Desire Knows No Bounds




Wednesday, January 17, 2018


جمعه سه هفته پیش بود، با کیمیا رفته بودیم باغ کتاب. یعنی من تهران بودم و خانه دوام نمی‌آوردم و باید کتاب‌ها را جایی جلویم می‌ریختم و باهاشان ور می رفتم. استاد راهنمایم نبود. زاییده بود و استاد مشاورم کلیه‌ی تیرخورده اش را دستش گرفته بود و از این بیمارستان به آن بیمارستان می‌رفت. مشاورم قرار بود پروپوزال را بخواند و خبر بدهم. انتظار هر کامنتی را داشتم. ممکن بود کارم شایسته دریافت نوبل ادبیات باشد و حتی ممکن بود به عنوان نمونه ای از انشای بد به دانش آموزان دوره دبستان تدریس شود. روزها بود که کاری نمی‌توانستم بکنم، چون داده ای نداشتم که کار جدیدی انجام بدهم. به هر حال با کیمیا قرار گذاشتیم که بریم باغ کتاب.

باغ کتاب جای ترتمیزی بود. توالت ها دستمال کاغذی داشت و کثافت به سر و کول آدم مالیده نمی‌شد. کاری که قرار نبود بکنم. رفتم نشستم بغل مجسمه چوپان دروغگو و گوسفندهایش و بچه ها را نگاه کردم. این کاریست که عمدتا میکنم. وقتی در تهرانم جایی می‌نشینم و آدم ها را نگاه می‌کنم. فکرها می‌آیند و می‌روند. بعضا به چیزی تبدیل می شوند. بعضی وقت‌ها هیچ چیز نمی‌شوند و صرفا شکل گلوله کاموای به هم گره خورده ای از جلو ذهنم قل می خورند و به گوشه تصویر می روند.

آن جا بود که توصیفی برای وضعیتم پیدا کردم. برگشتم و به کیمیا گفتم. گفتم که مشکلم وضعیت الانم نیس. مشکلم درد فعلی نیس. مشکلم این است که امیدی به بهتر شدن قضیه ندارم. مثلا امید ندارم که استادم پروپوزالم را بخواند. یا اگر بخواند من دفاع "در شانی" بکنم. یا بتوانم مقاله ای با حمال سابمیت کنم. یا از آن بد تر، به فرض اگر سه سال و نیم دیگر دکترایم تمام شد جایی ایستاده باشم که با خودم در صلح باشم. هیچ امیدی به هیچ چیز ندارم. امیدی به بعدش ندارم.

مطمئن بودم که "امید" توصیف دقیق چیزی که ندارم نیست. من در کل آدم امیدواری نیستم. من و امید در دو خط موازی و با فاصله از هم حرکت می‌کنیم. امیدوار بودن یا نبودن، اعتماد به نفس داشتن یا نداشتن، خللی در پرفورمنس یا برنامه من ایجاد نمی‌کند. کار را می کنم. عمدتا امیدی هم به چیزی ندارم.

به هر حال، استاد مشاورم کلیه تیرخورده اش را جمع کرد و متنم را اصلاح کرد و گفت پروپوزال خوبی تعریف کرده ام و استاد راهنمایم که هفتاد میلیون تومن بابت من از نظام آموزشی کشور گرفته نیامد که نیامد. دلم میخواهد از استادم بگویم. استادم برایم یادآور شیره نظام آموزشی و هر مجموعه‌ای در کشور است که مایلم توصیفش نکنم. چند روز پیش متوجه شباهت عجیبش به عموی ملکه الیزابت شدم که بی عرضگی و استیصالش، آراستگی اغراق شده و چندش آورش حالم  را بهم می زند و سمبل نوعی از بی عرضگی و بی قابلیتی‌ست که حالم را می گیرد. استادم سال آخر کارش در دانشگاه است. سال بعد بازنشسته می شود و با توجه به سن خر پیرش احساس می‌کند آن قدر که باید از سفره دانشگاه برای خودش سهم برنداشته است. شرکتی ندارد و در هیچ بازی دانشگاهیی جایی کنار میز غنایم ندارد. بنابراین به جای تلاش برای پیدا کردن هویت مناسب تصمیم گرفته است زیر میز بزند و سوپ را روی پای دانشجو بریزد. از بد روزدگار من به پُستش خوردم. متاسفانه من آدم کنه‌ای هستم و نمی تواند کار نکردن را گردن من بیاندازد. برای همین دائما جواب من را نمیدهد و دانشگاه نمی آید.

این ها بودند و هستند تا دو هفته پیش که چهارراه ولی عصر شلوغ شد. بعد تهران شلوغ تر شد. بعد تهران آلوده تر شد. بعد سطل آشغال ها را آتش زدند. بعد استاد من دانشگاه نیامد و زنگ من را جواب نداد. بعد تهران شلوغ تر تر شد. بعد تلگرام فیلتر شد. بعد عده ای کسشرهایی در دفاع یا عدم دفاع از تظاهرات، تحویل اخبار و رادیو و غیره دادند. بعد تهران آرام شد. بعد من یک روز ساعت شیش و نیم صبح رفتم دانشگاه، دم اتاقم استادم نشستم. ساعت نُه آمد و گفت پرپوزال من را نخوانده و  برای یکشنبه بعدی با من قرار گذاشت. یکشنبه شد و نیامد و من زنگ زدم و گفت مریض است و این هفته دانشگاه نمی آید، در حالی که از پشت تلفن صدای موج های دریای خزر می آمد.

و من یک آن فهمیدم که مشکل نداشتن امید به بهتر شدن اوضاع نیست. مشکل این است که امیدی به "تمام شدن" نیست. مساله رکود اقتصادی، قیمت تخم مرغ یا هر چیز دیگری نیست. مساله این است که چیزی تمام نمی شود. بحران، به بحران دیگری می چسبد و تو دیگر قادر به تفکیک شدت بحران نیستی. فقط می‌دانی تیر خورده ای و هنوز تکه پاره هایت را جمع نکرده‌ای. نمی‌دانم چیزی که می‌گویم را درست توصیف میکنم یا نه. اما این حس، حس گیر افتادن است. مثل حالت سربازهای دانکرک. محاصره شده. نه در جنگ، نه در حال کشته شدن. در حالتی که هر چیزی امکان اتفاق افتادن دارد. در حال تعلیق. منتظر.

برای منی که آن روز ها تهران، دم دانشگاه تهران، چهارراه ولی عصر و جایی بودم که  شولوغی ها را دیدم  سوال نیست که این ناآرامی ها از کجا شروع شد و چرا انقدر شدت گرفت. در روزهای قبل از ناآرامی، تعلیق له کرده بود. از نفس انداخته بود. آلودگی، زلزله کرمانشاه، الودگی، زلزله تهران، نباریدن باران، گران شدن تخم مرغ، نباریدن برف، آلودگی، بالا رفتن عوارض خروجی، صحبت از موش های گوشتخوار تهران. هیچ کدام کشنده نبود. هیچ کدام بحران وحشتناکی نبود. اما هر کدام لگدی بود که به ذهن افراد می‌خورد و تاب آوری سازه ذهنشان را کم تر و کمتر می کرد. مثل محاصره برلین، قبل از آنکه جنگ تمام شود. روس‌ها یک روز تمام برلین را بمباران میکردند( و یا حتی بیشتر. چیزی که می گویم با استناد به خاطره ای است که از کتاب سیمای زنی از جمع  دارم.) و مردم در پناهگاه ها کاری نمی‌توانستند بکنند. از وحشت، از استیصال فقط لخت می‌شدند و با هم می‌خوابیدند. نا امیدی نبود. امید هم نبود. تعلیق بود.

مشابه این حالت را با دوس پسر حمالم داشتم. مردک ضعیف النفس فرصت ریکاروی نمیداد. لگدی بعد از لگد دیگر و من به طرز شرم‌آوری تاب می‌آوردم. روزی بالاخره برای من واضح شد که این رابطه به هیچ جا نمی‌رسد. یک بار برای همیشه کَندم، اسباب و وسایلم را جمع کردم. لگد آخر را به سازه ناپایدار تخمی رابطه‌مان زدم. سازه فرو ریخت. هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز نماند و من فرصت پیدا کردم که سازه نویی طراحی کنم و از نو جای دیگر و با مصالح دیگری بسازم که بیشتر شبیه من باشد.

الان که این ها را می نویسم، تلگرام دیشب از فیلتر خارج شده است. مردم خوشحالند. از "گیر افتادگی" رها شده اند. اما همزمان صبح، خبر غرق شدن کشتی سانچی و آن جریان‌ها رسانه ای شد. قطعا کسانی قبل از من توییت کرده اند ولی با استناد به ذهن خودم مطمئنم که از فیلتر خارج شدن تلگرام بی ارتباط به غرق شدن آن کشتی نیست. چیزی به کسانی پس داده شد تا وقتی چیزی گرفته می شود ذهن، تاب اوری کافی برای تحمل درد را داشته باشد. بگذریم که من فکر میکنم واقعا کاری برای نفتکشی که وسط هیچ آتش گرفته و ارتفاع زبانه‌های اتش صد متر بوده نمی شد کرد و این موضوع "به طور خاص" ارتباطی به بی‌کفایتی هیچ دولت و نظام و شخصی ندارد. اما می‌دانم که تک تک افراد در پایین آمدن توان تاب آوری بحران‌ها مقصر بودند. فکر میکنم امروز که محرز شد کشتی غرق شده، از تمام یک هفته گذشته حال خانواده ها بهتر خواهد بود. دیگر هیچ نیست. هیچ تعلیقی نیست. همه چیز تمام شده است و فکر می‌کنم برای ذهن، تمام شدن، جان به لب شدن و مُردن بهتر از حالت تعلیق و گیر افتادن است.

این نقطه ای است که ده روز پیش بهش رسیدم. لای نگاه های استاد مشاورم و با کامل شدن پازل ذهنی‌ام. من از هر پیشرفت تحصیلی امید بریدم. می دانم که این مدرک، این دکترا، دکترا نیمشود و باید کوله ام را جمع کنم و بقایای دوست داشتنم را در کوله ام فرو کنم و ساختمان در حال فرو ریختن را ترک کنم.

اگر از من بپرسند دلایل شولوغی های دی 96 چه بود میگویم نا امیدی نیست که له کرد، تعلیق و گیر افتادن است. مردم شلوغ کردند که امیدی را تبدیل به ناامیدی کنند. واقع بین باشیم، هیچ کس فکر نمیکرد قرار است نتیجه مثبت خاصی بگیرد. آدم میخواهد تمام کند و از نو شروع کند. من تمام کردم و الان آرامم.    

Labels:

..
  




به تنهایی که عادت کنی، در اومدن ازش سخته. سخت‌تر از اون کنار اومدن با عذاب وجدان دائمی مادر بودنه. مادرِ بد بودن. دیشب آخرای شب منتظر بودم بچه‌ها زودتر برن بخوابم. کلافه بودم. به تنهایی احتیاج داشتم. داشتیم معاشرت می‌کردیم و از هر دری حرف می‌زدیم. از تئاتر و فیلمای جدیدی که هر کدوم‌مون دیدیم تا کار تا سفر تا دوست‌دختر دوست‌پسراشون تا دانشگاه و غیره. یه جاهایی اما یه سوالایی که می‌کردم، یه حرفایی که پیش میومد، دلم می‌خواست نشنوم یادم نیاد که چه اتفاقایی افتاده. حوصله نداشتم بشنوم یا حرف بزنم. عذاب وجدان خفه‌م می‌کرد. احساس ناتوانی داشتم توأم با به من چه و منم آدمم بابا و من که زورو نیستم که و الخ. دلم می‌خواست باور کنم بزرگ شده‌ن و دیگه به من احتیاج ندارن و تمام دنیا بچه‌ها تو این سن دیگه مستقل می‌شن و می‌رن پی زندگی‌شون. و؟ و هم‌زمان از تمام این مکالمات مغزی و حس‌های خودم متنفر بودم. ازم به عنوان یه مادر متنفرم.
..
  




دارد می‌شود چهار هفته که بی‌وقفه تب دارم و گُر گرفته‌ام و هنوز هیچ‌چیز مثل قبل نشده، هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شود.
..
  



Tuesday, January 16, 2018


"آن" فرانسوی است. دکترای مذهب شناسی دارد. شراب ها را می شناسد و خیاط درجه یکی است. به من گفته که حتي مادرش تز مفصلی در مورد بچه های بیش فعال نوشته درحاليکه خودش بارها وقت بیخوابی های کشنده کودکش در حمام گریه میکرده. 

در چشم من، "آن" مادر فوق العاده ای است. من هر چه در مورد روش گفت و گو و توصیف صبورانه محیط و اشيا برای کودکان می دانم مدیون تجربه هاي "آن" هستم. چند شب پیش در مهمانی، کنار من نشسته بود که بچه از روی پایم سر خورد و دکمه براق کت "آن" را محکم گرفت و برد دهانش. کت مشخصا تازه بود و از پارچه ای مرغوب. مسلما اولین واکنشم عذرخواهی بود و تلاشم برای گرفتن دکمه از دهان خیس بچه که کت را جابجا لکه کرده بود. "آن" خونسرد گفت: صبر کن. خودمان حلش ميکنيم. بعد خیلی آرام دست بچه را گرفت و لبخندزنان انگشتهايش را از دور دکمه باز کرد. بچه مات نگاهش میکرد. رو کرد به بچه و گفت حق داری، خودم هم عاشق این دکمه های براقم. آدم دلش میخواهد همه شان را گاز بگیرد. ولی ببین، لباسم را چه خیس کردی. بچه دکمه را ول کرده بود و خیره به دهان "آن" بود. سپس رو کرد به من و در جواب عذرخواهی دوباره ام خندید: "نگران نباش. من ماشین لباسشویی دارم و امشب روشنش ميکنم!" 

راستش یک لحظه خیلی حس خوبی به من دست داد. از اینکه کنار آدمی نشسته ام اینقدر رک و راست. حرفی به عنوان "فدای سرش" و "کت قابلی ندارد" و "تف بچه شما مایه تبرک کت ماست" و "چیزی نشده" بین ما رد و بدل نشد. اول اینکه دوستم خیلی راحت، خودش مستقيما وارد گفت و گو با کودکی هفت ماهه شده بود بدون اینکه او را نادیده بگیرد و بخواهد با پیش فرض اینکه بچه درهر حال هنوز نمی فهمد، صرفا برای من چیزی را توضیح بدهد. بعد اینکه حتی پنهان نکرده بود که لباسش لک شده و دوست ندارد که این لکه را یادگاری نگه دارد! به جای اینها، ضمن مواظبت از کنجکاوی کودکم، لباس مورد علاقه اش را نجات داده بود و همچنین اين اطمینان را به من داده بود که عذرخواهی لازم نیست چون تف بچه قابل جبران است. 

