Desire Knows No Bounds




Tuesday, September 26, 2017

درسته که روش‌های امن رو انتخاب کردن تا حدی امنیت و آرامش خاطر به همرا میاره (سخن بزرگان!)، مثلاً زندگی کارمندی، اما ازون‌طرف تجربه‌های بزرگ رو دیگه مزه نمی‌کنی. بودن تو اون حاشیه‌ی امن، آدمو از بودن در معرض زندگی متفاوت دور می‌کنه. اگه آدم ریسک نکنه، عملاً نمی‌تونه زندگی رو اون‌جوری که باید، تجربه کنه. من؟‌ از بین این دو اکستریم دومی رو برگزیده‌م مث‌که. دومی هم منو برگزیده متقابلاً.
..
  



Monday, September 25, 2017

من؟ یه عنکبوتم. یعنی موفق شده‌م جهان‌بینی‌م رو بر اساس جهان‌بینی عنکبوت شبیه‌سازی کنم. سعی می‌کنم خونه بسازم و  کاشانه بسازم و بستر ایجاد کنم و موقعیت‌های مورد علاقه‌م رو ایجاد کنم، با دقت و ظرافت و پرفکشنیسم خودم، ازون‌طرف اما این رو هم پذیرفته‌م که همه چیز به مویی بنده و به هزار و یک شرط محیطی و محاطی بنده و نمی‌شه به هیچ‌کدوم دل بست؛ همه‌چیز ممکنه در کسری از ثانیه وارونه بشه و خراب بشه و نابود شه از اساس. هیچ‌کدوم اما دلیل نمی‌شه که ناامید بشم و از استانداردهام دست بکشم. من عنکبوتم و اقتضای عنکبوت بودنم همینه که به هیچی دل نبندم و رو هیچی حساب بلندمدت باز نکنم. اگه آدم هم بودم بازم همین‌کارو می‌کردم.
..
  




مذاکره
مذاکره
مذاکره

این دو ماه آخر تابستون از پرمذاکره‌ترین ماه‌های زندگی‌م بود. حتا طی کیوریت نمایشگاه‌های سی‌نفره هم این‌همه مذاکره نکرده بودم که طی این دو ماه. تابستون رو داخل رولر-کوستر سپری کردم و امروز صبح بالاخره پیاده شدم. بالاخره رایزنی‌های هر چهار تا پروژه رو بستم و بالاخره خودم رو رتق و فتق کردم و سرانجام یاد گرفتم دست از کولی‌بازی بردارم و پا شم این چهار تا بچه‌ای رو که زاییده‌م به سر و سامون برسونم.

پاییز پررنگ و پرکاری در پیشه.

پ.ن. به یه پرسونال اسیستنت احتیاج دارم. نه برای گالری، برای شخص خودم. اگه به این کار علاقه دارین مشخصات کامل و رزومه‌تون رو برام ای‌میل کنین.
carpediem1[at]gmail.com
..
  




در عمق هر دلخوری، مخلوطی درهم و برهم از عصبانیت شدید و میلی به همان شدت برای حرف نزدن راجع به دلیل عصبانیت وجود دارد. کسی که قهر می‌کند هم سخت نیازمند درک شدن از سوی شخص دیگر است و هم کاملاً مصر است که هیچ کاری در راستای وقوع این درک انجام ندهد. خودِ نیاز به توضیح دادن، هسته‌ی این دلخوری را شکل می‌دهد: اگر طرف مقابل توضیحی بخواهد، مسلماً لیاقت توضیح شنیدن ندارد. باید اضافه کنیم این مزیتی‌ست که دیگری با ما قهر کند: یعنی طرف مقابل آن‌قدری به ما احترام می‌گذارد و قبول‌مان دارد که فکر می‌کند باید ناراحتی ناگفته‌ی وی را درک کنیم.
...
قهر کردن ادای احترامی‌ست به انگاره‌ای زیبا و خطرناک که می‌توان ریشه‌اش را در بدو خردسالی جست‌وجو کرد: وهده‌ی درک شدن بی هیچ کلامی.

سیرِ عشق --- آلن دو باتن

Labels:

..
  



Sunday, September 24, 2017

امروز لیترالی در تنهایی مشغول مردن‌م‌ام.
..
  



Saturday, September 23, 2017

در روزهای اخیر متوجه شده‌م دوست عزیزم چه‌قدر نزد اقشار مختلف جامعه غیرقابل‌معاشرت و مطروده و برای بار هزارم با این عبارت مواجه شدم که واتس رانگ وید یو هان.
واتس رانگ وید می مث‌که:|
..
  




تنها کمالی که در زندگی به آن دست یافته‌ام، کمال ناآمادگی است.
آلفرداستیگلیتس
لحظه‌ی جاری --- جف دایر

Labels:

..
  



