Desire Knows No Bounds




Friday, May 31, 2002

" ال سيد " بود که می گفت :

جريحهء اين عشق التيام پذير نيست .





و صدا ی ساز که من رو با خودش می بره . انگار که روی بستر رودخانه ای آرام ، شناور باشم . سبک و سرد ...





..
  




چقدر دلم برای خدا تنگ شده ...



" به خدا ايمان بياوريم .

به خدايی که به ما بيلچه داد ،

تا بکاريم نهال آلو ؛

و به پيچک فرمود :

نرده را زيبا کن . "



..
  




با توام آی کجا رفتی آی ...



قاصدک از قاصدک ...



..
  




...حرص يافتن مرواريد

تمام سطح صدف را

به طرد عاطفهء شن مجاز خواهد کرد .



..
  




همه چی خوبه ها ، خيلی خوب ، فقط يه کابوس هست به نام " آقای پتی ول " ! ... بعدشم يه مشکل کوچيک ديگه ، نمی دونم چطور اين روزا اينهمه پررنگی ! هی می خوام رومو بکنم اونور ، نمی شه که نمی شه ، همه ش سايه ت هست .

اما هنوز

می توان سبز بود

در فاصلهء دل تا سکوت...



..
  




"...مانديم در برابر هيچ

خم شديم در برابر هيچ ،

پس نماز مادر را نشکنيم . "



..
  




دارکوب



غم انگيز ترين چيزی که ديدم

دارکوبی بود روی درخت مصنوعی ،

نگاهی به من کرد و گفت : " رفيق

ديگه درختا هم همون درختای قديمی نيستن . "



" عمو شل "



..
  




يک سوء تفاهم کوچک :

وقتی من از " قصور " می گويم ، تو " قصرها " را به خواب می بينی.





..
  




اين مملکت هم آخر سيستم و برنامه ريزيه ! اينهمه ملت رو گذاشتن سر کار واسه يه کنسرت ، بعد تازه روز آخر يادشون افتاده که سالن ميلاد به مناسبت عيد ، اشغاله ! ايشالله فردا شب تشريف بيارين !



..
  




امروز رفتيم سينما فيلم Dancer in the Dark رو ديديم ... نمي تونم در موردش چيزی بگم ... اونايی که اين فیلمو ديدن که می فهمن چی می گم ... اونايی هم که نديدن که خوب هر چقدر هم بگم ، سر در نمی يارن . ... ولی مدت ها بود که فيلمی اين جوری منو تحت تاثير قرار نداده بود !



..
  




يک هفته گذشت...



..
  



Thursday, May 30, 2002

...مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر

ما هم چنان در اول وصف تو مانده ايم .



..
  




نتيجه گيری اخلاقی امروز هم باز در مورد من اين بود که : پينوکيو هم آخرش آدم شد ، اما تو ... .



..
  




من منتظر غير منتظره ام .



..
  




فعلا هیچی نمی تونم بگم جز اينکه عجب روزی بود ... بازم ديدم چقدر نفسم داره از جای گرم در مياد ... وای که چقدر عاشق اين دوستام هستم ... بودن باهاشون رنگ زندگیمو عوض می کنه ... مرسی از اينکه اینهمه امروز بودين .



چهارشنبه 8 خرداد.



..
  



Tuesday, May 28, 2002

عرض شود خدمت شما که بهله قربان ، زندگی هم چنان ادامه داره ، با همهء فراز و فرود هاش ، حتی اگه همه ش فرود باشه ، سقوط باشه ، بازم می گذره . ولی "اون سقوطی که نميفته ، اون دردناکه." ... نگرانی شما هم بی مورده . مثلا همين فردا ، قراره صبح با بچه ها بريم سينما فرهنگ ، شام آخر ، هر چند که من ديدمش . بعدشم ناهار می ريم جام جم که می دونی من خيلی دوستش دارم ، به خصوص اون نوشيدنی مخصوص پاريس رو. تازه عصر هم ممکنه نرم سر کلاس و به جاش برم جلسهء محمود دولت آبادی و بهنود . ممکن هم هست بيام اون ورا ، هم لپ تاپم رو بگيرم ، هم یه رم . ولی اين به اين معنی نيست که بيام پيش تو ، می گم بفرستيش پايين پيش "آ" اينا . پس فردا هم صبح می ريم کوه ، می خوام ببينم ولنجک بدون تو چه رنگيه . ظهرش هم که بيرونيم . عصرش رقصنده در تاريکی رو می بينيم توی حوزه هنری ، شبش هم که کنسرت چهل دف . هوووووم ... جات خاليه نه ؟ این همه جا بی تو ... ولی می گذره ، اينايی رو هم که می بينی می نويسم ، نشتی های یه روحه که داره آب بندی می شه ، اولشه ، وقتی آب بندی شد ، ديگه نشتی نمی ده . تازه فقط واسه خودم می نويسمشون ، خوشبختانه تو آدرس سفيدی های منو نداری . ... خوب می بينی ، هنوز می گذره ، اما تو چی ؟ تو از حالا به بعد چيکار می کنی ؟ سوال خنده داريه نه ؟ دوباره غرق می شی تو کار . کار ، کار ، کار ... دوباره مثل قبلا ها واست فرقی نمی کنه که فيلم خارجی آخر شب سينما فرهنگ چيه . که آسمون چه رنگيه . آفتاب داره يا از اون هواهاست که من دوست دارم . ديگه باز کم کم يادت ميره که اون پايين ، بيرون اون دفتر دل باز آفتابيت با پنجره های تمام قدی که رو به درخت های وليعصر باز می شن ، زندگی جريان داره . ديگه اون پلکان خارجی پايتخت ، حوصله ش از دست اون همه اراجيف ما و خداحافظی های طولانی مون سر نمی ره . حتی ممکنه ديگه گذارت به اون طرف نيفته ، آخه پيشرفت کردين ، رفتين برج B ، تازه صعود هم کردين ، اونقدر رفتين بالا که آدم مجبوره به جای اون پله های دوست داشتنی ، از اون آسانسورهای بدرنگ دلگير لاک پشتی استفاده کنه . باز کم کم حل می شی ، گم می شی ، باز یادت می ره که سال ها قبل مردی بود که خودش رو تو دل کوه و جنگل ساخت ، اونقدر مبارزه کرد با خودش و درونش و بیرونش که آخرش شد استاد هنرهای رزمی ، که آخرش شد مردی روشن که به نور هم اصالت می بخشيد . باز یادت می ره مردی رو که اون همه کتاب خونده بود ، که من کتابخون پر مدعا جلوش کم مياوردم . باز یادت می ره اون مردی رو که همه چیز رو زیر پا گذاشت برای رسيدن به هدفش ، و هيچ وقت ايمان به عقايدش رو از دست نداد . " مردی برای تمام فصول " . باز یادت می ره که چه چيزهای کوچيکی باعث شد نگاهت عوض شه ، باعث شد زندگيت يه طعم ديگه پيدا کنه . باز دوباره می شی همون خرس مهربون که فقط چشم هاش بلدن حرف بزنن . يا به قول بچه ها آدم آهنی مهربان . ... بگذریم ، می شه مثنوی هفتاد من کاغذ . فقط از اين دوباره حل شدنت دلم می گيره . م م م م . باشه ، خيالی نيست .



" شايد که ما نيز عروسک های کوکی يک تقدير بوده ايم .

...

جدايی نا گزیر بود

اما آنچه از آن گريزی نيست

لحظاتی ست از پريشانی تا فراموشی.

اما چه باک

زمان ، خدمتگزار خوبی ست. "





..
  




ما بی تو خرابيم ، تو بی ما چونی؟... رو که خونده بود ، منو یاد این انداخت که :



گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم



و باز گفت :



گفت : بی ما تو چگونه ای ، ای لول ؟

گفتم : ملول .






..
  




دل کولی قصه ها هم شکسته

اين روزها همه چیز شکسته

بايد دل سربی سفارش داد

دل فولاد...



..
  




باز هم قرمزته... ...







..
  




دوست خوب من ... يادت باشه بايد نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشيم ... نمی شه زيادی ازشون انتظار داشت .



..
  




باز هم

مي خواستي بگويي و نگفتي

باز هم

مي خواستم بشنوم و نشنيدم

نزديک تر از هميشه بودي

گويا تر از هميشه

اما اين بار

سکوتت را ترجمه نکردم

سنگدلانه از آن عبور کردم

و باز تو ماندي و سفيدي ها

ديگر نه از آن گونه که بعدترها مجال گفتن يابند

از آن گونه که به خاطره ها بپيوندند

و تنها

غباري از آنها به جاي بماند

...

صدايت به ابديت خواهد پيوست

و بودنت در پستوي قلبم خاک خواهد خورد

...

و هرگز نخواهي دانست

که روزي از روزهاي خدا

روزي شايد نه چندان دور

من نيز تبخير خواهم شد

و به ابرها خواهم پيوست

...

آرزو نمي کنم که باراني باشي و سبز

آرزو نمي کنم که سبز باشي و بهاري

آرزوميکنم که باشي و بماني

آرزو مي کنم که بماني و بداني

و چون دانستي

افسوس نخوري بر آنچه بود

بر آنچه مي توانست باشد

...

« چقدر تأ سف انگيز است ويران شدن چيزي که خوب بودنش را مؤمنيم.

دوست داشتني خالصانه ، هميشگي ، و رو به تزايد ،

دوست داشتني ست بسيار دشوار ،

تا مرزهاي نا ممکن.

اما

ما هرگز کهنه نخواهيم شد دوست من. »

...



سه شنبه ۷ خرداد





..
  




" چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری ،

چه بی تابانه تو را طلب می کنم.

... و فاصله

تجربه ئی بیهوده است. "



..
  




..
  




وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم

که در طريقت ما کافريست رنجيدن




پس داره بهت سخت می گذره ، هان ؟ ... گفته بودم که اين بار ديگه نمی تونم کمکت کنم . فقط خودتی و خودت . نگفته بودم ؟ به هر حال اسم همهء اين اشتباهاتمون بعدا می شه تجربه ، حالا می تونيم دلمون رو خوش کنيم که لا اقل تجربهء خوبی بوده . دل تنگی هم بد چیزيه ، نه ؟ اينکه نگران کسی هم بشی حس بديه ، نه ؟ چه زود آدم به نقيض حرفاش می رسه !



..
  




نمی دونم چه حکمتيه هر فالی که اين برادر کوچيکهء ما می گيره اينقدر درست از آب در مياد !





..
  




..
  



Monday, May 27, 2002

شديدا داره از اين فرم نظر خواهی خوشم نمياد. انگار دارن توی وبلاگ اسباب کشی می کنن. همه چی اين وسط پخش و پلاست . نمی دونم چرا راه افتاده اومده اين وسطا ! طبق دستور FAQ خود YACCS هم عمل کردم ، اما هيچ عکس العملی نشون نداد ! خلاصه شرمنده ، فعلا اینجا به هم ريخته ست.



..
  




فکر کنم هر کدوم از ما يه زمانی و به يه نوعی اين حساحسان يارضا رو تجربه کرده باشيم ... جدی آخرش به کجا می خواهيم برسيم ؟ ... اين سيکل معيوب تا کی می خواد ادامه پيدا کنه ؟
..
  




با خويشتن نشستن

در خويشتن شکستن...




..
  




گفت : ... از اون روز حالش خرابه ... الان اينجاست ، نگرانته ، می خواد باهات حرف بزنه ...



گفتی سلام

گفتم سلام !

گفتی : لپ تاپت درست شده ، اگر خواستی بهت بدمش

گفتم مرسی

گفتی : رم و هاردش اشکال داشت

گفتم خوب ؟ الان سالم شده ديگه ؟

گفتی اوهوم ( به سبک خودم )

گفتم آها !

گفتی در هر حال هر وقت خواستی می تونم بهت بدمش

گفتم باشه ، ميام می گیرمش

گفتی موفق باشی

گفتم مرسی

گفتی خدانگهدار

نگفتم تا بعد

گفتم خداحافظ

...

گفتم شا يدم بگم با پيک برام بفرستيش

...

...





شهرزاد رو درک می کنم ... سنگود .



..
  




سکوت سرشار از ناگفته هاست...

تمامی اين مدت به سکوتی گذشت سرشار

ساعت ها و روزها

ماه ها و سال ها

تمامی سکوتم تنها در يک جمله خلاصه می شد

اما

تنها همان يک جمله ناگفته ماند.

...

هرگز کسی اين گونه فجيع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم !




دوشنبه6خرداد





..
  




.....
..
  



Sunday, May 26, 2002

امروز باد هم یاد ما کرده بود ، یه قاصدک آورده بود که منو همیشه یاد بوی بارون میندازه . قاصدک بهم گفت : چرا اسفنج؟ اسفنج بده ، بد مزه ، بد بو ، بد ... گفتم : چی جاش بذارم پس ، که سبک باشه ، که دیگه اونهمه سنگین نباشه ... گفت : پنبه ، سفیده ، تمیزه ، سبکه ... تازه اگه بخوای سبز باشه ، برگ ریحان . خود بهاره ...



چه باد خوبی بود امروز...





یکشنبه 5 خرداد







..
  




