Desire Knows No Bounds




Monday, July 17, 2017




اولین مواجهه‌ام با فیلم‌های هانکه دیدن «قاره‌ی هفتم» بود. زل زده بودم به مانیتور و دچار چنان حیرتی شده بودم که نمی‌توانستم تکان بخورم. همه‌اش از خودم می‌پرسیدم: آن‌ها می‌خواهند چه بلایی سر خودشان بیاورند؟! آن حیرت، و آن‌ سوال‌ها در هر بار دیدن فیلم‌های هانکه با من ماند. دیدن آن زوایای پنهان که در وجود آدمی هر لحظه می‌تواند او را به ورطه‌ی نابودی بکشاند. بارها موقع دیدن فیلم‌هایش از خودم ترسیده‌ام؛ از آن هیولای هولناکی که در وجود همه‌ی ما خفته است.

***

هانکه در کتاب «هانکه به روایت هانکه»، درباره‌ی نمای اسکناس‌هایی که در این فیلم داخل کاسه‌ی توالت ریخته می‌شوند چنین می‌گوید:

می‌دانستم که این کار مردم را بهت‌زده خواهد کرد؛ از قبل تهیه‌کننده را هوشیار کرده بودم. فکر می‌کرد شاید نماهای جان‌کندن ماهی‌ها مردم را بیش‌تر اذیت کند –البته تاکید کنم که به غیر از یکی، تمام ماهی‌ها را نجات دادیم. ولی در نمایش افتتاحیه‌ی فیلم در بخش دو هفته‌ی کارگردانان جشنواره‌ی کن معلوم شد حق با من بوده. در لحظه‌ی نابودی اسکناس‌ها حدود سی چهل نفر سالن را ترک کردند. قابل پیش‌بینی بود، چون سوای جان‌کندن ماهی‌ها و مرگ کودک، این کار هنوز هم یکی از آخرین تابوهای بزرگ به شمار می‌رود. همه‌چیز را می‌شود نشان داد، جز این. چنین کاری به همان اندازه ناپذیرفتنی است که تف انداختن روی صلیب در قرون وسطی.
..
  



Sunday, July 16, 2017

Sth to remember
Sth to forget
..
  







«لُل» نمی‌تواند با یادهاش کنار بیاید. نابود می‌شود زیر بار یاد، یادی که نو به نو می‌شود هر روز در زندگی‌ش، و طراوتِ زندگی را زایل می‌کند، طراوتی که مبنای زندگی‌ست. «لُل.و.اشتاین» زنی‌ست که هر روز، طوری که انگار بار اول باشد، به یاد همه‌چیز می‌افتد، همه‌چیزی که هر روز تکرار می‌شود، و هر روز گمان می‌کند که بار اول است، انگار بین روزهاش حفره‌های عمیقِ فراموشی باشد. نمی‌تواند به یادهاش عادت کند، به فراموشی هم همین‌طور.

مکان‌های مارگریت دوراس --- گفت‌وگوی میشل پُرت با مارگریت دوراس

Labels:

..
  




رفتم تو اتاق دخترک، دیدم داره گریه‌ای می‌کنه که مپرس. در لحظه فکر کردم برای مامان یا بابام اتفاقی افتاده که داره این‌جوری گریه می‌کنه. سرآسیمه و نگران بغلش کردم پرسیدم چی شده؟؟؟ هق‌هق‌کنان گفت سیریوس بلک مرد. پرسیدم وات؟؟؟؟ گریه‌تر کرد که هری پاتر خیلی خوووووبه.

من؟ خیره به دوربین.
..
  



Thursday, July 13, 2017

Thursday, July 13, 2017
..
  




یکی دو ماهه مدام دارم به این موضوع فکر می‌کنم و تو این دو سه هفته‌ی اخیر به واسطه‌ی اتفاقاتی که افتاده این فکر شدیدتر هم شده، که چرا فرزندانم رو این‌همه محجوب و باملاحظه تربیت کرده‌م. چرا درست‌حسابی بهشون یاد نداده‌م یه جاهایی باید محکم وایستن بگن «نه». باید اعتراض کنن باید حرفاشونو صاف به طرف مقابل بزنن باید پای اعتراض‌شون بایستن باید بابت اعتراض‌شون و گرفتن حق‌شون هزینه بدن. چرا بهشون یاد نداده‌م بگن «به تو چه»، «برو پی کارِت»، «برو به درک» اصلا.

این روزا دارم سبک‌سنگین‌کردنا و غصه‌خوردنا و ملاحظه‌کردنای دخترک رو می‌بینم و مدام خودمو سرزنش می‌کنم.