Thursday, September 21, 2017

مرد اومد خونه. از دیشب تا حالا با هم حرف نزدیم. از دست هم دلخوریم. دیشب پایین تخت خوابید، روی زمین. منم امروز از صبح رفتم بیرون و عصرِ دیر وقتی برگشتم خونه، نبود. فکر کردم بهش بگم بیا خونه. بعد فکر کردم دلم می‌خواد تنها باشم. دلم می‌خواد بشینم یه خرده فکرای بی‌خود کنم و غصه‌ی الکی بخورم و احساسِ من چه زندگی سختی دارم بکنم و سپس بشینم سریال ببینم یا کتاب بخونم. کتاب نمی‌خونم چون کتابخونه هنوز طبقه‌بندی نشده و اگه برم سراغش ممکنه همه‌ی کتابا رو بیارم بیرون مرتب بچینم ولی نمی‌تونم تصمیم بگیرم بر اساس موضوع می‌خوام مرتب‌شون کنم یا بر اساس محل تولد نویسنده، حوصله‌ی فکر کردن و سورت کردن و جمع کردن هم ندارم و اصن آخرش که چی، لذا وارد کتابخونه نمی‌شم و همین‌جا رو تخت می‌مونم به فیلم یا سریال. بعد فکر کردم بهش می‌گم بیا خونه ولی امیدوارم نیاد. بهش گفتم بیا خونه و جواب داد عجب. احساس کردم به وظیفه‌ی اخلاقی‌م عمل کرده‌م و باری از رو دوشم برداشته شده. وظیفه‌ی اخلاقی که می‌گم یعنی رعایت قوانین نانوشته‌ای که توی هم‌خونگی وجود داره. بهش گفتم بیا خونه و یه دلم برات تنگ شده‌ی الکی هم نوشتم و آیکون اسمایلیِ غمگین. حالا می‌تونم با خیال راحت باقی وقتمو تلف کنم. پهن شدم رو تخت و چای زنجفیل خوردم با عسل و چیزکیکِ کارامل. چندتا اپیزود از یه سریال مزخرف دیدم و بعد کل سریاله رو پاک کردم. کاغذامو دورم پهن کردم و جدول‌ها رو ادیت کردم و استیتمنت نوشتم و یه ربعِ موز خوردم و یه خوشه‌ی کوچیک انگور. دلم ذغال‌اخته می‌خواست. امروز با دوستم رفتیم بیرون ناهار خوردیم خرید کردیم میوه و گوشت و جوجه و الخ خریدم اما ذغال‌اخته به چشمم نخورد. عوضش انگور بی‌دونه‌ی قرمز خریدم و خیار بوته‌ای که مرد دوست داره. یه غذای شبیه به آبگوشتِ کشک هم تو یخچال داریم که مامان مرد پخته برامون فرستاده چون من هوس کرده بودم. ولی از همون دیشب که غذاهه رسید با هم قهر کردیم و دیگه حرفی از غذاهه نزدیم. حالا نون خشک خریدم و سبزی خوردن که بشینیم دوتایی غذاهه رو بخوریم. ولی دلخورم و حوصله‌ی ناز کشیدن ندارم و حوصله‌ی قهر موندن هم. فکر کنم مرد انتظار داشت خیلی ذوق کنم از غذاهه که با این‌همه مسافت دور و قرار مدار رسید به دست‌مون من اما خیلی ناسپاسانه و قدرنشناسانه بی‌محلی کردم و فکر کنم مرد کلی جا خورد و ذوقش کور شد. منم گاوم یه وقتایی، ولی دیشب واقعا حالم خوب نبود و دلم فقط لوس شدن می‌خواست یا تنها به حال خودم بودن، و حوصله‌ی معاشرت نداشتم. مرد پرسید چته. گفتم هیچی. چون واقعا چیزی‌م هم نبود و کلداستاپ بی‌حالم کرده بود مرد اما فکر کرد قهرم و به جای این‌که بیاد قربون‌صدقه‌م بره اونم رفت تو ژست و منم متقابلا رفتم تو ژست درحالی‌که صرفا بی‌حوصله بودم و از چیزای معمول شاکی بودم واسه خودم نه که طور خاصی‌م باشه، مرد اما ولم کرد به امان خدا و در نتیجه پدیده‌ی رزونانس رخ داد و جفت‌مون دلخور هر کدوم طرف خودمون خوابیدیم سرامون تو لپ‌تاپ. مرد اما بعد پا شد با لپ‌تاپ‌ش رفت تو سالن، تا صبح. دم‌دمای صبح اومد خوابید رو تخت. گفتم بیا بغلم، نیومد، گفت نمی‌خوام یا هم‌چین چیزی که یادم نیست چون خیلی خوابم میومد و راستش خوشحال شدم نیومد تو بغلم، چون قطعا باید مدت طولانی بی‌حرکت می‌موندم و دستم خواب می‌رفت و خوابم ممکن بود بپره. مرد اما بازم دلخور شد فکر کنم و آخرشم پاشد رفت کف زمین خوابید، پایین تخت. من وقتی خوابم و هنوز خوابم میاد دلم نمی‌خواد خوابم به هم بخوره اما قواعد هم‌تختی ایجاب می‌کنه آدم به اون‌ور تخت هم توجه کنه و تو همیشه بین دوراهی می‌مونی که خواب عزیزتره یا مرد. انی‌وی، مرد اومد خونه. یعنی اول صدای در راهرو رو شنیدم و بعد کلید تو قفل در چرخید و بعد مرد اومد تو. از دستش دلخورم. یعنی دلخور هم نه‌ها، صرفا حوصله ندارم و حتا فکر کردم دلم می‌خواد همین‌جوری تو لاک خودم بمونم. بعد فکر کردم حوصله‌ی قهر ندارم. انرژی می‌گیره ازم. بنابراین ماسکِ یه آدم اسکل و خوش‌حال زدم به صورتم و دقیقا از وقتی وارد خونه شد با توسل به دلقک‌بازی سعی کردم اون جو سنگین قهر و دلخوری بشکنه. که شکست هم. یعنی مجبور شد بخنده و دیگه اخم نداشته باشه و بعد دو تا خرچنگایی که برامون خریده بودم رو نشونش دادم و خلاصه اون جو سنگین تا حدی از بین رفت. بعد مرد رفت دوش گرفت لپ‌تاپ و هارد و هدفون‌شو برداشت اومد سر جاش رو تخت. ته دلم دعا می‌کردم شام خورده باشه که خورده بود یا اگرم نخورده بود سیر بود چون حرفی از شام نزد و تو آشپزخونه سرگردون نچرخید دور خودش. لذا مجبور نبودیم مراسم مشترک شام رو به جا بیاریم. کمی بعدتر اومد خوابید اون‌طرف تخت و من یه چند دقیقه‌ای نان‌استاپ در راستای شکوندن اون جو سنگین، حرف زدم و از در و دیوار تعریف کردم یه جوری که انگار چِت‌م در حدی که مرد پرسید چی زدی هانی. یه خرده که گذشت و به نظرم فضا که نسبتا عادی شد برگشتم اومدم سراغ لپ‌تاپ. مرد اون‌ور خوابیده طرف خودش. کاغذامو از زیرش نجات دادم و وسایل‌مو ریختم طرف خودم. خوبی قهر اینه که کتابا و کاغذا و لپ‌تاپم جای خودشونو دارن رو تخت. الان اما همه‌مون رو هم رو هم تو یه طرف تختیم و من دارم اینا رو تایپ می‌کنم و فکر می‌کنم اگه مرد همین لحظه اینا رو تو وبلاگم بخونه چی می‌شه.
..
  




