.
اما  "ستاره ای متولد می شود" را دوست نداشتم. اصلا فیلم بدی نبود ولی منظره ی "عشق عریان" حوصله ی من را سر می برد. فیلم دو ساعت و نیم حول یک عشق و یک اعتیاد میچرخید. آخرش هم چیزی تو مایه های  فیلم"لاو استوری" اتفاق افتاد. دور تا دورم دختران جوان سوئدی در دستمال فین های اشک آلود میکردند و من به ناخن هایم خیره شده بودم تا فیلم تمام شود.

برای من "عشق"، وقتی در هیچ بستر روزمره ی دیگری نباشد ؛ خیلی خسته کننده است. این طور عشق حتی واقعی نیست. خیلی مجرد است. طنزی ندارد. انگار افراد از صبح تا شب فقط درگیر عشقشان بوده اند و همه چیز حول آن چرخیده.
به هر حال گفتن ندارد... فیلم عاشقانه بود. توی سینما گوگل کردم تا ببینم فیلم چند دقیقه است و چند دقیقه اش باقی مانده. هر دقیقه با ساعتم چک میکردم که فقط یه ربع دیگر. فقط ده دیقه، فقط پنج دقیقه دیگر و تمام... پوف!
پاشدم و سریع کاپشنم را پوشیدم. فیلم داشت تیتراژ پایانی را پخش میکرد. کمی طول کشید تا کاپشنم را تنم کنم و وقتی سرم را بلند کردم به آخر تیتراژ رسیده بودیم. آنجا که آرم کمپانی تولید کننده را نشان میدهد.
در حد دو سه ثانیه مکث کردم و چشمهایم پر شد! چشم هایم انقدر سریع پر شد که ذهنم، حتی هنوز درک نکرده بود چه اتفاقی افتاده. چیزی از گذشته برگشته بود و در من نواخته شده بود. در حالی که خودم را جمع و جور میکردم با فاصله و به کندی داشتم می فهمیدم از چه چیزی برانگیخته شده ام:
من بار اولی بود که آرم " وارنر برادرز" را در سینما می دیدم. هزاران بار این آرم را در لپتاپم، در لپتاپ بقیه، با کیفیت پایین، روی دو دی وی دی، روی فلش، روی سی دی هایی که دست به دست می شد تا ما به دنیا وصل باشیم و دریچه ای به دنیا داشته باشیم و از جهان قطع نشویم؛ دیده بودم. این اولین باری بود که من بعد از بیست و نه سال زندگی، مثل مردم همه ی جهان داشتم فیلمی جهانی را مثل همه ی مردم نرمال دنیا روی پرده سینما میدیدم.

مگر مردم ما چه می خواستند؟ همین که مثل همه ی مردم عادی دنیا، بروند سینما و فیلم های عادی مردم عادی دنیا  را ببیند.

اگر عاشقانه ای باشد، برای  من داستان عشق مردمی است که سینما، دی وی دی، سی دی با فایلی با پسوند AVSEQ تنها دریچه ای بود که به دنیا وصلشان میکرد و آنها دو دستی همان دریچه را چسبیده بودند تا همان سوراخ کوچک را هم آجرکشی نکنند. خیلی هاشان عشقشان، در دانشگاه، حول دست به دست شدن همین فیلمها شکل گرفته بود.

Labels:

..
  



Saturday, December 8, 2018

من خدای حمل کردن خرده‌رازهای بیهوده‌ام، خدای به دوش کشیدن صلیب‌های شکسته؛ خدای پناه‌گرفتن پشت خاک‌ریزهای ریخته، خدای آویزان شدن به حبل‌المتین‌های پوسیده.
..
  



Friday, November 30, 2018

دارم روزهای میان‌سالی رو سپری می‌کنم. تو این دوران، توجهم بیش از هر چیزی به بدنم و تغییراتش جلب شده. بالا پایین شدن هورمون‌ها. پی‌ام‌اس‌های طولانی و پر درد. تحلیل رفتن قوای جسمی و خستگی‌های طولانی. ترس از ورزش نکردن. دردهای مزمن ، یکنواخت، و دائمی. بی‌حوصلگی و میل زیاد به خواب، بطالت، و هیچ کاری نکردن. حوصله‌ی آدم‌ها و معاشرت و بچه‌هام رو حتا ندارم. انگار بدنم از حالا رفته نشسته رو یکی از نیمکتای پارک لاله، در سکوت مطلق، داره به پرنده‌ها غذا می‌ده.
..
  




چه اتفاقی افتاد؟ چه بر سر آن ظرفیت و توانایی اتصال به کتاب‌ها و ادراک قابلیت‌هاشان آمد؟ برای جواب دادن به این سؤال، باید در گذشته‌ام دنبال تأثیری که کتاب‌ها بر من می‌گذاشتند بگردم و وقتی یادم می‌آید که با چه اشتیاقی سراغ هر چه که می‌شد خواند می‌رفتم و چطور یک بار کتاب غریبی مثل نایت‌وودِ جونا بارنز، مرا به سوت زدن از سر حیرت و شگفتی واداشت، به نظرم می‌آید که یکی از لوازم زندگی ادبی، حداقلی از اتصال و وابستگی رمانتیک به خود زندگی‌ست. ولی زندگی این روزها زیاد رمانتیک نیست. مطمئن نیستم هیچ‌وقت بوده باشد اما لااقل در گذشته و پیش از آن که رسانه‌ها با کم‌ارزش کردنِ مفهومِ خلوتِ شخصی، ذاتِ زندگی را دگرگون کنند، نیروی خیال نویسنده و پاسخِ خیال خواننده را حسی از امکان‌پذیریِ واقعی، شکل می‌داد و می‌پروراند. از آن‌جا که جهانِ بیرون، فاصله‌ی بیشتری با فرد عادی داشت، به خانه آوردنش نیازمند پرشِ بلندِ خیال بود و وقتی خیال از میان کاغذ و حروف چاپی می‌گذشت، آدم تکانه‌ی هنر را احساس می‌کرد؛ همان نیرویی که می‌توانست شکل زندگی را تغییر دهد.

حالا این انتظارات ما هستند که تغییر شکل داده‌اند. آن‌چه قبلاً وقیح یا کفرآمیز تلقی می‌شد (بنابراین چون به خاطر کفرآمیز بودن از گقتمان و تجربه‌ی روزمره بیرون رانده می‌شد، تقدس هم پیدا می‌کرد) حالا مصرانه علنی می‌شود؛ ما خیلی طبیعی و بدیهی انتظار داریم چیزهایی را که قبلاً در تنهایی می‌خواندیم، در جمع تماشا کنیم. کارهایی که در خلوت می‌کنیم انگار صرفاً مقدمه‌ و پیش‌درآمدی‌ست بر آن‌چه در جمع، پرده از آن برمی‌افتد. آنا کارنینای امروز، خودش را جلوی قطار نمی‌اندازد بلکه همراه ورونسکی، قصه‌ی غم‌بارش را پیش دکتر فیل یا مجری دیگری در یک برنامه‌ی تلویزیونی می‌برد و بعد از این‌که هیت‌کلیف و کتی تکلیف اختلاف نظرهایشان را در مجلات زرد معلوم کردند، آشتی می‌کنند و به طرف نزدیک‌ترین کلوپ مرکز شهر راه می‌افتند.

فقط روزهایی که می‌نویسم --- آرتور کریستال

Labels:

..
  




زمانی می‌رسد که آدم از رمان‌ها بزرگ‌تر می‌شود و آن‌ها را پشت سر می‌گذارد؛ لااقل از آن جهت که کلمات، دیگر ژرفاهای تازه ‌ای را درباره‌ی یک تجربه‌ی زیسته، بر آدم عیان نمی‌کنند.

فقط روزهایی که می‌نویسم --- آرتور کریستال

Labels:

..
  




شده اون آدمی که همیشه دلم می‌خواست بچه‌ها به عنوان پدر داشته باشن. می‌بینم حال خوش بچه‌ها رو وقتی با مرد نشسته‌ن سر میز غذا، وقتی به هر دلیلی می‌خوان باهاش معاشرت کنن، وقتی سر هر موضوعی نظرشو می‌پرسن، وقتی مشورت‌های کاری‌شونو میارن پیش اون، وقتی ته دل‌شون دارن روش حساب می‌کنن.

اولین باره در زندگی‌م، که این‌همه خیالم راحته.
..
  




از روزی که با همیم، یک سال گذشته. از روزی که با همیم، تو این یک سالِ گذشته، هیچ روزی نبوده که دلم بخواد با هم نباشیم. تقریباً تمام روزهای سال رو با هم گذروندیم و حالا مطمئنم مَرد، شبیه‌ترین آدمه به من.
..
  




نویسنده و روسپی هر دو بین خودشان و لحظات مشخصی از زندگی فاصله می‌اندازند تا حرفه‌شان را پیش ببرند؛ هر دو خودشان را از تجربه می‌کَنَند تا دیگران را از آن آگاه‌تر کنند.

فقط روزهایی که می‌نویسم --- آرتور کریستال

Labels:

..
  



Wednesday, November 21, 2018

هیچ‌کس دوست ندارد غم را مزه‌مزه کند، خوشی و حلوا را چرا

صبح، قبل ازین‌که بلند شوم بروم دوش بگیرم یک برش از آن کیک سیب و دارچین جادویی -سلام مرجان- بخورم با یک فنجان چای، گرمکن‌ خاکستری‌ام را بپوشم با کتانی‌های سبز و خاکستری، بروم ورزش، به عادت هر روز، هر روز از هر ماهِ سال، نیوز-بلر را -سلام دوباره- باز کردم به وبلاگ‌خوانی. دیدم خانم شین وبلاگش را آپدیت کرده. پستش را خواندم. چند وبلاگ دیگر را هم خواندم. دوباره پست خانم شین را خواندم. جمع کردم پا شدم دوش گرفتم یک برش از آن کیک جادویی سیب و دارچین بریدم برای خودم با یک فنجان چای، نشستم روی کاناپه‌ی نارنجی و خیره شدم به پنجره‌های تمام قد روبروم. به حیاط پاییزی و نور قشنگی که پهن شده بود روی زمین. دست به کتاب روی میز نزدم. به موبایلم هم. عصبانی بودم. چای می‌نوشیدم و خیره شده بودم به منظره‌ی پرنور پاییزی روبروم و عصبانی بودم. ورزش که رفتم، حین تمام حرکت‌ها و کشش‌ها، باز هم عصبانی بودم. مدام کسی داشت توی سرم حرف می‌زد. مدام کسی داشت قصه‌ی مادری که دخترش را ترک کرده می‌نوشت. مادرهایی که بچه‌هاشان را ترک می‌کنند، تمام مادری‌شان را باید از بیخ و بن برید انداخت دور؟