به خودم فکر کردم. نه ساله بودم که آدم بزرگی آمد توی اتاقم و مهمترین عروسک سخنگویی که داشتم را از بالای کمد آورد پایین و پای عروسک از جا درامد. عروسکم در چشم من مهمترين عروسک جهان بود و لنگه نداشت چون در اوج تحریم و جنگ و غیره، سوغاتی فرنگ بود. یادم آمد چه تلاشی کردم که با بزرگواری بگويم اصلا اصلا چیزی نشده درحالیکه در قلب نه ساله ام خیلی هم چیزی شده بود. آن شب، همه اهل خانه ما در جواب عذرخواهی طرف گفتند: فدای سرت، قابلی نداشت بخدا. در حالیکه همه می دانستیم چقدر دلخوريم. 

فکر میکنم رفاقت درست آنجایی است که تعارفی آن هم به بهانه مبادی آداب بودن و بزرگواری در بین نباشد. رفاقت آنجاست که آدمها اگر نسبت بهم خسارتی حتی در حد یک دکمه را سبب شدند، بتوانند در موردش حرف بزنند و مطمئن باشند که از اين راستگویی طرد نمی شوند، از چشم طرف نمی افتند، کوچک انگاشته نمیشوند، خسارت زننده دست پیش را نمیگیرد و قهر نمیکند و اینجا و آنجا از این ماجرا سریال دنباله دار نمی سازد....

Labels:

..
  




حوالی هفت صبح بود که الفی اومد رو تخت، زیر پای من، یه خرده با انگشتای پام ور رفت و بعد دمش‌و گذاشت رو ساق پام خوابید. پولانسکی گفت بفرما، دیگه حتا داره تو رو به من ترجیح می‌ده. گفتم تو چرا همیشه بیداری؟

معاشرت با یه گربه‌ی پرشین یا با یه گربه‌پرشین‌دار برای آدمی مث من که همیشه مشکی تن‌شه کار طاقت‌فرساییه. پولانسکی یه پشم‌گیر داد بهم امروز. گفت دیگه باید یکی ازینا داشته باشی. یاد اون روز افتادم که با الف نشسته بودیم تو کافه، داشتیم کار می‌کردیم. مرد اومد با لباسای روز قبل‌ش، چروک و پشم‌گین. الف ازش پرسید با گربه پرشین خوابیدی؟ خندید. یادم افتاد اون روز چه واسه من تموم شد. چه بعدش دیگه هر چی بود، ادامه‌ی کش‌دار چیزی بود که به زور می‌خواستم سعی کنم تبدیل به چیزی شه که هیچ‌وقت نمی‌تونست بشه. اون استیت آو مایند، امن نبود. خونه نبود. ذاتاً نمی‌تونست چیزی بشه که من می‌خوام.

دماغ و زیر گلوی الفی رو نوازش کردم با پام. چشماشو بست. موبایل‌مو برداشتم آیین چک‌کردن‌های صبح‌گاهی‌مو به جا آوردم گذاشتم‌ش زیر بالش غلت زدم تو بغل پولانسکی. دیدم دست راست‌شو گذاشته زیر سرش داره نگام می‌کنه. گفتم تو چرا همیشه بیداری؟ نگام کرد. یه نور خوبی افتاده بود رو صورتش. یه نور زمستونیِ زرد کم‌رنگ با ترکیب پرده‌های بژ و ملافه‌های آبی تیره. گفتم هِلو. گفت های هانی. با اون صدای آروم و گرم‌ش گفت های هانی.
..
  



Saturday, January 13, 2018

بعد از زرافه و دخترک، تا کنون چهارتا بچه‌ی دیگه به دنیا آورده‌م. وبلاگ‌م، ایگرگ، ایگرگ‌پریم و حالا هم هیتو. ماجرای ایگرگ و ایگرگ‌پریم از وبلاگ‌م شروع شد و ماجرای هیتو و لایف‌استایل، از ایگرگ و آرت و آرت‌فر و سفرهای پارسال‌م به اروپا. اولش فکر می‌کردم یه پروژه خواهد بود در چشم‌انداز طولانی‌مدت. اما یه‌هو ماجرا جدی شد و طی پنج ماه گذشته، سفت و سخت روش کار کردم تا بالاخره اول ژانویه، ۲۰۱۸.۱.۱، فرزند جدیدم  هیتو استایل به دنیا اومد. این یکی هم مثل تمام بچه‌های قبلی، زحمت و دردسرهای خودش رو داشت، داره، و خواهد داشت. فقط این‌که حالا بعد از پنج‌تا بچه، سر این شیشمی به غایت خونسردترم و مسلط‌تر و پیش‌بینی‌ها و انتظاراتم واقعی‌تره و خلاصه‌ش این‌که دنیا این‌دفعه از تمام بارهای قبل، خوش‌حال‌تر و آروم‌تره.
..
  




دچار یکی از بهترین روابط زندگی‌مم. مرد، آروم و باهوش و مچور و باتجربه‌ست. باهوش و باتجربه و هم‌راه.

تمام ویکند رو با هم بودیم، ‌همه‌ش تو راه و نیم‌راه. بی‌استراحت. مشغول کارای من. مث تمام ماه گذشته. فک کردم تووو ماچ. فک کردم دیگه خسته می‌شه ازین‌همه پربرنامه‌گی من. ازین لایف‌استایل شلوغ و پرمعاشرت و پرفعالیت. فک کردم مرد، به غار آرومش عادت داره و این‌همه بیرون نگه‌داشتن‌ از تاریک‌خونه‌ش همین روزاست که خسته‌ش کنه. بعد از ۴۸ ساعت فعالیت و معاشرتِ بی‌وقفه، بالاخره برگشتیم خونه. فک کردم آخیششش. گفت آخیششش. لباسامو عوض کردم اومدم دراز کشیدم رو کاناپه گنده‌هه. پاهامو گذاشتم رو دسته‌ی مبل موبایلمو زدم به شارژر نور آباژورو کم کردم چشامو بستم. لباساشو عوض کرد بوی ادوکلن‌ش خورد به دماغم اومد آمپلی‌فایرو روشن کرد موزیک گذاشت یه گیلاس شراب واسه من ریخت یه ته‌لیوان ویسکی واسه خودش اومد نشست رو کاناپه گنده‌هه، پاهاشو گذاشت رو پاف جلوی مبل، سرمو بلند کرد گذاشت رو پاش سرشو تکیه داد به پشتی مبل چشماشو بست دست‌شو کرد لای موهام. گفت موهاتو همیشه همین‌قدی نگه‌دار. گفت دلم می‌خواد پیر بشم باهات.

حس خونه دارم باهاش.
..
  




He feels like home.
..
  




زندگی‌م یه جور عجیبی شده باز. انگار دارم تو یکی از فیلمای پولانسکی زندگی می‌کنم. قیاس مع‌الفارق‌ش می‌شه ونوس این فِر. تو یه هم‌چون فضایی‌ام.


..
  



Wednesday, January 10, 2018

دارم یه کتابی می‌خونم این شبا به نام Japan's Cultural Code Words، که یه جورایی «امپراطوری نشانه‌ها»ست برام،  منتها به غایت جذاب‌تر و وسیع‌تر و پردیتیل‌تر. اگه فرهنگ ژاپن رو دوست دارید و تجربه‌ی معاشرت و بیزینس با ژاپنی‌ها رو داشتین، آب دست‌تونه بذارین زمین و این کتابو بخونین. اما اگه هیچ ربط و علاقه‌ای به ژاپن نداشتین تا حالا هم، آب دست‌تونه بذارین زمین و این کتابو بخونین، انگار که تو ژاپن زندگی کرده باشین.
..
  




خلاصه و سربسته‌ش می‌شه این که از فاز سید اومدم بیرون و رفتم تو فاز پولانسکی. نیو اِرا.
..
  



Sunday, January 7, 2018

‌شبْ شانزْدهْ




فلیسیا دستش را شانه کرد لای موهای او: «چه آرامش عجیبی به آدم می‌دهی.»
چاهِ بابِل --- رضا قاسمی
..
  




هزار حرف نگفته و هزار اتفاقِ افتاده دارم که از فردا کم‌کم می‌نویسم‌شون. از وسط رودخونه اومده‌م تو ساحل و گمونم تا طوفان بعدی وقت دارم کمی استراحت کنم. دلم از همه بیشتر برای وبلاگ‌نویسی تنگ شده و آرامش و مجال و فراغتی که با خودش میاره.
..
  




شبْ پانزدهْ

خواب بودم که دستش پیچید دور بدنم. گیج و خواب‌زده و داغ. بیرون بارون میومد. چند دقیقه بعد، موزیک ضرباهنگ‌ش تند شده بود و نفس‌هام به شماره افتاده بود. بعد، خیلی بعدتر، بارون از نفس افتاده بود و مرد آروم گرفته بود و من نشسته بودم روی شکم‌ش. نیمه‌های شب بود و تمام چراغ‌ها خاموش بود و یه نور یواش خوبی از تو تراس می‌تابید رو صورت مرد. نشسته بودم رو شیکم‌ش و گپ‌زنان شراب‌مو مزه‌مزه می‌کردم. گفت پونزده روزه پیچیدیم تو هم، خسته نشدی ازم؟ گفتم نه. گفتم چه دلم سیگار می‌خواد. گفت نداری تو خونه؟ گفتم نه. گفت تو ماشین دارم، میارم. از رو شیکم‌ش پاشدم که یعنی خب. اومد لباس بپوشه گفتم نپوش. گفتم همین‌جوری که هستی برو. گفت سیریسلی؟؟ گفتم اوهوم. گفت تو دیوونه‌ای. گفتم آی نو. تو تاریکی سوییچ ماشینو پیدا کرد همون‌جوری رفت پایین. پاشدم موزیکو عوض کردم یه چیز یواش‌تر گذاشتم. اومد بالا سوییچ‌و گذاشت رو میزِ دمِ در رفت از تو آشپزخونه زیرسیگاری و فندک آورد با سیگار گذاشت رو صندلی لهستانی کنار تخت. یه جرعه شراب خورد و دراز کشید سر جاش. برگشتم نشستم رو شیکم‌ش. سرد شده بود تنش. یه جرعه شراب دیگه بهش دادم و یه جرعه خودم خوردم و سیگار روشن کردم. نور شب بیرون افتاد رو صورتش دوباره. دستمو کشیدم رو چشاش. رو صورتش. رو موهاش. رو اون چینای دور چشاش. شروع کرد گرم شدن. با چشای عسلی روشن‌ش داشت نگام می‌کرد. مهربون. یه جوری که انگار خیلی دوسم داره. گفتم وات؟ گفت تو دیوونه‌ای. گفتم سو وات؟ گفت آی لاو یو. گفتم آی نو.
..
  



Tuesday, January 2, 2018

یکم ژانویه‌ی ۲۰۱۸ فرزند جدیدم به دنیا اومد.
..
  



Sunday, December 31, 2017

روزْ نُهْ

تو مهمونی اومد معرفی‌م کنه، گفت "This is Ayda, my not girlfriend material".
دست‌قوی به نظرم اومد، و بازیکن. سو مای تایپ.
..
  



Tuesday, December 26, 2017

روزْ سهْ

مرد، به هذیان می‌مانَد. تب کرده‌م. جهان‌م شبیه هذلولی شده و هذیان می‌گویم.

- اون لباسا به خاطر بافت‌شون «نفس می‌کشن».
+ هان؟!
- این به ذهنم رسید.
- دلم می‌خواست یه کاری کنم فکر تو بیاد تو ذهنم.
+ نظرتو راجع به «...» می‌گی بهم؟
- شب که اومدی.
+ شب؟!
- شب که اومدی.
- چرا این‌همه فرق می‌کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی ته گور فرق می‌کند با تاریکی اتاق؟... فرق می‌کند با تاریکی ته چاه؟... فرق می‌کند با تاریکی زهدان؟... چرا تاریکی ازل فرق می‌کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود؟ تو که از ستاره‌ی دیگری آمده‌ای... تو بگو...
+ نکن خوشم میاد.
- تحمل کن.
- ۱۱ روز تحمل کن.
..
  





یک قسمتی در من هست که کار خودش را می‌کند و کسی هم سر از کارش در نمی‌آورد. من هم به حال خود رها کردمش. شاید ما چند تاییم. شاید همه همین طور هستند منتهی بقیه من‌هاشان را به بند می‌کشند. در من چیزهایی هست که مقاومت می‌کند. نوعی نهضت مقاومت به تنهایی. نهضت مقاومتی در خود علیه خود. من در برابر من مقاومت می‌کند. البته موجب اختلال می‌شود، تمرکز را مختل می‌کند. گاهی منطق‌هایی با هم وارد عمل می‌شوند. زبان فرانسه با زبان فارسی هر دو با هم به میدان می‌آیند. خود من فکر می‌کنم که همه اینها نتیجه ترک کودکی‌ست. ترک محل و مکان کودکی‌ست. ترک زبان کودکی‌ست. چمدان‌ها سنگین است. برای رفتن، پیش‌رفتن معمولا چمدان‌ها را سبک می‌کنند. چیزهای اضافی را برندار. بارت را سبک کن. حالا هم که طیاره‌ها پول بار را از مسافر می‌گیرند. سبک پرواز کن. پرواز کن. خاک را ترک کن. اجدادت را ترک کن. پل ویریلیو جایی می‌گوید چینی‌ها یا قطری‌ها خاک را اجاره می‌کنند. برای کشاورزی. خودشان کم خاک دارند. پل ویریلیو می گوید اما این خاک‌ها، در این خاک‌ها اجداد ما خفته است. مرده‌هامان.

