Desire Knows No Bounds




Wednesday, November 15, 2017

I guess it comes down a simple choice: Get busy living, or get busy dying*

اینجور نبود که من همیشه بدانم دارم چکار میکنم. همیشه هم نمی دانستم آیا راهی که می روم سرانجام به واهه ای میرسد یا سر به ترکستان دارد. فقط میدانستم که پافشاری بر شکست، زهر زندگی ام است و در سیاهی "شبهای هول" هم باز میشود خاک بن بست ترین زندانها را حتی با قاشق مضحکي تراشید.* صبر...صبر...صبر...چه صبوری کردم به پای خويش در گشودن قفلها.

از کجا این آغازيدن های از نو را یاد گرفتم نمی دانم. تصویر خاصی جلوی رویم نیست. شاید از خستگی ناپذیری مادرم در مواجهه با گوشت تلخی های روزگار آمده یا زندگی کنار مقاومت جمعی ملتی که علیرغم همه ناکامی ها و نشدنها و آشوبها و مصیبتها همچنان میروند دربند و خزر و خلیج فارس را نگاه میکنند و در مهمانی ها خستگی ناپذیر ميرقصند و پایکوبی میکنند.

و راست است. نماندن و راه افتادن، راه افتادن و خاکها را کنار زدن و رفتن، درد دارد. هراس دارد. زخم دارد. تنهایی دارد. عشق ماسیده دارد. نامه های ناگشوده و برگشتی دارد. خاطرات نیمه رها شده دارد. چشم بستن دارد روی قلبی که خواستنی را؛ حال هر چه که باشد، پافشاری میکند اما برايش میسر نیست. تهش، یک غم تيره ته نشین دارد که مثل بوی خاک وقت باران، گاهی به نشتري سر باز میکند و دوباره یادت می آورد کجا بود و چه شد. نماندن و رفتن، همه اینها را دارد. تنها چیزی که ندارد، حسرت است. و نداشتن حسرت به رفتن همه راههای بی بازگشت، بیراهه ها، بی چراغيها و پرسه هایش می‌ارزد.

* جمله اي از فیلم Shawshank Redemption که همیشه ارزش باز دیدن را دارد.

Labels:

..
  




.
بردباری آدمیزاد هولناک‌ست. از استیصال‌ش بزرگ‌تر، فراگیرتر، ترسناک‌تر. از امیدش جان‌فرساتر.
خیلی وقت بود فکر می‌کردم از امید فرساینده‌تر داریم؟ امروز پیدایش کردم. بردباری... صبرِ کشنده. این تاب آوردن لعنتی!

Labels:

..
  



Monday, November 13, 2017

امروز لیترالی ری‌ست فکتوری شدم.

..
  




چه‌جوری این‌قد می‌تونن حرف بزنن آدما؟ تا کی باید از محل کارم به خاطر آلودگی صوتی همکارانم در برم؟ یا به عبارتی چرا من کارمند کم‌حرف و بی‌حرف پیدا نمی‌کنم:|
..
  




پسره امروز اومده بود مصاحبه، داشت درباره‌ی هنجارهای سکشوال سخن می‌گفت. دیدم خیلی داره حاشیه می‌ره و حرف می‌زنه، گفتم دوست خوب، اوضاع از مونوگامی و پلی‌گامی گذشته دیگه، حالِ معاصرْ اوریگامی‌ه. خیلی خوشش اومد و رفت همینو تبدیل به استیتمنت کنه.
..
  




پرفکت استرینجرز دقیقا جمع وبلاگی‌های قدیم بود، چه‌بسا هنوز، چه‌بساتر با کمی ارفاق حتا.
..
  



Friday, November 10, 2017

مواد لازم جهت دیدن دانکرک:

علف «هپی میوزیک» اصلِ آمستردام، یک بسته
پایپ، یک عدد
هوای سرد و آفتابی، مقداری
لب رودخانه جهت کشیدن علف و های شدن، به مقدار لازم
سینمای بغل رودخانه، یک عدد
آبجوی کرونا، نفری سه‌تا فک کنم
رفیق بی‌کلک، یک عدد

اقرار می‌کنم که عجیب‌ترین تجربه‌ی صوتی-تصویری‌م در سینما رو داشتم. و اقرارتر می‌کنم که برگردم ایران باید بشینم فیلمه رو ببینم که چی بود اصن. تنها درک و دریافتی که دارم از فیلم، افکت‌های صوتی تصویریه، طولانی، عمیق و بی‌نظیر.

..
  



Wednesday, November 8, 2017


الهه عکسی فرستاد مربوط به دوازده سیزده سال پیش. کنار او و رضا و چندنفر دیگر ایستاده بودم، مقنعه سرم بود. عکس را تماشا کردم و گریه‌ام گرفت و بهش گفتم. گفت گریه چرا؟ ببین چه قیافه‌های احمقی داشتیم. از آن روزها یاد کرد که بعضی وقت‌ها بعد از اینکه کارمان در آن ستاد خبری تمام می‌شد می‌آمدیم خانه‌ی ما و تو از چرخش یک رقص بیژن مرتضوی می‌گذاشتیم و دوتایی با رضا آنقدر می‌رقصیدیم که به نفس‌نفس می‌افتادیم. بهش گفتم این آهنگ دیگر تبدیل به روضۀ من شده، هرجا بشنوم بی‌معطلی اشکم درمی‌آید. بعد یادم به حرفهای ت افتاد. می‌گفت دوست دارد از برادرش حرف بزند اما آدمها می‌روند در فاز ناراحت، دست و پا می‌زنند که بحث عوض شود. فکر می‌کنند غمگینی که یادش افتاده‌ای، یا یادش غمگین می‌کند. می‌خواهند فورا حالت را عوض کنند.