امروز اون خانوم اومده بود خونه مون . یادم بود سلامت رو بهش برسونم . وقتی اومد تو اتاقم ، پای کامپیوتر بودم . ازش پرسیدم : بچه داری؟ خندید و گفت : یه عالمه . پرسیدم : بزرگن؟ گفت : پسر بزرگم همسن توه . ... گفتم : " یه دوست از این تو بهت سلام می رسونه . می گه بهت بگم یه روزی می رسه که دیگه توی سبلان غم نخواهد بود . و دیگه سبلان ترسناک نخواهد بود . نمی دونم اون روز کیه ، ولی می رسه . ... می گه بهت بگم من سبلان زیاد اومدم . و نترسیدم . و نمی ترسم . " ... بهم نگاه کرد ، نگاهی که توش ناباوری موج می زد ، رد پای دیگه ای تو چشم هاش نبود ، شاید فقط ناباوری و اندوه ... بعد یه لبخند تلخ زد و گفت : " خانومی ، چیزی می خوری برات بیارم ؟ " ... دیدی قاصدک ، اونم باورم نکرد ...





..
  




داشتم شدیدا تمرین حل می کردم ، بالای جزوه چشمم افتاد به این جمله که فکر کنم از توی وبلاگ آیدین پیداش کرده بودم قبلا ها ، چون مدل جمله حسابی برقیه :



پارامتری که بخواد آدمو عذاب بده ، نویزه . نویز باید حذف بشه ، به هر ترتیبی که شده .



این جمله هم از اون موقعی که خوندمش یه جورایی همون تاثیر پرانتز ها رو داشت!



..
  




انگار که خواب کودکیم را آشفته کرده باشند...





..
  




ما بی تو خرابیم ... تو بی ما چونی؟...





..
  




یه عالمه اسفنج لازم دارم

برای پر کردن یه حفرهء بزرگ بزرگ بزرگ ،

اما حالا این همه اسفنج رو از کجا بیارم؟











..
  



Saturday, May 25, 2002

" جدار تحمل "





وقتی که تو رفتی

من نگاه کردم: از شهر خبری نبود.

گویی دامنش را بالا گرفته و رفته بود

به دنبال تو.

فریاد زدم : دیگر برنگرد.

و از درد ،

تاول زدم.

اما در تلاقی انجماد و جان ،

جدار تحمل ،

آنقدر نازک نشد که بشکنم.





..
  



Friday, May 24, 2002

.....
..
  




..
  




..
  




..
  




اصلا نمی دونم چرا از این ماه هایی که داد دارن خوشم نمیاد ... خرداد ، مرداد ... همشون یه جورایی آدمای خوب رو می گیرن ، آدمای بد رو هم اینا معرفی می کنن ... بابا بزرگ رو که اونهمه دوستش داشتم ، مرداد ازم گرفت ، اونم خیلی زود ... خوک اعظم هم تو مرداد پیداش شد ، اونهم خیلی خیلی زود ... حالا هم که خرداد و تو ... خدا جایگزینش رو به خیر کنه!





..
  




اول اولا نشر پنجرهء میدون پالیزی بود ... بعدش شد شهر کتاب آرین میرداماد ... حالا در ترک" میرداماد" داره می شه دارینوش قلهک ...

بعد از شام آخر سینما فرهنگ یه سره رفتیم دارینوش:

"تمام کودکان جهان شاعرند" یغما گلرویی.

"ستاره" حسین پناهی.

"ساده بودم ، تو نبودی ، باران بود" سید علی صالحی.

"من پسر تمام مادران روی زمینم" هیوا مسیح.

"ما عشق را از بهشت به زمین آورده ایم" هیوا مسیح.

راستش رفته بودم فقط "من از سرزمین بی کودک می ترسم" هیوا مسیح رو بخرم ، ولی نداشتش ، منم به جاش اینا رو خریدم! وقتی اومدم خونه ، یه خورده تعجب کرده م از تیپ کتاب هایی که انتخاب کردم! یعنی یه شبه اینقدر ذائقهء آدم عوض می شه؟!

راستی بلیت های کنسرت چهل دف رو هم داشت ، برای پنج شنبه شب و جمعه شب هفتهء آینده ... نمایشگاه بین المللی ، سالن میلاد ... بریم؟

اهه ، اشتباه شد ... برم؟





جمعه 3 خرداد



..
  




عجب حکایتیه ها!... انگار این آخریه که بسته شده پرانتز نبوده ، آکولاد بوده! ... بعدشم آدم خودش دستی دستی یه کاری بکنه ، بعد هی بشینه اطرافیانش رو دلداری بده که بابا بی خیال ، طوری نشده که ، قیافه هاتون رو وا کنین ، چیه نشستین ماتم گرفتین ، دستمال کاغذی بدم خدمتتون؟!

بابا والا به خدا جعبهء دستمال کاغذی همون شب اول فقط اومد رو میزم ، الان دیگه نیست ، شما ها هم نمی خواد ماتم بگیرین ... آسمون به زمین نیومده که! ...

به قول علی صالحی:

سلام!

حال همهء ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند...





..
  




نگاه " شجریان " رو روی جلد نگاه نو اردیبهشت ماه خیلی دوست دارم. امشب رو با این ترانه سر کردم که قاصدک توصیه کرده بود. یادمه اون وقتا توی Paltalk یه خانومی بود که این آهنگ رو خیلی قشنگ می خوند.





..
  



Thursday, May 23, 2002

مرسی بهار عزیزم... ولی من شمارهء اطلاعات رو هم ندارم...تو سراغ داری؟



..
  




راستی آخرش، البته نه آخر آخر، تقریبا آخراش، بعد از ترجمهء متن آهنگ Alex گفتی: " Ich Will Nur Dich " . خوب طبیعتا من هم که چیزی از آلمانی سر در نمیارم. بابام بلده، ولی از دونسته هاش فقط جبر و هندسه رو خوب یادم داده...





..
  




راستی دوست خوبم

تولدت مبارک . سبز باشی .



..
  




یادمه چند وقت پیش ها یه مطلبی خوندم تو دفتر سپید در مورد پرانتز ها... اون وقت که خوندمش، تا یه مدتی ذهنم رو اشغال کرده بود. تصمیم گرفتم پرانتز های زندگیم رو ببندم... بشم همون رهای بی قید و بندی که تا دو سه سال پیش بودم ... بدون وابستگی ... تنها ... مثل همیشه ... اولش فکر می کردم کار سختیه ... ولی دیدم شدنیه ... و دیدم بیشتر از اونکه برای خودم خوب باشه، برای اطرافیانم خوبه، هر چند که اولش سخته ... شاید باید زودتر به این فکر می افتادم که نمیشه بدون اینکه آدم مسوولیت گلش رو بپذیره، اهلیش کنه. ... اینکه پرانتز ها خیلی انرژی آدم رو تحلیل می برن ... اینکه تا رها نباشی، تا زمانی که تعلقات مادی حرف اول رو بزنه، نمی تونی پرواز کنی، برای جاناتان بودن باید بار بدنامی رو به دوش کشید... اولش برای خودم هم سخت بود ، ولی کم کم شد، اما یه پرانتز مونده بود ، بزرگترین پرانتز زندگیم، که رنگ مادی نداشت، اصلا این زمینی نبود، چیزی بود ماورای درک مادی و ذهن خاکی، یه جور نور مطلق و اصالت ناب که روشنم می کرد، و تنها این بود که باعث می شد راحت تر بتونم بار هستی رو به دوش بکشم... اما یه وقتی دیدم بقیهء آدما دارن براش معادل زمینی می سازن، دیدم از اینکه نمی تونن محاسبه ش کنن عصبانین، دیدم از اینکه نمی تونن طبقه بندیش کنن و بذارنش تو زیر گروه های رایج شرعی و عرفی، آشفته می شن. منم دوست نداشتم خواب کسی رو آشفته کنم. دوست نداشتم اصیل ترین رابطهء زندگیم رو بخوان با چارچوب هاشون خدشه دار کنن، می خواستم مثل همیشه باقی بمونه. یه حس ناب، مطلق، و جاودانه.

این شد که آخرین پرانتز رو هم بستم... باز شدم همون آیدای سابق... رها... تنها... و گم... گم بودن رو دوست دارم... همیشه از اینهمه دیده شدن فرار می کردم... حالا باز فقط منم و من... و این دنیای مجازی... با همهء آدماش... آدمایی که من رو فقط به واسطهء من شناختن ... نه به واسطهء فرمول های رایج دیگه... چقدر خوبه اینجا می شه گم شد... می شه غرق شد... می شه فراموش کرد... به کلی غرق در دنیایی مجازی... فارغ از هر معادل مادی...

رها بودن هم حس عجیبیه... این که بدونی دیگه کسی اون طرف خط منتظرت نیست... اینکه بدونی زندگی هم چنان ادامه داره و از حالا به بعد، باز هم فقط خودتی و خودت ... بدونی که از حالا به بعد دیگه کسی نیست که بخوای سفیدی ها رو بخونه... دیگه کسی نیست که نگاه چشمهام رو تعبیر کنه... دیگه کسی نیست که سرگردونی های روح خسته مو آروم کنه... دیگه کسی نیست که برای بودنش خیلی قوانین رو زیر پا بذارم... دیگه کسی نیست که با شنیدن صداش همهء بندهای عالم رو فراموش کنم...

شاید یک شب... شبی خنک... تاریک... نسیم دریاچه و عطر گل یاس... از سر اتفاق که نه... بر حسب تقدیر... تنها رشتهء ارتباطم با واقعیت گسیخت...

"و اینک

این منم زنی تنها ... " .





پنجشنبه 2 خرداد.



..
  




مدتها بود نگران اشک هایم بودم

نبودند

گم گم.

از امشب دیگر نگران نیستم.

اینجا بودند،

همینجا که الان هستند

بر گونه هایم.

بهانه نداشتند این همه روز

از امروز دارند.

مبارکم

همدم جدید.





..
  




در آستانهء خرداد ویران شدیم ،

شاید به زیباترین گونه .

آنقدر که به جرأت می گویم

به یاد ماندنی ترین بود برایم

این آستانهء خرداد

با همهء ویرانی هایش .

ویران شدم

و ویرانت کردم .

...

اینک نه اندوهگینم

نه شاد ،

فقط غرقم

غرق در تو ،

در بودنت

و اینک نبودنت .

با همهء نبودن

بیشتر از همیشه هستی

و خواهی بود

از امشب

جاودان برای همیشه .

از امشب

دیگر تنها در " خاطرهء " دستانت غرق خواهم شد

و گرمای حضورت را

از خورشید سراغ خواهم گرفت .

" وه که چه آسان اتفاق می افتد نبودن "

و من

می روم تا در کلامت رها شوم

رسوب کنم

و لرد بندم .

...

امشب از سفیدی های نا گفته برایت گفتم ،

هر چند دیر

یسیار دیر ،

پس بگذار این را نیز بگویم برای آن روز که به خواندن سفیدی هایم خواهی آمد

هر چند دور

بسیار دور ،

" دوستت دارم ،

همیشه ،

و تاوان آن هر چه باشد ، باشد . "








آیدا ، چهارشنبه اول خرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و یک خورشیدی.







راستی یه چیزی

دیدی بالاخره قصهء ما هم به سر رسید

و باز هم کلاغه به خونه ش نرسید؟

نه کلاغه

نه من... .





..
  



Wednesday, May 22, 2002

..
  



Tuesday, May 21, 2002

" معجزه برای قلبی اتفاق می افتد

که آرام و خاموش

آن را پذیرا شود. "



دائو



..
  




باز شد ساعت پنج

این بار بدون دخالت گاو و خوک

که اون بار هم انگار گاو بوده نه خوک!

که اون بار هم شدنی بوده اما دیر

که اون بار هم گفته بودی اما به آن متروکه!

که گیجی ات را "عذر" محسوب کنم یا "عذر بدتر از گناه" !

...

چرا با یه آهنگ خاص توی یه صدا آدم هیپنوتیزم می شه و همهء قول و قرار هایی که با خودش گذاشته بوده یادش می ره؟

چقدر "بهانه داشتن" چیز خوبیه

کاش یه کتاب بود به نام "بهانه های کاری و فوری برای مواقع ضروری"

تا اینقدر آدم به مغزش فشار نیاره

مصیبتیه ها!

...







..
  




خیلی وقته دلم هوای قلم و دوات کرده... و بوی مرکب... و صدای چرخش قلم بر سطح صیقلی کاغذ... با رد براقی که از خودش به جای می ذاره... چه حس خوبی... و چقدر زمان زیادیه که این حس رو تجربه نکردم... خلوص چوبی قلم... یه اصالت ناب... انگار که کلبه ای چوبی داشته باشی فارغ از نگاه اغیار... فقط تو باشی و دوست... و حدیث دل...

...

...

"باید امشب بروم..."



سه شنبه 31 اردیبهشت



..
  




خط کشی نکنیم!





باید یاد بگیریم که خط کشی نکنیم!

نه خطی میان سفید و سیاه

نه خطی میان پیر و جوان

نه خطی که سوی ما را از سوی شما جدا کند

و نه خطی میان من و تو...

خط کشی نکنیم!





"پاول ویلیامز" - شاعر معاصر آمریکایی

..
  




...عجیب بوی نبودن می آید

دلم برای صدایت تنگ شده

و بودنت کم کم رنگ رویا گرفته

دیروز های دور را به یاد می آورم

و می بینم هنوز با همهء نبودنت ، هستی

هنوز از جنس امروز نشده ای

هنوز همان تندیس اصالتی در ذهن خاکی من

بزرگی ، نه در محدودهء جسم

که در گسترهء جان

...

مصلوب کدامین جرمم؟

قربانی کدام سرنوشت؟

و کجاست "اختیار" انسان خاکی

در انبوه "جبر" غالب؟

کجاست" حق انتخاب"

در پهنهء "تقدیر محتوم"؟

...






آیدا.







..
  




..
  