پ.ن. درست که فکر می‌کنم می‌بینم مامان بابام هنوز معتقدن «نه، زشته، آدم باید محترم و بزرگوار باشه». اونا هنوز به اصالت رفتار معتقدن، نه اصالت اعتراض. رفتاری که به اسم احترام گذاشتن به خانواده، عملا منجر به تن دادن به اصولی می‌شه که لزوما اصول درستی نیست. این مهارت‌ها رو خودم منم طی همین چند سال اخیر کسب کرده‌م. و تو خونواده‌م بابت مواضع اعتراضی‌م یک ضد ارزش محسوب می‌شم تازه.
..
  




یه وقتایی هم هست که ترجمه‌ی تحت‌الفظی اکسپکتو پاترونوم در مقابل دیوانه‌سازهای زندگی‌ت می‌شه این که «گو فاک یورسلف هانی، آی دونت کر انی مور».
..
  




دارم کتاب «یک زن» آن دلبه رو می‌خونم این شبا. توصیف‌های کتابو دوست دارم. منی که از زنبق‌دره گرفته تا مادام بوآری تا کلیدر تا خانه‌ی ادریسی‌ها از توصیف فراری بوده‌م همیشه و فقط با چشم اسکن می‌کنم‌شون، با نثر و مدل توصیف‌های این کتاب دارم حال می‌کنم. عجیب. و عجیب‌تر این‌که به طرز بی‌ربطی، کاملا نمی‌دونم چرا و بی‌ربط، منو یاد نوع توصیف‌های بیژن نجدی می‌ندازه. توصیف‌ها کاراکتر دارن. اکت دارن تو خودشون. اکت دارن و هندسه و پرسپکتیو.
..
  



Wednesday, July 12, 2017

نامه‌ی وارده:

سلام
اون‌باری که نامه نوشته بودم حالم خوش‌تر بود، الان کمی کلافه‌م. بیشترش از گرماست. دیشب گریه کردم از گرما از این‌که امیر درکم نمی‌کرد که چه‌قدر گرممه و در مورد زاویه و بالا پایینی پنکه دم اتاق با من جَر می‌کرد. الان دراز کشیده‌م، رو رختخواب دونفره‌مون که در واقع دوتا تشک کنار همه رو زمین، با روتختی دست‌دوز هندی که سیاهه، روش نقش و نگارای ماهی و فیل و درخت و آدم داره. از بعد از یه قصه‌ای رنگ سیاه برام جادویی شد. تو داستان هفت‌پیکر نظامی رو خوندی؟ قصه می‌رسه به جایی که هفت‌تا گنبد هر کدوم یک رنگ بر اساس هفت سیاره برای هفت‌تا زن ساخته می‌شه، یکی‌ش سیاهه، و زن هندی انتخابش می‌کنه. قشنگی قصه اینجاست که ما داریم یه قصه می‌خونیم پادشاه از زن هندی یه قصه می‌خواد زن تعریف می‌کنه تو بچگی‌ش زن سیاهپوشی میومده قصر براشون قصه می‌گفته یکی از قصه‌ها در مورد پادشاهی بوده که هرکی از اونجا رد می‌شده رو مهمون می‌کرده و پذیرایی و بعد ازش یه قصه می‌خواسته، و این‌جا قصه‌ی سیاه‌پوش تعریف می‌شه... قصه قصه قصه قصه. من عاشق قصه و داستانم. یکی از کارایی که می‌کنم اینه که نامه می‌خرم. این‌بار جمعه‌بازار همه‌ی نامه‌هایی که به آدرس محمود محمدی، سربازی در کرمان بود رو خریدم و خب خیلی قصه‌ی واقعی عجیبیه. نامه‌ها از مادر پدرش دوستش خواهراش پسردایی‌ش و پروین معشوقه‌شه. تو نامه‌های پدر مادرش مدام از این‌که این به دردت نمی‌خوره و دوست نداره‌ست و نامه‌های دختره چیزای دیگه. من از نامه خوشم میاد. تو اولین زنی هستی که برات می‌نویسم. باید برم استانبولی که بار گذاشتمو خاموش کنم، آبدوغ‌خیارو آماده کنم، و میز ناهارو بچینم.

پ. ن. شاید تا شب باز بنویسم، خسته نشو، جوابم لازم نیست بدی، ولی بخونتم.
هیجدهم تیر نود و شش
رو به پنجره‌ی رو به درخت بادام
..
  



Tuesday, July 11, 2017

دوستم نوشت بچه‌ها من یه کشف بلاگری قشنگ کردم. نوشت فهمیده‌م یکی از راه‌هایی که دوستان مذکر دورم از دستم خیلی ناراحت می‌شن اینه که ازشون تو وبلاگم ننویسم. نوشت ورود اسم‌شون به وبلاگ یه جور تیمسار شدنه مث‌که. خندیدیم کلی. گفت فکر کنم اصلا گاهی میان تو رابطه به عشقِ رو «پرده» رفتن. به‌جور درجه‌ی نظامی. فلانی سرباز صفر موند. خندیدیم.