درحالیکه آدمی که حالا نیست بخش بزرگی از زندگی‌ات بوده، ذهنت ازش پر است و دوست داری حرفش را بزنی، یک خاطره ساده تعریف کنی، چیزی که بعدش آه و حسرت و اشک نباشد. اما هربار که از او حرف می‌زنی فکر می‌کنند از فقدانش می‌گویی. فقدانش چسبیده به یادش و هرجا از رفته‌ای یادی شود مثل حیوان گرسنه از راه می‌رسد و همه‌چیز را بو می‌کند و می‌لیسد. این است که دیگر او را از حرف‌هایت هم حذف می‌کنی. تا فقدان کامل شود.

روزهای بعد از مردن رضا، حسی شبیه مرگ خودم داشتم. تا بحال دوستی اینقدر نزدیک به من و سن من را از دست نداده بودم. انگار رفته بودم توی همان آکواریومی که الکساندر همن توصیف می‌کرد وقتی بچه نوزادش بیمار شده بود: با همه‌چیز و همه‌کس غریبه شده بودم. پیام همه‌ی غریبه‌ها، درخت‌ها، ازدحام ماشین‌ها و آسمان روشن این بود: آب از آب تکان نخورده. مرثیه‌ی واقعی مرگ. به هر چیز نگاه می‌کردم نبودن رضا را می‌دیدم. و ناخودآگاه درباره بزرگترین وسوسه‌ام تصویرسازی می‌‌کردم: فردای مرگ خودم. نگاه کردن به یک روز عادی، وقتی خودت وجود نداری، دیدن تاثیر نبودنت در خیابان‌ها و مغازه‌ها و عجله‌ی زندگی، یا دیدن بی‌تاثیریِ مطلقِ نبودنت. وسوسه‌ای که جوابش را می‌دانی، اما می‌خواهی واقعاً تجربه‌اش کنی. می‌خواهی برای یک روز یا حتا چندساعت جهان را بدون خودت ببینی.

 سال‌های آخر، رابطه‌ام با رضا شکرآب بود و نمی‌دانم این تاثیری در میزان ناراحتی‌ام از مرگش داشت یا نه. از خودم و الهه و بقیه کسانی که خبر داشتند مدام می‌پرسیدم یعنی از این است که این‌قدر می‌سوزم؟ آخری‌ها در توییتر آمده بود سراغم، این پا و آن پا کرده بودم، رفته بود. مثل آبی که از لای دست‌هایم ریخته باشد.


صدایش خیلی زنده در گوشم است و نفرینش: آتش بر دهانت. طرز خودنویس دست گرفتنش، و ژستی که وقتی می‌خواست به چیزی عمیق فکر کند می‌گرفت. چندوقت بگذرد وضوح صدای رضا از حافظه‌ام می‌رود؟ کاش هیچ‌وقت.  

Labels:

..
  




طی اقدامی ویرجینیا-گلف‌-وار رفتم موهامو یه سانتی کوتاه کردم و سپس رفتم نقره‌ای‌ش کردم فلذا هم‌اکنون شبیه انیمه‌های ژاپنی شده‌م و می‌تونم به کارتل مورد علاقه‌م بپیوندم حتا.
..
  




بریک‌آپ‌م به قدری با استقبال پرشور و گسترده‌ی آحاد ملت مواجه شده که دیگه کم‌کم داره بهم بَر می‌خوره:| احساس می‌کنم حوصله‌ی معاشرت‌های گسترده و روابط موازی رو هم ندارم انی‌مور. اما دست تقدیر مایل نیست مونوگام بشم مث‌که.
..
  



Tuesday, November 7, 2017


حرف گذشته و نسبت‌مان با آن شد (حرف نسبت سرهرمس با گذشته‌اش، با این وبلاگ حتا)، فیل‌م یاد هندوستانِ «دکتر هاوس» کرد. فصل هفتم، بعد از بریک‌آپ لاجرم و بغرنج‌ هاوس با «کادی» بعد از این که جای درست، کار درست را در حمایت از او انجام نداد و بدحالی‌اش و بالطبع بالابردن دوز مصرف مخدر شخصی‌اش، «ویکودین»، روی تیتراژ قسمت شانزدهم، قسمتی که در آن قرار است گاوبازی را درمان کنند که در میانه‌ی میدان دچار حمله‌ی عصبی شده و بعد گاو خشمگین مذبور حسابی خدمت‌ش رسیده، لحظه‌های قبل از شروع یک مسابقه‌ی گاوبازی را می‌بینیم، ترکیبی از ترس و تردید و خشم و تصمیم گاو و گاوباز. قطعه‌ی This Night از آلبوم passion leaves a trace  از گروه black Lab روی این تصاویر سوار است. و وقتی می‌گویم سوار است، یعنی یک سواری من می‌گویم و یک سواری شما می‌شنوید. نظر غالب علما این است که این قطعه، که شعرش را همین پایین گذاشته‌ام، از اساس در مورد «پشیمانی‌»ست، علی‌الخصوص در خصوص آدمی که به دراگ معتاد بوده و حالا در حال ترک است و دارد به گذشته‌اش می‌نگرد، یا خیره می‌شود، به هرحال. 


There are things
I have done
There's a place
I have gone
There's a beast
And I let it run
Now it's running
My way

There are things
I regret
To can't forgive
You can't forget
There's a gift
That you sent
You sent it
My way

So take this night
Wrap it around me like a sheet
I know I'm not forgiven
But I need a place to sleep
So take this night
And lay me down on the street
I know I'm not forgiven
But I hope that I'll be given
Some peace

There's a game
That I play
There are rules
I had to break
There's mistakes
That I made
But I made them
My way

So take this night
Wrap it around me like a sheet
I know I'm not forgiven
But I need a place to sleep
So take this night
And lay me down on the street
I know I'm not forgiven
But I hope that I'll be given
Some peace

Some peace
Some peace

Labels:

..
  



