Desire Knows No Bounds




Tuesday, July 9, 2019

چند شب پیش، تولد پولانسکی، شام رفتیم بیرون. ما و بچه‌ها. بچه‌ها یعنی زرافه و دخترک و دوست‌پسرش. رفتیم یه جایی که همه دوست داشتیم غذاشو. یه جایی که استیک/بیفتک‌های آب‌دار می‌دن با پیاز داغ مفصل و گوجه‌ی سرخ‌شده و سیب‌زمینی و مخلفات، انگار مامان‌بزرگت برات بیفتک درست کرده. پنج‌تایی رفتیم نشستیم تو رستوران و گفتیم پنج‌تا استیک آب‌دار می‌خوایم و سالاد و مخلفات سفارش دادیم و نشستیم به معاشرت، که آقای گارسون که می‌شناستمون اومد یواش بالا سرمون گفت آبجو هم بیارم براتون؟ نیکی و پرسش؟ دو بطری بزرگ هم آبجو خنک تگری سفارش دادیم آورد برامون و گل از گل همگی شکفت.

یه دور پولانسکی لیوان همه‌مونو پر کرد، به سلامتی تولدش نوشیدیم. بعد دیگه هر کی لیوانش خالی می‌شد، گاهی من یا گاهی اون لیوان‌ها رو پر می‌کردیم. بچه‌ها لپ‌هاشون گل انداخته بود و حرفاشون گل انداخته بود و سرگرم خوردن و نوشیدن بودن. من تکیه داده بودم به دیوار بغلم و عاشق صحنه‌ی دور میز بودم. عاشق صحنه‌ای که ساخته بودم، ساخته بودیم.

خانواده، به عنوان نهادی که یه عمر ازش فراری بوده‌م همیشه، به شکل جدیدی که پولانسکی خیلی آروم و زیرپوستی لااقل در حیطه‌ی بچه‌ها و خواهرکوچیکه داره بازتعریف می‌کنه، داره دوباره برام جا میفته.

همون‌جوری که تکیه داده بودم به دیوار و صورت‌های گل‌انداخته‌ی مرد و بچه‌ها رو تماشا می‌کردم، با خودم فکر کردم چه در قدم اول جامعه‌ای که دارم توش زندگی می‌کنم، به عبارتی ج.ا.، و در قدم قبلی همسر سابقم، و در قدم قبل‌تر از تمام این‌ها خانواده‌م (پدر و مادرم)، چنین خوشی‌های ساده‌ای رو، چنین معاشرت‌های بدیهی و انسانی رو از من دریغ کردن و چه هر کدوم به سهم خودشون شروع کردن به ساختن گره‌هایی تو من، گره‌هایی که یک انسان عادی تو یک جامعه‌ی عادی می‌تونست نداشته باشه و می‌تونست چهل سال اول زندگی‌شو خیلی سالم‌تر و طبیعی‌تر از این حرفا سپری کنه. داشتم فکر می‌کردم چه چهل سال دویده‌م برای رسیدن به بدیهی‌ترین حقوق انسانی‌م، اون هم هنوز در شرایط بدوی و نصفه و نیمه، و چه باید ذوق کنم از این که با چنگ و دندون بچه‌هامو نجات داده‌م که در شرایطی مشابه شرایط من بزرگ نشن.

این‌جور وقتا عوض این‌که احساس مفید بودن کنی احساس قدرت کنی احساس ارزش‌مند بودن کنی، احساس بطالت و پوچی می‌کنی از این که چرا همه‌چیز این‌همه پیچیده‌ست این‌همه هیولاست این‌همه مزخرفه وقتی می‌تونه این‌قدر ساده و عادی و راحت باشه. یه سلسله تصویر میاد جلو چشمت از تک تک آدمای رژیم گرفته تا تک تک آدمایی که تو زندگی‌ت یه زمانی زورشون از تو بیشتر بوده و مسیر زندگی‌ت رو به خاطر یه مشت اصول عقیدتی مزخرف زده‌ن داغون کردن. دلت می‌خواد یه مسلسل برداری ببندی روی تمام دگماتیسمی که تو رو این‌قدر از رسیدن به نقطه‌ی صفر باز داشته و هنوز که هنوزه هم باز می‌داره.

داشتم فکر می‌کردم سختی‌هایی که من تمام سال‌های جوونی‌م کشیدم صرفاً بابت سینگل مام بودنم و دو بچه رو تنها بزرگ کردن نبود، بابت بزرگ کردن دوتا بچه بابت زندگی کردن تو جامعه‌ای بود که سر کوچک‌ترین و بدیهی‌ترین چیزاش باید بجنگی باید هزینه بدی و هنوز که هنوزه تاوان بدویت و سنت و مذهب و کثافتی رو بدی که تو خون جد و آبادمون ریشه کرده و با هیچ دیالیزی نمی‌شه ریشه‌کن‌ش کرد. آخ که از هیچ‌چیز به اندازه‌ی مذهب و تعصب متنفر نیستم و در قدم بعد، از آدمی که مقید به این‌هاست، مع‌الأسف.

..
  



Saturday, July 6, 2019


فرض کنید می‌خواهید از کوهی بالا بروید. پایین کوتاه ایستاده‌اید و سبُک‌سنگین می‌کنید که ببنیید می‌توانید از کوتاه بالا بروید یا نه. اولین قدم را برمی‌دارید. مسیر لغزنده است. تیز است. در حیطه توانایی‌های شما نیست. خم می‌شوید و دستهایتان را از سنگی می‌گیرید، کاری که نباید بکنید! بعد از کمی تلاش و جابه‌جا کردن پاهایتان، فکر می‌کنید که این‌کار، کار شما نیست. نمی‌توانید از کوه بالا بروید. پایین برمی‌گردید و بی‌خیال کوه می‌شوید. با خودتان فکر می‌کنید شاید باید سراغ شنا بروید و آن‌ را امتحان کنید و شاید آن کار، کار شما باشد.


حالا حالتی را فرض کنید که پایین یک کوه استاده‌اید و همراهی  کنارتان دارید. همراه شما الزاما از شما  تبحر بیشتری درکوه نوردی ندارد. اما شما به دلایلی به او اعتماد دارید. او به شما می‌گوید که نمی‌توانی از این کوه بالا بروی. شما هم به کوه پشت می‌کنید و از مسیر بر می‌گردید.

مادرم یک ماه در سوءد پیش من بود. اولین بارش بود که  به خارج از ایران مسافرت می‌کرد. تنها. البته که تنها قید ویژه‌ای در وضعیت ما نیست. از آنجا که پدرم سال‌ها قبل مُرد، مادرم سالها تنها کارهایش را کرد. اما آمدن به خارج و نجات پیداکردن، چیزی بود که همیشه او را ازش ترسانده بودند. خانواده اش. دوستها و آشناها. آموزه‌هایی که نمی‌دانیم از کجا گرفته‌ایم، اما قسمت زیادی از باورهای مارا تشکیل می‌دهند.
به هر حال هرچه که بود، مواجهه با خارج واقعی برای مادرم کوه بلندی بود که از بالا رفتنش ترسانده بودنش.
برای مادرم مساله ای نبود که به خارج بیاید و به رستوران ها برده شود. میخواست شهروند واقعی دنیای آزاد بودن را تجربه کند.
بیشتر از هر چیزی می‌خواست سوار دوچرخه بشود و به مرکز خریدمان که یک کیلومتر با خانه‌ی من فاصله داشت برود و گوجه‌فرنگی بخرد!
برایش مهم بود که بتواند این کار را خودش انجام بدهد.
 من نمیدانستم که مادرم دوچرخه سواری بلد است یا نه. گفت که وقتی بچه بوده دوچرخه سواری میکرده و من جایی خوانده بودم که آدم دوچرخه سواری را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند. اما به هر حال ترس این را داشت که نتواند دوچرخه را براند. به خصوص که هر بار در ایران، وقتی به چیتگر یا جایی که میشد سوار دوچرخه شد میرفتیم؛ کسی بود که بهش بگوید «شهلا بی‌خیال! می‌افتی زمین دست‌و‌پات میشکنه ما حوصله نداریم!»

سالها بعد، یکبار دیگر سراغ آن کوه می‌روید. در این مدت تمرین خاصی نکرده‌اید. حتی پیرتر و چاقتر شده‌اید. با خودتان فکر می‌کنید که چیزی برای از دست دادن ندارید. شروع می‌کنید و آرام و بی ادعا، قدم اول را برمی‌دارید. چیز زیادی نمی‌خواهید. برایتان مهم نیست که بتوانید. فقط دوست دارید که بتوانید. دوست دارید دو سه متری از بالا رفتن را تجربه کنید. تا فقط بدانید چه مزه‌ای دارد.
 کسی نیست که شما را بترساند. شروع می‌کنید و یک آن می‌بینید بیست سی متری بالاتر هستید. بعد یواش یواش متوجه میشوید که خیلی بالاتر از جایی که فکر می‌کردید هستید و ان بیست سی متر، در واقع دویست سیصد متر بوده است.  


آن روز که این کار را کرد من با مادرم نبودم که این را بهش بگویم. یک روز صبح، وقتی که من به دانشگاه آمده بودم، دانشگاه دوچرخه را برداشت. مسیر مرکز خرید را با نقشه پیدا کرد و بدون اینکه به من بگوید تا مرکز خرید محله‌امان رفت. گوجه فرنگی و انگور را در سوپر پیدا کرد. با فروشنده به انگلیسی صحبت کرد و با دوچرخه به خانه برگشت.
وقتی که من برگشتم روی مبل نشسته بود و با بهت به نقطه‌ای خیره شده بود.
برایم گفت که صبح چه کار کرده. بعد گفت که دوچرخه سواری اصلا یادش نرفته بوده و تمام این سالها میتوانسته سوار شود. تمام بارهایی که رفتیم چیتگر. تمام بارهایی که رفتیم شمال. تمام این سالها میتوانسته بیاید خارج و با فروشنده ای انگلیسی حرف بزند و  گوجه بخرد. فقط همیشه کسی بوده که قبل از تلاش برای انجام آن‌کاری که می‌خواسته بُکند، بهش بگوید «نکن. می‌افتی. ما حوصله نداریم دست‌وپای شکسته جمع کنیم.»

بعد از سالها انجام کاری که همیشه میخواستی بکنی اما نکردی، چون از انجام آن ترسانده بودنت، لذت ندارد. درد دارد. دردی که آرام و گزنده تا مغز استخوانت می‌رود و تمام هویتت، تمام تلاش‌ها و تلاش نکردنت‌هایت، تمام خواسته‌ها و انتخابهایت را زیر سوال می‌برد.
چه کارهای دیگری بوده که میتوانستی بکنی و نکردی چون ترسانده بودنت؟ چه قدر وقت داری که حالا بعد از این همه سال، بتوانی آن کارها را انجام بدهی؟


درد نتوانستن از بالا رفتن از کوهی، به مراتب کم‌تر از  وقتی است که ۲۰ سال بعد از همان کوه بالا میروی و می بینی کوه، تپه ای بیش نبوده و تو زندگیت را به ترس باخته ای. ترسی که مال خودت نبوده، به تو القا شده. چون همیشه کسی بوده که حوصله نداشته دست‌وپای شکسته جمع کند.  



Labels:

..
  




بالاخره بعد از مدت‌ها، موفق شدیم یه جمع کوچیک فیلم‌بینی درست کنیم که از هم نپاشه، هر هفته به آرمانش وفادار بمونه، و منسجم فیلم ببینه. این هم یکی از بهترین اتفاق‌های این چند وقت اخیره. دلم برای دورهمی‌های این چنینی تنگ شده بود. و البته هر بار، دقیقاً هر بار پولانسکی می‌گه به کاوه هم بگیم بیاد، به کاوه هم بگیم بیاد، به کاوه هم بگیم بیاد.
..
  




یه جوری عمیق و از ته دل برگشت تو چشام نگاه کرد گفت بمونیم برای هم، که قند تو دلم آب شد. گفتم معلومه که می‌مونیم برای هم، از ته دلم گفتم، اما می‌ترسم هنوزم بعد از دو سال باورم نکنه.

از همون روز اولی که دیدمش، از همون اوایل رابطه، شد امن‌ترین آدم زندگی‌م. باهاش شدم یه آدم دیگه. زندگی‌م یه جور دیگه شد. کیفیت رابطه‌هام عوض شد. لایف‌استایلم تغییر کرد. خلق و خوم کم‌کم تحت‌الشعاع حضور این آدم قرار گرفت، تیزی‌هام یه کم سوهان خورد، وحشی‌گری‌هام شروع کرد کم شدن، شروع کردم آروم شدن، نرم شدن، شروع کردم خصوصیات انسانی از خودم بروز دادن، خشم و عصبانیت‌هام رو کم‌کم، خیلی کم‌کم، خیلی به تدریج ریختم بیرون، گذاشتم کنار: نفرت‌ها و کینه‌هامو، عقده‌ها و گره‌هامو(همه‌ی فعل‌ها گذشته نیستن، خیلی‌هاشون حال استمراری‌ان). خلاصه یعنی خودم واقفم که چه دارم آدم انسان‌تری می‌شم نسبت به قبلنام، چه دارم معقول‌تر می‌شم چه دارم تازه برمی‌گردم به صفر کلوین نزدیک می‌شم. و خب به شدت در جریانم که خیلی از این تغییرات و از این استیبل‌شدن‌ام رو مدیون حضور پولانسکی‌ام در زندگی‌م. و عجیب‌تر از همه این‌که واقفم بر این که بزرگ‌ترین تغییرم این بود که با آشنایی باهاش، خودم قلباً و سمعاً و طاعتاً و غریزی دریافتم این آدم چه قدر شبیه منه، چه قدر شبیه به آدمیه که دنبالش می‌گشته‌م همیشه، و به قول علیرضا انگار سفارش داده‌م برام ساخته‌نش. ولی چرا این اطمینان قلبی‌ای که من توی خودم دارم رو نمی‌تونم بهش منتقل کنم؟ هنوز بزرگ‌ترین نقطه ضعفم اینه که آدما در مقابل من اینسکیورن و نمی‌دونم باید چی‌کار کنم.

گفت یادت می‌مونه دیگه؟ بمونیم برای هم. گفتم می‌مونیم برای هم.
..
  



Friday, July 5, 2019

به همون اندازه که دنبال روتین درست کردنم، به همون اندازه از روتین فراری‌ام. یعنی کافیه روتین تبدیل بشه به یه اجبار، مغزم هزار و یک بازی درمی‌یاره که از زیرش در ره. یعنی هر روتینی که خودم دستورش رو صادر کنم، از نظرش اشکالی نداره، هر روتینی که یه چیز دیگه‌ای مثل شهریه‌ی گزافی، شخصی، قراردادی، تعهدی چیزی توش دخیل باشه، مغزه شروع می‌کنه به در و دیوار کوبیدن و شیون سر دادن که من آدم روتین نیستم دست از سرم بردار. مثال؟ مثال همین پکیج کتوی هفته‌ی اخیر که با شکست مواجه شد . مغزم اعلام کرد من دلم می‌خواد خودم میز بچینم میوه می‌خوام سالاد خودمو می‌خوام درسینگ خودمو می‌خوام فیله‌ی مرغ و ماهی‌م باید به شیوه‌ی خودم طعم‌دار شده‌ باشه نه مثل اینا فله‌ای و بدسلیقه و پر ادویه، و در مجموع دریافتم اصلا خوشم نمیاد کسی برام تصمیم بگیره چی بخور چی نخور. لذا تمام توصیه‌های اینستاگرامم رو پس می‌گیرم و به زندگی قشنگ قبلی‌م برمی‌گردم و آخیش سلام فرنچ‌تست‌های مرغوب سلام دیر فرایدی‌ز.
..
  



Saturday, June 22, 2019

دلم می‌خواد دوباره سه چهار روز برگردم لب ساحل، دریای سیاه، ساحل سنگی، آسمون لاجوردی، آب خنک، هوای مطبوع، و به هیچی جز این که چند تا زیتون تو مارتینی‌م می‌خوام فکر نکنم، نمی‌شه اما، لااقل به این زودی‌ها دیگه نمی‌شه. 

کی باورش می‌شد که یه روزی برسه در زندگانی، که من، همین منی که نافم رو با خوش‌گذرونی و استراحت بریده بودن، روزی ۱۵ ساعت کار کنم؟ حالا این روزا دارم بی‌اغراق حداقل روزی ۱۵ ساعت کار می‌کنم و بی‌اغراق‌تر، در یکی از خوش‌حال‌ترین و پروداکتیوترین دوره‌های زندگی‌مم. 

هفته‌ی پیش مجبور شدم برم یه سفر کاری کوتاه. بعد؟ بعد قبل از سفر داشتم با مامانم تلفنی حرف می‌زدم، گفت ا، چه‌قدر دلم می‌خواد منم بیام. تحت تأثیر وبلاگ فروغ «این نیز بگذرد» و گیلمور گرلز، گفتم خب تو هم بیا، من که الردی یه هتل عالی اتاق گرفته‌م با ویوی فلان و یه تختش هم خالیه، یه بلیت هواپیما می‌گیرم برات، تو هم بیا. نشون به این نشون که یه سفر چهار روزه که با خودم فکر کرده بودم به‌به، سه تا دونه قرار دارم و باقی‌ش می‌رم دریا و آفتاب می‌گیرم و کتاب و ساحل و استراحت و الخ، تبدیل شد به یه سفر سه نفره‌ی گیلمور گرلزی من و مامانم و دخترم! و دریغ از لحظه‌ای از آن خود. عوضش مامانم در طول سفر یه هفت‌هشت‌هزارباری اذعان کرد «من همیشه فکر می‌کردم تو چه موجود خودخواه عوضی غیرقابل تحملی هستی و یه جورایی بابت این سفر عزا گرفته بودم، اما الان تو این سفر فهمیدم چه‌قدر انسانی!»
نکته‌ش این‌جا بود که از صفت دیگه‌ای هم استفاده نمی‌کردا، نمی‌تونست یعنی، صرفاً می‌گفت چه‌قدر انسانی. خلاصه در نهایت یه پنج‌شیش درصدی نظرش نسبت بهم بهبود یافت، باقی سفر هم طبق معمول قربون صدقه‌ی دخترک رفت، برگشتیم تهران. 
..
  




اعتصاب فمینیستی در سوئیس 
فرناز سیفی | June 22, 2019

جمعه ۱۴ ژوئن هزاران زن سوئیسی در شهرهای مختلف این کشور به خیابان‌ها آمدند تا علیه جنسیت‌زدگی روزمره و نابرابری دستمزد زن و مرد در این کشور اعتراض کنند. کشوری که در ظاهر «مهد آرامش و پیشرفت» است.

زن‌ها در این تظاهرات گسترده، هر یک تکه لباس یا پارچه و کلاهی بنفش همراه داشتند. بنفش که به شکل تاریخی، رنگ جنبش فمینیسم است. بعضی از آن‌ها سوت به گردن انداخته و سوت می‌زدند. عده‌ای با قابلمه و ماهیتابه و ملاقه آشپزی آمده و ملاقه‌ها را بر قابلمه کوبیده و سروصدا به راه انداختند. شعار محوری آن‌ها یک چیز بود:«یکی از ثروت‌مندترین کشورهای جهان، با نیمی از جمعیت خود رفتار نابرابر و تبعیض‌آمیز دارد.»

در جدول بررسی نابرابری میان زن و مرد، سوئیس در مقایسه با همسایگان اروپایی خود اغلب وضعیت بدی دارد و در رتبه‌های به‌مراتب پایین‌تری قرار می‌گیرد. اصلا یکی از شگفتی‌های این کشور ثروت‌مند و نماد صلح و پیشرفت همین است که زنان این کشور تا سال ۱۹۷۱ حق رای نداشتند! زنان تا سال ۱۹۸۵ میلادی اجازه‌ی باز کردن حساب بانکی نداشتند و در سال ۱۹۸۱ بود که بالاخره قانون اساسی این کشور تغییر کرد و در قانون اساسی ذکر شد که زن و مرد با یکدیگر برابرند. هنوز هم بنا به آمار رسمی زنان به طور متوسط برای کار برابر با مردان ۱۸٪ کمتر درآمد دارند، این نابرابری در بخش خصوصی به ۲۰٪ می‌رسد.