یادمه یه بار آقای سین وسط گلایه‌های تموم‌ناشدنی‌ش بهم گفت اصن می‌دونی چیه، ما این‌همه با هم رفتیم سفر، اما تو هیچ‌وقت از من ننوشتی. هیچ‌وقت هیچ‌جای وبلاگت نبودم من. حالا دقیقا وقتی داشت اون حرفا رو می‌زد تو خونه‌ی من بودا، ولی انگار تا وقتی نوشته نمی‌شد تو وبلاگ، خودش خودشو به رسمیت نمی‌شناخت. می‌گفت من نمی‌دونم کجای زندگی توام. چرا؟ چون خودشو تو وبلاگم پیدا نمی‌کرد! می‌گفتم بابا، الان تو توی خونه‌ی «من»ی. الان با هم تو فلان هتل فلان جای دنیاییم. بعد تو منو ول کردی چسبیدی به این‌که وبلاگم داره چی می‌گه؟ به خرجش نمی‌رفت اما. حضور من اهمیتی نداشت. ثبت براش مهم بود فقط انگار. ثبت به مثابه اعلام عمومی. بهش گفتم وبلاگمو نخون قول داد نخونه. ولی آخرشم سر وبلاگ باهام بریک‌آپ کرد. گفت از رو وبلاگت معلومه تو رابطه‌ای. میگفتم هانی، من حی و حاضر وایستاده‌م این‌جا دارم اعلام می‌کنم تو رابطه نیستم! می‌گفت نه، اِلّا و بِلّا تو رابطه‌ای. اون‌جا بود که لیترالی مقوله‌ی مرگ مؤلف خورد تو صورتم.

یه بارم یکی دیگه از دوستام سر یه شخصیتی تو وبلاگم باهام بریک‌آپ کرد که طرف اصن وجود خارجی نداشت حتا.

پ.ن. به نظرم این پست ادامه داره. الان اما نه که تو استراحت مطلقم، تایپ کردن داره به گردن و شونه و کمرم فشار میاره.
..
  




او این ده را دوست دارد، با میدانش، و درختان زیزفون که عبور آدم‌ها را تفسیر می‌کنند. کلیسا که زنگ‌ها را به صدا در می‌آورد و ناقوس که خم می‌شود. نوعی خط منصّف چنان‌که گویی زمان از حرکت بازایستاده است، لحظه‌ای پیش از افتادن. لحظه‌ای پیش از برخاستن. ادراکی از یک جهانِ به سکوت وادارنده.

یک زن --- آن دلبه

Labels:

..
  




تنها بازدمی خفیف. روی بالش بیمارستان، زنی گونه‌اش را پنهان می‌کند.

یک زن --- آن دلبه

Labels:

..
  



Monday, July 10, 2017

ربیع به این می‌اندیشد که نه او و نه کرستن نیازی نیست انسان‌های کاملی باشند؛ آن‌ها فقط باید با علامت به هم نشان دهند که می‌دانند گاهی زندگی کردن با هر کدام‌شان چه‌قدر سخت می‌شود.

برای داشتن روابط خوب، نیازی نیست دائماً عاقلانه رفتار کنیم؛ تمام مهارتی که نیاز داریم این است که چند وقت یک‌بار بتوانیم با روی گشوده اقرار کنیم که شاید در یکی دو موقعیت، احمقانه رفتار کرده‌ایم.

سِیر عشق --- آلن دو باتن

Labels:

..
  



Sunday, July 9, 2017

سرپیچ لامپ اتاق‌خواب خرابه. مدت‌هاست. مدت‌ها که یعنی سال‌ها. سال‌ها که یعنی حداقل از چار سال پیش به این‌ور، از آخرین باری که یه دوست‌پسر فنی داشتم. بابا هم هر بار میاد خونه‌مون، این‌قد چیزای مهم‌تر داریم درست کنه که هیچ‌وقت نوبت به سرپیچ اتاق‌خواب نرسیده. بعد حال سرپیچه این‌جوریه که یه چند روز کار می‌کنه، بعد دو سه شب کار نمی‌کنه، بعد محلش نذاری باز یه هو خودش نصف‌شب روشن می‌شه و به همین منوال.