Monday, November 6, 2017

«و دیگر هیچ‌وقت ندیدمش»، این عبارت به دفعات در کار نویسنده‌ی شیلیایی، روبرتو بولانیو، تکرار می‌شود که چهار سال پیش (سال ۲۰۰۵) در بارسلونا به سن پنجاه سالگی درگذشت. در ده رمان و سه مجموعه داستان بولانیو -که همه در ده سال طوفانی آخر عمرش کامل شدند، پیش از آن‌که او به نارسایی کبدی‌ای تسلیم شود که خود می‌دانست عامل پایان زودهنگام زندگی‌اش خواهد بود- شخصیت‌ها چنان از خلال زندگی نویسنده‌شان عبور می‌کردند که گویی دست به هجرتی اجباری زده‌اند. دوستی‌های سفت و سخت و استوار آن‌ها و بعد ترک شغل، رها کردن آپارتمان بدون گذاشتن یادداشت، جا ماندن از پرواز، بازگشت به خانه، اختیار کردن هویت‌های جدید، رها کردن روابطی بسیار عاشقانه، قطع ارتباط با تمام کسانی که می‌شناختند، سر به بیابان گذاشتن و ناپدید شدن. در جهان بولانیو، روابط، پرهیجان و گذراست، خاطرات تحت سیطره‌ی هیجانات‌اند و روایت‌های او اغلب از زبان مردمی‌ست که کسانی ترک‌شان کرده‌اند.

شرم نوشتن --- روبرتو بولانیو

Labels:

..
  




خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست.

..
  



Sunday, November 5, 2017


انسانیت را دوست می‌دارم. اما از خودم در شگفتم. هر چه بیشتر انسانیت را در مفهوم عام دوست می‌دارم، انسان را در مفهوم خاص یعنی مجزا، به صورت فردی، کمتر دوست می‌دارم. در رویاهایم اغلب به طرح ریزیهای ایثارگرانه برای خدمت به انسانیت رسیده‌ام و اگر ناگهان پای ضرورت به میان می‌آمد، چه بسا با تصلیب روبرو می‌شدم؛ و با اینهمه، به تجربه می‌دانم که نمی‌توانم روی هم دو روز با کسی در یک اتاق سر کنم. همین که کسی نزدیکم باشد، منش او حرمتم را به هم می‌زند و آزادیم را محدود می‌کند. طی بیست و چهار ساعت حتی از بهترین آدمها هم زده می‌شوم؛ از یکی به دلیل اینکه دیر دست از غذا می‌کشد، از دیگری به این دلیل که سرماخوردگی دارد و مرتب فین می‌کند. نسبت به آدمها در همان لحظه‌ای که به نزدیکم می‌آیند کینه دار می‌شوم. اما همیشه پیش آمده است که هر چه بیشتر از آدمها به طور فردی بیزار .می‌شوم عشقم نسبت به انسانیت شعله‌ورتر می‌شود

فیودور داستایفسکی
برادران کارامازوف

Labels:

..
  





بطری سبزم از آب خالی بود و جای چنگ باجو روی مچ دستم می‌سوخت، بطری‌ را از غصه‌ دیروزم پر کردم توی یخچال گذاشتمش تا حسابی خنک شود. حقیقتش من جایی برای غصه خوردن مدام امضا داده‌ام چون به هر حال عزاداری راحت‌تر و قابل دسترس‌تر از باقی قضایاست. من حتی توی اتوبوس در حالی که به پای دختر جلویی نگاه‌ می‌کنم غصه میخورم چون کفش‌ تختش بلخره دهن کمرش را سرویس خواهد کرد.
دیروز وقتی پیرمرد توی ایستگاه برایم تعریف کرد سی سال است هر روز ده تا کار خوب می‌کند و در تمام سال‌هایی که توی اداره درمان و وزارت بهداشت و بیمارستان فلان بوده حتی یک نفر هم نبوده که او در حقش بدی کند چشمانم از غصه برق زد، بعد برایم ماجرای عاشقانه پسرش را که به بن‌بست عجیبی خورده بود تعریف کرد و گفت از حساب کارهای خوب سی‌ساله‌اش کارت کشیده و باعث معجزه‌ای توی آن ماجرا شده. آنجا دیگر از شدت غصه برای پیرمردی که توی ایستگاه اتوبوس با دستان لرزان و روزنامه‌های پیرمردی‌‌اش داستان‌های بامزه می‌گوید چشمانم پر از اشک شد و در حالی که پی اتوبوس تازه رسیده می‌دویدم فریاد زدم برای من هم دعا کن و او گفت پس تو هم به این راه بیا و ده تا کار خوب هر روزه‌‌ات را انجام بده. وقتی سوار اتوبوس شدم دیگر قلبم مثل قبل نمی‌تپید و حجم بزرگی از اکسیژن یک جایی توی رگ‌هایم منتظر بود تا با طوفانی از هیجان فواره بزند توی قلبم و از چشمانم به جا‌ی اشک خون ببارد. 
توی راه از سبزی فروش جلوی سازمان سبزی خریدم و هربار که خواستم پولش را بدهم گفت دوتا بیشتر بردار که بشه انقدر، آخرین‌دسته ترخون را برداشتم و‌ دو هزارتومنی پر سر و صدایی را به فروشنده دادم و غصه‌ جدیدم را مثل  رسید برداشت پول توی جیب بغل کیفم فرو کردم .
وقتی رسیدم خانه  هفته‌ی دومی بود که پنج‌شنبه بود و رامین توی خانه با ناهار منتظرم نبود، غصه‌هایم که دیگر توی بطری‌های کوچک و قابل دسترسی همه جا بودند تا یکی‌شان را بردارم و سر بکشم و اشکم راه بیفتد از چشمم افتاده بودند، باید استراحت می‌کردم، برای غصه خوردن شبانه‌ام باید حتما استراحت می‌کردم. همین که چشمانم گرم شد و پشت پلک‌هایم نارنجی کمرنگی شد که به خاکستری می‌رفت تمام بطری‌های کوچک پر از غصه و رسیدهای مچاله شده‌ی جیب بغل کیفم و خط‌های ناتمام و لرزان طراحی‌های غمگینم طی اقدامی دسته‌جمعی خودشان را بالای سرم رساندند و هم‌زمان توی سرم خورد شدند و تکه‌هاشان به پرواز درآمدند. از خواب نرفته‌ام با گریه‌ای که دیگر اشکی نداشت و خون بی‌رنگی بود که از لابه‌لای عضلات صورتم به بیرون می‌پاشید از خواب پریدم و دهن کج شده و موهای وز شده‌ام را توی آینه نگاه کردم و از این که دیگر خودم دارم تبدیل به مجسمه تمام قد غصه می‌شوم به خودم بالیدم و بار دیگر به رختخواب برگشتم برای ادامه‌ی مسیر.
زمان برای غصه خوردن و اندوه کش می‌آمد و صدایی از گلویم بیرون نمی‌آمد، هیچ کس عجله‌ای نداشت، من بی‌حرکت و شل و ول خودم را به تخت با اندوه بی‌پایانم میخ کرده بودم و  نور عصرانه پاییزی دست و پایش را از میان برگ‌های آماده‌ی جدایی جمع می‌کرد و سایه‌ی خاکستری اندوه ِ تمام  چیزهایی که می‌شناسم‌شان، آرام آرام توی سبد جوراب‌های پشت کمد هم نفوذ می‌کرد، میان این تیرگی تمام نشدنی دندان‌های سفیدی هم بودند میان لب‌های نارنجی براق که توی هوا می‌چرخیدند و خنده‌های بی‌صدای زننده‌‌شان بعد از این که چشمانم را می‌زد تکه‌های ریز و ناپیدای اندوه را هم توی هوا روشن و قابل رویت می‌‌کرد و جهان پیش رویم را هزار برابر غمگین‌تر از چیزی که بود پشت پلک‌هایم جا می‌گذاشت.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم از بی‌صدایی و آرامش سرم فهمیدم فرآیند تکاملم به سرانجام رسید و حالا دیگر خودم منبع لایتناهی اندوهم. مجسمه‌ی غصه ‌ای که صاف صاف لابه‌لای دیوارهای سفید خانه‌ای پرنور راه می‌رود و‌ با هر نگاه و بازدمش خاکستر غصه‌های خورده‌اش را به همه چیز می‌پاشد. دیگر چیزی برای غصه خوردن وجود ندارد چون  زبانم از تکه‌های غصه و اندوه ساخته شده‌‌‌اند و نگاهم ادامه‌ی کشدار رنجیست از کف کفش دختر توی اتوبوس و روزنامه‌های پهن شده پیرمرد توی ایستگاه و یک دسته ترخون  روی چرخ‌دستی.

