Desire Knows No Bounds




Tuesday, June 20, 2017

حوصله ندارم حرف بزنم.
..
  




نشسته بودم تو آفتاب، رو تراس. داشتم کتاب می‌خوندم. دخترک خواب بود. دراز کشیده بود رو تختش، خواب بود، پتوش نصفه‌نیمه روش بود، و موبایلش تو بغلش بود. دقیقا تو بغلش، بین ساعد و پهلوش.

دخترک عاشق دوست‌پسرشه. چند ساله که با همن. سال‌هاست دارن با هم معاشرت می‌کنن و مهمونی و پیژامه‌ی هم‌دیگه رو بلدن. کوچیک و هپی و تعطیل. این اواخر اما، مدتیه همه‌ش تو آن و آف‌ن. هی با هم آشتی می‌کنن هی باز دعواشون می‌شه. هر دفعه هم داره یه الگوی مشخص تکرار می‌شه. گیر کرده‌ن تو یه لوپ معیوب. پریروزا به قدری عصبانی بود که تا حالا کم شده بود این‌قدر عصبانی ببینم دخترک رو. اومد اعلام کرد فلانی رو بلاک کردم. دوست‌پسرش رو می‌گفت. بعد مث بیشترِ آدمای تازه‌برک‌آپ کرده اتاق‌شو ریخت بیرون مرتب کرد آشپزخونه و کابینتا رو مرتب کرد و رفت باشگاه بدن‌سازی ثبت‌نام کرد. دیروز نشستیم مفصل حرف زدیم با هم. دلش پر بود اما عاشق. می‌دونست دارن سر چیزای بی‌اهمیت لج‌بازی می‌کنن، اما نمی‌تونست از هرت‌شدنش صرف‌نظر کنه در عین حال. دو روز بود از هم خبری نداشتن. آخر حرفامون، با چشمای درشت پر از اشکش گفت مامان مسج می‌دی بهش؟

خیلی سختمه که پیغام بدم به پسره. از این‌که این اواخر این‌قدر دخترک رو درگیر و عصبانی کرده از دستش عصبانی‌ام و راستش از برک‌آپ‌شون خوش‌حال می‌شم هم. دخترک اما، وقتی با چشمای درشت و خیسش اون‌جوری مستأصل بهم گفت مامان مسج می‌دی بهش، دلم مچاله شد. نصف روز طاقت آوردم که با پسره حرف نزنم. دخترک اما جوری چسبیده بود به موبایلش و جوری هی میومد سر حرفو باهام باز کنه که دیگه طاقت نیاوردم. به پسره پیغام دادم فلانی‌جان، باید با هم حرف بزنیم، فلان موقع بیا این‌جا. دو سه تا جمله بین‌مون رد و بدل شد و واسه امروز با هم قرار گذاشتیم. پسره خیلی از من می‌ترسه. خیلی هم مودبه. ترس از لابه‌لای تک‌تک جملاتش می‌رد بیرون. نصف‌شب پیغام داده بود می‌شه آشتی کنیم بعد بیام پیش‌تون؟ دخترک گفت هاها، به نظرم طفلی ترجیح داده با من آشتی کنه تا بیاد با تو حرف بزنه.

تو آفتاب تراس نشسته بودم داشتم کتاب می‌خوندم. نگاهم افتاد به دخترک که خوابیده بود رو تخت، پتوش نصفه‌نیمه، و موبایل‌شو بغل کرده بود.

می‌دونستم تمام این روزا چشم‌به‌راه یه نشونه‌ی کوچیک، یه پیغام کوچیک از پسره‌ست. وقتی بهش گفتم به پسره پیغام دادم و با هم قرار گذاشتیم، گل از گلش شکفت. یه‌جوری بغلم کرد که انگار رفیقیم. یه‌جوری گل از گلش شکفت که نه به خاطر این که ممکنه آشتی کنن با هم، به خاطر این که من، مامان مغرورش که واسه روابط خودش هم حاضر نیست پا پیش بذاره هرگز، به خاطر دخترکش پیغام داده. نه به خاطر پیغامه، به خاطر این‌که دخترک معتقده دتس وات فرندز دو. وقتی منم با پارتنرم برک‌آپ کرده بودم، تمام تلاشش رو کرد که ما رو به هم کانکت کنه دوباره. دخترک معتقده آدما وقتی تو رابطه‌ن و قهر می‌کنن، عصبانی‌تر و جوزده‌تر و بی‌منطق‌تر از اونی‌ان که بتونن در لحظه پا پیش بذارن برای ترمیم رابطه. معتقده این وسط یه کاتالیزور لازمه. یه دوست، که ادامه‌ی اون رابطه و طرفین‌ش براش مهم باشن، که حاضر باشه انرژی صرف کنه و رابطه رو از دست‌اندازی که دچارش شده دربیاره. وقتی به دخترک گفتم که به پسره پیغام دادم، گل از گلش شکفت، چون احساس کرد دوست‌شم، دوست واقعی‌شم. و احساس کرد یکی دیگه هم هست این وسط که بخواد برای ادامه و ترمیم این رابطه تلاش کنه. دخترک گل از گلش شکفت و یه چیزایی رو نگفته سپرد به من.
..
  



Sunday, June 18, 2017


Et J'étais Siii Très Loin 

اواخر سال وبا بود. روبه‌روی آینه بودم و موهایم را جمع می‌کردم بالا و حواسم می‌رفت پی آن سفر جاده‌ای که هنوز تصمیم نگرفته بودم در موردش. حواسم می‌رفت پی پانصدوپنجاه‌ کیلومتر راه که می‌دانستم حرف نمی‌زنم. می‌دانستم صندلی را کمی می‌خوابانم به عقب و زل می‌زنم به سمت راست جاده و نهایت‌اش وقت چای‌خوردن که قند را سمت‌ام می‌گیرد، می‌گویم نه. موهایم را جمع کردم بالا و رفتم، حرف نزدم و پانصدوپنجاه کیلومتر، چای را تلخ سر کشیدم.
تمام موزیک‌های جهان را گوش دادیم، همه‌ی‌ جاهای نرفته را گشتیم و تا توانستیم از درودیوار عکس گرفتیم. در بازگشت به تهران اما می‌دانستیم که تمام شده و این‌چیزها زور برنمی‌دارد؛ نسیم داغ تهران شلاق می‌زد و ما کمدها را خلوت می‌کردیم؛ اواخر سال وبا بود و وبا واکسن نداشت.

Labels:

..
  



Wednesday, June 14, 2017

Lorelai: Did you mean all those things you said about marriage?
Luke: What things?
Lorelai: You really want me to repeat them to you?
Luke: No I mean, I guess, for some people, marriage isn't the worst thing in the world. I mean it's probably better than being hobbled or something like that.
Lorelai: And people can evolve together don't you think?
Luke: Maybe.
Lorelai: Yoko and John Lennon did. They got closer and closer as the years went by. At the end they even had the same face.
Luke: It got a little spooky.
Lorelai: But cool
Luke: Yeah, they were lucky. I guess if you can find that one person, you know, who's willing to put up with all your crap and doesn't want to change you or dress you, or you know, make you eat French food, then marriage can be all right...but that's only if you find that person.
Lorelai: Yeah, if you find that person.

Gilmore Girls

Labels:

..
  




