Desire knows no bounds




Saturday, November 16, 2019

دیشب تو جلسه‌ی هم‌فیلم‌بینی، «زنی تحت تأثیر» رو دیدیم از سینمای کاساوتیس و آخخخ که چه دارم حال می‌کنم با تک‌تک فیلم‌های این آدم و آخ که چه درخشان بود این فیلم و چه درخشان‌تر بود بازی جنا رولندز. یه جایی از فیلم اما، اون جایی که میبل به پدرش می‌گه دَد، ویل یو استند آپ فور می؟ همون‌جا فیلم برای من ایستاد. نفسم بند اومد و اشک تو چشمام جمع شد و خاطرات گذشته بغض شد تو گلوم نفسم رو بند آورد. یادمه یکی دو ماه پیش، سر میز غذا با دخترک حرف گذشته شده بود، حرف عید سال ۸۳، که یک‌دفعه بی‌مقدمه اشک‌هام اومده بود پایین و خشم و عصبانیتم از مامان‌بابام رو تا یه هفته بعد بی‌وقفه گریه کرده بودم. دخترک مبهوت مونده بود پولانسکی متحیر مونده بود خودم متعجب مونده بودم ازون حجم خشم و غمی که هنوز تازه و دم دست، داشت فوران می‌کرد زیر پوستم.

یادمه با خشم و با هق‌هق شکایت کرده بودم چرا اون سال کذایی، مامان‌بابام جلوی منو نگرفتن که برنگردم تهران، برنگردم خونه؟ با اون دوتا جوجه‌ی کوچیک؟ چرا هیچ‌کس به خاطر من وای نستاد؟ چرا هیچ‌کس بهم نگفت فکر هیچی رو نکن، من هستم، کمکت می‌کنم، خیالت راحت؟ چرا همه ولم کردن خودم تصمیم بگیرم خودم مسائلمو حل کنم؟

***

پولانسکی مرد خونه و خونواده‌ست. قشنگ دوست داره یه هسته‌ی خانواده‌طور درست کنه و از وقتی اومده تو زندگی‌ من، باعث شده روابطم با خانواده‌ بهتر و بیشتر شه نسبت به قبل. این‌جور وقتا اما، وقتی با یه تلنگر کوچیک زخمای قدیمی‌م دوباره سر باز می‌کنن، وقتی یادم میاد هیچ‌وقت خانواده‌م پشتم وای‌نستادن و ازم حمایت نکردن، و اگه دوستام رو نداشتم الان معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارم بود، تمام وجودم پر از خشم و عصبانیت می‌شه. ضربان قلبم به اوج می‌رسه و از زندگی و خانواده بیزار می‌شم. دلم می‌خواد بچه‌هامو دوباره برگردونم توی شکمم و به زندگی‌م خاتمه بدم. واقعاً همین‌قدر احساس بی‌پناهی و استیصال می‌کنم وقتی به گذشته فکر می‌کنم. وقتی یادم میاد چه ترسیده و تنها بودم و چه همه‌چی رو از صفر مطلق و در تنهایی مطلق ساختم. با کمک دوست‌هایی که وبلاگ بهم داده بود. خانواده و پیوند خونی و تمام این حرف‌ها برام حرف‌های مفت و یاوه‌ای بیش نبود. هیچ‌کس و هیچ‌چیز جز وبلاگ و دوست‌های وبلاگی‌م من رو نجات نداد و هیچ‌کس به اندازه‌ی خانواده هیچ‌وقت این‌همه از من طلبکار نبود. این خشم رو هزار ساله که دارم با خودم حمل می‌کنم و هیچ‌وقت نتونسته‌م واضح و شفاف با مامان بابا در موردش حرف بزنم. چند بار استارت‌شو زدم ولی هر بار اون‌قدر بحث به بیراهه رفت که فکر کردم چه کاریه بابا، ولش کن، فراموشش کنیم.

***

یه جاهایی هست تو زندگی، یه بزنگاه‌هایی، که بودن یه آدم، یه کمک، یه حمایت‌گر، ولو اگه از کمکش استفاده نکنی، مهم‌ترین و حیاتی‌ترین عاملی می‌شه که تو رو پیوند می‌ده به زندگی. تو رو هل می‌ده برای ادامه‌ی راه. وقتی مادر باشی، سینگل مام، مامان دو تا بچه‌ی کوچیک، تو یه سری کشورهای غریبه، مسئولیت خفه‌ت کنه، هزار و یک مشکل کوچیک و بزرگ داشته باشی خودت، و اون بیرون هیشکی نباشه که بهت بگه ببین من هستم، غصه نخور، طوری نمی‌شه، این روزا می‌گذره، به همین سادگی دنیا شروع می‌کنه برات به آخر رسیدن. از همون‌جا یه هیولای کوچیک درون من شروع کرد به رشد کردن. یه هیولا که داشتم خودم می‌زاییدمش و داشتم خودم هم‌زمان ازش می‌ترسیدم. هیولای «مادرِ بد بودن». و تو اون تنهایی، جوونی، خامی، و ندونم‌کاری‌های پیاپی، هیچ‌کس نبود که بگه تو تنها مادر بد دنیا نیستی، و حتی می‌تونی یه وقتایی زورو نباشی و می‌تونی کمک بخوای و کاش یکی اون بیرون باشه که بهت کمک کنه، یا لااقل بهت کمی حس خوب بده.

***

اون روز سر میز غذا، یه هو با عصبانیت متوجه شدم هنوز خشمگینم ازین که چرا پونزده سال پیش بابا پشت من نایستاد و نزد تو دهن فلانی، و بعد از بیست و پنج سال هنوز خشمگینم که چرا مامان هنوز داره به من حس مادر بد بودن می‌ده. هنوز خشمگینم از خودم که چرا باید این‌همه از خانواده‌م خشمگین باشم و متنفر باشم. آیا ازشون متنفرم؟ آیا از خودم متنفرم؟ آیا دارم ناکارآمدی‌های خودم رو پراجکت می‌کنم؟

***

تراپیستم می‌گه تو در هر مرحله‌ای بهترین کاری که از دستت برمیومده رو انجام دادی. این رو بپذیر. من اما قلباً هنوز خودم رو نبخشیده‌م و فکر می‌کنم مادر خوبی نبوده‌م آیا چون به اندازه‌‌ای که باید خودم رو «وقف» نکرده‌م؟ به این جمله‌ای که نوشتم باور ندارم، ولی ازش خلاصی هم ندارم.

***

تو خیلی از فیلم‌ها این جمله رو می‌شنویم که بزرگ‌ترین ترس من اینه که شبیه مادرم بشم. پسرم تا حالا چندبار گفته دلش یه دوست‌دختری می‌خواد که شبیه من باشه. این‌جور وقتا قند تو دلم آب می‌شه. اما درست همین وقتا یه توپ ماهوتی بزرگ نفسم رو بند میاره. یه توپ بزرگ که فقط من و جوجه‌ها ازش و از ماهیتش خبر داریم. که سختمه ازش حرف بزنم. با صدای بلند بشنومش. بنویسمش. بزرگ‌ترین ترس من می‌دونی چیه؟ اینه که دخترم بگه بزرگ‌ترین ترس من اینه که شبیه مادرم بشم.
..
  