یاد تمام روزهای گذشته افتادم. روزهای تلخی که حالا دیگر به سختی به یاد می‌آرم‌شان. اما جایی، کنج دفتری وسط پست‌های وبلاگی جایی، رد پاشان هست. می‌دانم که هست. روزهایی که آن‌قدر تلخ‌اند آن‌قدر دورند که نمی‌خواهم بگردم دنبال‌شان. که اصلا دلم می‌خواهد تمام آن روزها و آن دفترها و آن هزار وبلاگ مخفی را بسوزانم به جای تمام‌شان با عصبانیت بنویسم حق ندارید مادر بودن مادری که کودکش را، فرزندش را گذاشته و رفته را ببرید زیر علامت سوال. دلم می‌خواهد برای بار هزارم بنویسم اگر یک چیز و فقط یک چیز از سینمای اصغر فرهادی یاد گرفته باشیم، این بوده که آدم‌ها را این‌همه ساده و کلیشه، قضاوت نکنیم. آدم‌ها، غم‌ها را چال می‌کنند کنج دلی، کمدی، دفتری وبلاگی جایی، و خوشی‌های نازک و ترد و شکننده‌شان را، ولو اندک، می‌گذارند روی میز، می‌گذارند سر طاقچه، می‌گذارند جلوی چشم. عیار مادرها، عیار «مادری» به ماندن به پای فرزند نیست. به ماندن نیست. گاهی رفتن، از هزار بار ماندن سخت‌تر است. آدم اما می‌رود که روانش را و روان‌ فرزندانش را نجات دهد. یا ندهد اصلا حتا. کی گفته مادرها باید قهرمان باشند و زورو باشند و سوپر هیروهای فداکار زندگی فرزندان‌شان باشند تا بشود بهشان گفت «مادر». کی می‌تواند بگوید مادری که رفتن را انتخاب می‌کند، مادرتر است یا نیست؟ جسورتر نیست یا شجاع‌تر؟ کی سوختن و ساختن شد محک «مادر خوب». کی خوشی کردن و زندگی شخصی خود را داشتن شد کفر ابلیس برای مقام «شامخ» مادری. هاه. مقام شامخ مادری. هنوز هیچ‌کس نیست که «مادری» را از دست خودش، از دست مادرها، از دست زن‌ها، از دست آدم‌ها نجات دهد. کسی نیست که بنویسد مادر، قبل از مادر بودن آدم بوده. کسی نمی‌نویسد از تمام اس‌ام‌اس‌ها و ایمیل‌هایی که من و دخترک و پسرکم رد و بدل کردیم بعد از ترک خانه، بعد ازین‌که من در را بستم پشت سرم آمدم بیرون و یک کوه غم را سال‌ها با خودم حمل کردم توی قلبم، توی تنم، کشاندمش با خودم همه‌جا. کسی تعریف نمی‌کند اگر من آن تصمیم را نگرفته بودم، اگر مانده بودم، اگر نزده بودم بیرون، اگر زندگی‌ خودم را نکرده بودم اگر زندگی خودم را نساخته بودم اگر رها نکرده بودم که بتوانم دوباره بایستم و بسازم، حالا، امروز، به جای این دو جفت چشم درشت سرخوش براق، صورت‌هایی زرد و نگاه‌هایی بی‌رمق توی اینستاگرامم می‌درخشید لابد. کجا خوشی‌نگاری شد رذیلت؟ برای کی باید توضیح داد که چه‌ بهایی پرداخته‌ایم ما، من و دخترک و پسرک، تا بشود من بنشینم این‌جا، امروز، روبروی این پنجره‌های پرنور تمام‌قد. به کجا باید شکایت کنم از تمام حرف و حدیث‌ها و کنایه‌هایی که تمام این سال‌ها، زنان دور و برم، از مادر و خاله و عمه گرفته تا خانم شین، نثارم کرده‌اند. «مادرِ بد». مادری که نمانده، مادری نکرده، رفته دنبال زندگی خودش. حالا که برگشته، حق ندارد بگوید «بدون دخترم هرگز». کی اجازه می‌دهد خط‌کش دست بگیرید و کپشن‌های آدم‌ها را با متر و معیار خودتان بسنجید. اینستاگرام، ثبتِ لحظه، نقل به مضمون، ناقض ناخوشی نیست. ناقض تمام درها و بیماری‌ها و کدورت‌ها و زشتی‌ها و شلختگی‌ها نیست. ایسنتاگرام اما، ثبت لحظه‌ای در لخظه، خیلی وقت‌ها می‌شود دفتر خاطرات. از تمام لحظه‌های کوچک و قشنگی که ساخته‌ایم. که داریم. از حالا به بعد قیمتش را هم بنویسیم پایش؟

آن سال سیاه، در را که بستم، از خانه که زدم بیرون، دنیا روی سرم آوار شد. دنیا روی سرم آوار شده بود و دنیا را روی سر دختر و پسرم آوار کرده بودم. کی بود که بیاید دستم را بگیرد بگوید نترس، تو تنها مادری نیستی که در را بسته‌ای زده‌ای بیرون. کی آمد بگوید نترس، دنیا تمام نمی‌شود. آن روز، آن روز و تمام  روزهای بعدش، دنبای برای من و برای ما تمام شده بود. اما همین دنیای مجازی، همین خرده لحظه‌های خوش زندگی، ولو اندک، ولو گذرا، کم‌کم آرامم کرد. کم‌کم یادم داد بایستم و بگذارم بچه‌ها تماشایم کنند. بچه‌ها ایستادنم را و زندگی کردنم را و خندیدنم را ببینند. هنوز کامنت‌های پست‌های ایسنتاگرامم را یادم مانده، حرف‌هایی که مامان می‌زد، چند رهگذر غریبه که بعدها فهمیدم غریبه نبودند، و دیگران را. که بچه‌ها را رها کرده‌ای رفته‌ای، عکس از خوش‌گذرانی‌ هم می‌گذاری. آن و ناله‌های مخصوص مامان. لعن و نفرین‌هایش. خسته شدنش و لایک خالی زدنش. همه را یادم مانده. بچه‌ها اما یاد گرفتند زندگی کنند. یاد گرفتند می‌شود دوباره از وسط ویرانه‌ها، کم‌کم شروع کرد به ساختن. هزار سال از مادر بودن من  گذشته و به اندازه‌ی هزار سال درشت شنیده‌ام بابت «مادر»ی که بوده‌ام. حالا اما، حالا که همه‌چیز گذشته، که همه‌چیز را دوباره و چندباره، تنهایی، سه‌تایی، با چنگ و دندان ساخته‌ایم و تسلیم مادرهای کلیشه‌ی عادت‌هامان نشده‌ایم، کسی نمی‌آید مدال افتخار بدهد بهمان. هنوز مامان می‌گوید «من واقعا نمی‌دونم چه جوری شانس آورد بچه‌هات این‌قدر خوب بار اومدن». شانس؟ هنوز نمی‌فهمم کسی را که پست می‌نویسد درباره‌ی زنی که «هر کاری دلش می‌خواسته کرده» و حالا چطور به خودش حق می‌دهد کپشن مادرانه بنویسد. هاه. یکی بیاید ما زن‌ها را از دست ما زن‌ها نجات بدهد.
..
  



Tuesday, November 20, 2018

مرد با خودش صلح و آرامش آورده به خانه‌ام. به زندگی‌ام.
..
  



Wednesday, November 14, 2018


پنج روز تمام است که یکنواخت باران می‌بارد. یکنواخت یعنی نه شدتش کم و زیاد می‌شود و نه رنگ خاکستری ابرها عوض می‌شود و نه هیچ چیز دیگر. درست انگار یکی نوار کاست خالی را گذاشته تو ضبط که تا ابد بخواند. همه جا خیس است و کم مانده دست و پای همه‌ی مردم شهر از فرط رطوبت جوانه بزند. صبح‌ها از جایی که ماشینم را پارک می‌کنم تا برسم سر کار، باید هفت دقیقه پیاده‌روی کنم. همین هفت دقیقه، از باران که مثل شلاق می‌زند تو صورتم، متنفر می‌شوم. اما وقتی می‌رسم به اتاق کارم و چای می‌ریزم و کنار پنجره‌ی طبقه‌ی یازدهم، بغل بخاری می‌ایستم، باران را دوست دارم. با این‌که باران، همان باران است. یکنواخت و پیوسته درست مثل یک نوار کاست خالی که تا ابد پخش می‌شود. تماشای آدم‌هایی که از این بالا فقط دایره‌ی چترشان دیده می‌شود، لذت‌بخش است. هزار چتر سرگردان و خیس که از این ور به آن ور می‌دوند. عصرها دوباره ورق بر‌می‌گردد. هفت دقیقه پیاده‌رویِ توام با تنفر. تا برسم به ماشین. بخاری ماشین را که روشن کنم، همه‌ی نفرت آب می‌شود. لذت تماشای باران از پشت پنجره‌ی ‌ماشین. باران همان باران است لامصب. فقط مهم این است که از کجا دارم نگاهش می‌کنم. این داستان برای من محدود به باران نیست. مثلا همین حس را نسبت به رئیسم هم دارم. موقع تحویل پروژه دوستش ندارم. (نمی‌گویم متنفرم. شاید یک روزی این‌جا را خواند و گوگل برایش ترجمه کرد). اما وقتی که با هم می‌رویم رستوران، ازش خوشم می‌آید. چون همیشه پول غذا را او حساب می‌کند. این ماجرا برای برف و آفتاب و زامیاد آبی و امام‌موسی‌کاظم و ناتاشا و بوئینگ و کروات و هزار چیز دیگر صادق است. و این من را می‌ترساند. یعنی هیچ چیزی را مستقل دوست ندارم. من سوار یک آونگ، بین عشق و نفرت در نوسانم. بسته به شرایط. بسته به فضا. بسته به این‌که از کجا به هرچیز نگاه می‌کنم. یا این‌که درونم جهنم است یا بهشت. این ماجرا ترسناک است و من هیچ‌وقت نمی‌توانم به احساساتم اعتماد کنم. به تداوم آن‌ها.

Labels:

..
  



Tuesday, November 13, 2018

یک صندلی
یک درخت
یک کوه
یک صخره
مقداری آسمان و قدری آفتاب و کمی ابر

صندلی‌م رو «صندلی» صدا می‌کنم. با صندلی صدا کردنش، اون رو از یه صندلی ساده بودن می‌کشم بیرون و تبدیلش می‌کنم به یه اسم خاص. باقی صندلی‌ها رو با اسم اشاره نام می‌برم، این یکی اما اسمش «صندلی»ه. صندلی‌م همین کناره، کنار دستم. یه وقتایی که خسته می‌شم از وایستادن، می‌شینم روش، یه وقتایی دستمو می‌ذارم رو پشتی‌ش و بهش تکیه می‌دم، یه وقتایی پایین پاش می‌شینم رو زمین چای و پای زردآلوی هانس می‌خورم، یه وقتایی‌ام می‌رم می‌شینم رو کاناپه بزرگه، روبروش، صرفا، بی‌که کاری به کار هم داشته باشیم. از وقتی صندلی اومده تو زندگی‌م، اخلاقم بهتر شده. آروم گرفته‌م. دیگه همه‌ش سایت‌ها و پیج‌های مختلف رو دنبال صندلی بالا و پایین نمی‌کنم. دیگه هر جا می‌رم چشمم دنبال صندلی نیست. صندلی‌م یه صندلی مناسبه. استایل‌شو دوست دارم. کمرمو اذیت نمی‌کنه. به دکور خونه‌م میاد. ترکیب رنگ پارچه‌ش هم دقیقا همونیه که دلم می‌خواست. میم می‌پرسه مبل نمی‌خری دیگه؟ می‌گم نه، خوبم الان. مبل لازم ندارم. میم می‌گه چه عجیب. می‌گم اوهوم.

صندلی صندلیه. صندلی کفش نیست که واسه هر موقعیتی یه مدل مخصوص بخوای استفاده کنی. تازه کفش هم که باشی، هزار جور کفش هم که داشته باشی، یکی‌شونه که از همه راحت‌تره. یکی‌شونه که وقتی می‌خوای بری سفر، وقتی یه عالمه قراره تو راه و تو فرودگاه و تو هواپیمه و در حال راه رفتن باشی، بهش فکر می‌کنی و انتخابش می‌کنی برای همراه بودن. برای همراه بودنِ طولانی باهاش، راحت بودن، سبک بودن، مَچ بودن؛ دیگه صندلی که جای خود داره.
..
  




پرونده‌هامو بستم. جز یکی، باقی پرونده‌هامو بستم و احساس مثبت بودن و موفقیت می‌کنم. حالا فقط باید کار کنم، کار کنم، کار کنم، و چند روزی برم سفر.
..
  