می‌دانید اصلا صحبت دوست داشتن هم نیست. یا دوست داشتن با علم به دوست داشتن همراه نیست. من وقتی کودک بودم یا آنجا بودم، عالم نبودم. عالم به آنجا نبودم. اگر خوب دقت کنم و به یاد بیاورم، باید بروم در حجره روان‌کاو بنشینم و او به یادم بیاورد که خیلی هم دوست داشتنی نبود. مثل آدم منطقی و ریاضی دو دو تا چهار تا بکنم و بارم را سبک کنم. یک تیپا بزنم به هر چه آنجاست.من که اینجام.  اما آنجا محل نیست، مکان نیست. جغرافیا نیست. این را خودم بدون کمک روان‌کاو فهمیده‌ام. یک بار که حالم خوش نبود، رفتم دکتر، دکتر گفت در این مواقع خانم، دعا کن. گفتم آقا، برای دعا کردن باید اول از این حال خارج شد. دکترها هیچ علت علمی برای حال ناخوش من پیدا نمی‌کردند. بعضی هم مرا به روانکاو رهنمودند. من هم همان حرفم را تکرار کردم. برای رفتن به روانکاو اول باید از این حال خارج شد.

رفته بودم پیش کینه‌. اینجا فیزیوتراپ و اینها را می‌گویند کینه. کینه گاهی استئوپات هم هست. دراز کشیده بودم روی تخت. گفت پیراهن قشنگی دارید. رنگ و طرح پارچه را می‌گفت. نه دوختش را. بعد گفت که دنبال یک آبی بوده است که آبی مراکشی‌ست. گفتم در مراکش دیده‌اید. گفت  نه، در مجله‌ای. سعی کرده است که آن آبی را پیدا کند. می‌خواسته دیوار اتاقش را به آن آبی بیاراید. نتوانسته. گفت رنگی‌ست که مغز می‌بیند اما آن رنگ وجود ندارد. بعد داستان دیگری تعریف کرد که نتیجه‌اش همان کار خودخواهانه مغز بود. فهمیده بود که آن آبی از آمیزش نوعی آبی با نوعی خاکستری به وجود می‌آید اما نتوانسته بود آن را خلق کند. چشمش دیده بود رنگی را که نتوانسته بود ایجاد کند.

جمعه قرار داشتیم. ساعت یک و نیم بعداز ظهر. با سین ناهار خوردیم و من راه افتادم. نیم ساعتی پیاده راه است. رسیدم. و متتظرش ماندم. با یک زن جوانی که نوزادش را آورده بود خارج شد و بعد که کار او را راه انداخت و قرارهای دیگری، وعده‌هایی برای روزهای آینده به مادر جوان داد، مرا صدا کرد که قرار ما امروز نیست و دوشنبه است. من با تعجب کارتی را که او رویش قرارها را یادداشت می‌کند از کیفم بیرون آوردم و در برابرش نگاه کردم. راست می‌گفت. اما چشم من جمعه دیده بود، بیست و هفتم دیده بود و نه دوشنبه، سی‌ام. کارت را مخصوصا می‌دهم به او که بنویسد مبادا که من اشتباه بنویسم. یا شک کنم. معمولا هم ده بار ساعت و تاریخ قرارهایم را بررسی می‌کنم.

رفته بودم کتاب‌فروشی. کتاب کهنه‌ای بود که تاریخ چاپ ۱۹۳۰ را داشت. کتاب را از قفسه بیرون کشیدم تا عنوانش را بخوانم. خواندم اندیشه سیاسی رمبو. رمبو شاعر اعظم فرانسه.  با خواندن عنوان افکاری به سراغم آمد در حالی که قیمت کتاب را می‌جستم. مدتی گذشت تا دوباره به جلد کتاب نگاه کردم. نوشته بود اندیشه شاعرانه رمبو. پوئه‌تیک را پولی‌تیک دیده بودم.

یکی دوبار هم خانم ف که بعد رابطه‌مان تیره و تارشد، شاید که چون من خیلی سنگین بودم و او بارش را سبک کرده بود، گفت آنچه تو نوشته‌ای، حقیقت نیست. من چیزی را در خیابان وصف کرده بودم، صحنه‌ای را، او می‌گفت که حقیقت نداشته. خیلی‌وقت‌ها خیلی‌ها به من گفته‌اند واقعیت چیز دیگری‌ست. یخچال، تنها  یخچال است. جاروبرقی حیوان خانگی نیست. اما من دیده‌ام که وقتی این جاروبرقی، چند ماه پیش به خانه ما وارد شد و سین کارتنش را باز کرد و سوارش کرد، چطور صدایش کرد:  بیا حیوان.


Sent from my iPhone

Labels:

..
  





دو روز پیش الن بدیو آمده بود ولایت ما در دانشگاه علوم سیاسی کنفرانس گذاشته بود. من و سین با هم رفتیم. ما رفتیم که این اثر باستانی جاندار را ببینیم. یک ساعتی حرف زد و نیم ساعت بعد به پرسش و پاسخ گذشت و بعدهم امضای کتاب بود و دیدن خودش از نزدیک‌تر.


خلاصه سخن‌رانی‌اش خروج از نئولی‌تیک بود. نئولی‌تیک را به دوران سنگی یا عصر سنگ یا نوسنگی ترجمه می‌کنند. نئولی‌تیک چندین مرحله دارد. وقتی سنگ را تراش می‌دادند. وقتی سنگ را صیقل می‌دادند و غیره. نئولی‌تیک به طور کلی یعنی وقتی بشر آغاز به کشاورزی و دام‌داری کرد. یعنی آغاز به کار کرد. یا عصر مالکیت خصوصی. قبل از آن دوران پالِئولی‌تیک است که بشر به شکار و دانه‌چینی مشغول بود که آن هم مراحلی دارد. من در مطلبی جداگانه نوشتم که تحقیقات جدید باستان و دیرین‌شناسی بهشت را که در کتوب مقدس به آن اشاره شده در بین‌النهرین فرض می‌کنند. بهشت زمینی که شاید چون چنین دور بوده بشر در آسمان خیالش کرده است. کشفیات جدید در مرز ترکیه و سوریه کنونی به دانشمندان اجازه حدس و فرض بهشت زمینی را می‌دهد و کشفیات جدید هبوط و رانده شدن از بهشت را آغاز کار می‌دانند. خدا هم گفته بود به آدم و حوا که حالا بروید و کار کنید. عرق بریزید و کار کنید. در کتاب مقدس کار لعنت است. لعنت خداوند. علت خروج از پالِ‌ئولی‌تیک و ورود به نئولی‌تیک بر همه روشن نیست. یا اتفاق قولی نیست. هر روز کشف تازه‌ای رخ می‌دهد و فرض تازه‌ای. علت مشخص، یعنی چرا بشر آغاز به کار کرد. آنچه مسلم است زیاده‌خواهی به هر علت که باشد باعث کار و افتتاح دوران نوسنگی شده است. شاید میوه ممنوعه زیاده‌خواهی‌ست. خدا گفته بود از همه بخورید و جز این میوه. در آن نوشته اشاره شد که نزد یهودیان و مسلمانان میوه ممنوعه دانه است. دانه گندم و انواع آن. پدرم روضه رضوان به دو گندم بفرخت. دانه بیشتر به روی آوردن به کشاورزی نزدیک است.



در مشرق جایی که امروز خاورمیانه می‌نامندش آغاز دوران نئولی‌تیک را ۹هزار سال قبل از میلاد می‌دانند.‌ به طور کلی دوران قبل از کشاورزی و دامداری ۹۵ در صد از دوران بشر را تشکیل می دهد. شاید به این دلیل است که بهشت چنین در ما زنده است. ما بیشتر، خیلی بیشتر در بهشت زندگی کرده‌ایم. اخیرا از آن رانده شده‌ایم. الن بادیو می گفت دلیلی ندارد که این دوران باقی بماند و دوام داشته باشد.


مسلم است که الن بادیو به بهشت اشاره‌ای نکرد. الن بادیو با دین و مذهب کاری ندارد. الن بادیو در فکر جامعه‌ای بی‌طبقه است. بدون مالکیت خصوصی. او ریشه و علت بدبختی ما را مالکیت خصوصی می‌داند. حالا هم که تمام ثروت در دست و مالکیت دویست و چند نفر است باید به او حق بیشتری داد. الن بادیو از دمکراسی امروز و از انتخابات صحبت کرد و اینکه چرا چیزی تغییر نمی‌کند. از مفهوم آزادی امریکایی که آزادی در رقابت است و از مفهوم آزادی نزد لیبرالیسم که آزادی روباه در مرغ‌داری‌ست. الن بادیو گفت که در واقع ما هیچ‌وقت از نئولی‌تیک خارج نشده ایم و هدف ما باید خروج از آن باشد. من و سین به این ایده و اندیشه خوش‌آمد گفتیم و سین گفت حالا دیگر اگر از من بپرسند می‌خواهی چه کاره شوی یا چه کنی؟ پاسخ خواهم داد می‌خواهم از نئولی‌تیک خارج شوم.


یکی پرسید که اگر هدف خروج از دوران نوسنگی باشد پس یعنی باید فرزندمانمان را برای آن آماده کنیم و ادامه داد که در مدرسه، دبیرستان از فرزندش خواسته شده که نظرش را در باره خشونت استالین و خشونت هیتلر بنویسد. در واقع پدر از الن بادیو پاسخی برای فرزندش می‌خواست. الن بادیو پاسخ داد که اگر در هر دو خشونت بوده دلیل یکی بودن هر دو نیست و هیتلر و خشونتش را بر اساس و پایه‌ای هویت‌مدار که او، الن بادیو از آن حذر می‌کند- و هر هویتی را ساختگی می‌داند- دانست. الن بادیو آغاز دوران کشاورزی و دام‌داری و دوران کار را آغاز حکومت و قدرت و زور و دین می‌داند. باید از محصولات جمع شده محافظت کرد. نیاز به سرباز هست.


مسلم است که من پرسش‌هایی داشتم اما می‌دانستم که پاسخ او چه خواهد بود و فرصتی هم نخواهد بود. از جدال بعضی متفکران امروز با الن بادیو خبر دارم. که آنها «ما» یی را می‌جویند یا می‌خواهند که به دور آن دمکراسی محقق می‌شود- بسیاری معتقدند که دمکراسی باید برای یک گروه یا یک ملت باشد. الن بادیو اما «ما» را ساختگی می‌داند. نزد او کمونیسم همچنان هیپوتز است و امروز بیشتر از هر وقت دیگری.

الن بادیو به سرکوب خونین و خشن کمون پاریس اشاره کرد و انقلاب روس را، به نوعی جبران آن دانست که دل کارگران جهان را شاد کرد اگر چه موفق نشد اما برای مدتی آنان را برانگیخت. در پایان اضافه کرد که جای نازی‌ها را امروز ارتش امریکا گرفته است. جمله‌اش دقیقا این نبود، فهم من از جمله‌اش این بود. و باز هم گفت بیایند مرده‌هایمان را بشماریم. مرده‌های کمونیسم و کاپیتالیسم را.


قبل از رفتنم به کنفرانس الن بادیو فیلم محمد قوچانی را دیدم که به شبکه تلویزیونی در ایران دعوت شده بود. خیلی جالب بود که او، قوچانی پرسش و پاسخ مجری را محاکمه تلقی می‌کرد. اما یادآوری از آن مصاحبه در اینجا اشاره به بازار آزاد بود. و بردنش به صدر اسلام و به زمان خود محمد پیامبر. اصولا خود محمد پیامبر تجارت می‌کرد. تجارت آزاد. شریعتی در مقابل محمد پیامبر. قوجانی به قبای پیامبر اسلام چنگ انداخته است. نوعی بومی کردن بازار آزاد. در دوران گلوبالیزاسیون.


اگر از الن بادیو بپرسند هیچ تفاوتی میان اینجا و آنجا نیست. بحث‌ها یا پرسش و پاسخ‌هایی مانند برنامه‌ای که از قوچانی دعوت کرده بود پوشاندن و پنهان کردن و حجاب اصل قضیه است. ایران هم در دوران نئولی‌تیک است و از آن خارج نشده است.


Sent from my iPhone

Labels:

..
  





دیشب دیدمش. و باز یاد آن انتظار بزرگ افتادم که قد غول شده بود و همه‌جا را گرفته بود. انتظار آمدنش و خارج از آن فضا هم را دیدن. تماشای روزمرگی کردنش و مثل بقیه بودنش، نه خشک و خالی و لخت؛ پر از جزئیات. آن‌قدر در این انتظار چیز تپانده بودم که وقتی آمد، انگار محبوبی را از دست داده بودم. انتظار با یک سوزن خالی شده بود و روی زمین افتاده بود و جای خالی بزرگش مانده بود روی دستم. بس که تصور کرده بودم، تماشای واقعیتی که با تصوراتم نمی‌خواند رقت‌انگیز شده بود. اولش بین آن جمع اصلا من را ندید و بعد سردتر از آن چیزی که فکر می‌کردم بود. می‌دیدم که حرف زدن سخت شده و از سکوت بین جمله‌ها آزار می‌بینم و دارم همان فرصت کوتاه را هم از دست می‌دهم. چون چندروز بعدش باید برمی‌گشت. به جای از دیدنش خوشحال بودن، ماتم گرفته بودم. فهمید و پرسید و گفتم چیزی نیست. خودم آن روزها نمی‌دانستم چه‌م شده. شاید اسمش افسردگی بعد از انتظار باشد. پوچی می‌آورد. ازش فارغ می‌شوی و دیگر با تو نیست و تنهایت گذاشته و زندگی دیگری را که درون خود شروع کرده بودی آرام آرام ساختن، نابود کرده. بی‌مسئولیتی کرده بودم، این‌قدر درگیر این مخدر شده بودم و فرو رفته بودم که وقتی بالا آمدم، خیلی دور شده بودم. انتظار مرا برده بود جای دیگری نشانده بود. پرتوقع و زیاده‌خواهم کرده بود و فاصله ساخته بود.  

یاد روزهایی افتادم که در جست‌وجو می‌خواندم و وقتی به صفحه‌ای می‌رسیدم که نفسم را بند می‌آورد، بدو بدو پله‌های قرارگاه شمالی را می‌رفتم پایین پیشش که غرق در کاری یا صحبتی بود. اگر با کسی بود، راه رفته را برمی‌گشتم، اگر تنها بود می‌گفتم این صفحه را باید برایت بخوانم. استقبال می‌کرد و می‌خواندم و منتظر بودم حالتی که بر من رفته را توی صورت او هم ببینم. انتظار کوچکی که در لحظه بزرگ می‌شد و مثل حبابی بالا می‌رفت و به ظرافتی به چشم نیامدنی می‌ترکید.


همان چندوقتِ کوتاه، عمری بود برای من. 