خسته و آرومم. ته‌‌نشین شده‌م. انگار که بعد از دو سه روز دست و پا زدن وسط دریا، بی‌که خط ساحل معلوم باشه، حالا تازه آب آورده باشدم ساحل. خیس و خسته و از تهِ زندگی برگشته، زیر آفتاب، به شکم خوابیده باشم رو شن‌های لب دریا. رسیده باشم به خشکی بالاخره. کوفته. منگ. امن. گرم. به چه قیمتی اما؟ از کدوم حادثه از کدوم ماجرا اما؟
..
  



Sunday, June 11, 2017


از متن:

مریلین می‌داند که بشر گرسنه است، بیش از نان و سکس، گرسنه شعف راستین است، شعفی ژرف، هم‌آهنگ با راز گل‌ها، آسمان، ملائک. ما بهشت را می‌جوییم.  هرگز خیلی دور از آن نیستیم. شعف حقیقی، نه حساب‌دار: چگونه حتی یک لحظه بدون آن به سر بریم، بدون یاری‌اش، حداقل بدون نوستالژی‌اش؟

Labels:

..
  





کمی از جشنواره کن گزارش بدهیم. نه ما اهل کن نیستیم وآنجا هم حضور نداریم و از آن و این ادا و اطوارها دوری می‌جوییم. به قول ژان لوک گدار که سه سال پیش  برای  فیلمش خداحافظ زبان، می‌خواستند جایزه‌اش دهند و دعوتش کرده بودند نامه‌ای به رئیس جشنواره و رفیق قدیمی نوشت که : من آنجایی نیستم که شما هنوز، فکر می‌کنید که هنوز هستم. چیدمان این جمله گدار نادرستی نگارش من نیست. دقیقا کلام اوست.

پارسال بعد از درگذشت کیارستمی، لیلی تلفن کرد و گفت: گذاشتم بعد از گریه‌ها و زاری‌ها تلفن کنم. به او گفتم گدار هنوز زنده است. گدار از مقدسات من است. قبلا هم گفته‌ام مثل این است که در مقابل زیبایی نشسته باشم. زیبایی هم نیست به قول مولوی چیز دیگر است. من که مدتی ست دچار دردهای مفصلی هستم و گاهی شمال که بودم می رفتم نزد آقای گی و بیست و پنج یورو می‌دادم- اقای گی دیپلم و مدرک و سند وقباله  و اینها نداشت. جسم همان تن را می‌شناخت. می گفت اول با تن حیوانات، اسب شروع کرده. اینکه بشر بتواند باعث آرامش حیوان بشود خیلی خوب است. سین که بچه بود در آن خانه بزرگ، گربه داشت. من با دست بردن در طبیعت مخالف بودم و گربه آزاد بود و ما هم در آبادی زندگی می‌کردیم. گربه شب‌ها می‌رفت بیرون. می‌گویند زمانی که گربه هوس بیرون رفتن می‌کند دو بار در بیست و چهار ساعت است. یک بار زمان نماز صبح است و یک بار زمان نماز مغرب. تقریبا. می‌گویند که این دو زمان، ساعت شکار اجدادش بوده است. خدایا ما چرا از وقت این‌قدر جدا شدیم؟ کیارستمی خدایش بیامرزد گفته بود: صبح به موقع سر زد، خروس به موقع خواند و من بی‌موقع خوابیدم.
گربه سین نامش نوگا بود که همان نوقا است و همان گز است. جنوب فرانسه نوقایش نوگاست. باسفیده تخم‌مرغ و عسل و گاهی پسته و گاهی بادام. یک بار نوگا رفته بود بیرون و دیر کرده بود. گاهی پیش می‌آمد. اوائل خیلی ناراحت می‌شدیم. سین بی‌تابی می‌کرد. حتی خانم ف ما را به نذر کردن فرامی‌خواند. خانم ف یک خویش اهل صرع داشتند به نام محمد که همیشه به او نذر می‌کردند. آقای محمد در حسابش مقداری یورو همیشه ذخیره داشت.  و تمام اطرافیان خانم ف به ایشان مقروض بودند. نوگا یک بار دو شب نیامد. گاهی زخمی و خونین می‌آمد. یک بار هم آمد اما با حالی خراب. صدایش در نمی‌آمد. یا می‌آمد اما دل‌خراش. دلش می‌خواست چیزی را تف کند اما نمی‌توانست و دل و روده‌اش بالا می‌آمد. چوبی در گلویش گرفتار شده بود. سین نوگا را به دام‌پزشکی آبادی برد. دام پزشک نوگا را شب تا صبح نگاه داشت و بی‌هوشش کرد و چوب را از گلویش خارج کرد و سین ۱۲۵ یورو از جیب خودش خرج بیمارستان نوگا کرد. به سین گفته بودیم که خرج نوگا با خودش است. یک روز هم در ماه سپتامبری رفت و نیامد. همان روزهایی بود که من زیاد از خانه می‌رفتم. سین ماه‌ها غصه خورد و بر وب در سایت‌های حیوانات مادر مرده و گمشده و پیدا شده به دنبال نوگا گشت. مثل مادرم که به دنبال پسر گمشده‌اش که در زندان شاه یافتش. آن وقت‌ها وب و سایت و اینها نبود و مادرم به روش‌های دیگری دنبال برادر گمشده‌ام می‌گشت. گاهی صدای فغان سین بلند می‌شد. گاهی گمان می‌کرد که گربه‌ای پیدا شده نوگاست. من می‌گفتم بزرگ می‌شود. الان هم همین را می‌گویم: همین‌ها بزرگت می‌کند.

آقای گی بیست و پنج یورو می گرفت و به قول خودش ایجاد فاصله می‌کرد. می‌گویند داوینچی شب‌ها و روزها جسم و جسد  تشریح می‌کرد. از پوست آغاز می‌کرد. می‌خواست بداند کجا چیزی از چیزی جدا می‌شود.  فاصله کجاست. اگر فاصله هست چه چیزی باعث وصل است. دردها از روی هم افتادن مهره‌ها یا مفصل‌ها و غیره ناشی می‌شود. کش و واکش گربه وقتی با گرده‌اش طاق می‌سازد ایجاد فاصله کردن است. پزشک می‌گوید هر روزاز چیزی آویزان شوید تا ایجاد فاصله کنید. اجداد ما لابد از درخت آویزان می‌شدند. آقای گی به من می‌گفت وقتی دراز کشیده‌ای پاهایت را به دیوار فشار بده مثل اینکه بخواهی دیوار را پس برانی. دوران قبل از  زایمان  به زائو نفس کشیدن را می‌آموختند که باعث ایجاد فاصله می‌شود. ایجاد فاصله همان گشایش است. می‌گفتند کمرتان را به دیوار بچسبانید و بادکنکی به دستمان می‌دادند تا بادش کنیم. ماما معتقد بود که زانوانمان را خم کرده و پاهایمان را در زمین فرو ببریم. بعد از مدتی ما خیال می کردیم پاهامان واقعا در زمین فرو می‌رود و احساس ریشه دوانیدن می‌کردیم. خدایا ما کی از ریشه کنده شدیم؟

تماشای گدار برای من ایجاد فاصله است. ناگهان احساس می‌کنم که درد آرام گرفته و نسیمی میان سلول‌هایم می‌وزد.
گدار روح اروپا هم هست. اروپایی که من  به آن آلوده‌ام. شما هم لابد. بالاخره هرکسی رمانی، داستانی روسی خوانده است و موزارت شنیده است و با فلسفه یونان و آلمان و ادبیات  یکی از این خاک‌نشین‌های اروپایی، مثلا بالزاک آشنایی به هم رسانده است. در یکی از فیلم‌های گدارکسی می‌آید و می‌گوید: آنجا غرب است.  گدار فاصله غرب را با شرق نشان می‌دهد. عده‌ای گمان می‌کنند غرب امریکاست. یا امریکا و اروپا یکی‌ست. گدار فاصله گذاری می‌کند. اروپای گدار به اتحادیه اروپا ربطی ندارد. زمانی داستایوفسکی سوار قطار می‌شد و از این سوی اروپا به آن سویش می‌رفت. حالا اروپا تمایل به امریکا دارد و روسیه را از خود می‌راند.