نتایج تحقیقی در سال ۲۰۱۳ نشان داد که دو سوم مجموع کار خانه را زنان سوئیس انجام می‌دهند و فقط در ۵٪ موارد مردان سهم بیشتری از کار خانه را در این کشور عهده‌دارند. «یونیسف» در گزارشی سوئیس را یکی از بدترین کشورهای اروپا از نظر مرخصی زایمان، حمایت از مادر و خدمات اجتماعی برای کودک معرفی کرد. سوئیس در سال ۲۰۰۵ بالاخره حق مرخصی زایمان را به رسمیت شناخت و قانونی کرد، اما کماکان این حق را برای پدر به رسمیت نمی‌شناسد. زنان سوئیس می‌گویند جنسیت‌زدگی در ادبیات و گفتار روزمره بسیار رایج است و در بسیاری از محیط‌های کاری حرف‌های سکسیستی زده می‌شود و در عمل هیچ تنبیه جدی‌ای به دنبال ندارد. از سوی دیگر گزارش «عفو بین‌الملل» نشان می‌دهد که ۵۹٪ زنان سوئیس تجربه‌ی خشونت خانگی را دارند.

زنان سوئیس خسته از این نابرابری و جنسیت‌زدگی وضعیت کشورشان در سال ۲۰۱۹ را «اسباب شرم» توصیف می‌کنند. برای این تظاهرات سراسری، گروه‌ها و انجمن‌های زنان نزدیک به ۱ سال در حال برنامه‌ریزی و هماهنگی بودند. زنان تظاهرات در همه‌ی شهرها را راس ساعت ۳:۲۴ دقیقه بعدازظهر شروع کردند. این ساعت،تخمین زمانی است که با توجه به نابرابری دستمزد، باید زنان دست از کار بکشند. دستمزد فعلی زنان، فقط برای کار تا این ساعت منصفانه است و ساعات بعد در عمل اضافه‌کاری بدون مزد و مواجب محسوب می‌شود.

این کمپین در شبکه‌های اجتماعی به اسامی آلمانی Frauenstreik و فرانسه Grève des Femmes شناخته می‌شود. زن‌ها با همین هشتگ‌ها خواسته‌های زنان از گروه‌های سنی مختلف، طبقه‌های اجتماعی گوناگون و هر پیشینه را می‌نویسند و انگار بعد از سال‌ها دوباره به شکل جدی بحث درباره‌ی خواسته‌های دقیق و گوناگون زنان، میان زنان سراسر کشور شکل گرفته است.

زنان معترض در لوزان، تظاهرات را نیمه‌شب ادامه دادند و در نیمه‌شب نور بنفش(در یادبود زنان مبارز حق رای و جنبش فمینیسم) بر ساختمان کلیسای جامع لوزان انداختند. برگزارکنندگان از زنان خواستند تا در این روز مشخص،هرگونه کار خانگی را بایکوت کنند و به فروشگاه‌ها نروند. حرکتی برای این‌که توجه گروه‌های بیشتری از مردم را به تظاهرات و اعتراض زنان جلب کنند. بعضی از کسب‌وکارها از تجمع زنان حمایت کردند و گفتند این روز را نه جزو مرخصی‌های زنان حساب می‌کنند و نه از دستمزد آن‌ها کم می‌کنند. با این‌حال تعداد کسب و کارهایی که با تجمع زنان مخالفت کرده و زنان را بابت حاضر نشدن در محل کار توبیخ کردند، هیچ کم نبود. بزرگ‌ترین اتحادیه مشاغل این کشور هم با تجمع مخالفت کرد. در این میان یکی از روزنامه‌های مهم سوئیس(Le Temps) در اقدامی حمایتی، روزنامه‌ را با ستون‌های سفید و خالی کارکنان زن روزنامه منتشر کرد تا نشان دهد که اعتصاب و نبودن زن‌ها چه ضرری دارد و چطور این روزنامه بدون کار باارزش زنان، کاملا ناقص و عقیم است.

برگزارکنندگان تجمع‌ سراسری می‌گویند این تازه آغاز تجمع‌های اعتراضی آن‌هاست و قصد ندارند به همین بسنده کنند. گروه‌های فمینیستی سوئیس از همین حالا به‌دنبال برنامه‌ریزی تظاهراتی عظیم برای ۸ مارس(روز جهانی زن) هستند. آن‌چه در یک سال هماهنگی و برنامه‌ریزی آن‌ها چشمگیر بود، این نکته است که آن‌ها به تبلیغ در رسانه و شبکه‌های اجتماعی و ان‌جی‌اوها بسنده نکردند. یک‌سال تمام به سراغ زنان در گوشه‌وکنار کشور رفتند، از اتحادیه‌ی زنان کشاورز گرفته تا پرستاران، معلم‌ها، پزشکان، زنان محقق و دانشگاهی، انجمن‌های کلیسایی و مذهبی زنان و … تجمع سراسری زنان سوئیس، پرچم رنگارنگی بود از هزاران زن که شاید در تمام باورهای سیاسی و اجتماعی با یکدیگر اختلاف داشتند، اما بر سر یک چیز توافق دارند:« نابرابری، تبعیض و جنسیت‌زدگی علیه زنان بس است.»

Labels:

..
  



Thursday, June 6, 2019


یک. حداقل بخاطر همان چند ثانیه عمیق مدیون سینما هستم. همان چند دقیقه آنی هال که در میانه عشقبازی در تخت مرد از تخت بیرون می‌آید تا لامپ چراغ خواب را با لامپ سرخ رنگی عوض کند. وقتی به تخت برمیگردد حس می کند حواس زن به عشقبازی نیست. چندبار می پرسد چیزی شده؟ حس می‌کنم اینجا نیستی و زن که از دید ما تنگ در آغوش مرد است انکار می‌کند و ناگهان می‌بینیم که روح زن از تخت بیرون می‌آید با همان لباسهای زیر می‌نشیند روی صندلی کنار تخت و سراغ لوازم نقاشی اش را می‌گیرد. مرد روح زن را می‌بیند و با استناد به همین سند به جسم زن که در آغوشش است می گوید ببین همین را می‌گفتم, تو خارج شده‌ای.
خوب یادم هست که از دیدن صحنه بی صدا اشک ریختم. انگار تا آن لحظه نمی‌دانستم دردم چیست. نمی‌دانستم چرا انقدر غمگینم وقتی منطقا نباید غمگین باشم. در همین پنجاه ثانیه ناگهان متوجه شدم دردم چیست. همه چیز رابطه روی کاغذ عالی و غبطه برانگیز بود ولی در عمل من زن روی صندلی بودم که تنم را در تخت جا گذاشته بودم. با همین چند ثانیه بود که فهمیدم دلایلی برای پایان یک رابطه هست که والدین آدم به آدم نمی گویند, آنها فقط اعتیاد و خیانت و خشونت را دلیل پایان می بینند ولی سینما همانقدر که در پورن و آموزش روشهای پیچیده جفتگیری، دور از چشم والدین خوب عمل کرده است، اینجا هم سخاوتمند برایمان تصویر می کند برای پایان ضرورتا نیازی به دلایل محکمه پسند نیست, رابطه می تواند با خروج ذهن از رابطه هم تمام شود. همانجا دست دراز کردم. دست جسمم را گرفتم و از تخت بیرون آمدیم. بعد آن چند ثانیه دیگر هیچوقت جسمم را بدون روحم جایی رها نکردم. ممنونم آقای آلن.

دو. دوستی دارم که نمی دانم اسم شغلش به فارسی سخت چه می‌شود. آنقدر سرم میشود که کارش راست و ریس کردن تصویر فیلم است. یکجور انیماتور احتمالا؟ همان که پشت صحنه فیلم برایمان کوه می‌کارد یا یک اسب را هزار اسب می‌کند. همان که عیوب فیلم برداری را تصحیح می‌کند و دریا را تا آستانه پنجره آشپزخانه یک خانه غیر ساحلی جلو می‌کشد. همین دوستم می‌گفت وقتی فیلم می‌بیند به حال ما صرفا مو-بین‌ها غبطه می‌خورد. سالها درگیری با گرفتن عیوب تصویر دچار وسواس فقط پیچش مو-بینی‌اش کرده. اون پیچش تصویر را می‌بیند و مدام خیره می‌ماند روی عیب‌ها و آن همه قشنگی و معجزه فیلم و داستان هیچ نمی بیند. ما دریا پشت پنجره را می‌بینیم او فراموشکاری طراح صحنه را در جعل انعکاس دریا در شیشه پنجره را. همین دوستم می گفت کاش من هم مثل شما نادان بودم تا راحت از فیلم لذت ببرم ولی خب همه به برگشت ناپذیر بودن نادانی پس از آگاهی, آگاهیم.

سه. عکسها را نگاه میکنم. همه چیز از بیرون رنگی و آفتابی و قشنگ است. یک زوج خوشبخت در یک روز آفتابی در جایی درپرتغال, اسپانیای یا جایی گرم در اروپا تولد مرد را جشن گرفته‌اند. همه زیر عکس قلبهای درشت رنگی می‌گذارند. آنها دریای پشت پنجره را می‌بینند اما من؟ من متاسفانه بی‌آنکه بخواهم شاهد خروج یکی از این آدمها از تخت و نشستنش روی صندلی بوده‌ام. شاهد که نه, آدمها همیشه روی صندلی تنها هستند ولی همه چیز جوری پیش آمد که خودش برایم تعریف کرد که سالهاست روی صندلی نشسته است. کاش تعریف نکرده بود چون حالا من در عکس بین خنده شصت و چهار دندان نمای مرد و زن مردی را می‌بینم که ته عکس روی صندلی نشسته و منتظر است عکس گرفتن تمام بشود تا احتمالا به زنی دیگر که یک جایی در نیویورک زندگی میکند تکست بزند و بگوید " کاش اینجا بودی" یا حتی به کسی هم تکست نزند, زود دستهایش را از دور شانه های زن باز کند و خودش را سرگرم قلب کردن عکسهای دیگران بکند. یا به این فکر کند, زیر این آفتاب زیبا, در این شهر زیبایی ساحلی, وقتی همه چیز خوب است و زنم زیباست و خودمم سالمم و هردو کار داریم, پس چرا من انقدر غمگینم؟
مثل باقی آدمها عکس را قلب می‌کنم و برایشان یک قلب اضافه هم در قسمت نظرات می‌گذارم ولی برگشت به دوران نادانی بعد از رسیدن به آگاهی, محال است. من چه بخواهم چه نخواهم مثل دوست انیماتورم در عکس مرد روی صندلی را هم می‌بینم. او انتخاب کرده است جسمش را رها کند. برای ما تفاوتی نمی‌کند، ما هرسال همین جا برایش تبریک تولد خواهیم نوشت و مرد نشسته روی صندلی کنار تخت, پیر خواهد شد.

https://www.youtube.com/watch?v=2A2li5vM8_0

Labels:

..
  





برای یک کاری باید بروم به دهات کوره محل طرحم! راستش فکرش را که می‌کنم کمی می‌ترسم. هر چیزی که مربوط به قبل باشد، حتی اگر مربوط به روز گذشته باشد من را می‌ترساند یا دست‌کم حالم را می‌گیرد. همش دعا می‌کنم که همه آدم‌ها و ساختمان‌ها و همه چیز عوض شده باشد، اما مگر فرقی هم می‌کند؟ مگر این همه خیابان‎‌های تهران نیستند که موقع عبور کردن با همه درخت‌ها و سنگریزه‌ها و جدول‌ها و همه چیزشان به ذهنم و به قلبم حمله می‌کنند؟ هرچقدر هم که عوض شده باشند و هرچقدر هم که آدم‌های آشنا نبینی و هر چقدر هم که سعی کنی از محله‌های قبلی رد نشوی. همین همت و حکیم و صدر و مدرس هم می‌توانند دمار از روزگار آدم دربیاورند، حالا تو صد سال از ولیعصر رد نشو یا فراموش کن پشت اتاقت پارک کوچکی بود. من دلم از همه چیز گرفته است. یک بغض مداوم همه جا دنبالم می‌آید و آماده است به یک اشاره توی گلویم رعد و برق بزند و ابرهای پشت چشم‌هایم را بگریاند. همین زمستان بود، رفته بودم برای امتحان ثبت نام کنم. غلغله جمعیت بود، نوبت من که شد گفت پول نقدت کو؟ فقط پول نقد باید باشد و من زدم زیر گریه. سرما خورده بودم، شب قبل را تا صبح گریه کرده بودم، قبول کرده بودم که نمی‌شود، که باید همه چیز را خراب کنم و از اول بسازم، حرف زدیم، بحث کردیم، و بعد سکوت، و لیوان شکسته بود و شراب‌ها پخش شده بود روی میز و از لبه سبدِ گل‌های روی میز چکه می‌کرد روی فرش. و بعد صدای برخورد جمجمه با زمین، دوبار… تق…تق و بعد دوباره سکوت. رفته بودم توی حمام زیر دوش داغ و خیره شده بودم به موهایم که از کف دستهام سر می‌خورد و با جریان آب داغ می‌رفت و من حس می‌کردم داغ‌تر و بزرگ‌تر و وسیع تر می‌شوم، عین زحل، و همه چیز دورم می‌چرخید، همه چیز، همه خیابان‌ها، آدم‌ها، کافه‌ها. مثل یک حلقه عظیم به دور زحل، که من بودم. و لیوان‌ها می‌شکست و لکه‌های سرخ از همه جا چکه می‌کرد و تق…تق و سکوت. کلی معطل شده بودم یک ماشین کوفتی قبول کند این همه راه را اول صبح بیاید و چیزی از زمان ثبت نام نمانده بود. رفتم بانک پول بگیرم. فیش را که تحویل دادم، دست کردم توی کیفم دیدم کارتم را جا گذاشتم، آقای بانک گفت اشکال ندارد کارت ملی لطفا! و بعد از چندتا تقه روی کیبورد گفت نمی‌شود! امضایتان اسکن نشده! سرعت چرخیدن حلقه بیشتر شد، ساعتم را نگاه کردم وقتی نمانده بود و فکر می‌کردم با خودم اصلا چرا داری زور می‌زنی؟ چه چیزی قرار است بشود؟ به کجا می‌خواهی برسی مثلا؟ آن جمعیت پر جنب و جوش را دیدی؟ تو شبیه آنها نیستی. هیچ چیزت شبیه آن ها نیست. اشکم درآمد، آقای بانک از دیدن اشکم عصبانی شد. خودم هم عصبانی شدم. لابد توی دلش گفت  آدم برای هر چیز کوفتی‌ای گریه می‌کند؟ کارتم را سوزاند و یک کارت جدید داد با پول نقد و لابد باز توی دلش گفت پاشو زودتر از جلوی چشمم دور شو! و من دور شدم. از همه چیز از همه کس، از همه خیابان‌ها و آدم‌ها. زمستان تمام شد. خزیدم توی خودم، کارم را، زندگی و دوستانم را و همه چیز را رها کردم و گذاشتم توی سکوت و دور از آدم‌ها و خیابان‌ها، تکه‌های شکسته جوش بخورد و به هم بچسبد. فکر کردم همه چیز بهتر شده. فکر کردم فراموش کردم، بخشیدم، رها کردم، تمام شد. تا همین چند هفته قبل که این درد شروع شد. باید می‌رفتم آن بیرون و به آدم‌های غریبه می‌گفتم بله همین جا درد می‌کند و توی برگه های متعدد می‌نوشتم چند سالم است، قد و وزنم چقدر است و چه کسی معرفی‌ام کرده. توی اتاق انتظار، موقع معاینه، توی رادیولوژی، موقع فیزیوتراپی، هی ابرها آمدند و رفتند. و من دیدم هیچ چیز عوض نشده. فرقی نمی‌کند رفتن به بانک باشد یا یک ویزیت ساده یا نشستن در اتاق انتظار. شاید همه این ها از درد باشد و هیچ ربطی به آدم‌ها و خیابان‌ها و منظومه شمسی و زحل و لیوان‌های شکسته نداشته باشد. ولی نکند برای همیشه خودم را پشت این دیوارها زندانی کرده باشم؟ نکند هیچ وقت نتوانم بروم آن بیرون و شبیه آدم‌های دیگر زندگی کنم؟ یادم نیست قبلا همه چیز چطور بود. حتی یادم نیست چطور می‌توانستم حرف بزنم یا بنویسم. چه کسی می‌تواند از توی این نوشته‌های بی سر و ته و داستان‌های بی‌ربط بفهمد در آن شب زمستانی چه چیزهایی بر من گذشت، یا بفهمد این آدمی که دارد راه می‌رود، می‌خندد و حرف می‌زند نمی‌تواند از درد بخوابد. به چه کسی میتوانم بگویم در تاریک روشن شش صبح یک روز زمستانی چطور دنیا مثل سکوت بعد از غرشِ فروریختن یک آوار، برایم خالی و بی‌صدا شد و چه روز طولانی‌ای را شروع کردم و چطور وقتی گوشه مبل جمع شده بودم و از خشم و غم و ناامیدی می‌لرزیدم به تمام کردنش فکر می‌کردم. اهمیتی هم ندارد. آدم‌ها فقط می‌خواهند بدانند. نه برای اینکه اهمیت می‌دهند یا می‌توانند کاری بکنند. فقط برای این که دوست دارند بدانند.

Labels:

..
  



Saturday, June 1, 2019

چند هفته پیش، ته یکی از جلسه‌های فیلم‌بینی‌مون، فیلم کوتاه روتوش رو دیدیم. از اون موقع تا حالا، هنوز تو ذهنمه فیلمه. هنوز دارم بهش فکر می‌کنم. بعد از فیلم، این سؤال مطرح شد که چند نفرمون تو اون جمع به مرگ یه آدم نزدیک‌مون به اون شکل فکر کردیم. جواب، سه نفر از پنج نفر بود. خود من سال‌ها دلم می‌خواست شاهد یه مرگ اون شکلی باشم، بدون این‌که دخالتی توش داشته باشم. فیلم، یه هو بعد از شیش هفت سال دوباره خشم و نفرت قدیمی هزارساله‌مو یادم آورد. چیزی که مدت‌ها بود بهش فکر نمی‌کردم. چیزی که یک عمر هر روز، هر روز و هر ساعت باهاش زندگی کرده بودم. یه هو پرت شدم به تمام سال‌های قبل. باورم نمی‌شد چه جوری تو این لایف‌استایل کنونی‌م تمام زندگی گذشته‌م از خاطرم رفته. باورم نمی‌شد چه دیگه هیچ زخمی سرش باز نیست. با هیچ خاطره‌ی تلخی حشر و نشر ندارم. انگار اصلاً اون زندگی، زندگی من نبوده. انگار اصلاً من اون ماجراها رو از سر نگذرونده‌م. باورم نمی‌شه که بالاخره زندگی‌م این‌همه می‌تونه از آن‌چه تا همین چند سال قبل بوده، این‌همه متفاوت باشه، این‌همه همونی باشه که می‌خواسته‌م، که می‌خوام. مهم‌تر از اون، این پاک شدن گذشته، پاک شدن زخم‌ها، پاک شدن سیاه‌چاله‌های عمیقی که هرازگاهی گرفتارشون می‌شدم، از همه بیشتر حال آدمو خوب می‌کنن. یه جور اترنال سان‌شاین واقعی.