دو هفته پیش داشتم موبایلمو با آی‌تیونز سینک می‌کردم که یه‌هو شماره‌ی یه آدم مهمی رو گوشی‌م افتاد اون‌قدر که از دیدن اسمش هول شدم موبایلو از کابل کشیدم بیرون و اینا. سپس شبش دریافتم یه سری چیزای موبایله دیگه سر جاش نیست. می‌رفتی تو ستینگ، یه سری از آپشنای مهم گوشی دیگه نبود. یه سری از اپ‌مپا و فایلا و عکسا و اینام نبود. به آی‌تیونز هم که وصلش می‌کردم، آی‌تیونزم نمی‌شناختش. امکان احیای بک‌آپ قبلی رو هم فعال نمی‌کرد برام. یه خورده بهش ور رفتم و یه خورده سرچ کردم و چیز زیادی دستگیرم نشد. دکترِ مک‌ام هم ایران نبود. اعصاب هم نداشتم حوصله هم نداشتم، لذا بی‌خیالش شدم. دو سه روز بعد تصادفی دیدم ا، فلان آپشن توی ستینگم برگشته سر جاش. رفتم نگاه کردم، دیدم اپ‌هام و موزیکام و عکسام و فایلامم برگشته‌ن حتا.

ماهی که گذشت، خرداد، یکی از بدترین و پرتنش‌ترین دوره‌های زندگی‌م بود. بعد از مدت‌ها خوش‌گذرونی و بی‌خیالی، یه هو هزارتا مشکل مختلف از جوانب مختلف زندگی هوار شد سرم. بریدم یه جا دیگه رسما. هیچ کاری از دستم برنمیومد و حتا در کمال شگفتی دیدم دیگه مث سابق آدمایی رو هم ندارم که کمکم کنن. تق. اعتماد به نفسم شکست. در ته چاهِ خود-زنی و هیچ‌کاری‌ازدستم‌برنمیادگی و خود-لوزر-بینی و الخ، آخرین تعالیم تراپیست بزرگوارم رو به خاطر آوردم و به خودم دو سه هفته فرصت دادم که بداخلاق باشم سگ باشم بی‌حوصله باشم افسرده باشم ناامید باشم منفعل باشم بخزم تو غارم و فریاد وای چه بدبختم من سر بدم در خلوت خودم. امروز که بیدار شدم اما، اونم در وضعیت درد و استراحت مطلق، دیدم ا، خیلی سرپیچ‌طور حالم بهتر شده. دیدم ا، مث قبلنا حوصله دارم امید به زندگی دارم حتا علاقمندم کارای عقب‌افتاده‌مو انجام بدم و الخ، بی‌که فشاری بالا سرم باشه، باکه حتا گواهی پزشک دارم که الان معافم و باید تعطیل کنم برم. دو تا تلفن هم از صبح تا حالا بهم شد، که طی اونا بهم اعلام شد دو تا از خارشای مهم مغزی‌م که خیلی فرسایشی شده بود برطرف شده. باورم نمی‌شد. بی‌که خودم هیچ تلاشی کرده باشم. زمانی که ناامیدِ ناامید بودم از کار کردن اون آپشنا.

می‌خوام بگم آدم هنگ می‌کنه یه وقتایی. وقتی هم هنگ می‌کنه دیگه هیچی‌ش درست کار نمی‌کنه. دیگه هیچی سر جاش نیست. فلج می‌شی. جسمی و روحی. اگه آدم یاد گرفته باشه اون فلج موقت رو به رسمیت بشناسه، به خودش اجازه بده که بگه آقا، من همه‌ی تلاش‌مو کردم، بیشتر از این دیگه از دستم بر نیومد، بیشتر از این زورم نمی‌رسه؛ و اگه بتونه این دوره‌ی فلج رو پشت سر بذاره، بدون این‌که گیر کنه و آسیب‌رسانی کنه به خودش و اطرافیانش، دست از سرزنش مدام خودش و دیگران که برداره، بعدش، بلافاصله بعدش سیستم خودبه‌خود از هنگ مود خارج می‌شه. یه روز صبح از خواب پا می‌شی، می‌بینی برگشتی. می‌بینی دیگه دنیا مث قبل خاکستری نیست. می‌بینی باتری داری و قادری از جات بلند شی بری مشکلاتتو حل کنی، ولو با شعبده‌بازی، ولو بالصین.

آیرونیک ماجرا فقط این‌جاست که درست امروز که به لحاظ روحی قادرم از جام پاشم، فیزیک‌لی استراحت مطلقم.

آقای یونیورس؟ اوهوم. یه وودی آلن گنده‌ست.
..
  




موفق شدم از فرط فشار کاری و استرس‌های محیطی و محاطی خودم رو به جهان افقی و لااقل سه روز استراحت مطلق برگردونم دوباره. بعد از دو هفته مدام خونه نبودن، دخترک طی یک اقدام اکسپرسیو، برام پنکیک درست کرد با یه بشقاب میوه آورد تو تخت. چند دیقه از آپلود کردن عکسش تو اینستا نگذشته بود که مامانم زنگ زد بهم اطلاع داد آقای پدر داره میاد ویزیتم کنه. آقای پدر مهندس برقه. منتها برای دل خودش طب مدرن و سپس سنتی و هم‌اکنون تغذیه خونده و یه جورایی یه ابوعلی‌سینای تحت ویندوزه. هیچی دیگه، خیره شده بودم به سقف که بابا اومد، با یه تعداد روغن موغن و بساط بادکش و حجامت و الخ.