در جشنواره امسال کن یکی آمده و خواسته از گدار تقدس‌زدایی بکند. نتوانسته. بت  نیست که بشکند.

Labels:

..
  



Friday, June 9, 2017


محله‌ی ما سه تا آهو دارد. حتما قبلا تعدادشان بیشتر بوده. این‌قدر توی شهر ما درخت بریدند و شهروندان متمدن، جنگل‌ها را مثل موریانه بلعیدند که تعدادشان کم شد. امروز که پیچیدم توی خیابان، جسد یکی‌شان را دیدم که افتاده بود روی پیاده‌رو. حالا شدند دو تا آهو. ماشین زده بود بهش. زبانش افتاده بود بود بیرون و یک نقش مبهم قرمز از زیر سرش پخش شده بود روی آسفالت سیاه. چشم‌هایش باز بود و هنوز داشت تماشا می‌کرد. لابد این‌قدر با سرعت و عجله مرده بود که حتی فرصت نکرده بود چشم‌هایش را ببندد. تمام هیکلش شده بود پارتی مگس‌ها. آهوی بی‌نوا. این سه تا آهو مایه‌ی نشاط خانه‌ی ما بودند. هر از چند گاهی سر و کله‌شان توی حیاط خانه‌مان پیدا می‌شد. مخصوصا زمستان‌ها که غذا گیر نمی‌آورند. می‌آیند و برگ‌های زمخت آزالیاها را می‌خوردند. گاهی وقت‌ها هم علف میمون‌هایی را که کاشته‌ام هرس می‌کنند. ما هم کاری به کار‌شان نداریم. به هر حال مهمان حبیب خداست و این برنامه‌ها. 

پارسال پسرک می‌خواست برای‌شان اسم بگذارد. از همان اسم‌های عجیب و غریبی که به درد جک و جانورها نمی‌خورد. اسم گربه‌ی ‌ولگرد آپارتمان قبلی را گذاشته بود جعفر. ژن معیوب این طور اسم گذاشتن‌ها را از خودم گرفته. بچه که بودم اسم تمام ماهی‌های نوروز را می‌گذاشتم «محمد‌رضا» و صدای‌شان می‌کردم مَم‌رضا. حالا پسرک می‌خواست برای آهوها اسم بگذارد. لابد مثلا جاسم و قاسم و عبود. اما نگذاشتم کار به آن‌جا بکشد. منصرفش کردم. من از یک جایی به بعد توی زندگی‌ام فهمیده‌ام که اسم گذاشتن روی هر چیزی، به آن بار و معنی و وزن و ارزش بیشتر می‌دهد. گربه‌ی علاف سر کوچه‌مان تا وقتی که اسم نداشت، بود و نبودش فرقی نداشت. تا یک جایی که اسمش شد جعفر. دو بار صدایش کردیم جعفر. توی دهن خوب می‌چرخید. از حالت نکره تبدیل شد به معرفه. عزیز شد. با وجود دک و پوز زخمی و چشم‌های تراخمی‌ام. جعفرمان بود دیگر. دوستش داشتیم. 

حالا فکر کن برای این آهوی بی‌نوا اسم می‌گذاشتیم. مثلا عبود. دادن خبر مردن یک آهوی نکره به مراتب آسان‌تر از دادن خبر مردن عبود است. مثل آدم‌ها. تحمل اندوه رفتن معرفه‌هایشان خیلی سهم‌گین‌تر از اندوه مردن نکره‌هاست. اسم به همه چیز وزن می‌دهد. کاش هیچ چیزی توی این دنیا اسم نداشت. همه ستاره‌هایی مجهول توی آسمان تاریک بودند تا هر وقت دل‌شان می‌خواست دیگر نتابند، در همان بی‌نامی و گم‌نامی خاموش شوند. 

این عکس را چند ماه پیش گرفتم. یکی از همان سه نفر است. نمی‌دانم کدام‌شان. جاسم. قاسم. عبود.

Labels:

..
  



Thursday, June 8, 2017

آقای ایگرگ یکی از آدماییه که ازش چیزای زیادی یاد گرفته‌م. مهم‌ترین چیزایی که یادم داده اما، تو معاشرت‌های دونفره‌مون نبوده. تو معاشرتای دسته‌جمعی بوده یا تو جلسات مختلف کاری. بیشترین لرنینگ‌ها دقیقا زمانی بوده که من نشسته‌م کنار دستش، و دارم مکالمه و رایزنی‌ش با آدمای دیگه رو تماشا می‌کنم. 

امروز حین سه تا جلسه با سه سری آدم مختلف، هر چند دقیقه یک‌بار تو دلم می‌گفتم چرا این حرف یا فلان رویکرد به ذهن من نرسیده بود. در واقع بیشتر ازین‌که ازش مطلب یاد بگیرم، مهارت یاد می‌گیرم.

بعضی آدما هم هستن در زندگانی، در نقطه‌ی مقابل، که تا وقتی تو معاشرت دونفره‌ای باهاشون، خوب و معقولن. آخ اما از وقتی که شاهد رفتارشون توی معاشرتای دسته‌جمعی یا طی معاشرت‌شون با دیگران باشی. در کسری از ثانیه مراتب سقوط رو طی می‌کنن. 
..
  



Tuesday, June 6, 2017

راستش برای این‌که در سرزمین گَل و گشاد نسبیّت و رواداری گم نشم، عموما دو نکته رو مد نظر قرار می‌دم. یکم این‌که «هر آن‌چه بر خود نمی‌پسندی، برای دیگران نیز مپسند». دوم و مهم‌تر این‌که قانون «دکمه قرمزه» رو رعایت می‌کنم در زندگی‌م. مخصوصا اگه رابطه‌ای برام مهم باشه. «سوالی که ممکن است به هر دلیل شنیدن جوابش برایت خوشایند نباشد را مپرس».

چنین گفت خارپشت

Labels:

..
  




برای این‌که در سرزمین گَل و گشاد نسبیّت گم نشم، یه اشل ساده رو مد نظر قرار می‌دم. «هر آن‌چه بر خود نمی‌پسندی، برای دیگران نیز مپسند». یه اشل ساده‌ی انسانی. معمولا در غالب موارد جواب می‌ده. یه جاهایی اما اینم کار نمی‌کنه.