Labels:

..
  





ماندن در یک رابطه آزاردهنده قطعا دلایل زیادی دارد. برای همه هم فرق دارد. یکی از بارهایی که من در همچین رابط‌ه‌ای گیر کرده بودم اما به خاطر خامی خودم بود. امروز که یاد یکی از آن دعواهای کوفتی افتادم باز به یادم آمد. تنها انسانی بود که من در زندگی با او دعوا می‌کردم. دعوا را فقط آدم‌هایی می‌کنند که حرف هم را نمی‌فهمند یا بلد نیستند حرف بزنند. من با آدم‌ها دعوا نمی‌کنم. یا حرف هم را می‌فهیم یا اینکه من می‌گذارم می‌روم. حالا دیگر می‌گذارم می‌روم. اما در آن جا گیر کرده بودم. می‌دانستم که خیلی دارم اشتباه می‌کنم. اما به هزار و یک دلیل، از جمله بی جراتی و بی جرزگی خودم به آن ادامه دادم. به اندازه خوبی‌ هم. خام بودن بود که باعث این بیجراتی می‌شد. ترسیدن از عواقب احتمالی. یا پررنگ بودن روابط پیچیده شده به آن یک رابطه. و البته اینکه می‌دانستم یک دوره سختی پیش رو خواهد بود و طرفم هم دوستم بود و نمی‌خواستم ناراحتش کنم. واقعا نمی‌خواستم. اما اینکه همه این دلایل باعث بشود آدم به یک کار اشتباه ادامه بدهد به خاطر این است که به اندازه کافی تجربه ندارد. من نداشتم. اصلا نداشتم. بلد نبودم چیزی را بهم بزنم و پای عواقبش هم -از جمله رنجاندن کسی که دوستش دارم- بیاستم.

یک وقت‌هایی مثل امروز که یاد یکی از آن دعواهای احمقانه می‌افتم و کاری که آن بحث‌ها با روح و روانم می‌کرد تنم می‌لرزد که واقعا چرا اینقدر زجر کشیدم- و احتمالا زجر هم دادم. تجاوز مسلم بود. به جسمم و روحم. اما من نمی‌فهمیدم یا خودم را به نفهمیدن می‌زدم.

*آن آدم‌هایی هم که خامی طرف را می‌فهمند و متوجه قدرت خودشان هم می‌شوند، خیلی خوب از آن استفاده می‌کنند. همینکه بدانند چون دوستشان دارید نمی‌خواهید آنها را برنجانید، از آن استفاده را می‌کنند. از جایگاه اجتماعی، اقتصادی و حرفه‌ای هم که اگر بهشان وابسته باشید که چه بدتر.

Labels:

..
  



Saturday, November 4, 2017

دخترک امشب اومده این‌جا پیش من بخوابه. رفتیم گامار استیک خوردیم برگشتیم خونه. بعد از یکی دو ماه اولین شبی‌ه که دارم سریال نمی‌بینم و به جاش کتاب می‌خونم قبل خواب. یه جوری که انگار مث قدیما همه‌چیِ خونه سر جاشه. همه‌چیِ زندگی.
..
  