سی اُمِ فروردین ِ سه سال قبل... 

سی اُمِ فروردین ِ سه سال قبل به سلوچ گفتم بریم قهوه بخوریم. محل کارش نزدیک کافه موسیقی بود. قرار شد همونجا همدیگه رو ببینیم. فکر می کنم وقتی مشغولِ پارک کردن ماشین بودم دیدمش. قبل از اون سی فروردین بعید می دونم ده بار همدیگه رو دیده بودیم. اون روز اما من دنبال آدمی مثل سلوچ می گشتم. کسی که من رو نمی شناسه اما اونقدر می شناسه که بدونه چرا چهارماهه موندم توی تهران و دور خودم می چرخم. وقتی نشستیم واقعا نمیدونستم چطوری براش این دعوت ناگهانی به قهوه رو توضیح بدم. مشخص بود که هم اون گیج شده هم من. نشسته بودیم توی حیاط موزه ی موسیقی که دورش رو نمی دونم چرا نایلون کشیده بودن و اونورمون یک جماعتی از خانم های چادری با بچه و منتهای صدا می خوردن و می بلعیدن و هردومون از این سر و صدا اذیت بودیم. من فکر می کنم که همون اول گفتم که می دونم این دعوت عجیب بود اما واقعیت اینه که چون خیلی همدیگه رو نمی شناسیم تنها کسی هستی که الان می تونم باهاش صحبت کنم.

صبحش با مامان رفته بودیم بانک مسکن شعبه ی ولیعصر. مقداری کارهای زمانبر داشتیم و در همون حین من شروع کرده بودم پرسیدنِ چند سوال از بابک در مورد اینکه آیا مضحک نیست که بچه های اول تبدیل به پروژه ی پایلوتِ خانواده می شن؟ چون خودش هم بچه ی اول خونواده ست کمی غر زدیم و خندیدیم و وسطش فاصله افتاد. من و مامان برگشتیم خونه و قرار شد من پلو بگذارم درحالیکه صحبت من و بابک رسیده بود به اندازه ی مذهبی بودن ِ مردم لهستان. بهش تعدادی آمار دادم از اینکه چنددرصد خودشون رو کاتولیک می دونن و چه رفتارهایی دیده م و بدین ترتیب مقدار زیادی هم به لهستان غر زدم و تمام.

حوالی ساعت چهار عصر بابک توی هنگ آوت نوشته بود که دوستم داره. با کش و قوس زیادی نوشته بود. من هم نوشته بودم که باید بزنم بیرون و هوا بخورم. همین ها رو به سلوچ گفتم. اول کمی توضیح دادم که بابک کیه. یادمه ازم تعدادی سوال پرسید و بعد یک سوال بود که همیشه به یادم میمونه. پرسید بابک توی ذهن تو چه شکلیه؟ گفتم شبیه یک درخت تنومنده.

دوماه طول کشید تا من از ایران برسم به ورشو و بعد تصمیم گرفته بودم قبل از هر تصمیمی بابک رو ببینم و بشینیم رو در رو حرف بزنیم. توی اون دوماه طوری زندگی کرده بودم که برای خودم هم خیلی مشخص نبود که ممکنه چی بشه. یک ماه توی تهران توی روزنامه کار کردم. یک ماه هم سفر کردم و حتی برای ادامه ی کار تراپی رفتم روسیه دوره ببینم. توی اون دو ماه که برای بابک جوابی نداشتم گاهی شد که کلافه بشه و تصور کنه که این کش اومدن ِ تعلیق من معنای بخصوصی داره. تنها معنایی داشت این بود که جایی از زندگیم متوقف شده بودم و دلم می خواست با تمام حواس و توانم بهش نگاه کنم و یک بار براش تصمیم بگیرم.

همه ی اینها قشنگه. خیلی دوست داشتنی و برای من شبیه به چیزی ست که توی ذهنم از عشق داشتم و هیچوقت هم میسر نشده بود. در واقع هیچوقت حس نکرده بودم که تمام و یکسره عاشق شده باشم. برای من این داستان اونقدر دوست داشتنیه که هنوز شلواری که باهاش وارد بوداپست شدم یادآورِ لحظه ایه که از ترانزیت فرودگاه ِ بوداپست خارج شدم و بابک رو دیدم. اواخر ماه ژوئن بود. ساعت دوازده ظهر از خونه ی توی ورشو تاکسی گرفتم و با تمام چیزایی که می تونستم بار کنم راهی فرودگاه شدم. توی فرودگاه ساندویچ و قهوه خوردم و متوجه شدم روی آی پادم یک موزیک هست: شاهرخ! برای همین تمام طول پرواز یکی دو ساعته روی لوپ شاهرخ چرخیدم.

باقیش ساده بود. پیاده شدم و اندازه ی میدون ونک تا سر حقانی توی باند فرودگاه پیاده رفتم که خب نوش جونم بود لابد چون پرواز ارزون خریده بودم. یکراست رسیدم به چرخ های بار و یک یورو دادم به دستگاه که بهم یک چرخ بده. با مقداری بدبختی چمدون های هم وزن خودم رو انداختم روی چرخ و دیدم که ای بابا، در خروجی ده قدم باهام فاصله داره! کمی ترسیدم. برگشتم عقب. در واقع به همراه چرخ چمدون هام دور بزرگی زدم و پیچیدم توی دستشویی فرودگاه. بی دلیل مقداری جیش کردم و بعد هم ماتیکی که زده بودم رو کمی خوردم. دیگه چاره ای نداشتم. چرخ رو هل دادم ،وسط تعدادی چرخ و آدم دیگه از در رد شدیم و قبل از اینکه بابک رو ببینم پام خورد به چرخ یک خانم دیگه. بعد دیدم وایساده نزدیک یک
ستون دست به سینه و کمی هم اخم داره. خیلی نزدیک هم بود. اینقدر که ناچار شدم همونجا وایسم تا خودش بغلم کنه.

بابک رو زمستون قبلش برای اولین بار در ورشو دیده بودم. اون بار وقتی دیدمش احساس کردم شاید دوست جدیدی پیدا کرده م. به نظرم دُرُشت و کمی خشن بود. وقتی هم داشت می رفت باهاش رفتم پایین دم تاکسی و اونجا هم که بغلم کرد کمی له شدم. جلوی در ورودی فرودگاه بوداپست نشستیم روی یک نیمکت و سیگار کشیدیم. من از دیدن آفتاب و صدها تاکسی زرد که مثل قوطی کبریت جلوم ردیف شده بودند خوشحال شده بودم ولی واقعا کمی گیج و بسیار خسته و کمی هم مریض بودم. فکر میکنم ازم پرسید که با اتوبوس بریم یا با تاکسی و من گفتم اتوبوس. بعد از یک اتوبوس سواری نسبتا طولانی که حومه ی بوداپست بود سوار مترو شدیم. وقتی از آسانسور ایستگاه مترو بالا اومدیم رسیده بودیم یکی از مرکزی ترین مناطق بوداپست که مجاور خونه ی بابک بود. از آسانسور که بیرون زدیم من سرم رو گرفتم بالا و برای اولین بار بوداپست رو تماشا کردم. پل سبز رو می دیدم روی دانوب و پشت سرش هم تپه های سبز و پر از درخت زیر نور آفتاب ظهر برق می زدن. همون لحظه دوستش داشتم. شهررو. خیلی گرسنه بودم و واقعا بیش از دو هفته بود که یک وعده غذای درست هم نخورده بودم. وقتی چمدون هارو گذاشتیم قرار شد که اول بریم یک چیزی از محل کارش برداره. بهم گفت که آب گرمکن خونه خراب شده و خلاصه ماجرای حموم کمی مالیده! قبلش هم پرسیده بود که ترتیب اتاق رو بهم بزنه یا همونطور که هست بمونه. من نمی دونستم ترتیب اتاق چطوریه. حدس می زدم مشکل و سوالش اینه که تخت هارو چکار کنه. گفتم که هرجوری هستند دست نزنه. دوست داشتم زندگی ش رو همونطور که هست ببینم. نمیخواستم چیزی رو تغییر بده. فرصت کمی داشتم برای اینکه خودش و زندگی ش رو تماشا کنم. باید آخرش جوابی برای هردومون می داشتم.

اونطور که یادمه رفتیم خونه وسایل من رو گذاشتیم. من سرما خورده بودم و چند روز آخر در روسیه و لهستان هیچ درست و حسابی غذا نخورده بودم. بهم یک شیشه شراب نشون داد و گفت که حدس زده شاید شراب دوست داشته باشم. خیلی دوست داشتم. پرسید که گرسنه م؟ گفتم خیلی و دلم هم همبرگر می خواست. من کنارش فکر می کردم خیلی کوچولو و ناتوانم. بیشتر از هرچیزی هم محو تماشای ساختمون ها و خونه های زیبا و متنوعِ بوداپست بودم. یهو بهم گفت دستت رو بده. دستم رو بالا آوردم. محکم گرفت و من دلم فشرده شد. دیدم که از اینهمه اطمینانش به حس و حالش خوشحال و دلگرم شدم. رفتیم نشستیم خوشمزه ترین همبرگر زندگی م رو خوردیم. من نتونستم تموم کنم. خیلی حرف نمی زدم. ازم پرسید ناراحتی؟ گفتم یک مقدار آره. سوال بیشتری نکرد. می دونست چرا ناراحتم. من هم دیگه دوست نداشتم در مورد نگرانی ها و ناامیدی م صحبت کنم.

اون شب خیلی خوب و زیاد خوابیدم. یک بار توی خواب از سرفه های خودم بیدار شدم. فرداش توی قابلمه و کتری آب گرم کردیم و حموم گرفتیم.

جوابم هم که معلومه چی بود.

Labels:

..
  



Saturday, November 3, 2018

بعد از ۲۸ سال، خواب بابابزرگ رو دیدم. خوابه این‌قدر عجیب و خوب بود که هنوز تو ذهنم مونده. تو خواب با خودم فکر کرده بودم یعنی تمام این مدت بابابزرگ زنده بوده و کسی به من نگفته؟ به قدری خیالم راحت شده بود و یه هو آروم گرفته بودم از فهمیدن این‌که بابابزرگ زنده‌ست، که هنوز که هنوزه تحت تأثیرشم.
..
  



Saturday, October 27, 2018

مهر اومده، هوا خنک شده، و یه کوه پشتمه. یه کوه واقعی که دلم بهش قرصه و باهاش هیچی سخت نیست، باهاش همه‌چی شدنیه. آقای یونیورس شخصی‌مه.
..
  




با میم داشتیم حرف می‌زدیم. داشتیم ازین سرسره‌ای که توش افتادیم حرف می‌زدیم. از تمام این دوییدن‌ها و وقت نداشتن‌ها و بی‌وقفه کار کردن‌ها. ازین‌که یه شوخی کوچیک چه یه‌هو جدی شد و چه شد مرکز زندگی‌مون و چه روز به روز داره بزرگ‌تر می‌شه و چه روز به روز دوست‌ترش داریم.
..
  




سید، فیت‌ترین آدمیه که می‌تونستم باهاش باشم، می‌تونم باهاش باشم.
هر بار بعد از هر قرار، هر جلسه، هر مهمونی، هر با هم غذا درست کردنی، هر با هم خوابیدنی، بعد از هی با هم زندگی کردن زیر یک سقف، دارم مطمئن‌تر و مطمئن‌تر می‌شم.
..
  



Wednesday, October 17, 2018

روح و روان و تن و بدنم آرومه، خوش‌حاله، و عاشقه.
..
  