اواخر زمستان سال 1372 هجری شمسی است، و من این آخر هفتهء باد و بارانی تهران را، بعد از پایاین ماه مبارک رمضان سال 1414 هجری قمری، در شهرک اکباتان، بالای فرودگاه مهرآباد تهران، با یک دوست و همکار قدیمی که معلم تایپینگ در بخش بازرگانی هنرستان صنعتی شرکت ملی نفت ایران در اهواز بود، گذرانده ام. نام او مریم فرحی است. حالا بازنشسته است، تنها زندگی می کند، و برای خودش مشغولیاتی دارد، خوب همدم بودن با یک دوست تنهای قدیمی هم بد نیست، هم سن و سال خود آدم، اواخر پنجاه، به ویژه که دارای خاطره های دل انگیز خوب گذشته هم باشد - و دستپخت خوبی هم داشته باشد. روزگاری همان جا در اهواز زمان محمد رضا شاه، به قول خودش، با یک "شوعر" کارمند شرکت اهوازی، به اسم جاسم عباسی نسب ازدواج کرده و پس از یک سال ( به اتهام ضرب و شتم ) به دادگاه رفته بود و با حلال کردن مهریه و همه چیز طلاق گرفته بود. بعدها... گه گاه که تنها بودیم هر وقت به او می گفتم مریم جان ، برو یک شوهر خوب بگیر و بچه دار شو و زندگی کن ( می دونی که من زن بگیر نیستم ) ... او جواب می داد:

"من چیزی را که بالا آورده م ، دیگه نمی خورم."

....



از کتاب " گردابی چنین هایل" نوشتهء "اسماعیل فصیح" .





..
  




یه جورایی یادم رفته نفس بکشم... با پیدا کردن اسب آتش... از همون عبارت اولش فهمیدم با یه زندگی طرفم... یه حس جاری که بر خلاف بسیاری از وبلاگ های دیگه واقعیتی توش موج می زنه که آدم رو ناخودآگاه تحت تاثیر قرار می ده... شاید باید یک زن باشین تا عمق نوشته هاش رو احساس کنین... شایدم متوجه نشین چی می گم... اما هنوزم نمی دونم چه جوری نفس بکشم... کاش" آقای پدر "... الان نمی تونم چیزی بگم... حس غریبی درونم رو پر کرده... باشه برای بعد...





تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل :





« ● صبح ، آفتاب نزده بيدار ميشوي . نماز و آماده كردن صبحانه و بعد دخترك بزرگتر را با ناز و نوازش بيدار ميكني و واميداري كه دل از شيريني خواب اول صبح بكند و رختخواب گرم و نرم را براي يادگيري علم و دانش ترك كند . لباسهايش را آماده گذاشته اي . صبحانه اش را ميدهي و بدرقه اش ميكني . بعد جوجهء كوچكترت بيدار ميشود و صبحانه ميخواهد و بعد هم مردت .

ساعتي بعد كه او را هم راهي كردي ، به جان خانه مي افتي كه از شيطنت هاي خستگي ناپذير جوجه ها ديشب به ميدان جنگ بدل شده . همه چيز را مرتب ميكني و سر جايشان ميگذاري . لباسهاي پراكنده را آويزان ميكني و كثيفها را به دست ماشين لباسشوئي ميسپاري كه بيچاره هيچ روزي را مرخصي ندارد . خاك نرمي را كه طوفان ديشب به ارمغان آورده ، از روي اسباب و اثاثيهء خانه پاك ميكني . موقع پاك كردن كامپيوترت كه امروز هنوز روشن نشده ، دلت غش ميرود كه سري به دنيا بزني ، اما فكر كارهاي باقيمانده منصرفت ميكند و با عجله ادامه ميدهي .

تا جارو بكشي ، ماشين لباسشوئي وفادار كارش را تمام كرده . لباسهاي ديروز را از روي بند جمع ميكني وشسته هاي امروز را پهن . خشكها را تا ميكني ، آنهائي را كه اتو ميخواهند زير داغي اتو تنبيه ميكني تا ديگر هوس چروك شدن نكنند و در كمدها ميگذاري .

حالا نوبت نهار است . مردت هوس خورشت فسنجان كرده . با عجله گردوها را ميشكني . پوستشان سفت و خشك است و سرعت كار را پائين مي آورد . به خودت لعنت ميفرستي كه همچين گردوهاي مزخرفي را به خاطر اندكي ارزانتر بودن آنها خريده اي . مغزها را آسياب ميكني ، تفت ميدهي و بالاخره خورشتت روي گاز در حال پختن است . براي صرفه جوئي در وقت ، از تكنولوژي ژاپن بهره ميگيري وزحمت برنج پختن را به دست پلوپز ميسپاري .

به محض اينكه خيالت از غذا آسوده ميشود ، جوجه ات به آشپز خانه مي آيد و آب ميخواهد . بيحال و بي رمق است و گونه هاي گلگون و چشمان بيحالتش داد ميزند كه تب دارد . وقتي به پيشانيش دست ميزني ، ميفهمي كه حدست درست بوده . به او آب و مسكن ميدهي و بعد تازه به فكرت ميرسد كه جوجهء تبدارت نميتواند فسنجان بخورد . بنابراين بايد سوپ هم درست كني . در يخچال را به اميد وقوع يك معجزه باز ميكني و آرزو ميكني كه يكي دو تا هويج در زواياي پنهاني آن باقي مانده باشد . وقتي مطمئن ميشوي كه معجزات الهي صرف چنين چيزهاي بي ارزشي نخواهد شد ، لباس ميپوشي . دودل و نگراني كه جوجه ات را در خانه تنها بگذاري يا او را با اين تب همراه ببري . بالاخره دل به دريا ميزني . به او سفارش ميكني كه در غياب تو شيطنت نكند و در را براي كسي باز نكند و ميروي .

غذا آماده شده و جوجهء بزرگترت از مدرسه آمده ، ولي هنوز مردت از راه نرسيده . جوجه ات عصباني و ناراحت است . در ديكتهء امروز ، كلمهء خوشحال را سر هم نوشته و چون طبق بخشنامهء اموزش و پرورش ، صفت و موصوف نبايد به هم بچسبند ، معلمش آنرا غلط گرفته و 19 شده . دلداريش ميدهي كه اشكالي ندارد و هر كسي ممكن است اشتباه كند و 19 هم نمرهء خوبي است . با اين قبيل حرفها آرامش ميكني . بعد نهار جوجه ها را ميكشي . جوجهء بزرگتر كه هنوز دلخور است ، بهانه ميگيرد كه نه سوپ دوست دارد و نه فسنجان ، و كوچكتر نق ميزند و ميخواهد به جاي سوپ فسنجان بخورد . با ناز و تمنا كه بعضا به تهديدهاي پارك نبردن و خوراكي نخريدن هم آلوده ميشود ، غذا را به خوردشان ميدهي . جوجهء بزرگ را سر درس و مشقش ميفرستي و كوچكتر را با هزار جان كندن ميخواباني .

خسته اي و گرسنه . مردت هنوز از راه نرسيده . به محل كارش زنگ ميزني و منشي ميگويد كه بيرون رفته . موبايلش هم يا اشغال است و يا دور از دسترس . بالاخره نااميد ميشوي و تنها نهار ميخوري . بعد گوشهء هال روي زمين دراز ميكشي و همانطور كه چشم به صفحهء تلويزيون دوخته اي ، پلكهايت روي هم مي افتد . هنوز لذت خواب را لمس نكرده اي كه مردت مي آيد ، با يك گوني باقالي . خودت سپرده بودي كه هر وقت باقالي خوب پيدا كرد ،بخرد ، اما نه امروز و نه اينهمه . عزا گرفته اي ، ولي چاره اي نيست .

به مردت نهار ميدهي و چاي . عجله دارد كه برود و تو ميگوئي كه جوجه مريض است و شايد نياز به دكتر داشته باشد . مردت دودل و آشفته ميشود . ميداني كه جانش به جان جوجه هايش بند است و در عين حال نگران كارهاي نيمه كاره اش . از او ميخواهي كه ماشين را برايت بگذارد و برود . مرد فكري ميكند و ميگويد كه خيلي كار دارد و بي ماشين به آنها نميرسد . چند اسكناس روي ميز ميگذارد و سفارش ميكند كه جوجه را با آژانس به دكتر ببري ، و بعد ميرود .

تازه سرگرم پاك كردن كوه باقاليت شده اي كه جوجه ات بيدار ميشود . تبش پائين آمده و تو بعد از مدتي ترديد ، خودت را قانع ميكني كه فقط يك سرما خوردگي ساده است و نياز به دكتر ندارد . چه خوب ! حالا شايد بشود تا شب فكري به حال باقاليها كرد .

تلفن زنگ ميزند . همسر يكي از دوستان مردت است . گلايه مند از اينكه تلفنت هميشه اشغال است و اين اينترنت تو را از دنيا جدا كرده . در دل ميگوئي برعكس ! مرا به دنيا وصل كرده ! بعد تن به وراجيهاي او ميسپاري و آرزو ميكني كه زودتر تمام شود تا بتواني به كارهايت برسي و لااقل شب بتواني چند دقيقه اي را پشت آن دريچهء‌15 اينچي جادوئي بگذراني . عذر خواهيهايش را گوش ميكني كه گرفتار بوده اند و نتوانسته اند بازديد عيد شما را پس بدهند و عمهء شوهر خالهء‌همسايهء مادرش فوت كرده و خلاصه امشب اگر فرصت داريد ، ميخواهند چند دقيقه مزاحم بشوند و جبران مافات كنند .

دلت ميخواهد بگوئي شرمنده ام ، عذر ميخواهم . من امشب اصلا آمادگي ميهمان را ندارم ، خسته ام ، جوجه ام مريض است . اما در عوض تعارف ميكني كه اختيار داريد ، منزل خودتان است ، سرافرازمان ميكنيد و شام منتظريم .

مجبوري براي شام دعوتشان كني ، چون وقتي شما براي عيد ديدني آنها رفته ايد ، با اصرار شما را نهار نگه داشته اند .

بعد برميگردي به آشپز خانه و سعي ميكني در ذهن خسته ات ليست غذاهاي شام را كه متناسب با مواد موجود در فريزر باشند ، تهيه كني . بعد دست به كار ميشوي . وسط كار ، جوجهء بيمارت مي آيد و نق ميزند . بستني ميخواهد ، ولي در اصل نياز مند آغوش و محبت مادر است . تو وقت نداري بغلش كني و او همچنان بهانه ميگيرد . بالاخره كلافه ميشوي و سرش داد ميزني و وقتي او اشكريزان ار آشپز خانه بيرون ميرود ، پشيمان به دنبالش ميروي . بغلش ميكني و گونه اش را ميبوسي و با يك شكلات آرامش ميكني . وقتي به آشپز خانه برميگردي ، آب برنج سر رفته و گاز خاموش شده است .

وقتي كارهاي شام را سر و سامان ميدهي ، تازه به يادت مي افتد كه آخرين ميوهء يخچال را چند ساعت قبل آب گرفته و به جوجه ات داده اي . با مكافات گرهء لاينحل گرفتن شمارهء موبايل مردت را ميگشايي و به او سفارش ميوه و كاهو و سبزي خوردن ميدهي ، و التماس ميكني كه زودتر بيايد تا بتواني قبل از رسيدن مهمانها آنها را بشوئي و آماده كني .

با رسيدن مهمانها ، جوجه ها 4 تا ميشوند ، و شيطنتشان هم 8 برابر . وقتي دور خانه ميدوند و جيغ ميكشند ، مغزت سوت ميكشد ، اما لبخند ميزني و پذيرائي ميكني .

بالاخره سفرهء شام را پهن ميكني و حاصل تلاش بعد از ظهرت را در آن ميگذاري . هر وقت ميهمان داريد و تو سفرهء رنگيني پهن ميكني ، نگاه مردت پر از تحسين و غرور ميشود . انگار به خود ميبالد كه چنين همسري دارد و ميتواند مطمئن باشد كه در بين زنهاي اقوام و دوستان ، دستپختش از همه بهتر است . اما تو از اين تحسين ، دلت ميگيرد . از اينكه زن هستي و در اين اجتماع ارزش وجودي تو را با دستپختت ميسنجند ، احساس بيزاري ميكني .

شب از نيمه گذشته كه ميهمانها ميروند . تو ظرف هاي نشستهء درون ظرفشوئي و گوني باقالي را فراموش ميكني و مثل مرده روي تختخواب مي افتي . روح و جسمت نياز مند خوابي سنگين و عميق است ، اما مردت با نوازش و بوسه و محبت به سراغت آمده . پاداش ميهمان نوازي و خانه داري خوب امروزت است . حتي سر سوزني هم تمايل نداري ، اما دلت نمي آيد مردت را برنجاني و دست رد بر سينه اش بزني . پس تظاهر و تحمل ميكني .

نميداني خواب شيرين و دلربا چه مدت است تو را در بر گرفته كه با صداي گريهء جوجه ات از خواب ميپري . شتابان بر بالينش ميروي . در كورهء تب ميسوزد و استفراغ هم كرده . لباسش را عوض ميكني و دست و صورتش را ميشوئي ، به او مسكن ميدهي و در انتظار فرو نشستن تب ، بيدار ميماني . اما باز هم استفراغ ، بعد اسهال و تبي كه اصلا پائين نمي آيد . ساعتي بعد نگران ميشوي و مردت را بيدار ميكني . جوجه ات در تب و هذيان است و نميتوان منتظر صبح ماند . شايد دير شود .

با عجله روپوش مدرسهء جوجهء بزرگتر را در كيف مدرسه اش ميچپاني . جوجه هاي نيمه خواب در آغوش تو و مردت و به سوي خانهء مادرت . مادر را كه گوشش سنگين است و صداي زنگ را نميشنود ، با مكافات بيدار ميكنيد ، جوجهء بزرگتر را به او ميسپاري و سفارش كه اگر شما دير آمديد ، صبح او را به سرويس مدرسه اش برسانند ، و بعد سراغ دكتر و بيمارستان .