Friday, November 3, 2017

تکست دادم که «هر وقت بیدار شدی تعریف کن دیشب که بود و چه کرد». رسمن هیچی یادم نمیومد. یکی دو ساعت بعد جواب داد چیز خاصی نبود. مث همیشه دو سه بار «ترین» داشتیم و این‌بار حتا در استانداردهای من هم «او مای گاد» بود اوضاع.

برام عجیبه که بعد از دو سال نان‌استاپ با هم بودن، بعد از این‌همه فراز و فرود و بریک‌آپ‌های پیاپی و بدقلقی‌های دوطرفه‌ی مدام، هنوز توی سکس این‌همه دستاورد جدید و عجیب و تکرارنشدنی داریم با هم و هنوز هیچی تکراری نشده برامون. و عجیب‌تر این‌که یه وقتایی می‌بینی آدمه رو حتا حاضر نیستی ببینی، این‌قد که از دستش شاکی‌ای، اما دقیقا تو همون لحظه می‌تونی برای بار هزارم باهاش بِست سکس اِوِر داشته باشی.

با گوشی‌ام و حوصله ندارم سرچ کنم. امام یه جمله‌ی قصار داشت با این مضمون که این محرم است که انقلاب (اسلام؟) را زنده نگه داشته است. حالا حکایت ماست. این هم‌فازی عجیب و غریب در سکس است که نان-ریلیشن-شیپ ما را این‌جوری اجتناب‌ناپذیر نگه داشته است.

واقعا دارم خودمو نمی‌فهمم. یعنی دارم کیلومترها جلوتر از خط قرمزهام با این آدم می‌خوابم و آی کنت هلپ ایت.
..
  




طی اتفاقات دو ماه اخیر و طی پروسه‌ی مریضی‌م، ده کیلو وزن کم کردم. چند روز پیش نصاب پروجکشن اومده بود پروجکشن رو تنظیم کنه، سرش رو برگردوند طرف من ازم یه سوال بپرسه، دید اشکام داره میاد پایین. گفت خانوم گریه نداره که، الان سه سوت درستش می‌کنم. دیدم بهتره براش توضیح ندم به خاطر پروجکشن دارم گریه نمی‌کنم. توضیح ندادم هم. خلاصه دیدم دو ماهه درست حسابی چیزی نمی‌خورم و دو ماهه اشکام دارن بند نمیان و دو ماهه تو بیمارستان و مطب دکتر و هر اتاق انتظار دیگه‌ای حتا یه نفرو هم ندیده‌م کتاب دستش باشه، لذا زنگ زدم به تراپیست‌م گفتم دیگه اشکام بند نمیان، یه وقت اورژانس می‌خوام. تراپیست‌م ازوناست که اولین وقتش چهار ماه دیگه‌ست، اما فردا صبح‌ش منشی‌ش زنگ زد گفت امروز ساعت یک بیا. بیدار شدم دوش گرفتم و در حالی که اشکام بند نمیومدن رفتم پیشش. می‌دونستم چیا ممکنه بهم بگه. همونا رو هم گفت. بهش گفتم قرص بده. نداد. گفتم برم سفر؟ اجازه نداد. گفتم دکتر می‌دونستم بیام پیش‌تون ضایع‌م می‌کنین. گفت رفتی بعد از یک سال و نیم اومدی، حالا انتظار داری تشویق‌ت هم کنم؟ گفتم خودتون گفتین خوبی دیگه نیا. گفت یه ای‌میل می‌تونستی بزنی وسط اون سفرهای رنگ و وارنگ‌ت، که فلانی من حالم خوبه، دمت گرم، دمم گرم؛ نمی‌تونستی؟

اعتراف می‌کنم هرگز و هرگز و هرگز این یه قلم کار به ذهنم خطور نکرده بود. دیدم تراپیست‌م هم یه‌جورایی ازم شاکیه. حالا خیلی لفافه و در مدل خودش؛ ولی شاکیه. به قول فرزندانم که روزی سه بار به خاطر استفاده ازین اصطلاح تقبیح‌شون می‌کنم، «پشمام ریخت»:|

تراپیست‌م خداست. یه آدم مسلط خونسرد باهوش، که حتا آگاهانه حاضری بهش اجازه بدی حرفایی رو بهت بزنه که بلدی اما بازم لازم داری بشنوی‌ش.

بابت همه‌چی از روم رد شد. با چشم گریان رفتم پیشش، با لب خندان اومدم بیرون. دنیا یه هو برام دوباره ساده و معمولی شد. برنگشتم خونه. دلم خواست برم موهامو کوتاه کوتاه کنم. یه سانتی. قاعدتا باید می‌رفتم پیش فرزانه که سال‌هاست موهامو پیشش کوتاه می‌کنم و بهش اعتماد کامل دارم. پیش فرزانه نرفتم اما. رفتم پیش فرانک، که دو روز پیش نگار بهم معرفی کرده بود. فرداش نگار تکست داده بود که آیدا برو پیش فرانک حتما، حالتخوب می‌شه. رفتم نشستم تو آرایشگاهه. آرایشگاهه اصلا مدل من نبود. همه هم یه‌جوری نگام می‌کردن که معلوم بود آدمِ اون فضا نیستم. سعی کردم از بین دخترای رنگ و وارنگ، حدس بزنم فرانک کدومه. دیدم یکی با تیغ داره کوپ می‌کنه. با خودم گفتم خودشه. یه ربعی نشستم دست‌شو نگاه کردم. از جوری که قیچی و تیغ رو می‌گرفت بهش اعتماد کردم. معلوم بود کار خودشو بلده. رفتم جلو گفتم اومدم موهامو از ته بزنم. گفت موهای الانت هم خیلی خوشگله‌ها. گفتم حالم اما بده. گفت اوهوم، معلومه. بسپار به من. درستش می‌کنیم.