تو برنامه‌ی «مومنت‌س آو تروث»، یه قسمتی بود که مجریه از اول اعلام کرد این قسمت حتا برای منِ مجری هم توو ماچه. مومنت‌س آو تروث یه برنامه‌ی تلویزیونیه با جایزه‌ی نیم‌میلیون دلاری؛ به شرط این‌که راست بگی. در حضور خانواده و دوست و آشنا و آدمای عزیزت و دشمنات و کل مردم آمریکا و چه بسا دنیا بتونی راست بگی. تا این‌جاش به نظر ساده و بدیهی میاد. این که یه آدم تصمیم می‌گیره فارغ از اعمالی که انجام داده، و فارغ از پیامدهایی که ممکنه براش داشته باشه، به هر قیمتی راست‌شو بگه. حالا به خاطر پول، به خاطر هیجان، به خاطر تطهیر نفس یا هر دلیل دیگه. تو انتخاب می‌کنی که نو متر وات راست‌شو بگی. دتس ایت. یه جایی اما، یه سوالایی، از راست‌گفتن و دروغ گفتن فراتر می‌ره. مرزهای جدیدی رو رد می‌کنه. تو همین قسمتی که دارم می‌گم، یه دختره شرکت کرده بود به همراه پدر و مادر و خواهر و برادر و همسرش. دختره منیجر یه بیوتی سالن بود. تو سوالای اول، که سوالای آسون برنامه‌ست مجری حین گپ خودمونی ازش پرسید به نظرت آدم درستکاری هستی؟ دختره جواب داد آره. بلافاصله سوال برنامه رو مطرح کرد که این بود: آیا از جایی که مسئولیت‌ش به عهده‌ی تو بوده پول دزدیدی؟ دختره جواب داد آره. خب دختره جواب برنامه رو درست داد، اما پارادوکسه هم بود دیگه. طی سوالای بعدی، معلوم شد دختره ته دلش همسرش رو (که یه پلیس بود) سرزنش می‌کنه که باعث شده معاشرت‌هاشون محدود شه. معلوم شد روز ازدواج‌شون هنوز عاشق دوست‌پسر قبلی‌ش بوده. معلوم شد بعد از ازدواج، با مرد دیگه‌ای به جز همسرش خوابیده و حتا از دوست‌پسر سابقش دعوت کرده بودن بیاد تو برنامه با این سوال که «اگه الان ازت بخوام همسرت رو ترک کنی و بیای دوباره با من باشی آیا حاضری این‌کارو بکنی؟»، که در جواب این سوال، خواهر دختره «دکمه‌ی قرمز» رو فشار داد. دکمه‌ی قرمز مال وقتیه که یکی از دوستات یا بستگانت صلاح می‌دونه تو به اون سوال جواب ندی و به زعم خودشْ تو رو از اون مخمصه و عواقب احتمالی بعدی‌ش نجات می‌ده. دکمه‌هه رو اما فقط یه دفعه می‌شه فشار داد و بعد از اون باید به تمام سوالا جواب بدی وگرنه پولی که بردی رو می‌بازی. سوال بعدی این بود که آیا  بعد از ازدواج با کسی به جز همسرت خوابیدی؟ دوربین می‌ره روی صورت شوهرش، پدر، مادر، خواهر، برادر، خود دختره. و دختره جواب می‌ده آره. مجری از شوهره می‌پرسه چه حسی داری؟ به نظرت وقت‌ش نیست مسابقه رو ترک کنه؟ پسره می‌گه نه، دیگه حرفی نمونده واسه زدن. حرفی نمونده واسه نگفتن. سوال بعدی اینه: آیا به نظر خودت آدم خوبی هستی؟ دختره جواب می‌ده آره. ولی مسابقه جوابش رو دروغ اعلام می‌کنه. این‌جا همون پاشنه‌ی آشیل آدماست. آدم به زعم خودش بزرگ می‌شه و عوض می‌شه و مسئولیت اعمال و رفتارش رو به عهده می‌گیره و الخ، پای همه‌ی عواقب کاراشم وای میسته؛ یه جاهایی اما، یه گوشه‌های پنهانی ته دلش، اگه ازش بپرسن آیا آدم خوبی هستی یا نه، پاسخ درست رو بلد نیست. یا فکر می‌کنه که بلده، اما می‌بینه داره خودشو گول می‌زنه.

اون‌جاهایی که می‌گم ممکنه حتا اینم کار نکنه همین جاهاست. همین جاهایی که دیگه پای اکت در میون نیست. پای احساسات در میونه. احساسات و عواطف انسانی. با تمام پیچیدگی‌ها و پنهان‌کاری‌ها و زوایای عجیب و مختلفش.

لذا در بهترین حالت، من فوقش بتونم بهت بگم کاری رو که حدس می‌زنم ممکنه ناراحتت کنه انجام نمی‌دم. در حالی که نه قطعیتی وجود داره تو واقعا ناراحت می‌شی یا نه. نه قطعیتی وجود داره که حدس من درسته یا نه. و نه حتا قطعیتی وجود داره که آیا من به شعار خودم وفادار می‌مونم یا نه. آیا به وفاداری‌م در اون لحظه اعتقاد دارم یا نه. و آیا اعتقادم واقعیه یا فیکه؟ اگه دستگاه دروغ‌سنج بهش وصل کنن بوق می‌زنه یا به خیر می‌گذره؟
..
  




پارادوکسی که این چند روز ذهنمو به خودش مشغول کرده بود:
باید به قوانین پایبند باشم و رفتارمو بر اساس اون تنظیم کنم، یا به غریزه‌م؟

پاردوکس بعدی:
کدوم قوانین؟ کدوم اصول، هانی؟ آر وی استیل تاکینگ اباوت سکس؟

دستاورد اخیرْ این که کشف کردم هنوزم هرازگاهی گول می‌خورم و تو دام قانون و عرف و اخلاق و مردم‌چی‌می‌گن میفتم. تو بی آنست؟ قانون و اخلاق راه خطرناکیه برای من، چون تقریبا به هیچی اعتقاد خاصی ندارم. بنابراین اگه بخوام بر اساس اعتقاداتم رفتار کنم همه‌چی به نظرم مباحه.

این چند روز خیلی فکر کردم. اما نه تنها نمی‌تونستم تشخیص بدم کدوم کار درسته یا غلط، که حتا به درستی یا غلطیِ تشخیصم هم اعتمادی نداشتم. اگه همین اتفاق‌ها پنج ماه پیش افتاده بود، موضعم صریح و قاطع معلوم بود. هم‌اکنون اما متوجه شده‌م که با تغییر شرایطم، مواضع تند و جزمی قبلی‌م نه تنها تحت‌الشعاع قرار گرفته که در پاره‌ای از موارد تغییر هم کرده حتا. لذا ارجاع به عقل و منطق و دودوتا چارتای اخلاقیات فایده‌ای نداشت. ازین‌رو تصمیم گرفتم گیر ندم به موقعیت، زمان بدم به خودم و ببینم چی پیش میاد. درست‌ترین کاری که می‌تونستم بکنم هم همین بود. در زمانه‌ای که همه‌چیز نسبیه و در زمانه‌ای که من نسبت به اون نسبیت، نسبی‌ترم حتا، پرداختن به اصول و قواعد بیهوده‌ترین کاری بود که می‌تونستم انجام بدم. موضوع رو که از سر-فصل آبسشن‌های ذهنی‌م گذاشتم کنار، کمی که فاصله گرفتم، خودبه‌خود گفت‌وگوهای ذهنی‌م ساکت شد. مغزم آروم شد. و عبور کردم از مرحله‌ای که گیر کرده بودم توش.