از یادداشت‌های قدیمی

تفلسف به ساعت پنجِ صبح

از همان بار اولی که مرد را دیدم، از لایف‌استایل‌اش خوشم آمده بود. دیتیل‌های خوبی داشت، خودش، رفتارش، وسایل‌اش، کلا. آن‌قدر خوب، که حواسم رفته بود پی‌اش. چند ماه بعد، دوست بودیم با هم. معاشرت‌طور. حالا رفیقیم، آن سال اما تازه داشتیم معاشرت می‌کردیم با هم. شب‌ها می‌نشستیم به شام و پیکی ودکا و فیلم و سریال و الخ. خانه‌ی خوبی داشت مرد. خوب که نه، جذاب. از آن خانه‌ها که خیلی خوب چیده شده، هر گوشه‌اش پر از دیتیل‌های دیدنی‌ست، امبیانس دارد کلا. خانه‌ی مرد شده بود کنج شخصی من. فضایی بود که مرا از خودم و دور و برم جدا می‌کرد به کل. حرف‌ها و آدم‌ها و معاشرت‌ها و اتفاق‌های آن خانه هیچ ‌هم‌پوشانی با دنیای من نداشت. مرد از یک جایی به بعد تصمیم گرفت دیگر وبلاگم را نخواند. همان خرده‌هم‌پوشانی هم که بود، رفت. خیلی خوب بود این تفکیک دنیاها. 

خانه‌ی مرد نیمه‌تاریک بود همیشه. نورهای نارنجی گاه‌به‌گاه، چند نقطه، این‌جا و آن‌جا، چراغ‌های آمپلی‌فایر، نور مانیتور، آباژور کنار کاناپه و آن یکی آباژور توی اتاق‌خواب، همین‌ها. وارد خانه که می‌شدی، همه‌چیز نیمه‌تاریک بود، موزیک مطبوعی پخش می‌شد، و مرد، با همان لبخند جاودانه‌اش، مثل همیشه، خوش‌رو و منتظر. یک‌جور پَکِ مطبوع نیمه‌تاریک. یک پیک ودکا را با همان پیک فلزی همیشگی پیمانه می‌کرد می‌ریخت توی لیوان، یخ، و دو جور آب‌میوه، از هر کدام یک پیک، ترکیب همیشگی. خوب جواب می‌داد هم. سال اول، حین آن معاشرت‌های آرام، هر بار گوشه‌ای از خانه را کشف می‌کردم من. سیگارپیچ قدیمی، فلان تابلوی توی توالت، زیرسیگاری کار فلان آرتیست، از این‌جور چیزها. تاریکی خانه، مرا مجذوب تماشای آن کرده بود. صدای موزیک از جایی می‌آمد که نمی‌دیدم کجاست. گاهی که فیلم نمی‌دیدیم، پرده می‌‌رفت بالا، و تا خوابم نبرده بود محو دیوار مقابلم می‌شدم که پر بود از تابلوهای مختلف. هر بار ترکیب‌شان فرق می‌کرد هم. ترکیب ملافه‌ها و آن دو تا پتوی گرم و سبک و لیوان‌های پای تخت. چیدمان کتاب‌ها و لباس‌ها و حوله‌های توی حمام و الخ. آن سال جذابیت خانه تمام نشد. 

گفته بود «سیزن جدید کلیفورنیکیشن گرفتم برات، بیا». چند سیزن قبل را با هم دیده بودیم. خوش گذشته بود. بعد از یکی دو سال معاشرت، دیگر می‌دانستم چه جوری خوش می‌گذرد با او. گفته بود سیزن جدید کلیفورنیکیشن گرفتم برات، بیا. رفته بودم. تا بشینیم سریال ببینیم، کلی حرف زده بودیم شام خورده بودیم حرف زده بودیم با چند هزار پیک ودکا، یادم نیست. یادم است حال خوبی داشتیم. خیلی. یادم است چند سوال پرسیده بود ازم، از آن سوال‌های هم‌پوشانی‌دار. من؟ تعجب کرده بودم. آن‌قدر گیج بودم که فرداش هیچ یادم نمی‌آمد دقیقا چی پرسیده بود و دقیقا‌تر چی جواب داده بودم. فقط یادم مانده بود که تلویحا گفته بودم نه. خواسته بودم رابطه‌مان همان‌جور که هست بماند. گمانم گفته بود خب. یادم مانده مهربان بود، و آندرستندیگ، خیلی.

چند ساعت گذشته بود و من هیچ یادم نمی‌آمد کلیفورنیکیشن دیدیم یا نه. گیجِ خوبی بودم برای خودم. دستم را دراز کردم پایین تخت، بطری آب را برداشتم سر کشیدم. می‌دانستم همیشه یک بطری آب، همین‌جاست، همین پایین تخت، طرفِ من. هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم مرد کی این بطری را می‌گذارد برایم. مثل همان‌که هیچ‌وقت نفهمیدم کی لباس‌هایم را برمی‌دارد می‌گذارد کنار لباس‌های خودش، روی نرده‌ها. همیشه بیدار شده بودم، دست دراز کرده بودم آب برداشته بودم سرکشیده بودم، بعد پتو را زده بودم کنار، رفته بودم لباس پوشیده بودم، آمده بودم مرد را بوسیده بودم آرام، گاهی همان‌جور که خواب بود از روی پتو، و هوا هنوز روشن نشده برگشته بودم خانه، مثل همیشه. چند ساعت گذشته بود و من هیچ یادم نمی‌آمد کلیفورنیکیشن دیدیم یا نه. گیجِ خوبی بودم برای خودم. دستم را دراز کردم پایین تخت، بطری آب را برداشتم سر کشیدم. پتو را زدم کنار بلند شوم بروم سراغ لباس‌ها، که دستش را حلقه کرد دورم از پشت، کشاندَم طرف خودش. پشت گردنم را بوسید گفت نرو. بوسیدمش که «داره صبح می‌شه، دیرتر برم می‌خورم به ترافیک اول صبح، همت و صدر هم که مصیبته». مرا کشیدتر طرف خودش. گفت «نرو اصن، کلا نرو، بمون». فرداش که فکر کرده بودم، یک چیزهایی از حرف‌هامان یادم آمده بود. جزئیات بیشتر را هم هیچ‌وقت روم نشد بپرسم ازش. آن موقع اما گفتم «باید برم، می‌دونی که». گفت «آره می‌دونم. نرو اما، بمون». ندیده بودم تا قبل از آن شب، که جز به شوخی و خنده، این‌جور جدی بگوید بمان. مرا کشاند طرف خودش و سفت در آغوشم گرفت. صورتش را چسباند به گردنم. گفت بمان. دیگر چیزی نگفتم. پتوی کنار زده را دوباره کشید روم. ماندم. 