چند ساعت بعد ، سرم جوجه ات تمام شده و با داروهاي مختلف ، تب و استفراغش هم بند آمده . حالا در ماشين به سوي خانه رهسپاريد و تو، به صورت معصوم او كه در آغوشت به خواب رفته نگاه ميكني و خدا را شكر ميكني كه خطر از سرش رد شده .

وقتي به خانه ميرسيد ، هوا روشن شده . روز نوئي آغاز شده و شهر اندك اندك ميرود كه بيدار شود . از پشت پنجرهء خانه ات به شهرت چشم ميدوزي و فكر ميكني كه اين روز چگونه خواهد گذشت . وقتي خورشيد سفر روزانه اش را تمام كند و تن به يك مرگ تبالود ديگر در بستر افق بدهد ، تو چه تغييري خواهي كرد ؟ آيا فقط به قدر يك روز فرسايش پيدا ميكني و پير ميشوي و يا روحت با بارقه اي از دانش و معنويت صيقل ميخورد وذره اي به وجودت اضافه ميگردد ؟





● ديشب يادم رفته بود كه بعد از تموم شدن كارهاي آن لاينم صندوق پستيم رو ببندم و هيستوريهاي مربوطه رو ديليت كنم . شب آقاي پدر ( منظورم پدر بچه هاست ، باباي خودم 3 سال پيش به رحمت خدا رفته ) اومد و همهء اون چيزهايي رو كه نبايد ببينه ، ديد . بعد سوال و جواب شروع شد : اين مردها كين كه واسهء تو نامه نوشتن ؟ نيما و حميد و سعيد و .... اينجور چيزها !

مثل بچه هاي مظلوم گردنم را كج كردم و گفتم : اينها نامه هاي اعضاي گروه بلوگرها هستن . نامه ها رو كه واسهء گروه ميفرستن ، براي تمام اعضا ارسال ميشه .

رگهاي گردنش كلفت شد و داد زد : كي گفته تو بري عضو گروهي بشي كه اين همه مرد بهش نامه مينويسن ؟ هيچ دليلي نداره كه نامه هاي اينهمه مرد غريبه بياد توي صندوق پستي تو .

بعد به حالت قهر به اتاق رفت و در حاليكه روي تختخواب دراز ميكشيد غر غر كرد :لعنت به من كه خر شدم و كامپيوتر خريدم . اگه اين هفتصد هزار تومني رو كه واسهء كامپيوتر به هدر داده بودم ، ميزدم به كاسبي ، تا حالا شده بود يك ميليون تومن ! اينهمه هم دردسر نداشتيم . خانم يه روز سر از اتاق چت درمياره ، يه روز با مردها نامه نگاري ميكنه ، فردا هم لابد .......استغفرالله!

امروز ظهر بعد از كلي منت كشي بنده ، بالاخره ايشون لطف كردن و با من آشتي فرمودن . بعد هم با قيافهء حكيمانه اي گفتن : حواست رو خوب جمع كن ، اعصاب من و خودت رو خورد نكن . از اين به بعد هر غلطي كه ميخواهي توي اين اينترنت لعنتي بكني ، يه جوري بكن كه من نفهمم . چون من ديگه تحمل اينجور چيزها رو ندارم !

پاورقي : تفسير اين ماجرا رو به خودتون واگذار ميكنم !





● بعضي وقتها با تمام وجود و از ته دل آرزو ميكنم كه اي كاش يا زن به دنيا نيومده بودم ، يا حالا كه قراره زن باشم در يك جايي از دنيا كه زنها حقوق خودشون رو به دست آوردن متولد شده بودم ، يا اگه هيچكدومش ممكن نبود و من حتما بايد هم زن باشم و هم در جهان سوم ، كاش حداقل جزو اون دسته زنهائي بودم كه نيازهاي روحيشون خيلي ساده برآورده ميشه . فقط كافيه شوهري داشته باشن و ماديات زندگي در يك حد متعارف ( كه بستگي به توقع فردي داره ) براشون تامين باشه ، چند تا بچهء صحيح و سالم هم داشته باشن ، اونوقت ديگه كاملا احساس خوشبختي ميكنن و دنيا بر وفق مرادشونه .

بدبختانه اكثر زنهاي اجتماع ما رو اين گروه تشكيل ميدن و تعدادشون حتي در زنهاي تحصيل كرده و شاغل هم كم نيست . اون حداقل بيچاره كه متفاوت هستن و متاسفانه من هم جزوشون هستم ، هميشه و همه جا از طرف اين اكثريت طرد ميشن . چون دارن سنت شكني ميكنن .ميخوان بر خلاف جريان آب شنا كنن . مجازات اينكار هم سيلي خوردن مداوم از سيل خروشانيه كه داره از طرف مقابل مياد . پس يا بايد تا آخر عمر اين ضربه ها رو تحمل كني و راه خودت رو بري ، يا بالاخره خسته بشي و به قيمت اسارت روحت تن به جهت جريان بدي و با اون پيش بري .

بعضي وقتها حس ميكنم كه واقعا بريدم . يك عمره كه از طرف همه دارم سرزنش ميشنوم .









● شايد اين آخرين چيزي باشه که من توي وبلاگم مينويسم چون بالاخره اونچه که نبايد اتفاق مي افتاد افتاد و آقاي پدر همه چيز رو فهميد . حالا من نه کامپيوتر دارم و نه اينترنت . الان توي کافي نت هستم و تايپ فارسي با کي بوردي که برچسب فارسي نداره برام خيلي سخته چون من جاي حروف رو حفظ نيستم .

در مدت اقامت ۷ هفته ايم در وبلاگشهر طوري به اينجا مانوس شدم که احساس ميکنم از اول عمرم ساکن اينجا بودم . و دل کندن از اين ولايت برام واقعا سخته . نميدونم . خدا رو چه ديدي . شايد يه روز برگشتم . اون که اون بالا نشسته قادريه که هر کاري ازش بر مي آد .

فراموشم نکنيد ها ! »







معضلی همیشگی به نام آقای پدر ... در دیار نفرینی بانوان به تقدیر محکوم این مرز پر گهر...









..
  




باز بهار رفته سوشی خورده ... بابا تو تهران به این بزرگی یکی یه سوشی یاسان سراغ نداره ؟







..
  




" من " از وبلاگ یاوه های عاشقانهء یک من. حالا که تا اینجا اومدین یه نگاهی هم به این بندازین(تعریف عشق) .



..
  



Monday, May 20, 2002

...فقط یه خوده مونده بود به ساعت پنج

یه چیزی حدود نیم ساعت یا شایدم سه ربع

مهم این بود که داشت ساعت پنج می شد

اما گفتی: گیرم انداختن.

من با یه عالمه لبخند

هیچی به روی خودم نیاوردم

اما ته دلم یه چیزای دیگه بود

خیلی چیزای دیگه

که دلم می خواست بدونیشون

طبق معمول فقط گفتم: مهم نیست ، بی خیال.

...

می دونم که گیرت انداختن

بهت ایمان دارم

اما به اندازهء ایمانی که بهت دارم ، یه سوال هم دارم:

کیا گیرت انداختن؟

" گاو ها" یا " خوک ها" ؟

می فهمی چی می گم؟

بقیهء سفیدی ها رو خودت بخون.

فقط اینو بگم که امروز ساعت پنج نشد

عقربه ها خودشون یه راهی برای عبور پیدا کردن بدون اینکه دیده بشن.

اما ما

اما من و تو

...

بی خیال

این نیز بگذرد

سفیدی ها رو خودت بخون...






دوشنبه30اردیبهشت



..
  




از اول بهش گفته بودم مواظب باش سرطان نگیری ... از اول سرطانی های دیگه رو دیده بود ... از اول گفته بودم مواظب باش هروئینی نشی ... از اول معتادای دیگه رو دیده بود... از اول گفته بودم منو همونجوری که هستم ببینه، نه اونجوری که دلش می خواد... از اول بهش گفته بودم هر چی می گم باور نکنه... از اول گفته بودم من فقط خوب بلدم تئوری ارائه بدم، همین... از اول گفته بودم که خیلی چیزها دست من نیست، و شرایطم اقتضا می کنه که یه جور دیگه باشم... از اول بهش گفته بودم دلشو به یه آدم آهنی خوش نکنه... از اول بهش گفته بودم من تو اینهمه سال تا حالا ندیدم عوض بشم، منتظر عوض شدن من نباشی ها، اون معجزه این طرفا اتفاق نمیفته... از اول بهش گفته بودم آخرش چی می شه... اما فکر می کرد اینجوریا نیست... فکر می کرد می تونه از پس سرطان بر بیاد... فکر می کرد میتونه هروئین رو ترک کنه... فکر می کرد من عوض می شم... فکر می کرد معجزه اتفاق میفته... حالا شاید سرطان گرفته باشه... شاید معتاد شده باشه... شاید به حرفای من رسیده باشه... کمرنگه شده... کمرنگ کمرنگ... وقتی می بینمش دلم می خواد سرم رو بندازم پایین و تو چشماش نگاه نکنم... طاقت ندارم شیمی درمانیش رو ببینم... طاقت ندارم خماریش رو ببینم... دلم براش تنگ می شه... اما من که از اول گفته بودم ، نگفته بودم؟...

تو رو خدا شما ها لااقل حرفامو باور کنین... اعتماد به نفس زیادی همیشه هم خوب نیست... یه درصدی هم واسه احتمالات بذارین... یه خورده اون حرفای اولم رو جدی بگیرین...

آخه بعضی وقتا ممکنه آدم آهنی هم اهلی بشه... اما آخر قصه همیشه همونیه که از اول گفتم...

نگین نگفتما.



دوشنبه30اردیبهشت





..
  




و از لیلای لیلی...





به تو، مرد زندگيم كه هنوز نمي شناسمت



مي داني، من از وقتي دختر كوچولويي بودم عاشق تو شدم. آخه راجع بهت همه جا نوشته بود. تو همه ي كتاب ها و قصه ها. ازت مرتب فيلم مي ساختند. تو فيلم هاي كابويي تو اوني بودي كه آنفدر مي جنگيد تا يك شهر رو نجات مي داد. تو فيلم هاي جنگي تو اوني بودي كه به خطرناكترين مأموريت اكتشافي مي رفت و معلوم نبود برمي گشت يا نه. تو فيلم هاي پليسي هم اوني كه هميشه همه فكر مي كردن مقصره ولي تنها كسي بود كه فرق بدي و خوبي رو مي دونست و خوب، تو فيلم هاي عشقي اوني بودي كه هدفش رو به عشقش ترجيح مي داد و آخرش هميشه مي فهميد كه اشتباه كرده.





از همان موقع هميشه پشت پنجره ي رويا نشسته ام تا بيايي. نه اينكه نشسته ام، نه! منتظرم. هي مي دوم دم پنجره، دم در و سرك مي كشم. گذشتن اينهمه سال اميدم رو نااميد نكرده. مي دونم كه مي آيي. شايد هم مشكل اينه كه من هم هي جابه جا شده ام و يكجا قرار ندارم. بي تو قرار ندارم.



توي اخبار سياسي دنبالت مي گردم: نكنه گرفتنت و ممكنه اعدامت كنن. توي نوشته هاي داستان نويس هاي دور و بر ردتو مي گيرم: شايدم اينا مي بيننت و ازت الهام مي گيرن كه مي تونن بنويسن. توي كوهنوردهاي حرفه اي، برق گمشده ي نگاهت را مي بينم: شايد زدي به كوه وبيابون از درد اين همه نامردمي. توي بي خانمانهاي سياه چهره ي كنار خيابان دنبالت مي گردم: نكنه پشت و پا زدي به اين زندگي پوچ و قيد خان و مان رو زدي. به سياستمدارهاي حرفه اي خيره مي شم: اگر تن داده باشي به عمل با ”دستهاي آلوده“ چي؟ ... كجايي كه اينقدر دوري و اينقدر نزديك؟ من بويي كه موهايت بايد بدهد را، عطر برانگيزاننده ي تنت رو همه جا و در هر لحظه حس مي كنم.



مي داني، توي همون سن كم ”خرمگس“ را كه خواندم فهميدم كه اينو از روي مرد من، يعني تو، با الهام از شجاعت تو نوشته بودن. از روي آنچه تو هستي. ”ژان كريستف“ رو مي خواندم و هي بيشتر به سادگي و آزادگيت ايمان مي آوردم و توي ”شيطان و خدا“ از تنهاييت گريه ام مي گرفت. در ”سيذارتا“ از هوش زيادت نگران بودم و توي ”مسيح باز مصلوب“ از سنگيني باري كه داشتي پشتم شكسته مي شد و تو ”صد سال تنهايي“ از نفرين سرنوشت محتومي كه ازش رهايي نداشتي از هراس به خودم مي پيچيدم.





مي داني كه من منتظرم. شايد از من دلخوري. براي اينكه يك بار كسي را به جاي تو گرفتم. فكر كردم پيدات كردم. دليلش هم كه واضحه اگر من سعي نكنم تو رو پيدا كنم كه نمي شه . خيلي هم نكشيد تا فهميدم اشتباه كردم. خوب مگه چند سال مي شه تو يك اشتباه ماند. يادمه يك نويسنده و خبرنگار زن كه خيلي دوستش دارم يكبار توي يكي از نوشته هاش معشوقش رو اينطوري تعريف مي كرد: شبح جستجويي كه هميشه شكست خورده است.... من هم تو رو اشتباهي گرفتم روي آينه ي چهره ي يك مرد ديگر.