طی دو ماه اخیر ده کیلو وزن کم کرده‌م و موهامم از ته زده‌م، شده‌م عین دختر مدرسه‌ایا. دیروز چک‌هام تموم شده بود رفتم درخواست دسته‌چک جدید بدم، رئیس بانک نه تنها قیافه‌مو نشناخت، که چند بار سن و شغلمو چک کرد ببینه چرا یه بچه مدرسه‌ای باید دسته‌چک داشته باشه.

حالم اما بازنشسته‌ست. بازنشسته‌ست و صبحا زود بیدار می‌شه و شبا زود می‌خوابه و یه کوله‌پشتی انداخته پشتش داره توریست‌طور خیابونا رو نگاه می‌کنه و هیچ حس خاصی نداره، خیلی امام-طور.
..
  





. 
...
«می‌گذشت. نمی‌توانستم جلوی گذشتنش را بگیرم. می‌گذشت و کارش را می‌کرد، تراشیدن، ساییدن، آن‌قدر چاقو را توی زخم چرخاندن که تمام خون‌ها بریزد و بعدش زخمت همان پوستت شود، از شکل افتاده، اما بازگشته. 
در تک به تک روزها می‌گذشت و من گذشتنش را می‌دیدم و نمی‌توانستم جلویش را بگیرم. می‌گذشت و نمی‌دانستم آخرش چی ازم می‌ماند، چی ازمان می‌ماند‌. اول‌ها محکم چسبیده بودم و درد کندن بیشتر بود. بعدها دستم خسته شدم و نگاهم خسته‌تر شد و دیگر ندیدم و نفهمیدم چی‌ها از دست می‌رفت و اگر هم می‌فهمیدم، عذابش کمتر بود‌‌. در سکوت‌تر بود. 
اما مثل مستی از سرت می‌پرید و خماری‌اش می‌شد تلخی به یاد آوردن چیزی که برای فراموشی‌اش، و باز از یاد نبردنش، زیاد و جان‌فرسا جنگیدی.»

Labels:

..
  



Wednesday, November 1, 2017




خانم دَلُوِی با خود گفت «نوش‌دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی». ‌ 
...
از خود پرسید، پس اهمیتی دارد، اهمیتی دارد که باید لاجرم به‌طور کامل توقف کند؛ همه‌ی این‌ها باید بدون او ادامه یابند؛ مایه‌ی بیزاری‌اش بود؛ یا این‌که تسلّایی بود که باور کند مرگ پایان مطلق است؟ اما در خیابان‌های تهران، در اوج و فرودِ همه‌چیز، این‌جا، آن‌جا، او به نحوی باقی می‌ماند، سید باقی می‌ماند، در یکدیگر می‌زیستند، او، مطمئن بود، جزئی از درختان خانه بود؛ جزئی از آن خانه در آن‌جا، زشت، که داشت ذره‌ذره از هم می‌پاشید و می‌رُمبید. ‌ 

خانم دلوى، با دخل و تصرف

Labels:

..
  



Saturday, October 28, 2017


بر گوشت دل بسوزانید 


می‌خندد یا ضجه می‌زند؟ دهان باز شده‌اش، ردیف دندان‌ها و آن گوش؛ انگار بخواهد صدای فریاد خودش را بشنود. او هم‌چون تعدادی از شخصیت‌های داستان‌های کافکا دارد شکل انسانی‌اش را از دست می‌دهد و دنبال راه گریزی به حیوان تبدیل می‌شود. یا شاید دهانش را باز کرده تا بخشی از خودش را بالا بیاورد. این دهان باز شده می‌تواند همان‌طور که «دلوز» در کتاب «فرانسیس بیکن: منطق احساس» می‌گوید سرخرگ بریده شده‌ای باشد؛ منفذی که تمام بدن دارد از آن می‌گریزد.


 بیشتر فیگورهای «فرانسیس بیکن» فاقد چهره‌اند. فیگورهایی نیمه انسان و نیمه حیوان، که بر واقعیت‌های مشترک بین انسان و حیوان تاکید می‌کنند. «دلوز» این واقعیت مشترک را نوعی منطقه‌ی تفکیک‌ناپذیری میان انسان و حیوان می‌داند: کل بدن؛ بدنی که تکه‌ای گوشت است. خودِ بیکن هر انسانی که رنج می‌کشد را تکه‌ای گوشت می‌دانست: انسانی که زجر می‌کشد حیوان است و حیوانی که زجر می‌کشد، انسان.


این نقاشی نمونه‌ی کاملی است از فیگورهای انتزاعی بیکن؛ بدن‌هایی بدون اندام، فشرده و متراکم، سرهایی به نمایندگی سیمای انسانی که هنوز چهره ندارد. دهان‌هایی گشادشده از خنده و جیغی هیستریک. تکه‌هایی گوشت که شاید با نگاه‌کردن و مواجهه با آن‌ها بتوان اندام‌هایی نامعین را برای مدتی هر چند محدود متصور شد!

یکی از چیزهایی که در بیشتر فیگورهای نقاشی شده‌ی بیکن و مخصوصا این فیگور دیده می‌شود جیغ است. جیغی که گاهی تمام سرِ فیگور را از آن خود می‌کند. گویی این جیغ‌ها برای تعادل میان رنجی که اندام را از شکل انداخته، و نیرو و قدرتی است که آن را ایجاد کرده است. از این لحاظ نقاشی‌های او کاراکترها و فضای داستان‌های بکت و کافکا را به یاد مخاطب می‌آورد. هراس شخصیت‌های کافکا از نیروهای نامریی، قدرت هیئت حاکمه و نیروی پنهان و مرموز قصر.