یک هفته‌ای می‌شود که در کوچه‌مان مشغول ساختمان‌سازی هستند. صدای ماشین‌ها و جوشکاری و بالا و پایین بردن مصالح و خالی‌کردن شاخه‌های آهن همراه با سروصداهای انسانی امانم را بریده است. امروز صبح که با این صداها همراه با صدای خواندن یکی از بناها بیدار شدم به این فکر کردم که چطور می‌شود همه‌ی این صداها را نوشت. بعد یاد رمان نویی‌ها افتادم و مخصوصا آلن روب-گری‌یه و استفاده‌ی او از حضور اشیاء در کارهایش که در اغلب مواقع بر چیزی دلالت ندارند جز خودشان.


یک دَینی خواننده فارسی‌زبان به گردن «منوچهر بدیعی» دارد، جدا از ترجمه‌های نابش از بعضی کتاب‌ها و حتا آن ترجمه‌ی چاپ نشده‌اش از «اولیس» جویس. این‌جا منظورم تلاش و انتخاب و ترجمه‌ی آثار رمان‌ نویی‌هاست. از ترجمه‌ی «جاده‌ی فلاندر» گرفته تا آثار آلن روب-گری‌یه.  مخصوصا کتاب «آری و نه به رمان نو»؛ که هر چه خواندن رمان‌های این نویسندگان با دشواری و گاه خستگی و ملال همراه است، خواندن این کتاب جذابیت نداشته‌ی همه‌ی آن‌ها را جبران می‌کند.


خواندن کتابچه‌ی «قهوه‌جوش روی میز است» نوشته‌ی «پیر دو بوادِفر» که ترجمه‌ی کامل آن در کتاب آمده امروزم را ساخت. آن‌جا خطاب به روب-گریه‌ می‌نویسد که چطور بعد از جنگ جهانی دوم که فرانسه در اشغال نظامی آلمان هیتلری بود و رمان می‌خواست دوباره جان بگیرد بلکه سلین دیگری پیدا شود او اعلام حضور می‌کند و همه‌ی ویژگی‌های رمان سنتی را زیر پا می‌گذارد و در کتاب‌هایش سعی می‌کند نوعی رفتار را بدون دخالت روان‌شناسی توصیف کند. که البته همه‌ی این‌ها را زیر سر «رولان بارت» می‌داند و از آن به «کودتای رولان بارت» یاد می‌کند؛ و روب-‌گریه را متهم می‌کند که بعد از خواندن مقالات بارت سعی کرده طبق آموخته‌هایش از او رمان بنویسد.


در آخر کتابچه‌اش روب‌-گریه را خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید:
خواندن رمان‌های تو مانند حصبه گرفتن است که به قول «ماک ماهون» هر کس گرفت می‌میرد یا تا آخر عمر ابله می‌ماند.

Labels:

..
  



Thursday, October 11, 2018

هر چی بچه‌ها بزرگ‌تر شده‌ن، عذاب وجدانم کمتر شده. دارم بزرگ شدن‌شون رو تماشا می‌کنم، با دور و بری‌هاشون مقایسه‌شون می‌کنم و «بالاخره» احساس می‌کنم مامان مفیدی بوده‌م براشون. لااقل به زعم خودم. سختی‌های سال‌های پیش، از هر سه‌تامون آدم‌های مستقلی ساخته. این مستقل بودن مهم‌ترین دستاوردیه که با اعتماد به نفس کردیتش رو به خودم می‌دم.

همیشه دلم می‌خواست یه مامان داشته باشم مث خودم. دارم می ‌بینم که زندگی بچه‌هام، در مقایسه با هم سن و سال‌هاشون چه‌قدر سالم‌تر و خوش‌حال‌تره. چه آدمای کم‌عقده‌ای‌ان و من، و ارتباط‌مون چه زبونزد تمام دوستاشونه.

بعد از هزار سال نشستن رو صندلی «مادر بد»، دارم به این نتیجه می‌رسم که اون‌قدرها هم مامان بدی نبوده‌م.
..
  




هم‌زیستی

سید برایم نامه می‌نویسد. سید هر شب برایم نامه می‌نویسد و از در و دیوار حرف می‌زند. بی‌که منتظر پاسخی از من بماند، فردا شب یک ایمیل دیگر می‌فرستد برایم، پس‌فردا شب هم، شب بعد از آن هم. سید، مرا به ایمیل‌هایش معتاد کرده. انگار هر شب می‌نشینم پشت مونیتور، یک اپیزود ده دقیقه‌ای از زندگی‌اش را تماشا می‌کنم بلند می‌شوم می‌روم پی کارم.

گاهی جواب ایمیل‌هایش را می‌دهم. اغلب اوقات نه. یعنی ایمیل‌هایش اصولا جواب دادنی نیست. دارد برایم حرف می‌زند. دارم گوش می‌دهم. می‌داند نشسته‌ام آن طرف اتاق و دارم گوش می‌دهم. همین برایش کافی‌ست. همین‌ها برایمان کافی‌ست.

گاهی، بعضی وقت‌ها، یکی دو شب که ایمیلی از سید دریافت نمی‌کنم، نگران می‌شوم. همین‌جوری که گوشی به دست دارم این‌باکس‌م را چک می‌کنم نگران می‌شوم. نگران که نه. سؤال در سرم می‌چرخد که «کجایی». یکی دو شب بعد، پیدایش می‌شود، توی این‌باکس، می‌نویسد دو روز گذشته را توی قایق سپری کرده، روی دریای سیاه، یا می‌گوید با دوستانش رفته بوده کوهنوردی، و آن بالا، به جز اکسیژن و عظمت و سکوت، به هیچ چیز دیگری دسترسی نداشته. گاهی هم زودتر، دیشب مثلا، خبر می‌دهد دارد می‌رود سفر و سه چهار روزی اینترنت نخواهد داشت، وقتی برگردد اما جبران می‌کند.

سید هیچ‌وقت عکس نمی‌فرستد. عکس‌هایش را برایم می‌نویسد. هر شب ده دقیقه می‌نشینم پشت مونیتور، ایمیل‌ش را می‌خوانم و اپیزودهای زندگی‌اش را تماشا می‌کنم.
..
  




«هر آن‌چه سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود.»

Labels:

..
  



Monday, October 8, 2018

امید به زندگی‌م که کاهش پیدا می‌کنه، یا آشپزی می‌کنم، یا گلدون می‌خرم، یا فرش.
امروز فرش خریدم.
..
  




صبحا چشممو که باز می‌کنم، تا غلت‌زدن‌ها و کش اومدن‌هام تو تخت تموم شه و بخوام پا شم از جام، اوقاتم تو گوشی رو به کل توی NewsBlur سپری می‌کنم به وبلاگ‌خونی. آیین مورد علاقه‌ی روزانه‌م. امروز اما، نیوزبلر رو که باز کردم، دیدم تمام سابسکریپشن‌هام پریده. رفتم میل‌باکس‌م رو چک کردم و دیدم بله، اکانت پریمیوم‌ام اکسپایرد شده و دیگه به جز ۶۰تا، هیچ فیدی رو بهم نشون نمی‌ده:|

انگار لذت صبحانه‌خوردن رو گرفته باشن ازم، یکی از مهم‌ترین لذت‌های اوقات بی‌حوصلگی و باحوصلگی‌م اکسپایرد شده فلذا از امروز اوقاتی که در  بیمارستان و در ترافیک و در حال انواع انتظار سپری می‌کنم، از قبل هم پرملال‌تر می‌شه.
..
  




مامانم بیمارستان بستریه، لذا منم به عنوان همراه، بیمارستانم. جوی که تو فضای بخش موج می‌زنه، مث یه مه چسبنده می‌شینه رو تن آدم، رو تنِ روح و روان آدم، و تا مدت‌ها مسخ می‌کنه آدمو. فضا سنگینه و ساکنه و پر از ملاله و تو رو مسخ می‌کنه و سنگین می‌کنه و ساکن می‌کنه و ملول. آدم‌ها رو می‌بینم که چه منفعلن. منفعل نه در برابر بیماری، که در برابر اتفاقای زندگی‌شون، که منجر شده به بیماری. آدمای منفعل و مستأصل رو می‌بینم و پر از خشم می‌شم در مواجهه با این‌همه انفعال و استیصال و دلم می‌خواد داد بزنم سرشون که پاشین افسار زندگی‌هاتونو از دست بقیه در بیارین. دلم می‌خ.اد بفرستم‌شون کلاس آگاهی حقوق زنان، آگاهی حقوق بدیهی انسان. ولی چنین کلاس‌هایی وجود نداره و من نمی‌تونم به تنهایی ناجی فلان بخش فلان بیمارستان باشم و بعد یاد گذشته‌ی خودم میفتم و فکر می‌کنم اگه یکی مث خودم رو داشتم که تو اون سال‌ها این چیزا رو بهم می‌گفت، این چیزا رو بهم یاد می‌داد چه همه ممکن بود الان یه آدم دیگه باشم با یه سرگذشت و یه سرنوشت دیگه.

میام خونه و دوش می‌گیرم. مه اما از تنم کنده نمی‌شه. پنجره‌ها رو باز می‌کنم جوراب پشمی باز می‌کنم می‌رم زیر پتو. و سریال می‌بینم. کنده می‌شم از دنیای واقعی و سریال می‌بینم سریال می‌بینم سریال می‌بینم.
..
  



Tuesday, October 2, 2018

اومدم خونه دیدم حال توالت یه جوریه. سطل توالت افتاده بود کف زمین، درش افتاده بود نیم‌متر دورتر از خودش. حوله‌ی دست‌شویی هم به جای این‌که آویزون باشه، افتاده بود رو‌ شیرِ روشویی. انگار سطل و حوله با هم دعواشون شده باشه، سطله درشو برداشته پرت کرده طرف حوله، حوله جاخالی داده پریده رو شیرِ روشویی، تا سطله بیاد به خودش بجنبه من سر رسیده باشم و جفتشون در همون وضعیت فریز شده باشن.
..
  





روزای شلوغی‌ان این روزا، شلوغ و تلخ. تقریباً همه‌ش یا در راه بیمارستانم یا توی بیمارستان. خودم مریض نیستم، اما «همراه»ِ بیمارم و همراه بیمار بودن گاهی از مریض بودن سخت‌تر می‌شه، مثل الان.
شبا اما وقتی میام بیرون، دوباره زندگی روزمره مث یه دوش آب پرفشار خیسم می‌کنه و خلأ و سکون سهمگین بیمارستان رو کم‌رنگ می‌کنه تا فردا صبح، تا دوباره فردا.

دلم می‌خواد یه ماه برم تو اون هتل‌آپارتمان همیشگی‌مون تو نیشانتاشی؛ استانبول. صبحا بیدار شم لباس ورزش بپوشم برم پارک خیابون پایینی بدوئم، برگردم بالا دوش بگیرم لباس عوض کنم کتاب دفترمو بردارم برم «مادو»ی نیشانتاشی، تو آفتاب خنک پاییز، تو پیاده‌رو، به خوردن یکی از خوشمزه‌ترین و مفصل‌ترین صبحانه‌های مورد علاقه‌م، سپس چای سفارش بدم و ساعت‌ها رو به خیابون، زیر آفتاب دلچسب پاییزی، کتاب بخونم و یادداشت بنویسم. 

بیمارستان، مث یه‌ سطل چسب مایع، چسبیده به تمام مغز و روحم.
..
  