نكنه از من بخواهي كه منتظرت نمونم. نكنه مي خواهي بگي كه من هم بايد تن بدهم به يك زندگي تعريف شده ي استاندارد كه همه ي آنهاي ديگر از داشتنش به خودشون مي بالند. آنهايي كه فكر مي كنن در جهت جريان آب شنا كردن تيز هوشيه. نكنه مي خواهي بگويي كه نمي آيي؟ در هر صورت من گوش نمي دهم. من مي دانم كه تو مي آيي اگر كه من ايمانم رو از دست ندم. من هم كه ايماني ندارم به جز مسلم وجود تو. معشوق من.





روزي از روزهاي اين زندگي

جايي از جاهاي اين دنيا

زني از زنان عاشق اين روزگار





..
  




و از آذر که "دو آرزویش" را منهم داشتم:



☺ دردوران دبيرستان درتهران ، در کلاسی درس ميخواندم که پنجره هايش را تا نزديکيهای سقف رنگ کرده بودند. مبادا چشم نامحرم به ما بيفتد يا ما چشممان به نامحرم بيفتد.

رنگ خاکستری تيره، گاهی در روز روشن لازم ميشد چراغ روشن کنيم.

موقع ورود به مدرسه کيفهايمان را ميگشتند مبادا کتاب غير درسی ، نوار موسيقی، مداد رنگی يا روژ لب وارد مدرسه کنيم. پاچه شلوارمان را بالا ميزدند که مبادا جورابمان رنگی باَشد.

گاهی دستمال سفيدی به صورتمان ميکشيدند مبادا آب و رنگی به صورتمان زده باشيم. دستی به دور کمر، سينه و باسن ميکشيدند مبادا کتابی چيزی از زير مانتو جاسازی کرده باشيم. و ما اين تحقيرها را تحمل ميکرديم و هيچ نميگفتيم. وارد کلاس که ميشديم فتوحاتمان را در گوش همديگر ميگفتيم و ريز ريز ميخنديديم. اکثر آن چيزهای ممنوعه را وارد مدرسه کرده بوديم...

آن مدرسه يکی از بهترين دبيرستانهای تهران در آنروزها بود.درصد بالايی درقبولی کنکور دانشگاه داشت. من آنجا بيشتر از چند ماه دوام نياوردم. تحمل تاريکی کلاسها و تحقير هر روزه را نداشتم. به يک مدرسه معمولی رفتم. وبعداز ديپلم در کنکور قبول شدم. اما دوستانم که در آن دبيرستان ماندند، نتوانستند از پس کنکور بر بيايند. برای ديپلم گرفتن چندين سال متوالی امتحان نهايی را گذراندند.

گرفتاراتاقهای تاريک و اشيا ٍ ممنوعه شده بودند..





..
  




از قاصدک که بوی بهار دارد و طعم باران...







● در را بستم تا نه تازه واردي از گرد راه برسد و نه كسي بازگردد. با اين همه هر كس خواست ,آمد.

در را بستم تا اگر آمده اند كه بمانند ,بمانند و اگر بازگشته اند كه بمانند , ترديد نكنند. با اين همه هر كس خواست ,نماند.رفت.

در را بستم.همه مي آيند كه بروند.

تنها منم كه سر بر درِ بسته مي كوبم.





● چرا لبخند مي زني؟ چرا مهرباني مي كني؟ چرا عزيزم مي خواني؟

بگو كه همه چيز سوخته است و بر باد رفته است و نيست شده است.بگو كه من ديگر خاطره هم نيستم.يكي هستم از هزاران.

بگو!

چرا دوباره سكوت كرده اي؟

من اينجا نشسته ام. هميشه. هنوز. نكند دوباره نمي بيني؟







● گلو رگهايي دارد همريشه با طناب



بعضي ها از درون خفه مي‌شوند.





نانام







..
  




کافی نت ارم رو دوست دارم...البته تا حالا فقط به عنوان کافی شاپ ازش استفاده کردم!... از بیرون که ببینینش فکر نمی کنین توش این ریختی باشه...ولی وارد ساختمان نسبتا کهنه ساز که می شین، رو پله هایی پا میذارین که پر سنگ ریزه هستن...ستگ ریزه های رنگی روی پله های سیمانی... و نرده هایی که آدمو یاد پارک جمشیدیه میندازه...وقتی می رین توش کم کم یادتون میره که اون بیرون یه عالمه شلوغی و ترافیکه...انگار که تو یه آلاچیق چوبی نشسته باشین...یه آلاچیق توی یه گوشهء ساکت دنیا...



ولی یه چیزی، نمی دونم اینایی رو که گفتم صرفا تحت تاثیر محیط کافی شاپ بود یا...( D: ) .



..
  




"آنچه نیست همیشه نبوده و آنچه هست همیشه بوده

و واقفان حقیقت این هر دو معنی را نیک دریابند."





"مردی که از خوردن خودداری می کند

پیوند اشیا با او بریده می شود

و خواهش دل به جای می ماند

اما آن که حق را بیند خواهش دل وی نیز بریده شود."





"به تکلیف خود برخاستن - اگرچه نتوان آن را به طور کامل انجام داد -

بهتر است از به تکلیف دیگران پرداختن - اگرچه به طور کامل انجام شود -

در راه تکلیف خود مردن بهتر

که تکلیف دیگران جستن راهی بیمناک است."





از کتاب "بهگود گیتا(سرود خدایان) ، مقدس ترین بخش ماهابهارات."



..
  




رفتم ، رفتم

رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هر کجا هستم...






..
  



Sunday, May 19, 2002

امروز موقع برگشتن حسابی منگ بودم. نمیدونم کی رسیدم پاسداران. وقتی به خودم اومدم دیدم همش آلجرنون تو مغزم بوده و بس. دوباره یاد فارست گامپ افتاده بودم. و یاد خیلی چیزای دیگه. وقتی جلوی اونهمه انار رسیدم، ناخودآگاه پیاده شدم. هر چند که آب انارهاش به اندازهء آب انارهای بغل کانون، طعم بچگی هام رو نمیده، اما بازهم آب اناره. من همینجوریشم فشار خونم پایینه. وقتی آب انار هم می خورم که دیگه هیچی، ولی یه حس خوب بهم دست میده، یه جور خلسه ، انگار هم هستم و هم نیستم. امروز هم همینجوری بود. داشتم به امروز صبح فکر می کردم." به اینکه آیا باید نشانه ها رو تعبیر کنم یا اینکه از کنارشون بگذرم. نکنه دوباره دارم زیادی شلوغش می کنم؟ نکنه این بار دیگه درست باشن؟ آگاهانه باشن؟ و خیلی نکنه های دیگه. راستشو بگم، دلم گرفته، یه جورایی غصه دارم، دلم یه چیزی رو می خواد که نیست، چیزی که باز اون غرور احمقانه باعث گم شدنش شده، هی می خوام چشمهامو ببندم و بگم بی خیال، ولی دلم می گه نه خیر، این بار دیگه نه." تا رسیدم به آب انار. بعد که یه عالمه با آب انارم پیاده راه رفتم ، دوباره یاد مهمونی فردا افتادم. یه عالمه مهمون داریم و من یه عالمه کار! بهتون نمی گم کارهام چیا هستن، چون دیگه لابد تکفیرم می کنین. ولی یه چیزی، مگه ما انتخاب کردیم که کجا به دنیا بیاییم؟ تو چه خانواده ای؟ با چه سرنوشتی؟ خلاصه این جوری ها بود که رسیدم خونه. با یه سردرد حسابی که البته عادت داره با یه استامینوفن بره دنبال کارش. بعد یه خورده خوابیدن با کلی عذاب وجدان به مناسبت مهمونی فردا(!)، اومدم اینجا. مسنجرم رو که باز کردم، دیدم دو تا از بچه ها، چند تا لینک برام فرستادن. خوندمشون. میل هام رو هم خوندم. و......................... انگار یه عالمه دیگه آب انار خورده باشم. بهم گفتن سبلان کجاست. بهم کلی چیزای دیگه هم گفتن. خیلی چیزای دیگه که نمی دونستم ، یا قاعدتا نمی بایستی بدونم!

راستش دنیای مورد علاقهء من این دور و بر هاست. این جا هایی که منو از زندگی واقعی و روزمره م جدا می کنه. باعث می شه فراموشش کنم. باعث می شه لااقل برای مدت کوتاهی با یه لباس عاریه برم قاطی بقیه ء آدمها، بدون اون سرنوشت تحمیلی، فارغ از همهء خط کشی ها. اما یه وقتایی آدم می بینه اینجا هم یه جور دیگه نگاهش می کنن. من قصد نداشتم بگم منو ببینین. فقط چیزی رو که تو دلم بود گفتم. چیزی رو که احساس کرده بودم. همین.

بقیه ش رو هم پاک می کنم. اصلا ما رو چه به این حرفا، مگه نه؟





راستی بعضی از اون لینک ها اینا بودن. مرسی از همه.



٭ سبلان اينجاست...

سبلان محلهء تقي ريزه است، محلهء عباس تايسون، محلهء ذبيح. محله اي كه بهزاد با معدل 19 شاگرد اول دبيرستانش بود، وقتي كه همه اميد داشتند قهرمان كشتي جوانان شود، وقتي همه منتظر ورودش به دانشگاه بودند با 7 كيلو ترياك دستگير شد تا پدرش از غصه دق كند. كارگري كه ميخواهد بچه اش را با خود به سر كار ببرد لابد ميترسد از اينكه كودكش در كوچه پس كوچه هاي سبلان بزرگ شود. سبلان جايي است كه وقتي گذارت با كفش مهماني به آنجا بيفتد، نميداني از ترس كلام غير بهداشتي بچه هاي زير 7 سالش به كدام طرف فرار كني. سبلان ساقي هايش معروفند.

اما سبلان مثل محلهء من و مثل اكثر محله هاي تهران از جاهاي متوسط نشين اين شهر است. در سبلان كسي از نداري نميميرد. دوستي داشتم ساكن محله اي در جنوب تهران كه رتبهء كنكورش زير 300 بود. دانشجوي مكانيك شريف بود. پسر بزرگ خانواده اش بود. پدرش كارگر بود. 8 برادر و خواهر كوچكتر داشت. يك شب خوابيد و صبح بيدار نشد. ميداني چرا؟ كم آورد. دق كرد. چون خانه شان تنها يك اتاق بود و براي بچه يازدهم جائي نداشت... به اين فكر ميكرد كه اگر بخواهد ساعت 8 صبح به امتحان دانشگاهش برسد، ساعت 5 صبح بايد از خانه بيرون بيايد يا زودتر. چون پول بليط اتوبوس را نداشت. اگر پاي برادرش ميشكست خبري از يك صندلي چوبي در خانه اش نبود، پس فكرش هيچوقت به ابهت مبل ها نرسيد. ذهن پر شده با بربري او، هيچوقت در روياي بادام هندي و مغز آجيل شكلاتي نبود...

ميگويند در زمان جنگي به لويي چندم گفتند كه مردم گرسنه اند، حتي نان هم ندارند بخورند. جواب داد: اشكالي ندارد بگوييد كيك بخورند. چند نفر از ما هستيم كه اگر درد اين ملت را بشنويم، در جواب ميگوييم "خوب كيك بخورند" ؟ ... تقصير ما كه نيست؟ مگر نه؟

عرض شد در ساعت 3:51 PM توسط رضا 4 تا نظر





● ميان ماه من تا ماه گردون :

سال 73 كه جواني ترگل بودم و باد در دَماغ و آرزو در دِماغ، هم دانشگاهي مونثي داشتم كه يكي دوبار دور از چشم انجمنهاي رنگ و وارنگ، فرصتي دست داد تا با وي صحبتي بكنم و همينكه شروع كردم از شعر و موسيقي و هنر افاضه كردن، صحبت به يك آهنگ از يك خواننده غربي كشيده شد و اين شازده خانم حين حرفاش از من پرسيد كه ضبط ماشينت CD داره يا نه ؟ من كه از حرفش خنده ام گرفته بود، چون اون موقع من حتي يه موتور هم نداشتم كه بوقش رو بزنم، گفتم والله راستش رو بخواي من ضبط خونه ام هم CD نداره چه برسه به ماشيني كه ندارم داشته باشه.

اين خانم كه از تعجب دهنش وامونده بوده و باورش نميشده كه ضبطي وجود داشته باشه كه CD Driver نداشته باشه، همونجوري كه با بهت بهم نگاه ميكرد گفت پس شما با چي موزيك گوش ميدين؟

اولش فكر كردم كه از اون كلاسهاي الكي و طاقچه بالا گذاشتنهاي آدمهاي تازه بدوران رسيده هستش و من سركارم، اما وقتي سوالهاي بيشتري ازش كردم، ديدم نه بابا اين خانم بقدري در رفاه بزرگ شده اند كه تصور اينكه بشه با يه ضبط قراضه تايواني به موزيك خارجي گوش كرد واسش غير قابل باور هست. در نظر بگيرين سال 73 خود ضبط CD دار هم از وسايل تجملي خاص بود حالا چه برسه به ضبط CD دار ماشين...

اگر دستم رسد بر چرخ گردون _______________از او پرسم كه اين چونست و آن چون

يكي را داده اي صد گونه نعمت ______________يكي را قرص جو،آلوده در خون

زّت زياد

□ نوشته شده در ساعت 6:28 AM توسط 316 baakereh 2 تا نظر





No Comments!

نوشته شده در ساعت 4:40 PM توسط Reza





hamid reza || 3:30 AM







شنبه28اردیبهشت











..
  