Sent from my iPhone

Labels:

..
  



Monday, December 25, 2017



I am an excitable person who only understands life lyrically, musically, in whom feelings are much stronger as reason. I am so thirsty for the marvelous that only the marvelous has power over me. Anything I can not transform into something marvelous, I let go. Reality doesn't impress me. I only believe in intoxication, in ecstasy, and when ordinary life shackles me, I escape, one way or another. No more walls.

Anais Nin

Labels:

..
  




وقت سر خاروندن ندارم رسما. زندگی‌م اون‌قدر عجیب‌غریب شده که دیگه حتا نمی‌دونم چه جوری بنویسم‌ش. دارم می‌میرم برای وبلاگ نوشتن، اما نه وقت‌شو دارم نه جرأت‌شو. این هفته که تموم شه...
..
  



Sunday, December 24, 2017


مستند «بزم رزم» رو اگه تا حالا ندیدین، از دست ندین. گمونم روزای آخر اکرانِ‌شه، تو گروه هنر و تجربه.

..
  



Saturday, December 23, 2017


«دیشب از نیمه گذشته بود»- این به خاطر ادبیات است: ژان ژیونو از خواندن یکی از کتاب‌های کیپلین در نوجوانی گفته بود که او را به ادبیات کشانده. یک جمله از کتاب. جمله‌ای ساده که به او اطمینان این را داده بود که او هم می‌تواند نویسنده شود: « ساعت هفت بود، شبی خیلی گرم بر تپه‌ی سنوئه».

من خیلی ژیونو خوانده‌ام. کسی برایم خوانده است. صد شب یا هزارشب، نمی‌دانم. گاهی اوائل قصه به خواب رفته‌ام، گاهی در نیمه قرائت. از او حالا عطری مانده است. و از خواننده صدایی. عجالتا با شما می‌گویم که ژیونو خیلی بزرگ است. طبیعت جایی که زندگی کرده زمین و زمینه رمان‌هایش است. طیبعت جایی را که زندگی کرده می‌شناسم. اگر چه که خیلی بعد از او به آن طبیعت پا گذاشته‌ام. وقتی که آنقدر که زمان او طبیعی نبوده. جاده و راه آهن کشیده شده و ژیونو این همه را مبتذل یافته. قبل از یافتن می‌دانسته.

کتابی که چند روز پیش از کتاب‌فروش خریدم،- کتاب‌فروش با کتاب‌فروشی فرق دارد- کتاب‌فروش، فروشنده نیست. کارمند نیست. صاحب مغازه است. صاحب کتاب‌های خوانده و نخوانده. نو و کهنه. در مغازه کتاب‌فروش شما کتابی پیدا می‌کنید که در سال‌هایی که در طبیعت ژیونو هنوز جاده‌ای کشیده نشده بوده، چاپ شده. شما گاهی در برابر کتابی می‌ایستید. تا به حال در برابر کتابی ایستاده‌اید؟ من در مغازه کتاب‌فروش در برابر کتاب شعری می‌ایستم و نخستین پرسشم این است: چه کسی از کتاب شعر جدا می‌شود؟ این کتاب قبل از کتاب‌فروش از آن که بوده است؟ گاهی حاشیه‌ای بر کتابی نوشته شده. یک بار از کتاب‌فروش سراغ کتابی را گرفتم، گفت با امضای نویسنده می‌خواهی یا بی‌امضای نویسنده؟ بی امضایش ارزان‌تر بود. با این حال این سیالیت کتاب خوب است. این دست به دست شدن. این رفتن و آمدن. من کتاب‌هایی را با صدای بلند خوانده‌ام.

بعد از انقلاب، با انقلاب نه تنها طبقات، بلکه چیزها، اجناس هم، زیرو می‌شد. اشیایی به رو می‌شد که ما هیچ‌وقت ندیده بودیم. چون هیچ‌وقت یه خانه صاحب اجناس نرفته بودیم. عده‌ای می‌خواستند بروند و چیزهاشان را حراج می‌کردند. اشیا از خانه‌ای به خانه دیگر می‌رفتند. انقلاب سیر وراثت را دگرگون می‌کند. اگر همه چیز همان‌که بود می‌ماند، چیزها به وارثین می‌رسید. و به وارثینِ وارثین. مانند نام‌ها، نام‌های بزرگ. همه‌چیز باید زیرو رو شود تا چیزی زیرو رو نشود. نظم بعد از بی‌نظمی، اشیا را به خانه می‌برد. خانه‌های دیگر و وارثینی دیگر. جای خانه‌ها و وارثین زیرو رو می‌شود. چنین شد که من صاحب آینه شدم. آینه‌ای قدی. سنگی. قصه آن آینه را باری دیگر باید بنویسم. قصه آن آینه، از بعد از انقلاب آغاز می‌شود. قبلش را من نمی‌دانم. قصه آن آینه، اما در میان مردمان قبل از انقلاب می‌گذرد. مردمانی که نمی‌دانند روزگارشان سپری شده مگر خود را با زمانه‌شان وفق دهند. شخصیت اصلی قصه اینه قدی این دنیا را ترک کرده است. و من هنوز که هنوز است نمی‌دانم چگونه آینه‌اش را ترک کرده است. آینه‌اش را که آینه‌اش نبوده. صاحب شده. دزدی‌هایی هستند که دزدی نامشان نمی‌دهند. کسی محکومشان نمی‌کند. نه اخلاق، نه دین و نه قانون. در میان می‌گذرد. در اندرون. و اندرونی‌ها می‌ترسند نام دزدی به دزدی بدهند. چون آنوقت باید یکدیگر را ترک کنند.
اندرونی‌ها از هم بیزار هم که باشند بی‌هم نمی‌توانند به سر کنند. بی‌هم نه، بی‌اندرون. اندرون مهم‌تر است. چیزی است که از اجزای خودش ساخته می‌شود. اندرون چیزی‌ست که شما را از برون محافظت می‌کند. نه تنها از باد و باران و سوز و سرما. اندرون شما را می‌پوشاند، تقصیرات شما را هم می‌پوشاند. در اندرون قانون اصلی، قانون اندرون است. قانون حفظ اندرون که حفظ اندرونی‌هاست.

شب از نیمه گذشته بود که به سین گفتم: بچه که بودم، چیزهایی نبود. نامشان نبود. سین گفت چیزهایی هست که نامشان نباشد؟ توبی ناتان گفته بود که در افریقا چیزی به نام افسردگی وجود ندارد. از او خواسته بودند وجود افسردگی در افریقا را ضامن شود تا داروفروشان بتوانند داروهای ضد افسردگی در افریقا بفروشند. توبی ناتان ضامن نشده بود. حالا شاید افسردگی به افریقا هم رفته باشد. اول نامش بعد خودش.

کتابی که چند روز پیش از کتاب‌فروش خریدم کتابی از ژان ژیونوست. میلاد اودیسه نام دارد.

Labels:

..
  





امروز هوا ابری است. باد هم می‌آید. دمای هوا هم ده درجه‌ است. اما به نظر پنج درجه می‌آید. این‌ها را من نمی‌گویم. کِلسی می‌گوید. گزارش‌گر هواشناسی رادیو. ده سال است که اوضاع هوا را به سمع من می‌رساند. تا حالا هم ندیدمش. از صدایش حدس می‌زنم یک زن لاغر و جوان است با موهای قهوه‌ای روشن. امروز گفت هوا ده درجه است اما به نظر پنج درجه می‌آید. Feels like. همیشه همین‌طوری هوا را گزارش می‌دهد. فیلز لایک. درست مثل سن و سال آدم‌ها. یک نفر را می‌شناسم که چهل و هشت سالش است. اما خودش همیشه می‌گوید حس می‌کنم هشتاد سالم است. فیلز لایک هشتاد سال. بابت تنهایی‌اش. بابت مریضی‌های پیاپی که دارد و ولش نمی‌کنند. بابت این‌که شغلش را دوست ندارد‌. حوصله‌ی پدرش را هم ندارد. اجازه ندارد گوشت و شراب و میگو بخورد. کلا چهل و هشت سالش است اما بابت شرایطش فیلز لایک هشتاد سالش است. 
دل آدم‌ها هم مثل شرایط آب و هواست. دمای واقعی‌شان یک چیزی است که لزوما همان را حس نمی‌کنند. یک کِلسی می‌خواهند که برای‌شان بگوید فیلز لایکشان چند است. خود کلسی هم مشمول این قانون است. شاید یک زن پیر باشد اما شرایط کمکش کرده و من حس کنم زن جوانی است با موهای قهوه‌ای.

Labels:

..
  



Friday, December 22, 2017


خوبم.
کارگر دارم و از صدای جاروبرقی و بوی وایتکس و‌ قهوه و‌ نارنگی لذت می‌برم.

Sent from my iPhone
..
  



Wednesday, December 20, 2017


اگر با دوست‌تان در کافه‌ای قرار دارید، البته که روشن است که باید خبر بدهید اگر می‌بینید که دارید دیر می‌رسید. چیزی که شاید این اندازه روشن نباشد این است که اگر هم می‌بینید که دارید زود می‌رسید باید خبر بدهید—دست‌کم به‌نظرِ من باید چنین کنید اگر که خبر دارید دوست‌تان زیاد به آن کافه می‌رود.


این را که نوشتم به‌نظرم رسید که ایده‌اش آشنا است. با جست‌وجوی ساده‌ای رسیدم به دو حدیث (شماره‌های ۸۶۹ و ۸۷۰ در گزیده‌ای از صحیحِ بخاری). پیامبرِ اسلام نهی کرده بوده‌اند که کسانی که از سفر برمی‌گردند وقتِ شب به خانه‌هایشان وارد شوند. خودِ پیامبر هم، در بازگشت از سفر، شب واردِ منزل‌ نمی‌شده‌اند بلکه صبح یا بعدازظهر وارد می‌شده‌اند.

Labels:

..
  



Saturday, December 9, 2017

دیوارها خالی‌اند اسماعیل...
..
  




دیروز عصر عکس یه گیلاس شراب گذاشتم تو اینستا. تازه اومده بودم خونه و یه گیلاس شراب ریخته بودم واسه خودم نشسته بودم دم شومینه. عکس گرفتم گذاشتم تو اینستا. یه ساعت بعد سه تا آدم مختلف با سه تا پیغام دایرکت مختلف اومدن پیش‌مون. نشستیم به شراب و پنیر و شکلات و هنسی و از فیلم حرف زدیم و از سریال و از کتاب تا عکس و تا عکاسی.

یکی از مهمونام عکاس بود. براش تعریف کردم که دلم می‌خواست تولد هیژده سالگی دخترم، یه عکاس حرفه‌ای، از صبح تا شب بره دنبالش، حال و هوای واقعی روزش رو عکاسی کنه. از صبح که خوابه هنوز، از دیتیل‌های مختلف تو اتاق‌ش، از صبحانه‌ای که می‌خوره و موهاشو که داره خشک می‌کنه گرفته تا دانشگاه و کافه تا حتا مثلا بیاد گالری پیش من. هر کاری که می‌کنه هر کجا که می‌ره، یه روز کامل، از صبح تا شب. گفتم فک کن چه آلبومی چه خاطره‌ای بشه براش. تعریف کردم یه دوست عکاس دیگه‌م که چند وقت پیشا ازم عکاسی کرده بود از این ایده‌م خیلی استقبال کرد و پیشنهاد داد روز تولد دخترک همین پروژه رو کار کنه. تعریف کردم که پیغام دوست عکاسم رو فوروارد کرده بودم واسه دخترک، یه عالمه استیکر فرستاده بود با عبارت کذایی «پشمااااااااام» و «لاااااااو یو مام».

امروز، مهمون دیشب‌م پیغام داد که منم دلم می‌خواد یه روز معمولی از زندگی دخترک‌ت رو عکاسی کنم.

عکاس اول اسم پروژه رو نوشته I'm 21.
عکاس دوم اسم پروژه رو گذاشته An Ordinary Day.

فک کردم یادم بیاد مامانم تا حالا چه کادوهایی بهم داده واسه تولدم. چیز خاصی یادم نیومد. پیغام‌های عکاس دوم رو هم فوروارد کردم برای دخترک. در جواب نوشت کِی هستی بیام پیشت؟ ژوژمان دارم باید بهم کمک کنی واسه مشقام.
..
  




سید می‌گه من فقط یه «بادی»‌ام، یه کلیت، یه حجم خالی، یه سری وسایل، بی‌که جهت خاصی. تو که اما میای تو زندگی‌م، روح می‌دمی انگار به همه‌چی. اون کلیت‌ یخ و بی‌روح، دچار کلی دیتیل‌های دل‌پذیر می‌شه. اون حجم خالی، سر و شکل پیدا می‌کنه، سمت و سو می‌گیره، جون‌دار می‌شه، سرشار از زندگی می‌شه.

می‌گه تو با خودت روح و انرژی و پشن میاری تو این خونه، تو این زندگی.

من؟ من اما یه خونه‌به‌دوشم با یه کوله‌ی پارچه‌ای رو شونه‌هام، پر از روح و انرژی و پشن و شور زندگی و دیتیل و چیدمان و سلیقه و ازین‌جور مزخرفا، که مث سانتا از لوله‌بخاری می‌رم تو زندگی آدما، زندگی‌شونو می‌چینم رنگ می‌زنم سرحال و هیجان‌انگیزشون می‌کنم، آخر شب اما تو تاریکی و سرما وایستاده‌م پشت پنجره منتظرم گوزنم بیاد دنبالم برگردم تو لونه‌م. لونه‌ای که دیگه حتا نمی‌دونم کجاست. که آدرس مشخصی نداره. با کوله‌ای خالی از انرژی و خالی از امید و خالی از پشن و خالی از زندگی. من؟ یه شعبده‌بازم که تو جعبه‌ی خالی شعبده‌بازی‌م زندگی می‌کنم. که دیگه به شعبده اعتقادی ندارم.

هیچ‌وقت این‌همه احتیاج به «امنیت» نداشته‌م که این روزا.
..
  




خسته‌ترین و مفیدترین‌ و راضی‌ترین‌م ال حجم کارم تو این مدت.
اما
اما
اما
کافیه کوچک‌ترین باد خلاف جهتی بوزه تا با کله سقوط کنم در ورطه‌ی «خب که چی».
لذا
خسته‌ترین‌م فقط.
..
  