Monday, October 1, 2018


لیمونوف رمان پانصد صفحه‌ای‌ست. لیمونوف روسی‌ست. کتاب نیست، آدم است. آدم روسی. لیمونوف- کتاب، تاریخ روسیه است. قصه لیمونوف قصه روسیه است. از وقتی که بیست میلیون در مقابل نازی‌ها جان دادند تا وقتی که استالین جان بیست میلیون را گرفت. امانوئل کارِر نویسنده رمان، فرانسوی‌ست.  مادرش متخصص روسیه است. او را که بچه کوچک بوده گذاشته و رفته به آسیای میانه که آن‌وقت زمان بچه‌گی امانوئل اتحاد جماهیر شوروی بوده و با عکس‌هایی بازگشته. بعدها امانوئل به لیمونوف، تقریبا در صفحه آخر کتاب می‌گوید که به  آسیای میانه  نرفته است اما عکس‌هایش را دیده است. وقتی‌ست که امانوئل از اختتام رمان خود راضی نیست. در واقع از ختم قهرمانش. قهرمانش تنها و بی‌کس است. می‌خواهد که قهرمانش در اوج خاتمه پیدا کند. به قله ختم شود.

چنین می‌شود که از او در صفحه آخر کتاب می‌پرسد: می‌خواهید در این خانه پیر شوید، ادوارد؟ قهرمانانه مانند تورگه‌نیف؟
آن‌وقت است که لیمونوف  می‌پرسد:  آیا آسیای میانه را می‌شناسد؟
امانوئل پاسخ می‌دهد که نه، هرگز نرفته‌ام. اما خیلی زود عکس‌هایی دیده‌ام از آنجا، که مادرم بعد از سفری درازبا خود آورد. وقتی مرا به امان پدرم رها کرد و پدرم با نوازشی ناشیانه تروخشکم کرد- در آن زمان پدرها بلد نبودند، هنوز عادت نکرده بودند. عکس‌ها باعث خواب و خیال من شدند. برایم صورت دوردست مطلق را ریختند.

ادوارد لیمونوف می‌گوید:‌ در آسیای میانه است که حالش خوش است. در شهرهایی مثل سمرقند و بارنائول. شهرهایی لهیده زیر خورشید. غبارآلود، کند، خشن. در سایه مسجدها، زیر دیوارهای بلند، کنگره‌دار، گدایاهایی هستند. گروه‌هایی از گدایان. پیرمردانی رنجور، سوخته، بی‌دندان، اغلب بی‌چشم. قبایی پوشیده و دستاری سیاه و چرک، برابرشان، تکه مخملی گذاشته و منتظرند که شاهی‌ای پرتشان کنی و وقتی پرتشان می‌کنی، شکر نمی‌کنند.
نمی‌دانیم زندگی‌شان چه بوده، می‌دانیم که به گورهایی گم‌نام ختم خواهند شد. سن و سال ندارند، مالی ندارند اگر هم زمانی داشته‌اند، به زحمت اگر نامی برایشان باقی مانده. همه بندها را رها کرده‌اند. ژنده‌پوشان. سلطانند.

امانوئل کارر راضی به نظر می‌آید. 

من با کتاب‌های داستایوفسکی زیاد زاری کرده‌ام. می‌گویند داستایوفسکی همین را می‌خواسته. اشک رحمت است.
در این کتاب دو جا بغض کردم. اینجا و جایی دیگر وقتی کارِر نطقی یا نوشته‌ای از پوتین را آورده است. آخر ماجراییم. جایی که لیمونوف قهرمان ما به مخالفت با پوتین درآمده. بعد از چند سال از زندان آزاد شده.  و هر روز بازداشت می‌شود. هر روز تظاهرات می‌کند.

کارر می‌گوید پوتین همان را که روس‌ها می‌خواهند بشنوند تکرار می‌کند: ما حق نداریم به صدو پنجاه میلیون آدم بگوییم که هفتاد سال از زندگی‌شان، زندگی پدرانشان و پدربزگ‌هاشان، همه آنچه باور داشتند، برای آنچه جنگیدند و ایثار کردند، حتی هوایی که نفس کشیدند، همه، گهی بیش نبوده. کمونیسم چیزهای وحشتناکی انجام داده، قبول، اما نازیسم نبوده. این معادل‌سازی روشن‌فکران غربی ننگ‌آور است. کمونیسم چیزی بزرگ بوده، قهرمانانه، زیبا، چیزی که به آدم باور داشته و به او عزت نفس می‌داده. معصوم بوده،  و در دنیای بی‌رحمی که جانشینش شده، هر کس آن را با کودکی‌اش یکی می‌داند و با هر چه که به زاری می‌نشاند وقتی کودکی‌تان رجوع می‌کند و به شما چنگ می‌اندازد.

امانوئل کارر از بهترین نویسندگان فرانسوی‌ست. لیمونوف شاعر و نویسنده و ماجراجوی روسی‌ست. ناسیونالیست است. همراه الکساندر دوگین حزب ناسیونال بلشویک را تأسیس می‌کند. که دیری نمی‌پاید. کارر در رمان از الکساندر دوگین چهره‌ای ترسو و تن‌پرور عرضه می‌کند. نقطه مقابل لیمونوف که جان را در دست دارد. تا  ببازد. ملاقات لیمونوف و  الکساندر دوگین اجتناب‌ناپذیر است و جدایی‌شان. امانوئل می‌گوید که متون دوگین سرد است. انتزاعی‌ست. مانند اغلب متون دست‌راستی‌های اروپایی- راست‌گرایان افراطی. لیمونوف، قصه‌ها و شعرها و کتاب‌هایش از زندگی می‌آید از جان و از خون و از زخم.  و از بغض. از داستایوفسکی بیرون می‌زند. دوگین در نهایت در دفتری می‌نشیند که کرملین پولش را می‌دهد. لیمونوف به زندان می‌افتد. کنار زندانیان عادی. خودش را از آنها می‌داند.

لیمونوف قبل از فروپاشی شوروی به ایالات متحده می‌رود کتاب چاپ می‌کند. در سرما و گرسنگی. در پاریس مدتی معروف می‌شود. سال‌های هشتاد است. فقیر است. با زنان زیبایی عشق می‌ورزد. زنانی روسی. ترکش می‌کنند. بعد از پانزده سال به روسیه بازمی‌گردد. دوران گورباچف و التسین است. در جنگ بالکان به صرب‌ها کمک می‌کند. از چشم غربیان می‌افتد. به روسیه باز می‌گردد. دوران الیگارشی‌ست و مستی‌های التسین و خماری وحقارت. التسین دارایی روسیه را به حراج می‌گذارد، نفت و گاز را.  پوتین سرمی‌رسد.

Labels:

..
  





این دومین مواجهه‌ی من با مرگِ خودخواسته‌ی یک آدم نزدیک است. این یکی از یک جهت تلخ‌تر است: با آدمِ امیدوار و خوش‌بینی طرفیم که می‌خواست تدریجی یک کاری بکند، سال‌ها بود یک گوشه‌ی خودش تأثیری کوچک می‌گذاشت، و حالا زده به سیم آخر. حتا اگر زنده هم بماند، این‌که همچین آدم مقاومی، در ادامه‌ی مقاومتش، دارد خودش را فدا می‌کند، برای من ناامیدکننده است. چند روز پیش به فرید می‌گفتم فرهاد از آن شمع‌های توی تاریکی است، و اگر برود، اگر همین چند شمعِ روشن مانده هم خاموش شوند، ما باید خودمان شمعِ خودمان باشیم. من از جهانِ تاریک‌تر از الآن می‌ترسم، چشم‌هایم به همین تاریکی الآن هم تازگی عادت کرده.

Labels:

..
  



Tuesday, September 25, 2018


مشکل حقوق زنان در مملکت ما این است که زنان خودشان هیچ وقت ضرورت گرفتن حقوقی را احساس نکرده‌اند. همیشه یک شاهی رییس جمهوری چیزی پیدا شده که گفته زنان باید این جور یا آن جور باشند و اغلب زنان هم تبعیت کرده‌اند. تبعیت کردن هم اساسا یک ویژگی ایرانی است و زن و مرد ندارد. عرب بیاید می‌گوییم باشه هر چی تو میگی، مغول بیاید می‌گوییم باشه هر چی تو میگی، روس بیاید همین طور انگلیس بیاید همین طور، میرپنج بیاید، آخوند بیاید، آمریکا بیاید همین طور.
اولین زنانی که از ایران رفتند اروپا و فمینیسم و برابری را یاد گرفتند قجرزادگانی بودند که به دنبال بهتر کردن زندگی شخصی خودشان بودند. مطالبی هم نوشتند و کارهایی هم کردند. اما پیش از آنکه بیشتر زنان ایران باسواد بشوند که بتوانند آن مطالب را بخوانند، ناگهان شاه سوییس درس خوانده‌ی مملکت آمد یک بیانیه خواند و سند رقیت زنان را پاره کرد. من نمی‌دانم رقیتی بود یا نبود. اما اولین کسی که باید بندگی را بفهمد خود آدم است و خودش باید بند آن را پاره کند. فقط تجربه‌ی زندگی نسل خودم و نسل مادرم و نسل مادربزرگم نشان می‌دهد که رقیت مادربزرگم کمتر بود. رعیت زاده‌ای بود بی امکانات که چند خشکسالی و بعد هم تقسیم ارایض و تصادف او را به شهر کشانده بود ولی بار بخش مهمی از اقتصاد خانه را با کارهای سنتی به دوش می‌کشید و همین موضوع باعث می‌شد شاه خانه‌اش باشد. اعتماد به نفس بالایی داشت و با اینکه بی سواد بود می‌توانست حرفش را بزند بی آنکه از کوره در برود و خودش را بدنام کند. نسل مادرم برده‌ی سرمایه‌داری بود. از کله‌ی سحر تا بوق سگ به کار در کارخانه مشغول بود و شب هم به امور منزل. من از او هم بدتر. مادرم حداقل به استخدام رسمی و بیمه‌ی مادام‌العمرش دلخوش بود و من به همین پروژه‌های در بهترین حالت یک ساله. نه اعتماد به نفس دارم و نه می‌توانم حرفم را بدون از کوره در رفتن بزنم.
سال 85 احمدی نژاد در نامه‌ای به علی آبادی خواستار حضور زنان در ورزشگاه شد. یک عده از این آخوندهای مصلحت طلب مثل صافی گلپایگانی گفتند حرام است و مفسده دارد و اینها. همین جماعتی که الان سینه جر می‌دهند که چرا نمی گذارید بریم استادیوم آن وقت سینه جر می دادند که حالا که احمدی نژاد می‌خواهد حق را بهمان بدهد اصلا نمی‌خواهیمش. شبیه همین را وقتی که وزیر زن هم معرفی کرد گفتند. این است که در میان این فعالان سیاسی و اجتماعی ما اصلا حق مطرح نیست. و از سیاست ورزی هم فقط پیروی از یک جریان را بلدند. قائم به خود نیستند. تنها به دنبال منفعت خود هستند. منفعت فردی و نهایتا طبقاتی. یک مشت قجر زاده‌ی برج عاج نشین که در حرف‌ها و مهمانی‌هایشان فقط دارند زنان (هر زن دیگری که شازده زاده‌ی خارج رفته‌ی زعفرانیه نشین فمینیست نباشد) را مسخره می‌کنند و اسم خودشان را می‌گذارند فمینیست. فمینیست‌هایی که 300 یا 400 سکه اتیکت قیمت آلت تناسلی‌شان است و از آن طرف داد و فریاد می‌کنند که مهریه چرا محدود شده و حق طلاق را هم بگیرید، نصف اموال را هم بگیرید، نفقه را هم که باید بدهد. کدام حق؟ کدام برابری؟
اگر یک روز 5000 نفر زن بلند شوند برای تماشای یک مسابقه بروند استادیوم کسی می‌تواند جلودارشان باشد؟ دولت؟ پلیس؟ آخوند؟ با پرچم میزبان بروند داخل و بعد جاگیر که شدند پرچم بزرگ ایران را ببرند روی سرشان. پلیس می‌تواند بازی را به هم بریزد؟ فدراسیون می‌تواند جلوی ورود زن میزبان را بگیرد؟ اصلا مساله‌ی رفتن زنان به استادیوم این است که طبق آماری که من دارم که طبعاً محدودیت‌های طبقاتی و اجتماعی من آن را محدود می‌کند، اغلب زن‌ها از فوتبال متنفرند. بیشترین درگیری بیشتر زنانی که می شناسم (و خوشبختانه به دلیل زیستی که داشته‌ام زنان زیادی را می‌شناسم) با مردهای خانه‌شان سر همین فوتبال است. فوتبال در ساعت‌های عصر برابر است با بی‌توجهی به امور زن و فرزندان موجود در خانه و فوتبال در ساعت‌های شب برابر است با ندیدن سریال. و اصلا بد صداترین آدم‌های عالم این جواد خیابانی هپروتی و عادل فردوسی پور نیم زبونی و مزدک میرزایی بچه خوشکل هستند که بیس چاری صدایشان توی سر زن خانه است که مدام مشغول کار دیگری است و فقظ صدای گزارش کردن اساتید را تحمل می‌کند. تقصیر خودشان نیست. نمی‌توانند نسبتی با محسن مسلمان که خوب می‌دود یا خوب نمی‌دود یا سید جلال حسینی که بچه‌ی با اخلاقی است و یا مسعود شجاعی که طرفدار حضور زنان در ورزشگاه است برقرار کنند. همین خود من جام جهانی قبلی رفتم یک تلوزیون خریدم که دل اطرافیان فوتبال پرستم را به دست بیاورم. اگر ایرانی‌ها نرفته بودند اینستاگرام مسی را به گه بکشند من الان اصلا یادم نبود که ایران با آرژانتین بازی کرد و نتیجه چه شد و قس علی هذا. یا مثلا به مادر من بگویی استادیوم آزاد شده بیا بریم تماشا می‌پرسد پسرهایم توی بازی هستند یا نه؟
این است که فکر می‌کنم قدم اول برای بردن زنان به ورزشگاه این است که زنان بدانند که ورزش چقدر خوب است. هفته‌ای یک ساعت پیاده روی به قصد پیاده روی، نه پیاده روی در شنبه بازار و بازار طلا فروش‌ها، چقدر برای سلامت آدم خوب است. افسردگی را درمان می‌کند. مهم‌ترینش همین است که افسردگی‌ها درمان بشوند.