Friday, May 17, 2002

خیلی دلم می خواد بدونم sympatico.ca کیه! می شه خودشو معرفی کنه؟!



..
  




پیش زهره بودم ، داشتم اینا رو می دیدم ، یاد این شعر افتادم :



...روی کوچهء برفی

رد پاییست که برنگشته

انگار قصهء توست.

من و تو چشمان یک صورتیم

با همیم و چه تنهاییم

برای پخته شدن رو به عشق آوردیم

سوختیم.

...

آنکه خداحافظ را ساخت

خود ، هرگز بر زبان نبرد.

...

قفس با بال همزمان متولد شد

ما ماندیم و حسرت پرواز...














..
  




حالا جدی سبلان کجاست؟ بابام نیست که ازش بپرسم ، بقیه هم که نمی دونن ، از کجا باید بدونن؟ منم که می خوام بدونم فقط واسه اینه که به اطلاعات عمومیم اضافه بشه ، همین.





..
  




از خانوم کارگره پرسیدم : خونه تون کجاست؟

گفت : "سبلان" ، دختر گلم .

گفتم : سبلان کجاست؟

یه نگاه

یه لبخند

و گفت: برای تو جای ترسناکیه...

...

توی دلم چیزی فرو ریخت.







یاد اون کارگر جدیدی افتادم که هفتهء پیش اومده بود خونه مون ... با یه دختر دو سال و نیمه! ... وقتی تعجبمون رو دید، ملتمسانه گفت : بهم کمتر بدین، ولی بذارین دخترمو با خودم بیارم ... اسم دختر کوچولو نسیم بود ... نمی دونم چرا احساس می کردم این اسم بهش نمیاد. شاید به خاطر لباسهاش بود ، یا رنگ تیرهء پوستش ، یا موهای آشفته ش که پسرونه کوتاه شده بود ، یا شایدم به خاطر نگاه خودم بود (نگاه طبقه بندی شده ، همون حس بدی که همیشه می خوام ازش فرار کنم ، ولی نگاهم اینجوری شده بود ، یعنی حل شده م؟ ) ، خلاصه هر چی که بود اینجوریا بود . قرار شد یه روز آزمایشی بمونه ، تا اگه ما از خودش ، کارش و بچه ش خوشمون اومد ، نگهش داریم (...) . از همون اول می دونستم آخرش چی می شه ، این اولین و آخرین روز کارش بود اینجا ، واسه همین وقتی نگاه نگرانش رو می دیدم که منتظره نظرمون رو از چشم هامون بخونه ، سعی می کردم از نگاهش فرار کنم. می دونستم که دیگه نمیاد خونه مون ، آخه وقتی خانومه سنگ های سالن رو دستمال می کشید ، جای پاهای نسیم کوچولو روی خیسی ها می موند ، این اشکال داشت ، مگه نه؟ ... آخه وقتی داشت اونهمه چوب رو گردگیری می کرد ، ممکن بود جای دست های نسیم کوچولو ابهت اونهمه مبل رو لکه دار کنه ، مگه نه؟ ... آخه جای یه دست کوچولوی کثیف روی دیوار ، سفیدی رنگ های قابل شستشوی دیوار رو خدشه دار می کرد ، مگه نه؟ ... آخه خوب نبود از اونهمه شکلات های رنگ و وارنگ روی میزها ، از اون مغز آجیل های شکلاتی که من خیلی دوسشون دارم ، از اون بادوم هندی ها ، ... ، هی دلش بخواد و بره سراغشون ، خوب شکلات خوری ها همه کریستال بودن ، ممکنه لب پر بشن ، حتی اگه یه نسیم کوچولو تو خونهء آدم باشه ، ممکنه که ظرف های سیلور هم لب پر بشن! این درست نیست که آدمو اینهمه نگران کنن ، مگه نه؟ ... تازه وقتی خانومه داشت اتاق ها رو تمیز می کرد ، نسیم کوچولو هی چشمش به اونهمه عروسک و چیزای خوشگل دیگه میفتاد که ممکن بود بخواد بهشون دست بزنه ، یه بچه نباید این کارارو بکنه ، مگه نه؟ ... حتی خودم اون شیر سفیدم رو که موهاش همیشه آشفته ست گذاشتم تو کمد ، خوب آخه ممکن بود جای دستاش روش بمونه ، تقصیر من که نیست ، مگه نه؟ ... تازه وقتی نسیم کوچولو می خواست بره دستشویی ، نمی دونست نباید از سرویس های شخصی اتاق ها استفاده کنه ، نمی دونست که اونها انحصاری هستن(!) ، اینو می بایست خودش می فهمید که از بین اونهمه دستشویی ، کدوم یکی رو باید انتخاب کنه ، مگه نه؟ ... تازه اصلا چه معنی داره که بچه چیپس بگیره دستش و راه بره ، ممکنه خورده هاش بریزه رو زمین و خانومه مجبور بشه دوباره جارو بزنه ، آخه ما چیپس رو با کارد و چنگال می خوریم ، ما که هر شب چهار زانو نمی شینیم رو زمین چیپس بخوریم با ماست و مو سیر ، اونهم از تو ظرف اصلی ماست ، می شینیم؟ (!) ، بعیده ، مگه نه؟ ... بعدشم اصلا خانومه می تونست نسیم کوچولو رو بذاره مهد کودک یا فوقش براش پرستار بگیره ، معنی نداشت اونو با خودش بیاره سر کار ، مگه نه؟ ... خلاصه آخرش این شد که خانومه رفت ، نسیم کوچولو هم رفت ، خانومه کارش خوب بود ، خوب هم بلد بود بگه چشم ، نسیم کوچولو هم خوب بود ، فقط یه ایراد داشت و اونم این بود که باید می فهمید بعضی جاها حق نداره بچه باشه ، باید حد خودش رو بفهمه ، خوب اینو نمی دونست. واسه همین من از اول ، آخر قصه رو بهتون گفتم...



دلم گرفت ... طبیعیه ، آخه امروز جمعه ست ... آدم به خاطر فکرای این بالا که دلش نمی گیره ... خوب شد امروز جمعه ست و داره عصر هم میشه!





جمعه27اردیبهشت



..
  




صلوات یادتون نره (FA) !





..
  



Thursday, May 16, 2002

امروز تو فیلم جین ایر می گفت : یادت باشه تاریکی ها هم به اندازهء روشنایی ها اهمیت دارند...

چقدر به تاریکی های روحمون توجه می کنیم ... به زوایای سیاه شخصیتمون ... به اون بخش ها که همیشه سعی داریم پنهانشون کنیم ... ؟





..
  




داشتم جامعه شناسی خودمانی رو می خوندم که اینو دیدم :

تاریخ این ایام را

هر کس که خواهد خواند ،

جز این سخن از ما نخواهد راند :

این نسل سر در گم ،

بر توسن اندیشه هاشان لنگ ،

فرسنگ در فرسنگ

جز سوی ترکستان نمی رانند

تاریخ پیش از خویش را باری نمی خوانند .



"ع . شجاع پور"



..
  




آیا اینگونهء تو را تاب خواهم آورد؟...





..
  




می دونستم امروز به جز تو" آ " رو هم می بینم ... و دیدم

می دونستم چه چیزایی بهم می گه ... و گفت

می دونستم وقتی ببینمت چه ریختی هستی ... و بودی

می دونستم با چه قیافه ای روبرو می شم ... و شدم

می دونستم رفتار خوبی نشون نخواهم داد ... و ندادم

می دونستم که بازم هیچی بهم نمی گی ... و نگفتی

می دونستم چه جوری نگاهم خواهی کرد ... و کردی

می دونستم امیدواری چه چیزی رو نپرسم ... و نپرسیدم

می دونستم که باید زود برم و گر نه ... و رفتم

می دونستم باز دچار این حس می شم ... و شدم

...

...

اگه بخواد اینجوری پیش بره ، باید باتری حس ششمم رو در بیارم انگار!



در ضمن ، تا حالا توی تاکسی وبلاگ ننوشته بودم ... که نوشتم .





پنج شنبه26اردیبهشت





..
  




دقیقا...اینهمه نباید ... بدون یه خورده باید ... این جاست که می گن روزگار غریبی ست...

ولی هنوز یادش نیست آدرس اون جونورها رو بهم بده!





..
  



Wednesday, May 15, 2002

فکر می کنین الان دارم با کی چت می کنم؟! با خواهرم! تازه با voice ! کلی حرف داریم به هم بزنیم، ولی وقت نمی کنیم همدیگه رو ببینیم! فکر کنم به زودی مامانم هم یه کامپیوتر بذاره تو هال و آشپزخونه با یه "وب کم" ، بلکه یه خورده همدیگه رو ببینیم ! اینجوریاست که آدما تو تکنولوژی گم می شن!









..
  




دلم برای خوندن یه رمان ایرانی تنگ شده ، خیلی تنگ ، حتا اگه مثل بامداد خمار هم باشه می خونمش. این کتاب شیوا ارسطویی رو گرفته م ، اولش فکر می کردم تو همین مایه ها باید باشه ، بعد دیدم که نه ، انگار باید یه خورده سر فرصت تر خوندش، چون اولش که یه جورایی قاطی پاتی بود . خلاصه یه رمان ایرانی که زیاد هم فیلم فارسی نباشه سراغ ندارین؟ (به عنوان یه زنگ تفریح)

امروز یه کتاب جدید از اسماعیل فصیح خریدم به اسم گردابی چنین هایل . همینجوری که ورقش می زنم توش پر از مهندس آریانه ! خدا کنه طعم کتاب های اون وقتای اسماعیل فصیح رو داشته باشه ، این جدیداش که...

یه کتاب کوچیک دیگه هم خریدم به اسم دسته گلی برای الجرنون . "می گن" قشنگه ، از سری کتاب های تجربه های کوتاه . به نظر جالب میاد.









..
  




"... و بیم من همه این بود که مباد

تندیس دستپرور من

در هم شکسته گردد.

و بیم من همه این بود که مباد

روزی به ناگه از سرانگشت پرسشی

عریان شود حقیقت تلخی که هیچگاه

پنهان نمانده بود.



و بیم آن داشتم

ویران کند تمامی ایمان به عشق را

عشقی که آن مترسک جالیز

در من نشانده بود..."





حمیدمصدق



..
  




به نظر شما کجای این تصویر ایراد داره؟ البته یادتون باشه که اسپیکرتون روشن باشه و از جلو و با دقت به تصویر نگاه کنین.





..
  



Tuesday, May 14, 2002

یه عالمه وقته که نشسته م پشت این میز ... چقدر خوبه که چهرهء زن ایرانی داره عوض می شه ، لااقل تو این سرزمین کوچیک وبلاگ ها ، امیدوارم همینجوری ادامه پیدا کنه ، حالا هر چند که به عمر ما قد نده.











..
  




اینم معنی کارپه دیم برای اونایی که تازه اومدن اینورا!





..
  




آدم شدن به شیوهء شبحی:





● شاخ هاي بزرگ و زيباي شبحي

حتماً شنيده ايد كه شكارچيان گوزن، گله ي گوزن را به سوي چنگل پي مي كنند تا آنان كه شاخ‍هاي بزرگ و زيبا دارند در لابه لاي درختان گير كنند و شكار شكارچيان شوند. آري روح بزرگ و انديشه زيبا شاخ گوزن و پاشنه آشيل و چشم اسفنديار ماست. بازي را بايد به دشمن واگذار كنيم و چاره يي نداريم؛ هدف وسيله مان را توجيه نمي‍كند، نمي‍توانيم ناجوان‍مردانه مبارزه كنيم و نمي‍توانيم مانند آنها دروغ و تهمت و دنائت را وسيله ي پيروزي خود قرار دهيم هر چند حق با ما باشد. مهم‍ترين اصلي كه هميشه در زنده گي شخصي و اجتماعي به آن پايبند بوده ام وفاداري به سوگندهاي دوستانه است. فرض كنيد شما با كسي دوست هستيد اين دوست رازي را به شما مي‍گويد؛ گردش روزگار شما دو تن را در مقابل هم قرار مي‍دهد دوستان پار دشمنان حال مي‍شوند آيا حق داريد آن راز را افشا كنيد؟ گيرم آن كه دشمن‍تان شده است معامله به مثل نكند و تمام رازهاي شما را افشا كند. روزي از زبان آنتوني كويين چيزي از عمر مختار ياد گرفتم كه هميشه راهنماي من بوده است. از عمر مختار مي خواستند با دشمن همان كند كه دشمن با آنها مي كند و عمر مختار گفت: دشمن معلم من نيست. اگر توانستيد ذره دره آب شويد و هزار و يك تهمت را به جان بخريد و از آن نادوست هزار و يك تهمت و افترا بشنويد اما رازش را افشا نكنيد. خُب داريد آدم مي‍شويد؛ خوش بحالتون.

..
  




...راستی اون موقع ها که شلوار لی اختراع نشده بود، مردم چیکار می کردن؟!



..
  




رادیو





هر چه داشتم ، بخشیدم و تنها شدم.

عزیزم ، تو مرا مجبور کردی که یکی از ترانه های غمگین رادیو را به طور مرتب بشنوم.

هر چه موج رادیو را عوض می کنم ، باز همان ترانه را می شنوم.

کاش مدت درازی بهترین ترانه نباشد.

برای اینکه اگر آن را مرتب پخش کنند ، تاب تحمل ندارم.

این ترانهء غمگین از حال و روزگار ما حکایت می کند.

و خواننده همچنان آن را می خواند:

" عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی.

زندگیم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی.

کاش روزی آن را برگردانی.

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی.