Saturday, December 2, 2017

یاری‌دهنده‌ای
در کار
در کار
در کار؟

آیا کسی این دور و بر کتاب On the Road رو به زبان اصلی داره؟ اصل کتاب، نه پی‌دی‌اف. یه هفته قرضی لازم‌ش دارم، ازین سه‌شنبه تا سه‌شنبه‌ی آینده.

Sent from my iPhone
..
  



Thursday, November 30, 2017


این روزها به این فکر می‌کنم که سکس و احساسات در یک رابطه عاشقانه چقدر به هم وابسته هستند. به عبارت دیگر سوالم از خودم این است که ارضای احساسی چقدرش در واقع همان ارضای جنسی است یا اگر وقتی از زندگی جنسی‌ راضی باشیم بازهم ممکن است از نظر عاطفی نیازمند باشیم؟ احتمالا بسته به سکس که چقدرش نزدیکی باشد چقدرش کردن. (به نظر من آدم با معشوقش نزدیکی می‌کند. سرراهی‌ها را می‌کند.) یا شاید هم بسته به اینکه آدم چطور از نظر عاطفی ارضا شود. این خیلی برای آدم‌ها فرق دارد. مثل ارگاسم نیست.

یک زمانی آدم معشوقی ندارد. با کسی نیست. آنوقت احتمالا می‌تواند نیاز عاطفی را از نیاز جنسی جدا کند. حداقل برای من اینطور بود در چند دوره زندگی. یعنی حتی اگر از نظر عاطفی و احساسی ارضا نمی‌شدم و یا حتی نیازمند بودم، اما زندگی جنسی‌ام اصلا خلوت نبود. اما وقتی پای معشوق در میان است، این دوتا خیلی نزدیک به هم می‌شوند، اگر بگویم که کاملا یکی نیستند. یعنی اگر از نظر عاطفی در جای خوبی نباشم احتمالا از نظر جنسی هم نیستم. یا برعکسش. داشتم خودکاوی می‌کردم که کدام علت است کدام معلوم. کدام است که بودش، یا کمبودش به آن یکی دیگر هم نوسان می‌دهد. من وقتی در رابطه با معشوقم هستم، تنم میل تن دیگری را ندارد. معمولا ندارد. برای همین سکس بخشی از رفتار عاشقانه است. این دوتا به هم تنیده می‌شوند.



Sent from my iPhone

Labels:

..
  



Monday, November 27, 2017

هزار سال از عمر وبلاگ‌م می‌گذره و در سال هزار و یکم هم‌چنان برای ملت باید توضیح بدم که نوشته‌های این وبلاگ لزوماً زندگی من نیست. لزوماً خوندن‌شون لازم نیست. لزوماً واقعی نیست. لزوماً فیک نیست. مثلاً؟ مثلاً من ممکنه بنویسم شمال‌م الان، اما تو بیمارستان بهمن بستری باشم. یا تو هالشتات باشم، ولی نوشته‌م علی‌الظاهر از قعر چاه افسردگی پست شده باشه.

و بایدتر هر بار توضیح بدم نوشته‌های این وبلاگ رو فقط من نمی‌نویسم. سه زنِ مختلف می‌نویسن. اما؟ اما همه بریک‌آپ‌هاشونو با من می‌کنن به خاطر نوشته‌هام:|
..
  




چند سال پیش که «عیش مدام» یوسا رو برای اولین بار خوندم، کلی ذوق‌زده شدم. عاشق کتاب شده بودم و بارها و بارها برای آدمای مختلف به عنوان هدیه خریدم‌ش. بارهاتر هم شبا که دوستام میومدن خونه‌م، راجع به‌ش حرف می‌زدیم. اون سال‌ها زرافه کوچیک‌تر بود. یادمه اما توجه‌ش جلب شده بود که این چه کتابیه که هی تو خونه می‌بینه و می‌شنوه راجع به‌ش. 

امروز دیدم یه پست گذاشته تو اینستا، نقدش راجع به یه بازی تو مجله‌ی بازی‌نما چاپ شده، و تیتر مطلب‌ش هم روی جلد کار شده. تیتر مطلب چی بود؟ عیش مدام. من؟ قند تو دلم آب شد.
..
  



Friday, November 24, 2017


«در راه» را کتاب مقدس ادبی نسل «بیت*» می‌دانند؛ در کنار شعر بلند زوزه‌ی الن گینزبرگ. نسلی که چیزی نبود جز حلقه‌ی رفقایی که «خوره‌ی زندگی» بودند و بر خلاف نویسندگان عصاقورت‌داده‌ی معاصرشان که از آکادمی‌های ملانقطی بیرون می‌آمدند، خودآموخته‌هایی لاقید بودند و تعدادی‌شان سارق‌های حرفه‌ای محسوب می‌شدند و اتفاقاً موضوع نوشته‌هاشان هم چیزی نبود جز همین ماجراهای خود و دوستان‌شان.
...
جوانان [نسل بیت] این روزها به بازسازی آرمان‌های فروریخته و غمگساری برای ناخالصی اخلاقیات جاری که دغدغه‌ی اصلی نسل گم‌گشته [همینگوی، فیتزجرالد، و ...] بود وقعی نمی‌نهند. این‌ها را به هیچ می‌گیرند. اینان بر خرابه‌ها بزرگ شده‌اند و دیگر به این چیزها توجه نمی‌کنند. اینان می‌نوشند تا آرامش یابند یا سرحال شوند، نه آن که حرکتی نمادین کرده باشند. دل‌بستگی‌شان به مخدر از سر کنجکاوی است نه از سرخوردگی و دل‌زدگی.

در راه --- جک کرواک
*Beat

Labels:

..
  




عشق همواره در مراجعه‌ است
عشق همواره در مراجعه است
عشق همواره در مراجعه است

- الو؟
+ بفرمایین؟
- مراجعه‌کننده دارین.
+ خب.
..
  



Monday, November 20, 2017

هشت شب‌های دور 

دلم برای تماشای آشپزی مرد تنگ شده است. دلم برای بودن با مرد، مهربانی‌ها، حضور حمایت‌گر و خنده‌های مرد چندان تنگ نشده است. دلم برای تماشای آشپزی مرد تنگ شده است.

آشپزی برای مرد، مراسم آیینی خاص خودش بود. خوش خوراک بود، قوی‌الجثه و خوش‌بنیه. از همان اول مرز کشید که اگر من آشپزی می‌کنم، همه‌چیز به شیوه‌ی من باشد و اگر او آشپزی می‌کند، همه چیز مدل او.همان روزهای اول دستش آمد که من هله و هوله‌خور نیستم. به جای چیپس و ناچو و پاستیل و شکلات، وقتی برای آشپزی شبانه‌اش خرید می‌کرد، یک قرص نان گرد و خوش‌طعم ترک و کره‌ی شور می‌خرید. با قد خیلی بلندش مثل پر کاه بلندم می‌کرد و می‌نشاند روی بلندی یکی از کابینت‌ها. یک بطری شراب قرمز باز می‌کرد، شراب را با این بطری بازکن‌های ژیگولی باز نمی‌کرد. یکی از آن بطری بازکن‌های قدیمی و لاتی داشت، می‌چرخاند، بطری را میان دو پا می‌برد و چوب پنبه را در یک حرکت بالا می‌کشید و درمی‌آورد. خطا نداشت، هیچ وقت چوب پنبه از وسط نصف نمی‌شد.

تخته‌ی بزرگ چوبی را بیرون می‌کشید. دو گیلاس را از ته قفسه‌ی شیشه‌ای بیرون می‌آورد و برای خودش و من شراب می‌ریخت. نان گرد ترکی را روی تخته می‌برید، برایم لقمه‌ی بزرگی از نان و کره‌ی شور می‌گرفت و می‌گفت با شراب بخورم تا او آشپزی می‌کند. لپ‌تاپش را می‌آورد در آشپزخانه، با آشپزی موسیقی جز و بلوز دوست داشت. وقت آشپزی یک شلوار جین راحت و یک تی‌شرت کهنه بر تن می‌کرد، اگر هوا گرم بود تی‌شرت را هم درمی‌آورد و با شلوار جین این‌ور آن‌ور آشپزخانه می‌چرخید و بساط آشپزی‌اش را جور می‌کرد.

من همه چیز را ریز خرد می‌کنم، خیارها و پیازها و گوجه‌ها و فلفل دلمه‌ها و قارچ‌های سالادها و غذاهای من همه ریز و یک‌دست‌اند؛ مرد همه چیز را درشت خرد می‌کرد. فلفل‌ دلمه‌‌ها زیر دست‌های قوی مرد از وسط نصفه می‌شدند، تخمه‌هایشان در یک حرکت دور ریخته می‌شد و هر نیمه تنها به سه قسمت تقسیم می‌شد. چاقو فقط یک بار از میان قارچ‌های بزرگ رد می‌شد و گوجه‌های سفت زیر دست او هرگز آب نمی‌انداختند.

پاهایم را تاب می‌دادم، لقمه‌ی بزرگم را گاز می‌زدم، جرعه‌ای شراب می‌نوشیدم و در جوابش که می‌خواست تعریف کنم روزم را چطور گذرانده‌ام، وراجی می‌کردم. وسط وراجی‌هایم همان‌طور که قاشق چوبی آشپزی دستش بود، سرش را جلو می‌آورد و آرام می‌بوسیدم. بعد لبش را می‌برد سمت گیلاس شراب من و از گیلاس من جرعه‌ای شراب بالا می‌انداخت.

غذاهای من همه کم‌چرب و کم‌نمک‌اند؛ مرد اما روغن و نمک رابا دست و دلبازی روانه‌ی قابلمه و ماهیتابه می‌کرد. وقت آشپزی او که می‌شد معمولا مرغ و گوشت را هم قاطی غذا می‌کرد و می‌گفت می‌میری بس که فقط سبزیجات می‌خوری و در اثبات خودش می‌گفت ببین! رنگت پریده است! یک روز از همان پیشخوان کابینت، وقتی پاهایم را تاب می‌دادم دیدم که کتاب «۲۰۰ رسیپی غذاهای گیاهی مقوی» خریده است و پشت دو کتاب آشپزی پروپیمانش که از مادربزرگش ارث رسیده بود، قایم کرده است. دلم؟ غنج رفته بود.

پاستا را با سس گوجه و ریحان پروپیمان درست می‌کرد، لابلای سس قطعه‌های درشت کدوی سبز، قارچ و پیازچه‌‌ی تازه. بطری شراب را برمی‌داشت و روانه‌ی سس می‌کرد. تاپاس درست می‌کرد: فلفل‌های دلمه‌ی نمک‌ سود، قارچ با سس سیر، بال مرغ آغشته به سس کنجد...ملاقه را با مهارت با فاصله از ماهیتابه می گرفت و مایه‌ی پنکیک را سرریز می‌کرد، پنکیک‌های او همه ترد و یک‌اندازه‌ و خوش طعم بودند. کوسکوس را با بادمجان کبابی، قارچ و جعفری ساطوری درست می‌کرد، دست آخر یک لیموی ترش را با یک حرکت روی غذا می‌چلاند.

همیشه وقت آشپزی هزار ظرف و قاشق و ملاقه کثیف می‌کرد،با حیرت می‌گفت چطور انقدر کم ظرف کثیف می‌شود وقتی تو پخت‌وپز می‌کنی؟ زبانم را درمی‌آوردم نشانش می‌دادم و می‌گفتم چون مثل تو کثیف و خنگ نیستم. کف پایم را که روی کابینت تاب می‌خورد می‌گرفت فشار می‌داد. می‌خندیدم، همان جور که کف پایم دستش بود، پا را بالا می‌برد و رانم را می‌بوسید.

غذا که آماده می‌شد اما اجازه می‌داد من وارد قلمرو شوم و دخالت کنم. با تحسین نگاهم می کرد که غذاها را در ظرف مناسب می‌ریزم و خوشگل تزئین می‌کنم، می‌خندید و می‌گفت نیمرو را هم جوری خوشگل می‌کنی که آدم توهم می‌زند دارند استیک با سس قارچ می‌خورد. به او اگر بود غذاها را همان‌جور با ماهیتابه و قابلمه سر میز می‌آورد. گاهی تلاش‌های مذبوحانه‌ای برای تزئین می‌کرد: دو برگ جعفری روی پنکیک، سیب زمینی‌های درشتی که یک دست نبودند کنار فیله‌ی مرغ.

دوست داشت وقت غذا خوردن تماشایم کند، اگر کم می‌خوردی ناراحت و دلخور می‌شد. با او همیشه باید خوش‌خوراک و شکمو بودی. دلم برای مرد و مهربانی‌ها، حضور حمایت‌گر و خنده‌هایش چندان تنگ نشده است. مرد دنبال چیزی بود که من نمی‌خواستم، دست‌کم آن‌وقت نمی‌خواستم. امروز اگر بود و بودم و آن خواسته‌ها را داشت، شاید قبول می‌کردم. همه چیز زمان است...زمان‌های دو آدم رابطه اگر با هم چفت‌وجور نشود، باید خداحافظی کرد. زمان چیز بی‌رحمی است، امروز فکر می‌کنی هرگز فلان چیز را نمی‌خواهی و سال آینده دلت غنج می‌رود برای همان فلان چیز. آدم‌ها به ندرت آن‌قدر خوش‌شانسی می‌آوردند که زمان‌‌شان با هم هماهنگ شود و خواسته‌هایشان در آن زمان مشخص شبیه به هم. دل یکی می‌شکند، یکی چاره را در رفتن می‌بیند، یکی ناچار تمام می‌کند و بعضی‌ها هم ناچار تن می‌دهند...همش زمان است... دلم برای مرد و مهربانی‌ها و حضور حمایت‌گر و خنده‌هایش چندان تنگ نشده است، دلم برای تماشای مرد وقت آشپزی با شلوارجین راحت و دست‌های بزرگ و قوی‌اش که چاقو را بر تن فلفل دلمه‌ها می‌نشاند اما تنگ شده است، زیاد.

Labels:

..
  




مدت‌ها بود با یه جمع کوچیک و غریبه این‌همه راحت نبودم و حال نکرده بودم. بعد از پونزده شونزده سال هنوز که هنوزه بهترین معاشرتا رو مدیون وبلاگم‌م. همیشه تو هر دوره‌ای آدم تازه و جذاب تو جیب‌ش داشته. رسما چراغ جادوی سوشال لایفِ معاصره.
..
  