Labels:

..
  






بی‌خوابی‌ام برگشته و ناچار پناه برده‌ام به قرص. معمولن دو هفته طول می‌کشد. از علائم تغییر فصل. این‌بار گویا قرص‌ها تاثیری ندارند. تا مرز جنون پیش می‌روم. عجیب این‌که یک طرف سرم چنان سنگین می‌شود انگار تکه سنگی را داخل جمجمه‌ام داشته باشم. دست و پاهایم و رگ‌ها درد می‌کنند. در مرز بین خواب و بیداری اسیر می‌شوم. درد از همه طرف، چه جسمی چه روحی فشار می‌آورد. از شدت و نوع ناشناخته‌ی درد می‌ترسم. از درون، چون فضایی خالی که بتن‌ریزی شده باشد، بسته می‌شوم. امعاء و احشای درونی‌ام منقبض می‌شوند. روی تخت بند نمی‌شوم. به این می‌ماند سال‌ها زیر فشار و عذاب کارهای طاقت‌فرسای جسمی بوده باشم. متوجه‌ی به‌خواب‌رفتن‌ام نمی‌شوم. خوابْ مثل سقوط در چاهی عمیق و بی‌ته است. چاهی نه‌چندان عریض که موقع پایین‌رفتن تن و جسم‌ام را زخمی می‌کند. در همان یکی دو ساعتی که می‌خوابم خواب سال‌های دور را می‌بینم. خواب آن‌هایی که یا فراموش‌شان کرده‌ام، یا سال‌هاست از هم بی‌خبریم. مثل این‌که به گذشته‌ام حساب پس می‌دهم. وقت بیداری تن و روحم در آرامش نیست. عضلاتم درد می‌کنند، انگار چاهی را که به وقت خواب در آن سقوط می‌کنم با دست‌های خودم کنده باشم.


بی‌خوابی می‌تواند شکلی از جنون باشد. (بلانشو: افرادی که بد می‌خوابند کم و بیش گناهکار به‌نظر می‌رسند.) تلاش برای رسیدن به قلمرو خواب به پیاده‌روی و بعد دویدن می‌ماند. خستگی مفرط. فلج عضلانی. دیشب هر کاری کردم خوابم نبرد. دو قرص بالا انداختم. روشنایی صبح را دیدم و از «روز» ترسیدم. انگار «دیروز» را کامل سپری نکرده باشم. تکرار شده‌، مسموم و بیمارِ ایام در روزی تاریخ مصرف گذشته دست و پا می‌زنم. تغییر فصل‌ها روح و روانم را به‌هم می‌ریزد. یک آدم دیگر می‌شوم. یا کسی دیگر من می‌شود. کنار نمی‌آیم با خودم. تن‌ام گنگ می‌شود و به‌جایش نمی‌آورم. بی‌خوابی‌ام یکی از علایم آن است. دیشب سپیده که زد پتو را کنار زدم . نشستم روی تخت. به خواب التماس کردم که بیاید. لحظه‌ی وقوع خواب را به یاد ندارم. با صدای شُر شُر آب بیدار شدم. ساعت نُه بود و همه جا ساکت. اتاق بوی شب می‌داد.


والت ویتمن در یکی از شعرهایش می‌گوید: «هر کس که می‌خوابد زیباست.» وقتی به فیگورهای خوابیده‌ی «فرانسیس بیکن» نگاه می‌کنم، می‌بینم این زیبایی بیشتر حقیر و ترحم‌برانگیز دیده می‌شود. انسان خوابیده بیشتر به تکه‌ای گوشت می‌ماند. گوشتی که درد آن را از شکل انداخته و باید بر آن دل سوزاند.

Labels:

..
  



Sunday, September 23, 2018


فصل پایانی اتوپیا
 




اتوپیا(سهراب شهیدثالث، ۱۹۸۳)


یکی‌شان می‌گوید «حالا دیگر آزاد شدیم» و با همین گفته گزنده‌ترین، آیرونیک‌ترین و غریب‌ترین لحظات سینمای شهیدثالث را رقم می‌زند. مسئله اینجا هم مسئلهی همیشگی است: امکان یا حتی رویای آزادی! آن‌هم وقتی که پیشتر دیده بودیم آن‌یکی همکارش که سرسخت‌ترین و مبارزترین‌شان بود، پس از طغیان و خروج، دوباره به همین «خانه» برگشته بود. مسئله خود این خانه و رئیسش نبود که در نهایت به رغم تمام خشونتش مفلوکی دیگر درون یک سیستم بزرگتر بود. با همین گفته و در آن چندلحظه‌ی کوتاه پایانی، این فیلم کوچک در مقیاس اما به‌غایت وسیع در بینش و وارسی موضوع سخت‌ترین ضربه‌اش رو فرود می‌آورد. گویی با ایده‌ای سرژ دنه‌وار، جهان درون فیلم مرزهای مادی آن را از هم می‌درید و گزنده به جهان بیرون، به جهان واقعی چشم می‌دوخت. حالا این «اتوپیا»ی زنانه هم، «آزاد» از خشونت رئیس، در خدمت مناسبات بیرون «خانه» کار خود را ادامه خواهد داد. خیلی باید حال تماشاگری خوب و خوش باشد که چنین پایانی را «خوش» بداند. چرا که نظیر هر فیلم بزرگ دیگری، پایان این یکی هم ورای امید و‌ ناامیدی و خوشی و ناخوشی می‌رود. هم‌آوا و هم‌جنس شاهکاری که سه دهه بعد ساخته شد، آپولونیدِ برتران بونلو، اینجا به ناگزیری یک وضعیت چشم می‌دوزیم، به یک نقشه‌ی بسیار پیچیده و ریزبافت از مناسبات کار، اقتصاد، بدن و سکس، و در نهایت یک تلقی بسیار گزنده از ایده‌ی آزادی درون آن نقشه. و چه اتوپیای گزنده‌ای هم هست این جمع زنانه‌ی پایانی در حال مستی و رقص و گوش‌دادن به آواز: «خانوم‌ها آماده باشید ...».

Labels:

..
  




مهم‌ترین مهم‌ترین مهم‌ترین خصیصه‌ای که تو آدما رصد می‌کنم، عزت نفس و مناعت طبعه. ازین بابت میم رو همیشه یادم می‌مونه.
..
  




امروز یکم مهره. همیشه مهر ماه خوبی بوده برام. ساعت سه‌ی صبحه اما خوابم نمی‌بره. پولانسکی تو اتاق‌خواب، خوابیده. من اومده‌م این طرف پای کامپیوتر، مشغول کار. الان بعد از چند تا ایمیل جواب دادن، هوس کردم بیام تو وبلاگ. کامپیوترم یه آی‌مک بزرگه، خیلی بزرگ. بزرگ ازین بابت که هنوز بعد از این‌همه سال، خریدنش یادم مونده. مهم‌ترین چیزی بود که سال‌ها پیش، وقتی از ساختمون گاندی نقل‌مکان کردم به ساختمون ایرانشهر، خریدم. یادمه چه حس رضایتی داشتم بابتش. حس این‌که منی که هیچ‌وقت در زندگی‌م برای امرار معاش کار نکرده بودم و همیشه مرفه بی‌درد بودم و دغدغه‌م هیچ‌وقت پول نبود، یه‌هو سبک زندگی‌م رو عوض کرده بودم و حالا بعد از یکی دو سال رو پای خودم وایستاده‌ بودم بالاخره.

الان اما، امروز، راضی‌ترین‌ام نسبت به تمام سال‌های قبل. جایی وایستاده‌م که لااقل هشتاد درصدش واقعیه و حاصل تلاش خودمه. دارم برای ساختن چیزهایی کار می‌کنم که بهشون اعتقاد دارم و از پس‌شون بر میام. زندگی‌م رو سر و سامون داده‌م در حد بضاعت خودم، حال خودم و بچه‌ها خوبه، آدم‌های فرساینده و اشتباه رو از زندگی‌م حذف کرده‌م، برای ادامه دادن راه‌های جدیدی که شروع کرده‌م به قدرکافی انرژی و انگیزه دارم، آدمای خوبی دور و برم‌ان، و ؟ و پولانسکی اون طرف تو اتاق‌خواب خوابیده.
..
  



Saturday, September 22, 2018

یه جایی هست تو رابطه، تو تخت، بعد از هم‌آغوشی، اون‌جا که هر دو خسته و راضی و گیج و خیس و کم‌نفس دراز کشیدین رو به سقف، اون‌جا که دارین فکر می‌کنین بهتر از این نمی‌شه، اون‌جا که یه‌دستی می‌کِشتت تو بغلش و می‌چسبونتت به خودش و بی‌وقفه پشت گردن و سرشونه‌هاتو می‌بوسه، بوسه‌های نرم و آروم، بی‌وقفه، اون‌جاست که می‌فهمی چه‌همه دوستت داره.
..
  




سر کار بودیم. تو جلسه‌ی کاری بودیم در واقع، با دخترک. وسط حرفا دیدم موبایلشو چک کرد، یه مسج اومده بود براش. سپس رنگش پرید و دستاش شروع کرد لرزیدن. یواش با حرکت چشم پرسیدم چی شده. زیر لب تو دو کلمه جوابمو داد.
تمام سال‌های اخیر زندگی‌م تلاش کردم از معرض این اسمس کذایی که واسه دخترک رسید، خودمو نجات بدم. نجات دادم هم. حالا تمام همّ و غم‌ّام این خواهد بود که بچه‌ها رو هم خلاص کنم ازین وضعیت.