هر وقت به این فیگور نگاه می‌کنم یادِ «وات»ِ بکت می‌افتم. با این‌که خودِ بیکن قرابتی بین خود و بکت نمی‌دید اما آثار او را می‌تواند معادل و نمونه‌ای از جهان بکتی دانست، چنان‌که می‌توان برای پیداکردن معادلی ادبی در کارهای بیکن به آثار بکت رجوع کرد: لبخند وات ناقص بود، چیزی کم داشت، و کسانی که برای اولین‌بار لبخندش را می‌دیدند، و البته اکثر کسانی که لبخندش را می‌دیدند برای اولین‌بار آن را می‌دیدند، به شک می‌افتادند که وات قصد دارد دقیقا چه حالتی به چهره‌اش بدهد. از نظر خیلی‌ها لبخند او شبیه شکلک بود.

Labels:

..
  



Friday, October 27, 2017


ذات نامروت زمان هرروز یه حسرت تازه برامون به بار میاره.حسرت برای حرف‌هایی که زدیم، برای حرف‌هایی که نزدیم. برای جاهایی که بودیم، برای جاهایی که نبودیم. برای اشک‌هایی که ریختیم، شعرهایی که گفتیم، برای بغض‌هایی که قورت دادیم، شعرهایی که نگفتیم.. حسرت.
بزرگ‌ترین ترس و درعین حال قوی‌ترین موتور انگیزه زندگیم همیشه حسرت بوده. بخاطر فرار از حسرت توی دهن شیر هم رفتم. همه تصمیم‌های سخت زندگیم رو بر همین اساس گرفتم و خودم رو مثل اسب ارابه زیر بار تصمیمم کشیدم که فردا روز حسرت رها کردنش روی دلم نمونه. حالا تصمیمه گاهی موندن بوده، گاهی رفتن بوده، گاهی برداشتن یه بار بوده، گاهی نگه داشتن یه راز بوده. منشا همه ماجراجویی‌های زندگیم ترس از حسرت بوده. شاید برای همین ازشون لذت نمی‌برم. با ذاتم سازگار نیستند. مضطرب و نگرانم می‌کنند. مرزهای توانایی‌هام رو اینقدر کش میارند که تاروپودم به یک مو وصل می‌شند. اما در لایه زیری همه این اضطراب‌ها امید رهایی از حسرت می‌درخشه. من به اون امید دلخوشم. من به دنبال اون آرامش، اون آرزوی محال خودمو بارها به آب و آتش زدم. و به گمونم باز هم بزنم. چون راه دیگه‌ای برای زندگی بلد نیستم. 
اما حقیقت روشنی که هرروز بهم دهن‌کجی می‌کنه اینه که نمی‌شه از حسرت اجتناب کرد. می‌شه کم‌ترش کرد. می‌شه سعی کرد باهاش وارد معامله شد. با منطق جلوش درومد و زمان محدود و انتخاب‌های محدودترو براش شمرد. می‌شه زهرش رو کم کرد. اما نمی‌شه پاکش کرد. هست. حسرت با ما هست و با ما بزرگ می‌شه. باید یه جوری باهاش آشتی کنم. نمی‌دونم چجوری. هنوز نمی‌دونم. 

.
*قیصر امین‌پور

Labels:

..
  




حالا یه خرده که زمان بگذره، یه خرده که ته‌نشین شم، می‌نویسم‌مون.
..
  




هنوز باورم نمی‌شه که اون آدم، اون آدمِ به خصوص، تونست اون حرفا رو بزنه. یه هو خواب خوش منو به هم بزنه. و خب، هیچی به اندازه‌ی استیبل‌نبودنِ آدما، منو ناامن نمی‌کنه. هنوز باورم نمی‌شه که خط قرمز منو رد کرد. منی که در زندگی‌ خط قرمزام از تعداد انگشت‌های یه دست هم کم‌تره و تو این زمینه جزو کول‌ترین‌ها به حساب میام. و هنوز باورم نمی‌شه که به من، به آدمی با اون‌همه هیستوری، با اون همه فیزیک و شیمی، حاضر شد این کارو بکنه. گمونم هیچ‌وقت هم دلیل‌ش رو نفهمم. فقط می‌دونم که تهِ تمام اون قصه‌های خوش آب و رنگ و منحصر‌به‌فرد و دوست‌داشتنی‌مون، یه علامت سؤال و سه تا علامت تعجب گنده برام باقی گذاشت و تمام.
..
  




از گوشه‌ی بامی که پریدیم، پریدیم.
..
  




سرخپوست طی هفته دو سه بار زنگ زده بود که هر بار میسد-کال‌ش رو ندیده بودم تا دو سه ساعت بعدش. فلذا پیغام گذاشته بود که ببخشید نشد بیام واسه میزت و اینا. امروز صبح اما ساعت ۹ زنگ زد و دیگه تلفن‌شو جواب دادم و حال و احوال و تو هفته‌ی آینده حتما میام میزا رو روبراه می‌کنم و اینا، سپس فرمود امشب میای بریم خونه‌ی فلانی مهمونی؟

بابا من وقتی از میز حرف می‌زنم لیترالی دارم از میز حرف می‌زنم. مهمونی بیام میز می‌شه واسه‌م آخه؟

Labels:

..
  




سه هفته‌ست که لیترالی فول‌تایم گالری‌ام، به ندرت پامو گذاشته‌م بیرون و فرصت سر خاروندن نداشته‌م. امشب با ناخن‌های بی‌لاک و بی‌مانیکور رفتم مهمونی، با این توجیه که تو اون تاریکی و شلوغی کی به دستای من توجه می‌کنه حالا، که در بدو ورودْ دوست قشنگ و هارش‌م با صدای بلند سلام کرد و سپس افزود «از سر کار تو مزرعه‌ی تارا اومدی یه راست این‌جا؟».
..
  