من سیگاری نیستم اما اکثریت قریب به اتفاق دوستام سیگاری‌ان. لذا در طول معاشرت‌ها به غریزه یاد گرفته‌م به جای غر زدن و رنج بردن از دود سیگار، خودمم دو سه نخ سیگار بکشم که دیگه بو و دودش اون‌قدرا اذیت‌م نکنه. بدی هم نیست. جواب داده.

حالا؟ حالا دقت کرده‌م می‌بینم مدتیه ناخودآگاه در مقابل اس‌هول بودن آدما شروع کرده‌م سیگار-طور رفتار کردن. یعنی منم در مقابلْ رفتارهام تیز و بی‌ملاحظه می‌شه و آدم مقابل‌م رو هرت می‌کنه. و تو بی آنست؟ رنج‌ش از دود سیگار هم بدتره:|
..
  




جانِ منْ استْ او

وقتی می‌گم جان من است او، لیترالی منظورمه. به عبارتی این‌که تا الان هنوز جانْ دارم و دارم زندگی می‌کنم به خاطر مامان بودن‌مه. بی‌اغراق. تا حالا هزار بار از خودم پرسیده‌م چه‌جوری می‌شه یه آدمی افسرده باشه و به بن‌بست رسیده باشه و دلش بخواد خودشو بکشه و بچه نداشته باشه و، اما خودشو نکشه؟ به عبارتی آدمایی که بچه ندارن، چه‌جوری خودکشی نمی‌کنن وقتی می‌رسن ته خط؟ چی این‌جوری سفت و سخت می‌تونه نگه‌شون داره، که بچه، آدمو؟

«مامان، قبل از من نمیریا.»

بارها وقتی از ته دل به مرگ و خودکشی فکر کرده‌م، صاف چشمای دخترک و این جمله‌ش اومده تو مغزم. به این فکر کرده‌م که چه‌قد زندگی براشون سخت می‌شه با تصور صحنه‌ی مرگ من. چه روزا و شبای تلخی رو خواهند داشت. چه یه حامی بزرگ و مهم رو تو زندگی از دست می‌دن. چه آپشن تکیه‌کردن به من رو ازشون می‌گیرم. و هر بار این‌قدر از تصورشون بعد از مرگ‌م غصه‌دار شده‌م که عجالتا خودکشی رو بی‌خیال شده‌م و پاشده‌م مشکله رو یا مریضیه رو حل کنم، هندل کنم، به خاطر این‌که من مامان‌شونم. به خاطر این‌که من یه مامان‌م. و حتا گاهی فکر می‌کنم اگه بابا بودم باز کارم ساده‌تر بود.

زرافه پیغام داده تو استوری اینستام که «بخور اون قهوه رو مادر من، سرد شد».

نمی‌تونم نَمیرم براش وقتی اون روز پا شد اومد خونه‌ی من، تمام بدن‌ش داشت می‌لرزید، چون اولین شکست عشقی‌ش رو تجربه کرده بود و به زعم خودش داغون بود و وسط اتوبان پیاده شده بود راه افتاده بود تمام مسیرو پیاده اومده بود خونه‌ی من، که بشینه سیر تا پیازو تعریف کنه، که من در جوابش بهش بگم این‌جوری که تو فکر می‌کنی نبوده، که خیال‌ش از عشق‌ش راحت بشه، که بشینیم نان‌استاپ سیگار بکشیم با هم، که براش یه شات بریزم که بزن یه خرده آروم شی، که آخر شب که می‌خواد بره بیاد بغلم کنه بزنه پشتم که «دمت گرم، بهترین و آدم‌حسابی‌ترین مامان دنیایی. هیچ‌ کاری نمی‌تونستم بکنم تا بیام پیش‌ت باهات حرف بزنم خیال‌مو راحت کنی. حالا می‌رم پی زندگی‌م. دمت گرم.»

شت. من مهم‌ترین پناه این دو تا جوجه‌م. باورم نمی‌شه خودم. شت۳.

دخترک نشسته رو کانتر. نیش‌ش تا بناگوش بازه و داره از چشماش ستاره می‌زنه بیرون. بعد از چند ماه بریک‌آپ، از یه پسره خوشش اومده و ماه‌های اول معاشرت‌شونه و داره برام تعریف می‌کنه که فلانی چی کار کرد و چی گفت و نیش‌ش مدام بازتر می‌شه و خروار خروار ستاره از چشماش می‌زنه بیرون. فک می‌کنم الاناست که بزنم زیر گریه. الاناست که از فرط تصور غصه‌ای که بعد از بریک‌آپ با این یکی خواهد خورد ترک بخورم. دختره داره قلب‌ش از سینه‌ش می‌زنه بیرون و قراره آخر هفته اکیپی برن شمال با پسره و آی‌دی اینستاگرام پسره رو می‌فرسته برم عکساشو ببینم و من همون‌جوری که دارم پستای پسره رو میام پایین و پینگلیش نوشتن‌ها و هکسره‌ها و دخترای رنگ‌وارنگ دورشو اسکرول می‌کنم احساس می‌کنم الاناست که قلبم از سینه‌م بزنه بیرون بس‌که حاضر نیستم دوباره هرت‌شدن‌ش رو ببینم. یادمه چند سال پیشا تو یکی از روزایی که خیلی حالم بد بود از فرط اضطراب، واقعا از ته دل خواسته بودم کاش بشه بچه‌هامو بخورم که پروتکت‌شون کنم از اتفاقای بیرون.

چه‌جوری آدمایی که بچه ندارن، به ته خط که می‌رسن خودشونو نمی‌کشن؟
..
  




صبح به صبح رأس ساعت ۸، یه تعداد کلاغ میان می‌شینن رو کانال کولری که درست بالای اتاق‌خواب‌ه، شروع می‌کنن به قار۳۳۳، نان‌استاپ، تا ۸:۳۰ و بعضا ۸:۳۶ دقیقه، سپس می‌رن. هر روز یعنی جلسه یا کلاس یا تمرین صدا دارن این بالا. هر روز. لیترالی هر روز. آیا کسی تجربه‌ی مشابهی داره؟ و از اون‌جا که ما یه پشت‌بوم خیلی بزرگ داریم، راهی هست محل استقرار اینا رو از رو کانال کولر شیفت کرد اون‌ور پشت‌بوم؟ چون بعیده بتونم ساعت کلاس‌شونو تغییر بدم یا کاری کنم به جای قار۲، صرفا در سکوت شاواسانا کنن.
..
  



Sunday, November 19, 2017

ابله عزیزم از اون سر دنیا پا شده اومده تهران، برام رنگ و جوهر و روغن و تینر و تنظیف و پنبه هم آورده، پنبه حتا. و یه قوطی پر علف، ازون علفایی که خودش می‌کاره. بعد؟ بعد دست به میزام نزد و سه ساعت تمام نشستیم موزیک گوش دادیم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم. درست عین پریشب. و؟ و پاشد رفت. موقع رفتن یه سری دستورالعمل و شیوه‌های جذب رنگ چوب رو بهم یاد داد و سپس در حالی که من تو چشمام این بود که چرا داری اینا رو واسه من توضیح می‌دی، گفت آیداجان میزا رو می‌ذارم خودت رنگ کنی. برات خوبه. و؟ و رفت.

خب جوهر و تینرو که سر کوچه هم می‌فروختن هانی:|

Labels:

..
  




نه حاضرم ببینم‌ش، نه حاضرم نبینم‌ش. یه لحظه هم حاضر نیستم بی‌که مست یا های باشم باهاش بخوابم. یه لحظه هم نیست که مست یا های باشم و دلم بخواد با کس دیگه‌ای به جز اون بخوابم. حاضر نیستم ببینم‌ش حاضر نیستم ببینم‌ش حاضر نیستم نبینم‌ش. می‌دونمم که امکان نداره بخوام ببینم‌ش. هیچ راهی نداریم با هم. هیچ راهی نمی‌خوام داشته باشم باهاش. تموم شده برام. قشنگ ماجرا دقیق و مطلق‌ و اظهر من الشمس‌ه برام. نمی‌خوام اما. نمی‌دونم اصن یعنی. واسه همین دلم می‌خواد تبخیر شه. نباشه که خیالم راحت شه که نیست. خودش اما هی هر روز یه جوری میاد جلو چشم من. هی کرم می‌ریزه. هی دونسته شروع می‌کنه بازی کردن. عصبی‌م می‌کنه و کلافه و دل‌تنگ.

داشتم امروز همینا رو براش تعریف می‌کردم که گفت ابله، من بهت می‌گم بقیه‌ی عمرمو می‌خوام با تو باشم. می‌فهمی؟!

یه درصد هم نمی‌فهمم حتا. یه درصد حتا.
..
  





با خودم می­ گویم کاش این دانشمندها بیایند یک مانیتور تاشو بسازند. یک چیزی که جمع کنی بگذاری توی جیبت، بعد هر وقت که چیزی برای نوشتن به ذهنت نمی­ رسید و تقلا می ­کردی برای یک جمله، آن را کانهو سفره از جیبت در بیاوری­ش، پهن کنی روی زمین، خودت بنشینی در میان و دست و پا بزنی، بلکم چیزی معنی داری آن وسط پدید آمد. نهال توصیه کرده بود که هر وقت دیدید ناتوان­ اید در نوشتن، شروع کنید به نوشتن همین عجز و ناتوانی و آن قدر ادامه دهید تا ما فی الضمیرتان بلخره خودش را روی کاغذ نشان دهد. مثلن بنویسید «الان نشسته ­ام روبروی مانیتور، صفح ه­ی ورد سفید است و چیزی ننوشت ه­ام. الان دارم ننوشت ن­هایم را می­ نویسم و ...» و الی آخر. حالا می­ دانم دست آخر انقدر که واهمه دارم از مواجهه با خروجی کار، تا به انتها فقط تکرار خواهم کرد: «نشسته ­ام روبروی مانیتور و هیچ گهی هم نخوردم آخر». نوشتن ولی بهانه ست، دستاویزی برای پرهیز از ادراک مستقیم پیچیدگی واقعیت بحران ساز پیش رو. دوست داشتم الان، امروز قهر کنم. با عالم و آدم. از این قهرها که فقط خانم گوگوش می­ تواند ادا و غمزه ­اش را بیاید و بعد همه را مجاب کند که درست می ­گوید و واقعن چه اشتباه بچگانه ­ای کرد که حرف­ های او را باور کرد. از همان قهرها که جایش توی فیلمفارسی ­ست. قهری که در عین این­که آبشخورش فقط ضعف و بی­قراری ­ست، اما به همه القا کند که اتفاقن قهر و ابا ورزیدنی از موضع قدرت است. که به بقیه بفهماند بله، این منم لوس و ریچل گرین، اما حق دارم این­جا برنجم و قهر کنم و تا شخص مذکور به منت­ کشی و پوزش­خواهی نیفتد، تغییر موضع نخواهم داد!
از نبودن بیش از حدش ناراحتم. از این­که عادتم داده تا مثل تازه ­عروسی که هر ماه منتظر آمدن نامزدش از سربازی ­ست، به انتظار دیدار او بنشینم، دل­ آزرده ­ام. دلم می­ خواست به جای ارسال مجازی آن زیباترین آهنگ آقای بنان -که «س»، به­ درستی کامل ­ترین اثر موسیقایی جهان گذاشته بود نامش را- آن را حضوری گوش می­­ دادیم با هم و بعد رو می ­کردم به او و می ­گفتم که از دنیای شما، بنان و مرضیه مرا بس. دوست داشتم در حضور او به جای اشتباهِ دستمال لک و پیس ­گرفته ­ی آشپزخانه اشاره کنم و غر شلختگی ­های همخانه ­ام را بزنم. حالا نه که برای زندگی روزمره تقدس خاصی قائل باشم و مثلن خدای ناکرده بخواهم خبط کنم و -مثل آن دو مجسمه ­ی بلاهت- از روزمرگی ­های پروانه ­ای­ و فرهنگی-هنری-اجتماعی-اعتدالی ­ام عکس بگیرم و بگذارم روی دیوار اینستاگرم یا حتا بدتر از آن بخواهم جایی بنویسم در ستایش روزمرگی­ های دوتایی­ مان. ولی خب قضیه برایم بسیار پیشینی ­تر و بافاصله ­تر از چنین ابتذالی ­ست. بیشتر میلی­ ست معطوف به بودن و زیستن در مجاورت دیگری از آن جهت که دیگریِ مهم زندگی توست و تجربه­ ی چنین بودنی برایت زیستنی دیگرگون را به ارمغان خواهد آورد.