هر سه‌تامون منتظر روزی هستیم که انتقام بگیریم.
..
  




ازین که شهریور لعنتی داره تموم می‌شه، خوش‌حال‌ترینم.
..
  




مامانم دیشب زنگ زده بود حالمو بپرسه. لذا حالمو پرسید و حال بچه‌ها رو پرسید و سپس طی اقدامی غافلگیرانه حال پولانسکی رو هم پرسید و توصیه کرد مواظبش باشم (تلویحاً منظورش این بود نزنم رابطه‌مو بترکونم) و با این اقدام ابعاد تازه‌ای به ماجرا بخشید.

پ.ن. مامانم در تمام این سال‌ها اولین بارشه که پارتنرمو به اسم صدا می‌کنه و به رسمیت می‌شناسه و حالشو می‌پرسه حتا.
..
  



Friday, September 21, 2018


اگر از من بخواهند تا فهرستی از میوه‌ها یا غذاهای محبوبم بنویسم به‌قطع در آن لیست نام «داستایفسکی» را هم خواهم نوشت. حتا اگر بخواهند نام چند جنایتکار را بنویسم باز هم از «داستایفسکی» نام خواهم برد. در هر لیستی که بنویسم نمی‌توانم از او بگذرم؛ چه برسد به لیست نویسنده‌های محبوب، یا آدم‌های تاثیرگذار زندگی‌ام. اما اگر بخواهند تنها به ذکر یک نام اکتفا کنم و ناچار به نوشتن لیستی یک‌نفره باشم، آن نام کسی نخواهد بود جز: کورتزیو مالاپارته. آن «سلین»ِ به‌توانِ ابدیت. همان که در همین دنیا دوزخ را به چشم دیده بود، و در دو رمان عظیم‌اش «قربانی (کاپوت)» و «پوست (ترس‌جان)» در مقام شاهد از آن دهشتناکی می‌گوید. با خواندن این دو رمان نه‌تنها انسانیتِ انسان زیر سوال می‌رود، که به منطق و وجدان او هم به عنوان خواننده تجاوز می‌شود. کاری که فقط از او و همتای فرانسوی‌اش «سلین» برمی‌آید.

Labels:

..
  



Tuesday, September 18, 2018

یادم نمیاد زندگی بی‌درد چه جوریه. دو سه هفته‌ست درد مزمن دارم و یه پا فریدا شده‌م برای خوودم. از فرط درد، پرداختن بهش رو رها کرده‌م. فقط کار می‌کنم و قرص می‌خورم و قرص می‌خورم و کار می‌کنم. پس هستم.

دارم سعی می‌کنم چند تا پرانتز بازِ گنده‌ی زندگی‌مو تا آخر شهریور ببندم. شصت درصدش تا الان انجام شده و فارغ از نتیجه، از این که دارم خارش‌های مغزی‌م رو به حداقل می‌رسونم راضی‌ام. ولی خوردن این‌همه قورباغه طی این بازه‌ی زمانی کوتاه کار بسیار طاقت‌فرساییه. من؟ ملکه‌ی پرانتزهای بازم:|

اگه این دو سه هفته هم بگذره و دردهام برن پی کارشون، سبک‌ترین حال این چند سال اخیرمم.


..
  



Wednesday, September 12, 2018

دراز کشیده بود رو مبل بزرگه و سرش تو موبایلش بود. اومدم دراز کشیدم روش، مماس بهش، گودی گردنشو بوسیدم که «چقد خوشتیپی تو آخه». اومدم غلت بزنم برم پایین که له نشه که سفت نگهم داشت تو بغلش. آباژور بغل دست‌شو خاموش کرد پروجکشن رو روشن کرد فیلمو زد رو پلی . فیلم که نه، سریال، داشتیم فارگو می‌دیدیم. همین‌جوری که دماغم تو گردنش بود لیوان ویسکی‌شو آورد جلو که یه سیپ بخور. یه ته جرعه خوردم. دوباره کله‌مو کردم تو گردنش. «خوش‌بو». موهای کوتاه‌مو با کف دستش به هم ریخت که «قربون اون کله‌ی خوشگلت برم من». تو فارگو همه داشتن همدیگه رو می‌کشتن. من اما خوشحال‌ترین آدم دنیا بودم. با پولانسکی خوشحال‌ترین آدم دنیام، حالا هر قدرم اون بیرون اتفاق‌های بد بیفته.

اون اولا، یه بار نشسته بودیم تو سام کافه، صبحانه‌مونو خورده بودیم، من سرم تو مشقام بود پولانسکی هم سرش تو آی‌پدش. گارسون که داشت رد می‌شد، بهش اشاره کردم یه چای لطفاً. سرشو آورد بالا گفت دو تا چای. خندیدم که اوه ببخشید، حواسم نبود ازت بپرسم، انقد که همیشه عادت دارم فقط واسه خودم سفارش بدم. گفت یاد بگیر دو تا چای سفارش بدی از حالا به بعد. موند تو ذهنم این جمله‌ش. خیلی طول کشید یه دونه چای‌م بشه دو تا. اما شد. اما الانا دیگه بای دیفالت برای هر دومون سفارش می‌دم. چند وقت پیشا که حالم خیلی بد بود و داشتم از نگرانی‌هام براش تعریف می‌کردم، گفت تو چرا همه‌ش فعلاتو مفرد به کار می‌بری؟ تا کی می‌خوای تنهایی نگرانِ همه‌چی باشی؟ تا کی می‌خوای این‌همه احساس تنهایی کنی؟ حتا وقت خوابیدن هم مث جنین تو خودت مچاله می‌شی می‌خوابی. نمچرا باور نمی‌کنی که من هستم پیشت و کمکت می‌کنم؟ باور نمی‌کردم. به جمله‌های قشنگ عادت داشتم اما به جمع بستن فعلام وقتایی که روزگار سخت می‌گرفت، نه. گفت تو پارتنرمی، می‌فهمی اینو؟ گفت همیشه حواسم بهت هست. به «همیشه» اعتقاد ندارم. اونم نداره. از بیهوده‌ترین و اگزجره‌ترین قیدهاست. اما عجیب دل آدمو گرم می‌کنه. 

تو فارگو همه داشتن همدیگه رو می‌کشتن. اومدم غلت بزنم دراز بکشم پایین مبل که پولانسکی نذاشت. نگهم داشت تو بغلش. گفت عاشق فیلم دیدنامونم باهات. گفت دلم می‌خواد باهات پیر شم. خندیدم که الردی پیریم هانی. گفت تو هیچ‌وقت پیر نمی‌شی. همین خوابیدنتو نیگا. عین گربه میای می‌خوابی تو بغل آدم. گفتم پایه‌م، پیر شیم با هم. گفت اوهوم. گفت بچه انتخاب واحدشو کرد؟ گفتم آره. گفت این‌ هفته باید ببرمش سیستم صوتی عباس رو نصب کنیم. (عباس اسم ماشین دخترکه). گفت دلم برا جوجه‌ها تنگ شده. جمعه ۴تایی بریم بیرون. گفتم خب. 
..
  





وانمود می کنم که همه چیز طبق روال است. وانمود می‌کنم همه تاریکی‌ها و غم‌ها و دردها را فراموش کرده‌ام. اما مگر می‌شود شب را فراموش کرد وقتی مدام تکرار می‌شود؟ زندگی همه همینقدر سختشان است؟ پس چرا از بوی نای من این همه بیزارند؟ چرا طوری در روشنی روز می‌درخشند انگار که از دل هیچ شبی نگذشته‌اند، انگار قرار نیست هیچ وقت هیچ شبی بیاید. چرا فقط من کدر و خاکستری و سردم؟ چرا فقط من از روشنی مزورانه روز اینقدر نفرت دارم و آرزو می کنم از شب بعد بیرون نیایم؟
.
دیگر نوشتن هم کمک نمی‌کند. 
..
  



Monday, September 3, 2018

یه جاهایی هست تو کَندی کِرَش، که فک می‌کنی دیگه الاناست که ببازی، دل می‌بندی به دو تا حرکت باقی‌مونده، در نهایت ناامیدی، اما بر حسب تصادف مهره‌ها جوری رو هم فرود میان که یه هو ورق برمی‌گرده و مرحله‌ای رو که هزار روز توش گیر کرده بودی رد می‌کنی، خب؟ الان درست تو همون مرحله‌م. دو تا کورسوی امید که یه هو می‌تونه ورق رو برگردونه، وگرنه که حالا حالاها تو همین مخمصه‌م.

آقای یونیورس، پلیززززززززززززززز.
..
  



Saturday, September 1, 2018

بزرگ‌ترین شانسم در زندگی، دوستاییه که دارم. دوستام همیشه فراتر از حد تصورم، عاقل و همراه و ساپورتیو بوده‌ن و همیشه این پشت‌مو گرم کرده. شاید واسه همینه که هیچ‌وقت موفقیت‌هامو به پای خودم نمی‌نویسم، چون معتقدم مجموعه‌ای از آدم‌ها و اتفاق‌ها و شانس‌ها همیشه کمک کرده‌ن به من. تراپیستم می‌گه این تویی که تونستی با قابلیت‌هات، این آدما و اتفاق‌ها و شانس‌ها رو جمع کنی دور هم. من اما هنوزم ته دلم بلد نیستم اینا رو بنویسم به حساب خودم. هنوز همه‌چی  رو دربست می‌ذارم به حساب شانس و وبلاگ، و اون‌وقت یه وقتایی مث الانا، خودمو گیر می‌ندازم گوشه‌ی رینگ و هی ضربه می‌زنم به خودم. باید یاد بگیرم بدونم سرمایه‌هام مال منن و بدونم‌تر سرمایه‌هام کیان و چیان.
..
  



Tuesday, August 28, 2018

بدتر از بحث و دعوای حضوری و رو در رو می‌دونی چیه؟ اون بحثا و دعواهایی که تو سرت اتفاق میفته، خودت رو محق می‌دونی ولی می‌دونی طرفت هم خودش رو محق می‌دونه، روزها و ساعت‌ها تو مغزت باهاش بحث می‌کنی اما نه تایپ می‌کنی نه تلفنو برمی‌داری بهش زنگ بزنی. گاهی این‌جور جر و بحث‌ها سال‌ها ادامه داره و تو هر روز زیر بارش داری پیرتر و فرسوده‌تر می‌شی فقط.

لعنت به پرونده‌های باز.
..
  



Sunday, August 26, 2018

ای خدا، چرا نقش من در این دنیا صرفاً دلقک سقوط‌کرده نیست؟ چرا باید دلقک سقوط‌کرده‌ای باشم که بقیه‌ی دلقک‌های سقوط‌کرده رویش سقوط می‌کنند؟ به عبارت دیگر چرا روی پیشانی‌ام نوشته هر پیرزنی که در سوپرمارکت لیز می‌خورد باید بازوی من را بگیرد؟

ریگ روان --- استیو تولتز

پ.ن. تقدیم به علیرضا

Labels:

..
  



Saturday, August 25, 2018

۱. یکی از عذاب وجدان‌های دائمی‌م به عنوان یه سینگل مام، این بود که فرصت حضور یه مرد رو به عنوان پدر، از بچه‌ها گرفته بودم. حالا تو پرانتز بماند که اگه منم نگرفته بودم، بچه‌ها حاضر نبودن/نیستن با پدرشون ده دقیقه هم تو یه خونه زندگی کنن، ولی به هر حال اون سال‌ها، سال‌هایی که من هر روز خودمو نشونده بودم رو صندلی گناهکار، همیشه ناراحت بودم ازین که یه رول مدل مرد ندارن و ممکنه خیلی رفتارها و مهارت‌ها رو تجربه نکنن تو زندگی‌شون.