چند وقت پیش، تو سفر، ساعت ۱۱ صبح وسط هوای عالی و جاده‌ی سرسبز و هم‌سفر مرغوب و الخ، داشتیم می‌رفتیم که کنار جاده چشمم افتاد به یه تصادف جاده‌ای. یه ماشین بدجوری تصادف کرده بود و جلو و سقف ماشین له شده بود. سرنشینان ماشین سالم بودن، کنار جاده، ملی با صورت‌های ترسیده و داغون و وسایل درهم و حال بد. ما با سرعت ثابت از کنار صحنه‌ی تصادف رد شدیم. مدتی بعد من دیدم کنار جاده زدیم کنار، در سمت من بازه، من پیاده شده‌م دارم گریه می‌کنم، همراهم داره آب می‌زنه به صورتم، و حال هیستریک‌طوری دارم. متوجه شدم ازون صحنه تا این یکی، دو سه دقیقه‌ای گذشته. تو این دقایق من سکوت کرده‌م، بعد زده‌م زیر گریه‌ی شدید، خواسته‌م ماشین بایسته، پیاده شده‌م، همزمان چیزی که تو مغزم اتفاق افتاد تداعی صحنه‌ای بود که داشتیم تو جاده می‌رفتیم، سال ۸۳، تو یه جاده‌ی دیگه، کویری، سرعت‌مون بالا بود، شجریان داشت می‌خوند، یه اتفاقی افتاد (که بعداً معلوم می‌شه با سرعت ۱۸۰ لاستیک ترکیده بوده)، من دیدم ماشین داره منحرف می‌شه و داره می‌کشه تو خاکی و داریم چپ می‌کنیم و داریم چندتا معلق می‌زنیم، هی می‌دیدم داریم چرخ می‌خوریم تو ماشین و نگران بچه‌ها بودم تو صندلی عقب، بعد ماشین رو سقف فرود میاد، کم‌کم مردم جمع می‌شن، می‌کشن‌مون بیرون، لای بوته‌های خار، دست و پاهامون زخمی، بچه‌ها سالمن، خیالم راحت می‌شه، بیهوش می‌شم، اون‌طرف پولانسکی آب می‌پاشه تو صورتم، چشامو باز می‌کنم، می‌فهمم اون تصادفه که کنار جاده دیدم دو دقیقه پیش تصادف ما نبوده، از تونل زمان میام بیرون.
..
  



Saturday, May 25, 2019

یه سفر چند روزه رفتیم گیلان. رفتیم یکی ازین اکو-هتل‌های کوچیک و ترتمیزی که نه اینترنت داشت، نه موبایل آنتن می‌داد، همه با یه لا پیرهن و شلوارک می‌چرخیدن، روسری و مانتو هنوز اختراع نشده بود، لپ‌تاپ و موبایل هم، دوربین چرا، نه از آدمیزاد خبری بود، نه از هیاهو و سر و صدا، خیلی دِه‌طور و ته دنیا و خلوت و ازون مدل جاهایی که من دوست دارم. اگه استخر و درای مارتینی هم داشت که دیگه پرفکت بود، ولی پولانسکی خاطرنشان کرد همین‌جوریاست که لیست زیاده‌خواهی‌های آدمی را انتهایی نیست، فلذا من به چشم‌انداز سبز-آبی و ننوی قرمز جلوی اتاق‌مون و هوای خنک و تمیز و سکوت مطلق و کتاب و کباب و شراب و پیاده‌روی و جنگل و رودخونه و آتیش و ورق و فیلم رضایت دادم و استراحت مطلق کردم. 

حالا شب‌ها اکثراً موبایل رو یکی دو ساعت قبل از خواب می‌ذارم کنار. این شبا یه اپیزود ایلینیست می‌بینم. بعد یکی دو فصل از کتاب خویشاوندی‌های اجباری می‌خونم و می‌خوابم. این‌جوری گفت‌وگوهای مغزی‌م کمتر می‌شه. خوابم عمیق‌تر می‌شه، و صبح‌ها راحت و سبک بیدار می‌شم. 
..
  




تراپیستم واسه من قشنگ نقش خدا رو بازی می‌کنه. یه سری مسأله که دو سه ماه مدام داشت تو مغزم صدای اره‌برقی می‌داد رو با دو سه تا جا‌به‌جایی مختصر، در عرض نیم‌ساعت حل کرد، ته جلسه هم گفت خیلی اوضاعت خوبه، نمی‌خواد بیای، هر کاری داشتی ایمیل بزن، و زندگی به همین سادگی پنج درجه شفاف‌تر شد برام. پنج درجه نه، پنجاه درجه. رسماً سه تا مشکل مهم و بزرگ‌مو با سه تا حرکت ساده اما بنیادین حل کرد. و آخخخخ که من چه عاشق این‌جور آدم‌های مقتدر باهوش‌ام.

بعد؟ بعد مغز من بنده‌ی تلقین و بک‌آپه. چرا؟ چون همین‌که دکتر یه آپشنی در اختیارش گذاشت که با فلان دارو می‌تونی بخوابی، و به محض این‌که خیالش راحت شد فلان دارو توی کشوی داروها موجوده، بی‌ فلان دارو شروع کرد به خوابیدن، بدون این که حتی خورده باشمش! به درستی‌که ملکه‌ی کولی‌بازی‌ام من:| یعنی حاضر نیستم به بیماری فرصت بدم ظهور یابه، و حاضر نیستم به دارو فرصت بدم کارشو بکنه، و حاضر نیستم تو هیچی به «روند» اعتقاد داشته باشم. همه‌ش دنبال نتیجه‌های فوری‌فوتی‌ام. باباجان میگرن گرفتی، خب بپذیر. حالا یه مدت طول می‌کشه تا ببینی چی به چیه، قلق بیماری بیاد دستت، بتونی باهاش کنار بیای، بتونی کنترلش کنی. دیگه چرا روزگارو به خودت و اطرافیانت سیاه می‌کنی؟ دیگه چرا می‌رسی به ته زندگی؟ حالا دکترا تشخیص داده‌ن، دارو گرفتی، داروهه عارضه داره، دو روز صبر کن بدنت خودشو تطبیق بده، این‌همه کولی‌بازی نداره دیگه. اولین نفری نیستی که مریضی لاعلاج گرفتی که فرزندم. چرا همه رو گاز می‌گیری خب. دکتر بدبخت هم از روز اول گفت باید یه ماه طاقت بیاری تا داروهه کار خودشو بکنه بتونه بیماری رو کنترل کنه. اصن حاضر نیستی بپذیری که ممکنه ملت بیشتر از تو سرشون بشه. بعد حالا دو هفته نمی‌تونی بخوابی، باز دنیا به آخر رسیده. خب بابا اجازه بده، اینم درستش می‌کنیم. انقدر چرا کولی‌بازی درمیاری. 

یعنی می‌خوام بگم نصف ماجراهای دنیا، به جای این‌که اون بیرون اتفاق بیفتن، این‌تو تو مغزم میفتن. همه‌چی رو اگزجره می‌کنم، در حالی که اوضاع اون‌قدرها هم پیچیده و خطرناک و حاد نیست. زندگیه دیگه. بعد وقتی کنار یه آدمی مث پولانسکی قرار می‌گیرم، ضایع‌بودنم مشخص می‌شه، که جه‌قدر تو همه‌چی «حاد» و شدیدم من. کول داون بابا. 
..
  




یه حکایتی بود که پدره داشت می‌مرد، می‌خواست وصیت کنه فرزندانش رو جمع کرد گفت یه دسته چوب بیارید و اینا؟ یه بار یادم نمیاد طی چه وضعیتی، شروع کردم به دخترک وصیت کردن که فرزندم، از من به تو نصیحت سبک زندگی‌ت رو جوری تعریف کن که همیشه سه چیز رو در سرلوحه‌ی برنامه‌ی ماهانه‌ت قرار بدی، جوری که جزو لایف‌استایل‌ت بشه: تراپی، مانیکور پدیکور، و ماساژ؛ اون‌وقت خواهی دید که چگونه کیفیت زندگی‌ت چند درجه ارتقا خواهد یافت.

ما اینو گفتیم و رفتیم. چند سال گذشت. تو این مدت هی یه وقتایی جسته گریخته میومدم دم صندوق پول مانیکورم رو حساب کنم یا برای ماساژورم پول بریزم، می‌دیدم باید دو برابر پول بدم، به اطلاعم می‌رسوندن دخترتون دیروز این‌جا بودن یا ماساژوره می‌گفت پریروز رفته بودم پیش دخترتون برای ماساژ، خب با خودم می‌گفتم حالا یه وقتاییه دیگه و مامانشم و صورت‌حساب اونم من پرداخت می‌کردم. تا این‌که بعد از مدت‌ها، تقریباً بعد از یک‌سال از تراپیستم دو تا وقت گرفتم دو روز پشت سر هم، برای خودم و دخترک. مدت‌ها بود نرفته بودم تراپی. قیمت‌ها دستم نبود. از جلسه‌ اومدم بیرون رفتم دم صندوق حساب کنم، ویزیت رو که گفت مغزم سوت کشید. می‌دونستم تراپیستم اصولاً جزو خیلی گروناست، ولی دیگه نه این‌قدر. پرسیدم دقیقه‌ای چه‌قدر می‌گیرن مگه آقای دکتر؟ منشیه گفت فلان قدر، ولی دیروز دخترتون هم این‌جا بودن، گفتن فردا مامانم میان، ویزیت منم ایشون حساب می‌کنن.

فرزندم، دلبندم، درسته که من گفتم اینا رو بذار جزو لایف‌استایلت، ولی نگفتم صورت‌حساباشو بذار جزو لایف‌استایل من که هانی!

نتیجه‌ی اخلاقی این‌که یا با دیتیل و جزئیاتْ وصیت کنین، یا تاریخ رو تو وصیت لحاظ کنین.
..
  



Friday, May 17, 2019

حداقلّی از همراهی، تا زمانی که طرزِ پوشش آزاد نیست 

آقا و خانمی در خیابان با هم راه می‌روند، در گرمای تابستانیِ ظهرِ رمضان. آقا پیراهنِ آستین‌کوتاه پوشیده، خانم مانتو. تا جایی که بر پایه‌ی ظواهر می‌شود حدس زد، خانم جورِ دیگری لباس می‌پوشید اگر آزاد بود.

من این تصویر را دوست ندارم. تصور می‌کنم که هم‌چنان دوست نمی‌داشتم حتی اگر مشخصاً با قوانینِ حجاب در جمهوری اسلامی مخالف نبودم، حتی اگر موردی سراغ داشتم که رسول‌الله در مدینه یا امیرالمؤمنین در کوفه به زنی تذکرِ حجاب داده باشند.*

حدسِ قویِ من این است که ماجرا قدیمی‌تر از این باشد؛ اما مشخصاً و به‌وضوح یادم هست که در تابستانِ‌ ۸۷ که به ایران برمی‌گشتم، قصد کرده بودم هیچ وقتی از سال در جاهای عمومی‌ای که قانونِ حجاب نافذ است—خیابان و کافه و دانشگاه و رستوران و پارک و اداره و سینما و غیره—هرگز پیراهنِ آستین‌کوتاه نپوشم، حتی اگر تنها رفته باشم. بیش از ده سال است به این تصمیم‌ام عمل کرده‌ام، و قصد دارم تا زمانی که حجابْ اجباری باشد هم‌چنان عمل کنم. این ابرازِ همدلی کاملاً حداقلّی است: از جهاتی مثلِ آقایی که دوست دارد در استادیوم فوتبال ببیند اما شخصاً نمی‌رود، تا زمانی که ورودِ خانم‌ها آزاد نباشد.

امیدوارم روشن باشد که این ربطی به کسانی ندارد که نانِ حرف‌هایشان درباره‌ی حجاب را می‌خورند و دقیقاً مزدبگیرِ خصم‌اند و برای تحریم کوشیده‌اند و برای جنگ تدارک می‌بینند.

*تصورِ من این است که قاعدتاً در آن دوره هم مواردی بوده که حجابِ اسلامی (آن‌گونه که امروز در جمهوری اسلامی تعریف و تبلیغ می‌شود) رعایت نمی‌شده، هم‌چنان که مواردِ رباخواری و زنا و شربِ خمر بوده. به فرض که مواردی از تذکرِ پیامبر یا امام یافت نشود، منطقاً راه‌های متعددی هست برای تبیینِ نبودنِ چنین گزارش‌هایی، از جمله: یا رعایتِ حجاب (با این شکلی که امروز می‌شناسیم) واجب شناخته نمی‌شده، یا همگان رعایت می‌کرده‌اند، یا حکومت رعایت‌اش را الزام نمی‌کرده.

Labels:

..
  



Wednesday, May 15, 2019


یک رفیقی دارم که عاشق گل و گیاه و دار و درخت است. سه ماه پیش افتاده بود به جان گلدان‌های حیاط خانه‌اش. قلمه‌های رز را کرده بود توی خاک. خاک‌شان را عوض کرده بود. پیوند زده بود. تکثیر کرده بود. و خلاصه حیاتِ حیاط  را کن‌فیکون کرده بود. دم غروبی یک کاکتوس مکزیکی و یک شاخه یاس شیرازی مانده بود روی دستش. نگاه کرده و دیده که فقط یک گلدان برایش باقی مانده است. بعد هم حوصله‌اش نکشیده تا یک گلدان دیگر بخرد. به هر حال آدم‌های عاشق هم ممکن است یک وقت‌هایی خسته شوند. بعد زیر لب گفته به جهنم و هر دو تایشان را کاشته توی همان یک گلدان باقی‌مانده. یک یاس شیرازی و یک کاکتوس مکزیکی. سینه به سینه. ترکیب غریبی بوده. انگار که مثلا محمد‌علی کلی با پروین اعتصامی ازدواج کند. یک ماه که گذشته، حال هر دو تایشان خراب شده. یکی‌شان هفته‌ای یک روز آب می‌خواسته. آن یکی استسقاء داشته و دائم طلب آب می‌کرده. یکی‌شان آفتاب مستقیم می‌خواسته. آن یکی دائم ویار سایه داشته. کاکتوس دلش می‌خواسته پهن بشود و یله بدهد. یاس دلش می‌خواسته مثل میمون از دیوار حیاط بکشد بالا و ببیند آن‌جا چه خبر است. کاکتوس همش بهانه‌ی توی خانه را می‌گرفته. یاس دائم غرِ هوای آزاد را می‌زده. خلاصه این‌که بعد از یک ماه، رفیقِ ما دیده که هر دو نفرشان خموده شدند و حال و حوصله و رمق ندارند و رنگشان پریده. یک جورهایی بدن‌شان بوی » گند بزنند به این گلدون» گرفته است.

رفیق من هم فارسی بلد است، هم انگلیسی و از این دو تا بهتر، زبان نباتی. رفته یک گلدان جدید خریده و جدای‌شان کرده. هر کسی سیِ خودش.  یکی‌شان کنار دیوارِ آفتاب‌گیر و هفته‌ای هفت روز آب. آن یکی هم پشت پنجره و هفته‌ی یک بار یک جرعه آب. دیشب رفته بودیم خانه‌شان. حال هر دو نفرشان خوب بود. یاس و کاکتوس. یاس کشیده بود بالا. کاکتوس پت و پهن شده بود. سبز شده بودند و هزار شاخه‌ی جدید ازشان زده بود بیرون. در واقع درکِ بهار کرده بودند. بهتر از همه این‌که ترکیب جداگانه‌شان خانه را کرده بود بهشت مصور. یاس شیرازی خوشحال. کاکتوس مکزیکی خوشحال. خدای حیاط خوشحال‌تر. خلاصه این‌که چه خوب که محمد‌علی و پروین با هم ازدواج نکردند. وگرنه نه پروین شعرهای قشنگ می‌گفت و نه محمد‌علی می‌توانست با مشت، جلوبندیِ جو فریزر را پائین بیاورد. لزوما که ترکیب چیز‌های خوب، نتیجه‌ی خوب نمی‌دهد.

Labels:

..
  



Tuesday, May 14, 2019

بعد؟ بعد جالبه که با این آدم، در تمام لحظات خوش و ناخوش زندگی، از لذت گرفته تا غم، از سکس و مهمونی و سفر تا دلخوری و قهر، در تمام لحظه‌ها این‌همه دوستش دارم و این‌همه مناسب‌ترینه. از لحظه‌ای که باهاش آشنا شدم تا کنون، که عملاً از همون لحظه تا کنون بیشتر اوقات‌مون رو با هم سپری کردیم، هیچ‌وقت نشده دلم بخواد نبینم‌ش، نباشه، بره. عزیزترین‌مه و  این حسه هی با گذر زمان داره عمیق می‌شه، داره قوام پیدا می‌کنه، داره سر و شکل متفاوتی به خودش می‌گیره که هنوز بعد از دو سال برام عجیبه و برام تازگی داره.

این‌جور حس‌ها، یه وقتایی مث امروز که دچار غم و ناراحتی و اندوهی، بیشتر خودشونو نشون می‌دن. می‌بینی چه دلت نمی‌خواد آب تو دل طرف مقابلت تکون بخوره. چه دست و پا می‌زنی حواس‌شو پرت کنی از تموم اتفاق‌های تلخی که افتاده، علی‌رغم تمام حجم اندوهی که قلب خودت رو پر کرده. می‌بینی چه وجود آدم دیگه، به خودت پیشی می‌گیره و اون آدم برات از خودت مهم‌تر می‌شه. می‌شه مرکز جهان‌ت. می‌شه همه‌ی زندگی‌ت. می‌شه یکی از مهم‌ترین «جان من است او»های جهان هستی‌ت.
..
  




امروز یه اتفاق عجیب مشترک رو با هم تجربه کردیم، دوتایی، با پولانسکی. یه غم مشترک رو، یه فقدان رو. اتفاق، هنوز برام جدیده و هنوز عجیبه و هنوز دلم نمی‌خواد بنویسمش. اتفاق، دیشب افتاده و من؟ امروز خبردار شده‌م و امروز تجربه‌ی مواجه‌شدنِ دونفره‌مون رو باهاش داشتیم. اولین تجربه‌ی غم مشترک. نه که یکی‌‌مون یه غمی داشته باشه و دیگری بابت غم اون یکی هم‌دردی کنه، نه. انگار یه خواهر برادر باشیم مثلاً، که یکی از والدین‌شون رو از دست داده باشن، یه چنین چیزی. پولانسکی، ورِ منطقی و معقول منه. ورِ صبور و خونسرد من. در اکثر موارد. امروز هم در تمام مدتی که دچار غلیان اشک و احساسات بودم، و اون داشت آروم رانندگی می‌کرد، ته دلم فکر می‌کردم از قضا یکی ته دل منم هست که حاضره بپذیره تصمیم درست همین بوده که پولانسکی گرفته.

از صبح تا حالا، انگار که یک توفان رو از سر گذرونده باشم/باشیم، مدام سعی می‌کنم فکر نکنم به اتفاقی که افتاده. رفتیم و اومدیم و غذا سفارش دادیم و ودکای اسکرو درایور درست کردیم و فیلم دیدیم و شام خوردیم و حین تمام این‌ها دلم می‌خواست باور نکنم این اتفاق افتاده ضمن این‌که فکر می‌کنم درست‌تر این بود که بالاخره باید چنین اتفاقی می‌افتاد.

دقیقاً فرق من و پولانسکی همین‌جاست. من حاضر نیستم بپذیرم این نقطه‌هه رو. تعارف دارم با خودم. رودروایستی دارم. دلم می‌خواد واقعیت صریح و بی‌رحم رو بپیچونم لای هزارتا زرورق درحالی‌که حاضر نیستم ایگنورش کنم هم، و مدام بهش فکر می‌کنم. اون اما فکر نمی‌کنه فکر نمی‌کنه، تا این که عاقبت در یک نقطه‌ای از مدام زیر لب گفتن‌های من خسته می‌شه گزینه رو صاف و پوست‌کنده می‌ذاره روی میز زیر نور بی‌پرده‌ی جراحی دل و روده‌ی مسأله رو می‌ریزه بیرون و می‌پردازه بهش، و در این لحظه‌ست که من؟ بله، شوکه می‌شم.

هم‌اکنون؟ در شوک‌ام.
..
  



Sunday, May 12, 2019


رخداد 

- چرا هیچ سربازی به سمت دشمن حمله نمی‌کند؟ چرا همه بهت‌زده ایستاده‌اند؟
- چون ما این همه سال فقط برای جنگی آماده شدیم که قرار نبود رخ بدهد، قربان.

Labels:

..
  