عشقم را به تو هدیه کردم آن را دور انداختی،

کاش روزی آن را به من برگردانی."

.....





از "عاشقانه ها" ی عمو "شل"





..
  




...هنوز هم هیچی بهت نمی گم.

یه عالمه وقته دارم ساکت می مونم.

تا آخر این هفته که خودت گفته بودی،

و تا اول هفتهء بعد که بهت مهلت بیشتری داده باشم،

صبر می کنم.

حتی تا آخر هفتهء بعدی

ماه بعدی

سال بعدی

...

خیلی بعدها.

اما دیگه این بار...



سه شنبه24اردیبهشت



..
  



Monday, May 13, 2002

و اینک چیپس با "هتل کالیفرنیا"...





..
  




اینم از وبلاگ خندهء بی لب پیدا کردم:



● دوستت ميدارم بي آنكه بخواهمت.



سالگشتگي ست اين

كه به خود در پيچي ابروار

بغري بي آن كه به باري؟





سال گشتگي ست اين

كه بخواهيش

بي آن كه بيفشاريش؟؟





سال گشتگي ست اين؟

خواستنش

تمناي هر رگ

بي آنكه در ميان باشد

خواهشي حتا؟





نهايت عاشقي ست اين؟

آن وعدهء ديدار در فراسوي پيكرها؟؟؟





..
  




از سولوژن :



● اگر اصرار داریم کسی را سنگسار کنید،‌ نخستین سنگ را کسی پرت کند که تا به حال گناه نکرده باشد. (عیسی مسیح – الواح شیشه‌ای)

فوق‌العاده نیست؟!





● این تنها شعری است

که می‌توانم بگویم

من تنها کسی هستم

که می‌تواند آن را بنویسد

وقتی همه‌چیز خراب شد

خود را نکشتم

به اعتیاد

پناه نبردم

موعظه نکردم

سعی کردم بخوابم

اما وقتی نتوانستم بخوابم

یاد گرفتم بنویسم

یاد گرفتم بنویسم

چیزی که یک نفر مثل خودم

در شبهایی این چنین

بتواند بخواندش.

(لئونارد کوهن)

خیلی وقت است که ننوشته‌ام،

برای خودم،

برای خودم، در آن دفتر خاطرات دوست داشتنی‌ام،

همانی که چند باری دنبال اسم گشتم برای‌اش،

ولی تنها به "تو" رسیدم

و باز هم برای‌ات نوشتم.

می‌دانید ... این شعر بالا را خیلی دوست دارم. برای اولین بار که خواندم‌اش یک جور احساس نزدیکی خاصی به آن کردم. لازم نیست بگویم چرا، دلیل‌اش مشخص است: گویی خودم آن را سراییده بودم.





● قوانین مورفی

1. هیچ چیزی به آن آسانی که به نظر می‌رسد نیست.

2. هر چیزی بیش از آن حدی که تصور می‌شود طول خواهد کشید.

3. چیزی که ممکن است خراب شود، خراب می‌شود.

4. اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد،‌ آن یک خراب می‌شود که بیش‌ترین خسارت را بزند.

نتیجه: اگر بدترین زمان خراب شدن‌ برای چیزی وجود داشته باشد، همان زمان است که خراب می‌شود.

5. اگر چیزی قابل خراب شدن نباشد، پس حتما می‌شود.

6. اگر پیش‌بینی می‌کنید که چهار احتمال برای خراب شدن چیزی وجود دارد و از قبل تمهیدی برای آن‌ها اندیشیده‌اید،‌ پس حتما راه پنجمی به طور غیرمنتظره به وقوع می‌پیوندد.

7. وقایع خودبه‌خود تمایل به بدترشدن دارند.

8. اگر به نظر می‌آید که همه چیز به خوبی پیش می‌رود،‌ پس حتما از چیزی صرف‌نظر کرده‌اید.

9. طبیعت همیشه طرف‌دار خرابی‌های پنهان است.

10. طبیعت یک حرام‌زاده است.

11. غیرممکن است که چیزی را بی‌خدشه (foolproof) ساخت چون احمق‌ها(fools) نابغه‌اند.

12. هرگاه برنامه‌ریزی بکنی که چیزی را انجام دهی،‌ حتما چیز دیگری به وجود می‌آید که باید قبل‌اش انجام دهی.

13. هر راه‌حلی مسایل جدیدی را به وجود می‌آورد.





قانون کپی‌کننده‌های مورفی:

قابل کپی‌بودن چیزی به طور معکوس متناسب با اهمیت آن است.





قانون جاده‌ باز مورفی:

در یک جاده خیلی طولانی که پلی یک طرفه به طور اتفاقی در آن قرار گرفته است و می‌دانیم که تنها دو ماشین در آن جاده هستند، آن‌گاه خواهیم داشت: (1) دو ماشین در جهت‌های مخالف هم حرکت می‌کنند،‌ و (2) آن‌ها همیشه در سر پل به هم می‌رسند.





قانون ترمودینامیک مورفی:

وقایع تحت فشار بدتر می‌شوند.



فلسفه مورفی:

لبخند بزن ... فردا بدتر خواهد بود.





بازبینی کوانتایی مورفی:

همه چیز، همگی با هم بدتر می‌شوند.





ثابت مورفی:

چیزها متناسب با ارزش‌شان خراب می‌شوند.





نتیجه‌گیری Jenning از قانون مورفی:

احتمال سقوط نان کره‌ مالی شده از سمت کره‌ای‌اش متناسب با قیمت فرش است.





توضیح O’Toole درباره قانون مورفی:

قانون مورفی خوش‌بینانه است.









..
  




از دیشب بیدار بودم تا هفت صبح امروز، بعد یه خورده نصفه نیمه کاره خوابیدم، بعد که همه خوابیدن پا شدم، به ندرت پیش میاد که دستم به تلویزیون بخوره، اما امروز خورد، بعد چون همه داشتن توش گریه می کردن و من هم دچار بحران کمبود اشک هستم، شروع کردم به SHREK دیدن و خوردن یه بستنی نیم لیتری زعفرانی کاله، تازه من زیاد هم بستنی دوست ندارم. به هر حال الان کارتون تموم شده، ظرف بستنی هم خالی شده، هوا هم روشنه و آفتابی و من حسابی گشنمه، بنابراین می شه نتیجه گرفت که دارم خوب تر می شم!





دوشنبه23اردیبهشت







..
  




یه روز یه آقا خرگوشه

رسید به یه بچه موشه

موشه دوید تو سوراخ

خرگوشه گفت آخ

وایستا وایستا کارت دارم

من خرگوش بی آزارم

...






حالا فکر نکنین کلر ها رو خوردم ، قاطی کردما ، نه!... اما نمی دونم چرا از سر شب تا حالا بدجوری تو این شعر دوران بچگیهام گیر افتادم!... فکر کنم دارم خوب می شم!



..
  



Sunday, May 12, 2002

امروز منتظر وایستاده بودم آسانسور بیاد پایین، صدای تصفیه آب میومد از تو استخر، دیدم بدجوری داره صدام می کنه، اومدم بالا و با تجهیزات برگشتم پایین. من عاشق آبم. و عاشق خوابیدن روی آب، ساعتها، بدون اینکه خسته بشم یا برم زیر آب... امروز همینجوری که رو آب خوابیده بودم داشتم فکر می کردم احتمالا تو زندگی قبلیم ماهی بوده م ، ولی درست تر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که احتمالا قورباغه بودم! (چون شنای فورباغه م عالیه!) و اونم یه قورباغهء سبز... دلم می خواست یه عالمه کلر بریزم رو خودم، شاید منم یه خورده تصفیه بشم، یه خورده از این جرم ها و رسوب هام کم بشه ، ولی خوب...





..
  




...چشم بابا، چشم... به حرفای خودم گوش می دم... می شم همون سیستم کارپه دیم... کی باور می کنه غیر از این باشه!... با اونهمه لبخند... با اونهمه آزادی... با اونهمه آسایش... با اونهمه امکانات...نباید خوشی بزنه زیر دلم، مگه نه؟... چشم ، یه عالمه ادوکلن قرقره می کنم بوی پیازها بره... ولی یه چیزی...واسه اینهمه فیلم بازی کردن، اونم جوری که هیشکی هیشکی هیشکی نفهمه کدوم راسته و کدوم فیلم، به منم اسکار می دن؟؟؟



یکشنبه، دو روز بعد از آن جمعه



..
  



Friday, May 10, 2002

...نفرت

احساس می کنم روحم بوی پیازداغ گرفته

چیکارش کنم؟

دلم برای خودم می سوزه





جمعهء تاریک تاریک تاریک



..
  




هی آدمو مثل بادکنک باد می کنن، باد می کنن، باد می کنن، اونقدر که بترکه! بعد می گن چرا همش می ترکی!تازه بعد باید کلی وقت صبر کنم، از شوک ترکیدن که در بیام، یواش یواش بلند شم، بگردم اینور اونور تیکه هامو جمع و جور کنم و بعدشم بشینم دوباره یه جورایی سرهم بندی شون کنم. حالا اگه یه تیکه هاییش هم پیدا نشه، خیالی نیست، می دونم که باید بادکنک باشم، حالا به هر قیمتی شده، حتا اگه یه تیکه هاییم مصنوعی باشه، تازه کی می فهمه! کی براش فرق می کنه. مهم اینه که بادکنک باشم، یه بادکنک خوب حرف گوش کن که هر وقت دلشون خواست بترکم، بعدشم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! ... خلاصه که روزگار غریبی ست... شیطونه می گه.......



البته این شیطونه خیلی وقته داره میگه... ولی نمی دونم چرا دیگه گوشم به حرف شیطون هم بدهکار نیست!



"...این سزای خودداری ست؟

یا گوشها را ظرفیتی؟..."



هنوزم جمعه



..
  




این روزها

خشم و هیاهو

نه به روایت فالکنر

که به روایت خودم

با خوک اعظم...





خدا صبر بده... یا لااقل "شفا" !





هنوز همون جمعه



..
  




حالا نمایشگاه که بماند، ولی دو هفته ای می شه که هر چی می گم بر عکس از آب در میاد! همهء برنامه ها و ...! درسته که می گن " آنگاه و بر عکس" ، ولی نه دیگه اینقدر!... بی انصافیه!



جمعه20اردیبهشت
..
  



Wednesday, May 8, 2002

* من نمی توانم ابرها را برایت به چنگ آورم

و یا به خورشید برسم

من هرگز آن کسی نبودم که تو می خواستی...

متأسفم از اینکه رویای تو را تعبیر نکردم ،

من تنها برایت آوازی خواندم

و گذشتم...

این تنها کاری بود که از دستم بر می آمد

مرا ببخش!...









* بودن یا نبودن

مسأ لهء لعنتی این است!

این سوال لعنتی باعث میگرن و سوء هاضمهء من شده است...







« شل سیلوراستاین »

کتاب "هملت" به روایت مردم کوچه و بازار



..
  




داشتم اینو گوش می دادم ، ولی چون تو اتاق نبودم صدای اسپیکر رو یه عالمه بلند کرده بودم ، یه هویی دو تا از آدمای مسنجر آنلاین شدن و شروع کردن به پی ام دادن! ... تصور کنین با چه اصواتی مواجه شدم! به خصوص با اون محیط قلب دار یاهو مسنجر!!!







..
  




اون گاو ها ی من که دنبالش می گشتین اینجاست!



..
  



Tuesday, May 7, 2002

مجال بس اندک بود و ...

کوتاه

کوتاه و ملتهب

...

درنگاهت تقاضایی بود

که نپرسم

اما نگاهم را به پنجره ای که در پشت نگاهت بود دوختم

و

پرسیدم

و هنوز نمی دانم که پنجره باز بود یا بسته

...

سکوت بود و نگاه

راه را بر فرارت بستم

می دانم که چه بسا بار دیگر سوگ خود را به ماتم خواهم نشست

اما اینبار باید بپرسم و بدانم

حتا اگر میزبان شوم

میزبان ویران شدنی دیگر

...

بودنت غریب است

و من غریبهء غربت توام

...

حدیث سخاوت دستانت، حدیث دیگریست

و من

غرق گرمای توأم

...

به یاوم معنایم مکن دوست من



کلمات در برابرت حقیرند

تنها همین را بگویم که:



مرا تو

بی سببی نیستی

به راستی صلت کدام قصیده ای ، ای غزل

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب

از دریچهء تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی...






سه شنبه17اردیبهشت













..
  




دیشب عاشق یک خنده شدم

سر تقاطع ولیعصر، فرشته تو ماشین منتظر بودیم تا اون یکی ماشین هم برسه و بریم سفره خانه شام بخوریم. جلوی در همون رستورانی که کله پاچه و دیزی و ... داره، یه دخترک ریز نقش هفت هشت ساله نشسته بود با یه ترازوی قراضه جلوش... با خنده چند تا سکه رو به طرف یه پسربچهء مشابه خودش دراز کرده بود و نگاهش می کرد. پسربچه پول رو گرفت و رفت، و چند لحظه بعد با یه یخمک برگشت، با یه یخمک نارنجی ، و دخترک نگاهش کرد و خندید. فقط آرزو می کردم اون لحظه دوربینم همراهم بود. خندهء خالص و از ته دل. خنده یی که همه ش خنده بود. وقتی می خندید لپاش چال میفتاد و یه جوری هم می خندید که انگار در سرزمین کوچیک خودش، هیچ غمی نداره. خنده ش بی اختیار آدم رو مجذوب می کرد و جالب اینجا بود که هر رهگذری هم که اون رو می دید، چند لحظه ای محو تماشای خندهء دخترک می شد.