۲. جوجه‌ها که بزرگ می‌شن، دغدغه‌هه تغییر شکل می‌ده به «اصولاً پارتنر داشتن یا نداشتن؟»، و در صورت گزینه‌ی اول، کیو انتخاب کنی که بچه‌ها هم اندازه‌ی تو دوستش داشته باشن. خب بعد از تجارب زیاد و بالا رفتن سن، به خودی خود، انتخاب کردن پارتنر قابل دفاع خودش کار سختی می‌شه، با وجود دو تا بچه، سختی‌ش می‌شه ضرب‌در ده، به زعم من.

۳. جوجه‌ها که بزرگ شدن، رفتارشون رو که در قبال پارتنرها یا دوست‌های پسرم دیدم، کمی خیالم راحت شد. فرهنگی که از من تو خونه دیده بودن به اضافه‌ی فرهنگی که تو سریال‌های خارجی دیده بودن، مخصوصاً فرندز، گاسیپ گرل، های اسکول میوزیکال و بزرگ‌تر که شدن گیلمور گرلز، خیلی زیرپوستی به این دو تا نوجوون کمک کرده بود بتونن بازتر از هم‌سن و سال‌هاشون با اتفاقات دور و برشون که خیلی هم عادی نبود، مواجه بشن. از دید اونا، من یه مامان جذاب بودم که هیچ بهم نمیومد بچه داشته باشم، کتاب‌خون و فیلم‌بین بودم و سلیقه و سوادمو قبول داشتن، دور و برم فقط دوستای پسرمو دیده بودن که چندین و چند سال با هم رفیق بودیم، مثل کامیار و نوید و کیوان و علیرضا، و عاشق اونا بودن، مهمونی‌های پر تعداد دیده‌بودن تو خونه با آدم‌های رنگ و وارنگ و سفر رفتن‌های رنگ و وارنگ و معاشرت‌های رنگ و وارنگ، و تمام این‌ها طبعاً یک ذهنیت و یک نُرمی براشون ایجاد کرده بود که ممکنه تو خیلی از خانواده‌های دور و برشون قابل هضم نباشه. وقتایی که با زرافه یا دخترک راجع به دوست‌هام حرف می‌زدیم، از اکواردترین و در عین حال جذاب‌ترین لحظه‌های زندگی‌م بود. در نقطه‌ی شروع مکالمه نمی‌دونستم قراره چی بشه، اما کامنت‌ها و رفتار بچه‌ها رو که می‌دیدم حین گپ و گفت‌ها، خیالم خیلی راحت می‌شد. نه لزوماً از بابت دوست‌‌هام؛ از بابت بچه‌ها. می‌دیدم چه خوب یاد گرفتن با اوضاع دیل کنن و منطقی به قضایا نگاه کنن. منطقی با دوز کنترل‌شده‌ای از احساسات.

۴. علی‌رغم تمام کول بودن‌هام و کول بودن اوضاع خونه‌مون با بچه‌ها، سخت‌ترین سخت‌ترین سخت‌ترین قسمت زندگی‌م تا سال‌ها، دعوت کردن دوست‌های پسرم بود به خونه.

۵. یه مدت کوتاهی، یه دوره‌ی سختی رو سپری کردیم هر سه‌تامون. من و جوجه‌ها. به واسطه‌ی حضور یه آدم دیگه تو زندگیم. اون دوره پرتنش‌ترین بخش ماجرای دوست‌پسر داشتن بود به عنوان یه مادر، لذا تصمیم گرفتم دیگه دور این ماجرا رو خط بکشم و هرگز اون تجربه رو دیگه تکرار نکنم.

۶. یه روزی خیلی اتفاقی، ماجرا این‌جوری شد که من و بچه‌ها خونه‌هامون رو از هم جدا کنیم. ازون به بعد، با این که هندل کردن اوضاع برای من ساده‌تر شده بود، اما لایف استایل زندگی‌م تغییر نکرد. دیگه حوصله‌ی سر و کله زدن با یه آدم دیگه، وارد کردنش به زندگی‌م و دسترسی دادن بهش به دایره‌ی معاشرت‌هام رو نداشتم. از هندل کردن یه عالمه آدم خسته شده بودم و تنهایی رو به دردسرهای معاشرت‌های زیاد داشتن ترجیح می‌دادم، لیترالی.

۷. لایف‌استایل‌ت که بشه «تنهایی»، این‌قدر همه‌چیز ساده و جذاب و قائم به ذات می‌شه که دیگه عمراً حاضر باشی پاتو از سیف زون‌ت بذاری بیرون و دردسرهای معاشرت و رابطه رو به جون بخری. لذا تنهایی شد سرلوحه‌ی زندگی‌م. تو امپراتوری کوچیکم برای خودم فرمانروایی می‌کردم و بالاترین سطح رضایت از زندگی رو داشتم. برای اولین بار، تا حد ممکن، نخ تمام مسئولیت‌هام در قبال دیگران رو قیچی کرده بودم و عین یه بادکنک هلیومی، سبک و سرخوش بودم. در حدی که گاهی که بچه‌ها میومدن می‌خواستن بمونن پیشم، حس می‌کردم دیگه حوصله‌شون رو ندارم و کاش زودتر برگردن خونه‌شون. سپس از خودخواهی و مادر بد بودنم شرمنده می‌شدم اما همینی بود که بود. یا به جای این‌که به سکس‌پارتنرم بگم بیاد پیشم، ترجیحم این بود من برم خونه‌ش، چون این‌جوری روی ساعت رفت و آمد کنترل داشتم، به عنوان میزبان نمی‌تونستم به طرفم بگم الان دیگه می‌خوام تنها باشم برو خونه‌ت، خودم اما اگه می‌رفتم پیشش، می‌تونستم هر وقت دلم خواست برگردم تو غارم. در این حد. بله، به شدت می‌خواستم دو دیقه به حال خودم باشم. و بله، من آدم اکستریم‌ام اصولاً.

۸. پولانسکی، خیلی آروم خزید تو زندگی‌م. تو غارم.

کات.

۲۰. رفته بودیم سفر. صبح زود بیدار شده بودم قهوه‌مو ریخته بودم تو لیوان، کتابمو برداشته بودم جوری که کسی بیدار نشه درو بسته بودم پشت سرم رفته بودم لب ساحل. دو سه ساعتی تو هوای عالی و نم ریز بارون، نشسته بودم زیر آلاچیق، به قهوه و کتاب و صدای دریا. وقتی برگشتم ویلا، نوید رفته بود سر کار، پولانسکی و جوجه‌ها نشسته بودن دور میز لب پنجره، با بساط نیمرو و صبحانه و داشتن قضایای دیشب رو تعریف می‌کردن و غش‌غش می‌خندیدن. منو که دیدن، پولانسکی با چشم‌های درخشان، انگار بدیهی‌ترین اتفاق عالم باشه، دست‌شو دراز کرد طرفم که یعنی برم پیش‌شون بشینم یه چایی بخورم باهاشون. من؟ بیست سال تمام ته ذهنم منتظر چنین صحنه‌ای بودم، بی‌که کسی بدونه. بیست سال تمام متظر این قابی بودم که جلوی چشمام بود. حال خوش و راحتِ بچه‌ها، میز گرد صبحانه، چشم‌های درخشان پولانسکی، منظره‌ی سبز پشت پنجره، بارون و مه صبح‌گاهی، و آغوشی که باز شده بود که منو تو اون جمع بپذیره. بی‌ سرزنش بی حرف و حدیث  بی حس گناه.
..
  




- می‌دونی این‌قدر خوشبینیم که حتا آرماگدون رو هم آخرِ کار نمی‌دونیم؟
+ منظورت چیه؟
- می‌گیم این پساآخرالزمانه، اون پسازامبی آخرالزمانه. مردم واقعاً دغدغه‌ی کارهایی رو دارن که می‌خوان بعد از آخرالزمان انجام بدن.
...
- و مردم ترسیدن از این که خیر و شر دیگه با هم سرِ جنگ ندارن و تو دو شیفتِ جداگانه کار می‌کنن.

ریگ روان --- استیو تولتز


Labels:

..
  



Monday, August 20, 2018

نمی‌دونم از کی بی‌خوابی برام تبدیل شده بود به یه کابوس. قاعدتاً بخشی‌ش به دوران زاناکس برمی‌گرده، و بخش دیگه‌ای‌ش به زمانی که حجم کارم زیاد بود و وابستگی کارم بهم، زیادتر؛ بی‌خوابی راندمانم رو می‌آورد پایین و پیش نرفتن کار عصبی‌م می‌کرد. الانا اما، تو این چند ماهی که دیگه زاناکس رو قطع کردم و شبا راحت می‌خوابم و با پولانسکی‌ام، بی‌خوابی شبانه اون‌قدرا برام ترسناک نیست. می‌دونم حالا اگه امشب خوابم نبرد، فردا می‌خوابم. می‌دونم خوابم به خاطر وابستگی به قرصا نیست و نگران نیستم که نکنه باید دوز مصرف قرص‌مو زیاد کنم. خیلی وقتا هم غلت می‌زنم تو بغل پولانسکی، منو می‌کشه تو بغلش که یعنی بیداره. پس یا با هم حرف می‌زنیم یا ادامه‌ی فلان اپیزودی که من وسطش خوابم برده رو می‌بینیم یا اصن پا می‌شیم می‌ریم اون‌ور تو سالن، موزیک گوش می‌دیم درینکی چیزی می‌ریزیم واسه خودمون و فیلم می‌بینیم گاهی. دیگه نخوابیدنای شبا ترسناک نیست برام. چون فرداش می‌تونم هروقت خواستم و خوابم میومد جبران کنم، چون شبا تنها نیستم و می تونم بدخوابی‌م رو با حضور پولانسکی تبدیل به تفریح کنم. و مهم‌تر از همه، نگران قرص و دارو و محرک خارجی برای خواب نیستم.

حالا شما بی‌خوابی رو تعمیم بده به باقی معضلات زندگی. قبلنا، تا همین چند وقت پیشا قادر بودم از هر کاهی، کوه بسازم و هر موقعیت ساده‌ای رو تبدیل کنم به یه بحران جدی. از بی‌پولی و ناکارآمدی نیروی انسانی و اشتباه در کار بگیر تا مادر بد بودن و مشکلاتی که واسه‌ی بچه‌ها پیش میومد و الخ. الانا  اما، به کمک تراپیستم و به یمن وجود پولانسکی، سر هر موقعیت سخت جدیدی بحران‌زده رفتار نمی‌کنم. خونسرد و معقول شدم و قبل از هر چیزی، بضاعتم رو در نظر می‌گیرم. آیا می‌تونم/می‌تونستم رفتار/عمل مناسب‌تری داشته باشم؟ اگر نه، پس در حد توانم تلاشمو کرده‌م و بیش ازین کاری از دستم برنمیاد. عیت آدمی‌ام که پاش شکسته اما ناراحته چرا مسابقه‌ی دو رو باخته. باید یاد بگیرم بضاعتم در حد همین پای شکسته‌مه، و هر وقت بهتر شدم، اون‌وقت می‌تونم انتظار بیشتری از خودم داشته باشم.

لذا دیگه یاد گرفته‌م از بی‌خوابی، از ناکارآمدی، و از نتونستن‌ها نشدن‌های مقطعی نترسم. خودمو با ترس‌هام زیر پتو قایم نکنم. غلت بزنم تو بغل پولانسکی، بذارم آدما کمک‌م کنن و از تهدیدها، فرصت بسازم، ولو در حد یه مارتینی خنک با زیتون و آنا کارنینای ۱۹۴۸ با شرکت ویوین لی.
..