Saturday, May 11, 2019

یه عینک قشنگ مطالعه خریده‌م لذا رفتم سه تا رمان قطور خریدم منتظرم شب شه آباژور بالا سر مبل بزرگه رو روشن کنم عینک‌مو بزنم بشینم رمان قطور بخونم.

سلام خرس.
..
  




اون روزای آفتابی که تو اوج دوران سانتی‌مانتالیسم و اینا واسه پارتنرای عزیزتر از جان تو همین وبلاگ مبلاگا می‌نوشتیم تو کوچه‌کوچه مرا بلدی و زبان تن مرا بلد است و ازین جور صحبتا، خبر نداشتیم که در عصر پساچهل‌سالگی همین مرثیه‌ها رو برای ماساژورها و مربی ورزش‌هامون می‌سراییم و لابد دو روز دیگه برای خدمه‌ی سرای سالمندان:|

غرض این که از وقتی تخت ماساژ گرفته‌م، یکی از نهرهای بهشت رو به خونه آورده‌م. از همین رو زنگ زدم به ماساژورم که بیاد برای ماساژ، دوش گرفتم و پرده‌ها رو کشیدم و پنجره‌ها رو بستم و نور رو کم کردم و نیکلاس جار رو گذاشتم پخش شه و حوله‌ها رو پهن کردم رو تخت ماساژ و موبایل رو گذاشتم رو فلایت مود تا ماساژورم بیاد، که درست در همون دقایق ملکوتی پریود شدم؛ اونم پریودی که الردی یه هفته عقب افتاده بود. هیچی دیگه، داشتم به عیش منغص‌ام می‌اندیشیدم و غصه می‌خوردم که ماساژوره اومد، شرح حالمو شنید، و گفت اصلاً جای غصه نیست، ماساژ مخصوص پریود می‌گیری امروز که تا حالا نگرفتی. و؟ ماساژی گرفتم که زندگی چند درصد رزلوشنش رفت بالا در برابر دیدگانم. گذشته از ماساژ مخصوص پریود اما، چون یک سال و نیم می‌شه که داره ماساژم می‌ده، دیگه تمام زیر و بم رگ‌ها و گره‌های تنم رو بلده. یه جوری هم دستش رو می‌لغزونه روی سطح بدن آدم، متصل و پیوسته، که آدم بین ماساژ و اروتیسم مدام سرگردونه. از معدود ماساژورهاییه توی ایران، که ماساژ پشت و روی بدن براش فرقی نداره. اکثر ماساژهایی این‌جا گرفته‌م من، روی بدن رو اسکیپ می‌زنن، مخصوصاً کشاله‌ها و سینه‌ها رو. این نه اما. وقتی ماساژ کل بدن رو می‌گیری باهاش، لیترالی کل بدن رو ماساژ می‌ده بدون این‌که اتصال دستش با بدنت لحظه‌ای قطع شه، و دستش رو بلند نمی‌کنه از روی بدن، می‌لغزونه روی سطح پوست، بافت پوست دستش هم یه جوریه که خودش یه ماساژ دوم محسوب می‌شه به جز فشار دست. خلاصه که به نظرم یکی از بهترین‌هاست تا جایی که من بلدم. بعد همین‌جور که داشتم ماساژ می‌گرفتم و حس‌هام اتوماتیک داشتن واسه خودشون تبدیل به کلمه می‌شدن، یه‌هو حواسم جمع شد که هاها، دقیقاً داره می‌شه شبیه پست‌های قدیمی دوران «تو کوچه کوچه فلان». با این آدم هیچ شیمی‌ای ندارم، ولی مغزم اتوماتیک شروع کرد اون حرکت دست روی بدنم رو تبدیل به این کلمه‌ها کرد. خب البته که یه بخشی‌ش تحت تأثیر هورمون و پریود و اینا بود، ولی خنده‌دار بود که اون سانتی‌مانتالیزم سال ۴۲ که مال معشوق بود و عشق خاص و یگانه و شاملوهایی در قلبم و اینا، هی سوژه‌ش تغییر کرده هی سوژه‌ش تغییر کرده این وسطا سکس‌پارتنر بوده فرند وید بنفیتز بوده دوست‌پسر بوده پارتنر بوده الخ بوده، حالا رسیده به ماساژور و پس‌فردا لابد بِهدار سرای سالمندان و آخریش آقای تو آمبولانس تو راه غسالخونه‌ی بهشت‌زهرا در حال آدرس پرسیدن، از اون طرف مغز من فرمان تایپ می‌ده «تو کوچه‌کوچه مرا»:|

یعنی می‌خوام بگم ماهیت یه چیزایی با گذر زمان تو مغز آدم زیاد تغییر چندانی نمی‌کنه اون‌تو، اون بیرونه که اساین می‌شه به یه سری چیزای مختلفی. بعد بسته به این که خودت تو چه برهه و زاویه‌ای وایستاده باشی، بیننده تو چه برهه و زاویه‌ای وایستاده باشه، به نظر همدیگه سانتی‌مانتال/بی‌شعور میاین، وگرنه که با چند سال این‌ور اون‌ور بالاخره همه از سر می‌گذرونن این دوران رو.
..
  



Wednesday, May 8, 2019

دیشب در حالی که خیلی شاد و مست و سرخوش بودم متوجه شدم پارتنرم داره برای یکی از مهمونا تعریف می‌کنه وقتایی که من می‌خوام ازش تعریف کنم بهش کمپلیمان بدم و اینا، صرفاً یه جمله دارم اونم اینه که «وای، چقد تو شبیه منی». حتی در اون اوج مستی هم احساس تباهی کردم:|
..
  




امروز توی یکی از قرارهای کاری، حرف یکی از آدم‌های مشترکی شد که هر دو نفر داریم باهاش کار می‌کنیم. هر دو توجه‌مون جلب شده بود به اتفاق کوچیک به ظاهر بی‌اهمیتی که صبح افتاده بود، ولی تو جلسه متوجه شدیم از قضا اون اتفاق، اتفاق ساده‌ای نبوده، و اون آدم، آدم قابل اعتمادی نیست، متوجه شدیم راجع به بخش‌هایی از کار که طی قراری ناگفته باید بین اعضای تیم کاری باقی بمونه پیش دیگران حرف زده، فلذا تصمیم گرفتیم از سیستم حذفش کنیم. اون آدم مشترک، آدم کلیدی ما نبود، اما عملاً با دهن‌لقی و رفتار غیر حرفه‌ای و در نتیجهْ حذف‌شدنش از سیستم کاری ما دو نفر، از کار بی‌کار شد.

از حالا به بعد هم تا شعاع چند کیلومتری و تا مدت‌ها، هر کی بخواد با این آدم کار کنه اگر به من زنگ بزنه سراغش رو از من بگیره، که غالب آدم‌ها این کارو می‌کنن، خواهم گفت به نظر من آدم قابل اعتمادی نیست، بنابراین لااقل تو زمینه‌ای که داشت کار می‌کرد دیگه تو اون منطقه به این سادگی‌ها نمی‌تونه کار پیدا کنه.

امروز عصر با یکی از دوستان گالری‌دارم قرار داشتم. بین حرف‌هامون آمار کسی رو پرسید که سال‌ها قبل با من کار کرده بود. این‌جا هم باز ماجرای اعتماد بود ومن شگفت‌زده موندم که این آدم از کجا یادشه من چندسال پیش با فلانی کار کرده‌م. دوباره عیناً همون اتفاق بالا تکرار شد. این بار تو یه بیزینس کاملاً متفاوت، تو یه اشل مالی کاملاً متفاوت، عیناً همون ملاک‌ها و همون رفتار و همون تصمیم.

جالبه تو این دو مدل شغلی که دارم کار می‌کنم، ساختار هر دو، علی‌رغم ظاهر شیک و مدرن‌شون، به شدت سنتی و بدوی‌ه. هر دو اصول بسیار ساده، ناییو و جزمی دارن، آدم‌های اصول‌گرا، پولدار، سرسخت، بی‌ چون و چرا، رک، بی‌رحم، کسانی که بارها و بارها با هم دعوا می‌کنن اما در مقابل دشمن مشترک در لحظه با هم متحد می‌شن، گوشت هم رو می‌خورن اما استخون هم رو دور نمی‌ندازن، هزار جور شیوه‌ی بیزینس و دوز و کلک بلدن اما اصول بین خودشون رو زیر پا نمی‌ذارن. و؟ تو هر دوی این مدل‌ها، نسبت به اوت‌سایدر و زیردست، بی‌رحم‌ان، زیردست‌ای که دروغ‌گو و دزد و نمک‌نشناس باشه.

مهم‌ترین معیار این آدم‌ها امین‌بودنه. فارغ از هر معیار دیگه‌ای، در وهله‌ی اول با کسی کار می‌کنن که امین باشه، امین حریم‌ت. حالا می‌خواد این حریم، مال و اموال باشه، می‌خواد اطلاعات شخصی‌ت باشه، اطلاعات کاری‌ت باشه، هر چی. این امین‌بودن لزوماً رو کاغذ و نوشته و قرارداد هم نمیاد، یه کامِن‌سنسه، یه قرارداد نانوشته، یه شعور نهادینه‌ست، که یا کسی داره، یا نداره.

برای خود من این‌جوریه که وقتی کسی یه بار این قرارداد نانوشته رو نقض کنه، عملاً مهم‌ترین خط قرمز منو نقض کرده و امکان نداره بهش شانس دوباره بدم. ممکنه در لحظه هیچ واکنشی نشون ندم. ممکنه شامل مروز زمان شه و معلوم نشه دارم به چی واکنش نشون می‌دم، اما کافیه بفهمم کسی که باهاش سر و کار دارم این شعور نهادینه رو نداره، که چی رو باید بگه چی رو نباید بگه، از نظر من پرونده‌ی اون رابطه، کاری یا غیر کاری، بسته‌ست، باقی‌ش دیگه فقط شامل مرور زمان شدنه. از معدود جاهاییه که صفر و یک‌ام.
..
  





ظاهراً من از عهده‌ی توضیح چرایی این مطلب که نمی‌خواهم دیگر با ن. همخانه باشم عاجزم. از روزی که این تصمیم را گرفتم هر کسی ازم پرسید خب چرا دیگر نمی‌خواهی همخانه‌ی او باشی؟ من نتوانستم توضیح درخوری ارائه کنم. همیشه یک سری غُر همیشگی توی آستینم داشتم که یعنی فلانی بی‌مسئولیت‌ است یا ریخت‌وپاشش زیاد است و این آخری‌ها هم همین‌ها را به کار می‌بردم ولی واقعاً برای خودم هم سوال شده که چرا حالا دیگر به همه می‌گویم کارد به استخوانم رسیده و «دیگه نمی‌تونم». یک زمانی من خودم جزو آدم‌هایی بودم که به همه می‌گفتم با هم گفتگو کنید. ما آدم‌ها همین یک راه چاره برایمان باقی مانده و اینقدر اطلاع از منویات درونی هم را به حدس و شهود واگذار نکنید و سعی کنید به کمک هم موانع زبان را از پیش پای هم بردارید. که گفتگو اغلب مشکلات را حل می‌کند و فقط کافیست امتحانش کنید. هنوز هم اغلب اوقات همین‌ها را می‌گویم ولی این بار دیدم که حتا علاقه‌ای به حرف‌زدن هم ندارم. من و ن. شده‌ایم مثل آدم‌ها توی روابط به بن‌بست رسیده که فقط همدیگر را تحمل می‌کنند و دیگر حتا کشش جروبحث با هم را دارند. شبیه کسانی که روزها با هم مماشات می‌کنند و وانمود می‌کنند همه‌چیز روبراه است تا شب بروند بنشینند پیش رفقاشان و پشت سر دیگری حرف بزنند و با حرف‌های تکراری و توجیهات عبث اطرافیانشان را هم کلافه کنند. البته این بیشتر مشکل من است. می دانم او هنوز می‌خواهد حرف بزند. ولی حرف راجع به چی؟ گفتگو برای چه هدفی؟ ما ده‌ها بلکه صدها بار راجع به چیزهایی که برای هرکداممان تحمل‌ناپذیر بوده است صحبت کرده‌ایم (بیشتر این من بودم که زبان به شکایت گشودم)، به توافقات جدیدی بینمان رسیدیم ولی باز به دو روز نرسیده دوباره همان آش و همان کاسه.

ژیل دلوز در کتاب مذاکراتْ تاسف‌بارترین روابط را آنهایی می‌داند که در آن زن یا مرد نمی‌توانند لحظه‌ای مشغول و یا خسته باشند بی آنکه با جملاتی همچون «اتفاقی افتاده؟» یا «چیزی بگو» و امثالهم مواجه نشوند. رابطه‌ی من و ن. هم یک مدت زیادی است که چنین کیفیتی پیدا کرده. من از روابطی که طرفین مجبور باشند سیر تا پیاز همه چیز را برای هم توضیح دهند بیزارم. فکر می‌کنم چیزی به اسم عقل سلیم میان تمام انسان‌ها قرار داده شده و آدم‌ها می‌توانند دست‌کم بدیهیات را با توسل به آن دریابند و دیگری را در موضع بازجویی بابت هر چیز کوچکی قرار ندهند. این ماه‌های اخیر از طرف دیگر من همواره احساس می‌کردم که شده‌ام مادر ن. که او همان انتظاراتی را (البته به‌زبان‌نیامدنی و نه‌چندان عیان) از من دارد که از والدینش. که همان حمایتی را طلب می‌کند که فی‌المثل مادرش به او می‌دهد و تاب‌آوری این مساله برای من بسیار دشوار و بغرنج بود. حتا چندبار به رویش هم آوردم و سعی کردم به شوخی و جدی به او بفهمانم که اگر کاری برای زندگی مشترکمان انجام می‌دهم نیاز به تشکر (مامان مرسی) ندارم و آن چه مرا خوشحال می‌کند این است که او هم گوشه‌ای از بار مسئولیت‌ها و وظایف را به دوش کشد.
واقعیت این است که کل ماجرای با هم زندگی کردن و همخانه داشتن، غالب اوقات یک سری ماجرای معمولی و پیش‌پاافتاده‌ست که از فرط پیش‌پاافتادگی گاهی به ابتذال تنه می‌زند. همزیستی مسالمت‌آمیز که دینامیسم درونی و ضرباهنگ خود را حتا با وجود مشکلات و دعواها حفظ می‌کند آن شکلی از زندگی است که دربرابر این امور پیش‌پاافتاده با ادراکی مشترک روبرو می‌شود. قرارداد نانوشته‌ای وجود دارد که شما را مجاب می‌کند برای حفظ و ارتقای کیفیت زندگی مشترکتان از چیزهایی که موجب رنجش خاطر همدیگر می‌شود اجتناب کنید یا آن را در خفا برگزار کنید. هر دو نفر آدمی که با زندگی با هم خو گرفته باشند درست و دقیق از این موارد باخبراند، دیگر درباره‌اش صحبت نمی‌کنند و وجوه روزمره‌ و اجباری زندگیشان را به سکوت و مدارا برگزار می‌کنند. ن. اما اینطور نیست و ما گویی همواره باید راجع به مبتذل‌ترین و کم‌مایه‌ترین بخش‌های زیست روزانه‌مان هم با هم «بحث» کنیم و وای که من متنفرم از یادآوری دوباره و چندباره‌ی اینکه فی‌المثل وظیفه‌ی من نیست همواره کثافت توی دستشویی را تمیز کنم. 
آن شب حدود ساعت ۱۱ آمد روبرویم نشست. پرسید با من سیگار می‌کشی؟‌ گفتم نه (جوابی که اغلب بهش می‌دهم چون واقعاً کم سیگار می‌کشم و قصد دارم کمترش هم کنم). گفت «تو هم قصد داری با من بدفاز باشی؟» من نمی‌خواستم جوابی بدهم و گفتم «دارم فیلم می‌بینم، لطفاً بعداً راجع بهش صحبت کنیم». و بعد بغض کرد و از مادر یکی از اقوامش گفت که در بیمارستان بستری است و حال خوشی ندارد. من عامدانه و با سردی و بی‌اعتنایی گفتم فکر نمی‌کنم امشب بتوانم با او همدردی کنم و پای درددلش بنشینم. و واقعاً هم نمی‌توانستم در میانه‌ی آن جنگ سرد باب مصالحه را بگشایم و بنشینم و شنونده‌ی حرف‌هایش باشم و واکنش همدلانه‌ای نشان دهم. ن. بعد از این گفتگو لباس پوشید و از خانه زد بیرون. من ماندم و فیلم ناتمام و اعصاب به‌هم‌ریخته و آغاز سردرد. من فقط می‌خواستم بینمان سکوت برقرار باشد ولی همخانه‌ام این را نمی‌فهمید. یکی از اساتید ما یک بار به بچه‌ها گفته بود شما علوم‌اجتماعی‌خوانده‌ها در روابط عاطفیتان نه پارادایم‌های جامعه‌شناختی را بلدید استفاده کنید و نه روان‌شناختی و به همین خاطر هم مدام خراب می‌کنید و گاف می‌دهید. من واقعاً نمی‌دانم باید با این وضعیت پیش‌آمده در زندگی‌ام چه کار کنم و چه رویکردی در پیش بگیرم که متهم به بی‌عاطفگی و بی‌ملاحظگی نشوم.   
فرانسس ‌ها[1] -یکی از فیلم‌های مورد علاقه‌ام راجع به دو دختری که همخانه‌ی هم‌اند ولی بعد به دلایلی جدا می‌شوند- صحنه‌ای دارد که در آن گرتا گرویگ (فرانسس) همخانه‌اش سوفی را بعد از مدت‌ها دیده و بعد رو به او می‌گوید «با من مث دوستی که فقط یه قرار سه‌ساعته‌ی برانچ باهاش می‌ذاری رفتار نکن». من نمی‌خواهم -فقط- رفیق/همخانه‌ی شب‌های فاصله‌گرفتن از خانواده برای دیدن دوست و آشناها و مهمانی‌گرفتن و سیگار کشیدن باشم. نمی‌خواهم با من طوری رفتار شود انگار صاحبخانه منم و او مهمان من است که فقط چند شب در هفته در این خانه اقامت کوتاهی دارد و می‌رود. من نمی‌خواهم از گفتگو بگریزم چرا که کماکان  به اثر معجزه‌آسای آن ایمان دارم اما هر چه بیشتر می‌گذرد، بدبینی‌ام به کسانی که حماسه‌ای از امر روزمره می‌سازند و یا تصویر نجات‌بخشی از صحبت درباره‌ی آن ارائه می‌دهند، بیشتر می‌شود. رابطه‌ی ایدئال من آن ارتباطی خواهد بود که دو طرف بی‌نیاز از صحبت  و کشمکش بر سر امور عرفی و تکراری زندگی، به یکدیگر فضا بدهند و تنها زمانی باب گفتگو را بگشایند که باور داشته باشند قادرند معنایی نو را جستجو کنند. که قرار نیست حرف‌های تکراری را برای هزارمین بار برای هم هجی کنند و پرونده‌ی دعواهای بی‌سرانجام قدیمی را از اساس بگشایند تا نقاط ضعف یکدیگر را کین‌توزانه به هم یادآوری کنند و بی‌پروا با کلماتشان به صورت هم پنجه بکشند. قلّت زمان اینطور بی‌رحمانه مقابل ماست و ای کاش ای کاش همخانه‌ی آدم می‌توانست عوض شود.  

[1]Frances Ha

Labels:

..
  