ماجرا این‌جوریه که من نشسته‌م این سر دنیا، به محض این‌که سرم خلوت می‌شه مغزم اتوماتیک الارم می‌ده که ای وای، الان جوجه‌ها کجان، دارن چی‌کار می‌کنن، چی می‌خورن، چی می‌پوشن؟ و فکر می‌کنم دنیاشون بی‌من داره فرو می‌پاشه و دارن از دست می‌رن. بعد؟ بعد اونا یکی‌شون خونه‌ی دوست‌شه و اون یکی با دوستاش تو کافه‌ن و صداهاشون سرحال و هپی و شاد. بعد من؟ من فکر می‌کنم لابد برای این‌که من ناراحت نشم الکی خودشونو سرحال نشون می‌دن، الکی ادای آدمای بالغو درمیارن. درحالی‌که؟ درحالی‌که من هیچ‌وقت نخواهم دونست اونا چه حالی دارن الان، از زندگی‌شون، از داشتن مامانی مثل من، و الخ. می‌خوام بگم وقتی سرم خلوت می‌شه مغزم نان‌استاپ حرف می‌زنه حرف می‌زنه حرف می‌زنه و منو دوباره می‌شونه رو صندلی مادرِ بد، مادر خودخواه، مادر نامتعارف. دلم می‌خواد به‌شون بگم «من بد نبودم، بلد نبودم»، اما هیچ‌وقت کسی حرف کس دیگه‌ای رو باور نخواهد کرد.
..
  




با این‌که کلی از وسایل‌مو گذاشتم تو خونه‌ی قدیم، هنوز اما بازم وسایلی که آورده‌م با خودم این‌جا زیاده. تجربه‌ی جابه‌جایی باعث شده او سی دی‌م عود کنه. می‌خوام تا جایی که می‌شه چیزای اضافه رو بدم بره هم‌چنان. باید سعی کنم تو یه اتاق جا شم.

یه عالمه لباس و ظرف و ظروف هست که می‌دم به خیریه، سخت‌ترین قسمت ماجرا اما کتابخونه‌مه و دل‌کندن از کتابا. کتابایی که حالا سال تا سال هم نمی‌رم سراغ‌شون‌ها، اما خب عین بچه‌هامن، تا حالا دلم نیومده بدم‌شون برن. هی دو هفته‌ست می‌رم تو کتابخونه، جلوی کتابا وای میستم، هی دسته‌بندی و مرتب‌شون نمی‌کنم که تصمیم بگیرم کدوما رو بدم بره کدوما رو نگه دارم، اما نمی‌توانم! به نظرم کالکشن جامع و خوبی جمع کرده‌م تو این سال‌ها. اما خب که چی، بالاخره که باید بذارم‌شون برم، لذا دیگه تصمیم گرفته‌م از پنج‌تا یونیت کتابخونه، فقط دوتاشو نگه دارم. کتابایی که یا نخونده‌م یا هی می‌رم سراغ‌شون و لذا باید دم دستم باشن. زیاد با ساز و کار خیریه‌ها آشنایی ندارم، اما به زعم خودم این کتابا به درد خیریه نمی‌خوره. بنابراین اگه جای مناسبی رو برای عزیزانم سراغ دارین ممنون می‌شم بهم پیشنهاد بدین.
carpediem1@gmail.com

پ.ن. به یه آدم وسواسی جهت سورت و طبقه‌بندی کتاب‌های باقی‌مانده بر اساس نویسنده و موضوع و قد و قواره و الخ نیازمندیم:|

..
  



Wednesday, September 20, 2017

یادم تو را فراموش 

 بريده‌اى از متن:

بی تعارف، ما خاطره بازهاي حرفه اي باید مستمر و فعالانه با جمع آوري یاد و نشان مبارزه کنیم. وگرنه روزی خودمان را میبینیم انگار نشسته درون یک گودال، محیط دورمان پر از کاغذ کهنه دستنویس، ته بلیط تئاتر، کارت پرواز، سررسید هتل، لنگه گوشواره، تستر ادکلن،...، گرفتار شده، گیر افتاده، بدون راه فرار.

Labels:

..
  