من آدم غریزه‌م. اصولا بهتره بیش از تعقل، توکل کنم. یکی از همین روزا، حوالی عصر، غریزه‌م اومد نشست رو مبل، پاهاشو انداخت رو هم، صاف تو چشام نگاه کرد گفت هانی، بیا دست ازین ادا اطوارا برداریم روراست باشیم. خب؟ گفتم خب. گفت لذا به نظرم مهم نیست عقل و منطق و اخلاق چی حکم می‌کنه. مهمه؟ گفتم نه. گفت ایول. دمت گرم. پس مهم چیه؟ مهم اینه که تو الان با داشته‌هات خوش‌حالی و از نداشتنِ نداشته‌هات نه تنها ناراحت نیستی، که ته دلت یه آخیشی هم داری می‌گی حتا. غیر از اینه؟ گفتم نه. گفتم ضایع نیست آخه؟ گفت نه الاغ، ضایع کجا بود؟ درستش همین اصن. ملت کلی می‌زنن تو سر خودشون و شرینک‌شون که بتونن برسن به این استیجی که الان تو هستی. گفت تو الان درست جایی هستی که همیشه دلت می‌خواسته. قدری ازین، یه کم ازون، یه کم همینی که هست، کمی دور هم. ته دل؟ خوش‌حال. غیر از اینه؟ گفتم نه. همینه. گفت پس چرا نشستی فکر می‌کنی باید اعلام موضع کنی چون دتس وات پیپل دو؟ چرا فقط صرفا چون گزاره‌ی پ اتفاق افتاده، بای دیفالت احساس می‌کنی باید گزاره‌ی کیو رو اجرا کنی؟ بی‌خیال بابا. خودت باش. خودت باش و به غریزه‌ت اعتماد کن. تا جایی که حال می‌کنی بمون. هر وقت حال نکردی برو. دتس ایت. راه درست همینه. اگه غیر ازین بود ساز و کار مغزت، می‌رفتی مهندس می‌شدی عوض هنر. گفتم همین؟ گفت همین. به‌خدا که فقط همین. سپس از جا برخاست، کیف‌شو برداشت، از در خونه رفت بیرون درم پشت سرش بست.
تق.
..
  




She hides, in other words, even when she is presenting herself.
To Melania, protection means hiding.

Labels:

..
  



Monday, June 5, 2017

از چیزایی که این روزا ذهن‌مو به خودشون مشغول می‌کنن و دغدغه ی جدی‌م شدن سخت در شگفتم. باورم نمی شد یه روزی برسه که مغزم پر بشه ازین دست افکار بیهوده.
..
  



Sunday, June 4, 2017

به سلامتی این‌قد همه از هم خوششون نمیاد و حسادت و مُچ‌اندازی پنهان و الخ، که به جای این‌که یه مهمونی بگیرم پنجاه نفرو دعوت کنم باید ده تا مهمونی بگیرم مهمونی‌ای پنج نفر، اونم تازه با سلام صلوات.

مملکته داریم؟
..
  




روایات نامعکوس - ۱۲

وقتی حرف نمی‌زنم، ناامن می‌شم. و ناامن که می‌شم، می‌رم تو غار. مکانیسم دفاعی‌م دور شدنه. قایم می‌شم تو خودم تا از خودم در برابر ناامنی دفاع کنم. تنهایی اذیتم نمی‌کنه ناامنی اما چرا. این‌که یه سیف-ساید نداشته باشم برای حرف زدن، هر حرفی زدن، چرا.

آقای هومْ اما فضای امنِ حرف زدن رو از من می‌گیره و منو با پچ‌پچه‌ها تنها می‌ذاره.
..
  




مطمئن نیستم خواب بودم یا بیدار. تلفنو که قطع کرد، تکست داد دم خونه‌تونم. درو زدم اومد بالا. تو خواب و بیداری بودم قطعا. قرص خورده بودم و چشمام جایی رو نمی‌دید. اومد بالا ازم مَد مِن بگیره. تا تو اون هپروت پیدا کنم مد من رو کدوم هارده، یه دوری تو خونه زد گفت چه همه‌جا تمیزه. پرسید این ملافه‌ها موجی‌ه؟ گفت دو هفته‌ست دیگه لاک نمی‌زنی. به خاطر مامان‌بزرگت؟ یه ظرف زردآلو و انگور روی میز بود. رو میز پر هارد و کامپیوتر بود. ظرفو گذاشتم بین‌مون، رو مبل. گفتم مشروب می‌خوای؟ گفت نه. گفت تصمیم‌مو گرفتم. اگه بخوایم الان بریم، به جای رم می‌ریم فلورانس. گفتم امشب؟ گفت فرداشب. گفت بی‌چمدون. هر چی بخوایم همون‌جا می‌خریم. گفت فقط فرداشب باید سر راه برم پاسپورت‌مو بردارم. مطمئن نیستم خواب بودم یا بیدار. قرصه عین قرص بیهوشیه. چیز زیادی یادم نمیاد. حالا امشب معلوم می‌شه.
..
  



Saturday, June 3, 2017

پارسال این موقع طی عجیب‌ترین سفر زندگی‌م، رُم بودیم و زندگیْ دیگر شد. دو آدم از دو دنیای متفاوت، بدون برنامه‌ریزی خاصی. بریم رم؟ بریم رم. رفتیم رم. از همون کافه‌ی پایین دم هتل دو گیلاس شراب قرمز درای زدیم و جهانْ دیگر شد. یکی از اولین‌ها و سخت‌ترین‌ سفرها بود برای من. هیچ مارجین اطمینانی نداشتم. خودم بودم و آقای الف و شهر رم. آقای الف اما با تمام هوش غریزی‌ش و تدبیر و سیاست‌ورزی‌ش شهر رم رو برامون خاطره کرد. یه خاطره‌ی خوش و درخشان و به یاد موندنی.

شب تولدشه. زنگ زده حرف بزنیم و تلفنو قطع نمی‌کنه. حالا روزی ده بار همو داریم می‌بینیما، می‌گه اما این تلفنای آخر شب یه چیز دیگه‌ست. می‌گه تو خوش‌اخلاق‌ترین و خوش‌سفرترین و اسکل‌ترین دختری هستی که تا حالا باهاش رفته‌م سفر. می‌گه با تو همه‌چی کُمِدی و هپی و سَبُکه. خوشگل و خوش‌خوراک و خوش‌پوش و خوش‌بو و خوش‌گذران و بسیاااار ول‌خرج. می‌گه تمام سفر پارسال رو با جزئیات یادم مونده. می‌گه حتا پرهای توی اون کفشه رو هم نگه داشتم. می‌گه نریم رو پشت بوم زوما سوشی بخوریم دیگه؟ تولدشو تو بار/رستوران زوما گرفتم براش. با یه جفت کفش چرم دست‌ساز ایتالیایی. می‌گه عیب نداره، عوضش امسال کارا رو که رو روال آوردیم، برای تمدید قوا می‌ریم سواحل اسپانیا، قول. یا نه، یونان که دیگه همین بغله دیگه.

خوش‌اخلاق‌ترین و سیاست‌مدارترین و زبون‌بازترین دوست دنیا بالاخره شب تولدش گوشیو قطع می‌کنه تا بره بلیتا و هتلای اسپانیا رو چک کنه.

بهش تکست می‌زنم دوست قشنگم تولدت مبارک. می‌گه تولد فقط رُم.
..
  