عصری رفیق از­ هفت ­دولت ­آزادم آمده بود این­جا. از آن آدم ­ها که می­ دانی در زندگی­ شان تا به حال نشده است که نگران چیزی یا کسی شوند یا حرص چیزی را بخورند یا استرس بگیرند. یعنی فی­ المثل موقعیتی آخرالزمانی را تصور کنید که همه­ افتاده ­اند به جان هم و آدم­ خوب ­ها -به سبب  لوزری ابدی ­شان- دارند توسط آدم­ بدها آش و لاش می­ شوند و مرده­ ها وایت ­واکر شده­ اند و زمین ترک برداشته و از آسمان سنگ می ­بارد، بعد در همین اثنا به خط افق نگاه می ­کنید و می ­بینید یک نفر نشسته روی تخته­ سنگی و دارد روی لپ­ تاپش دکتر هوس می­ بیند، آن­ هم در حالی ­که یک چنگال به پایش فرو رفته و خون شتک زده به بیرون؛ آن یک نفر بدون شک همین رفیق من خواهد بود. امروز هم با همان بی­ خیالی ذاتی ­اش آمده بود نشسته بود جلوی من. داشت تعریف می­ کرد که وقتی بچه بوده ماشین ­شان را جلوی چشم ­شان آتش زده ­اند و شروع کرده ­اند به شعار سر دادن. یا وقتی که زلزله ­ی هولناکی را تجربه کرده بوده در نوجوانی. می ­گفت این ­جور اتفاق ­ها در زندگی، تو را برای تمام مصیب­ت های بعدی -حتا بدتر و سخت­ تر- آماده و پذیرا می ­کند و یک آن دیدم که حرفش در عین بداهت، چقدر درست است. نشان به آن نشان که بعد از آن دزدی کذایی و به سرقت رفتن -تقریبن- همه­ ی آن­چه برای به دست آوردن­ش تلاش کرده بودم (از دست­­نوشته ­ها بگیر تا کیف پول یادگاری مادربزرگ تا ترمه ­ی سال­ ها پیش یزد و مانتوی مورد علاقه و مشق­ های شاگردهام)، چقدر این «ترس از فقدان» برایم کمرنگ­ تر شده است. بعد از آن ماجرا دیگر کمتر غصه­ ی چیزهایی که گم می­ کنم یا به هر نحو دیگری از دست می ­دهم را می ­خورم. آن از دست دادن و به دست نیاوردنِ هیچ چیز بعد از آن یک ­جوری مرا تکان داد که بعید می­ دانم اتفاق دیگری به آن اندازه نقطه ­ی عطف زندگی­ ام شود. همین چند روز پیش طی اقدام شورمندانه ­ای تمام عکس­ های گوشی ­ام را به ­اشتباه حذف کردم و فکر می ­کنید بعدش چه شد؟ هیچی. حتا سراغ ریکاوری و این داستان­ ها هم نرفتم. خوبی ­اش این است که گمان می کنم در زمینه­ ی آدم ­ها هم همین ­قدر خردمند و وارسته شده ­ام. الان دیگر می ­دانم که انتظار همراهی دائمی و مؤانست همیشگی یک نفرِ دیگر، چقدر توهمی پوچ و خودفریبی ­ست. این­که می ­گویند دوست ­داشتن و علاقمندی به یک انسان دیگرْ صرفن پدیده ­ای زیستی ­ست یا به ­قول آن یکی، تنها ارضای ایگوی فربه ­شده­ ی خودِ فرد است را کاری ندارم. این را می­ خواهم بگویم که دست روزگار یک چیزی را خوب به من شیرفهم کرده: برقراری تعادل بین آرمان ­ها و مسئولیت ­های اجتماعی و آرزوها و آمال مربوط به زندگی شخصی تقریبن محال است. همیشه یکی بر دیگری غلبه خواهد کرد و این­جاست که اگر تمهیدات قبلی صورت نگرفته باشد، آشوب به پا خواهد شد. آدم­ها نمی ­توانند هم شریک بیست­ وچهاری زندگی هم باشند و هم به مسئولیت­ ها، تعهدات و اهداف اجتماعی و گروهی ­شان جامه ­ی عمل بپوشانند. به ­جد معتقدم این هم یکی از آن کلک­ های تاریخی ­ست که هالیوود و اعوان و انصارش کرده­ اند توی مخ ما جهان ­سومی ­ها. بله شما اگر سول­ میت خود را پیدا کنید، دیگر از آن به بعد زندگی­ هر جفت ­تان با هم سینک خواهد شد و انگار نه انگار که مسئولیت­ هایی از قبل وجود داشته که تحت­ الشعاع این وضع جدید قرار خواهد گرفت. اینستاگرم و اصلی­ هایش هر روز به صفحات گوشی ما هجوم می­­ آورند که بگویند رمز موفقیت آدم­ های موفق، در درجه ­ی اول جفت­یابی و در درجه ­ی بعدْ ورود همه ­جانبه به تمام ساحت ­های زندگی جفت مذکور است. می خواهم بگویم رابطه­ ای که با همراهی دائمی هر دو نفر در تمامی برنامه­ های زندگی جفت­ شان پیش می ­رود، یا محتمل نیست یا اگر هم محتمل باشد اساسن چیز مهمل و بیهوده­ و دست چندمی ­ست که هیچ برآیند مهمی نخواهد داشت. آن قدر همیشه وقت کم­ است و فرصت­ ها محدود که دستکم برای من پذیرفتنی نیست اگر آن زمان را صرف برنامه ­ی جنبی دونفره ­ای کنم. نمی ­خواهم موارد استثنائی را منکر شوم ولی هر انسان متعهد -به لحاظ اجتماعی و ­سیاسی- و کارآمدی که من دیده­ ام، بخش قابل توجهی از زمانش را تنهایی سر کرده است حتی با وجود بودن در یک رابطه. آن اوایل که بهم می­گفت من اصلن وقت بودن در یک رابطه را ندارم، به سخره گرفته بودمش و می­ گفتم تو فکر کرد­ه ­ای دُن ژوانی چیزی هستی لابد که از این اداها می ­آیی. الان ولی به او حق می­ دهم تا حد زیادی. می ­دانم که هنوز هم او باهار است و من زمین  و دوری­ اش دشوار و تاب­ نیاوردنی ولی شوربختانه باید بلخره با این حقیقت روبرو شد که آدم ­ها حتا بعد از شروع یک رابطه­ هم بسیاری از ابعاد زندگی­ شان از هم جدا خواهد بود. یعنی اگر نخواهند روند زندگی هم را مختل کنند و همان کارایی سابق را داشته باشند و در عین حال دائمن هم بیمناک نباشند که من ناچارم از فلان کار مهمم بزنم برای اثبات تمایلم به استمرار این رابطه، چاره­ ای ندارند جز این­که فقدان موقتی­ هم را به رسمیت بشناسند.

Labels:

..
  




برایش تعریف کردم ، ن ده روزی سگ رفیق‌شان را نگه می‌داشت ، رفته بودند مکزیک . سگ با ادب و نزاکت ، گاهی توی خانه می‌شاشید . حتی بلافاصله بعد از گردش بیرون از خانه . دست آخر ن رفته پت شاپ، پرسیده؛ چه‌کند ؟ برایش توضیح دادند خانه‌ات را دوست دارد ، می‌شاشد تا قلمرو را نشانه‌گزاری کند . شاشیدنی از سر دوست داشتن.

 این‌ها را وقتی گفتم که م تعریف می‌کرد وقتی زاییده ، آن روزهای عجیب و پر مشغله‌ی شش هفته‌ی اول گذشته ، وقتی تمام روز تک و تنها مشغول شیر دادن و عوض کردن جای بچه بوده ، به خود از ریخت افتاده‌اش توی آینه در تنهایی نگاه کرده می‌پرسیده ، کجا بودم وقتی دوستانم همین روزها را می‌گذراندند؟

 برایش گفتم ما خیلی آگاهانه در مرزهای رفاقت شاشیده‌ایم . ماجرای سگ دوست ن را تعریف کردم تا بگویم ما از سر دوست داشتن ، فهم و شعور اجتماعی ، برای جلوگیری از ایجاد مزاحمت ، برای حفظ مرزها و مناسبات ، اشتباهی رفته‌ایم و گند زده‌ایم . آدمیزاد گاهی خیلی جدی هم‌دلی لازم دارد و ما پشت حفظ حریم شخصی ، قایم شدیم . خومان هم ندیدیم چه بی‌ابتکار عمل‌ایم . ته ظرافت رفتارمان خودداری و سکوت بود وقتی که باید دست کم برای هم چایی می‌ریختیم یا دوتا گیلاس پر می‌کردیم ، حتی بدون گفتگو ، فقط برای این‌که تاکید کنیم ، هستیم ! موجودیم و قابل لمس .

خیلی گذشت از آن روزها ... یک روزی غر می‌زدم برای‌ش از روزگار غریب‌م . گفت عامدانه خودم را دور نگه داشتم ، برایش تصویر کتاب‌نوشته‌های تاریخ‌دار را فرستاده بودم، شوهرم / ناتالیا کینگزبورگ ... تقارن تلخ و مضحکی بود . مات مانده بود که حقیقت دارد ؟ گفتم بله ، همین‌قدر گل‌درشت و بی‌ظرافت!

می‌گفت باز هم خودم را دور نگه داشتم . گفتم من هم دور ماندن‌ت را احترام گذاشتم ، خندیدیم هر دو ، اقرار کردیم هردو شاشیده‌ایم ... می‌دانستیم چه می‌گوییم.

آمد پیش‌م . همین چند روز پیش ، یک جمعه‌ی دلپذیر ... سه تا گلدان بی‌ربط و رابطه‌ی پای پنجره را نشان‌ش‌ دادم . بن‌سای را خودش آورده بود چند هفته پیش ، بنفشه‌ی آفریقایی قدیمی به گل نشسته و سیکلمه‌ی سال قبل رفیقی . سرحال و سرزنده . گفتم؛ می‌دانی؟ سه روش نگهداری متفاوت دارند ، اما پای این پنجره‌ی رو به جنوب ، یک‌جور و بی‌هیچ آداب و ترتیبی آب‌شان می‌دهم . مثل گاو آب می‌خورند مثل نگاتیو نور می‌بلعند . حالا فهمیده‌ام باز هم گند زدیم وقت محاسبه . سگ دوست ن یادت می‌آید ؟ ... یادش بود ! بقیه‌اش را خودش گفت ؛ چه‌قدر تلاش کردیم تفاوت‌ها را بفهمیم و مطابق‌ش رفتار کنیم . که کلیشه‌ها بی‌رحمانه‌ترین واقعیت‌های روزگارند . همان کلیشه‌هایی که بیش‌ترین تلاش را کردیم تا ازشان فاصله بگیریم . تلاشی بیهوده . هر دو بسیار خسته بودیم ... بسیار !

[+]

Labels:

..
  



Wednesday, November 15, 2017

I guess it comes down a simple choice: Get busy living, or get busy dying*

اینجور نبود که من همیشه بدانم دارم چکار میکنم. همیشه هم نمی دانستم آیا راهی که می روم سرانجام به واهه ای میرسد یا سر به ترکستان دارد. فقط میدانستم که پافشاری بر شکست، زهر زندگی ام است و در سیاهی "شبهای هول" هم باز میشود خاک بن بست ترین زندانها را حتی با قاشق مضحکي تراشید.* صبر...صبر...صبر...چه صبوری کردم به پای خويش در گشودن قفلها.

از کجا این آغازيدن های از نو را یاد گرفتم نمی دانم. تصویر خاصی جلوی رویم نیست. شاید از خستگی ناپذیری مادرم در مواجهه با گوشت تلخی های روزگار آمده یا زندگی کنار مقاومت جمعی ملتی که علیرغم همه ناکامی ها و نشدنها و آشوبها و مصیبتها همچنان میروند دربند و خزر و خلیج فارس را نگاه میکنند و در مهمانی ها خستگی ناپذیر ميرقصند و پایکوبی میکنند.

و راست است. نماندن و راه افتادن، راه افتادن و خاکها را کنار زدن و رفتن، درد دارد. هراس دارد. زخم دارد. تنهایی دارد. عشق ماسیده دارد. نامه های ناگشوده و برگشتی دارد. خاطرات نیمه رها شده دارد. چشم بستن دارد روی قلبی که خواستنی را؛ حال هر چه که باشد، پافشاری میکند اما برايش میسر نیست. تهش، یک غم تيره ته نشین دارد که مثل بوی خاک وقت باران، گاهی به نشتري سر باز میکند و دوباره یادت می آورد کجا بود و چه شد. نماندن و رفتن، همه اینها را دارد. تنها چیزی که ندارد، حسرت است. و نداشتن حسرت به رفتن همه راههای بی بازگشت، بیراهه ها، بی چراغيها و پرسه هایش می‌ارزد.

* جمله اي از فیلم Shawshank Redemption که همیشه ارزش باز دیدن را دارد.

Labels:

..
  




.
بردباری آدمیزاد هولناک‌ست. از استیصال‌ش بزرگ‌تر، فراگیرتر، ترسناک‌تر. از امیدش جان‌فرساتر.
خیلی وقت بود فکر می‌کردم از امید فرساینده‌تر داریم؟ امروز پیدایش کردم. بردباری... صبرِ کشنده. این تاب آوردن لعنتی!

Labels:

..
  



Monday, November 13, 2017

امروز لیترالی ری‌ست فکتوری شدم.

..
  




چه‌جوری این‌قد می‌تونن حرف بزنن آدما؟ تا کی باید از محل کارم به خاطر آلودگی صوتی همکارانم در برم؟ یا به عبارتی چرا من کارمند کم‌حرف و بی‌حرف پیدا نمی‌کنم:|
..
  




پسره امروز اومده بود مصاحبه، داشت درباره‌ی هنجارهای سکشوال سخن می‌گفت. دیدم خیلی داره حاشیه می‌ره و حرف می‌زنه، گفتم دوست خوب، اوضاع از مونوگامی و پلی‌گامی گذشته دیگه، حالِ معاصرْ اوریگامی‌ه. خیلی خوشش اومد و رفت همینو تبدیل به استیتمنت کنه.
..
  




پرفکت استرینجرز دقیقا جمع وبلاگی‌های قدیم بود، چه‌بسا هنوز، چه‌بساتر با کمی ارفاق حتا.
..
  



Friday, November 10, 2017

مواد لازم جهت دیدن دانکرک:

علف «هپی میوزیک» اصلِ آمستردام، یک بسته
پایپ، یک عدد
هوای سرد و آفتابی، مقداری
لب رودخانه جهت کشیدن علف و های شدن، به مقدار لازم
سینمای بغل رودخانه، یک عدد
آبجوی کرونا، نفری سه‌تا فک کنم
رفیق بی‌کلک، یک عدد

اقرار می‌کنم که عجیب‌ترین تجربه‌ی صوتی-تصویری‌م در سینما رو داشتم. و اقرارتر می‌کنم که برگردم ایران باید بشینم فیلمه رو ببینم که چی بود اصن. تنها درک و دریافتی که دارم از فیلم، افکت‌های صوتی تصویریه، طولانی، عمیق و بی‌نظیر.

..
  



Wednesday, November 8, 2017


الهه عکسی فرستاد مربوط به دوازده سیزده سال پیش. کنار او و رضا و چندنفر دیگر ایستاده بودم، مقنعه سرم بود. عکس را تماشا کردم و گریه‌ام گرفت و بهش گفتم. گفت گریه چرا؟ ببین چه قیافه‌های احمقی داشتیم. از آن روزها یاد کرد که بعضی وقت‌ها بعد از اینکه کارمان در آن ستاد خبری تمام می‌شد می‌آمدیم خانه‌ی ما و تو از چرخش یک رقص بیژن مرتضوی می‌گذاشتیم و دوتایی با رضا آنقدر می‌رقصیدیم که به نفس‌نفس می‌افتادیم. بهش گفتم این آهنگ دیگر تبدیل به روضۀ من شده، هرجا بشنوم بی‌معطلی اشکم درمی‌آید. بعد یادم به حرفهای ت افتاد. می‌گفت دوست دارد از برادرش حرف بزند اما آدمها می‌روند در فاز ناراحت، دست و پا می‌زنند که بحث عوض شود. فکر می‌کنند غمگینی که یادش افتاده‌ای، یا یادش غمگین می‌کند. می‌خواهند فورا حالت را عوض کنند.