الان؟ تنم بوی عطاری و معابد هند می‌ده و یه ماساژ اسپا-طور از بابا گرفته‌م که البته کمی تا قسمتی اکوارد بود راستش، و؟ و زیر تخت و روی دیوار تعدادی زالو‌ دارن در مسیر باد کولر تردد می‌کنن.
..
  




من غلام خانه‌های خلوتم. تنها نبودن، خلوتی از آنِ خود نداشتن، و مدام در معرضِ «دیگری» بودن مرا فرسوده می‌کند.

ویرجینیا علیزاده

Labels:

..
  





به آقای ر می‌گویم غریبم. آقای ر که گاهی حرف‌هایی می‌زند که معلوم نیست خودش چقدر به آن ها باور دارد، در جیب‌اش آماده دارد، می‌گوید برو با مردم آشنا بشو. می‌گویم در جانب سایه دنیا زندگی می‌کنم. آنجا که خورشید غروب می‌کند. و در جانب سایه خود.

نگاه کردم دیدم در شهر تنها گداها سلام می‌کنند.

با سین به دیدن فیلم انی‌یس وردا رفتیم. خدا قسمت شما هم بکند. چند قطره اشک هم ریختم. حالا دیگر نمی‌دانم برای چه گاهی گریه می‌کنم. جایی مرد جوان عکاس انی‌یس وردای پیر را در صندلی چرخ‌دار گذاشته و به یاد گدار در موزه لوورِ قرق می‌دواند. انی‌یس مانند بچه‌ها از برابر نقاشان بزرگ که می‌گذرد نامشان را صدا می‌زند و نام تابلوها را و دست‌‌ها را به هم می‌کوبد. فکر می‌کنم موزه لوور خالی و خلوت مرا به گریه انداخت. گورستان بود.
جایی هم رفت بر سر تربت کارتیه برسون. قبرستان کوچکی بود در میان نبات‌ها و علف‌ها. تنها چند قبر. آخر فیلم قرار بر این شد که بروند یا مرد جوان عکاس را ببرد به دیدن گدار. گدار قالشان گذاشت. در و پنجره خانه‌ش بسته بود و بر در روی شیشه چیزی نوشته بود که بغض انی‌یس را شکست. چیزی یادآور گذشته.

شام می‌خوردیم که سین پرسید چرا گدار نیامد. گفتم چون گدار است. گفتم به خاطر سینما. یک کریتیک سینما نوشته بود یک بار دیگر گدار نشان داد که « از نقطه نظر انسانیت چه آدم کریه‌‌‌ی‌ست». البته آقای کریتیک خود فهمیده بود که انسانیت اینجا هیج نقش و ربطی ندارد. منتهی خوش داشت که ناسزایی بار گدار کند. تصور کنید گدار در را باز می‌کرد و سلام و احول‌پرسی و می‌رفتند و می‌نشستند و چای می‌خوردند.
گدار حالا دیگر غارنشین شده است. سالک در می‌بندد. در جانب سایه زندگی می‌کند تا مرگ فرابرسد. 

Labels:

..
  



Tuesday, July 4, 2017

...با «این‌ها» نبودن، از «این‌ها» جدا بودن حداقل وظیفه‌ی آدم به خودش بود.

نامه به سیمین --- ابراهیم گلستان

Labels:

..
  



Monday, July 3, 2017

تو این پونزده سال اخیر، تنها کسی که همیشه روش حساب کرده‌م و هیچ‌وقت پشت‌مو خالی نکرده، آقای کا بوده. نو متر وات که کجا بوده‌م و با کی بوده‌م، حتا یک‌بار هم از زندگی شخصی‌م سوالی نکرده که جواب دادن بهش برام سخت باشه و در عین حال همیشه استیبل‌ترین، نزدیک‌ترین و محرم‌ترین آدم زندگی‌م بوده. از ۲۷ سالگی‌م که عاشق‌ش شدم تا الان که عزیزترین دوستمه.

«عشق سال‌های وبا»م.
..
  



Saturday, July 1, 2017

پیرو پست قبلی، اگه حال‌تون بده این سریالو نبینین. من تو همین دو سه روز درحالی‌‌که تو یکی از بدترین شرایط روحی زندگی‌مم و درحالی‌‌که‌تر سعی کرده بودم تو این مدت فقط هری پاتر بخونم و از همه‌چی دوری گزینم، سریالو دیدم. خیلی خوش‌ساخت و خوش‌پرداخت بود، به جز پایان‌بندی‌ش البته، و صد البته‌تر که بد بودن حال‌مو تشدید کرد.

حالِ بعدش حالِ بعد از دیدن فورس ماژور بود. یا بنیشمنت. یا ریترن زویا گیتسنف.