Tuesday, May 30, 2017

خسته و گرسنه و پریود و بداخلاق، با سردرد و کوفتگی بدن و خبر بستری‌شدن اون یکی مامان‌بزرگم، می‌رسم خونه. ده شب. هیشکی خونه نیست. شامو آماده می‌کنم با ماست و سبزی‌خوردن می‌ذارم رو میز. یه یادداشت می‌چسبونم رو تابلوی جلوی در ورودی که من سگم. بهم نزدیک نشین. با یه ظرف طالبی قاچ‌کرده میام تو اتاق، درو می‌بندم، قرص می‌خورم، دوش می‌گیرم، گیلمور گرلز می‌بینم، طالبی می‌خورم و می‌خوابم. تو خواب و بیداری صدای آدمای خونه رو می‌شنوم که یکی‌یکی می‌رسن. صدای کلید و صدای پمپ آب کولر و صدای در کابینت و قاشق‌چنگال و صدای پایین کشیدن پرده‌ی پروجکشن و صدای حرفای فوتبالی آخر شب زرافه و سید و صدای موزیک‌های متال اتاق دخترک تا دیروقت، چون ژوژمان داره این روزا. قرصا اثر می‌کنن کم‌کم. خسته و غمگین و بداخلاق خوابم می‌بره.

 وسطای شب، می‌بینم تو بغل سیدم. با یه لیوان شیر و دوتا خرما، امام‌علی‌طور، بالش برقی داغ و روغن با بوی کلیساهای فرانسه و ماساژ مطبوع. ماساژ طولانی و مطبوع. بعد از ماساژ دردم کمتره و اوقاتم بهتر. انقد بیدار می‌مونه تا خوابم ببره. صبح وقتی بیدار می‌شم که رفته. می‌رم تو آشپزخونه می‌بینم چای دم کرده و ساندویچ درست کرده برام گذاشته رو کانتر. غذاها و میوه‌های دیشب رو گذاشته تو یخچال. و یه  iKnow honey, iKnew actually و ماچ و قلب زیر یادداشتی که توش اعلام کرده بودم من سگم، نزدیک نشوید.

فک می‌کردم بعد از کار تو معدن، سخت‌ترین کار این باشه که با یه آدم دیگه زیر یه سقف زندگی کنی. حالا می‌بینم اما بنایی هنوز سخت‌ترین کاره و از قضا بودنِ سید، بودنِ آدمی که دوست‌ش داری، همین دور و بر، زیر یه سقف، چه خوشاینده. ازون دست تجاربی که هنوز جذابیت‌شو برام از دست نداده.
..
  




فک کن نشستی تو یه اتاق، داری ماکِت درست می‌کنی. کاری که احتیاج به تمرکز داره و دقت و ظرافت و زمان. بچه‌ی پنج‌ساله اومده پشت در می‌خواد بیاد تو. وسایل ماکت‌سازی واسه یه بچه‌ی پنج‌ساله خطرناکه. می‌خواد به همه‌چی دست بزنه و در مورد همه‌چی سوال کنه. تمرکزتو به هم می‌ریزه و از کار اصلی‌ت می‌مونی. فارغ ازینا، فکر می‌کنی اصن جای بچه‌ی پنج‌ساله تو اون اتاق نیست. براش توضیح می‌دی که نمی‌شه بیاد تو اتاق. معقول و منطقی. طبعن منطق تو رو نمی‌فهمه. دلایلت برای اون کار نمی‌کنه. اول اصرار می‌کنه اصرار می‌کنه اصرار می‌کنه بعد کم‌کم عصبانی می‌شه حرص می‌خوره بداخلاق می‌شه گریه می‌کنه جیغ می‌زنه، کافیه در اتاقو ببندی روش، شروع می‌کنه مشت کوبیدن به در و پرت کردن اشیای مختلف به در و دیوار و گریه و گریه و جیغ و داد و گریه. قاعدتن آخرش یه جایی خسته می‌شه خوابش می‌بره. فرداش؟ باز همین بساط. پس‌فرداش؟ باز همین بساط. بچه‌هه، ولو پنج‌ساله، اگه کمی هوش داشته باشه اما، از روز سوم به بعد شروع می‌کنه استراتژی‌شو عوض کردن. دیگه بیهوده با مشت به در بسته نمی‌کوبه. یا درک می‌کنه اون اتاق جاش نیست و از اصرار بی‌جا دست برمی‌داره، یا می‌گرده به یه طریق دیگه نرم‌ت کنه و به خواسته‌ش برسه.

بچه‌ی پنج‌ساله، بزرگ‌تر که می‌شه، دیگه یاد می‌گیره کجاها اصرار کنه کجاها نه. یاد می‌گیره کجاها جاشه کجاها نیست. یاد می‌گیره عصبانیت و خشم‌ش رو کنترل کنه و وسایل مختلفو پرت نکنه به در و دیوار. یاد می‌گیره بی‌وقفه و مدام گریه نکنه جیع نکشه داد نزنه. در واقع، بزرگ‌تر که می‌شه، مهارت‌های اجتماعی بیشتری کسب می‌کنه و رویکردش در مقایسه با اون بچه‌ی پنج‌ساله‌ای که پشت در مونده بود و مشت می‌کوبید به در، عوض می‌شه قاعدتن.

غمگین کجاست؟ غمگین بچه‌ی پنجاه‌ساله‌ایه که از پنج‌سالگی تا حالا رویکردش عوض نشده.
..
  



Monday, May 29, 2017

...
و در زمستانش
ديگر درخت نمی داند
كه آمد و رفته؟
پنجره نمی داند
كه باز است يا بسته؟
و باد
باد نمی داند
بوزد،
برود،
وزيده است يا رفته؟
...

گهگاهی هم چنگ می‌زند
بر سيمِ خارداری
كه نوزد ديگر
و بماند
مثلِ يك تكه پارچه‌یِ ريشْ‌ريشْ
و بالْ‌بالْ بزند
در بادِ ديگری
اين باد...

کامران بزرگ‌نیا

Labels:

..
  





نیل برنن، نویسنده و کمدین، یک استندآپی دارد که در آن از افسردگی ۱۷ ساله‌اش حرف می‌زند.

یک جایی می‌گوید، افسردگی یعنی هجوم تمام افکار منفی جهان به مغز شما. یعنی تصور بدترین بدترین‌ها. می‌گوید افسردگی انگار همیشه به تنتان یک جلیقه سنگین نجات بسته شده ‌است. می‌گوید اینطور نیست که من اعتماد به نفسم کم باشد. من اصلا اعتماد به نفس ندارم.

رد می‌شود. این دوره هم رد می‌شود. مثل همه دوره‌های گذشته که رد شدند و من جان سالم به در بردم. اما وقتی آدم تویش هست، سنگین است. همه جهان سنگین است. همه چیز دردناک است. همه تصورها و تصویرها منفی‌است. شک، به خود آدم از همه بیشتر، نفس می‌برد. می‌افتد روی دور خودآزاری و عزیزان آزارای. رد می‌شود. اما همیشه بخشی از جان آدم را هم همراه خودش می‌برد.