Tuesday, September 19, 2017

تو شهرای اروپای شرقی عاشق ورشو‌ام. نمی‌دونم چرا این‌همه به دلم نشسته. از پراگ و رم و پاریس بیشتر حتا. هیچ‌وقت در مخیله‌م نمی‌گنجید «ورشو» بشه شهر مورد علاقه‌م. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم با ورشو محشور بشم اصولا. این شهر هیچ جایی تو زندگی من و رویاهام نداشت. الان داره اما. یه جای مهم و نمادین. بیشتر از مهم، نمادین. و هر بار که می‌رم هم هنوز دوسش دارم. دلمو نمی‌زنه. تکراری و یکنواخت نمی‌شه. ورشو برام یه ترنینگ پوینته. اولین باری که پامو گذاشتم تو فرودگاهش رو هنوز به وضوح و با جزئیات یادمه. اون هتل کوزی و خوشگل تو اولد تاون، اون بارونِ سرِ شب، اون راهروهای عجیب آشویتس‌طور. یکی از دفعاتی که رفتم ورشو همه‌ش های بودیم. یکی از عجیب‌ترین تجربه‌هام از سکس و علف رو اون‌جا داشته‌م. هنوز هم هربار که می‌رم شهر به طرز غریبی منو جذب می‌کنه. گالری‌ها و آرت‌وورک‌هاش با این‌که سلیقه‌ی من نیست اما کشش عجیبی دارن برام. اون حیاط‌ پشتی گالری مورد علاقه‌م، اون پارچه‌فروشی ته خیابونش، عرق محلی سیب‌زمینی و اون بوی ترش‌ای که ته همه‌ی رستوراناشون حس می‌شه، همه‌شون یه‌جورایی ویژه و به‌یادموندنی‌ان برام. مث زندگی این روزام. مث همین زندگی‌ای که الان دارم تجربه می‌کنم و هیچ‌وقت فکرشو هم نمی‌کردم و در مخیله‌م نمی‌گنجید هم.
..
  





Survivor

روزی که این عکسو گرفتم، نشسته بودیم تو بار، روبروی همین ساختمون، به نوشیدن لانگ‌آیلند و درای مارتینی. بعدنا چند بار دیگه هم نشستیم روبروی همین ساختمون تو همون بار، با همون حال سرخوش و رها. دفعه‌ی آخر اما، سه روز بعد از این‌که برگشتم تهران، یه‌هو همه‌چیز ترکید. همه‌چی آپساید-داون شد. بار اولم نبود که همه‌چی می‌ترکید. مهیب بود اما. الان که عکسه رو نگاه می‌کنم فکر می‌کنم چه شبیه این بالکنه‌م من. چه وسط این‌همه قدمت و خرابی سعی کرده با چنگ و دندون زنده بمونه، به شیوه‌ی خودش زنده بمونه. من؟ علاقه و دلبستگی عجیبی به زندگی ندارم راستش. این روزا که دارم به مرگ فکر می‌کنم هم حتا نگران خاصی نیستم. فقط اوضاع یه‌جوریه برام. انگار همه چی فیلمه. همه چی شوخیه. انگار شانسی زنده‌م. شانسی سر پام. شانسی دارم کارایی که دلم می‌خوادو می‌کنم. انگار خودِ این بالکنه‌م. همین‌جور هپی و دل‌خوش، وسط این‌همه خرابی و ماجرا. غصه هم می‌خورما، غصه هم می‌خورم زیاد، مخصوصا جاهایی که «مامان»م؛ اما ته تهش که می‌شینم فکر می‌کنم، هپی و دل‌خوش‌م، علی‌رغم این‌همه خرابی و ماجرا.

..
  



Sunday, September 17, 2017

نکته‌ی مهم خونه‌ی جدید اینه که هر آرت‌وورکی دلم بخواد می‌تونم بزنم رو دیواراش. دیگه ملاحظات عُرفی ندارم. اولین قدم؟ نصب پوستر نیمفومانیاک بود تو کتاب‌خونه.
..
  




طی یک اقدام انقلابی، خونه‌ی قدیم رو با تمام وسایل اضافه‌ش ترک کردم و اومدم خونه‌ی جدید، فقط با وسایلی که دوسشون داشتم. عجیب‌ترین روز رو از سر گذروندم؛ پنج‌شنبه‌ای که گذشت. حالا کارتن‌ها از تو دست‌وپا جمع شده و کم‌کم همه‌چی داره ستل‌داون می‌شه. روح و رنگ از خونه‌ی قدیم به کل رفته و روح و رنگ اومده تو خونه‌ی جدید.

اون خونه فقط یه خونه نبود. یه هیستوری بود. یه عذاب وجدان قدیمی و فرسوده بود. اون خونه یه بند ناف محکم بود که بالاخره بعد از سال‌ها بریده شد. حالا معلق و آواره و سبک‌ام.
..
  



Monday, September 11, 2017


نوع بشری که بود
 


روبر آنتلم همسر مارگریت دوراس در دوران اشغال پاریس توسط نازی‌ها دستگیر می‌شود و به اردوگاهی در آلمان انتقال می‌یابد. دوراس دربه‌درِ یافتن او می‌شود. به هر دری می‌زند بلکه خبری از او پیدا کند. به گمان این‌که او را در پاریس نگه می‌دارند با یکی از عوامل فرانسوی گشتاپو وارد رابطه می‌شود، تا بتواند با اغوای او آنتلم را پیدا کند. بی‌نتیجه می‌ماند. حزب می‌خواهد رابطه‌اش را با عامل گشتاپو حفظ کند که رابط آن‌ها با رفقای در بند باشد.

رمان «درد» حاصل روزهایی است که دوراس چشم‌به‌راه رسیدن خبری از آنتلم و خود اوست. بعد از آزادی فرانسه، دوراس از یکی از دوستانش می‌خواهد حالا که آلمان ازهم‌پاشیده آن‌جا برود شاید بتواند آنتلم را پیدا کند. فرانسوا میتران با نامی مستعار و جعل سندی به عنوان نماینده‌ی دولت موقت در امور زندانی‌ها عازم داخائو می‌شود. آن‌جا به سرکشی اتاقک‌های کوچک بازداشتگاه‌ها می‌پردازد. در همین حین از دهان پیکر بی‌جانی که روی زمین افتاده نام خودش را می‌شنود. نزدیک می‌شود. باور نمی‌کند آن اسکلت افتاده بتواند حرف بزند. از شکل لب‌ها و فاصله‌ی دندان‌هایش او را می‌شناس؛ خودش است: آنتلم.