Monday, May 6, 2019

یه پیاز قرمز متوسط برداشتم چهارقاچ  کردم یه خرده روغن ریختم تو یه قابلمه‌ی متوسط زیرشو روشن کردم پیازا رو ریختم تو قابلمه، تا یه کم تفت بخورن دو تا سیب‌زمینی متوسط پوست کندم شستم نصف کردم هر تیکه رو چهارقاچ کردم ریختم تو قابلمه، دو تا حبه سیر پوست کندم شستم چهارقاچ کردم ریختم تو قابلمه، دو تا گوجه‌ی کوچیک درآوردم از تو یخچال شستم چهارقاچ کردم ریختم تو قابلمه محتویات‌ش رو با قاشق چوبی بزرگه یه همِ مختصری زدم رفتم سراغ ردیف ادویه‌ها که الان فعلاً چیده‌م‌شون تو یه سینی چوبی گذاشته‌مشون رو ماشین لباس‌شویی زیرا بعد از خودکشی کابینتا هنوز کابینت نداریم، نمک و فلفل و زردچوبه و کاری برداشتم، کاری رو گذاشتم سر جاش، نمک و فلفل و زردچوبه رو به قابلمه‌ی چهارقاچ‌ها افزودم با قاشق چوبی بزرگه همه‌چیو مجدد هم زدم رفتم سراغ فریزر از توی کشوی دوم یه مشت غوره درآوردم افزودم به ماجرا سپس برگشتم سراغ یخچال رفتم سراغ طبقه‌ی اول قوطی رب رو درآوردم دو قاشق مختصر رب اضافه کردم به محتویات قابلمه و نهایتاً سه لیوان آب و همه‌چیو هم زدم و در قابلمه رو بستم و زیرشو کم کردم. همه‌ی اینا که گفتم یک پاراگراف و هفت دقیقه طول کشید. برم سر مشقام تا حاضر شه.

سلام یتیمچه.
..
  



Sunday, May 5, 2019

دیدی یه آدمایی هستن در زندگانی، هنوز و همچنان، که شفاهی یا کتبی بهت پیغام می‌دن «حیف که پارتنر داری، وگرنه فلان»، با این مضامین که حیف که پارتنر داری وگرنه حتماً باهات دوست می‌شدم یا حیف که پارتنر داری وگرنه حتماً باهات می‌خوابیدم؟ خب در اکثر موارد پاسخ من اینه که دوست عزیز، بنده حتی اگه پارتنر هم نداشتم یا از فرط بی‌پارتنری در حال احتضار بودم باز هم انتخابم برای سکس یا پارتنرشیپ یا هر چیز دیگه‌ای تو نبودی. یه جاهایی اما، یه جاهای بسیار محدودی اما متأسفانه «اقتضای شرایط» دست و پای آدم رو می‌بنده و نمی‌تونی صاف برگردی تو صورت طرف بگی هانی‌جان، مسأله پارتنرداشتن من نیست، مسأله «خود» تویی و از روش رد شی. و آخخخخ که چه دلم می‌خواست می‌شد اون موارد خاص رو هم بگم، که اما نمی‌شه و به اجبار لیوان به دست عبور می‌کنم مع‌الأسف، و صرفاً انگشت حیرت می‌گزم ازین حجم اعتماد به نفس.
..
  




سردردهای میگرنی‌م به لطف داروی جدید تا حد مقبولی کنترل شده‌ن. عارضه‌های داروهه اما زیاده و بزرگ‌ترین‌ش بی‌خوابیه. شبی دو سه ساعت می‌خوابم و باقی شب رو بیدارم. امشب دیگه بلند شدم آشپزخونه رو مرتب کردم، بعد فایل‌هایی که فردا باید بدم به بچه‌ها رو آماده کردم، سپس چند صفحه کتاب درسی خوندم، سپس حوصله‌م سر رفت اومدم سراغ وبلاگ.

دکترم گفته یک‌ماه اوضاع رو تحمل کنم تا موعد چک‌آپ. لذا دارم یک ماه اوضاع رو تحمل می‌کنم تا موعد چک‌آپ.

چند روزه مدام دارم به این فکر می‌کنم که مغزم باز شروع کرده به نافرمانی مدنی. باز یادش می‌ره دستاوردهای کنونی‌م رو ببینه و باز صرفاً داره غر می‌زنه، این در حالیه که لااقل من و شما خوب می‌دونیم که لایف‌استایل کنونی من چیزیه که می‌تونه سقف آرزوی خیلی‌ها، از جمله خود چند سال قبل‌ام باشه. همین پریشبا توجهم به این نکته جلب شد، زمانی که صبح داشتم از غم بی‌خانمانی داد سخن می‌دادم، تو فاصله‌ی عصر تا شب سه مهمون پیاپی اومدن پیشم، یکی پایین و دوتاشون بالا، خونه‌م، که هر کدوم آرتیست خوش‌سلیقه و مهمی بودن واسه خودشون. حالتی که داشتن در مواجهه با چیدمان جدید هیتو، یا چیدمان خونه‌م، اون‌جوری که اومدن تو فضای خونه، تعریف کردن، کامپلیمان دادن، در حالی که هر کدوم خودشون خونه‌های فوق‌العاده قشنگ و باسلیقه‌ای دارن، یه‌هو حواسم جمع شد که چه داشته‌هام از جلوی چشم‌هام محو می‌شن انگار، عادی می‌شن برام، و تا چیزی رو از دست ندم، سلام کابینت ماگ‌ها و لیوان‌ها، متوجه نمی‌شم که همین داشته‌های به زعم خودم ناچیز، چه دارایی‌های مطبوع و جذابی محسوب می‌شن. از یه جایی به بعد چشمام نمی‌بینه چیزایی رو که با هزار زحمت می‌سازم پیرامون خودم، یادم می‌ره به چه قیمتی اینا رو دونه دونه درست کردم، و باز هی یه پله‌ی جدید می‌خوام، یه پله‌ی بالاتر، در حالی که همین هم قشنگه، همین هم آرامشم رو تأمین می‌کنه و همین هم تا یه جاهایی معقول و کافیه.

چند ماهی می‌شه نرفته‌م پیش تراپیستم. آخرین بار بهم گفته بود خوبی فعلاً، نمی‌خواد به این زودی‌ها بیای، ولی فکر کنم مغزم وسواس‌هاش عود کرده و هی نشسته واسه خودش اضافه بر برنامه فکر می‌کنه، لذا لازم داره یکی دوباره گوشش رو بکشه برش گردونه سر جاش. آخر اردیبهشت وقت دارم و تا اون موقع باید خودم یه خرده تنظیمات دستی مغزم رو بالا پایین کنم تا به خیر بگذره.
..
  



Saturday, May 4, 2019

۱. شنبه، بیست و هفتم، خاطره رفت. دوستم جمله‌اش رو این‌جوری شروع کرد. می‌شد شروع یک داستان کوتاه باشه.

۲. شب که برگشتیم خونه، چراغ آشپزخونه رو که روشن کردم غذای تدی رو ببرم براش، دیدم اوه، کابینت‌های ردیف بالا، کابینت لیوان‌ها و ادویه‌ها و شیشه‌های روغن زیتون و آبلیمو و بالزامیک و الخ، از زندگی خسته شده‌ن و از دیوار کنده‌ن و خودکشی کرده‌ن. حالا دیگه هیچ لیوان و فنجونی نداریم تو خونه، تا اطلاع ثانوی. 

۳. تو مهمونی فلانی رو دیدم. گفت سراغی از من نمی‌گیری. جواب پیغام‌هام رو نمی‌دی. گفتم چه سراغی بگیرم. حوصله ندارم راستش. جا خورد. فلانی یه دوسته. دوست دوست هم که نه. یه آشناست. چون در واقع اون منو می‌شناسه ولی من اونو نمی‌شناسم. گاهی این‌ور اون‌ور همو می‌بینیم. قدیما گاهی میومد گالری. گاهی میومد کلاسای فیلم‌بینی. حالا گاهی میاد هیتو. گاهی هم زنگ می‌زنه قرار بذاریم کافه‌ای جایی. هر جا من بگم. می‌گه اون که اهل کافه‌مافه نیست، جایی رو نمی‌شناسه، لذا هر جا من بگم. همه‌ی اکانت‌های سوشال‌مدیا رو هم داره اما خودش هیچ‌جا پست نمی‌ذاره، هیچ محتوایی منتشر نمی‌کنه. فقط فالو می‌کنه. همه‌جا هم منو فالو می‌کنه، تو وبلاگ، تو فیس‌بوک، اینستا، این‌ور، اون‌ور. از تمام زندگی من خبر داره. حتی الان داره این پست رو می‌خونه. تمام اینایی که نوشتم رو شفاهی براش توضیح دادم. بهش گفتم معاشرت‌های این‌جوری برای من مفهومی ندارن بس‌که یک‌‌‌طرفه‌ن. بس‌که دارم توی یک قوطی در بسته معاشرت می‌کنم. با آدمی که هیچی ازش نمی‌دونم. احساس یه ماهی بهم دست می‌ده که تو آکواریومه، بی‌که هیچ دیتایی از بیننده، از مخاطب داشته باشه. گفت خب تو هم سؤال بپرس ازم. چیزایی که می‌خوای بدونی رو بپرس. گفتم من سؤالی ندارم اصولاً. جلسه‌ی پرسش و پاسخ هم نیست که. کانتکست معاشرت‌های ماها، ما وبلاگی‌های قدیمی، یه کانتکست مشترک بود. یه بده بستون متقابل بود. یه تعداد آدم بودن که محتوا تولید می‌کردن، و بر اساس اون محتوا، سلیقه‌های شبیه به هم، میومدن هم‌دیگه رو انتخاب می‌کردن. ضمن این‌که من چه حرفی دارم با یه غریبه بزنم وقتی حتی نمی‌دونم خونه‌ش کجاست، چه فیلمی می‌بینه، خونه‌ش رو چه جوری چیده، چه جور رستورانی غذا می‌خوره، چه جور زندگی‌ای داره. کسی که حتی یک‌بار هم منو دعوت نکرده خونه‌ش، دعوت نکرده کافه‌ای جایی، که سلیقه‌ی شخصی‌ش رو بدونم. همیشه فقط اومده تو فضای من، همیشه موضوع حرف‌ها من بوده‌م، همیشه تو جهان من زندگی کردیم. اتفاقی که توی سوشال مدیا یا معاشرت واقعی میفته، دونستن این دیتیل‌هاست. وقتی هیچ مدیایی نداری که بشه ازت خبر داشت، بستر معاشرت یه طرفه می‌شه. مثلاً؟ مثلاً مامان من تو اینستاگرام ازین پست‌های گل و بلبل می‌ذاره، من پست‌های واقعی. هر دو به هم تلفن نمی‌زنیم. اون از حال من خبر داره. من از حال اون نه. 

۵. سگ داشتن بعد از مدت‌ها منو پرت کرده به اون دوره‌ای که بچه داشتم و بچه‌ها کوچیک بودن. و یه وقتایی یه خاطراتی رو یادم میاره که هیچ خوشایند نیست. اصلاً حاضر نیستم مسؤولیت حیوان خانگی رو قبول کنم به هیچ عنوان. 

۶. دلم یه سفر گرم و نرم و بی‌دغدغه می‌خواد. بزرگ‌ترین جایزه‌ای که می‌تونه حال‌مو خوب کنه یه سفر با ذهن آرومه.
..
  



Sunday, April 28, 2019

باور عمومی بر اینه که «حرف‌نزدن» آدم‌ها رو از هم دور می‌کنه، اما باور خصوصی من بر اینه که یه سری حوزه‌‌های شخصی، «حساس» و «شخصی» هست در زندگانی، که «حرف‌زدن» راجع به‌شون آدم‌ها رو از هم دورتر می‌کنه. این حوزه‌ها متأسفانه به قدری هم ساده و پیش‌پاافتاده‌ن که به این سادگی‌ها به ذهن آدم‌ها نمی‌رسن، و هم‌چون سنگ کوچکی در کفش، هم‌چون سنگ بسیار کوچکی در کفشی ساق‌دار و بند‌دار، که همین الان پات کردی و تازه بندشو بستی و تازه متوجه شدی یه سنگ‌ریزه در دورافتاده‌ترین نقطه‌‌شه، و خب دیرت شده داری می‌ری بیرون وقت نداری دوباره تمام اون بندا رو باز کنی سنگ‌ریزه رو در بیاری (حتی در برخی موارد، اون سنگ‌ریزه درست زمانی رخ می‌نماید که فرض کن زمستونه و داری می‌ری کوه و یه جوراب‌شلواری به عنوان عایق برودتی زیر شلوار کوه پات کردی و سپس روش یه جوراب پات کردی و سپس کفش کوهنوردی، بندها رو بستی و سپس روکش مخصوص برف و آماده‌ای بزنی بیرون که متوجه می‌شی اوه، یه سنگ‌ریزه‌ی بسیار کوچیک در اعماق آخرین جورابت وجود داره، که نه می‌تونی بگی نیست، نه حاضری به خاطر اون یه ذره سنگ تمام این مسیر پیچیده رو طی کنی لباسا رو در بیاری برسی به منبع آزار)/ ته جمله رو فراموش کنیم دیگه، نه؟

مثالم اون‌قدر طولانی شد که بر اصل مطلب پیشی گرفت. که یعنی یک سری خرده‌گیرها هست در زندگی، در اقصی‌نقاط رابطه، که هم‌چون سنگ‌ریزه‌هایی در پرانتز کفش کوه زمستانی، نه می‌تونی نادیده بگیری‌شون، نه می‌تونی به سادگی راجع به‌شون با پارتنرت صحبت کنی، و همینا می‌شن خار مغیلان. اینم بگم که تا دو روز پیش، لیترالی تا دو روز پیش، معتقد بودم بابا طوری نیست که، آدم می‌شینه حرف می‌زنه، درست می‌شه می‌ره، اما یه شمه‌ی کوچیک‌شو خودم امتحان کردم، و یه شمه‌ی امتحانی‌ش رو از دیگران شنیدم، در هر دو مورد با شکست مواجه شدم، و دیدم نه، مث‌که یه سری چیزهایی یه حرف‌هایی هم هست برای نگفتن. بهتره از اون ور بوم شفاف‌سازی نیفتی پایین آیداجان.

این چند روز خیلی فکر کردم. باشه. قبول. نمی‌گم. یه سری چیزا رو نباید گفت شاید. اما قبول کنیم هنوز خیلی مونده اسم خودمون رو بذاریم باجنبه. اسم خودمون رو بذاریم اوپن مایندد، باظرفیت، روشنفکر. کلاً باجنبه‌بودن یه شمشیر دولبه‌ست که در لحظه ممکنه ترکش‌هاش به خود آدم هم اصابت کنه. رونوشت: خودم.
..
  




هر وقت خیلی عصبی و غمگین و افسرده و از زندگی سیر و خسته می‌شم، یه پلی یه جای جهانم به‌هم‌ریخته‌ست، لیترالی! یه کشویی، اتاقی، فایلی، قسمتی، انباری، جایی. الان داریم پایین رو تغییر دکوراسیون می‌دیم عاقبت، فلذا با این‌که کارم زیاده، اما اخلاقم و حالم بهتره.

باید مراقب سرما، ستون فقرات و مونیکای درونم باشم بیش‌تر از همه.
..
  



Friday, April 26, 2019

به عنوان علائم حیاتی، لوبیاپلو پختم با لوبیاسبز تازه و آب گوجه‌فرنگی و ته‌دیگ سیب‌زمینی. اولین باره مرتکب این رسپی می‌شم فلذا امیدوارم خیلی شفته نشه. مایه‌ی ماکارونی و مایه‌ی لازانیا هم آماده کردم لذا تا شب دو ظرف لازانیای نپخته هم آماده می‌کنم می‌ذارم تو یخچال که شب‌های آتی فقط برن تو ماکروویو. بلی، خودمو با غذا تسکین می‌دم. ضمن این که دارم غذا درست می‌کنم مطمئن شم کف قابلمه‌های خسته‌م دیگه قابل استفاده نیستن و ته‌دیگ بهشون می‌چسبن و فک کنم جاشون باید چه سِت مشکی‌قرمزی بخرم.
..
  




طبق قانون مورفی یا هر قانون مزخرف دیگه‌ای در دنیا، تا فکر می‌کنی همه‌چی خوبه و من چه‌قد آرومم، می‌بینی خیر، یه جای کار داره می‌لنگه. لذا نه تنها سردردهام برگشته و سر جاشه (که حدسم اینه به خاطر سرمای شدید هواست)، که حال زندگی هم خوب نیست و این دردها عصبی و ضعیفم کرده و روی همه‌چی‌م تأثیر گذاشته، روال زندگی از دستم در رفته، بی‌حوصله و بداخلاقم، احساس استیصال می‌کنم، یه شبایی از فرط درد احساس می‌کنم رسیده‌م به ته دنیا و و مایلم بالشم رو و سرم رو و گردنم رو همه رو یه جا برزم تو مخلوط‌کن از شر همه‌شون خلاص شم. پایان پیام.
..
  



Tuesday, April 23, 2019

امروز سومین روزیه که درد ندارم. بعد از فاکین دو ماه درد بی‌وقفه، امروز سومین روزیه که سردرد ندارم و هنوز باورم نمی‌شه و هنوز تمام روز دست و دلم خواهد لرزید که نکنه درد دوباره برگرده. 

دکتر تشخیص داد که میگرن دارم و گفت باید تمام داروهایی که می‌خوردم رو قطع کنم و داروهایی که خودش می‌ده رو امتحان کنم. گفت دو هفته طول می‌کشن تا داروها اثر کنن و یک ماه طول می‌کشه تا جا بیفتن، و؟ و اما هفته‌ی اول، هفته ی اولی که باید داروهای قبلی رو قطع کنم و داروهای جدیدرو جایگزین کنم سخت‌ترین دوره‌ست، چون مدام درد خواهم داشت و باید تحمل کنم. هفته‌ی گذشته همین هفته ی کذایی بود. دقیقاً مث هفته‌ی اول بعد از بریک‌آپ بود. پر از درد و خون‌ریزی، با کوچک‌ترین تلنگری دلت می‌خواست برگردی سراغ همون رابطه‌ای که می‌دونستی موقتاً خوبه، اما به محض این‌که اون چند ساعت بگذره باز آش همون آش و کاسه همون کاسه. هفته‌ی سیاهی بود رسماً. بدی سردرد اینه که باهاش نه می‌تونی کتاب بخونی، نه فیلم ببینی، نه تو اینترنت وقت بگذرونی نه هیج کار بیهوده‌ی دیگه (در مقایسه با کمردرد). ساعت‌ها صورت‌م رو می‌ذاشتم رو بالش برقی و اشک می‌ریختم و گاهی هیچی خوبم نمی‌کرد. نه مسکن، نه علف، نه گرما، نه سکوت، نه خواب. یه درد جهنمی بود رسماً. 

حالا یه هفته از شروع داروهای جدید گذشته، و امروز سومین روزیه که بدون سردرد از خواب بیدار شده‌م. هنوز ترس سردرد گرفتن در طول روز باهامه، می‌ترسم فعالیت‌های روتین روزانه‌مو از سر بگیرم، حداقل کار و ورزش رو انجام می‌دم، اینترنت رو کم کرده‌م و کتاب و فیلم رو هم همین‌جور. بیشتر پادکست گوش می‌دم و هی ته ذهنم منتظرم ببینم سرم درد می‌گیره یا نه. این هیچ کاری نکردنه و این ترسه خودش اگه قرار بود ادامه پیدا کنه صاف منجر به افسردگی می‌شد. نمی‌فهمم آدما چه‌جوری بی‌که کار کنن می‌تونن انرژی دارن برای زندگی. صبح تا شب‌شون رو چه جوری سپری می‌کنن؟ چه جوری احساس بیهودگی نمی‌کنن؟ 

بلی، بعد از ماه‌ها، دو روز و نیمه که درد ندارم و زندگی برام تازگی داره.
..
  



Saturday, April 20, 2019

 LOUD! زیادی بلنده. تو کافه یه جوری حرف می‌زنه یه جوری می‌خنده که انگار هیشکی دیگه اونجا نیست. باهات که قرار می‌ذاره یه‌جوری تمام فضاتو می‌بلعه یه جوری نان‌استاپ حرف می‌زنه راجع به همه‌چی زندگی‌ت نظر می‌ده که انگار دربست کرایه‌ت کرده. صداش رو با فضا تنظیم نمی‌کنه. نظراتش رو به تمام زندگی‌ت تسری می‌ده. معلمه و دخترپسر دوقلو داره، لذا به قول خودش عادت داره به بلندبلند حرف زدن، به داد زدن، به داد زدن به بی‌وقفه حرف زدن. طی یه قرار دوساعته، پس از نیم‌ساعت شروع کردم به جویده‌شدن:|

این دومین باریه که دارم از طرف یه آدم دچار حمله‌ی «بلندی» و «زیادی» می‌شم. دفه‌ی قبل با اونی که رفتم مهمونی، این‌دفعه با این. نمی‌دونم من حساس‌تر شده‌م، گوشام آسیب‌پذیرتر شده‌ن، مردم‌ بلندتر شده‌ن، یا چی.