یادم نیست کی خواب‌مان برد. یادم است اما بیدار که شدم، حوالی ظهر بود. مرد خواب بود. عمیق. من خوب خوابیده بودم و سیر-خواب به صبحانه فکر کرده بودم. فکر کرده بودم بلند شوم صبحانه درست کنم برایش، بیاورم توی تخت. دست دراز کردم بطری پای تخت را برداشتم. آب نداشت. پتو را زدم کنار. رفتم سراغ لباس‌ها. پیراهن مرد را تنم کردم رفتم طرف آشپزخانه به هوای آب. حوالی ظهر بود. آفتاب، به سختی خودش را از لابه‌لای پرده‌‌کرکره‌های چوبی کشانده بود تو. خانه، نیمه‌‌روشن بود. برای اولین بار، می‌شد تمام خانه را توی نور دید. یادم رفت بروم توی آشپزخانه. دراز کشیدم روی کاناپه، به تماشای خانه. نیم‌ساعت بعد، مرد داشت املت درست می‌کرد. کرکره‌ها را باز کرده بود و نور مطبوعی پهن شده بود کف خانه. بوی قهوه پیچیده بود توی سالن. من دراز کشیده بودم روی کاناپه و مرد را تماشا می‌کردم که گوچه قاچ می‌کند، که پرتقال قاچ می‌کند، که تخم‌مرغ می‌شکاند توی کاسه. خانه، کاریزمایش را از دست داده بود.

***               

زن، دوست صمیمی مرد بود. مرد دیگر، رفیق چندین و چند ساله‌ام. نمی‌دانم چی شد که با زن دوست شدم. به نظرم شخصیت جالبی داشت. از آن‌ها بود که از معاشرت‌اش لذت می‌بردم. ادا و بدجنسی‌ نداشت. مرد، خبر معاشرت من و زن را که شنید، قیافه‌اش رفت توی هم. احساس کردم هم‌چین هم خوشش نیامده که ما داریم با هم معاشرت می‌کنیم. عجیب بود برایم. بعدترها، این اتفاق برایم در مورد مردهای دیگری هم افتاد. خوش‌شان نمی‌آمد با دوست صمیمی‌شان معاشرت کنم من. عجیب بود برایم. خوش‌نیامدن‌شان از جنس حسادت نبود. چیزی بود که من بلد نبودم‌اش. 

***

حالا با مرد دوست صمیمی و چندساله‌ایم. حالا خانه‌اش که می‌روم، بیشتر از تماشا، حرف داریم که بزنیم با هم. خاطره‌ی مشترک حتا. حالا این‌جوری‌ست که موقع تماشای خانه‌ی نیمه‌تاریک، حواسم می‌رود پی فلان خودنویس یا مجسمه‌ی جدید که تا هفته‌ی پیش این‌جا نبوده، یا بالای شومینه که حسابی گردگیری شده، یا فلان پانچوی جدید چهارخانه روی پشتی کاناپه. خانه هنوز کنج دنج شخصی من است. خانه؟ 

***

چند وقت پیش نشسته بودم به تماشای سیزن آخر کلیفورنیکیشن. یاد خاطره‌ام افتاده بودم با مرد. یاد خانه‌، یاد فردا ظهر، و کاریزمایی که یک‌باره با تابیدن نور از میان رفته بود. اسرار خانه برایم هویدا شده بود. حین کلیفورنیکیشن، یاد خاطره‌ام افتادم از معاشرت‌ام با زن، و مرد، همان مردِ دیگر،  که چه خوشش نیامده بود. ناگهان نور تابید روی مغزم. با معاشرت من و زن، نور تابیده بود روی من، به مثابه خانه، و مرد، همان مردِ دیگر، لابد فکر کرده بود با تاباندن این منبع نور روی خودم، دیگر کاریزمای زن اثیری‌اش را از بین برده‌ام. خانه‌ی نیمه‌تاریک، زن اثیری، مرد جذاب قلم‌به‌دست خوش‌معاشرت، همه کاریزمای‌شان به منبع نوری وصل است، ولاغیر. به زاویه‌ی منبع نور، در واقع. هاله‌ی نیمه‌تاریک و نیمه‌مرموز پیرامون اشیا، پیرامون آدم‌هاست که جذاب می‌کندشان. که قوه‌ی تخیل ما را فعال نگاه می‌دارد. که تکه‌ای از آن را، از او را می‌بینیم در روشن-تاریک رابطه، و باقی را تخیل می‌کنیم. همان‌جور که دوست داریم تخیل می‌کنیم. و چون همه‌اش را ندیده‌ایم، و چون کسی جز من او را ندیده، با همان تخیل و با همان آب‌وتاب و با همان اغراق، باز-تعریف‌اش می‌کنیم. گاهی حتا ته دل‌مان امید این را داریم که آن خانه، که آن زن، همیشه پنهان بماند و فقط به واسطه‌ی «من» باز-تعریف شود. همین‌جوری‌هاست شاید، که وقتی خانه را، زن را، فردا ظهر، بی‌واسطه‌ی نگاه ستایش‌گر مرد، این‌جور از نزدیک، زیر نور یک‌دست می‌بینیم، هاله‌ی اسرار دورش به کلی فرو می‌ریزد. کاریزما از بین می‌رود. گاهی حتا با خود فکر می‌کنیم «این بود آرمان‌های ما؟». همین‌جوری‌هاست شاید که گاهی اوقات‌مان تلخ می‌شود از نور ظهر، از معاشرت آن دو زن، از آن نوشته‌ی افشاگر توی فلان وبلاگ ناشناس. نوری تابیده، مستقیم، بی‌واسطه، و چیزی فروریخته، چیزی از بین رفته.

***

حالا اما با مرد دوست صمیمی و چندساله‌ایم. حالا خانه‌اش که می‌روم، بیشتر از تماشا، حرف داریم که بزنیم با هم. خاطره‌ی مشترک حتا. حالا این‌جوری‌ست که موقع تماشای خانه‌ی نیمه‌تاریک، حواسم می‌رود پی فلان خودنویس یا مجسمه‌ی جدید که تا هفته‌ی پیش این‌جا نبوده، یا بالای شومینه که حسابی گردگیری شده، یا فلان پانچوی جدید چهارخانه روی پشتی کاناپه. خانه هنوز کنج دنج شخصی من است. خانه؟ 

..
  



Monday, November 11, 2019

تعداد آیتم‌های تو دو لیستم که زیاد می‌شه، می‌رم زیر پتو:|
بابا قرار نبود همه‌چی انقدر زیاد و جدی و مهم باشه، قرار بود من نخودی باشم.
..
  