Thursday, October 26, 2017

 تا همین چند وقت پیشا، ماساژ گرفتن جزو روتین زندگی‌م بود. به جز ماساژهای گاه به گاه اسپا و این‌ور اون‌ور، پارتنرم  هم ماساژور حرفه‌ای بود و عملا هر شب ماساژ می‌گرفتم و خرسند بودم. ماساژ گرفتن از سکس‌پارتنر اما یه ایراد پارادوکسیکال داره. معمولا در یه بازه‌ای از ماساژ، غرق روغن و موزیک خوب و نور یواش و الخ، ماساژ تبدیل به سکس می‌شه، معمولاًتر یه سکس تند و تیز و طولانی، و خب بعد از چند ساعت هر دو نه تنها خسته و کوفته، که ماساژ-لازمیم و یه شخص سوم لازم داریم که جفت‌مونو ماساژ بده. لذا غالباً اون ماساژی که آدم از سکس‌پارتنرش دریافت می‌کنه نه تنها کامل تمام بدنو کاور نمی‌کنه، که به فاصله‌ی دو سه ساعت بعدش دوباره ماساژ بیشتری نیازمندی حتا.

*

در زندگی جدید پارتنر-لس، از مرد غریبه و زن غریبه ماساژ می‌گیرم دیگه. که فقط ماسوس‌‌ن و دیگه هیچ نسبت فیزیکی‌ای باهام ندارن. آخری‌ش همین دیشب بعد از استخر. بعد از ماساژ بعد از مدت‌ها احساس کردم که آخیششش، چه خستگی‌م رفته به کل. بعد فکر کردم پارتنر سابقم که خیلی بهتر ماساژ می‌داد. بعد کمی مداقه کرده و دریافتم که نکته‌ی مهم این وسط، همون استیت آو ماینده. همون که تو می‌دونی دقیقا قراره چه اتفاقی بیفته و چه سرویسی دریافت کنی و بالطبع بعد از دریافت همان‌چه که باید، احساس رضایت می‌کنی. نه که با سکس حین ماساژ مشکل داشته باشم‌ها، حاشا و کلا؛ ادونچر و جذابیتی که تو اون ماساژ هست با هیچ نوع ماساژ دیگه‌ای قابل مقایسه نیست. اما می‌خوام بگم یه جاهایی هم هست در زندگانی، که دلت چارچوب می‌خواد، دلت روتین می‌خواد، و برخلاف تصورت می‌بینی داری تو اون چارچوب احساس رضایت می‌کنی هم. این دقیقا همون جاییه که به مدت سه ماه تو یه رابطه‌ی متعهد تجربه‌ش کردم و برام جذاب بود. هر چند که دووم نیاوردم و فرار رو بر قرار ترجیح دادم آخرش.

*

تا تو اتاق ماساژیم، یه تجربه‌ی جالب دیگه هم داشتم. واکنش‌م برای خودم عجیب و جالب بود. چند وقت پیش یه سفر چند روزه داشتم به یه ناکجاآبادی، که با یه عده آدم غریبه تو یه ویلای بزرگ فقط از صبح تا شب مدیتیشن می‌کردیم و یوگا و سکوت. از غروب به بعد انواع تفریحات فراهم بود از جمله استخر و موسیقی و ماساژ. بعد تو اون دوره، کسایی که وی‌‌آی‌پی بودن می‌تونستن یه سری آپشن‌ها رو خودشون انتخاب کنن. که مثلا من یه شب، یکی از ماساژهامو با ماسوس زن انتخاب کردم. ماساژه ماساژ ریلکسیشن-مدیتیشن بود، های، با موزیک عجیب و فضای عجیب و زنی که به جز ماساژ، تماماً در اختیار تو بود و ماساژه کاملاً می‌تونست اینتیمیت باشه. خب تا این‌جا همه‌ی صورت مسأله جذاب بود. اما تو اتاق ماساژ که رفتم، دختره که اومد و سانس من که شروع شد و چراغا که خاموش شد و اون نور بنفشه که شروع کرد به پخش شدن، دیگه پشن خاصی تو خودم احساس نمی‌کردم. اصن حوصله‌ی دختره رو نداشتم. یه جورایی انگار چون پول داده بودم و اون آپشن رو خریده بودم و مالک او سانس بودم، کل جذابیت شیمیایی ماجرا برام از بین رفته بود. فیزیک دختره خیلی خوب بود، اما کل ماجرا یه جورایی فیک و باسمه‌ای بود به نظرم. ادونچر نبود برام. صرفاً یه سرویسی بود که در اختیارم بود و حتا زیادم حوصله‌ی استفاده ازش رو نداشتم. این نتیجه، با پیش-تصوری که از خودم داشتم کاملاً مغایرت داشت. و بدین‌گونه ابعاد جدیدی از خودم کشف کردم.

*

برق‌کارم طی اقدامی شیک، از بین سه تا توالت خونه، توالت اتاق‌خواب رو، یعنی تنها توالتی که من استفاده می‌کنم رو، موفق شده سنسورش رو جوری تنظیم کنه و پشت و رو نصب کنه، که تا من توی توالت‌م هیچ وقعی بهم نمی‌نهه و انگار نه انگار، بعد درست وقتی که دارم از تو توالت میام بیرون، تازه سنسورش منو دیتکت می‌کنه و چراغش روشن می‌شه و میام بیرون درو می‌بندم هم تا مدتی روشن می‌مونه هم‌چنان. جدیدنا دارم فکر می‌کنم برق‌کاره داشته پیام پرمعنایی بهم مخابره می‌کرده از طریق چشمی توالت.

*

که یعنی می‌خوام بگم اینه ورژن سمبلیک زندگی من.

..
  




کم‌کم استخر رفتنامون با ف داره روتین می‌شه. نشسته بودیم تو جکوزی. به‌ش گفتم دقت کردی تو این ماه اخیر یه‌هو چه لایف‌استایلم ۱۸۰ درجه عوض شده؟! گفت بابا اصن تو زندگی‌ت عجیب پرماجراست. به ماه نمی‌رسه. هر هفته یه‌هو می‌بینی از دُم از یه جای جدیدی از دنیا آویزونی. دیدم دقیقن همینم. به فاصله‌ی هفته به هفته یا ماه به ماه، با دُم از یه جای جدیدی تو دنیا آویزونم و دارم تاب می‌خورم.
..