اصلاً این اواخر این‌جوری شده‌م که یاد بعضی نفرات، عصبانی‌م می‌کنه. دلم یه تعداد آدم دقیقِ آرومِ کم‌حرف می‌خواد، که loud نباشن، بی‌ملاحظه نباشن، دقیق و مهم‌تر از همه کامِن سنس داشته باشن. کامن سنس؟ شعور بر اساس تجربه‌ی زیسته؟ عقل سلیم؟ شعورِ خالی حتی؟

خیلی خودم رو در معرض این‌جور آدما قرار نمی‌دم، هرچند به واسطه‌ی کارم به هر حال باید یه سری معاشرت‌ها رو چه خوشم بیاد چه نیاد داشته باشم، نوشتن ازشون اما باعث می‌شه یادم بمونه خودم تبدیل به یکی از همینا نشم.
..
  



Friday, April 19, 2019

عصر جمعه است. دراز کشیده‌ام توی اتاق‌خواب، روی ملافه‌های قرمزم، با چای خوش‌رنگ توی فنجان جدیدی که دیروز خریدیم با هم، دارم سریال می‌بینم و کتاب می‌خوانم و صدای پرنده‌ها حیاط را پر کرده است. مرد، سگ را برده بیرون از تهران، بگرداند. من، منتظر سردرد، دراز کشیده‌ام سریال می‌بینم و گاهی کتاب می‌خوانم. چشمم جین کتاب‌خواندن اذیت می‌شود. دو سه هفته‌ای‌ست که چشمم اذیت می‌شود و دیروز که رفتم دکتر، گفت پیرچشمی‌ست. پریروزها هم مربی‌ام گفت این‌جور اختلالات هورمونی برای این سن و سال طبیعی‌ست. هفته‌ی پیش هم آن یکی دکتر گفت این‌جور میگرن معمولاً حوالی چهل‌سالگی عود می‌کند. دراز کشیده‌ام روی ملافه‌های قرمز، سریال می‌بینم و با چشمان پیر و معذب کتاب می‌خوانم و منتظر یکی از هزار حمله‌ی میگرن‌ام و آن بیرون بهار است و هزار نفر دارند به هزار زبان زنده‌ی دنیا داد می زنند داری پیر می‌شوی.

تا دیروز ریشه‌ی تمام دردها عصبی بود، از امروز؟ سن و سال.

دیروز، از چشم‌پزشکی که برمی‌گشتیم، محمد را دیدیم. هم‌محله‌ای پولانسکی‌ست و عاشق او. بغل‌مان کرد و گفت فصل حیاط خانه‌ی من است. یکی از همین شب‌ها بیایید پیش من. یکی از همین شب‌ها هم ما قرار است بگوییم بیاید پیش ما، با سامان، و نیما. می‌خندیم، بساط کباب توی حیاط، و شراب. خوش می‌گذرد. می‌شود به دو تا حامدها هم بگوییم بیایند بشینیم فیلم ببینیم، و به کاوه، اگر این تعداد آدم را تاب بیاورد. همین‌ها بس‌اند برای این شب‌ها. می‌خندیم. خوش می‌گذرد.

دکتر گفته یک ماهی را باید لااقل تاب بیاورم تا قرص‌های جدید اثر کنند. گفته اطرافیانت هم باید تحملت کنند. پرخاشگر و بی‌تمرکز و زودرنج می‌شوی. مدام دردداشتن همین‌جوری‌اش هم آدم را پرخاشگر و بی‌تمرکز و زودرنج می‌کند. حالا دو ماه و نیم می‌شود که مدام درد دارم. مدام و بی‌وقفه.


..
  



Monday, April 15, 2019

دارن اذون می‌گن. اذون مغربه و آخخخخ که چه از صدای اذان بدم میاد و چه غم بی‌خودی می‌ریزه تو دل آدم. تدی هم با هر اذان شروع می‌کنه به زوزه کشیدن و حال اذان رو تشدید می‌کنه. از آشپزخونه داره بوی کوکوی سبزی میاد. پولانسکی تو اتاق‌خواب داره ترو دیتکتیوز می‌بینه. رفتم تو اتاق پارس کردم، لیترالی. گفت چی شده؟ گفتم این قابلمه‌تابه‌ها دیگه پیر شده‌ن، ته‌شون می‌چسبه، لذا فک کنم کوکو سبزیه یه چیزی بشه مث مایه‌ی ماکارونی. گفت باشه می‌برم می‌دم درست کنن. گفتم ها؟! گفت خب باشه، یه سری قابلمه‌تابه‌ی نو می‌خرم برات. پارس‌کنان اومدم بیرون نشستم پای لپ‌تاپ. اذان تموم شده، تدی ساکت شده، و بوی کوکو میاد. امیدوارم نچسبیده باشه به ته تابه. چه جالب که درست‌کردن تابه تا حالا تو دیکشنری من نبوده. درست‌کردن رو اصولاً خیلی استفاده نمی‌کنم. هر چیزی خراب می‌شه، می‌ذارمش کنار می‌رم یکی دیگه می‌خرم. چه برسه به درست‌کردن تابه، اصلا و ابدا. با این‌که بابام و شوهرخاله‌هام همه آدمای فنی‌ای بودن که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو بلد بودن درست کنن، من اما هیچ فرهنگ «درست‌کردن» چیزی رو ندارم. چیزی که خراب می‌شه، دیگه از چشمم میفته. اعتمادمو بهش از دست می‌دم. خیلی زمان لازم داره تا دوباره باور کنم درسته و داره خوب کار می‌کنه. تو رابطه هم همین بودم. سلام وحدانی. خیلی کم پیش اومد که وایستم خرابی‌ها رو ترمیم کنم. همیشه ول کرده‌م رفته‌م. به جز همین بار آخر، که اونم به پولانکسی ربط داشت، نه به من. این بار هم اون بود که دفعه‌های اول هی پیشنهاد داد بریم تابه‌ها رو بدیم درست کنن. هی آپشن ترمیم رو گذاشت روی میز. زمان دادن فرصت دادن به آدم‌ها، تصمیم‌های در لحظه و جزمی نگرفتن. معتدل و معقول بودن.

حالا؟ حالا دارم یاد می‌گیرم به آپشن تعمیرات هم فکر کنم در زندگی. مخصوصاً در مقوله‌ی کار و نیروی کار.
..
  



Sunday, April 7, 2019

یادمه هزارسال پیشا علیرضا همیشه می‌گفت این دغدغه‌های ذهنی‌ای که تو (شماها) دارین، دو-سومش مال مرفه بی‌درد بودنته، وگرنه که آدمای عادی وقت این‌همه فکر و خیال و دغدغه‌ی اضافی رو ندارن.

حالا، پس از پایان تعطیلات طولانی و بیهوده، و برگشتن به آغوش روزی ده ساعت کار، به شدت موافقم باهاش. دو-سوم افسردگی‌هام پرید و سلام بر روتین و نظم و اجبار.
..
  



Saturday, April 6, 2019


روایتی از بهشت


قصه تنها از خیال سینماگر برنخاسته، حتما معادل‌هایی در واقعیت دارد، خاصه نزد فقرا. فلوبر گفته تمدن ضد شعر است. مردمان فیلم مناسبات را برهم زده و زندگی را دوباره ابداع می‌کنند. آنگونه که زندگی، زنده‌بودن، جسم زنده‌شان به آنها می‌گوید و نه قراردادهای اجتماعی. فیلم تمام تاریخ بشر را در مجال خودش خلاصه کرده و فرضیه‌ها و روایت‌های بهشت و سقوط و هبوط  را تعریفی دوباره داده. تمدن بهشت نیست. یا بهشت تمدن نیست. روایت‌ها و فرضیه‌ها و آخر قصه اما همه به ما می‌گویند که بهشت جای ماندن نیست. نام فرانسوی فیلم مورد یا ماجرای خانواده است. خانواده راستین آنگونه که مسیح می‌گفت.

Labels:

..
  



Thursday, April 4, 2019

هنر ظریف بی‌خیالی 

ترجمه کتاب The Subtle Art of not Giving a F*CK با عنوان هنر ظریف بی خیالی توسط نشر کرگدن منتشر شده است. مترجم کتاب رشید جعفرپور است که در ویرایش کتاب پدیده رزی به من کمک بسیاری کرد. کتاب هنر ظریف بی خیالی یکی دو سال است که در پیشخوان پرفروش ترین کتاب های آمریکا و کاناداست و طنز جذابی دارد. در این پاراگرافی که این جا از ترجمه کتاب نقل می کنم معلوم است که رشید کارش را عالی انجام داده. ترجمه را هم به من تقدیم کرده که مزید امتنان است:

«زیبایی بازی پوکر در این‌ است که اگرچه شانس همیشه دخیل است اما نتایج بلندمدت را معین نمی‌کند. کسی که کارت‌های بدی به او رسیده می‌تواند کسی را که کارت‌های بهتری دارد شکست دهد. البته کسی که کارت‌های بهتری به دستش رسیده شانس بیش‌تری برای برنده شدن دارد اما در نهایت برندۀ بازی را چه چیزی تعیین می‌کند؟ بله درست حدس زدید، این‌که چه کسی در طول بازی تصمیم‌های بهتری می‌گیرد. من زندگی را هم به همین شکل می‌بینم.

به همۀ ما یک کارت‌هایی داده‌اند. بعضی از ما کارت‌های بهتری گیرمان آمده است. اگرچه ممکن است از این‌که کارت‌های خوبی به دست‌مان نرسیده اعصاب‌مان به هم بریزد و احساس کنیم کارت‌های خوب را از چنگ ما درآورده‌اند، اما بازی واقعی در انتخاب‌هایی است که با این کارت‌ها انجام می‌دهیم: خطرهایی که می‌کنیم، و عواقبی که می‌پذیریم. کسانی که در موقعیت‌های مختلف همواره بهترین تصمیم‌ها را می‌گیرند کسانی هستند که در پوکر نهایتاً جلو می‌افتند، و همین‌طور در زندگی. و این‌ها الزاماً کسانی نیستند که بهترین کارت‌ها را دارند.»

Labels:

..
  



Wednesday, April 3, 2019

یکی از بزرگ‌ترین حماقت‌های زندگی‌م رو مرتکب شدم و با آدم هایپر و پرحرفی که قبلاً سابقه‌ش رو داشتم اما لابد شدتش رو یادم رفته بود یا فکر می‌کردم عوض شده، رفتم مهمونی. پام که رسید به مهمونی، تازه تمام حماقت‌های پیشین‌م برام دژاوو شد. چگونه‌ست که آدمی هی هر بار یادش می‌ره از یک‌سری وقایع، درس عبرت بگیره و هی هر بار، گول معاشرتی رو می‌خوره که نباید؟

بعضی آدما هستن در زندگانی، که معاشرت براشون مترادفه با حرف‌زدن. حرف‌زدن معمولی هم نه، گپ‌زدن هم که نه، حرف‌زدن حرف‌زدن حرف‌زدن لاینقطع حرف‌زدن. یه جوری که یه هو می‌بینی ظرف نیم‌ساعت، تا گردن غرق شدی تو کلمه، و طرف‌ت حتی یک دقیقه مجال نفس‌کشیدن نمی‌ده به‌ت. از بد حادثه، چون بردی‌ش مهمونی، فکر می‌کنه تو رو کامل کنترات کرده. یک لحظه نمی‌ذاره به حال خودت باشی. داری غذا می‌کشی واسه خودت، میاد سراغت. سرت تو موبایل‌ته، میاد سراغت. داری کتاب‌های کتابخونه‌ی میزبان رو نگاه می‌کنی، میاد سراغ‌ت. راجع به همه‌چی حرف داره راجع به همه‌چی نظر داره اصلاً نمی‌فهمه وقتی داری کتاب ورق می‌زنی وقتی داری با فلانی معاشرت می‌کنی، یعنی داری برای خودت وقت می‌گذرونی و نباید بیاد تو حباب شخصی‌ت. اصلاًتر همین حباب شخصی. بلد نیست برات یه دايره‌ی شخصی قائل بشه بلد نیست برای خودش یه دایره قائل بشه، یه ریز حرف می‌زنه یه ریز بلندبلند حرف می‌زنه و توجهی نمی‌کنه به این که صداش نباید از این دایره بیرون بره توجه نمی کنه که کل مهمونی لازم نیست نظرات گهربارش رو بشنون و در جریان ریز مکالمات‌مون قرار بگیرن. یاد اون دوست قدیمی‌م افتادم که حق خودش می‌دونست تو تئاتر، تو سینما، تو تاکسی، تو کافه، با صدای بلند، بسیار بلند قهقهه بزنه و رفتار خودش رو خیلی هم بدیهی و طبیعی می‌دید. چه عذابی می‌کشیدم از تئاتر/سینما رفتن باهاش، تا دیگه دیدم نمی‌تونم، ترک کردم‌ش. حالا این یکی که نه پارتنری بود نه چیزی، صرفاً یه دوستِ نه اون‌قدر صمیمی، که اشتباه کردم گفتم دارم می‌رم فلان‌جا مهمونی، تو هم بیا. هدفم معاشرت‌کردن بود و گپ‌زدن، به‌خدا فقط «گپ‌زدن» بود و نه «نان‌استاپ و یک‌ریز در مورد هر چیزی حرف‌زدن حرف‌زدن حرف‌زدن». منتها دوست‌مون از لحظه‌ی نشستن‌مون تو ماشین، تا وقتی که بالاخره وسطای مهمونی براش واضح و مبرهن توضیح دادم که دوست عزیز، من غلام آدم‌های کم‌حرفم و دارم اکسیژن کم میارم از فرط تو، و مهمونی رو و اون رو نصفه‌کاره ترک کردم، نفهمید و این حق رو قائل نشد برای من، که گاهی حرف نزنه، گاهی ساکت شه، سکوت کنه. شد بود عین یه متن تایپی بلند و طولانی، بدون هیچ اینتری بدون هیچ پاراگراف‌بندی‌ای بدون رعایت حال خواننده که چشمش فضای سفید ببینه اون وسط. پرگو و وراج و بی‌ملاحظه و لاینقطع. خفگی.
..
  



Tuesday, April 2, 2019

به عنوان یه معتاد به ماساژ، و پس از امتحان کردن انواع و اقسام ماساژها در ایران، از (به قول خودشون) لاکچری‌ترین‌شون که هانا باشه گرفته تا سیِل و می‌ال و حس خوب زندگی و الخ، با فاصله خانم اُ در صدر جدوله هم‌چنان.

نگران بودم نکنه ماساژهای هانا خیلی عالی باشه، که نبود و سرویس‌شون معمولی بود و سوشی‌شون معمولی بود و حتی کارمندهاشون هم معمولی بودن. یه پتانسیل بسیار خوب و تر و تمیز، اما حیف‌شده در بخش اجرایی.

از وقتی تخت ماساژ گرفته‌م، زندگی چند درجه شیرین‌تر شده. خوبی‌ش اینه که ماساژور میاد خونه، لذا لازم نیست با کلی وقت تلف‌شده بری برسی به ماساژ و مهم‌تر از اون، وقتی ماساژ گرفتی و تو خلسه‌ای، مجبور نیستی بلند شی لباس بپوشی دوباره بزنی به قلب ترافیک. مخصوصاً  وقتی خیالت راحت باشه توی اسپاها هم نه به لحاظ کیفیت، نه به لحاظ امبیانس و سرویس‌دهی خبری نیست و همه‌جا آسمون همین رنگه.
..
  



Monday, April 1, 2019

یادداشت فرناز سیفی راجع به «رکسانه گی»:

چندباری از علاقه‌ام به رکسانه گی، فمینیست، رمان‌نویس و استاد دانشگاه نوشتم. به‌نظرم او یکی از خوش‌فکرترین فمینیست‌های فعلی در عرصه‌ی روشن‌فکری عمومی است که هم در آکادمی حضور موفقی دارد و سواد دانشگاهی دارد، هم ارزش و قلق حضور جذاب، موثر و نوشتن موجز و گویا و روان برای نشریات جریان اصلی را بلد است. رمان بسیار خوب‌اش(An Untamed State) هم گواه روشنی بر مهارت‌های داستان‌نویسی اوست. رکسانه گی چندماه پیش در "تد" سخنرانی کرد؛ با محوریت مقاله‌های تازه‌ترین کتاب‌اش با عنوان "فمینیست بد." او سال‌هاست با شهامت می‌گوید با معیارهای آن گروه از فمینیست‌های خط‌کش به‌دست که فمینیسم را جز در چارچوبی تنگ و نفس‌گیر نمی‌فهمند و نمی‌پذیرند، او حتما "فمینیست بدی" است. در ماشین دوست دارد با صدای بلند آهنگ رپ سکسیستی گوش بدهد، یک سری کارهای "یدی" را واقعا ته‌ذهن "مردانه" می‌داند و هیچ علاقه‌ای هم ندارد این کارها را یاد بگیرد و انجام بدهد و ترجیح می‌دهد یک مرد قوی‌هیکلی بیاد مثلا شیر آب را که چکه می‌‌کند، درست کند. عاشق مجله‌های فشن است و اتفاقا رنگ صورتی که انقدر با علم به جنگ‌اش رفتید، رنگ مورد علاقه‌ی اوست. سریال‌های آبکی دوست دارد و ته دلش به داستان‌های فانتزی با پایان خوش و شاهزاده اسب‌سوار هم علاقه دارد و دوست دارد ماجراهای عشقی گاهی واقعا پایانی همین‌قدر افسانه‌ای و خوش داشته باشد. آیا او با همه‌ی تضادها و مجموعه‌ی متناقض چیزهایی که دوست دارد و ندارد، فمینیست نیست و باید با چوب رانده شود؟ و کی گفته چون او خود را "فمینیست" معرفی می‌کند، باید "پرفکت" باشد و همه‌ی "باید/نباید فمینیستی" را رعایت کند؟ کی گفته هیچ کس دیگری هم که خود را فمینیست می‌داند باید حتما و لزوما در همه‌ی این چارچوب تنگ بگنجد؟ مثال خوبی می‌زند...بیانسه، خواننده معروف پاپ، خود را فمینیست می‌داند و در یکی از اجراهای خود روی صحنه جلوی احتمالا بزرگ‌ترین اندازه‌ای که لغت "فمینیسم" تا حالا دیده شده، برنامه اجرا کرد. جماعتی از فمینیست‌ها با چوب و چماق دنبال او افتادند که نخیر ایشان هیچ هم فمینیست نیست و اعلام برائت و مرزکشی...گی عبارت بسیار مهم و درستی استفاده می‌کند:« آمدند فمینیسم بیانسه را نمره دادند»...این مشکل وحشتناک بزرگی است که گریبان‌گیر فمینیسم در همه جهان است و فمینیسم ایران هم تا خرخره در منجلاب‌اش فرو رفته است. عده‌ی زیادی مدام در حال "نمره دادن" به فمینیسم دیگران‌اند و مسابقه‌ی "من فمینیست‌ترم چون..." یا " تو فمینیست واقعی نیستی چون..." گی می‌گوید از آن‌جایی که هنوز خواسته‌ها و مطالبات بسیار بسیار زیادی باقی مانده که محقق نشده و برای داشتن آن می‌جنگیم، مدام از یکدیگر انتظار "پرفکشن" داریم و افتادیم به جان هم و فمینیسم یکدیگر را "می‌‌دریم" و لت‌وپار می‌کنیم. کاری که نباید بکنیم و حواسمان باشد "فمینیسم بد" نقطه‌ی شروع است؛ او در پایان کتاب "فمینیست بد" می‌نویسد:«من ترجیح می‌دهم فمینیست بدی باشم تا این‌که اصلا فمینیست نباشم.» ...واقعا کدام جنبش انقدر در حال تاراندن و پس زدن نیروهای علاقه‌مند و تازه‌نفس است آخر...؟ نکنید، با شما هم هستم دوستان عزیز!