لذا؟ لذا به دخترکم توصیه کردم بشینیم با هم حتما داگ‌ویل ببینیم، و فانی گیمز! (باید وزیر تدبیر بشم اصن). چرا؟ چون دخترک خیلی نایس و باملاحظه‌ست و زیادی مراعات اطرافیانو می‌کنه و نیکول کیدمن توی بیگ لیتل لایز منو صاف برد سراغ نیکول کیدمن توی داگ‌ویل.

داگ‌ویل؟ داگ‌ویل خودش به تنهایی یه مکتب فکریه.
..
  




از فيس‌بوك حامد صرافى:

چند روز گذشته را به تماشای مجموعه هفت قسمتی «دروغ‌های کوچک بزرگ» گذراندم و تماشای آن را به شما (اگر تا به‌حال ندیده‌اید) توصیه می‌کنم. مجموعه‌ای که در دلش با پرداخت و اشاره و بسط تامل برانگیز مجموعه‌ای از مسائل حساسیت برانگیز همچون «خشونت خانگی»، «آداب زناشویی»، «تربیت فرزندان» و... می‌تواند تا مدت‌ها ذهن شما را درگیر کند. اینکه چطور به‌سادگی همه چیز ما می‌تواند با یک بحران، با یک شک، با یک دروغ، با یک شایعه و... از بین برود. اینکه چقدر پشت این ظاهر برازنده در دل خانه‌‌های ما در همه جای این عالم تنش آشکار و پنهان خوابید‌ه است. معتقدم این مجموعه در کنار «پاپ جوان» سورنتینو -البته در کهکشانی دیگر- جزو بهترین آثار سازندگان‌شان هستند و خب نشان می دهد چقدر از مدیوم شان درست استفاده کرده‌اند. جدای قسمت پایانی (که من با جمع‌بندی آن مشکل ویژه‌ای دارم و کمی آن را باب روز می‌دانم) خود مجموعه شاید نشان بدهد چرا فیلم‌هایی همچون «وارونگی» و «ناهید» و آن اشارات فمنیستی در دل آن قصه‌ها برای من در سینمای ایران کار نمی‌کند و چرا همچنان ما در سینما و تلویزیون ایران حسرت به دل تماشای یک پرداخت درست و حسابی با جزئیات فراوان درباره مشکلات و معضلات  امروزمان و بخصوص زنان رنج‌کشیده این روزگار در هر طبقه‌ و قشر و با هر گذشته و حالی هستیم. این مجموعه مرا وا داشته که حتما درباره‌اش پادکستی بروم و امیدوارم بیشتر در این باره  با مهمانی صحبت کنم. پس تا آن موقع باز توصیه می‌کنم حتما حتما این مجموعه را ببینید بخصوص شما خانوم‌ها و بخصوص‌تر(!) شما آقایان عزیز.  

Labels:

..
  



Friday, June 30, 2017

انگار یه خونه‌ی ییلاقی چوبی قدیمی و خوشگل، که تمام این سال‌ها کم‌کم وسایل دل‌خواه‌تو خریدی براش. با سلیقه چیدی‌ش. فلان مبلِ پشت‌بلندِ قدیمی، فلان پرده‌ی حریرِ بی‌نقش، فلان کارد چنگالِ دسته‌چوبی، فلان جامِ پایه‌دار شراب، همه و همه، بعد ببینی تمام این مدت، از زیر، از پایه، یه سری موریانه داشته‌ن پایه‌های خونه‌هه رو می‌جوییدن. یه‌هو متوجه شی کف بنیان اون خونه مدت‌ها داشته می‌پوسیده، مدت‌ها در حال اضمحلال بوده و همین روزاست که همه‌چی در هم فرو بریزه و از بین بره.

بعد فکر می‌کنی چی‌کار کنم؟ می‌بینی که هیچی. هیچ‌کار.

حالِ منِ این روزها.
..
  