کتاب «ماجرا فقط این نبود» یه کتاب کوچیک و جمع و جوره که خوندنش رو توصیه می‌کنم. جستارهای کوتاهی درباره‌ی زندگی در کنار ادبیات و هنر، سهل و ممتنع، و به زعم من ساده و دقیق نوشته شده. روایت خوش‌خوانی از تجربه‌ی زیسته‌ی نویسنده. جستار «خوشی»ش رو به شخصه خیلی دوست داشتم. توصیف‌ش رو از ذات خوش بودن، گذرا بودن و لحظه‌‌ای بودن خوشی‌ها، حالی که از دراگ و از های بودن نوشته بود، از آدمی که می‌تونی باهاش های کنی، و از حس بعدش، از چیزی که ازش به جا می‌مونه.

«من هر روز حداقل کمی از لذت را تجربه می‌کنم.»

ماجرا فقط این نبود --- زیدی اسمیت
..
  




خستگی از صدای خود. خستگی از تلاش برای ساختن صدای خود روی صفحه‌ی سفید.
...
وقتی بیست سالِ تمام در معرض دید همگان باشی و هر کاری که می‌کنی به چشم بیاید، نوشتن برایت یک جور جلسه‌ی روانکاویِ جمعی می‌شود. همه تغییراتت را رصد می‌کنند.

ماجرا فقط این نبود --- زیدی اسمیت

Labels:

..
  




خاطره، تاباندن نور است بر گذشته. هیچ خاطره‌ای شبیه به خاطره‌ای دیگر نیست وُ هیچ گذشته‌ای به درستی آن‌چه گذشته نیست. خاطره، روایتی‌ست از گذشته، گذشته‌ای که هیچْ به تمامی بر آن‌چه به راستی بوده و گذشتهْ منطبق نیست و منطبق نمی‌شود هم.
خاطره، زاویه‌ی تابشِ نور است بر گذشته، با شیبِ امروز، شیبِ پله‌ای که که امروز بر آن ایستاده‌ایم و از آن به گذشته می‌نگریم؛ بی‌که این گذشتهْ به‌تمامی همان‌ای باشد که بر ما گذشته.
..
  



Friday, November 8, 2019

می‌دانی؟ هر قدر قشنگ و آرام و امن هم که باشد، که هست، همان‌قدر می‌شود ترسناک هم باشد. از دست دادنش را می‌گویم. یک هو چشم باز می‌کنی می‌بینی شده تمام جهانت. می‌بینی شده ادبیات جدید زندگی‌ت. جوری که انگار هیچ پیشینه‌ای جز او نبوده.

می‌دانی؟ همین‌قدر که پُر و پیمان و مهربان و عمیق است، می‌شود نباشد و بیهوده و غمگین باشد زندگی، و خالی، و تلخ.

گاهی فکر می‌کنم دنیا قبل‌تر چگونه می‌گذشت؟ روزهایم چگونه سپری می‌شد؟ گاهی که نفس کم می‌آورم، شروع می‌کنم به ترسیدن، می‌روم توی لاک خودم کز می‌کنم یک گوشه و شروع می‌کنم می‌ترسم آرام آرام. از با او از با تو نبودن می‌ترسم. از دوباره تنها شدن با خودم از دوباره با خودم تنها ماندن می‌ترسم. یادم نمی‌آید پیش از این روزهایم چگونه می‌گذشت زهر تلخی‌هایم را کی می‌گرفت شیب جاده‌های سخت را کی هموارتر می‌کرد برایم. می‌دانی؟ حالا کنار تمام این روزهای قشنگ و آرام و امن، یک ترس مدام دارد می‌خزد زیر پوستم. ترس از این حجم بزرگ عادتم به تو. ترس از این همه رشته‌های مدام و پیوسته‌ای که مرا به تو، مرا به زندگی گره می‌زند مرا زنده نگاه می‌دارد. حالا کنار تمام سرخوشی‌ها کنار تمام خرده‌لذت‌های با تو بودن‌هامان، کنار تمام لحظه‌های گاه و بی‌گاهی که هستی و نیستی اما جایی توی خانه‌ی من توی سر من توی زندگی من پیوسته و عمیق ریشه کرده‌ای، حالا ترسی مدام کنار تمام این‌ها شروع کرده به جوانه زدن.
..
  




«نوعی بحران میان‌سالی داشتم و از اتفاقاتی که در زندگی‌ام رخ می‌داد خرسند نبودم. به رغم همه‌ی این هیستری و تلخی احساسات، در آن زمان نگارش چهره‌ها کار آسانی بود زیرا به روی کاغذ آوردن آن فقط مستلزم توجه و به یاد آوردن افرادی بود که زندگی‌ام زا مختل کرده بودند. ایده‌های من از افرادی که می‌شناسم می‌آیند نه از عقاید آن‌ها. هنگامی که چهره‌ها را آغاز کردم از ازدواج به تنگ آمده بودم. همیشه مخالف نهاد ازدواج بوده‌ام. نه ازدواج خودم زیرا من و جنا همیشه اختلاف‌نظرهایمان را به شکلی باز مطرح کرده‌ایم و هرگز آن‌ها را مخفی نگه نداشته‌ایم. من از میلیون‌ها ازدواج افراد طبقه‌ی متوسط در آمریکا به تنگ آمده بودم که فقط زمان را سپری می‌کردند. زوج‌های متعهد برای سال‌ها با هم بودند، رن و شوهرهایی که به نظر می‌رسد همه چیز دارند -خانه‌ی بزرگ، دو اتوموبیل، خدمتکار، بچه‌های نوجوان- اما این رفاه آن‌ها را منفعل کرده است. ...اگر سلیقه‌ی آن‌ها با یک‌دیگر منطبق شود فکر می‌کنند در ازدواج‌شان موفق بوده‌اند و مردم می‌گویند آن‌ها به هم می‌آیند. اما به خانه می‌آیند و به یک‌دیگر نگاه می‌کنند و می‌گویند روزت چطور بود؟ خودت  چطوری؟ چه خبرها؟ ولی هیچ عشقی به یک‌دیگر ندارند. هدف من بازگشت به گونه‌ای ارتباط واقعی بود. اکثر مردم نمی‌دانند از ایجاد ارتباط با یک‌دیگر عاجزند. مسأله‌ی اصلی چهره‌ها این است که نشان دهد فقط تعداد معدودی از مردم واقعاً با یک‌دیگر صحبت می‌کنند.»*

در ادامه‌ی هم‌فیلم‌بینی‌هامون، و در ادامه‌ی سینمای کاساوتیس، فیلم چهره‌ها رو دیدیم. چهره‌ها یکی از بهترین فیلم‌هایی بود که اخیراً دیده‌م. کاساوتیس سینماگر روابط انسانیه، و چهره‌ها به زعم من یکی از درست‌ترین فیلم‌هاییه که در باب رابطه ساخته شده. کتابی که دارم راجع به جهان کاساوتیس می‌خونم هم، به تنهایی و فارغ از فیلم‌ها، بسیار خوندنیه.

*فیلم‌های جان کاساوتیس
پراگماتیسم، مدرنیسم و سینما
ری کارنی
..
  