من نمی‌دانم افسردگی هیج‌وقت درمان می‌شود یا نه. اما احتمالا بعد از یک جایی مدیریتش را آدم یاد می‌گیرد و اگر دفعه بعد یادش بماند، حواسش را جمع می‌کند که تصمیم بزرگ نگیرد، حرف بی‌جا نزند، بداند که فکرهای توی سرش سیاه‌اند نه واقعیت و شاید هم مهمتر از همه اینکه یاد می‌گیرد از به دوستانش یا نزدیکانش بگوید و اگر کمک نمی‌خواهد- یا نمی‌تواند کسی کمکی کند- حداقل بدانند که حالش خوب نیست.

..
  



Monday, May 22, 2017

چند هفته‌ى اخير، فرسايشى بود اوضاع. لااقل براى منى كه خودم را و اطرافيانم را و لايف‌استايلم را جورى تنظيم كرده‌ام كه آب توى دلم تكان نخورَد، اوضاعْ فرسايشى بود. حالا چند پيكِ تند و تيز را رد كرده‌ام و كمى آرام‌ترم. آخرى‌اش مرگ مامان‌بزرگ بود. با آن‌همه بيمارىِ ماه آخر، آن‌قدر سر حال بود و آن‌قدر اميد داشت به زندگى، كه هيچ‌كدام فكر نمى‌كرديم پنج‌شنبه عصر، آرام و خونسرد، چشمانش را ببندد و ديگر نفس نكشد. مرگ مامان‌بزرگ، اولين تجربه‌ى مرگ يك آدم نزديك بود توى خانواده‌ى ما. تا حالا بدن بى‌جانِ عزيزى را توى خانه‌اش، روى تخت خودش نديده بودم، از نزديك. مامان‌بزرگ چشم‌هايش بسته بود و دهانش كمى باز بود و صورتش قشنگ بود و آرام خوابيده بود و ديگر درد نمى‌كشيد. آسوده بود. نگاهش مى‌كردم و با خودم فكر مى‌كردم تمام شد، درد نمى‌‌كشد ديگر. چه خوب. نشانى از غم غليظ، يا گريه‌اى طوفانى، در من نبود. در برابر مرگ، آرام شده‌ام و منطقى. علاقه‌ام به آدم‌ها هم، معقول است و كم‌رنگ. يك‌جور كرختى احساسى، ضدِ غليان، خونسرد و پذيرا. يك‌جورى كه انگار همين است كه هست. خودمانيم هم، همين است كه هست. 
يك جايى اما، اواخر شب، آمبولانس كه آمد، آقاى آمبولانس‌چى كه آمد توى خانه‌ى مامان‌بزرگ، از ميان تمام فاميل و دخترها و نوه‌ها كه عبور كرد رفت پاى تختْ برانكارد را كه گذاشت روى زمينْ زيپِ كيسه‌ى برزنتىِ سياه را كه باز كرد با بابا و شوهرخاله‌ها، مامان‌بزرگ را با همان لباس‌خواب گلدارش با همان ملافه‌هاى تخت گلدارش كه بلند كردند گذاشتند توى كيسهْ زيپ‌اش را كه بستند، تلخ‌ترين و بى‌رحم‌ترين لحظه‌ى آن شب بود. بدتر از آن، نيم ساعت بعد، بابا كه برگشت بالا، با پسرخاله‌ها تشك و بالش تخت را كه برداشتند بردند توى اتاق، تخته‌هاى كف تخت‌خواب را كه برداشتند اريب بردند توى اتاق، و تاجِ تخت را و بدنه‌ى تخت را كه پيچ‌هايش را باز كردند جمع كردند بردند توى اتاق، سبدهاى دارو ميز داروها سرم و وسايل تزريق، همه و همه، و به همين سادگى، به همين سرعت، در كسرى از ساعت، بقاياى حضور مادربزرگ از توى سالن خانه‌اش جمع شده بود. يك جورِ برخورنده‌اى، جورِ ترسناكى، انگار كه طبيعى‌ترين اتفاق دنياست كه اشيايى كه بر حضور مادربزرگ در آن خانه، در سالن خانه‌ى خودش دلالت مى‌كرد، با همين سرعت جمع‌آورى شود تا خانه براى حضور پر تعدادِ فاميل، حضورِ دوستان و آشنايان و تسليت‌دهندگانِ زنده باز شود. تمامِ آن نيم ساعت، براى منى كه مرگ هيچ عزيزى را تا حالا اين‌همه از نزديك نديده بودم، همه‌چيز شبيهِ يك مستندِ كوتاهِ تكان‌دهنده بود.

اين چند هفته‌ى آخر، فرسايشى بود اوضاع. لااقل براى منى كه عادت ندارم آب توى دلم تكان بخورد، همه‌چيز فرسايشى شده بود. انتخابات و استرس ناشى از آن هم مزيد بر علت.

از اسباب‌كشى گالرى تازه برگشته بودم خانه، كه دخترك زنگ زد. "مامان‌بزرگ فوت كرد." دوش گرفتم لباس پوشيدم موهايم را همان‌جور خيسْ خيسْ محكم بستم پشت سرم رفتم خانه‌ى مامان‌بزرگ.

از مراسم ماما‌ن‌بزرگ تازه برگشته بودم خانه، كه سيد گفت يك چمدان مختصر براى هر دوى‌مان بسته‌ام. امشب مى‌رويم پاريس. خوب است حال و هوايت كمى عوض شود.

حالا نشسته‌ام لب پنجره‌ى هتل. پاريس. يك گيلاس شاردونى. كمى پنير. و چشم‌اندازِ پُرْگلِ كوچه و ساختمان روبرويى. سيد گفت امروز مى‌رويم كن. فيلم جديد هانكه. هپى اِند. گفت شب يا فردا برمى‌گرديم پاريس.

پاريس اين‌بار آرام‌تر از قبل است. خيابان‌هايش بى‌وقفه صداى آژير نمى‌دهد. فضاى شهر آن‌قدرها ملتهب و امنيتى نيست. من اما هم‌چنان در اين شهر، سومْ‌شخصِ مفردم. با شهر تعامل شخصى برقرار نمى‌كنم. زيبايى و ابهتِ شهر، از آن جنسى نيست كه دوست داشته باشم. از لوور برگشته‌ايم. امشب مى‌رويم كن، به تماشاى جديدترين فيلم هانكه. در شهر، هرازگاهى صداى آژير شنيده مى‌شود. پليس. آتش‌نشانى. الخ. امشب مى‌رويم "هپى اِند" ببينيم. سيد برايم سنگ تمام گذاشته است. دوست‌اش دارم. در شهر و در دلم اما گاهى صداى آژير مى‌پيچد، بى‌وقفه، مدام.
..
  



Sunday, May 21, 2017

مامان‌بزرگ رفت. شيرينىِ پيروزى اما غمِ رفتن‌شو نَشُسْت ببره.
..
  



Wednesday, May 17, 2017


هنوز که هنوزه، این کار از مجموعه‌ی «یخ»ِ علی-رامیار، میخکوب‌م می‌کنه. هنوز که هنوزه نتونسته‌م بزنم‌ش رو دیوار خونه‌م. هنوز که هنوزه، با تماشای این مجموعه، مخصوصاً این عکس، تمام اون بهت و استیصال و ناباوری ۸۸، لحظه‌ای که نتیجه اعلام شد، آوار می‌شه روی سرم.
این بار اما، این جمعه رو اگر به سلامت از سر بگذرونیم، مجموعه‌ی «یخ» رو از توی انبار کارها درمیارم و می‌زنم روی دیوار خونه. به نظرم بتونم این‌بار، بی‌بغض و بی‌خشم و بی‌یأس نگاه‌شون کنم. که احساس کنم در حد بضاعت‌مون، قدم برداشتیم، تونستیم، و شد.
..
  