Labels:

..
  



Sunday, March 31, 2019

دارم یه کتاب می‌خونم از «رکسانه گی»، فمینیست، نویسنده و استاد دانشگاه، به اسم «گرسنگی، سرگذشت بدن (من)». کتاب راجع به تجربه‌ی شخصی نویسنده‌ست از چاقی، بدنش در ارتباط با چاقی، و افکار و احساساتش در رابطه با بدنش.

بی‌ربط به موضوع کتاب، مدتیه که به شدت درگیرم با بدنم. یک‌هو بدم اومده از بدنم. از دردهای مدامی که اومده سراغش. از این‌که باید مدام مواظبش باشم و بهش سرویس بدم تا بهم سرویس بده. احساس می‌کنم بدنم داره از درون شروع کرده به پوسیدن، و من کم‌کم دارم علائمش رو می‌بینم. با این‌که به لحاظ ظاهری و بیرونی همه‌چی خوبه، اما روزی نیست که حالم بد نشه از بدنم. داره تبدیل به آبسشن می‌شه برام. حالا حین خوندن این کتاب، می‌بینم یکی دیگه (و لابد خیلی‌های دیگه) هم داره بلند بلند حال‌شون از بدن‌شون به هم می‌خوره.

هنوز اوایل کتابم و نمی‌تونم راجع به کتاب نظر بدم. اما دیدن این ویدئوی تد رو پیشنهاد می‌کنم، و یادداشت فرناز سیفی رو، در مورد رکسانه گی.
..
  



Saturday, March 30, 2019

دو تا مقصد جدید بی‌نهایت زیبا رو بوک‌مارک کردم برای یه سفر جاده‌ای تو اروپا، پروژه‌ی جدید رؤیابافی. مهم‌ترین اقدام عملی‌م هم این بود که هشتگ‌هاشونو فالو کردم تو اینستاگرام. همانا که اولین قدم رؤیابافی، تماشای مدام تصاویر دقیق و پر از جزئیاته، تا کی برسه به تحقق خود سفر.

سؤال بی‌ربط دیگه‌ای که از خودم دارم اینه که آیا موفق خواهم شد به روتین «دویدن» دست یابم؟ اگه این یکی رو محقق کنم دیگه مدال اراده می‌دم به خودم. قبلش اما باید وضعیت کولر دماغم مشخص شه، و سپس؟ پیش به سوی  رانینگ اسکچرز یا ریبوک.
..
  




عاشق ملافه‌های تخت‌ام، مخصوصاً صبحا، که آفتاب میفته روشون. ملافه‌ها خاکستری‌ان، لینن نازک خاکستری. Muji. با دو والور روشن و تیره. سال‌هاست که همین رنگ و همین مارک ملافه رو می‌خرم هر بار که می‌رم سفر. درست همون ملافه‌ایه که دلم می‌خواد. با همین رنگ و همین جنس و همین کیفیت و همین دیتیل دوخت. سال‌هاست هر بار می‌رم سفر، یه ست کامل میارم با خودم. سال‌های هر روز دارم استفاده‌شون می‌کنم و هر هفته دارم می‌شورم‌شون تا بالاخره کهنه و پوسیده می‌شن می‌رم سراغ ست بعدی. عاشق ملافه‌های موجی‌ام و عاشق وقتی‌ام که آفتاب میفته روشون. اتاق روشن و کم‌وسیله با ترکیب سفید و خاکستری و آفتاب دست‌ودلبازی که از پنجره‌های قدی پهن می‌شه رو ملافه‌ها. می‌گه سختت نیست زندگی پشت این پنجره‌های قدی بزرگ، بی‌پرده، لخت؟ سختم نیست. سال‌هاست دارم پشت پنجره‌های قدی بزرگ زندگی می‌کنم، بی‌پرده، لخت.

عاشق این وقت‌های صبحم. حوالی هفت صبح. همه‌جا ساکته و آفتاب شروع کرده به تابیدن، بی‌که اذیت کنه هنوز، صدای پرنده‌ها میاد و صدای سکوت خونه میاد و آفتاب ملایمی تابیده روی ملافه‌های خاکستری، روی موها و ریش‌های خاکستری‌ت، تو سکوت نفس می‌کشی و دنیا امنه و آفتابیه و آرومه. عاشق این آفتابم و این ملافه‌ها و این تنالیته‌ی جوگندمی موهات و این چین‌های ریز دور چشم‌هات. هر روز صبح، بیدار که می‌شم، وقت‌هایی که زودتر از تو بیدار شده باشم، وقت‌هایی که خونه ساکته و دنیا ساکته و آفتاب ملایمی افتاده روی ملافه‌ها و موهات، مژه‌هات رو موهات رو چین‌های دور چشم‌هات رو تماشا می‌کنم، سیر، و تسلیم وسوسه می‌شم، هر بار، دست می‌کشم روی اون مژه‌ها و روی اون چین‌های ریز، خواب سبکت زود به هم می‌خوره، بی‌که مکث کنی با همون چشم‌های بسته و مژه‌های بلند تاب‌خورده دستت رو از زیر گردنم رد می‌کنی می‌کشی‌م تو بغلت، آفتاب می‌خوره توی صورتم چشم‌هامو می‌بندم می‌رم قاطی آفتاب‌ها و ملافه‌ها و ریش‌ها و بوی آشنای گردنت، صبح آروم شروع می‌شه و خونه ساکته و اتاق، روشن و دلباز و آفتابیه.
..
  



Friday, March 29, 2019

یه جایی تو زندگی مشترک هست، حالا مشترک با پارتنر، با والدین، با فرزند، با آدم زنده کلاً، که مجبوری ملال‌زدایی کنی از خودت. که نمی‌تونی برای مدت طولانی ولو باشی رو تخت، سریال ببینی، غذای آماده بخوری، تلفن جواب ندی، معاشرت نکنی، پاتو از رو تخت پایین نذاری. مجبوری ایمیج آدم سالم و زنده رو رعایت کنی. مجبوری پاشی دوش بگیری لباس مرتب بپوشی قیافه‌ت آرایش‌کرده و سرحال باشه خونه‌ت مرتب باشه در حال انجام‌دادن یه کار مفید باشی. وگرنه اون ملالت باعث نگرانی یا سرخوردگی هم‌خونه‌ت/هات می‌شه. با خودت فکر می‌کنی این طفلیا رو هم دارم افسرده می‌کنم. فلانی حوصله‌ش از دستم سر نمی‌ره این‌همه همه‌ش سردرد سردرد؟ بچه‌هام شاکی نمی‌شن یه برنامه‌ی سفر خانوادگی نمی‌ریزم براشون؟

هی هر روز به این فکر می‌کنی که چی بپزم. وقتی حوصله نداری، آشپزی کلی وقت و انرژی می‌گیره ازت، اما وقتی آشپزی نمی‌کنی هم به همون اندازه عذاب وجدان داری از هی غذا از بیرون سفارش دادن هی چیزای تکراری خوردن. حالا می‌دونیم که غذا پختن هم خیلی وقتا تکراری می‌شه، اما تو مغزمون رفته که فضیلتی در غذای خونگی هست که در غذای بیرون نیست، ولو هزینه‌ی مواد اولیه‌ش یا وقتی که ازت می‌بره در مقام مقایسه حتی مقرون به صرفه هم نباشه.

خلاصه حرفم اینه که وقتی تنها زندگی نمی‌کنی، ضمن این‌که از مزایای تنها زندگی‌نکردن برخورداری، در عین حال اما نمی‌تونی دیگه به اندازه‌ی کافی عاطل و باطل بچرخی و نقش افسرده بازی کنی یا حتی اصن همین‌جوری به امان خودت ولو باشی و هی نخوای به شام و ناهار و خوش‌حال کردن اطرافیان و ادای خوش‌حالا رو درآوردن باشی.

سرم درد می‌کنه،
تو دماغم کولر روشنه،
حوصله ندارم،
غررررررر.
..
  



Thursday, March 28, 2019


مث‌که سینوزیت دارم، زیرا دچار سردردهای شبه-میگرنِ پیاپی‌ام که رسماً یک نیم‌روز کامل آدمو از کار و زندگی می‌ندازن. داخل دماغم، و حدقه‌ی چشم‌هام، و گونه‌هام، از درون، کولر روشنه و سوز میاد. وقتایی که درد شروع می‌شه، دلم می‌خواد برم داخل یه سشوار بزرگ و هرگز بیرون نیام.

الان؟ الان باز توی دماغم کولر روشنه:|
..
  



Wednesday, March 27, 2019


امروز  برای ناهار خورش قیمه دارم. رابطه‌ی من با خورش قیمه شبیه به رابطه‌ی فرهاد است با شیرین. خیلی دراماتیک و عاشقانه. طوری که انگیزه و امید به زندگی‌ام را می‌برد بالا. امروز صبح رئیسم چهارصد و بیست صفحه نقشه‌ی سیاه و سفید را گذاشت روی میزم تا غلط‌هایش را پیدا کنم. درست مثل آن‌وقت‌هایی که مادرم برای مهمانی شب عید، مجبور می‌شد بیست کیلو برنج شمالی را بریزد توی سینی و سنگ‌ریزه‌هایش را جدا کند تا دندان‌ مهمان‌ها توی دهان‌شان نپکد. به همان اندازه ملال‌آور و طاقت‌فرسا و آزاردهنده. بدترین قسمت قضیه هم این بود که رئیسم گردنش را کمی کج کرد و با حالتی بین التماس و دستور بهم گفت که تا قبل از ناهار نتیجه را می‌خواهد. من آدم دل‌گنده‌ای نیستم و این‌طور مواقع به سرعت آسمان اتاقم ابری می‌شود و میله‌های فولادی قطور جلوی پنجره ریسه می‌شوند و یکی با صدای ناصر ملک‌مطیعی توی سرم داد می‌زد که گند بخوره به این زندگی. امروز هم دقیقا همین اتفاق افتاد. ابر و میله و ناصر و الخ. اما با یک تفاوت بزرگ. یک جایی ته ذهنم یاد خورش قیمه‌‌ای افتادم که برای ناهار آورده‌ام. امید، همان گوشه‌ی ذهنم زائیده شد و روشنی‌اش، بزرگ و بزرگتر شد. ابرها و میله‌ها رفتند. ناصر هم شروع کرد به سوت زدن. خلاصه‌ی داستان این شد که قیمه، انگیزه ادامه‌ی راه تا ظهر را فراهم کرد. هر صفحه را که ورق می‌زدم، یک فحش به روزگار می‌دادم اما یاد قیمه که می‌افتادم، دلم غنج می‌رفت و فحشم را پس می‌گرفتم.

سر کوچه‌ی ما یک زن و شوهر زندگی می‌کنند. جیسون و لارا. پسرشان معلول است. در حدی معلول که غذا هم نمی‌تواند بخورد. چند باری با آن‌ها حرف زدم. جیسون درشت و چهار‌شانه است و سرش را با تیغ می‌تراشد و هر روز برای رسیدن به محل کارش باید نود دقیقه رانندگی کند. به اندازه‌ی یک بازی فوتبال. هر ماه چهل درصد درآمدش را می‌گذارد کنار بابت خرج پسرشان. لارا هم گویا منشی یک وکیل الدنگ است که هر روز او را می‌چلاند. پارسال درخت کاج افتاد روی خانه‌شان و سقف را جر داد. سال قبل‌تر هم شهرداری گیر داد و مالیات‌شان را دوبرابر کرد. لارا حساسیت ناجوری به گل و گیاه دارد و شش ماه از سال را عطسه می‌کند. یک شورلت کهنه دارند که لااقل ده تا رئیس‌جمهور را به چشم خودش دیده. پول ندارند عوضش کنند و یک هفته درمیان می‌روند مکانیکی. چند تا فاجعه‌ی دیگر هم هست که حوصله‌ی گفتن‌شان را ندارم. در عوض هر بار که می‌بینم‌شان، انگار نه انگار این مشکلات مال آن‌هاست. انگار نشسته‌اند روی روشن‌ترین نقطه‌ی جهان هستی. مرکز پرگار امید. که البته گمانم واقعا هم نشسته‌اند روی روشن‌ترین نقطه. گاهی وقت‌ها که از جلوی خانه‌شان رد می‌شوم، می‌بینم که نشسته‌اند روی پله‌ی در ورودی. در واقع لارا دراز کشیده و سرش را ول داده روی پای جیسون و انگشت‌های جیسون هم لای موهای لارا. پسرشان هم روی صندلی‌چرخدار به یک جای دوری خیره شده. این صحنه را هزار بار دیده‌ام. دقیقا مشخص است که یکی چهارصد و بیست صفحه نقشه گذاشته توی کاسه‌شان. اما شانس آورده‌اند و یک قابلمه قیمه ته یخچال دارند. یک انگیزه‌ی بزرگ برای ادامه‌‌ی راه. دقیقا این انگیزه را می‌شود توی چشم‌های لارا، وقتی که شوهرش حرف می‌زند، دید. یا توی چشم‌های جیسون وقتی که دستش را یواش می‌برد دور کمر لارا. مشخص و واضح.

زندگی بدون انگیزه مثل راه رفتن روی دریاچه‌ی یخ است. لیز خوردن و به جایی نرسیدن و خسته شدن. بالاخره هر مهندسی که قرار است چهارصد و بیست صفحه نقشه را بخواند، باید یک ظرف قیمه ته یخچالش باشد. هر فرهادی باید یک شیرین داشته باشد که کوه را به انگیزه‌ی او بتراشد. هر کسی باید یک انگیزه‌ای داشته باشد تا با آن ناصر ملک‌مطیعی توی سرش را آرام کند. دقیقا همان.

Labels:

..
  




روزن 

این داستان کوتاه را برای مجله‌ی شبکه آفتاب نوشتم، شماره‌ی ۴۵.

روزن – نیکزاد نورپناه

 

حاضر بودم اما الکی لفتش می‌دادم. صدای تحرکات مهسا از پشت در اتاقم می‌آمد. بی‌تاب بود. شاید هم می‌خواست توجه مرا جلب کند؛ نوعی اخطار برای اینکه زودتر حاضر شوم. یکی-دو بار هم گفته بود «بابا، دیر می‌شه‌ها…» بابا را با الف‌های قدکوتاه گفته بود. اینطوری با ناز و ادای بیشتری تلفظ می‌شوند. می‌فهمیدم. اما این روز به‌خصوص روزی نبود که بخواهم وقت‌شناس باشم. کمی طاقچه‌بالا اینجور وقت‌ها بد نیست. کت و شلوارم را که برمی‌داشتم نگاهی به سوراخ ریز ته کمد دیواری انداختم، انگشتی بهش کشیدم و بعد درِ کمد را بستم. مردد بودم کراوات بزنم یا نه. وسط روز توی این شهر ایکبیری به آدم کراواتی بد نگاه می‌کنند. مخصوصاً که کراوات‌هایم هم کوتاه و دُم‌کلفتند. مهسا می‌گفت انگار یک‌راست از وسط سریال‌های دهه‌ی فجر پریدم بیرون. با این تفاوت که کچل نیستم. موهایم را خوب نگه داشتم. ساواکی‌های آن سریال‌ها از دم کچلند. کچل که نه، وسط سرشان خلوت است. رولکس نیم‌طلایم را هم از روی میز توالت طلعت برداشتم. چند بار چپ و راست تکانش دادم که موتور نبضی‌اش راه بیفتد و بعد سرکوکش را پیچاندم، نرم کشیدمش بیرون و ساعتگرد تنظیمش کردم. رأس دوازده بود.

«دخترم یه اسنپس بگیر، حال و حوصله‌ی رانندگی ندارم و پامم راستش یه کم درد می‌کنه.» چیزی در صورتش چروک خورد. «بابا خب کاشکی زودتر می‌گفتین، این مدتی که داشتین حاضر می‌شدین می‌گرفتم دیگه، الآن حالا بدون کلی طول می‌کشه تا یکی قبول کنه.» نق‌نقش را کرد اما سریع هم دست به کار شد. از بس که مشتاق است. چقدر هم به خودش مالیده. «خوب ترگل ورگل کردیا مهسا خانوم! خوش به حال اون آقا هادی…» همینطور که سرش توی گوشی‌اش بود، جوری که مثلاً برایش مهم نیست گفت «اسمش مهدیه نه هادی. گفتم که بهتون چند بار.» اما کلامی که از لای دندان‌های به هم قفل شده خارج می‌شود لابد مهم است. رفتم آبپاش را از شیر آشپزخانه پر کردم و برگشتم توی هال سراغ گلدان‌ها. تلویزیون را هم سر راه روشن کردم و صدایش را چند درجه زیاد کردم. «بابا یکی قبول کرد، زده نزدیکه، تو رو خدا عجله کنین. مهدی هم راه افتاده، زشته دیر برسیم.»  با پنبه‌ای مرطوب یکی از  برگ‌های گنده‌ی برگ‌انجیری‌ام را تمیز کردم، پنبه را گرفتم جلوی صورت مهسا و گفتم «ببین! چرکه! هیشکی توی این خونه حواسش به این زبون‌بسته‌ها نیست.» مهسا جلو جلو رفت سمت در خانه، من هم پشت سرش لنگ زدم. در را که بستم شترق زدم روی رانم و پرسیدم «آخ آخ مهسا تلویزیون رو خاموش نکردی؟»

جفت‌مان نشستیم صندلی عقب. پسرکِ دراز پرسید «جناب خیابونِ آبان تشریف می‌برید؟» گفتم «بله، نایبِ آبان.» کله‌اش ساییده می‌شد به سقف پرایدش. مطمئن بودم اگر از ماشین پیاده شود، می‌شد اثر تماس مدام کله‌اش را بصورت گردالی تیره شده‌ای روی سقف ماشین دید. جوری که راننده هم بشنود از مهسا پرسیدم «توی دستگاه کرایه رو چقدر زده؟» از توی کیف پولم یک ده تومانی کهنه جوریدم و بعد رو کردم به مهسا: «دو تومنی داری؟» نداشت. آستین‌های مانتواش را تا زده بود بالا و از پنجره به بیرون خیره شده بود. شاید هم مدل مانتویش اینطور بود. چی را نگاه می‌کرد؟ ترافیک قفل شده‌ی بزرگراه مدرس؟ گاهی اوقات فکر می‌کردم فقط برای ندیدن من حاضر است هر چیزی را تماشا کند.

دستش را زده بود زیر چانه‌اش، یک سواچ سفید هم بسته بود به مچش و کوله‌ی «کیس لاجیک»اش را گذاشته بود روی پاهایش. این همانی‌ست که پارسال برای تولد ۲۱ سالگی‌اش خریدم. درخواست خودش بود وگرنه من که از این چیزها سر درنمی‌آورم. مرا برده بود اسکای سنترِ لواسان و آنجا بابت این انبانِ سرتاپا مصنوعی نزدیک یک تومان پیاده شده بودم. هر چی گفته بودم برویم جایی یک چیزِ چرم مجلسی بخرد به خرجش نرفته بود. قطع امید کرده‌ام از اینکه تغییر و تحولات مد را دنبال کنم. به صفحه‌ی شامپاینی ساعت خودم نگاه کردم. نزدیک یک بود. با خودم فکر کردم لابد اگر کارشان بیخ پیدا کند باید رولکس طلعت را از گاوصندوق در بیارم و بدهم به مهسا. خودم ببندمش دور مچش. البته قبلش آن تکه پلاستیکِ بازیافتی را از دور مچش باز کنم. بعدش با خودم چه کار کنم؟ بخزم توی همان گاو صندوق، کنار چنگه‌ی لاغر دلارها و در را از تو ببندم. بعد هم بسپرم این راننده‌ی لاق‌لاقو با همین پراید بوگندواش بیاید و جمع و جورم کند و ببردم جایی قرنطینه‌ام کند تا مهلتم سر برسد. حالم از این افکار به هم می‌خورد. دست مهسا را گرفتم و ملایم کشیدمش سمت خودم. دوای سیاهی سفیدی‌ست، این را هر خری می‌داند.