برای تراس قشنگ خونه‌ی قشنگی‌مون یه ننوی رنگی خریدم. ازینا که آویزون می‌کنن جلوی تراس، می‌خوابیم توش کتاب می‌خونیم. قبلش البته باید خونه‌ی قشنگ تراس‌دارمونو بخریم.
..
  




Palliativstation

با گروه همکارانم رفته بودیم ناهار. در راه برگشت، من هم به نوبه خودم از فشار کار و تلاش مداومم برای ایجاد حداقلی از هماهنگی بین زندگی بیرون و درون خانه می گفتم. از نگرانی دایمی ام برای فرزندم. از دوری و کوتاهی دستم از خانواده ام، از حسرتم برای اندکی فراغت بال، از حجم جلسات پشت‌ سر هم، از انباشت کارها... جالب اینکه هر کداممان از کشوری بودیم و به نوبت داستانی از این دست داشتیم پر آب چشم... همگیمان به جز اِلِنی. با آن زلفهای رها و چشمهای خندان و روح یونانی گرمش. رسیده بودیم وسطهای راهرو و من جمله آخرم را در وصف مشکلاتم گفتم که یکهو ایستاد روبروی ما و گفت:

شماها می دانید palliativstation کجاست؟ در بیمارستانهای تخصصی آلمان، بخشی داریم به این اسم و من دو سال آنجا بعنوان پرستار بین‌المللی کار کردم. بخش شامل اتاق هایی است راحت، پر نور، پر از عروسک یا کارت پستال یا یادگاری های ریز و درشت از هر چه که بیمار دلش میخواهد... بسیار مجهز و مدرن است و هر چه بیمار اراده کند فراهم است. بیمار هم نه بیهوش است نه در کماست نه دائما به دستگاه خاصی وصل است. فرق آنجا با بخشهای دیگر این است که بیمار از آن ترخیص نخواهد شد! و این را خودش و اطرافیانش می دانند. در آن دو سال، بیمارانم اکثرا جوان و حتی کم‌سال بودند. اکثرشان خانواده های مرفه داشتند، خانه هایی در محله های زیبا، جایی برای گذراندن تعطیلات، آدمهایی که دوستشان می داشتند، خاطراتی که دلشان می خواست تکرارش کنند، هر کدام در خانه، خیابان شهر یا کشوری، دوستانی و گوشه هایی داشتند که دلشان می خواست باز به آنجا برگردند... و نمی توانستد. به همین سادگی. چون فرصتشان بسیار کوتاه، در حد ساعت و روز بود. خب آدم آن روی یک بیمارستان را که ببیند، دست آدمهای روی تخت یا نشسته روی صندلی را که در دستش بگیرد،...نگاه میکند به خودش. به خودش که روی تقویم برای چند هفته دیگر برنامه چیده، برای فصل بعدش چکمه خریده، به فکر تابستان آینده است، به فکر بازنشستگی است، به فکر جمع و جور کردن حساب بانکی برای خرید خانه است، نقشه چیده، قسط بلند مدت بسته، برای کهنسالی اش آرزو کرده... آدم به خودش میگوید: لعنتی... لعنتی... تو امید داری به زنده بودن. تو زنده ای. داری به زندگی به شکل یک زمان طولانی نگاه می کنی. چشمت دائم به ساعت نیست. تو نه روی آن تخت دراز کشیده ای، نه عزیزی داری که آنجا روز بشمرد. لعنتی... غصه های کوچکت را بردار و از این در برو بیرون. آدم ها ، همه ما میمیریم. اما تو الان زنده ای. زندگی کن.

النی که حرف میزد و خندان بود، اما من یخ زده بودم راستش. انگار پوستم را شکافته باشد، روحم را یک تلنگری زده باشد چنان محکم که بلند بگویم آخ... تصور کردم جایی را که حتی غم از دست دادن هم توصیف هولناکی و اندوهش را نمی کند که تماشای " از دست رفتن"، بارها غمگینانه تر است. و دیدم همه غم های بزرگ بزرگ من چقدر کوچک، چقدر حقیرند. همه نگرانی ها و حسرتهایم، با همه طول و عرض و عمق و ارتفاعشان چقدر ناچیزند وقتی میخواهند روبروی زندگی بایستند.

Labels:

..
  



Tuesday, October 29, 2019

فرنوش نوشته بود «داشتم برگ‌های روی شیشه‌ها رو ناخودآگاه جمع می‌کردم. بعد از خودم پرسیدم چرا همه این‌قدر از مردن می‌ترسن؟ مگه تا حالا نمرده‌ن؟ من خودم یه بار تابستون ۸۴ مردم، هنوزم خیلی زنده نشده‌م، مثل همین برگ‌ها.»

میم پیغام داد «وبلاگت رو خوندم و فکر کردم که خب ما همیشه همون‌قدر که در حال زنده بودنیم، همون‌قدر هم در حال مردنیم. مثل اون نوار پایین فیلم روی تلویزیون که از یه طرف داره پُر می‌شه و از اون طرف کم و به ته‌ش نزدیک می‌شه، پس چرا شل نمي کنیم؟ بعد فکر کردم چون باور نمی‌کنیم که در حال مردنیم، تا لحظه‌ای بفهمیم شِت، واقعاً در حال مردنیم.»

من؟ سال ۸۳ بود که شروع کردم به مردن. اول بهارش و بعد تابستون. فروردین و مرداد و شهریور. بعد از اون تجربه‌ی سخت و عجیب، زندگی‌م عوض شد. مرگ رو که تجربه کنی، زنده موندن و زندگی کردن دیگه اون‌قدرها سخت نیست. دقیقاً همون‌جا بود که تصمیم گرفتم سرنوشتم رو عوض کنم. با خودم فکر کردم نشد هم نشد دیگه، ایناهاش، این گزینه‌ی مردن، روی میز. تا قبل از اون این‌جوری به مردن فکر نکرده بودم. حالا اما قبح مرگ برام ریخته بود و همین بهم شجاعت داده بود. شجاعتِ زندگی کردن و نترسیدن و جنگیدن. هاه. اما پارادوکس مسخره‌ایه که تا سر حد مرگ بترسی و این تجربه بهت حس شجاعت بده. طبعاً تو اون دوره و تو اون سن و سال -الان که از دور بهش نگاه می‌کنم- داشتم اداشو در می‌آوردم، اون زمان اما برام همه‌چی به غایت دردناک و غلیظ و واقعی به نظر میومد و غمگین‌تر از همه این بود که هیچ‌کس نبود دستم رو بگیره منو از اون دایره بکشه بیرون بهم نشون بده دنیا اون‌قدرها هم تلخ و جدی نیست که بخوام همه‌چیو بزنم نابود کنم. کی اما تو اون لحظه‌ها منجی داشته که من بخوام داشته باشم. تنها شانسی که داشتم این بود که وبلاگ داشتم، و دو تا بچه. مسئولیت اون دو تا بچه باعث شد هیچ وقت روتین منظم زندگی‌مو به هم نزنم و گمونم این بزرگ‌ترین شانس‌ بود برای ذهن مالیخولیایی اون زمانم. بعدنا رفتم پیش تراپیست و افسارمو تا حدی تونستم بگیرم دستم.