Tuesday, May 16, 2017

در کودکی نام پاریس برایم طنینی بود از دوردستی دست‌نیافتنی... پاریس پیوندی بود میان سه احساس ناهمگون: حریم ممنوعه، وسوسه، و زیبایی. حسی توأمان از جذبه و هیبت، آدم را فرا می‌خواند در عین آن‌که پس می‌راند.*

دارم کتاب «در جست‌وجوی فضاهای گم‌شده» رو می‌خونم. رسیدم به بخشی که به پاریس اختصاص داده. یاد حس خودم افتادم از پاریس. از پاریس‌ای که برای اولین بار دیدم و پاریس‌ای که تو دفعات بعدی‌ تجربه‌ش کردم. پاریس به من حس هیلتون رو می‌ده. یه سرهنگ اتوکشیده‌ی باابهتِ باوقارِ بازنشسته. کهنه و قدیمی و اصیل، با اخلاق و عادات ویژه‌ی خودش. از دور آدمو مجذوب و مرعوب می‌کنه، از نزدیک اما سینه‌ش خس‌خس می‌کنه و یه وقتایی دستاش می‌لرزه. موقع پیاده‌روی تو پاریس، موقع رانندگی تو شهر یا جاده، موقع خرید، موقع رستوران و کافه و موزه و گالری و الخ، هیچ‌وقت اون‌قدرها دلم براش نرفت. انگار وظیفه‌ی پاریس‌بودن رو داره به جا میاره. انگار بدیهیه که باشکوه و زیبا و کثیف و شلخته و کهنه باشه. اون‌همه کتاب‌های هنری درجه یک رو، اون‌همه مادرن آرت رو، اون‌همه تنوع و خوش‌لباسی در پوشش مردم رو اگه تو پاریس نبینی، کجا قراره ببینی. عوضش یه شهری مث ورشو سورپرایزم کرد. اصن هنوز حالم با اروپای شرقی بهتره. آنِ خودشو داره. این‌همه آشنا و بدیهی و متفرعن نیست. بی‌ادعا غافلگیرت می‌کنه. بهت مجال راه رفتن و کشف کردن می‌ده. این وسط اما، یه جاهایی اما، یه جاهایی مث استانبول، مث رُم، مث بیروت، و مث فلورانس، هم‌چنان نفس‌گیرن برام. کهنه و تکراری نمی‌شن. در مقایسه با زیبایی‌های پراگ و آمستردام و وین و حتا طبیعت‌های بکری مث اون دِهِه تو اتریش یا سوییس، این چهارتا شهر هنوز یه حال دیگه دارن برام. یه حال شخصی که بخشی‌ش طبعن به خاطرات و تجارب شخصی‌م از این شهرا و همسفرام برمی‌گرده، یه بخش دیگه‌ش اما تو ذات خود شهره. تو ساختار سخت‌افزاری شهر. که مثلن اگه پاریس، هیلتون باشه، اینا سوفیتل‌ن. یوزرفرندلی و سرحال و کژوال-اِلِگَنت.

والتر بنیامین می‌گوید: پاریس برای فرد پرسه‌زن (Flaneur) همان دورنماست. به عبارت دقیق‌تر، پرسه‌زن، شهر را به صورت دو قطب دیالکتیک می‌بیند. یعنی از یک سو شهر به سان دورنمایی در برابرش گشاده می‌شود، و از سوی دیگر مانند اتاقی در برش می‌گیرد.*

در جست‌وجوی فضاهای گم‌شده --- داریوش شایگان
..
  




طی یک اقدام هوشمندانه، برای حلاصی از این استرس فرسایشی انتخابات، تصمیم گرفتیم ساعاتی پس از انتخابات، کشور رو ترک کرده ۴ روز بعدش که همه‌چی معلوم شد برگردیم.

وزیر تدبیر و راهکار
..
  



Monday, May 15, 2017

آخراش، ولیعصرو که داشتیم می‌رفتیم پایین، فرنوش گفت حالا می‌خوای چی‌کار کنی. گفتم نمی‌دونم. باید وایستم ببینم وبلاگم چه تصمیمی می‌گیره. از اون روز، به زعم من، اتفاق خاصی نیفتاده و زندگی‌م روال همیشگی‌ش رو داره. وبلاگم اما سکوت کرده. سکوت معنادار. و منتظر فرصته، منتظر گذر زمان. من؟ نمی‌دونم راستش. فقط می‌دونم که حال‌م مثل قبل نیست. خاطرم مکدر شده.
..
  




تو این هفته، هر روز از ۹ صبح تا ۹ شب که می‌رفتم سر کار، در واقع از در خونه که پامو می‌ذاشتم بیرون، با مردم حرف می‌زدم، بابت انتخابات. این برای منی که واحد حرف زدن‌م با مردم غریبه فوقش ۱۰۰ کلمه در روز باشه، رکورد جهانی محسوب می‌شد. شبا اما، خسته و ناامید برمی‌گشتم. از پشت مونیتور که پا می‌شی، پات رو که از شبکه‌های اجتماعی می‌ذاری بیرون، مردم رو می‌بینی که بی‌خیال و ناآگاه و منفعل، دارن زندگی‌شونو می‌کنن، نه امیدی دارن به تغییر، نه انگیزه‌ای دارن برای تلاش، و نه حتا آگاهی به این که کی به کیه و چی به چیه. بی‌اغراق ۹۸درصد از جامعه‌ی آدمای معمولی‌ای رو که تو این یه هفته دیدم دچار فرهنگ مسلطِ «ای آقا» و «دایی‌جان ناپلئونیسم» و «اینا همه بازی خودشونه»ن. مردم بی‌دغدغه و بی‌تفاوت و ناآگاهن، و رخوت و بی‌خیالی و غر زدنِ صِرف و انفعال، پررنگ‌ترین پارامترهاییه که دیدم دور و برم. از شمال شهر گرفته تا غرب تا مرکز. که تازه اینا خوباشونن. هیچ‌وقت عاشورای ۸۸ رو یادم نمی‌ره. به زعمِ ما، همه‌جا میدون جنگ بود، اما دو تا خیابون بالاتر یا پایین‌تر که می‌رفتی، زندگی به روال همیشه ادامه داشت و کسی حتا دغدغه‌ش این نبود که دو تا میدون بالاتر چه خبره.
..
  



Sunday, May 14, 2017


از متن:

 آقای ماندلا می‌فهمیده که مسمومترین ذهنیت جهان، ذهنیت قربانی است. از همه ما هم بیشتر حق داشته ادعای قربانی بودن کند. یعنی سیاهپوست زاده شدن در آفریقای جنوبیِ زمان آپارتاید مصداق مسلم قربانی بودن است. منتها آقای ماندلا می‌دانسته که با محکوم کردن در و دیوار‌ و روزگار، نه زندگی خودش و نه هیچ قربانی دیگری تغییر نخواهد‌ کرد.

پ.ن. به عنوان كسى كه دست‌كم ده سال خودم رو پشت واژه‌ى محكمه‌پسمد "و ناتوانى اين دست‌هاى سيمانى" قايم كرده بودم، متن بالا رو تقديم مى‌كنم به تمام "خودقربانى‌پندار"هاى اين حوالى.

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017