فرانسوا با کمک دوستی دیگر او را پنهانی سوار ماشین و از اردوگاه خارج می‌کند. نمی‌تواند به سرعت رانندگی کند. می‌ترسد با تکان‌های ماشین استخوانْ پوست بدنش را سوراخ کند. آنتلم هشتاد کیلو حالا 35کیلو است. دوراس با دیدنش فریاد می‌زند. با دست چشم‌هایش را می‌پوشاند. پا می‌گذارد به فرار. خودش را در کمد لباس‌هایش پنهان می‌کند.


آنتلم که پزشک‌ها امیدی به نجاتش ندارند بعد از بهبودی یک سال تمام را صرف نوشتن کتابی می‌کند درباره‌ی آن‌چه در زندان بر سرش آمده. شرحی تکان‌دهنده از مرگ تدریجی دوستانش؛ و زندگی‌اش در قلمروی مرگ. تجربه‌ی ویرانی و تلاش برای از دست ندادن هویت انسانی و انسان ماندن. این زیستن در قلمرو مرگ، و تلخ‌تر، بیرون گذاشته‌شدن از «نوع بشر»، و بدل شدن به چند حرکت جسمانی، چنان هولناک است که بلانشو بعد از خواندن این کتاب می‌گوید: «انسان آن ویران‌نشدنی است که می‌تواند تا بی‌نهایت ویران شود.»  این کتاب بیانِ روزگارِ دوزخیِ اسکلت‌های متحرکی‌ست که چون هنوز در شمار زندگان‌اند «نوع بشر» محسوب می‌شدند.


دوراس در سال‌های پایانی زندگی‌اش اعتراف می‌کند: آنتلم عشق بیکران زندگی من است.

Labels:

..
  





حضور او  در این خانه _ حضورش در لحظه آنی و ردپاهای حضورش در لحظه‌­هایی که نیست، از کرم ترک پاشنه پا گرفته تا حوله‌­ای که هر روز صبح می‌­اندازد روی طناب بالکن، از بوی عطرش تا ته‌­سیگارهایش، همه و همه برای من مثل نقطه­‌ای هستند که باعث می‌­شود تعادلم بیشتر از این به هم نخورد. در فرو رفتن‌­های مدام در دالان­‌های خود، این‌­ها را می­بینم و یکهو زندگی باز می‌­گردد، او زندگی است، سرخ و سرشار، من اما گاه از زندگی جا می‌­مانم، خسته می‌­­شوم، لجم می‌­گیرد، زورم می‌­آید، یا شاید غول سیاه افسردگی رختش را پهن می­کند رویم، به هر دلیلی، در چنین لحظه‌­هایی است که دیگر نمی‌توانم زندگی کنم، زندگی از لای انگشت‌­هایم سر می­‌خورد، می‌­افتم یک گوشه و هیچ خونی هم ازم نمی­‌رود که مشخص باشد آسیب جدی است یا نه، خنجر خورده‌­­ام یا پایم گیر کرده لای در یا چه و چه. اینطور چیزها آن بیرون نیستند، اینجا هستند (به مغزش اشاره می­کند). او نقطه ثقل من است.

حالا مساله این است که هر آدمی در بودن و زیستن در دنیا، سرگردان می­‌شود، در خود فرو می‌­رود و غیره و غیره. او هم طبعا این لحظه­‌ها را دارد. اما نکته اصلی ماجرا شاید همین باشد: حضور یک آدم و  ردپاهای حضورش، فارغ و مستقل از خود او، در ذهن عاشق جای دارند. اینجا است که دوست داشتن (شاید هم عشق، نمی­‌دانم) مدال سوبژکتیوترین احساس آدمی را از آن خود می­‌کند، بی‌بروبرگرد.

Labels:

..
  



Sunday, September 10, 2017

دارم زنی را تیمار می‌کنم این روزها، که جوانی‌اش را به طاعون گذرانده است.
..
  



Saturday, September 9, 2017

همیشه احساس می‌کنم در میانه‌ی  راه‌ام، ولی بیشتر نزدیک به آغاز تا انتهای راه. همیشه این احساس را دارم کاری که می‌کنم کارآموزی‌ست و اگر آن را تمام کنم بعد از آن واقعاً کارستان خواهم کرد [می‌خندد].

سوزان سونتاگ

Labels:

..
  




این فانتزی من است که همه‌چیز را پاره کنم و همه‌چیز را با یک نام مستعار از ابتدا شروع کنم. نامی که هیچ‌کس نداند همان سوزان سونتاگ است. خیلی دوست دارم این کار را بکنم. فوق‌العاده است که بتوان از ابتدا شروع کرد و بار کاری را که قبلاً انجام شده است نکشید.

 سوزان سونتاگ

Labels:

..
  




از وقتی ازش نمی‌ترسم، زورش کم شده، ابهتش کم شده، اثرش کم شده. گاهی می‌تونه عصبی و کلافه‌م کنه. تو باقی موارد اما قد یه جوجه‌ست. بی‌اهمیته. صرفاً یه احمقه.
..
  



Thursday, September 7, 2017


باید آن غده‌ی سرطانی امید را از قلبت بیرون می‌کشیدند

چشمت را چرا درآوردند؟
تو که با چشم‌هایت نمی‌دیدی

۳۰ اوت

Labels:

..
  




ایده‌ی تایم‌لاین موازی و آدمایی که بغل دستمونن با هزار کیلومتر فاصله‌ی فکری‌فرهنگی، متأسفانه از رگ گردن هم به ما نزدیک‌تره در زندگی واقعی.
..
  