انی‌وی، تجربه‌ی مرگ، و برگشتن به زندگی، لااقل تا مدتی رویکرد آدم رو نسبت به زندگی تغییر می‌ده. منتها آدم موجودی‌ست فراموشکار، و هی یادش می‌ره تا دیروز چه همه‌چیز به مویی بند بوده، و فردا ممکنه چه همه‌چیز وارونه بشه و دیگه هیچی سر جاش نباشه. از یه تصادف کوچیک و دیسک کمر و استراحت مطلق و جهان افقی بگیر تا افسردگی و اتفاق‌هایی که برای بچه‌هات میفته و جهانت رو دگرگون می‌کنه تا هزار و یک قصه‌ی دیگه. عجیبه که هی هر بار از تمام این ماجراها و زخم‌ها و ناخوشی‌ها و چالش‌ها و بحران‌ها عبور می‌کنیم و هر بار گمان می‌کنیم این آخرین باره که دچار حادثه شدیم، در حالی که تا چشم به هم بزنیم پیچ بعدی و چالش بعدی از راه رسیده.
..
  



Monday, October 28, 2019

رفیقم مرد. رفیق خالی که نه، رفیق و هم‌سن و هم‌دانشکده‌ای‌ام بود مردک. قرار نبود به این زودی بمیرد. قرار نبود به این زودی‌ها شروع کنیم به مردن. پارسال موقع غذا خوردن گفت معده‌ام درد می‌کند. همان‌جور لاابالی و بی‌خیال، مدل همیشه‌ی خودش. چند ماه بعد فهمید سرطان معده دارد. ظرف دو ماه زد به ریه‌اش و همین دیروز تمام. مردکِ دکتر، روزهای آخر دوز شیمی‌درمانی‌اش را برده بود بالا. بیهوده و باطل. وقتی سرطان تمام بدنت را گرفته، بهتر نیست شل کنی، به جای همه‌چی دوز مورفین را بالا ببری و روزهای آخر را در آرامش و گیجی سپری کنی؟

مو که خبر را داد، دنیا یک قدری تیره شد. هوا هم به غایت تخمی و تیره بود. یک لیوان ویسکی ریختم برای خودم دست از کار کشیدم نشستم روی مبل. نشستم؟ افتادم؟ مطمئن نیستم. روز بعدش به وی گفتم اگر سرطان بگیرم شیمی‌درمانی نمی‌کنم‌ها. گفت خب. گفت خفه‌شو. بعد کمی فکر کرد و گفت من هم نمی‌کنم‌ها. گفت می‌رویم یک جایی جنوب یک کشور گرمسیر، مشروب می‌خوریم و مورفین و آخرهایش دردمان که خیلی زیاد شد او.دی. می‌کنیم و خلاص. گفتم خب، خفه‌شو. یک لیوان دیگر ویسکی ریختم و نشستم فرو رفتم توی مبل. هوا هم که ابری و تیره و تخمی.

کسی توی مغزم با صدای بلند فین می‌کند --- رابرت پالپ
..
  



Thursday, October 10, 2019

دارم کتاب «فیلم‌های جان کاساوتیس» نوشته‌ی ری کارنی رو می‌خونم. فارغ از این که سینمای کاساوتیس رو دوست داشته باشیم یا نه، این کتاب، به تنهایی فوق‌العاده جذاب و خوندنیه. اواسط خوندن فصل «خویشتن‌های در حال ساخت» بودم که یه‌هو دوزاری‌م افتاد که چی شد که مونوگام شدم! چند هفته قبل‌تر تو یه مهمونی جمع و جور، یکی از دوستام با تعجب پرسیده بود واقعاً رفتی تو یه رابطه‌ی متعهد؟ جواب داده بودم آره. پرسیده بود دلت برای لایف‌استایل قبلی‌ت تنگ نمی‌شه. جواب داده بودم نه. چند نفر دیگه از اون‌ور گفته بودن تنگ که حتماً می‌شه، ولی خب انتخابت اینه دیگه. راستش اما این بود که نه، تنگ هم نمی‌شه حتا. یعنی یه وقتی با خودم به این نتیجه رسیدم که دیگه اون لایف‌استایل قبلی‌م رو نمی‌خوام. چند-پارتنری و روابط موازی و سکس‌پارتنرهای متعدد داشتن و روابط آزاد و اوپن ریلیشن‌شیپ و الخ، یه سری مزایا داره و یه سری معایب. از دور جذاب به نظر میاد. منم چند سال زندگی‌ش کردم. یه روزی اما به این نتیجه رسیدم که دلم دیگه اون مدل زندگی رو نمی‌خواد. و دلم می‌خواد با پارتنر فعلی‌م، رابطه‌ی متعهد رو تجربه کنم. 

للیا با همه‌ی زندگی طوری رفتار می‌کند که انگار زندگی، صحنه‌ای برای کارهای شوک‌آور اوست، اما فراموش کرده که زندگی تئاتر نیست، و فراموش کرده که رابطه با یک مرد بیش از «یک صحنه‌ی تئاتری» است. روابط رمانتیک و جنسی پیامدهای عاصفی‌ای دارند که یک صحنه‌ی نمایش‌نامه ندارد...
للیا فکر می‌کرد داشتن رابطه‌ی جنسی مثل همانی است که یک بازیگر زن در فیلم انجام می‌دهد، ولی حالا از تحمل پیامدهای عاطفی سبک‌سری‌های خود عاجز است. کاساوتیس از للیا استفاده می‌کند تا بپرسد آیا سربه‌هوایی عاطفی نشان‌گر سرخوشی بیان‌گرانه است یا نه؟ تا بپرسد آیا می‌توان بدون زیر پا گذاردن اخلاق، اهمیت مسئولیت‌های اجتماعی خود را به چالش کشید یا نه.*

یه جایی از زندگی‌، به عنوان آدمی که به اصول و اخلاق و عرف، به شکل رایج‌ش پایبند نیست، تکلیفم رو با خودم این‌جوری معلوم کردم که آن چه برای خودم نمی‌پسندم، برای دیگری هم نپسندم. این شد مهم‌ترین اصل زندگی‌م. و برعکس، اجازه ندم کاری که در حق کسی انجام نمی‌دم رو کسی در حق‌م انجام بده. لذا اگر از انجام‌دادن کاری در حق خودم ناراحت خواهم شد، اون کار رو در حق پارتنرم انجام ندم. این قانون ساده، تکلیفم رو با خیلی چیزها روشن کرد و شد یه متر و معیار شفاف برای رفتارهایی که آدم باید تو یه پارتنرشیپ طولانی‌مدت در پیش بگیره. به نظرم این کلید ساده و طلایی، خیلی کمکم کرده که بی‌بحران پیچ‌ها رو از سر بگذرونم. صد البته که خلق و خوی پارتنرم، اعتماد به نفسش، و شباهت عجیب و غریبش به خودِ من (سلام حامد) مزید بر علته، ولی یک‌دست بودن رفتار دو طرف و مشخص بودن تکلیف آدما با همدیگه و با خودشون، مهم‌ترین پارامتر آرامش و امنیت رابطه‌ست. 