Wednesday, June 28, 2017


دستشویی‌های شرکت ما را جوری ساخته‌اند که دیوارهای آن نیم‌ متر بالاتر از زمین هستند. طوری که پاهای نفر بغلی تا نزدیک به زانو معلوم است. ده سال پیش که تازه مهاجرت کرده بودم، این ماجرا خیلی عجیب بود. بار اولی که رئیسم را توی دستشویی کناری دیدم که مشغول تقلا است و نفسش بالا نمی‌آید، بتش به کل شکسته شد. کلا دیگر جدی‌اش نمی‌گیرم. یک چیزهایی را نباید پابلیک کرد و همان‌جا باید بین آدم و خدای خودش برای همیشه مکتوم بماند. لابد این را می‌شود تعمیم داد به همه‌ی رابطه‌ها. رئیس و مرئوس و زن و شوهر و دوست پسر و دوست دختر و الخ. شروع رابطه، همه چیز مرموز و جذاب است. درست مثل آهنگ‌های انیگما. تا این‌که دانه به دانه‌ی این مومنت‌های خصوصی رو می‌شود و همین مومنت‌ها مثل ابراهیم، با تبر می‌افتند به جان دو طرف رابطه. همیشه‌ باید بخشی از وجود آدم بماند توی تاریکی. آدم وسوسه‌ی کشف دارد و همین سرزمین‌های تاریک درون، ضامن بقای ارتباط است. یک جایی وسط فیلم آبی، ژولیت بینوش برای دست به سر کردن مردی که او را دوست دارد، با او می‌خوابد. فردا صبحش به مرد می‌گوید که «دیدی من هم مثل همه‌ی زن‌هام؟ عرق میکنم… سرفه می‌کنم… دندون‌هام پرکردگی داره… دلت برام تنگ نمی‌شه دیگه».  بعد هم رفت. فکر کنم من و کیشلوفسکی سر این موضوع تفاهم داریم. همه‌ی برگ‌ها را نباید رو کرد وگرنه بالاخره یک روزی می‌آید و دو طرف پشت‌شان را می‌کنند به هم و ترجیح می‌دهند سودوکوی توی مجله را حل کنند تا همدیگر را. قاعدتا این نظر من است و هیچ سندیتی هم ندارد.

Labels:

..
  



Tuesday, June 27, 2017

بدترین چیز اینه که کسی رو نداشته باشی که امیدوار باشی کمک کنه بهت.
..
  




دیوانه‌سازها تمام شادی و نشاط فضای اطراف‌شونو می‌بلعن.
...
طبیعت دیوانه‌سازها طوریه که خواهش یا عذرخواهی رو درک نمی‌کنند. بنابراین به تک‌تک شما هشدار می‌دم، اگر می‌خواین از آسیب اونا در امان بمونین بهانه‌ای به دست‌شون ندین.

هری پاتر و زندانی آزکابان

Labels:

..
  




You know people. You know them for years. And then... suddenly they're like strangers in your kitchen.
Familiar can turn foreign on a dime.

House of Cards

Labels:

..
  



Monday, June 26, 2017

دیروز سخت‌ترین روز زندگی‌م بود تو سال ۹۶، تا این‌جا. سخت و پر تنش و طاقت‌فرسا. مدت‌ها بود این‌جوری سرخورده نشده بودم. این‌جوری احساس ناتوانی و ناامیدی نکرده بودم. مدت‌ها بود این‌جوری خسته و دل‌زده نبودم از اوضاع. اوضاعی که بخش بزرگی‌ش نتیجه‌ی بی‌تعهدی آدماییه که رو حرف‌شون حساب کرده بودم.

طبق همیشه‌ی آقای یونیورس، درست زمانی که خیال می‌کنی همه‌چی داره خوب پیش می‌ره، می‌بینی در همون لحظه همه‌چی از درون در حال جویده شدن و ویرانی بوده. آوار همیشه رو سر آدم خراب نمی‌شه. گاهی ته دل آدمو سوراخ می‌کنه. یه تنهایی و سرخوردگی عمیق، استیصال مطلق، بی‌که امیدی به کسی جایی چیزی.


..
  



Tuesday, June 20, 2017

حوصله ندارم حرف بزنم.
..
  




نشسته بودم تو آفتاب، رو تراس. داشتم کتاب می‌خوندم. دخترک خواب بود. دراز کشیده بود رو تختش، خواب بود، پتوش نصفه‌نیمه روش بود، و موبایلش تو بغلش بود. دقیقا تو بغلش، بین ساعد و پهلوش.

دخترک عاشق دوست‌پسرشه. چند ساله که با همن. سال‌هاست دارن با هم معاشرت می‌کنن و مهمونی و پیژامه‌ی هم‌دیگه رو بلدن. کوچیک و هپی و تعطیل. این اواخر اما، مدتیه همه‌ش تو آن و آف‌ن. هی با هم آشتی می‌کنن هی باز دعواشون می‌شه. هر دفعه هم داره یه الگوی مشخص تکرار می‌شه. گیر کرده‌ن تو یه لوپ معیوب. پریروزا به قدری عصبانی بود که تا حالا کم شده بود این‌قدر عصبانی ببینم دخترک رو. اومد اعلام کرد فلانی رو بلاک کردم. دوست‌پسرش رو می‌گفت. بعد مث بیشترِ آدمای تازه‌برک‌آپ کرده اتاق‌شو ریخت بیرون مرتب کرد آشپزخونه و کابینتا رو مرتب کرد و رفت باشگاه بدن‌سازی ثبت‌نام کرد. دیروز نشستیم مفصل حرف زدیم با هم. دلش پر بود اما عاشق. می‌دونست دارن سر چیزای بی‌اهمیت لج‌بازی می‌کنن، اما نمی‌تونست از هرت‌شدنش صرف‌نظر کنه در عین حال. دو روز بود از هم خبری نداشتن. آخر حرفامون، با چشمای درشت پر از اشکش گفت مامان مسج می‌دی بهش؟