هر روز یه تیکه کوچیک از وسایلی که لازم داریم رو می‌خریم میایم خونه. یه روز کوسن، یه روز سطل توالت، یه روز جاروبرقی. اوضاع بانمکیه. پریروزا یه اجاق گاز برامون آوردن، رسماً متعلق به سال چهل و دو. یعنی دوران قبل مامان‌بزرگم حتا. سید گفت کلی گشتم اینو پیدا کردم ال این‌که چیز میز قدیمی دوست داری. این‌قد قدیمیه که دلم نمیاد استفاده‌ش کنم. گفتم بیا روش شیشه بندازیم بالاش یه آینه نصب کنیم بکنیم‌ش میزتوالت بذاریم‌ش تو اتاق‌خواب. این آرته رسماً. بد نگام کرد لذا ادامه ندادم که از یکی از محفظه‌های فِرِش هم می‌تونیم به عنوان جاکفشی استفاده کنیم.

دیشب هم یه هارد ۲ترا که سفارش داده بود رسید دم در خونه، پر از فیلم و سریال.

قدم بعدی کرسیه، مطمئنم:|
..
  



Wednesday, September 6, 2017


یکم خرداد| مشمول خدمت شده‌ام. من از جنگ و مین و کاتیوشا و یوزی و یقلوی متنفرم. اما این جزو شرایط معافیت به حساب نمی‌آید. باید بروم زیر پرچم و خدمت کنم.  کاش معجزه‌ای اتفاق بیفتد.

بیستم خرداد| معجزه اتفاق افتاد. کف‌گیر دولت آقای خاتمی خورده به ته دیگ و کسری بودجه دارند و پول می‌خواهند. سربازی را خریدنی کردند. مثل بستنی کیم. باورم نمی‌شود. باورنکردنی‌تر از مار شدن عصا. خاتمی پیامبر معاصر است.

دوم تیر| دستبرد زدم به پس‌انداز پدرم. یک میلیون و نیم چک کشید. بابت توضیح چک هم نوشت جهت تنفر فرزندم از جنگ و مین و کاتیوشا و یقلوی.  چک و دو قطعه عکس و کپی شناسنامه‌ام را بردم نظام وظیفه. خیلی با محبت برخورد کردند. اصولا پول قلب‌ها را به هم نزدیک می‌کند و رافت اسلامی را بالا می‌برد. گفتند به جای دو سال خدمت، بیست روز بروم دوره‌ی آموزشی. خیلی سعی کردم آن را هم بخرم. اما نشد.

پانزدهم تیر| امروز رفتم میدان فلان. جهت تقسیم. محوطه پر بود از آدم‌های یک و نیم میلیونی.  تقسیم‌مان کردند.  من افتادم پادگان قلعه مرغی. اسمش بیشتر به کارخانه جوجه‌کشی می‌خورد تا پادگان. یک دست لباس سایز چهل آبیِ نفتی هدیه دادند. هر چه اصرار کردم سایز سی بهم ندادند.

بیستم تیر| لباس را بردم خیاطی سعادت تا ده شماره برایم تنگش کند. لباس را پرو کردم تا سوزن بزند. سعادت آن‌قدر خندید که صورتش بنفش شد. آخرش هم یک چیزی شبیه به شلوار سنباد تحویلم داد.

یکم مرداد |  امروز روز اول آموزشی است. میدان آزادی‌ام. ساعت شش صبح منتظر اتوبوس. به جز من یک دختر هم ایستاده. از پشت او را می‌بینم. خیلی خوش‌تراش است. هوس کردم با او آشنا بشوم. اما با وضعیت لباسم حتما خنده امانش را می‌برد. اتوبوس آمد. دو نفرمان سوار شدیم. من پادگان پیاده شدم.خوش‌تراش را نمی‌دانم. توی پادگان فرمانده به گروهان یک‌ونیم میلیونی‌مان خوش‌آمد گفت و کمی برای‌مان خاطره تعریف کرد. آن‌طرف‌تر سربازهای واقعی بهمان متلک می‌گفتند. ساعت یک هم زنگ‌مان را زدند و رفتیم خانه.

دوم مرداد| ساعت شش میدان آزادی‌ام. خوش‌تراش هم هست. باز هم صورتش را ندیدم. انگار خدا به جای صورت، دو تا پس کله به او داده. امروز اخلاق فرمانده گه‌مرغی است. بی‌دلیل مجبورمان کرد طول و عرض پادگان را کلاغ‌پر برویم. پاره شدیم. بعد به همه آب پرتقال داغ دادند. فکر کنم آن هم بخشی از تنبیه بود. ساعت یک به صورت کلاغ‌پر از پادگان خارج شدیم. من از جنگ متنفرم.

سوم مرداد| ساعت شش میدان آزادی. خوش‌تراش نیامده هنوز. الان آمد. انگار از پشت راه می‌رود. صورتش را ندیدم باز. اتوبوس کثافت سر موقع آمد و امان نداد. امروز با رحیم و کامبیز رفیق شدم. بچه‌های خوبی هستند. امروز یاد گرفتیم که تشویق فردی، تنبیه جمعی یعنی چه. یکی آن‌طرف گروهان شیشکی کشید. همه‌ی گروهان طول پادگان را سینه‌خیز رفتند. خشتک شلوارم بدجور لای پایم گیر می‌کند. تمام طول تنبیه به خوش‌تراش فکر کردم. ساعت یک به حالت سینه‌خیز از پادگان خارج شدیم.

چهارم مرداد| همان ترتیب همیشگی رخ داد. شش صبح. میدان غمگین آزادی. خوش‌تراشِ بدون رخ. پادگان. تنها فرقش این بود که فرمانده خیلی سرحال است. رحیم معتقد است که شب خوبی داشته. همه را برد سینمای پادگان و برای‌مان فیلم جنگی گذاشتند. جمشید آریا هم بود توی فیلم. جمشید همه‌ی عراقی‌ها را توی فیلم هلاک کرد. من فقط به فکر زن و بچه‌ی عراقی‌های هلاک شده بودم. بعد کامبیز گفت که سربازهای عراقی کلا ازدواج نمی‌کنند. وجدانم راحت شد. ساعت یک بای‌بای‌کنان از فرمانده جدا شدیم و با پا پادگان را ترک کردیم.