*فیلم‌های جان کاساوتیس---ری کارنی
..
  




همه توجه و محبت می‌خوان. بچه توجه و محبت می‌خواد. سگ توجه و محبت می‌خواد. پارتنر توجه و محبت می‌خواد. کارمند توجه و محبت می‌خواد. کارگر توجه و محبت می‌خواد. ساپلایرهایی که داری باهاشون کار می‌کنی توجه و محبت می‌خوان. منِ کارفرمای دوست‌دخترِ مادر فقط این وسط تیر چراغ‌برق‌ام مث‌که، که حالا از بد حادثه پریودم هستم. هاپ‌هاپ‌هاپ.
..
  




وقتایی که خیلی به تدی(سگ‌مون) توجه و محبت می‌کنیم، بعد می‌فرستیم‌ش تو حیاط، تو خونه‌ش، رسماً بهش برمی‌خوره که چرا علی‌رغم اون‌همه مهربونی منو فرستادین بیرون. تا دو روز هم روش نمی‌شه پارس کنه، ولی به جاش شب تا صبح جیک‌جیک می‌کنه. رسماً جیک‌جیک:|

و این‌که سگ‌داری از بچه‌داری سخت‌تر است، چنین گفت خارپشت.
..
  




وقتی پریودم دلم می‌خواد از توی تخت تکون نخورم، غذا و کتاب و لپ‌تاپم دم دستم باشن و هیچ آدمی رو نبینم. به مدت دو روز. در نود و هشت درصد موارد هم اوضاع کاملاً برعکسه. و لااقل به مدت دو روز شلوغ‌ترین و پرتنش‌ترین روزهای کاری‌مه. به‌به.
..
  



Sunday, October 6, 2019

ملانکولی مرد معمولی


موزه را باید در آخرین ساعت‌ها رفت، وقتی خلوت می‌شود و شما می‌توانید دوباره به آغازش بازگشته و زیارت کنید. مالرو در باره موزه نوشته است. موزه زیارت‌گاه‌های دنیای مدرن است. پدرم سحر را برای رفتن به حرم انتخاب می‌کرد.

دیروز آخرین روز موزه بود و ما ساعت‌های آخر را انتخاب کردیم. صاحب کلکسیونی شاه‌کارهایی را گردآورده، قصه کلکسیون سهمی از نمایشگاه را به خود اختصاص داده بود. من زیاد به آن توجه نکردم. کارهایی از نقاشان امپرسیونیست و پست‌امپرسیونیست و مدرن. تابلوهایی از پیکاسوی قبل از کوبیسم و بعد از آن. سزان، ماتیس. مونه، مانه. براک. رونوآر و گوگن و وان گوگ. تابلوهایی که برای اولین بار از امریکا خارج می‌شدند. تابلوهایی از سزان که به ولایت او بازمی‌گشت آنجا که سزان نقششان کرده بود.
این نقاش‌ها همه تقریبا در جنوب فرانسه با نور آن قرار دیداری داشته‌اند. 

دیدم که ارادت من تغییر نکرده و عشق‌های اول می‌توانند عشق‌های آخر باشند. سه اثر از وان گوگ بود. یکی از گوگن.  و چند کار از سزان.  و دو از رنوآر. اینها را چند بار زیارت کردم. از ماتیس تنها یک تابلو دیدم.
وان گوگ دیوانه است، این را روبرویتان می‌بینید. اگر مجنون نقاش بود چه بود؟ مجنون لیلی را می‌گویم. از قول وان گوگ نوشته بودند: آنکه به خورشید ایمان ندارد کافر است.
گوگن گفته بودم: من سراغ سادگی را می‌گیرم، به طبیعت می‌روم و زندگی وحشی را نظاره می‌کنم.

سزان همانطور که ریلکه گفته، نقاش فقر است. من هم وقتی فقیر بودم- هنوز هم هستم، سفره‌ای سپید می‌انداختم و رویش چند سیب و گلابی می‌چیدم.  و غنی می‌شدم. شما وقتی در جنوب فرانسه به سر می‌برید و موسم سیب و گلابی هم سر می‌رسد با آن نور پاییزش چاره دیگری ندارید. اولین تابلوی نمایشگاه چهره مردی بود که سزان کشیده بود. مردی معمولی. کارگر یا دهقانی. کنارش از نوعی ملانکولی نوشته بودند که گویا گریبان مردمان اینجا را می‌گیرد.
ریلکه تعریف می‌کند که سزان هر روز صبح زود از خانه‌اش به سوی کارگاهش می‌رفته و هر روز چند کودک مذکر دنبالش می‌کرده‌اند. من صحنه‌هایی چنین را در شهرم دیده‌ام. تعقیب کودکان و صدای فریاد ریز و خنده‌هاشان را.  و تعقیب‌شونده همیشه هیبت فقیری را داشته. گدایی را.
چه کسی اینهمه دماوند را کشیده؟ که سزان سن ویکتوآر را. خاک رسش را و معدن مرمر صورتی‌اش را.
از این مرمر تا همین چندی پیش در خانه‌ها و آپارتمان‌های اینجا یافت می‌شد وقتی لوکالیته تنها یک نظریه نبود.

رنوآر دسته‌گلی را در گلدان کشیده بود و گفته بود زنم  دسته گلی می‌چیند و من آن را نقش می‌کنم. تابلوی دیگری زنی را با لباسی فاخر نشان می‌داد که مرغی به دست داشت و کنار قفس ایستاده بود. از رنوآر چه می‌توان گفت؟ کمال است دیگر.

.یک تابلو از پیکاسو که من دوست داشتم، طرحی ساده از زنی بود که دست زیر سر خوابیده بود. پیکاسو گفته بود، خصوصی‌ترین پُز

Labels:

..
  