خلاصه اگه یه روز از ولیعصر رد شدین و رسیدین به سر فرشته، یه نگاهی بندازین، شاید شما هم یه دخترک ریز نقش رو دیدین که روی یه پیت حلبی نشسته و می خنده و لپاش هم چال میفته ، و اونوقت شاید شما هم مثل من مجذوب خنده ش شدین...





..
  




یه چند تا چیز از یه دوست ناپدید!





٭ . هو العزيز

..خونه رو تميز كردم.. درو ديوار و دستمال كشيدم ..يك گلدون گل سرخ گذاشتم .. توي پنجره... قل قل قوري و بوي چاي.. دمپايي ها ي جفت شده... همه چيز آماده ست.. الانه كه در بزنه.. الانه..كه يار از در درآيد...

منتظرش موندم..نيومد... حالا دارم... نقش اون پرنده رو به ديوار مي زنم ..كه از آشيونه بيزار بود..عاشق درختا بود.. عاشق پركشيدن ..توي آسمون آبي .. و يه گوشه باغي..پيش يه درختٍ پير و تنها بيتوته كردن.. پرنده...گرمي آشيونه رو دوست نداشت.. ميترسيد ..لونه گرم ..شوق پروازشو كم كنه... مي ترسيد به نپريدن عادت كنه.. پرو بالش زخمي ميشد..ولي باز آوارگي رو دوس داشت.. آزاديش ..آوارگيش بود...

نقش پرنده به ديواره... گلدون گلٍ سرخ لبٍ پنجره ..ومن دلتنگ او..

از ديدنش ميترسم.. و از نديدنش بيشتر... از باهم بودنمون مي ترسم و از باهم نبودنمون بيشتر...

همون خوف و رجاست...

دچار...!!!عاشقي چه شكليه؟... شكل ابرا... وفتي كه نور رو مي نوشند...؟..شكل .شكوفه ها ..وقتي ميوه ميشن؟... شكل دستايي كه ..اشتياقي را مخفي مي كنند؟...

اون شكلي شدم... بهتره..نقش پرنده را به ديوار بزنم...

يا علي!











"نه چندان شوخي -6 "



- مامان وخدا





"خدا به ما انگشت داده- ما مان مي گه "با چنگال غذا بخور"

خدا به ما صدا داده مامان مي گه" جيغ نزن"

مامان مي گه "کلم بخور ..حبوبات و هويج بخور"

ولي خدا به ما هوس بستني شيره ای داده

خدا به ما انگشت داده - ما مان مي گه "دستمال بردار"

خدا به ما آب گل آلود داده -مامان مي گه "شالاپ و شولوپ نکن"

مامان مي گه "ساکت باش خوابه با بات"

اما خدا به ما در سطل آشغال داده

که مي شه باهاش شترق صدا داد





خدا به ما انگشت داده- مامان مي گه "بايد دستکشهات رو دستت کني"

خدا به ما بارون داده -مامان مي گه "مبادا خيس بشي"

مامان مي خواد که ما مراقب باشيم زياد نزديک نشيم

به اون سگهای قشنگ غريبه که خدا بهمون داده نوازششون کنيم





خدا به ما انگشت داده -مامان مي گه "برو دستت بشور"

ولي آخه خدا به ما جعبه های پر از زغال و تن های سياه شده قشنگ داده چه جور !





من چندان با هوش نيستم ولي يه چيز رو مطمئنم به خدا

يا مامان داره اشتباه مي کنه يا اگه نه خدا ."





-آليس





آليس از يه بطری که روش نوشته شده بود " مرا بنوشيد " نوشيد

بعدش کلي قد کشيد

يا از يه ظرفي که روش نوشته بود" مرا بچشيد" خورد

بعدش کلي آب رفت و کو چيک شد

اون به هر حال يه تغييری کرد ..در حاليکه باقي مردم دور و بر من

اصولا نشده چيزی رو امتحان کنن."





شل سيلوراشتاين / جائي که پياده رو تموم ميشه











ساعت پنج و نيم از خونه ميزنم بيرون سمت ميدون کشتارگاه ( يا به قول بچه ها ميدون شهيد

ببعي !! ) .....................بقیه ش رو اینجا بخونین.





..
  




میرداماد...





..
  




یه چیز دیگه... این بوک سیتی آرین همون سر جای خودش ده درصد تخفیف نمایشگاهی میده... قابل توجه اونایی که حال نمایشگاه رفتن ندارن!... بعدشم اون آقای جوونی که موهاش رو پشت سرش می بنده خیلی اطلاعات خوبی در مورد کتاب ها به آدم می ده ، اگه سوالی داشتین از اون بپرسین.





دیروز دم یه غرفه ای داشتم سیلورستاین می خریدم ، اون آقاهای تو غرفه هی منو نگاه می کردن ! بعد دیدم من انگار خیلی می شناسمشون ، آخرش اونی که یه خورده بور بود بهم سلام کرد، من باز یادم نیومد چرا اینقدر می شناسمشون. از آقاهه پرسیدم چرا من اینقدر شما رو می شناسم؟! اونم در حالیکه مجذوب جمله پردازی حکیمانهء من شده بود جواب داد: آخه ما نشر پنجره هستیم! اینجا بود که دوزاریم افتاد اینا همون آقاهای اولین کتاب فروشی محبوب من هستن. نشر پنجرهء میدون پالیزی نزدیک پل سید خندان. از اون کتاب فروشیهایی بود که من کلی دوستش داشتم، مخصوصا طبقهء بالاش رو و همهء کتاب های درست حسابی رو هم داشت. اما از وقتی که برج آرین رو کشف کردم، دیگه به ندرت میرم اونجا.



بعدش تازه فهمیدم علت اینکه قیافهء بعضی از این غرفه دارها اینقدر برام آشناست اینه که از همون انتشاراتی های روبروی دانشگاه هستن که من حداقل هفته ای یه بار می بینمشون.





..
  




آقا یه چیزی...هر جا این کاپیتان هادوک بیچاره مشغول نوشیدن نوشیدنی ها غیر مجاز(!) بوده، توی این سری تن تن جدید به جاش نوشتن: آب معدنی!... حالا اینکه آدم چطوری با خوردن آب معدنی ، دماغ و لپاش قرمز می شه دیگه خدا می دونه!



..
  




وای... چقدر کتاب... و چقدر حس خوب... به خصوص اگه یه راننده ای که خوب بسته های کتاب رو حمل می کنه هم یه هویی نازل بشه و بیچاره یه صبح تا عصر سرویس!... ما هم با بدجنسی تمام همهء کتاب سنگینهامون رو خریدیم که پنجشنبه و جمعه که دیگه از این معجزه خبری نیست، بتونیم خودمون کتابامون رو بیاریم!... اولین چیزی هم که خریدم مجموعهء کامل تن تن بود، 15 جلد با یه عالمه تخفیف، 15 جلد رو دونه ای هزار تومن حساب کرد... بعدشم که دیگه مثل بچه های خوب لیست کتابدار رو گرفته بودم دستم و دونه به دونه خریدمشون... از کارور و مدرس صادقی گرفته تا کارهای جدید سیلورستاین و ادبیات آمریکای لاتین و یه کتاب جدید دکتر شریعتی! و یه عالمه چیز دیگه... تازه هنوز دو سوم لیستم خط نخورده مونده به اضافهء یه عالمه سالن... فردا هم باز آقای پتی ول و یه عالمه کار... دیروز تازه بعد از اونهمه کتابگردی خسته و مونده رفتم سر کلاس و تصمیم داشتم حسابی بخوابم که کلی بحث جالب شد و خواب از سرم پرید. این آخر ترمی تازه داره یخ استاده و بچه ها وا می شه! واسه همین می خوان یکی دو جلسه هم اضافه کنن!... من نمیدونم چرا وسط اینهمه جا این دانشگاه شریف رو بردن گذاشتن اون ته شهر!... تازه یه مشکل اساسی دیگه هم دارم و اون اینه که من سه تا کتابخونه دارم و هر سه تا هم دارن منفجر می شن، بنابر این نمی دونم این کتاب ها رو کجا جا بدم... پارسال مجله فیلم هام رو تبعید کردم بالای کمد لباس هام، امسال فکر کنم باید برم سراغ مجله های وب و کتابهای کامپیوتری... خلاصه اینکه کلی خسته م و کار دارم، ولی همه چی با یه عالمه بد بودن، خوبه و داره خوب پیش می ره!... الان هم باید پایتخت باشم، ولی هنوز اینجام و تازه اصلا حسش هم نیست!



سه شنبه17اردیبهشت



..
  



Sunday, May 5, 2002

تصور کنین آدم یه پروژهء صد نمره ای داشته باشه که باید هفتهء اول خرداد تحویل بده، ولی تا الان فقط تیترهاش رو توی word تایپ کرده باشه... بعد وقتی داره میره تو آشپزخونه یه چیزی بخوره بزنه به سرش که اون کنسرت پینک فلوید رو به جای یه مونیتور 17 اینچی تو یه صفحهء بزرگتر با یه عالمه اینچ اضافه ببینه... بعد اون وسط ها در حالی که صدا همهء خونه رو برداشته و همسایه ها هم دارن کلی حال می کنن، یه هویی بره سراغ کتابخونه و از بین اون همه کتاب دو تا رو بیاره بیرون... اون دو تا هم "سمفونی مردگان" و " دل کور" باشن... بعد برگرده تو هال، بشینه رو زمین با یه بطری گنده دوغ و یه ظرف چیپس و پنیر و بخونه و بخونه و بخونه ، اونم یه نفس... خوب به همچین آدمی چی می گن؟!... بابا حق دارن این دوست ها و اطرافیان ما!...





یکشنبه 15 اردیبهشت



..
  




* " همیشه ماندن - ای کوه -

همیشه بودن نیست. "

با کوه ، ماه گفت.

ز اندوه استوار

با ماه ، کوه گفت :

" اما همیشه ماندن و بودن

میراث جاودانهء خاک است. "







* اگر درخت ها حرکت می کردند، قلب خاک می شکست.







* از زیر سایبان ها

با سرعت عبور کن.

که تحجر در شأن آفتاب نیست.







* تو

یعنی صفای باران

وقتی با صداقت می بارد.









* سقوطی که نمی افتد

دردناک است.









* ماتمی ست در قلبم

که باغبان

حتا اینک

خیانت را پیوند می زند.







* دوستی آش دهن سوزی نیست

بهتر آنست کمی گریه کنم.







* ای آشنای دیرینه

بگذار تا همیشه

تنها

تنها

یک شاخه در مسیر حوادث باشم.






..
  



Saturday, May 4, 2002

چند روز "باران درمانی" + چند روز "کتاب درمانی" = یه دوپینگ حسابی! ... حتا اگه تو نباشی ... حالا با یه خورده تخفیف، حتا اگه فقط صدات باشه! ...



شنبه 14 اردیبهشت



..
  




دلم می خواد قصهء اون آقا غولهء مهربون و ترسناکی که دختر کوچولوی قصهء ما رو تو قصر شیشه ایش زندونی کرده رو یه روز براتون بگم... اسارتی که زندانبانش تو وجود خود دخترکه... و سر دو راهی قرارش داده... الان همین قدر بگم که یه روزایی این آقا غوله بد جوری گرد و خاک می کنه، سیاه می شه، ترسناک می شه، اونقدر که خواب رو از چشمهای دخترک قصهء ما می گیره... اما بعدش اونقدر پشیمون می شه و مهربون که دل دخترک هم به حالش می سوزه... دل من هم به حال دخترک می سوزه... داره بین وجدان، عذاب وجدان، ترحم و نفرت دست و پا می زنه... هیشکی هم نیست که کمکش کنه... منم فقط بلدم یه خورده از قصه شو تعریف کنم... آخه منم نمیدونم چه جوری می شه کمکش کرد... بیاین دعا کنیم براش یه معجزه اتفاق بیفته... آخه دیگه خیلی گناه داره... خیلی خسته شده...





..
  




اینجوریاست دیگه...



..
  




این دو سه روزه هر چی که بود یه خوبی داشت و اونم این بود که من رسیدم به کلاس... یعنی همهء کارهای عقب افتادهء کلاسم رو (از اول ترم تا حالا) انجام دادم و حالا می تونم تا چند روز موازی با کلاس پیش برم!... اگه این اینترنت نبود چقدر من دچار بار فرهنگی اضافه می شدم!... بعدشم از امروز صبح دارم جواب سلام میدم! با تلفن و توی اینترنت!... یه پیام آفلاین حکیمانه هم بین بقیهء پیامهام بود از یه دوستی که منو خیلی خوب میشناسه که مختصر و مفید بهم گفته بود: میگم پینوکیو هم آدم شد، اما تو نه!... راست می گه بیچاره ... این هفته هم که همش تو نمایشگاه کتاب سپری می شه، هر روز با یه سری از دوستام... بنابراین هفتهء خوبی از آب در میاد احتمالا... فقط یه عزای عمومی داریم و اونم خوندن سه تا کتاب ANIMAL FARM , A TALE OF TWO CITIES وAROUND THE WORLD IN EIGHTY DAYS هستش!... نمی دونم اینا چرا یه خورده در انتخاب کتاب ذوق و سلیقهء بیشتری به خرج نمیدن!... حالا خوبه فارسی هاشون رو خونده م ، ولی خلاصه کلی کارمون در اومده... این مزرعهء حیوانات هم با اون خوک هاش همه جا دنبالمونه انگار!...



با اینحال



"...دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد

می دانم...می دانم... می دانم..."





شنبه14اردیبهشت



..
  



Wednesday, May 1, 2002

از امشب یه دو سه شبی نیستم...یعنی تهران نیستم...تا شنبه یکشنبه.



..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017