پنجم مرداد| امروز خوش‌تراش مانتوی سفید پوشیده. خوش‌تراش‌تر به نظرم آمد. اما صورتش را نشان نداد باز. فرمانده گروهان را سپرد دست یک حاج‌آقای با صفا. برای‌مان کلاس عقیدتی گذاشت. رحیم بحث را کشاند به خاکی و سر از دانستنی‌های شب اول ازدواج درآوردیم. کامبیز اعتقاد داشت باید به جای جنگ، آدم‌ها ازدواج کنند. نه تنها تلفات ندارد بلکه زیاد هم می‌شویم. حاج‌آقا هم موافق بود. ساعت یک لی‌لی‌کنان از پادگان زدیم بیرون.

یازدهم مرداد| امروز نه اتوبوس آمد و نه خوش‌تراش. شاید هم من دیر رسیده بودم. دلم برای هر دوی‌شان تنگ شد. با تاکسی رفتم پادگان. بردن‌مان زیارت عاشورا. بعد هم شیر کاکائو تعارفمان کردند. بعد هم تشویقی دادند و بردن‌مان استخر. رحیم با کامبیز شرط بست که فرمانده را توی استخر انگولک کند. فرمانده لخت نشد. رحیم بور شد و شرط را باخت. شرایط خدمت خیلی خوب است اما هیچ شباهتی با جنگ ندارد. من هشت سال تمام دویست کیلومتری آقای صدام زندگی کردم. اصلا شبیه این نبود. ساعت یک با لباس خیس پادگان را ترک کردیم. حوله نداشتند.

دوازدهم مرداد| امروز یک آدم مهمی آمد پادگان برای بازدید و سخنرانی. البته مهمترین آدم زندگی من، خوش‌تراش است. فرمانده مستاصل بود که گروهان ما را کجا مخفی کند. رژه رفتن‌مان شبیه کوچ پنگوئن‌ها بود. بالاخره با همفکری فرمانده‌ی کل پادگان، ما را پشت ساختمان خوابگاه قایم‌ کرد. حس بدی بود. حس مایه‌ی ننگ بودن. ساعت یک پاورچین پاورچین از پادگان خارجمان کردند.

سیزدهم مرداد| رحیم امروز دیر آمد. فرمانده مجبورش کرد روی آسفالت غلت بزند. ما را تمرین رژه داد. خشتک کل گروهان جر خورد. رحیم کماکان غلت می‌زند. جنگ ماهیت نفرت‌انگیزی دارد. ساعت یک گروهان رژه‌کنان و رحیم غلت‌زنان از پادگان خارج شد.

چهاردهم مرداد| تنها فراز امروز خوش‌تراش بود. کاش می‌شد به جای آماده شدن برای جنگ، می‌توانستم دل خوش‌تراش را ببرم. هیج کس این دوران آموزشی را پیشنهاد نداد. حتی پیامبر معاصر.

بیستم مرداد| روز آخر خدمت است. غم عظیمی روی چهره‌ی فرمانده نشسته. از این‌که یک گروهان را نتوانسته آدم کند. هنوز چند نفر هستند که وسط رژه اجازه می‌گیرند تا بروند جیش کنند. نمی‌فهمند که آدم موقع جنگ جیش نمی‌کند. در عوض آقای خاتمی خوشحال بود. ما هم خوشحال بودیم که بالاخره دست مستمندی بگرفته‌ایم و این‌ها.
خدمت تمام شد. کامبیز کارت را که گرفت با کله رفت کانادا. رحیم هم سه ماه بعد از اتریش زنگ زد.  می‌گفت هنوز گاهی وقت‌ها بی‌اختیار می‌افتد زمین به غلت زدن. اما من ماندم سر جایم. با فکر خوش‌تراش. با این‌که چه شکلی بود. تصمیم گرفتم یک بار دیگر ببینمش. صورتش را. باهاش حرف بزنم. اما هیچ وقث پیش نیامد. شش صبح، خیلی زود است. کاش هشت می‌رفت سر کار. من از جنگ تنفر دارم.

Labels:

..
  



Tuesday, September 5, 2017

خدایا مرا از خانواده‌ام مصون بدار.
..
  