Saturday, October 5, 2019

هر بار که با زرافه حرف می‌زنم، «حرف» یعنی ازون وقت‌های نادری که پیش میاد بشینیم گپ بزنیم مفصل و عمیق بشیم و حرف‌هایی بزنیم که در حالت عادی نمی‌زنیم‌شون، هر بار و دقیقاً هر بار، شگفت‌زده می‌شم که این بچه کِی این‌همه عاقل و مچورتر از سن‌ش شد. کی این‌همه عمیق شد و کی این‌همه قدرت تجزیه تحلیل مسائل رو پیدا کرد. هر بار فکر می‌کنم چه خوش‌شانس بودم که تونست اوضاع رو این‌جوری ببینه که الان، این‌جوری که داره برام توضیح می‌ده. و هر بار و دقیقاً هر بار که به بزرگ‌ترین ایشوی زندگی‌م فکر می‌کنم، به بزرگ‌ترین کابوس زندگی‌م، به بزرگ‌ترین ترومایی که هنوز جرأت ندارم ازش حرف بزنم و هر وقت بهش فکر می‌کنم مثل یک مار می‌پیچه دور گلوم و در حد خفگی تمام راه‌های تنفسی‌م رو مسدود می‌کنه، می‌بینم اما پسرکم علی‌رغم تمام چیزها به گمونم تونسته عبور کنه، راحت‌تر از من با مسائل برخورد می‌کنه و ساده‌تر از من با تروماهای زندگی‌ش کنار میاد. یه وقتایی که می‌گه رول مدل زندگی‌ش من بودم نمی‌دونم باید خوش‌حال باشم یا ناراحت، بخوام روراست باشم، ته دلم یه درد بزرگ می‌پیچه، می‌دونم آدم مناسبی نیستم برای الگو بودن، سختی‌هام زیاده، دیسیپلین‌م زیادتر از حده، و الان می‌فهمم بچه‌هام و مخصوصاً زرافه کودکی سختی داشته‌ن به واسطه‌ی این‌که من مامان‌شون بودم با اون شیوه‌های نظم و دیسیپلین پادگانی‌م. برای همین هر بار که این روزها، این دوره، دوره‌ی جوونی‌شون می‌شینیم با هم گپ می‌زنیم، خوش‌حال می‌شم که تونسته‌ن اون دوران رو بی‌درد و خونریزی پشت سر بگذارن و از من متنفر نباشن، لااقل در ظاهر. خوش‌حال می‌شم که می‌تونیم یه وقتایی دیالوگ‌‌هایی داشته باشیم از جنس دیالوگ‌های دیروز. دیالوگ‌هایی که یه جاهایی‌ش هنوز که بهش فکر می‌کنم، مثل مار می‌پیچه دور گلوم و می‌خواد خفه‌م کنه، ولی این‌که پسرم می‌تونه راجع بهشون این‌جوری ساده و مستقیم با من حرف بزنه، اصلاً چیز کم و پیش پا افتاده‌ای نیست. این همون چیزیه که خود من تمام این سال‌ها جرأت نکرده‌م انجامش بدم و حالا پسرم به راحتی داره انجامش می‌ده. چه جوری تونسته به این مرحله برسه؟ دمش گرم. آیم پراود آو هیم.
..
  




صبح زوده. هوا گرگ و میشه و ابریه و پنجره تمام‌بازه و خنکای دم صبح پاییز پخش شده توی اتاق. نور محو خاکستری‌رنگی از صبح، بفهمی‌نفهمی، افتاده روی ملافه‌های خاکستری تخت، روی موهای خاکستری مرد، روی کاغذدیواری‌های خاکستری روشن دیوارهای اتاق. عاشق این اتاقم و عاشق مرد و عاشق این ملافه‌ها و عاشق رنگ خاکستری‌ ملایمی که تمام دکور اتاق‌خواب داره. که تمام صحنه‌ی این صبح پاییزی داره. که این سرمای دلچسب امروز صبح داره. غلت می‌زنم تو جام و مرد کمی چشم‌هاشو باز می‌کنه دست‌شو حلقه می‌کنه دورم می‌کِشَدَم تو بغلش. پتو رو می‌کشم رومون و جمع می‌کنم خودمو تو بغل مرد و عاشق این لحظه‌م این وقت صبح. یه جورایی منتظر این لحظه‌م هر روز صبح. پنج و شیش صبح که بیدار می‌شم، غلت می‌زنم رو به مرد، اگه تو تخت باشه، اگه خونه‌ی من خوابیده باشه، و نگاهش می‌کنم. دقایق طولانی نگاهش می‌کنم و هی جلوی خودمو می‌گیرم که بغلش نکنم نبوسمش بیدارش نکنم. منتظر می‌شم یه تکون کوچیک بخوره یه غلت کوچیک بزنه یه ذره چشاشو باز کنه، اون‌وقت انگار صیدمو شکار کرده باشم می‌رم همون‌جوری از روی پتو یا زیر پتو یا در اغلب موارد بدون پتو بغلش می‌کنم و هر بار، دقیقاً هر بار پر می‌شم از شعف، از شعف حضورش اینجا، کنارم، توی تخت، اینجا، کنارم، توی زندگی، و این هیچ وقت تکراری نشده، هنوز از روز اول تا حالا، دقیقاً هر روز، هر بار که چشم باز کردم و مرد توی تختم بوده.

قشنگ مَفصَل دوست‌اشتن منه این قسمت از صبح، این تیکه از تخت، این صحنه از گرگ و میش هر روزه‌ی نور و ملافه‌ها و حضور مرد.
..
  




از بین تمام آدم‌ها و تمام فراز و فرودهای این سال‌ها، پونزده سال؟ بیست سال؟ یه جمع کوچیک، خیلی کوچیک وبلاگی مونده، که بی‌حرف و بی‌حاشیه‌ی خاصی اعتماد داریم به هم، که هرازگاهی خونه‌ی یکی‌مون جمع می‌شیم شبا، به معاشرت و خوش‌گذرونی و الخ. خاصیت‌ش اینه که هر کدوم انگار کنده می‌شیم از کانتکست زندگی‌های خودمون، از کانتکست روزمره و بدیهی‌مون، و وارد تونل زمان می‌شیم بر اساس یه سری معادله‌ی دیگه، با یه قوانین (قوانین؟) دیگه. و دقیقاً تو همین مینی‌جامعه‌ای که قراره هیچ مرز و قانونی نداشته باشه، از قضا یه سری قوانین/ضد قوانین سفت و سخت وجود داره که بقای وجود چنین جامعه‌ای رو تضمین می‌کنه. 

تهش اما شعف و لذتیه که باعث می‌شه هربار ته مهمونی اعضا یادآوری کنن دفعه‌ی بعدی هم در کار باشه حتماً. که یعنی شاید اصلاً گاهی وجود چنین جوامع آلترناتیوی باعث می‌شه بتونی در جوامع عادی و کانتکست‌های زندگی بدیهی‌ت بتونی دوام بیاری.

گاهی زندگی یه سری از آدما رو که می‌بینم، وقتی می‌بینم چه جوری سُر خورده‌ن تو زندگی روزمره و هیچ خوراک جذابی در طول روز و هفته و ماه دریافت نمی‌کنن که بخوان باهاش گذران روز کنن و روح‌شون رو سیراب کنن، شگفت‌زده می‌شم از تغییر فازی که دچارش شده‌ن. از فازی که دچارشن. به قول اون دوستمون «معمولی بودن، غمگینه»، و تماشای معمولی شدن یه سری آدما، معمولی بودن یه سری آدما، غمگین‌تر.
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019