«حالا این مهدی چند سالش هست؟ چیکاره‌س؟» حتی مطمئن نبودم که عنوان رسمی دیدارمان چیست. به نظرم یک سالی می‌شد که این پسره را می‌دید. شاید هم بیشتر. همه‌ی زورهایم را هم که بزنم نمی‌توانم از همه چیز سر دربیاورم. مخصوصاً با این تأکید جوانان روی حریم شخصی و این حرفها. «بابا گفتم که براتون هزار بار. همسنیم، مهندسی صنایع می‌خونه. خونه‌شون گیشاس. پسر خوبیه…» نپریده بودم وسط حرفش می‌خواست یک سری صفات کلی و بی‌معنی ردیف کند و بعد هم حالت حرف زدنش، اَه، امان امان، حالم از آن رقت و نرمشش به هم می‌خورد وقتی در مورد هادی حرف می‌زند. «صنایع؟ مگه هنوز هست این رشته؟» و بعد زورکی و بدصدا خندیدم.

نمی‌فهمیدم که این پسر چطوری این کار را کرده. مطلقاً ربطی به مهسای من نداشت.  بیست و خورده‌ای ساله و هنوز هیچی نشده کچل. ته‌ریش. شلواری گشاد پایش کرده بود و پیراهنی گشادتر. سرتاپا تیره‌رنگ. می‌خواستم بپرسم به سن من برسی چه رنگی می‌پوشی قهرمان؟ نپرسیدم. از قبلش طراحی کرده بودم که چه چیزها بگویم و چه چیزها نگویم. تنها نکته‌اش چشم‌هایش بود. از آنهایی که برقی درشان هست و زن‌ها از همین جزییات خوش‌شان می‌آید. بعضی زنها هم که رسما از مردهای زشت خوششان می‌آید. البته که دموی هم بود. آن هم که در آن سن هنری نیست. کارِ طبیعت است. حرارتی درون آدم می‌جوشد. چند سال بعد هم همان بدنی که آنطور از تو تنوره می‌کشید سرد می‌شود. مثل خود من. مگر جوان بودم خدا را بنده بودم؟ می‌تازاندم برای خودم. آخر سر هم طلعت رامم کرد. آن هم اتفاق بود. هم مدبر بود هم فوق‌العاده زیبا. حالا فوق‌العاده که اغراق است. اما منی که زود به زود دلزده می‌شدم هم تا سالیان سال حتی تماشا کردن ریختش را هم دوست داشتم. تماشای خالص، بدون آلودگی و تمنای جسمانی. پرت و پلا نمی‌گویم. مهسا شاهد ادعایم است. چون مهسا انگار صیرورتِ طلعت است. منتها در این مسیرِ دگرگون شدن معدود ایرادات طلعت -مثلاً آن دماغ کمی گوشتالو و چشم‌های سرپایین- در او حک و اصلاح هم شده. صورتش انگار تراش خورده. خطوط آرواره‌ها، بینی، هلال پیشانی. طلعت اگر درخت بود مهسا شکوفه‌ی آن درخت است و راستش نمی‌فهمم نقش هادی این وسط چیست. منطقاً او این وسط جایی ندارد، شبیه رهگذر علافی که رد می‌شده و نه از بذر و درخت خبر داشته و نه از باغبان و مرارت‌هایش اما حالا دست دراز کرده که شکوفه را بچیند، حالا تمرگیده روبریم، بغل دست دخترم. آرام دارد قزل‌آلای سرخ شده‌اش را می‌تراشد. کدام احمقی در چلوکبابی ماهی سفارش می‌دهد؟ کاش می‌شد به مهسا بفهمانم که از روی همین خرده‌رفتارها می‌تواند تا تهِ ته آدم‌ها را بشناسد. این گوریل نخراشیده که هیچی، قبل از بررسی این ظرائف هم بی‌واهمه‌ای می‌شود مردودش کرد.

پشت بندِ قاشقی از برنج و کباب‌برگِ سماق خورده، تکه‌ای هم مغز پیاز گذاشتم دهانم و جویدم. دوتا جوان‌ها با غذای‌شان پیاز نمی‌خوردند. عامدانه پرصدا جویدم و صورت مهسا را هم زیر نظر داشتم که موقع شنیدن خرچ چشم‌هایش را بست. پیاز هم برای بدن خوب است و هم در این شرایط به‌خصوص، ابزار خوبی بود برای رساندن پیغام‌هایی که لازم بود به سمع شازده برسانم. «حالا کجا با هم آشنا شدین؟ جالبه برام. مهسا تو که روانشناسی می‌خونی، ربطی داره به صنایع؟ هادی جان – ببخشید، مَهدی جان، مهسا گفت شما صنایع خوندین. پس لابد به کل صنعت اشراف دارین؟درسته؟» و بعد هم ریز خندیدیم. پسرک گفت «توی کلاس‌های نویسندگی خلاق آقای تقوایی با هم آشنا شدیم. مؤسسه کارنامه.» مهسا دوید وسط حرفش و گفت «بابا آخه مهدی به هنر هم خیلی علاقه داره. منم خیلی تشویقش می‌کنم. آقای تقوایی هم یکی از فیلمنامه‌هاش رو خیلی پسندید.»

پیانیست رستوران مشغول تکرار رپرتواری بود که همه‌ی این سال‌ها نواخته بود. هم خودش و هم مشتری‌ها حتی ترتیبش را هم از بر بودند. رسیده بود به خواب‌های طلایی جواد معروفی. رو به دو جوان گفتم «مادر مهسا عاشق این آهنگ بود.» با خودم فکر کردم چقدر دلم برایش تنگ نشده، واقعاً هم طفلی به درخت تبدیل شده بود، بیشتر تنه‌ی درخت، ضخیم و چغر. اما این یکی، منظورم مهساست، اگر برود بدبخت می‌شوم. دیسم که چند قاشقی برنج کنارش مانده بود را سُر دادم به کناری و گفتم «نهار کم، شام کمتر. این رمز سلامتیه. قبول ندارین آقای مهندس؟» پسرک زیادی ولو شده بود. مظنون شدم نکند آن زیر پاهایشان به هم می‌خورد. ساق‌ها استخوانی‌ام را تکانی دادم و خورد به پاهایش. خودش را جمع و جور کرد. مهسا نیم سیخ از جوجه‌اش مانده بود و داشت تکه تکه می گذاشت توی بشقاب مهدی. پسرک که پاهایش را جمع کرد ادامه دادم «البته توی سن شما نه، شما جوونین می‌سوزونین.»

در مسیر برگشت نشستم صندلی شاگرد. انگار لازم داشتم که صدارتم در همین بنیانِ نصف و نیمه‌ی باقیمانده از خانواده‌مان تثبیت شود. بعد هم بدون اینکه مهسا ازم نظری بخواهد و با وانمود کردن اینکه راننده اسنپ کر است شروع کردم. «دخترم من که هیچ وقت توی تصمیماتت دخالت نکردم. اما آخه آدم دلش می‌سوزه. یه چیزایی هست که تو الآن نمی‌فهمی چند سال دیگه می‌فهمی. بعد اون موقع خودِ تو نمی‌آی یقه‌ی منو بگیری؟ نمی‌گی بابا من خام بودم نفهمیدم، شما چرا اجازه دادی؟ اشتباه می‌گم قربان؟» این آخرش را خطاب به راننده‌ی اسنپ گفتم. انگار یکی از بستگان دورِ همان ظهریه بود.

موقع حرف زدن زبانش لای دندان‌هایش گیر می‌کرد. با کمی تف تف گفت «دُلُسته حاژ آقا حق با شماست.» قطره‌ی ریزی از بزاقش پریده بود روی فرمان ماشینش. نمی‌توانستم نگاهش نکنم. با خودم فکر کردم باز همین مهدی از اینها بهتر است، حداقل راننده اسنپ نیست. بعد ترسیدم نکند باشد؟ از کجا می‌دانم که نیست؟ «قربان سؤالی داشتم، ما یه اسمی خدمتتون بدیم شما می‌تونید چک کنید ببینید از رانندگان ناوگان اسنپه یا نه؟ مقدوره براتون؟» و بعد بدون انتظار برای جواب گردنم را چرخاندم و رو به مهسا، که انگار از کوله‌اش بعنوان سپری استفاده کرده بود، پرسیدم «دخترم مگه تو قرار نبود بری خارج؟ چی شد آخه؟ خودت که می‌دونی اینجا آخر و عاقبت نداره. تو باید بری خارج دکتراتو بگیری.   اینجا شغالستانه. غیر از اینه قربان؟» همدستی قدرتمندتر از راننده پیدا نمی‌کردم. دوباره برگشتم رو به عقب چنگی به کوله پشتی زدم و گفتم «بابا بزن کنار اینو، می‌خوام صورتت رو ببینم. اه.» و بعد هم رو به راننده گفتم «پسرم دم یه داروخونه بزن کنار لطفاً.» تا خودِ خانه دیگر چیزی نگفتم. مهسا هم همین‌طور. وقتی رسیدیم دم برگ انجیری ایستادم، از توی کیسه فریزری‌ام یک مسکّن چهارصد در آوردم و با دو قلپ آب قورتش دادم. مهسا پرسید «بابایی؟ خوبین؟» گفتم «نه. چطور خوب باشم؟ به خدا مادرت هم اگه بود رفتارت رو تأیید نمی‌کرد.» بعد جفت‌مان خزیدیم توی اتاق‌هایمان. کت و شلوار چهارخانه‌ام را به جارختی آویزان کردم.

به نظرم زیاد خورده بودم. شکمم باد کرده بود. یکی-دو ساعتی وول زدم اما بی‌فایده بود و خوابم نبرد. صدای آهنگ دختره هم مزاحم بود که از اتاقش می‌آمد. کمی دور خانه گشتم. از دیشب یکی-دو تا قابلمه مانده بود که شستم. مهسا که به روی خودش نمی‌آورد. از آشپزخانه که می‌آمدم بیرون نگاهی کردم به قاب‌های توی راهرو. سه تا قاب خاتم بد کیفیت. دوتایشان تقدیرنامه‌های شرکت گاز بودند. سومی هم چیزی از همان قماش بود منتها درش آورده بودم و عکسی از طلعت را داخلش گذاشته بودم. حاشیه‌های عکس جور نبودند و نمی‌دانم چرا، اما دندان‌های کج و کوله‌ی طلعت هم زیادی معلوم بود. کاش دهانش را بسته بود موقع عکس. آدم خودش می‌میرد اما این عیوب نه، تا ابد می‌مانند. کنار قاب هم اُریب روبان سیاهی گره زده بودم. با خودم فکر کردم لابد یکی دیگر از تقدیرنامه‌ها را هم بایستی تخلیه کنم و عکس مهسا را بگذارم. یحتمل خودش به زور می‌خواهد عکس عقدشان با آن نره‌خر را بگذارد. از سمت اتاقش بوی عود می‌آمد و صدای پیانو. گمانم همان "نیلس فرام" بود که عاشقش است. آهنگهای ماستکی و کشدار. تکرار بی‌پایان نکته‌ای که از اول هم گفتن نداشت، ترجیعی که از اول هم نواختن نداشت. برگشتم توی اتاق خودم. کت و شلوار را توی کمدم آویزان کردم. سعی کردم بی‌سر و صدا این کار را بکنم و بعد نشستم کف کمد دیواری. لباسها را کنار زدم و چشمم را چسباندم به روزن. دوستش هم نشسته بود. یاسمن. شمعی روشن کرده بودند و نوبتی به سیگاری دست‌پیچ پک می‌زدند. مهسا آستین‌بلند سرخابی رنگ پوشیده بود و شلواری مشکی. موهایش را از پشت بسته بود. یاسمن همین‌طور که به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کرد پرسید «اینا رو امروز گرفتین؟ بابات چرا خودشو این ریختی کرده؟ این کته رو از کجا گیر آورده؟» و بعد دو تایی زدند زیر خنده.

گرمکنم را پوشیدم و رفتم پشت درشان، تقه‌ای زدم، «دخترا؟ من می‌رم پارک یه ورزشی بکنم.» قبل از خروج رفتم سر یخچال لیوانی شیر پرچرب برای خودم ریختم و با دو تا میکادو خوردم. کباب ظهر هنوز سر دلم بود اما چیزی شیرین لازم داشتم. مضاف بر اینکه می‌خواستم قوه‌ی دویدنم را تأمین کنم. توی آینه‌ی آسانسور هیکل گرفتم. صورتم پک و پاره بود اما هنوز قوزی نشده بودم. با خودم فکر کردم شاید بد نباشد من هم ته‌ریش بگذارم؟ لباسم را زدم بالا. دستی به موهای خاکستری روی شکمم کشیدم. هر چیزی سلسله مراتبی دارد و با خودم گفتم «هنوز به تهش نرسیدم، هنوز خیلی مونده.» دم پارک از دریانی سه نخ وینستون اولترا خریدم. کمی چپ چپ نگاهم کرد. این مردم همینند. ذاتاً فضول. این چیزها را که به مهسا می‌گویم نمی‌فهمد. وقتی می‌گویم شک نکن و هر وقتی بروی بُرد کرده‌ای نمی‌فهمد. چون با این مردم سر و کله نزده. چون ۳۰ سال توی شرکت گاز سگ‌دو نزده. البته اگر واقعاً برود خودم چی؟ اتاقش را چکار کنم؟ تبدیل کنم به موزه‌ی محنت؟ قرصی که چند ساعت قبلش خورده بودم ترکیده بود و پایم اصلاً اذیت نمی‌کرد اما با این حال دل و دماغ دویدن نداشتم. راستش خیلی وقت است که نمی‌دوم. عوضش دو دور نرم محیط پارک را قدم زدم؛ دکترم هم همین را توصیه می‌کند. به چند نفری سلام کردم. و بعد برگشتنه یک نخ دیگر سیگار دود کردم.

تلویزیون الکی روشن بود. بلندش کرده بودم که هم صدای آنها را نشنوم هم آنها صدای مرا بشنوند. گاهی فکر می‌کنم زمام این خانه، زمام این زندگی از دستم در رفته. دوتایی آمدند بیرون و مهسا ازم پرسید «ما می‌خوایم از پرپروک پیتزا سفارش بدیم. تو هم می‌خوری بابا؟» همین که هنوز ازم می‌پرسد در عین اینکه جوابم را می‌داند خودش خوب است. اثری از کدورت بعد از ظهرمان نبود. اینکه مهسا روانشناسی خوانده هم به مدیریت این تنش‌ها کمک می‌کند. می‌داند کی سکوت کند و در نهایت هم کار خودش را می‌کند. بکند. به جهنم. می‌دانم آن چلوکباب کوفتی مقدمه‌ایست که پای آن بچه‌دیو هم به این خانه باز بشود. لابد بعد از این یاسمن هم می‌خواهد دست نره‌غولش را بگیرد و بیاورد اینجا چهارتایی شادخواری کنند و دود و دم راه بیندازند. «نه دخترم، نوش جونتون. من که می‌دونی این چیزا بهم نمی‌سازه. بدم هم می‌آد. یعنی هم گوارشم به هم می‌ریزه هم از اون همه پنیر و سوسیس کالباس بدم می‌آد. خودتونم خب چرا یه چیز بهتر نمی‌خورید؟» یاسمن هم که تی‌شرتی شیری‌رنگ تنش بود با شیطنت پرید وسط که «حاج آقا می‌خواید برای شما یه کته‌ی کوچیک بار بذارم؟» گمانم حتی نیشه‌ی خنده را دیدم که داشت از لبانش می‌جهید و به زور خودش را نگه داشته بود. دوست داشتم آنچنان نیشگون سفتی ازش بگیرم که بفهمد حاج آقا کیست و روش کارش چیست.

وسط‌های شب از خواب پریدم. درد پایم انگار وسط خواب شروع شده بود. کمی زیر بغلم را خاراندم. پاشدم و رفتم بیرون. آرام در اتاق مهسا را باز کردم. روغن‌کاری مرتب لولاها هم موثر بود در اینکه کوچکترین صدای اضافی تولید نشود. خوابیده بود. اتاقش نامرتب بود. رفتم بالای سرش. موها و گردنش را بو کردم. چشمم داشت به تاریکی عادت می‌کرد و سعی کردم روزن را از "این" طرف هم پیدا کنم. کارم را خوب انجام داده بودم، کاملاً مستتر بود. مهسا بوی خواب می‌داد. دستی به بازویش کشیدم. تکانی خورد. ترسیدم. پاشدم و رفتم سمت آشپزخانه. روی میز جعبه‌ی پیتزا بود. بازش کردم. نصف پیتزای پپرونی بود. پنج‌تا برش مربعی. هر پنج‌تا را به نوبت خوردم. لابلایش هم سیب‌زمینی‌های چاقالو را در سسی صورتی‌رنگ می‌غلتاندم و می‌چپاندم توی دهانم. غذاها سرد بودند اما شب‌چره باید هم که سرد باشد. بعد هم سرکه‌شیره‌ی غلیظی درست کردم که بشوردش. با خودم فکر کردم که این دیگر نهار و شام نیست، چون دیگر امروز نیست، فردا شده، این صبحانه است و زیر لب گفتم «لقمة الصباح مسمار البدن». بی‌اختیار گردن کشیدم. دنبال مهسا مخاطب همیشگی‌ام بودم.

قبل از اینکه با دل‌پیچه از خواب بیدار شوم خواب می‌دیدم. اسنپ گرفته بودیم. من و مهسا عقب نشسته بودیم و هادی راننده بود. سه‌تایی داشتیم می‌رفتیم سمت طالقان، سر خاکِ طلعت. جاده دست‌انداز داشت و دلم به هم ریخته بود. با دست می‌کوبیدم به پشت صندلی هادی که نگه دارد اما مردک احمق بیشتر گاز می‌داد و من توی صورت مهسا فریاد می‌زدم «می‌بینی چه گاویه؟» اینجاها بود که با دل‌پیچه‌ی خودم از خوب بیدار شدم و به دو رفتم سمت توالت. حتی فرصت نکردم دمپایی پایم کنم. گمانم مهسا هم از صدای آه و ناله‌ام بیدار شد. آمده بود دم در مبال. با صدایی خواب‌آلود و نگران می‌پرسید «بابا خوبید؟» شکمم را چنگ می‌زدم و با درد گفتم «آره عزیزم، گمونم مال این بوی عود و اینا بود که راه انداخته بودین، یه کم به هم ریختم.» بعد در را هل دادم تا بسته شود و بتوانم راحت باشم. حال مرگ داشتم. با خودم فکر کردم یکی دیگر از تقدیرنامه‌ها را هم باید تخلیه کنیم و عکس خودم را تویش بزنیم. متوفی. بعد از فکر اینکه بازماندگان سوراخ کمد را پیدا کنند وحشت کردم. «بابایی؟ بابایی خوبی؟» صدایش نگران بود. نمی‌دانم چرا، اما از اینکه فهمیده بودم نگرانم شده لذت می‌بردم و بعد همین‌طور که به جلو خم شده بودم بالا آوردم. کمیش ریخت روی زانوی شلوارم و بیشترش روی موزاییک‌های کف. خودم هم ولو شدم روی‌شان. در حالت سجده. اولش سفت، بدنی منقبض، ولی بعد، کم کم و تدریجی به همراه موج موج خروج اضافات از بدنم شل و آرام می‌شدم. مهسا با شنیدن صدای سقوطم جیغی کشید و آمد تو. دستش را گرفت جلوی دهانش. دوست داشتم شلوارم را بکشم بالا، سیفون را بکشم. دوست داشتم جانش را داشتم که شلنگ بگیرم و کل آن نجاست‌ها را بشورم توی چاهک کف‌شور. با همان دست‌های عقی چنگ زدم به پای مهسا. گفتم «نرو».

Labels:

..