من يك دختر نسبتا لاغر دارم. مدرسه ميرود. سر به هواست. ديكته و علوم و رياضي و تاريخش اصلا قابل قبول نيست. ورزشش خوب است. در نقاشي كشيدن جدي است. روابط اجتماعي اش دلسرد كننده است. اكثر اوقات گيج و دست و پا چلفتي است. هميشه انگار عجله دارد و انگار هيچ وقت راضي نيست. به ندرت خوشحال است. به دوستان من به زور سلام و عليك ميكند و ترجيح ميدهد اگر مهماني در خانه باشد يك كلمه هم صحبت نكند. عادت دارد قبل از غذا چيپس و پفك بخورد و خوشش نميايد دست پفكي اش را با آب بشورد، شلواري كه پايش است را شايسته تر ميداند و اهميتي نميدهد كه شلوار جينش نارنجي  شود و به جاي اينكه از من خواهش كند كه شلوارش را بشورم تذكر ميدهد كه نبينم شلوارم را شسته باشي ها. حيوانات خيلي دوستش دارند. مهربان است. جز اينكه قبولش كنم(همانطوري كه هست) و دوستش داشته باشم، هر كار ديگري بكنم همان كاري است كه مادر پدرم با هم و با ما كردند و من هميشه متهمشان كردم به زور گفتن و به خودخواه بودن. خودم زورگو و خودخواه نيستم؟ من هم دقيقا دلم ميخواهد مادرم، پدرم، خواهرم، دوست پسرم، دختر نسبتا لاغرم، همكارم، محل كارم، شهرم، حكومت و مسولين ادارات شهرم هماني باشد كه من دلم ميخواهد. بنابراين تفاوتي در خودم و رهبر كشورم نميبينم. در خودم و راست گراهاي افراطي. در خودم و قاليباف. در خودم و هيتلر. اگر دختر نسبتا لاغرم هماني نباشد كه من ميخواهم زمين را به زمان نميرسانم كه عوضش كنم؟ چرا ميرسانم. دقيقا به همين خاطر است كه من دختر نسبتا لاغري ندارم. چرت محض گفتم كه دختر دارم. من اصلا بچه ندارم و فقط و فقط در صورتيكه بتوانم آدم ديگري شوم بچه دار خواهم شد. قبلا يك شوهر داشتم كه وقتي چيزي برخلاف ميلش بود پايش را ميكوبيد زمين، قهر ميكرد ميرفت شمال، يا قهر ميكرد نميرفت شمال عوضش صدايش را مي انداخت روي سرش يا سرش را ميكوبيد به فرمان ماشينش چون نميخواست گفتگو كند و اعتقادي به گفتگو نداشت و ترجيح ميداد به انفعال ايمان داشته باشد. بعد از چند وقت اطمينان پيدا كردم كه دلم نميخواهد حال و هواي خانه ام شبيه سريال هاي جم تي وي باشد. يك دفتر چهل برگ سياه كردم و نهايتا فهميدم تنها راه  همان بهترين راه است و بهترين راه  تنها راه: خلاص. آدم انتخاب خودش را خيلي راحت ميتواند كنار بگذارد و ثانيه اي هم احساس پشيماني نكند و تازه نيروي حياتش هم بيشتر شود اما آيا ميشود مادرم را هم بگذارم و بروم؟ اصلا تو بگو دقيقا هماني كه هيچ نقطه ي اشتراكي نميتوانم بين خودم و خودش پيدا كنم، هماني كه اصلا نميتواند از احساساتش خشمش نفرتش حرف بزند، همان راهي را رفته و ميرود كه من سالها تمرين كردم كه واردش نشوم، خب كه چي؟  تازه اين حرف ها هم نيست. سالها تمرين كردم كه واردش نشوم؛ نشدم؟ چرا شدم. بارها و بارها و بارها و بارها. هي وارد شدم و خارج شدم و خيلي شق القمر كرده باشم زودتر از او خارج شدم و ديرتر از او دومرتبه وارد شدم. همين. ميخواهم بدانم نميتوانم مادرم  را با همين  اخلاق و رفتار بپذيرم و دوست داشته باشم؟ حتما فقط در صورتي كه بشود هماني كه من ميخواهم دوستش خواهم داشت؟ خجالت آور نيست؟ ميبينيد، تفاوت من با زورگوهاي بزرگ تاريخ چيست؟ من كمتر مستبدم؟ تنها تفاوتمان اين است كه  به راهي كه رفتم افتخار نميكنم. نميخواهم صبر كنم تا دير شود. ميخواهم قبل از رفتنشان بپذيرمشان و دوستشان داشته باشم و گور پدر هر كس كه حالش از كليشه ها بهم ميخورد. كليشه ها بيخود كليشه نشدند.

Labels:

..
  



Monday, September 4, 2017

خیلی خوش‌شانس بودم که بچه‌ای داشتم و وقتی خیلی جوان بودم ازدواج کردم. این کار را کرده‌ام و الان دیگر مجبور نیستم دوباره آن را انجام دهم. ولی این مثال خوبی نیست. من انتخاب کردم که دیگر ازدواج نکنم و یک بچه هم داشتم -پس دیگر قرار نبود تجربه‌ی بزرگ مادر بودن را از دست بدهم- و بعد هم تصمیم گرفتم یک زندگی آزاد و مستقل داشته باشم که پر است از عدم امنیت و ناخوشایندی، دل‌نگرانی و ناکامی و دوره‌های طولانی تجرد. و فکر می‌کنم این همان چیزی است که می‌خواستم... ولی واقعاً یک الگو نیست، راه حلی است که من یافته‌ام، و تنها برای خودم توجیه‌پذیر است، آن هم به خاطر پروژه‌های زندگی‌ام.

آیا این یک انتخاب آگاهانه بود؟

نه، اما دوست داشتم زندگی‌های متعددی داشته باشم، و داشتن زندگی‌های متعدد با وجود یک همسر خیلی دشوار است.

سوزان سونتاگ، در گفت‌و‌گو با مجله‌ی رولینگ استون --- جاناتان گات

Labels:

..
  




مامانم امشب موفق شد رسالت‌ش رو در حق من به تمامی ادا کنه. ازین‌به‌بعد دیگه فقط سیدخندان.
..
  



Sunday, September 3, 2017

تجربه‌ی خونه‌ی جدید نشون داد به من چه صد میلیون بودجه بدن چه ده میلیون چه اصن ندن، بالاخره یه‌جوری می‌چینم‌ش و یه‌جوری از همون آپشن‌های موجود استفاده می‌کنم که نتیجه یه‌جوری می‌شه که ملت فکر می‌کنن چه فکر و دیزاینی پشت‌ش بوده، درحالی‌که غالباً گزینه‌ی سوم بوده (چه اصن ندن) و غالباًتر پشت‌ش دیزاین نبوده، محدودیتِ منجر به خلاقیت بوده.

بعدنا در گینس رکورد رنگ و لعاب و پیازداغ و آفتابه لگن هفت دست شام و ناهار هیچی رو به من خواهند داد. تو بی آنست؟ خوش می‌گذره هم، غلی‌رغم تمام تهدیدها و تحدیدها (سلام واج‌آرایی).
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017