درحالیکه آدمی که حالا نیست بخش بزرگی از زندگی‌ات بوده، ذهنت ازش پر است و دوست داری حرفش را بزنی، یک خاطره ساده تعریف کنی، چیزی که بعدش آه و حسرت و اشک نباشد. اما هربار که از او حرف می‌زنی فکر می‌کنند از فقدانش می‌گویی. فقدانش چسبیده به یادش و هرجا از رفته‌ای یادی شود مثل حیوان گرسنه از راه می‌رسد و همه‌چیز را بو می‌کند و می‌لیسد. این است که دیگر او را از حرف‌هایت هم حذف می‌کنی. تا فقدان کامل شود.

روزهای بعد از مردن رضا، حسی شبیه مرگ خودم داشتم. تا بحال دوستی اینقدر نزدیک به من و سن من را از دست نداده بودم. انگار رفته بودم توی همان آکواریومی که الکساندر همن توصیف می‌کرد وقتی بچه نوزادش بیمار شده بود: با همه‌چیز و همه‌کس غریبه شده بودم. پیام همه‌ی غریبه‌ها، درخت‌ها، ازدحام ماشین‌ها و آسمان روشن این بود: آب از آب تکان نخورده. مرثیه‌ی واقعی مرگ. به هر چیز نگاه می‌کردم نبودن رضا را می‌دیدم. و ناخودآگاه درباره بزرگترین وسوسه‌ام تصویرسازی می‌‌کردم: فردای مرگ خودم. نگاه کردن به یک روز عادی، وقتی خودت وجود نداری، دیدن تاثیر نبودنت در خیابان‌ها و مغازه‌ها و عجله‌ی زندگی، یا دیدن بی‌تاثیریِ مطلقِ نبودنت. وسوسه‌ای که جوابش را می‌دانی، اما می‌خواهی واقعاً تجربه‌اش کنی. می‌خواهی برای یک روز یا حتا چندساعت جهان را بدون خودت ببینی.

 سال‌های آخر، رابطه‌ام با رضا شکرآب بود و نمی‌دانم این تاثیری در میزان ناراحتی‌ام از مرگش داشت یا نه. از خودم و الهه و بقیه کسانی که خبر داشتند مدام می‌پرسیدم یعنی از این است که این‌قدر می‌سوزم؟ آخری‌ها در توییتر آمده بود سراغم، این پا و آن پا کرده بودم، رفته بود. مثل آبی که از لای دست‌هایم ریخته باشد.


صدایش خیلی زنده در گوشم است و نفرینش: آتش بر دهانت. طرز خودنویس دست گرفتنش، و ژستی که وقتی می‌خواست به چیزی عمیق فکر کند می‌گرفت. چندوقت بگذرد وضوح صدای رضا از حافظه‌ام می‌رود؟ کاش هیچ‌وقت.  

Labels:

..
  




طی اقدامی ویرجینیا-گلف‌-وار رفتم موهامو یه سانتی کوتاه کردم و سپس رفتم نقره‌ای‌ش کردم فلذا هم‌اکنون شبیه انیمه‌های ژاپنی شده‌م و می‌تونم به کارتل مورد علاقه‌م بپیوندم حتا.
..
  




بریک‌آپ‌م به قدری با استقبال پرشور و گسترده‌ی آحاد ملت مواجه شده که دیگه کم‌کم داره بهم بَر می‌خوره:| احساس می‌کنم حوصله‌ی معاشرت‌های گسترده و روابط موازی رو هم ندارم انی‌مور. اما دست تقدیر مایل نیست مونوگام بشم مث‌که.
..
  



Tuesday, November 7, 2017


حرف گذشته و نسبت‌مان با آن شد (حرف نسبت سرهرمس با گذشته‌اش، با این وبلاگ حتا)، فیل‌م یاد هندوستانِ «دکتر هاوس» کرد. فصل هفتم، بعد از بریک‌آپ لاجرم و بغرنج‌ هاوس با «کادی» بعد از این که جای درست، کار درست را در حمایت از او انجام نداد و بدحالی‌اش و بالطبع بالابردن دوز مصرف مخدر شخصی‌اش، «ویکودین»، روی تیتراژ قسمت شانزدهم، قسمتی که در آن قرار است گاوبازی را درمان کنند که در میانه‌ی میدان دچار حمله‌ی عصبی شده و بعد گاو خشمگین مذبور حسابی خدمت‌ش رسیده، لحظه‌های قبل از شروع یک مسابقه‌ی گاوبازی را می‌بینیم، ترکیبی از ترس و تردید و خشم و تصمیم گاو و گاوباز. قطعه‌ی This Night از آلبوم passion leaves a trace  از گروه black Lab روی این تصاویر سوار است. و وقتی می‌گویم سوار است، یعنی یک سواری من می‌گویم و یک سواری شما می‌شنوید. نظر غالب علما این است که این قطعه، که شعرش را همین پایین گذاشته‌ام، از اساس در مورد «پشیمانی‌»ست، علی‌الخصوص در خصوص آدمی که به دراگ معتاد بوده و حالا در حال ترک است و دارد به گذشته‌اش می‌نگرد، یا خیره می‌شود، به هرحال. 


There are things
I have done
There's a place
I have gone
There's a beast
And I let it run
Now it's running
My way

There are things
I regret
To can't forgive
You can't forget
There's a gift
That you sent
You sent it
My way

So take this night
Wrap it around me like a sheet
I know I'm not forgiven
But I need a place to sleep
So take this night
And lay me down on the street
I know I'm not forgiven
But I hope that I'll be given
Some peace

There's a game
That I play
There are rules
I had to break
There's mistakes
That I made
But I made them
My way

So take this night
Wrap it around me like a sheet
I know I'm not forgiven
But I need a place to sleep
So take this night
And lay me down on the street
I know I'm not forgiven
But I hope that I'll be given
Some peace

Some peace
Some peace

Labels:

..
  



Monday, November 6, 2017

«و دیگر هیچ‌وقت ندیدمش»، این عبارت به دفعات در کار نویسنده‌ی شیلیایی، روبرتو بولانیو، تکرار می‌شود که چهار سال پیش (سال ۲۰۰۵) در بارسلونا به سن پنجاه سالگی درگذشت. در ده رمان و سه مجموعه داستان بولانیو -که همه در ده سال طوفانی آخر عمرش کامل شدند، پیش از آن‌که او به نارسایی کبدی‌ای تسلیم شود که خود می‌دانست عامل پایان زودهنگام زندگی‌اش خواهد بود- شخصیت‌ها چنان از خلال زندگی نویسنده‌شان عبور می‌کردند که گویی دست به هجرتی اجباری زده‌اند. دوستی‌های سفت و سخت و استوار آن‌ها و بعد ترک شغل، رها کردن آپارتمان بدون گذاشتن یادداشت، جا ماندن از پرواز، بازگشت به خانه، اختیار کردن هویت‌های جدید، رها کردن روابطی بسیار عاشقانه، قطع ارتباط با تمام کسانی که می‌شناختند، سر به بیابان گذاشتن و ناپدید شدن. در جهان بولانیو، روابط، پرهیجان و گذراست، خاطرات تحت سیطره‌ی هیجانات‌اند و روایت‌های او اغلب از زبان مردمی‌ست که کسانی ترک‌شان کرده‌اند.

شرم نوشتن --- روبرتو بولانیو

Labels:

..
  




خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست.

..
  



Sunday, November 5, 2017


انسانیت را دوست می‌دارم. اما از خودم در شگفتم. هر چه بیشتر انسانیت را در مفهوم عام دوست می‌دارم، انسان را در مفهوم خاص یعنی مجزا، به صورت فردی، کمتر دوست می‌دارم. در رویاهایم اغلب به طرح ریزیهای ایثارگرانه برای خدمت به انسانیت رسیده‌ام و اگر ناگهان پای ضرورت به میان می‌آمد، چه بسا با تصلیب روبرو می‌شدم؛ و با اینهمه، به تجربه می‌دانم که نمی‌توانم روی هم دو روز با کسی در یک اتاق سر کنم. همین که کسی نزدیکم باشد، منش او حرمتم را به هم می‌زند و آزادیم را محدود می‌کند. طی بیست و چهار ساعت حتی از بهترین آدمها هم زده می‌شوم؛ از یکی به دلیل اینکه دیر دست از غذا می‌کشد، از دیگری به این دلیل که سرماخوردگی دارد و مرتب فین می‌کند. نسبت به آدمها در همان لحظه‌ای که به نزدیکم می‌آیند کینه دار می‌شوم. اما همیشه پیش آمده است که هر چه بیشتر از آدمها به طور فردی بیزار .می‌شوم عشقم نسبت به انسانیت شعله‌ورتر می‌شود

فیودور داستایفسکی
برادران کارامازوف

Labels:

..
  





بطری سبزم از آب خالی بود و جای چنگ باجو روی مچ دستم می‌سوخت، بطری‌ را از غصه‌ دیروزم پر کردم توی یخچال گذاشتمش تا حسابی خنک شود. حقیقتش من جایی برای غصه خوردن مدام امضا داده‌ام چون به هر حال عزاداری راحت‌تر و قابل دسترس‌تر از باقی قضایاست. من حتی توی اتوبوس در حالی که به پای دختر جلویی نگاه‌ می‌کنم غصه میخورم چون کفش‌ تختش بلخره دهن کمرش را سرویس خواهد کرد.
دیروز وقتی پیرمرد توی ایستگاه برایم تعریف کرد سی سال است هر روز ده تا کار خوب می‌کند و در تمام سال‌هایی که توی اداره درمان و وزارت بهداشت و بیمارستان فلان بوده حتی یک نفر هم نبوده که او در حقش بدی کند چشمانم از غصه برق زد، بعد برایم ماجرای عاشقانه پسرش را که به بن‌بست عجیبی خورده بود تعریف کرد و گفت از حساب کارهای خوب سی‌ساله‌اش کارت کشیده و باعث معجزه‌ای توی آن ماجرا شده. آنجا دیگر از شدت غصه برای پیرمردی که توی ایستگاه اتوبوس با دستان لرزان و روزنامه‌های پیرمردی‌‌اش داستان‌های بامزه می‌گوید چشمانم پر از اشک شد و در حالی که پی اتوبوس تازه رسیده می‌دویدم فریاد زدم برای من هم دعا کن و او گفت پس تو هم به این راه بیا و ده تا کار خوب هر روزه‌‌ات را انجام بده. وقتی سوار اتوبوس شدم دیگر قلبم مثل قبل نمی‌تپید و حجم بزرگی از اکسیژن یک جایی توی رگ‌هایم منتظر بود تا با طوفانی از هیجان فواره بزند توی قلبم و از چشمانم به جا‌ی اشک خون ببارد. 
توی راه از سبزی فروش جلوی سازمان سبزی خریدم و هربار که خواستم پولش را بدهم گفت دوتا بیشتر بردار که بشه انقدر، آخرین‌دسته ترخون را برداشتم و‌ دو هزارتومنی پر سر و صدایی را به فروشنده دادم و غصه‌ جدیدم را مثل  رسید برداشت پول توی جیب بغل کیفم فرو کردم .
وقتی رسیدم خانه  هفته‌ی دومی بود که پنج‌شنبه بود و رامین توی خانه با ناهار منتظرم نبود، غصه‌هایم که دیگر توی بطری‌های کوچک و قابل دسترسی همه جا بودند تا یکی‌شان را بردارم و سر بکشم و اشکم راه بیفتد از چشمم افتاده بودند، باید استراحت می‌کردم، برای غصه خوردن شبانه‌ام باید حتما استراحت می‌کردم. همین که چشمانم گرم شد و پشت پلک‌هایم نارنجی کمرنگی شد که به خاکستری می‌رفت تمام بطری‌های کوچک پر از غصه و رسیدهای مچاله شده‌ی جیب بغل کیفم و خط‌های ناتمام و لرزان طراحی‌های غمگینم طی اقدامی دسته‌جمعی خودشان را بالای سرم رساندند و هم‌زمان توی سرم خورد شدند و تکه‌هاشان به پرواز درآمدند. از خواب نرفته‌ام با گریه‌ای که دیگر اشکی نداشت و خون بی‌رنگی بود که از لابه‌لای عضلات صورتم به بیرون می‌پاشید از خواب پریدم و دهن کج شده و موهای وز شده‌ام را توی آینه نگاه کردم و از این که دیگر خودم دارم تبدیل به مجسمه تمام قد غصه می‌شوم به خودم بالیدم و بار دیگر به رختخواب برگشتم برای ادامه‌ی مسیر.
زمان برای غصه خوردن و اندوه کش می‌آمد و صدایی از گلویم بیرون نمی‌آمد، هیچ کس عجله‌ای نداشت، من بی‌حرکت و شل و ول خودم را به تخت با اندوه بی‌پایانم میخ کرده بودم و  نور عصرانه پاییزی دست و پایش را از میان برگ‌های آماده‌ی جدایی جمع می‌کرد و سایه‌ی خاکستری اندوه ِ تمام  چیزهایی که می‌شناسم‌شان، آرام آرام توی سبد جوراب‌های پشت کمد هم نفوذ می‌کرد، میان این تیرگی تمام نشدنی دندان‌های سفیدی هم بودند میان لب‌های نارنجی براق که توی هوا می‌چرخیدند و خنده‌های بی‌صدای زننده‌‌شان بعد از این که چشمانم را می‌زد تکه‌های ریز و ناپیدای اندوه را هم توی هوا روشن و قابل رویت می‌‌کرد و جهان پیش رویم را هزار برابر غمگین‌تر از چیزی که بود پشت پلک‌هایم جا می‌گذاشت.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم از بی‌صدایی و آرامش سرم فهمیدم فرآیند تکاملم به سرانجام رسید و حالا دیگر خودم منبع لایتناهی اندوهم. مجسمه‌ی غصه ‌ای که صاف صاف لابه‌لای دیوارهای سفید خانه‌ای پرنور راه می‌رود و‌ با هر نگاه و بازدمش خاکستر غصه‌های خورده‌اش را به همه چیز می‌پاشد. دیگر چیزی برای غصه خوردن وجود ندارد چون  زبانم از تکه‌های غصه و اندوه ساخته شده‌‌‌اند و نگاهم ادامه‌ی کشدار رنجیست از کف کفش دختر توی اتوبوس و روزنامه‌های پهن شده پیرمرد توی ایستگاه و یک دسته ترخون  روی چرخ‌دستی.

Labels:

..