خیلی سختمه که پیغام بدم به پسره. از این‌که این اواخر این‌قدر دخترک رو درگیر و عصبانی کرده از دستش عصبانی‌ام و راستش از برک‌آپ‌شون خوش‌حال می‌شم هم. دخترک اما، وقتی با چشمای درشت و خیسش اون‌جوری مستأصل بهم گفت مامان مسج می‌دی بهش، دلم مچاله شد. نصف روز طاقت آوردم که با پسره حرف نزنم. دخترک اما جوری چسبیده بود به موبایلش و جوری هی میومد سر حرفو باهام باز کنه که دیگه طاقت نیاوردم. به پسره پیغام دادم فلانی‌جان، باید با هم حرف بزنیم، فلان موقع بیا این‌جا. دو سه تا جمله بین‌مون رد و بدل شد و واسه امروز با هم قرار گذاشتیم. پسره خیلی از من می‌ترسه. خیلی هم مودبه. ترس از لابه‌لای تک‌تک جملاتش می‌رد بیرون. نصف‌شب پیغام داده بود می‌شه آشتی کنیم بعد بیام پیش‌تون؟ دخترک گفت هاها، به نظرم طفلی ترجیح داده با من آشتی کنه تا بیاد با تو حرف بزنه.

تو آفتاب تراس نشسته بودم داشتم کتاب می‌خوندم. نگاهم افتاد به دخترک که خوابیده بود رو تخت، پتوش نصفه‌نیمه، و موبایل‌شو بغل کرده بود.

می‌دونستم تمام این روزا چشم‌به‌راه یه نشونه‌ی کوچیک، یه پیغام کوچیک از پسره‌ست. وقتی بهش گفتم به پسره پیغام دادم و با هم قرار گذاشتیم، گل از گلش شکفت. یه‌جوری بغلم کرد که انگار رفیقیم. یه‌جوری گل از گلش شکفت که نه به خاطر این که ممکنه آشتی کنن با هم، به خاطر این که من، مامان مغرورش که واسه روابط خودش هم حاضر نیست پا پیش بذاره هرگز، به خاطر دخترکش پیغام داده. نه به خاطر پیغامه، به خاطر این‌که دخترک معتقده دتس وات فرندز دو. وقتی منم با پارتنرم برک‌آپ کرده بودم، تمام تلاشش رو کرد که ما رو به هم کانکت کنه دوباره. دخترک معتقده آدما وقتی تو رابطه‌ن و قهر می‌کنن، عصبانی‌تر و جوزده‌تر و بی‌منطق‌تر از اونی‌ان که بتونن در لحظه پا پیش بذارن برای ترمیم رابطه. معتقده این وسط یه کاتالیزور لازمه. یه دوست، که ادامه‌ی اون رابطه و طرفین‌ش براش مهم باشن، که حاضر باشه انرژی صرف کنه و رابطه رو از دست‌اندازی که دچارش شده دربیاره. وقتی به دخترک گفتم که به پسره پیغام دادم، گل از گلش شکفت، چون احساس کرد دوست‌شم، دوست واقعی‌شم. و احساس کرد یکی دیگه هم هست این وسط که بخواد برای ادامه و ترمیم این رابطه تلاش کنه. دخترک گل از گلش شکفت و یه چیزایی رو نگفته سپرد به من.
..
  



Sunday, June 18, 2017


Et J'étais Siii Très Loin 

اواخر سال وبا بود. روبه‌روی آینه بودم و موهایم را جمع می‌کردم بالا و حواسم می‌رفت پی آن سفر جاده‌ای که هنوز تصمیم نگرفته بودم در موردش. حواسم می‌رفت پی پانصدوپنجاه‌ کیلومتر راه که می‌دانستم حرف نمی‌زنم. می‌دانستم صندلی را کمی می‌خوابانم به عقب و زل می‌زنم به سمت راست جاده و نهایت‌اش وقت چای‌خوردن که قند را سمت‌ام می‌گیرد، می‌گویم نه. موهایم را جمع کردم بالا و رفتم، حرف نزدم و پانصدوپنجاه کیلومتر، چای را تلخ سر کشیدم.
تمام موزیک‌های جهان را گوش دادیم، همه‌ی‌ جاهای نرفته را گشتیم و تا توانستیم از درودیوار عکس گرفتیم. در بازگشت به تهران اما می‌دانستیم که تمام شده و این‌چیزها زور برنمی‌دارد؛ نسیم داغ تهران شلاق می‌زد و ما کمدها را خلوت می‌کردیم؛ اواخر سال وبا بود و وبا واکسن نداشت.

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017